ثروتي فراتر از ريخت و پاش هاي ملوكانه

غلامرضا صادقيان

 

     ارزيابي شاه، فقط مثل ارزيابي يك دشمن ممكن است. روش شاه در حكومت طولاني مدت خود و در برخورد با مردم ايران، مثل روش غربه اي بود كه از سرزميني ديگر براي تجاوز و ستم به اين مردم آمده باشد.

 

سهم شاه از خريدهاي تسحيلاتي

     شاه قانوني داشت كه سخت به آن پايبند بود. قانون فرعوني كه از افسانه هاي سلاطين شيطاني برگرفته بود، يعني قانون بي عدالتي.

     در اجراي اين قانون، آمريكايي ها در پشت و روي صحنه حضور داشتند و اكنون كه دوباره پرخاش مي كنند، فرصتي است تا بدانيم از ملت ايران چه مي خواهند؟

     شاه در دهه آخر سلطنت خود، ثروت ملت ايران را يك كاسه كرد و به آمريكايي ها سپرد. خريد تسحيلات نظامي از آمريكا براي كشور ما نه ظاهري خوش داشت و نه واقعيتي مطلوب. كار مسلح كردن ارتش شاهنشاهي را آمريكايي ها بر عهده داشتند و ايران به عنوان بزرگترين خريدار تجهيزات نظامي از آمريكا در سال هاي دهه 50 در واقع بزرگترين ويرانگر ثروت ملي بود كه مردمش را به فلاكت مي نشاند.

     در يك فاصله زماني 20 ساله (1950 تا 1971) همه خريد تسحيلاتي ايران از آمريكا به يك ميليارد دلار هم نرسيد اما بين سال هاي 1971 تا 1978 يعني فقط در مدت 8 سال آخر سلطنت شاه، ميزان خريد سلاح ايران از آمريكا به رقم نجومي 19 ميليارد دلار بالغ شد.

     آمريكايي ها تجهيزاتي را كه مايل به فروش آن بودند به شاه ارائه مي كردند و شاه نيز بر آن اساس كه كدام شركت تسحيلاتي موفق به برقراري پيوند با رابطان دربار مي شود، سلاح ها را   مي پسنديد و معاون وزير جنگ او، ارتشبد طوفانيان، قراردادها را اجرا مي كرد. طوفانيان مامور خريد تسحيلات نظامي شاه بين سال هاي 1343 تا 1357 (1964 تا 1978) بود كه در تمام قراردادهاي فروش اسلحه آمريكا به ايران حاضر شد تا سهم شاه و خودش را در خريدهايي كه  مي كند جدا سازد.

     جنون نظامي گري شاه كه در برابر هر سلاح تازه اي از ارتش آمريكا، خودش را مي باخت، در واقع نوعي هوشياري القا شده از سوي آمريكايي ها بود كه قيمت فروش سلاح ها را به بالاترين ميزان مي رساند و سهمي را كه ارتشبد طوفانيان و شاه در پورسانت هاي خريد تسحيلات برداشت مي كردند، افزايش مي داد. شاه، اسلحه مي خريد و سهم خود را برمي داشت و مردم ايران با   شكم هاي گرسنه مانور تسحيلات نظامي آمريكايي را در زمين و آسمان كشور تماشا مي كردند.

     سپهبد امير حسين رفيعي، آخرين فرمانده نيروي هوايي شاه، درباره خريدهاي كلان نظامي از آمريكا و حضور روزافزون مستشاران آمريكايي در كشور و ترسي كه آمريكايي ها با ظاهرسازي از حفاظت هواپيماهاي اف 14 نشان مي دادند تا بتوانند ثروت ملي مردم ايران را براي ايمن كردن خاطر خود جمع آوري كنند، مي گويد: عوامل مستشاران خارجي با جمع آوري اطلاعات لازم به نفع كشورشان، علاقه زيادي به بستن قراردادهاي جديد داشتند. مثلاً در فرماندهي لجستيكي كه مركز نان و آب براي آنها بود، خيلي كار مي كردند به علت اهميت هواپيماهاي شكاري اف 14 كه در اصفهان بود و به ويژه موشك هاي فينكس كه از لحاظ قدرت عمليات خيلي مهم و حائز اهميت بين المللي است، دائماً اظهار نگراني مي كردند و مي گفتند كه عوامل شوروي در كارخانه ذوب آهن اصفهان هستند، كاشكي حفاظت اين وسايل بيشتر مي شد!

     نتيجه اينكه، به طور كلي مستشاران آمريكايي در نيروي هوايي سعي در قبولاندن خريد بيشتر و بستن قرارداد بيشتر و در نتيجه كسب پول فراوان تر براي دولت آمريكا بودند و در حالي كه هزينه تمام شده هر هواپيماي اف 14 براي نيروي دريايي آمريكا 20 ميليون دلار بود، آن را به نيروي دريايي ايران به مبلغ 30 ميليون دلار مي فروختند كه اين افزايش نرخ كاملاً غير عادي بود زيرا كارهاي صادراتي در بسياري از كشورهاي جهان به علت معافيت از عوارض و تشويق امر صادرات، ارزانتر نرخ گذاري مي شود.

 

مخارجي فراتر از چند كاخ

     ربودن ثروت ملي مردم ايران با اين تعاريف ارقامي هولناك دارد كه كار شاه در اين بين، بسيار دشمنانه تر از آمريكايي ها بود. زيرا او فقط براي آنكه بتواند مقداري از ثروت بيت المال را به طور غير مستقيم براي خود بردارد و از سهم بيشتري هم كه به آمريكايي ها مي دهد براي جبروت و جلال خود بهره ببرد، به اين كار وارد مي شد.

     در واقع مفهوم بي عدالتي در سلطنت شاه به مخارج او براي بناي چند كاخ و خريدهاي ديگر و مخارجي كه براي تفريحات خود و خانواده اش مي كرد، برنمي گردد. زيرا اين ارقام در برابر رقم هايي كه شاه براي به دست آوردن موقعيت يك رهبر بزرگ، مجبور به هزينه آن بود، بسيار ناچيز است. شاه ، ماموري دست آموز و بي كفايت بود كه دوست داشت ستايش شود و به عنوان يك رهبر و رئيس حكومت برتر مورد توجه عام و خاص باشد اما چون قادر نبود از هويت وجودي خود در اين باره بهره ببرد، ناگزير از هزينه كردن پول و سرمايه بيت المال در اين راه بود.

     در حقيقت چند هزار وابسته به دربار از دور و نزديك كه در سرقت اموال عمومي از يكديگر سبقت مي گرفتند، همان هايي بود كه بايد دست شاه را مي بوسيدند و براي شايستگي هايي كه به او مي چسباندند هورا مي كشيدند. از طرفي همه آنچه كه شاه، در راه توسعه مملكت هزينه مي كرد و به كار مي برد و برنامه ريزي مي كرد، چيزي از همين دست بود كه بايد براي ظاهر شاه به مصرف مي رسيد.

     اما به هر حال اين سرنوشت را هيچ كس در دنيا با دلخوشي به پايان نبرده است. هوراي درباريان براي يك مامور دست آموز آمريكايي به نام شاه، سرانجام روزي در فرياد ملتي كه از شدت بي عدالتي حكومت سلطنتي به خروش آمده بودند، گم شد و مامور آمريكايي را در دامن آنها پرتاب كرد.

     حالا آمريكايي ها دوباره آمدند و پرخاش مي كنند. شايد مي خواهند ماموري ديگر بياورند تا دوباره سهم از دست داده خود را به عنوان يك زورگو مطالبه كنند.

     بهترين توصيفي كه از بي عدالتي و ستم و تبعيض شاهانه مي توان كرد، چه بسا همان چيزي نباشد كه به روشني و مستقيم از بي عدالتي ها بگويد. بلكه شايد اگر بتوان توصيفي در عدالت و صداقت و رنج طلبي شاه و خانواده اش!! فراهم آورد، خود بهترين توصيف از واقعيت سلطنت شاه در نهايت ستمگري باشد.

     يك مجله فرانسوي كه معلوم نيست با چه مقدار از دلارهاي نفتي ما راضي شده است، در توصيفي از شيوه زندگي رضا پهلوي (معروف به ربع پهلوي) در زماني كه به عنوان يك وليعهد 17 ساله مطرح شد و از مجموع بي كفايتي هاي پدر فقط توان مصرف ميليوني اموال عمومي را به دست آورده بود، مي نويسد: «والاحضرت رضا، درسي از رنج هاي انساني را فرا مي گيرند. پادشاه ايران و شهبانو فرح تصميم گرفته اند فرزندان خود را همچون تمام بچه هاي دنيا تربيت كنند. آنها مي خواهند فرزندانشان بدانند كه بدبختي و بي نوايي براي بسياري از انسان ها وجود دارد و به همين خاطر است كه زندگي وليعهد ايران مثل زندگي تمام آدم هاي ديگر دنيا ساده است و والاحضرت در آپارتماني جدا از اعليحضرتين زندگي مي كنند. صبح و عصر به مدرسه مي روند و ناهار را هم در مدرسه با دوستانشان صرف مي كنند. بعد از ظهر را به اتفاق خواهران و برادران خود در كنار شهبانو مي گذرانند و شام را به اتفاق ايشان صرف مي كنند و بعد يا كتاب مي خوانند يا به تلويزيون نگاه مي كنند.

     خونسردي و متانت و آرامش والاحضرت در تمامي مراسمي كه شركت مي كنند تحسين همه را برمي انگيزد. والاحضرت به خوبي مي دانند كه درد و رنج براي انسان ها وجود دارد. چون هر هفته همراه با دوستان خود از بيمارستان ها ديدن مي كنند و با غم ديگران آشنا مي شوند.»

     چه بي شرمانه، آسان از درد و رنج انسان ها و غمگساري شاهزاده براي آنان سخن مي گويد، بي آنكه به خود زحمت دهد و سري به گوشه اي از زندگي بر جا مانده شاهان بزند و ببيند كه از شاهزاده 17-18 ساله در فرداي پيروزي انقلاب در بهمن 57 فقط 8 دستگاه اتومبيل اختصاصي بر جاي ماند كه همه آنها در سفارشي اختصاصي به كارخانه هاي توليدكننده در اروپا و آمريكا براي والاحضرت! ساخته شده بودند.

     زندگي اعضاي خانوده سلطنتي با چنين كارنامه اي، عجيب شبيه به زندگي ساده مردم بينوا در دنيا بود!!