سانسور تا عمق واژه ها

كامران نجف زاده

 

     محدوديت مطبوعات پيش از انقلاب؛ روزگاري به جايي رسيد كه محمد رضا شاه، كه تاب هيچ نقد نرمي نمي آورد، پا را از چارچوب اين مرزهاي اين خاك خسته فراتر گذاشت و بر طراحان مطبوعات دستور اكيد صادر كرد؛ هيچ كس حق ندارد كاريكاتور رئيس هيچ كشوري را بكشد.

     اينها همه در حالي بود كه بدگماني شاه در مصاحبه اوريانافالاچي با او نمود بيشتري يافت و او شايد ناخواسته گوشه هايي از ديكتاتوري محض خود را از پشت پرده زبانش بيرون كشيد.

     تاريخ مطبوعات، پر از دردها و رنج ها و شكنجه ها و فريادهايي است كه بر خط به خط اين كاغذ البته حك نشده است.

     در بخشي از كتاب تاريخ تحليلي مطبوعات ايران آورده شده است كه «نخستين مدركي كه براي موضوع سانسور مي توان ارائه كرد اعلاني است كه در نمره 552 روزنامه دولت عليه ايران مورخ 12 رجب 1250 قمري درج شد و اين در موقعي بود كه صنيع الملك ميرزا ابو الحسن خان نايب وزارت علوم متصدي كار طبع و نشر جرايد و مطبوعات دولتي بود. در اين اعلام ناصر الدين شاه؛ صنيع الملك نقاشباشي را سرپرست كليه چاپخانه هاي ممالك محروسه كرد كه از نشر و طبع بعضي نسخه ها جلوگيري كند و كتاب هايي كه ظاهراً و باطناً سودمند و بي زيان است چاپ شود.»

     سند دوم چيزي است كه شمس العلما، عبدالرب آبادي در كتاب مآئر و آثار منسوب به محمد حسن خان از زبان او مي نويسد: «اداره سانسور كه عبارت از تفتيش كتب و روزنامه هاي وارد از خارج است چون بعضي از مطبوعات بعضي از ممالك كه مشتمل بر طعن و قدح و هجا و هزل بود به لحاظ مبارك (ناصر الدين شاه) مي رسيد از انتشار آنها همواره آثار كراهت بر جبين همايون هويدا بود، تا وقتي كه رساله هجو سلاله شيخ هاشم شيرازي مطبوعه بمبئي را به تهران آوردند و نسخه را حضور بردند. از مشاهده آن اشعار ناسزا، شعله خشم زبانه زد و در وقت به اعدام تمام آن نسخ فرمان رفت. بنده نگارنده (يعني محمد حسن خان مقدم) حاضر درگاه بود، معروض نمود كه دولت هاي اروپا براي سد راه اين عيب دايره تفتيش ايجاد كرده اند و اسم آن «سانسور» است، فرمان رفت تا زير نظر اين خانه زاد در حدود (مرزها) ايران سانسور ايجاد شود و از آن وقت باز راه اين عيب بسته است.» بدين ترتيب سانسور كه قبلاً شامل جرايد داخلي بود، از آن پس هر چه از مطبوعات خارجي به ايران مي رسيد در مرزهاي كشور زير نظر گرفته مي شد.

 

مطبوعات و حكايت اين دو شاه

     رضاشاه كه از كاخ مرمر فرمان مي داد، مي خواست نظم آهنين بسازد. بيست سال هم سخت تلاش كرد كه چنين كند. اما انتشار يك مقاله فقط يك مقاله بيچاره اش كرد. آن مقاله را علي جلالي نوشته بود. سفير بريتانيا وقتي مقاله را خواند، ديگر كليد كرد كه رضاشاه بايد وداع بخواند. خود رضاشاه آخرش هم نفهميد اين ضربه را از كجا خورده است. شما مي دانيد انتشار اين مقاله چرا خارجي ها را اينقدر عصباني كرد؟ چون آنها مي دانستند كه در ايران روزنامه ها جز به دستور نمي نويسند. باورشان نمي شد كه ممكن است روزنامه اي، روزي يا نويسنده اي ستوني را زيرآبي رود. مي گفتند كه روزنامه هاي ايران زير نظر حكومت شاه هستند و از همين رو بيانشان همان نظر شاه است. البته درست هم مي گفتند. مقاله ذكر شده استثنايي بيش نبود. همين رضاشاه بود كه در دوره اي در دهان مدير جريده ستاره ايران مشت زد و فرخي مدير توفان يا «عشقي» را كشت و چيزي نمانده بود ترتيب ملك الشعرا را هم بدهد. رضاشاه هماني بود كه وقتي ديد يك مجله كاريكاتور و طنز فرانسوي با او شوخي كرده دستور داد روابط دو كشور قطع شود. اندك اطرافياني هم كه جراتي كردند و به او توضيح دادند كه اين نشريه با رئيس جمهور فرانسه هم شوخي      مي كند مورد عتاب قرار گرفتند.

 

ادامه راه غلط

     حكايت فرزندش هم البته همين است. محمد رضا شاه به محض اين كه قدرت گرفت، همان راه پدر را رفت. راه قزاق بيسوادي را انتخاب كرد كه ماموران ساواك ميهمان هر لحظه هيات هاي تحريريه شدند. هيچ كدام از مطبوعات بي مجوز شاه حق حركت و حرف تداشت. شاه دستورالعمل هايي صادر كرد كه در نوع خود بي نظير بود. مي دانيد در دوره محمد رضا شاه هيچ كاريكاتوريستي حق نداشت كاريكاتور هيچ رئيس كشور خارجي را طراحي كند. چون خارجي ها از وضع استبداد حاكم بر مطبوعات ايران خبر داشتند و همه چيز را به حساب شاه مي گذاشتند. حكايت اين دو روايت همان است كه ميزان الحراره را مي شكنند به تصور اين كه ديگر تب نخواهند كرد. سانسور و مثلاً احترام به دستور شاه و ممانعت از كاريكاتور كشيدن شخصيت هاي جهان در حالي صورت مي گرفت كه مطبوعات خارجي به راحتي اين روند طبيعي (طرح و كاريكاتور) از شاه را ادامه مي دادند.

     اين ذلالت در حالي است كه در 14 جولاي 1976؛ نشريه AZ آلماني كاريكاتوري با متني جذاب از شاه كشيده بود و اين تنها مشتي نمونه خروار است.

 

گفت و گوي اوريانا فالاچي با شاه                                                   

     با اين همه محمد رضا پهلوي به شدت نسبت به مطبوعات بدگمان بود. او با وجود اختناق شديدي كه بر مطبوعات كشور ايجاد كرده بود باز هم از دست خبرنگاران شاكي مي نمود. حساسيت وي به گزارشگران، كاريكاتوريست ها و مصاحبه گران خارجي كم از ايراني ها نداشت. كما اينكه اوريانا فالاچي خبرنگار ايتاليايي كه با بسياري از شخصيت هاي جهان گفت و گو      مي كرد، بعد از پايان مصاحبه با شاه به اين نتيجه رسيد كه او نيز ديگر در ليست سياه قرار گرفته است. اوريانا فالاچي در گفت و گوي خود با محمد رضا شاه از وي پرسيد: «عاليجناب! اگر من به جاي اين كه ايتاليايي باشم، ايراني بودم و در اين جا زندگي مي كردم و همين طور كه فكر مي كنم و مي نويسم؛ فكر مي كردم و مي نوشتم؛ يعني اگر از شما انتقاد مي كردم، مرا به زندان            مي انداختيد؟»

     شاه به فالاچي چنين پاسخ مي دهد:

     «ممكن بود، اگر همان طور كه فكر مي كنيد و مي نويسيد با قوانين ما مطابقت نداشته باشد دادگاهي و محكوم مي شديد. اما بين خودمان بماند فكر نمي كنم در ايران انتقاد كردن به من كار ساده اي باشد

 

اقرار در غربت

     محمد رضا شاه در كتاب پاسخ به تاريخ خود، كه از شدت نفرت به ايرانيان آن را به جاي فارسي به زبان فرانسه نوشت و خشم و بغض او از ايرانيان در جاي جايش مشهود است درباره رسانه ها مي نويسد: «طي آخرين سه سال سلطنتم رسانه هاي گروهي در شكل گرفتن حوادث كشور نقش مهمي بازي كردند. من اين مطلب را به حد كافي درك مي كنم كه واقعاً معني ندارد چنين تصوري را به ذهن خود راه دهم كه رسانه هاي گروهي هميشه جانب اخلاق را             مي گرفته اند . رسانه هاي گروهي با وخيم تر شدن اوضاع در ايران در دامن زدن به جنبش خياباني جماعات نقش تاسف آوري بازي كردند و گزارش هايي دادند كه هر روز بايد         مبالغه آميز تر مي شد.» او در ادامه كتاب رسانه هاي داخلي و خارجي و نشريات را كاملاً «فاقد واقع بيني»، «مضحك» «محرك» و «قلم فروش» مي نامد. او بخش چهارم كتاب را «تخريب اتحاد شوم» نامگذاري كرده است كه در يكي از فصولش به «اتحاد رسانه ها» مي پردازد.

پايان يك حكايت

     پيش از اين دو نيز در سال هاي آخر سلطنت ناصر الدين شاه كه شاه به قدرت تاثير مطبوعات در پرورش افكار عمومي و ميزان نفوذ افكار عمومي در سير حوادث سياسي بيشتر پي برده بود و روزنامه هاي خارج را براي او مي آوردند و ترجمه هاي آنها را بر او مي خواندند از اين بابت خيلي رنج مي برد و گاهي كه چيزي مخالف طبع خود در روزنامه اي مي يافت دستور مي داد آن را حضوراً بسوزانند. وقتي ظل السلطان در حضور پدرش شاهد چنين منظره اي بود و به شاه     مي گويد «هزاران شماره ديگر اين روزنامه در دست مردم جهان باقي است و مي خوانند و نابودي اين شماره در آنها اثري نمي كند»؛ جواب مي دهد «مي دانم ولي مي خواهم غضب خود را فرو بنشانم و حتي الامكان مردم ايران را از سوء تاثير اين بدگوئيها دور بدارم.» (نقل از كتاب تاريخ تحليلي مطبوعات ايران استاد محيط طباطبائي)

 

واژه هاي ممنوع

     يك روزنامه نگار قديمي كه گويي گنجينه اي گرانقدر است از سال هاي پر از سانسور، در زمان محمد رضا شاه چنين مي گويد:

     «سال 41 بود. روزنامه ما (كيهان) اولين روزنامه اي بود كه تعداد تلفات زلزله بوئين زهرا را همان قدر كه بود، يعني بيست هزار نفر اعلام كرد. اما ماموران رژيم مدام تماس مي گرفتند و    مي گفتند بنويسيد كه بيش از ده هزار نفر در اين زلزله كشته نشده اند.»

     وي مي افزايد: «ما در موسسه دچاز اختناق و نظارت شديدي بوديم حتي كيهان ورزشي قبل از بسته شدن صفحاتش بايد به اداره راديو مي رفت و شخصي به نام راجي، مامور كنترل مطبوعات، مطالب، عكس ها و تيترها را مي ديد و اعمال نظر مي كرد.» وي مي افزايد: «آنها بودند كه به ما  مي گفتند تيتر اول بايد تا چه حروفي درج شود و حتي اندازه تيترها را هم تعيين مي كردند.»

     محدوديت هاي مطبوعات هر روز اوضاع وخيم تري پيدا مي كرد. به كار بردن بعضي    تركيب ها و واژه ها ممنوع اعلام شده بود، مثل پليس، پاسبان، پرچين، اقتصاد سياسي، سپيده دم، فردا، لاله، شقايق، گل سرخ، رفيق، فرداي خونين، شب و ده ها واژه ديگر!

     در اين سال ها تعداد زيادي از روزنامه نويس ها زنداني شده بودند. جالب اين كه حتي تركيب اصلي هيئت تحريريه نيز به دستور دولت تشكيل مي شد. روزنامه ها روز به روز از مقالات و نوشته هاي ايراني خالي مي شد و به تدريج مترجمين جاي روزنامه نگاران حرفه اي را مي گرفتند. اكثر مطالب چاپ شده آنچنان براي خوانندگان بي جاذبه و نامفهوم بود كه فقط آنها را به خاطر صفحات نيازمندي ها و آگهي هايش مي خريدند. در اين سال ها فقط صفحه حوادث بود كه پر مشتري مانده و تا از جنايات و حوادث مي نوشت؛ پر مخاطب هم بود. ساواك نه تنها در بين كارگران چاپخانه ها هم ماموران خود را گماشته بود بلكه هر از گاهي روي ميز خبرنگاران نامه اي قرار مي گرفت كه معلوم مي كرد كدام خبر بايد چاپ شود و كدامين آنها چاپ نشوند. با اين ترتيب بسياري از روزنامه نگاران كه تاب نمي آوردند تبديل به كارمندان پشت ميز نشين مي شدند و يا استعفا مي دادند.