خاطره اي از دوران شيرين ورود امام (ره)

آدم كه دوبار به دنيا نمي آيد

علي اصغر ارجي

          زنگ به صدا درآمد ،. مريم داشت تلويزيون نگاه مي كرد . تاصداي زنگ را شنيد از جا مثل برق بلند شد .‹‹ آخ جون باباجون اومد .›› صندلي را كشيد زير آيفون . رفت بالا ودررا باز كرد . مادر از توي آشپزخانه بيرون آمد ، با پيشبند دستانش را خشك كرد و به من گفت : ‹‹ علي ! پسرم زود باش كمك كن سفره را بندازيم ، بابات اومد . ›› مادربزرگ نمازش را خوانده بود و داشت عينكش را تمييز مي كرد تا قرآن بخواند .

          پدر در را باز كرد . مريم بغلش پريد . پدر آن را بوسيد و پايين گذاشت . به آشپزخانه سرك كشيد و گفت : ‹‹ همگي سلام ! به مثل اينكه قرمه سبزي داريم . ››

          من سفره را از دست مادر گرفتم و پهن كردم ، وسايل سفره را چيدم . مريم دوباره رفت روبروي تلويزيون نشست ، سرود و تصوير آشناي خانه ي ماپخش مي شد . ‹‹ بوي گل و سوسن وياسمن آيد رهير محبوب خلق از سفر آيد ›› مادربزرگ از بالاي عينك به تلويزيون نگاه مي كرد . مريم جلوتر رفت . تا به صفحه تلويزيون نزديك تر باشد .پدر دستهايش را شست و كنار سفره نشست . مادر هم با ظرف غذا آمد و نشست . مريم انگشتش را به صفحه تلويزيون چسباند و يك دفعه اي گفت : ‹‹ إإ، ايناهاش اين بابا بزرگ ›› بابا ادامه داد : ‹‹ راست گفتي دخترم آره پيش اون همافر ›› تصوير پدربزرگ يك لحظه بود و ناپديد شد . من برگشتم به مادربزرگ نگاه كردم . مثل سالهاي گذشته كه چند بار اين تصاوير را ديده بود گوشه چشمش اشك لرزيد .

          گفتم : ‹‹ مامان بزرگ بيايين جلو غذا سرد مي شه .›› يك لحظه دور سفره همه ساكت شديم ، تنها صداي تلويزيون بلند بود . رو به بابا كردم و گفتم : ‹‹ بابا جون ميشه يك بار ديگه برامون تعريف كني ›› مريم خودش را به گردن بابا انداخت و با خوشمزگي گفت : ‹‹ بابا جون بگو ديگه فقط يك بار ديگه .›› دنباله حرف مريم رو گرفتم و گفتم : ‹‹ بابا آخر واسه ما تعريف نكردي بابا بزرگ اون روز چطوري خودش رو به تهرون رسونده بود ›› پدر نگاهي به مادر بزرگ انداخت . و بعد انگار كه توجهي به حرف ما نداشته باشد قاشق و چنگالش را به هم مي زد . تا خواستم حرف بزنم سرش را تكان داد و گفت : ‹‹ چند بار گفتم ، يادتون رفته ››

          مادرم گفت :‹‹ حسن آقا اينقدر بچه ها رو اذيت نكن ، تعريف كن ›› پد ر، مريم را روي پايش نشاند و گفت :‹‹ هنوز چند روزي از بهمن ماه نگذشته بود ، شور و حال مبارزه هر روز بيشتر و بيشتر ميشد ، نام و بوي امام تو كوچه و خيابونا پيچيده بود . شب قبل از ورود امام به كشور با بچه هاي محل قرار گذاشتيم فردا هر طور شده خودمونو به تهرون برسونيم نميدونم بابا بزرگت از كجا بو برده بود و شب اومد با اخم و تخمي كه براي من هيچ تلخي نداشت گفت :‹‹ پسر حق نداري پاتو از قزوين بيرون بذاري ، بچه اي نميدوني تهرون چه خبره با تير مي زننت ›› ، بعد رو به مادر كرد و گفت :‹‹ زن ! مبادا بذاري از خونه بيرون بياد ،›› جرأت نداشتم سرمو بالا بگيرم . مادر رو كناري كشيد فقط شنيدم كه به او مي گفت : آدم دوبار به دنيا نمياد . ما يه پسر كه بيشتر نداريم .›› ظرفهاي غذا همه نصفه و نيمه مانده بود همه داشتيم به حرفهاي پدر گوش ميداديم . پدر رو به مادر بزرگ كرد و گفت :‹‹ درست نميگم مادر ؟ مادر بزرگ سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت ، ‹‹ آره ننه ، اونروز آفتاب نزده بابات از خونه رفت بيرون و وانمود كرد كه ميخواد بره د رمغازه رو باز كنه ، هنوز ››

          تو حرف مادر بزرگ پريدم :‹‹ بابا شما هم رفتين ›› بابا گفت :‹‹ ما هم با بچه ها همين تصميم رو گرفته بوديم با هزار مكافات يك وانت كرايه كرديم و صبح تو اون سرما حركت كرديم ، وقتي ميدان آزادي رسيديم جاي سوزن انداختن نبود ، از شادي پا روي پا بند نمي آمد . خط وسط خيابون ها رو يكسره گل چيده بودند ، زمستون هم زهر سرما نداشت انگار آسمان و زمين درياي جمعيت بود كه كشتي امام توي اون حركت مي كرد .›› زود گفتم :‹‹ بابا امام رو ديدن ؟ ›› بابا گفت :‹‹ نه پسرم خيلي نتونستيم جلو بريم مگه ميشد تو اون جمعيت حركت كرد ، راستش همه فكرم قزوين بود مي ترسيدم مبادا بابام بفهمه تهرون رفتيم ، واسه همين خيلي زود برگشتيم ، وقتي قزوين رسيدم هنوز بابام خونه نيومده بود . خوشحال شدم واسه مادرم تعريف كردم . اون شب بابا بزرگت ساعت دوازده شب بود كه اومد خونه ، خيلي نگران شديم .››

          گفتم :‹‹ حتما بابابزرگ يه دروغي واسه شما سرهم كرده بود بابانگاهي به مادربزرگ انداخت . مادربزرگ گفت : آره يادم هست گفته بود خونه يكي از دوستانش بوده ، هنوز گرمي صورت وبرق چشاش توخاطرم هست .››

          گفتم :‹‹ خوب بابا بعدش چي شد ازكجا فهميدين كه بابابزرگ تهران بوده ›› باباخنده اي تحويل مادربزرگ داد وگفت :‹‹ حالاگوش كن تابهت بگم شب بعد كناركرسي نشسته بوديم وبه تلويزيون سياه وسفيد كوچكي كه داشتيم نگاه مي كرديم ، تصاوير ورود امام را پخش مي كرد . بابابزرگ چشمانش درشت شده بودمثل اينكه توتلويزيون دنبال چيزي مي گشت من ومادرم نزديك شديم يك دفعه داد زدم بابا اينا بابا نگاش كنيد پيش اون همافر باباست خودشه .›› حال وهواي عجيبي بود يادش به خير خدا رحمتي عموم هم بود .

          مادرم كه تاآن موقع ساكت نشسته بود گوش داد گفت :‹‹ حتما قيافه بابابزرگ اون موقع ديدن داشت ›› بابا ادامه : ‹‹ نگو ونپرس خدا رحمتش كنه ، شرم وخجالتي نجيبانه روي سروصورتش نشسته بود ، هيچ حرفي نمي زد .›› من هم از فرصت استفاده كردم گفتم :‹‹ بله ! آدم كه دوباربه دنيا نمياد.››

          گفتم : ‹‹ خب بابابزگ چي گفت ؟››

                   -هيچ چي فقط دزديده به مادربزرگ نگاه كرد نتوانست خودشو نگه داره ، خنديد ، دوتايي باهم خنديدند ، بلند بلند هم خنديدند .

          خونه حال وهواي سال پنجاه وهفت را پيداكرده بود وازسر وصداي مريم هم خبري نبود .

          مادربزرگ باتاسف سري تكان داد وگفت :‹‹ خدا رحمتش كند بعدها هرموقع ازش مي پرسيدم چطور خودتو تا پيش امام رسوندي ، با تبسم مي گفت : كريمان دوست تردارند مهمان طفيلي را .