خاطره
اي از دوران
نخست وزيري
منصور به قلم
يك روزنامه
نگار قديمي
در
چنين بستري
از شل كن سفت
كن هاي سياسي
، منصور بر سر
كار آمد ، اما
او نه مرد
ميدان آن
سالهاي حساس
تاريخ ايران
بود و نه در
ميان مردم
پايگاهي
داشت .
آمريكاييان
نيز كه با اوج
بحران جنگ
سرد روبه رو
بودند ، جز به
پيروزي
اردوگاه خود
در اين جنگ بي
شناختن
ويژگي هاي
ايران و جوشش
هاي درون آن
نمي
انديشيدند .
آنها از
منصور
پشتيباني مي
كردند و در
همان حال
خواست هاي
خود را با
فشار به
پادشاه و
دولت پيش مي
بردند كه
داستان
سرتاپا
اشتباه
مصونيت
قضايي
مستشاران
نظامي
امريكاو
بستگان و
خدمتكاران
آنها از آن
جمله بود . امريكاييان
در ايران
آمريكاييان
كه در آغاز
سده بيستم ،
در ايران
مردمي
نيكخواه و
آزاده
دانسته مي
شدند و بويژه
مردم ، ياري
هاي آنان را
در رويداد
آزربايجان
ارج مي
نهادند ، در
اين هنگام
ايران را
چنين وابسته
و همراه مي
خواستند كه
به هيچ
ديدگاه
ديگري
فراسوي آن
نمي
انديشيدند . امريكاييان
و دوستان
ايراني آنها
مي گفتند
قرارداد
مصونيت
قضايي با
كشورهاي
ديگري هم
بسته شده است
، اما نمي
دانستند كه
ايران
سرگردان
ميان كهنه و
نو دو سده زخم
خورده از
استعمار ،
سرزمين
ديگري است .
آنها عمق
كينه مردم را
از دخالت
بيگانگان و
عمق بيزاري
آنها را از
كاپيتولاسيون
نمي شناختند . منصور از
آن گروه بزرگ
دولتمردان
بود كه در برج
عاج خويش مي
زيستند ، در
حلقه اي كه
گرد خود بسته
بودند ،
موجهاي لايه
هاي زيرين
اجتماعي را ،
تنها در
گزارش ها مي
خواندند و
آنچه را كه در
دانشگاه هاي
باختري
آموخته
بودند ،
پياده مي
كردند . نگرش
هاي منصور را
به پيرامون
خويش و به
جامعه ، از
داستاني كه
از او به ياد
دارم ، شايد
تا اندازه اي
بتوان شناخت . خبر
زدن و خوردن
تابستان
سال 1343 بود و
منصور دفتر
كار خود را از
نخست وزيري
در خيابان
كاج ، به
تجريش ، آب
مقصود بك ،
برده بود . در آن
هنگام ، نصير
اميني
سرپرست بخش
سياسي كيهان
بود و من همين
بخش را در
اطلاعات
سرپرستي مي
كردم . خبرها و
شايعه ها ، با
آمدن دولت
تازه ،
روزافزون
بود و اميني و
من ، چنانكه
ميان
خبرنگاران
پيشينه داشت
، پيمان
بستيم به هم
خبر نزنيم . در
ديداري كه با
نخست وزير
داشتيم اين
قرار و مدار
را مطرح
كرديم . پيش از
اين نوشتم كه » خبر
زدن «
و »
خبر خوردن « اصطلاحي
بود كه به
ويژه ميان
اطلاعاتي ها
و كيهاني ها ،
به كار برده
مي شد . اگر
كيهان خبري
مي داشت كه
اطلاعات
نداشت ، مي
گفتند
خبرنگار
كيهان به
خبرنگار
اطلاعات خبر
زده است و خبر
خوردن ،
افزون بر
بازخواست در
روزنامه ، در
شرايط آن روز
، پيامدهاي
سياسي و پرسش
و پاسخ هاي
امنيتي داشت . با اين
همه ، يك روز ،
اميني
مصاحبه اي
اختصاصي با
نخست وزير
داشت كه تيتر
هشت ستوني
بالاي صفحه
نخست بود . به او
تلفن كردم كه
پيمان را
شكستي ، به
شوخي برگزار
كرد ، اما
همان شب نخست
وزير را در
انجمن روابط
فرهنگي
ايران و
فرانسه ديدم
و گله كردم .
گفت : نگران
نباش . بامداد
فردا به دفتر
من بيا ، صحبت
مي كنيم . بامداد
فردا ،
رهسپار
تجريش شدم ،
ساعتي در
اتاق كريم
پاشا بهادري
كه در آن
هنگام رئيس
دفتر منصور
بود ، در
انتظار
نشستم . در آن
زمان نخستين
كنفرانس
استانداران
در تهران
برپا بود .
سرانجام
بهادري گفت
كه چون آقاي
نخست وزير با
استانداران
شرفيابند ،
مصاحبه شما
را به بامداد
فردا گذاشته
اند . چك
نخست وزير
به
روزنامه
بازگشتم و
بامداد فردا
، بار ديگر
رهسپار
تجريش شدم .
باز هم ساعتي
در دفتر
بهادري
نشستم .
استانداران
يك يك مي
آمدند و پيش
نخست وزير مي
رفتند و هر
ديدار زماني
به درازا مي
كشيد . نيمروز
نزديك مي شد و
كارهايم در
روزنامه لنگ
مانده بود .
نمي دانستم
بروم يا
بنشينم . در
همين هنگام
كسي كه كيفي
در دست داشت ،
كنار من نشست .
نامم را
پرسيد و
آنگاه كيف را
روي زانوي
خود گشود و
دسته چكي
بيرون آورد و
آغاز به
نوشتن كرد .
شگفت زده
پرسيدم : چه مي
نويسيد ؟ گفت :
آقاي نخست
وزير دستور
داده اند
براي شما
بنويسم . گفتم :
اشتباه نشده
است ؟ نامم را
بار ديگر گفت
، يعني اينكه
اشتباه
نكرده ام . ناباوري
من اندازه
نداشت . يعني
چه ، دو روز
است كه آقاي
نخست وزير
مرا از ميدان
توپخانه به
تجريش مي
كشاند كه
مصاحبه كند .
اكنون به جاي
مصاحبه چك به
من ميدهند ؟ برافروخته
به پا خاستم و
به آن آقا كه
چنانكه پس از
آن دانستم
گويا محمود
كاشفي ،
سرپرست امور
مالي نخست
وزير بود
گفتم : به آقاي
نخست وزير
بفرماييد كه
اگر چك مي
خواستم
نيازي نبود
كه دو روز از
كارم
بازمانم . سپس در
حالي كه
بهادري نيز
شگفت زده
شاهد ماجرا
بود ، با سر با
او خداحافظي
كردم و در را
پشت سرم بستم .
چقدر
بود ؟
هنگامي
كه به
روزنامه
رسيدم ،
رويداد شگفت
انگيزتري در
كمين بود . زنده ياد
عباس مسعودي
روي پله هاي
ساختمان
كهنه
اطلاعات به
من برخورد ،
در حالي كه به
ساعت مچي خود
نگاه مي كرد ،
با شگفتي گفت :
آقا اين ساعت
مي آييد ؟ گفتم : با
آقاي نخست
وزير قرار
مصاحبه
داشتم . كنجكاو
شد و دستم را
گرفت و به
دفتر كارش
رفتيم .
داستان دو
روزه و
مصاحبه
كيهان با
نخست وزير را
گفتم و به
اينجا رسيدم
كه پس از آن
همه
سرگرداني و
انتظار ، مي
خواستند
برايم چك
بنويسند . مسعودي
كه همه سخنان
مرا با آرامش
شنيده بود ،
ناگهان شگفت
زده پرسيد :
چقدر مي نوشت
؟ از اين پرسش
يكه خوردم و
مسعودي كه يك
آن ، واكنش
مرا در چهره
من خواند و
دانسك كه
پرسش بجايي
نكرده است ،
بي درنگ
افزود : بله !
مي دانم كه
شما نديديد
كه چقدر مي
نوشت . هنگامي
كه از دفتر
مدير بازمي
گشتم ، با خود
مي گفتم : بي
ترديد مي
خواست بداند
پول چشمگيري
بود كه
نپذيرفته ام
، يا ناچيز
بود . به
روشهاي
مديري كه سال
ها زير دستش
كار مي كردم ،
آشنا بودم . مي
خواست زير
دستانش با او
روراست
باشند و اگر
راهي هست كه
بر درآمدهاي
روزنامه
بيفزايد ، او
را ناآگاه
نگذارند . داستان
خبرنگاران
نيمروز
آن روز ، كريم
پاشا بهادري
، كه آن
برخورد
ناشايست را
ديده بود ،
تلفن زد و از
من دلجويي
كرد . مي خواست
آن رفتار را
توجيه كند و
داستاني را
گفت كه من به
درستي و
نادرستي آن
آگاهي ندارم
، گفت : همين
چند روز پيش
آقاي نخست
وزير به شمال
رفتند . چند تن
از
خبرنگاران
روزنامه ها ،
ايشان را در
حالي كه با
لباس شنا ،
كنار دريا
بودند ،
ديدند و از
ايشان پول
خواستند .
آقاي نخست
وزير
فرستادند از
ويلا مبلغي
آوردند و به
آنها دادند .
بهادري مي
خواست بگويد
كه نخست وزير
گناهي ندارد
، گناه از خود
روزنامه
نگاران است . به پندار
من ، آن نخست
وزير ، چنين
خبرنگاراني
را هم لازم
داشت . بيله
ديگ ، بيله
چغندر . |