سايه اختناق بر مطبوعات و نشريات

كامران نجف زاده

 

     پيش از انقلاب كار به جايي رسيده بود كه خيلي از روزنامه نگاران صبح ها كه از خانه بيرون مي زدند؛ در جيب مسواكي مي گذاشتند و اهل خانه اصلا بعيد نمي دانستند عزيز رفته، برنگردد.

     علاوه بر مطبوعات، اوضاع كتاب و نويسندگان هم تأسف برانگيز شده بود. هنوز اهل قلم به خاطر دارند كه در آن روزها دستوري از بالا صادر شد كه بنابرآن هيچ نويسنده اي       نمي تواند كتابش را چاپ كند، تا زماني كه خوب شناسايي نشده باشد. در اين ميان ناشري كتاب معروف «طبيب اجباري» اثر مولير را به اداره سانسور برد اما وقتي براي گرفتن اجازه مراجعت كرد، يكي از سانسورچيان براي صدور اجازه كتابي كه تا به حال ده ها بار تجديد چاپ شده، شرط آوردن آقاي مولير را آورد، تا آقاي سانسورچي او را بازجويي و شناسايي كند. غافل از اينكه آن نويسنده معروف، دو قرن است كه گوشه هي از خاك سرد، خسبيده است.

     خب خنده دار بود. مثلاً گوستاو فلوبر، نويسنده فرانسوي، براي انتخاب كلمه اي براي اوايل داستان مادام بوواري شش سال جستجو و تلاش كرده است. چنين كوششي را كارمندان اداره سانسور در لحظه اي خط مي زدند چون آن واژه جزو واژه هاي ممنوعه بود!

 

آمار سخن مي گويند

     همين محدوديت ها كاري كرد كه طي چند سال تيراژ كتاب در ايران حتي از بحرين هم كمتر شود. به آمار رسمي آن روزگار كه نگاه كنيد در يك مقايسه متوجه مي شويد كه تا سال 1349 يعني قبل از اوج گرفتن سانسور، در ايران 3760 عنوان كتاب منتشر شده، در حالي كه اين رقم در سال 1357 و در اوج سانسور به 1750 عنوان رسيده است. يعني بيش از 2000 عنوان كتاب كمتر منتشر شده است.

 

شرايط سخت

     در اين ميان شرط و شروط اداره سانسور براي دادن اجازه انتشار به كتاب هم جالب بود. از جمله شرط چاپ «سخن ناشر» در ابتداي بعضي كتاب ها است كه به زعم اداره سانسور «بودار» بودند. مثلاً در رد اين كه محتواي كتاب، عقيده ناشر و مترجم نيست و يا كتاب مربوط به سال هاي پيش است و ربطي به زمان حال ندارد كتاب هاي مختلفي با چنين شرط و شروطي مجوز چاپ گرفتند. اداره سانسور البته كارهاي ديگري هم مي كرد. كارهايي كه در دنيا بي سابقه بود. گاهي نام نويسنده را از روي جلد كتاب حذف مي كردند. حتي گاهي براي بعضي ها اجازه نام مستعار نهادن هم نمي دادند.

 

سانسور در اوج

     روزگاري رسيد كه سانسور به اوج خود رسيد. بعد از عزل هويدا و انتصاب آموزگار به نخست وزيري استبداد، شخصي به نام «داريوش همايون» را كه يك مترجم گمنام مطبوعات و هميشه مطيع محض دستگاه ديكتاتوري و در ضمن داماد سرلشگر زاهدي بود به وزارت اطلاعات برگزيدند اين شخص اولين كاري كه كرد بخشنامه محرمانه اي در بيست ماده صادر كرد كه مبتني بر تشديد سانسور بود. روزنامه نگاران با هر نوع سانسوري مخالفت كردند ولي همايون دستور داد عده اي از آنان را از كار بي كار كنند و سردبيران مطبوعات را حضوراً يا تلفني به فحش و ناسزا بست.

     يكي از روزنامه نگاران قديمي در اين باره مي گويد:

     «با وجود اين همه در تنگنا قرار دادن، خاطرم هست كه يكي از همكاران ما كه ماكت آگهي را مي بست كار جالبي كرد. او چند ستون را به پيشگاه مبارك اعليحضرت كه تيترهاي قالبي اين جور تبليغات بود اختصاص داد و در كنار آن هم يك ستون آگهي و عكي در مورد تبليغ باغ وحش را قرار داد.»

     با اين اوصاف نگاهي به آرشيو كيهان در سال هاي پيش از انقلاب نشان مي دهد كه گاهي چه با شهامت آنچه حق بود را ادا مي كردند. مثلاً در زمان شهادت حاج آقا مصطفي اكثر روزنامه ها آگهي تسليت به چاپ رساندند اما كيهان تنها روزنامه اي بود كه در اولين آگهي خود نوشت:

     «كيهان مصيبت وارده را به عموم خانواده هاي عزادار خصوصاً سلسله جليله روحانيت و بالاخص حضرت آيت الله العظمي خميني تسليت مي گويد». ضمن اينكه كيهان اولين روزنامه اي بود كه عكس حضرت امام (ره) را چاپ كرد. و در آن روز يك ميليون و صد هزار نسخه روزنامه به فروش رفت و هر نسخه آن بيست تومان به زحمت پيدا مي شد و روزنامه دست به دست بين مردم مي گشت.

 

اعتراف به سانسور

     مصباح زاده موسس روزنامه كيهان و سناتور انتصابي شاه در گفت و گويي با راديو دولتي انگليس؛ اعتراف كرد كه: «بعد از 28 مرداد همان مقدار آزادي را هم كه در دهه اول داشتيم قطع شد و سانسور به شدت اعمال گرديد. مصباح زاده افزود: «از آغاز انتشار روزنامه كيهان تا زمان انقلاب، هيچگاه توفيق پيدا نشد كه قانون مطبوعات اجرا شود. البته گاهي به اين قانون عمل      مي شد و آن زماني بود كه به صلاح (رژيم) مي بود.»

     حتي طنزنويسان هم از تيررس امثال محرمعلي خان در امان نبودند. كيومرث صابري فومني (گل آقا) در اين مورد حرف جالبي مي زند. گل آقا مي گويد: «همين بس كه اگر ما نشريه مان را در دوره قبل از انقلاب منتشر مي كرديم؛ هر هفته بايد توقيف مي شديم.» همين بس؛ در خانه اگر كس است، يك حرف بس است.

     در سال 1353 بحران كاغذ پديد آمد. بحراني كه از نظر بسياري از كارشناسان كذايي و در جهت تضعيف نشريات و مطبوعات بود. رژيم كه مي خواست مردم سر از كارش درنياورند و به كارش ايرادي نگيرند، بحران «كاغذ» را براي مطبوعات به ظاهر مستقل پديد آورد.

     نگاهي به روزنامه كيهان در خرداد ماه 1353، بيانگر اين نكته است كه بسياري از بحث هاي روز جامعه به اين مسئله تعلق داشت. با اين همه رهبر فراكسيون اكثريت مجلس شوراي ملي در 11/3/53 اين شايعه را كه دولت در نظر دارد روزنامه هاي غيردولتي را تضعيف كند نادرست خواند و افزود «مطبوعات در همه جهان با  بحران روبرو شده اند زيرا هزينه كاغذ روزنامه فوق العاده افزايش يافته است.»؛ قياس نابجاست ولي: گل خندان چو نخندد چه كند؟!

     طي يك سيكل ده، بيست ساله، قبل از انقلاب نشرياتي مثل پرخاش، گرداب، آپادانا، جبهه آزادي، اصناف، تهران مصور، اميد ايران، مدير دنيا، سپيد و سياه و فردوسي توقيف شده بودند. از اوضاع كتاب هم همين بس كه امثال جلال آل احمد و يا شريعتي مطلقاً اجازه چاپ آثارشان نبود.

     در فروردين ماه سال 57، 184 تن از روزنامه نگاران ايراني، طي نامه اي خطاب به نخست وزير وقت به ادامه سانسور مطبوعات اعتراض كردند و خواستار آزادي قلم شدند. به دنبال انتشار اين نامه وزارت اطلاعات و جهانگردي بجاي پاسخ ابتدا اقدام به تهيه نامه اي در تاييد       سياست هاي انتشاراتي خود كرد و بوسيله كاركنان وزارتخانه، گروهي از روزنامه نگاران را زير فشار گذاشت تا آن را امضا كنند. اين نامه كه از حمايت جامعه مطبوعات برخوردار نبود با امضاهايي اندك كه حتي تعداد زيادي از آنها متعلق به كادرهاي غيرتحريري مطبوعات و كاركنان رسمي وزارت اطلاعات و جهانگردي بود براي نخست وزيري ارسال شد. وزارت اطلاعات و جهانگردي همچنين گروهي از روزنامه نگاران را پس از اين ممنوع القلم كرد.

     مديران نشريات تعطيل شده اعتقاد داشتند: «تيغ سانسور را زير گلوي ما گذاشتند و بعد كه از نفس افتاديم مجله و روزنامه را تعطيل كردند.»

 

نگاهي ديگر به محدوديت مطبوعات

     از روزي كه ميرزا صالح شيرازي كاغذ اخبار، نخستين روزنامه ايران را منتشر كرد تا پيش از انقلاب 3500 روزنامه، نشريه و مجله ديگر در ايران منتشر شد. در فاصله سال هاي 1332-1320 يعني به مدت 12 سال مطبوعات فارسي سال هاي پر باري را پشت سر گذاشتند. اگر چه در اين سال ها هم گاه بگاه روزنامه ها و مجله ها و نشرياتي توقيف مي شد اما كيفيت روزنامه ها به حدي بالا بود كه اين توقيف ها نمي توانست مانع از جبهه گيري مردمي روزنامه ها بشود اما نخستين يورش بزرگ به مطبوعات در سال 42 روي داد و جهانگير تفضلي كه وزارت اطلاعات و جهانگردي وقت را به عهده داشت بيش از 70 هفته نامه را تعطيل كرد.

     در فاصله 12 سال (1332-1320) بيش از 23 نشريه فكاهي با نامهاي اميد، بابا شمل، بابا آدم، توفيق، حاجي بابا، حكيم باشي، حاجي لك لك، چلنگر، خورشيد، مشهدي مراد، ننه صمد، نوشخند، ناهيد، يزدان، ايران، داد بيداد، شاهين تهران، شبچراغ، شيطان، قلقلك، قلندركي، به كيه و ماه در تهران و نشريه ملانصر الدين در آذربايجان منتشر مي شد. جالب است بدانيد غير از توفيق بقيه اين نشريه ها نتوانستند منتشر شوند و توفيق نيز با تغييراتي در خط مشي خود اجازه ادامه انتشار يافت؛ ضمن اينكه اين نشريه هم در سال 1350 گرفتار غضب وزارت اطلاعات و جهانگردي وقت شد و در محاق توقيف افتاد.

     آخرين يورش گازانبري دولت به مطبوعات در مرداد شهريور سال 1353 روي داد. در اين يورش بزرگ روزنامه ها، مجله ها و هفته نامه هاي نه چندان سياسي آژنگ انتظار، پست تهران، تهران مصور، فرمان، مرد مبارز، مهر ايران و ديپلمات، كوشش، صداي مردم، گزارش، اتحاديه، اتحاد ملي، جوانمردان، اراده آذربايجان، سحر، نداي حق، اقتصاد و صنعت، پيك ايران، ارس، ارشاد، پرچم خاورميانه، ناهيد، خاك و خون تعطيل شدند و به همراه آن در حدود 150 نويسنده و خبرنگار و 850 نفر عضو كادر اداري، فني و خدماتي مطبوعات بيكار شدند. 32 تن از نويسندگان و خبرنگاران ممنوع القلم شدند و جالب تر اين كه دولت براي توجيه تعطيل اين روزنامه ها و مجله ها اعلام كرد كه روزنامه هايي كه كمتر از 3 هزار و مجلاتي كه كمتر از 5 هزار تيراژ دارند بايد تعطيل شوند. پيش از اين هم آورده شد كه بسياري از دست اندركاران مطبوعات اين را هم چون كمبود كاغذ بهانه اي بيش نمي دانستند؛ بهانه اي كه با تمسك به آن مي شد قربانيان ديگري گرفت.