ترفندهاي مبارزان در عصر پهلوي

علي ابوالحسني ( منذر

استعداد شگرف و ذوق لطيف يك فرد يا جامعه ( در فرض ما : فرد و جامعه ايران ) تجليات گوناگون دارد و نمودهاي آن را مي توان در تمامي ابعاد زندگي ديد و حس كرد.

عرصه سياست و مبارزات اجتماعي نيز مي تواند بستر خوبي براي زايش و پرورش ذوقها و استعدادها باشد ؛ خاصه زماني كه كوشندگان راه استقلال و آزادي با انواع سختيها و فشارها روبرو بوده و مجبورند به نيروي فكر و تدبير ، شگردهايي مناسب براي دستيابي به مقصود ابداع كنند.

در بررسي كارنامه مبارزان اين سرزمين ، چه در دوران نهضت اسلامي و چه در ادوار پيش از آن ، فراوان به نمودهايي از ذهن خلاق ايراني مسلمانان بر مي خوريم كه گرد آوري و نقل آنها ، مثنوي هفتاد من كاغذ مي شود. به مناسبت ايام فرخنده دهه فجر ، به دو مورد جالب از ترفندهاي ظريف مبارزان مسلمان در اووان دهه 40 اشاره مي كنيم كه ضمنا نشان مي دهد آنان در چه فضاي مهيب و ببه بهاي تحمل چه دشواريها و خطراتي ، پرچم مبارزه با نظام ستمشاهي را برافراشته و از قلب سياه شب ظلم و بيداد ، راهي به صبح روشن آزادي گشودند.

بخش دوم اين مقاله روز چهارشنبه تقديم خوانندگان گرامي مي شود.

چگونه اعلاميه آيت الله مرعشي ، دور از چشم ماموران تهيه و چاپ شد ؟!

در خلال اعلاميه هايي كه از سوي مراجع بزرگ تقليد در جريان قيام 15 خرداد و حوادث متعاقب آن صادر شد ، اعلاميه اي تند و كوبنده به امضاي مرحوم آيت الله العظميي مرعشي نجفي به چشم مي خورد كه در پاسخ به اطلاعيه بي امضاي ساواك در روزنامه كيهان  و اططلاعات ( مورخ 12 مرداد 42 ، مبني بر “ تفاهم حضرات آقايان خميني ، قمي و محلاتي  با مقامات انتظامي ” ) نوشته شده و ببا لحن و پرداختي “ متمايز ” از نوع اعلاميه هاي مراجع در آن روزگار ، اطلاعيه مزبور را پاسخي دندان شكن داده است. تاريخ نگارش اعلاميه ، 15 ربيع الاول 1383 قمري ( برابر 14 مرداد 42 ) بوده ودر خلال آن نيز ايين بيت ، شاهد حال دولت و سازمان امنيت دانسته شده است :

 

 

 

 

 

 

بزرگش نخوانند اهل خرد / كه نام بزرگان به زشتي برد. تدوين و انتشار اين اعلاميه ، داستان شگفتي دارد كه ضمنا نشانگر ذوق لطيف ايرانيي و ني تعاون و تعامل ملت و روحانيت در مبارزه با ظلم و بيداد مي باشد.

آقاي علي اشرف والي ، از نقاشان و هنرمندان زبردست كشور عصر يكشنبه 21 فروردين 1373 شمسي در منزل خويش در شمال تهران به حقير اظهار داشتند :

تنها سند عزت و افتخار من در مدت عمرم ، متني است كه در جريان آزاديي مرحوم امام خميني از زندان 15 خرداد نوشته و بعد از نيمه شب نزد مرحوم آيت الله سيد شهاب الدين مرعشي  نجفي در تهران بردم. امام را كه از زندان بيرون مي آوردند ، سازمان امنيت اطلاعيه بدون امضايي داد كه ادعا مي كرد امام و دو مرجع همبند او با رژيم سازش كرده و آزادي ايشان از همين رو است ! من آن روز خانه يكي از علماي مبارز تهران ( آيت الله حاج شيخ حسين لنكراني ) بودم كه در خيابان خيام ، روبروي مؤسسه اطلاعات مي نشستند. از خانه ايشان كه بيرون آمدم در ميدان توپخانه به روزنامه هاي اطلاعات و كيهان برخوردم كه تازهه پخش شده بود. كيهان را كه گرفتم ديدم اطلاعيه اي دارد كه مضمون آن چنين است : حضرات آقايان خميني و قمي و محلاتي را به منزل خودشان عودت داديم ، زيرا اينها تفاهم كرده اند كه از اين به بعد در سياست دخالت نكنند ! يكباره سرم سوت كشيد ، چون بلافاصله تمام گفتگوها  و دسيسه ها و توطئه چينيي هاي كارشناسان سازمان امنيت و مشاوران صهيونيست دولت در پشت درهاي بسته به ذهنم خطور كرد مثل اينكه خودم شخصا در آن جلسات كميسيون حضور داشته و مذاكرات را مي شنوم كه پس از بررسي دقيق جوانب امر ، نشسته و نظر داده اند كه : اين آقايان را به خانه هايشان بفرستيد ، سپس بگرديد افرادي را كه بستگان و نزديكانشان در جريان قيام 15 خرداد كشته شده اند يافته با چنندتاشان صحبت كنيد و بگوييد : عزيزان شما ، به اعتبار فتوا و اعلاميه آقايان علما به خيابانها ريختند و كشته شدند و خود شما اين همه رنج و آزار كشيديد ، آن وقت آقايان در زندان با دستگاه سازش

 

 

 

 

 

 

 

 

كردند و ماهي 5 ، 6 ميليون تومان خرج سفره گرفتند كه به مصرف عيش و نوش خود و فرزندانشانن برسانند و مثل هميشه شما و كشور و اسلام را فروختند و خون عزيزانتان را هدر دادند ! خلاصه ، شديدا تحريكشان كنيد و پول هم اگر لازم شد بدهيد كه برومند علماي آزاد شده را ترور كنند و به اصطلاح انتقام خون عزيزانشان را از آنها بگيرند. اگر يكي دو نفرشان هم بپذيرند كه اين كار را انجام دهند كافي است و آبروي علما را خواهد برد. بعد هم دولت به عنوان قاتل ، آنها را بگيرد و با سرو صدا محاكمه و اعدام كند ! با تصور ابعاد وسيع توطئه ، حالي به من دست داد كه خدا مي داند ، انگار كميسيون آنه را ديدم. همة اين مطالب عينا مثل پرده سينما از برابر چشمم گذشت و سخت وحشت زده شدم.

نگران به منزل آمدم و لختي انديشه كردم و نهايتا اعلاميه اي را در پاسخ به اطلاعيه دولت تنظيم كردم كه بين مردم پخش  شود و اين توطئه ننگين را خنثي كند. منتهي ديدم اعلاميه زماني سودمند و موثر خواهد بود كه يك شخصيت بزرگ و معتبر و وزين زير آن را امضا كند.

آن زمان آيت الله مرعشي از قم به تهران مهاجرت نموده و دوستان وي خانه وسيعي را در انتهاي بازار عباس آباد براي  ايشان اجاره كرده بودند كه مي توانست جمعيت زيادي را در خود جاي دهد. من غالب روزها خدمتشان مي رسيدم و در آنجا از اوضاع روز صحبت مي شد و گاه ناهار را حضورشان صرف مي كرديم.

 من ديدم رژيم مي خواهد با اين اطلاعيه ، مردم را بر ضد علما بشوراند و به دست خود انقلابيون ، لطمه بزرگي به روحانيت بزند و بهيچوجه سكوت جايز نيست. پاسخي را كه تهيه كرده بودم گفتم بايد يك امضاي معتبري هم پايش باشد ، زيرا اگر بدون امضا در كشور پخش شود اولا تاثير لازم را ندارد ، ثانيا دولت ميگويد  اينها جرات ندارند پاي اعلاميه را امضا كنند و عده اي را به عنوان پخش اكاذيب ميگيرد و قضيه تمام مي شود. فكر كردم در فرصتي مناسب به منزل آقاي مرعشي بروم و رضايت ايشان را براي امضا و انتشار اعلاميه جلب كنم. شب كه از نيمه گذشت برخاستم ، جواب اطلاعيه دولت را زير زير پيرهني در پشتم چسباندم و دو عدد شيشه آب ليمو نيز در دست گرفتم و با لباس عوضي و گيوة پاره پاره و زير شلواري كوتاه و پاي لخت و بي جوراب!

 

 

 

 

 

 

به هيئت يك فرد كاملا دهاتي ، قدم زنان از جلو سيد نصر الدين وارد بازار شدم. ساعت ،2،5/2 بعد از نصف شب بود. گوشه و كنار بازار دييدم عده اي دوتا دوتا ، سه تا سه تا كفشهايشان را زير سر گذاتشنه و خوابيده اند ، اما به نظرم رسيد كه مامور و مراقب اوضاع اند و رفت و آمد اشخاص را زير نظر دارند. چون معقول نمي نمود كه اين همه آدم ، بي خان و مان باشند و جايي براي بيتوته نداشته باشند. يك سرگردي هم بود كه با كلاه نمدي كج و كوله و يك چپق بلند و لباس عادي ، معمولا سر كوچه آقا نجفي روي چهارپايه چمپانه مي زد و مي نشست ( سرگرد بودن او را ، خود مرحوم آققا نجفي به من گفتند ، حتي اسم او را هم ذكر كردند كه متاسفانه فراموش كردم ضبط كنم. آقا سيد محمود ، فرزند بزرگ آن مرحوم ، و متصدي كنوني كتابخانه آيت الله مرعشي در قم ، احتمالا بايد نام وي را در خاطر داشته باشد ، مي توانيد از ايشان بپرسيد ).

باري ، زماني كه سر كوچه آقا رسيدم ، سرگرد مزبور به من گفت : آقا ! اين وقت شب كجا مي روي ؟ گفتم : شنيده ام آقا حالشان خراب اسست ، قلبشان كسالت دارد ، گفتند آب ليمو برايشان خوب است ، اين شيشه هاي آب ليمو را برايشان آورده ام . گفت : اين چرت و پرتها چيست مي گويي ؟! آب ليمو چيه ؟! گفتم : من از روي رسالة ايشان تقليد مي كنم ، شنيدم كسالت دارند ، اينها را خدمتشان آورده ام.

گفت : مال كجايي ؟ گفتم : مال ورامين . گفت : چه جور اين وقت شب از ورامين به اينجا آمدي ؟! گفتم سر سراه ورامين ماشين خراب شد ، از آنجا تا اينجا پياده آمدم ، لذا شب شد و دير شد.

نگاهي “ عاقل اندر سفيه ” به من انداخت و متعجبانه مرا ورانداز كرد ممنن با قيافه اي حق به جانب افزودم : آقا ، من با ايشان كار مخصوصي ندارم ، شما خودتان اين دو تا آب ليمو زا بگيريد خدمت آقا بدهيد حالا من اعلاميهه اي را كه در جواب اطلاعيه ساواك نوشته ام در پشتم دارم خلاصه نگاهي  به سرو وضع دهاتي من كرد و با پرخاش گفت : نه بابا   برو خودت بده ! از سر بازار تا در خانه آيت الله در حدود 30 ، 35 قدم راه مي شد . من رفتم . قفل در خانه ايشان سوراخهاي درشت آهني داشت كه مي شد از لاي آنها داخل را ديد. در زدم . در را كه باز كردند ديدم فرزند بزرگشان آقا سيد محمود است كه با من آشنا بود. مرا كه ديد بسيار تعجب كرد و اين

 

 

 

 

 

 

وقت شب و با اين قيافه به خانه آقا آمده ام ! چون روزهاي ديگر ، من با لباس و قيافه كاملا مرتب نزد آقا مي رفتم. مانده بود كه اين چه هيئتي است ؟! گفت : آقاي والي ، اين چه بساطي است درآورده اي ، با قيافه دهاتي و دو شيشه به دست و آن هم اين وقت شب ؟! گفتم : اين مرتيكه ، سر كوچه مراقب ما است ، زود در را ببند و مررا خدمت آقا برسان ، بعد جريان را به تو مي گويم. از دم در و راهرو تا ته حياط ، دست كم ، 40 ، 50 متر فاصله بود. آقا داشتند آن وقت شب دوا مي خوردند.

ايشان هم كه مرا با آن وضع ديدند سخت شگفت زده شدند و گفتند : اين قيافه چيست براي خودت درست كرده اي و اينها چيست دستت گرفته اي ؟! گفتم : آقا ، لطفا جايتان را به من تعارف كنيد و مرا جاي خودتان بنشانيد و خود اين طرف بنشينيد ، چون اين مرتيكه سرگرده ممكن است از سوراخ در ، ما را بپايد.

آقاي نجفي جايي كه نشسته بودند كمي از سمت در پيدا بود. يك ديوار كوچكي بود كه كنارش پله ميخورد و بالا مي رفت.

يك طاقي مانند بود. آقا دست مرا گرفت و تعارف كنان جاي خود نشانيد و دواهايش را آورد جايي كه از كليد در ديده مي شد. اول حرفي كه اين سيد بزرگوار با ناراحتي به من زد مربوط به مفاد اطلاعيه دولت مبني بر تفاهم  آقايان با دستگاه بود. گفتم : مسلما دروغ است و آنچه از زتوطئه كارشناسان رژيم براي تحريك مردم بر ضد علماي مبارز به ذهنم آمده بود تعريف كردم و در پايان ، دست كردم مطلبي را كه در پاسخ نوشته بودم در آورده و براي ايشان خواندم و گفتم بجا است اعلاميه اي به اين مضمون صادر شود و شما زيرش را امضا كنيد. فرمودند : دوباره بخوانيد . دوباره خواندم. پسنديديند و همان را متن اعلاميه خود در پاسخ به اطلاعيه دولت قرار دادند. تنها يك بيت شعر به آن افزودند كه چنين بود :

بزرگش نخوانند اهل خرد كه نام بزرگان به زشتي برد

و تصرف ديگري در آن نكردند. اطلاعيه دولت را بالاي نوشته گذاشتيم و زير آن اعلاميه را قرار داديم كه پاسخي استوار به آن مي داد. مرسوم نبود آقايان علما اطلاعيه خود قرار دهند. ولي من با آقا شرط كردم كه اطلاعيه بدون امضاي دولت ، حتما بايد بالاي اعلاميه قرار گيرد و ايشان نيز

 

 

 

 

 

 

پذيرفتند . مجموعا آنچه منتشر شد ، يك حركت ژورناليستي ، و از سبك و سياق معمول علما دور بود. پس از آماده شدن اعلاميه ، قيافة آقا كه ابتدا بسيار نگران مي نمود بكلي عوض شد. زير آن را امضا كردند و صدا زدند : صغرا خانم ( يا يك همچين اسمي ) . خانمي آمد ، به وي گفتند : همين الان اين را به چاپخانه بدهيد چاپ كنند. او نوشته را گرفت و بلافاصله از پله ها بالا رفت و من فهميدم از پشت بام خانه آقا ، راهي به بيرون وجود دارد كه از طريق آن ، نامه ها و اعلاميه هاي سري را به خارج انتقال مي دهند يا به خانه مي آوردند . همان نصف شب ، نوشته را بردند كه چاپ كنند.

خدمت آيت الله عرض كردم كه اين اعلاميه بايد فردا صبح در شهر هاي تهران ، كرج ، ساوه ، قم ، اگر بشود اصفهان ، اگر بشود قزوين و زنجان و جاهاي ديگر ، پخش شود كه مامورين مركز به دولت چنين اعلاميه اي صادر شده و دولت بفهمد توطئه اش فاش و برملا شده و دست از شيطنت بردارد.

كار كه تمام شد ، همان شبانه از حضور آقا مرخص شدم و بيرون آمدم. در بازگشت باز به سرگرد برخوردم كه هنوز بيدار و مراقب اوضاع بود. با لحني مقدس مآبانه و بسيار ساده گفتيم : آب ليمو را خدمت آقا دادم ، خيلي مرا دعا كردند و گفتند خيلي خوب شد اين آب ليمو را شما براي من آورديد ، و ان شاءالله اميدوارم كه حالشان بهبودي پيدا كند. بعد به ياور گفتم : اجازه برهيد دست و صورتتان را ببوسم ، و جلو رفتن ببوسم ، كه نگذاشت و گفت : نه ، نه ، خداحافظ شما ، خداحافظ شما ! چون ديد من هيچ چيزي همراه ندارم ،مه كتابي ، نه اسلحه اي و نه ..

فرداي روزي كه اعلاميه در نقاط مختلف كشور پخش شد و من از طريق گوناگون واكنشها و عكس العملهاي دستگاه را كاويده و زير نظر داشتم ديدم سخت متحيرند كه سيد ، چگونه و با همفكري چه كساني ، اين اعلاميه را با اين محتوا و اين گونه سريع تدوين كرده و منتشر ساخته است ؟! و الحمدلله اين راز را تا وقتي كه منقرض شدند نفهميدند ، و الا اگر مي فهميدند مسلما به قول معروف : تكه بزرگه من ، گوشم  بود !   

 

 

 

 

 

 

 

كليشة اعلاميه مزبور را مي توانيد در جلد اول “ بررسي نهضت امام خميني ” تاليف حجه الاسلام سيد حميد روحاني ، صص 586 ـ 587 مشاهده نماييد.

.1.ر.ك ، بررسي و تحليلي از نهضت امام خميني ، { سيد حميد روحاني } ،  ص 817.

 

عرصة سياست و مبارزات اجتماعي مي تواند بستر خوبي براي زايش و پرورش ذوقها و استعدادها باشد گ خاصه زماني كه مبارزان با انواع سختيها و فشارها روبرو بوده و مجبورند به نيروي فكر و تدبير ، شگردهايي مناسب براي دستيابي به مقصود ابداع كنند

 

نيمه شب جواب اطلاعيه دولت را در پشتم چسباندم و به هيات يك فرد كاملا دهاتي به سمت منزل آيت الله مرعشي رفتم  .