طمع بيگانگان حكومت هاي وطن فروش

مجيد رزازي

 

     درست است كه دلايل متفاوتي باعث سقوط شاه در پي انقلاب اسلامي ايران بود، اما در ميان همه آن دلايل، نمي توان از وابستگي رژيم حكومتي به قدرت هاي خارجي و در راس آنها آمريكا، غفلت كرد. شاه، در روند وابستگي خود به آمريكا كه استمرار وابستگي هاي حكومت هاي قبلي ايران به قدرت هاي بيگانه بود، همه شئون كشور را تابعي از ديدگاه هاي آمريكا كرده بود. در عرصه هاي اقتصادي درآمدهاي كلان نفتي به وسيله شاه صرف تهيه هوايماهاي جنگي، تانك هاي مدرن و مهمات گوناگون و انبار كردن آن در ايران مي شد تا خيال آمريكا از داشتن ژاندارمري مقتدر در منطقه راحت باشد.

     در عرصه هاي فرهنگي، مبتذل ترين جلوه هاي فرهنگ غرب كه جز فساد و تباهي نبود، به وسيله رژيم تبليغ مي شد و سرانجام، چنين فضايي ايران را به يكي از اقمار آمريكا در منطقه تبديل كرده بود، كشوري كه با درآمد سرشار نفت و با بهره مندي از موقعيت ممتاز استراتژيك،          مي توانست نقشي تعيين كننده در جلب منافع گوناگون براي آمريكا داشته باشد.

     ايران در سال هاي آخر عمر رژيم گذشته، به تعبير امام خميني (ره) رابطه اي با آمريكا داشت كه بي شباهت به رابطه گرگ و گوسفند نبود. وابستگي حكومت ها به قدرت هاي بيگانه از مشكلات تاريخي كشور ما محسوب مي شود. دليل اين وابستگي را بيشتر بايد در جذابيت ها و جاذبه ايران براي قدرت هاي جهاني جستجو كرد. اين جاذبه در طول تاريخ آنقدر نيرومند بوده كه پاي قدرت هاي خارجي را به هر نحو كه شده به ايران باز كند. آنجا كه حكومت به آساني قابل نفوذ بوده، بيگانگان با تطميع سران حاكم بر جامعه، در حاكميت آن دخالت كرده اند و آنگاه كه حكومت و سران آن داعيه استقلال داشته اند، نخست با حيله و نيرنگ تلاش كرده اند تا مهره هاي استقلال طلب حكومت را از سر راه بردارند و هرگاه در چنين كاري موفق نشده اند دست به  تلاش هاي نظامي زده اند و از اين رهگذر به اهداف خود دست يافته اند. تاريخ ما پر است از سرگذشت مردان بزرگي كه بر اساس شايستگي خود به قدرت رسيده اند و از آنجا كه افرادي استقلال طلب بوده اند، در برابر نفوذ قدرت ها ايستاده اند. بيگانگان راه هاي گوناگوني را براي فريب آنها و به دام كشيدنشان آزمايش كردند و آنگاه كه اين فرزندان رشيد و آگاه و متفكر ايران را غيرقابل نفوذ ديدند براي آنكه ايشان را از سر راه خود بردارند، قصد جانشان را كردند و خون پاك و مطهرشان را ريختند. اين چهره هاي تابناك تاريخي با آگاهي هوشمندانه اي كه از سرنوشت خود در نهايت راه استقلال طلبي داشته اند، شهادت را عاشقانه پذيرا شده اند تا آنان كه افتخار ايراني بودن نصيبشان شده است براي هميشه از داشتن چنين مردان بزرگي بر خود مباهات كنند. آن هنگام كه ميرزا تقي خان امير كبير در اوج مظلوميت، اما شجاعانه دست مشت كرده اش را در برابر رگ زن گرفت، و با صلابتي دشمن شكن به او گفت: «بزن»، آگاه بود كه از قطره هاي خون او، مرداني سبز خواهند شد كه سرانجام بساط بيگانگان را از سراسر ايران برخواهند چيد و اجازه نخواهند داد كه دستور قتل هيچ دولتمرد ايراني و يا حكم انتصاب هيچ مهره حكومتي ايران، از سفارت قدرت هاي خارجي بيرون بيايد. انقلاب اسلامي ايران، به عنوان موهبتي كه اين آرزوي ديرينه را جامه عمل پوشاند، براي هميشه در تاريخ سرزمين ما زنده خواهد ماند.

     شايد بتوان گفت در هيچ دوراني در سده حاضر هجري و در قرن گذشته ميلادي به جز در دوران حكومت اسلامي استقلال سياسي كشور ما محفوظ نبوده و پيوسته با مداخلات گوناگون بيگانگان در سرنوشت كشور، جلوه هاي وابستگي در شئون مملكتي، خودنمايي كرده اند. اين  جلوه ها، گاه چنان آشكار بوده كه حتي مردم كوچه و بازار نيز كه اغلب از پشت پرده سياست    بي خبر نگه داشته مي شده اند، از آن آگاه بوده اند.

 

دشمن طاووس آمد پر او

     گاه، نقاط مثبت و قوت يك فرد، بلاي جان او مي شود و طمع ها را برمي انگيزد. موقعيت خاص استراتژيك كشور ما نيز چنين واكنش هايي را از ديرباز برانگيخته است. قدرت هاي جهاني، در طول تاريخ به دلايل گوناگون، آرزوي تسلط بر خاك ايران را داشته اند. از اوايل قرن گذشته ميلادي، دو قدرت بزرگ آن روز، يعني روس و انگليس، هر كدام، به دليلي به دنبال تسلط بر خاك ايران بوده اند و اين اهدف را با روش هاي گوناگون دنبال كرده اند. در اغلب مواقع استراتژي قدرت ها، نفوذ سياسي در بدنه تصميم گيري نظام حكومتي ايران بوده. تاريخ ايران در دوران قاجار، پر است از نقش آفريني مهره هايي كه به عنوان صاحب منصب حكومتي، آشكارا در حفظ منافع بيگانگان مي كوشيدند و گاه وقاحت اين خيانت را تا حدي پيش مي بردند كه در دربار ايران، به عنوان حامي يك قدرت بيگانه شناخته مي شدند و هيچ ابايي از اين شهرت رذالت بار نداشتند.

     «همايون فرخي» از صاحب نظران در تاريخ معاصر در اين مورد مي گويد: «روس ها از ديرباز، در آرزوي آب هاي گرم ايران براي خارج شدن از حصار سرد سيبري بودند و اين آرزو، در تاريخ آنها مضبوط است. انگليسي ها هم كه براي سال هاي طولاني، در زمره قدرت هاي جهاني بحساب مي آمدند، هميشه به خليج فارس طمع بسته بودند. اين دو قدرت خارجي، در گذشته، علاوه بر استفاده از مهره هاي حكومتي، از قدرت عشاير به عنوان چماقي براي گرفتن امتياز بهره مي بردند.»

 

آمريكا در ايران

     براي جستجوي جاپاي آمريكا در ايران بايد به گذشته هاي دور سفر كرد. در تاريخ روابط ايران و آمريكا نخستين روابط اين دو كشور به اوايل قرن نوزدهم برمي گردد. اولين آمريكايياني كه در سال 1829 به ايران آمدند ميسيونرهاي مذهبي غير سياسي بودند. تاريخ نشان مي دهد در سراسر قرن نوزدهم، آمريكا حضور سياسي فعالي در ايران نداشته است. بعد از سقوط قاجار و روي كار آمدن رضا خان بوسيله انگليسي ها، آمريكايي ها از اين رخداد استقبال كردند. در سراسر سال هاي سلطه رضا خان بر ايران، آمريكا جز در چارچوب اعزام مستشاران كم اثر اقتصادي، نقشي در اوضاع سياسي ايران ايفا نكرد. پس از آغاز جنگ دوم، در حالي كه انگليس و روسيه، تنها راه پيروزي بر آلمان را استفاده از راه آهن سرتاسري ايران مي ديدند، براي بهره بردن از اين امكان، بدون توجه به معاهدات سياسي قبلي خود به ايران هجوم آوردند و پس از شكست دادن ارتش ايران، رضا خان را كه داراي گرايش هايي به آلمان بود به جزيره اي دورافتاده در آفريقا تبعيد كردند و پسرش را بر تخت نشاندند.

     «همايون فرخي» تاريخ دان، در اين مورد مي گويد: «چند سال آغازين حكومت محمد رضا شاه، از جهت استقلال ملي دوراني كاملاً نااميد كننده بود. زيرا روس و انگليس كه هر دو سال هاي طولاني به ايران چشم دوخته بودند، در هجومي كه به بهانه استفاده از راه آهن سرتاسري ايران براي مقابله با آلمان به كشورمان كرده بودند، مناطق تحت نفوذ خود را در دست داشتند و عملاً به بخشي از آرزوهاي ديرين خود رسيده بودند. در چنين موقعيتي بود كه سياستمداران ايران چاره را در توسل به آمريكا ديدند و هر چند كه آمريكا در گروه متفقين، هدفي جز پيروزي بر آلمان نداشت اما روزولت در پاسخ به سياستمداران ايراني، توانست معاهده اي را به امضا برساند كه روس و انگليس عليرغم ميل باطني شان پس از خاتمه جنگ، نيروهايشان را از ايران خارج كنند. پر واضح است كه اين اقدام روزولت در زمره سياسي ترين اقدامات دوران او محسوب مي شود. روزولت با اين حركت، در اوج تنفر عمومي از روس و انگليس، موقعيت مناسبي در ايران براي نفوذ آمريكا فراهم آورد. گزارشي كه وزارت خارجه آمريكا در سال 1944 درباره ايران تهيه كرد و آن را در اختيار روزولت قرار داد، پايه روابط آتي ايران و آمريكا را فراهم آورد. در آن گزارش ذكر شده بود كه اگر آمريكا از ايران چشم بپوشد، عرصه براي نفوذ شوروي و انگليس در ايران باز    مي ماند و تجزيه ايران به وسيله اين دو كشور از جهت شرايط بعد از جنگ يك حركت منفي تلقي مي شود بنابراين، آمريكا بايد حكومت ايران را تحت حمايت خود بگيرد.

     با وجود اين توافق، روسيه و انگليس، در سال هاي آخر حضور نظامي خود در ايران، همه تلاش خويش را براي تحكيم و تثبيت نفوذ خود در ايران به كار گرفتند كه مهمترين آنها اقدام روسيه در تشكيل حكومت خودمختار در آذربايجان بود.

     اين اقدامات در نهايت زمينه را براي نفوذ بيشتر آمريكا در ايران فراهم آورد.