|
|
||
|
دختر
پيغمبر در شعر فارسى
سيد جعفر شهيدى زندگاني فاطمه زهرا
سلام الله عليها ص 211
ستايشگران بنىهاشم و حدود آزادى
آنان در دوره خلفا
چنانكه در فصل گذشته خوانديد،از
نيمه دوم سده نخستين هجرت،برغم تمايل
حكومت
دمشق،در
شعر عربى نشانههائى از گرايش به خاندان
پيغمبر پديد گشت.
(1) بحق
دانستن
آنان، سوگوارى در مصيبت اين
خاندان،ناخشنودى نمودن از ستمهائى كه بر
ايشان رفت.و گاه نكوهشى از آن مردم كه
موجب چنين ستم شدند.از ميان آن شعرها نمونههائى
انتخاب
گرديد كه با زندگانى دختر پيغمبر (ص)
ارتباطى داشت.اما آنچه درباره امير
المؤمنين
على عليه السلام و فاجعه كربلا سروده شده
فراوانست،چندانكه در چند مجلد بزرگ جاى خواهد گرفت.
با بر افتادن امويان بسال يكصد و
سى و دو هجرى اين دسته از شاعران مجال فراخترى
يافتند.
و با آنكه عباسيان از آل على دلى خوش
نداشتند،براى ريشهكن ساختن مانده
خاندان
اموى ستايندگان بنى هاشم را آزاد مىگذاشتند،و
اگر ضمن ستايش آل پيغمبر از آل عباس هم مدحى مىكردند،ستاينده
بىجايزه وصلت نمىماند.اما بهر حال
آزادى آنان
تا
آنجا بود كه مدح علويان با نكوهش عباسيان
توام نباشد و گرنه شاعر بجان خود امان نمىيافت-چنانكه درباره منصور
نمرى خوانديد-گاهى هم زمامدارانى چون
متوكل و معتصم
كمترين
گرايشى را بآل على (ع) بر نمىتافتند و از
آزار شاعران ثناگوى آنان دريغ
نمىكردند.
با گسترش تسلط ديلميان بر
بغداد،در اين شهر كه از سالها پيش مركز
اجتماعى شاعران
شيعى
شده بود،انجمنها تشكيل گرديد كه در آن
فضيلتهاى اهل بيت را مىخواندند و بر
مظلوميت
آنان اشك مىريختند.نمونهاى از آن مجلسها
در فصلى كه با عنوان«براى عبرت تاريخ»گشوديم از نظر خواننده
گذشت.
اما در شعر فارسى چنانكه در اين
فصل خواهيد ديد،ستايش آل پيغمبر و گرايش
به على
(ع)
و خاندان او از سده چهارم هجرى آغاز شده،و
شمار اين شعرها (آنچه در دست ماست)
در
سراسر حكومتسامانيان غزنويان،سلجوقيان
و خوارزمشاهيان بسيار اندك است.
در آن دسته از شعرها كه بعنوان
نخستين شعرهاى درى معرفى شده جز وصف طبيعت
و
ستايش
حكومت چيزى نمىبينيم. آيا مىتوان گفت همه شعرهاى فارسى
ايران اسلامى كه تا سده چهارم هجرى بزبان
درى
يا
ديگر لهجههاى ايرانى سروده شده از اين
نوع بوده است؟هر چند نمىتوان بدين پرسش
پاسخ
مثبت داد،اما گمان نمىرود شعرهاى در
موضوع مورد بحث ما سروده شده باشد.در اينصورت علت آن چيست؟فشار سختحكومت؟جاى
چنين احتمالى هست.و ما مىدانيم از سال
چهل
و
سوم هجرى تا پايان حكومت وليد بن عبد الملك
بن مروان،ايران و منطقه شرقى زير فشار حاكمانى چون زياد،عبيد الله،حجاج
بن يوسف،پسر اشعث.و كسانى از اين دست
مردم،روزگار
مىگذرانده
است.اما چرا در مدينه كه مستقيما زير نظر
خاندان اموى بود،كميتبه ستايش
هاشميان
بر مىخيزد ولى در نيشابور،طوس،غزنه و
هرات نظير چنين شاعرى را نمىبينيم؟. آيا مىتوان گفت در سده نخستين
هجرت مردم ايران از خاندان پيغمبر (ص) و
آنچه بر سر
آنان
رفت اطلاعى نداشتند؟هرگز جاى چنين
احتمالى نيست.از اين گذشته در فاصله
تقريبا نيم قرن از حكومت وليد بن عبد
الملك تا پايان كار مروان بن محمد كه
گروههاى مقاومت
در
شرق ايران مخفيانه سرگرم كار بودند و بنام
حكومتخاندان پيغمبر«الرضا من آل
محمد»شعار
مىدادند،مىتوان گفت هيچگونه شعرى كه
بازگوينده اين تمايل باشد سروده نشده؟مىدانيم شعر عامل مهمى
براى تحريك عاطفه و احساس عمومى است.آيا مىتوان
گفتحكومتها
و يا عاملان آنان چنين شعرها را از ميان
بردهاند؟اگر چنين است چرا با
شعر
عربى چنين معاملهاى نشده است؟مضمون
شعرهاى عربى مذمت مستقيم از خلفاى اموى و عباسى بود،در صورتيكه اگر در زبان
فارسى چنين شعرهايى سروده شده باشد،تعريض
به
حاكمان
صفارى،سامانى و يا غزنوى نبوده،چه آنان
دخالتى در آن ستمكارىها نداشتهاند.
درست است كه بحث ما درباره شعر درى
است و اين لهجه از سده سوم رسميتيافت،اما
در
شعر
تازى هم كه ايرانيان عربىگو سرودهاند
چنان نمونههائى ديده نمىشود.از سده
چهارم
هجرى يعنى همزمان با تاسيس دولتهاى شيعى
در ايران مركزى است كه گاهگاه نظير اين مضمونها در شعر فارسى ديده
مىشود:
مدحت كن و بستاى كسى را كه پيمبر بستود و ثنا كرد و بدو داد همه كار
(2) و يا اين نمونه:
چنين زادم و هم بدين بگذرم همين دان كه خاك ره حيدرم
(3) و يا اين بيتها:
مرا شفاعت اين پنج تن بسنده بود كه روز حشر بدين پنج تن رسانم تن بهين خلق و
برادرش
و دختر و دو پسر محمد و على و فاطمه حسين و حسن
(4) در اواخر سده چهارم كه فاطميان بر
مصر دستيافتند و حكومتى مقتدر را پى
افكندند
وصيتشهرت
آنان بديگر كشورهاى اسلامى رسيد و در شرق
ايران طرفدارانى پيدا كردند،
شاعران
فارسى گوى آن سامان بمدح اهل بيت زبان
گشودند و نمونه برجسته آنان ناصر خسرو علوى است.ليكن باز هم در سراسر قرن
پنجم و ششم.شمار شعرهائى كه در مدح آل
پيغمبر
بفارسى
سرودهاند،فراوان نيست.شگفت اينكه در سده
پنجم شيعيان در بغداد و مركز خلافت
عباسى
انجمنها تشكيل مىدادند و بر مصيبت اهل
بيت مىگريستند و نمونهاى از اين مجلسها در فصلى كه با عنوان«براى
عبرت تاريخ»گشوديم از نظر خواننده
گذشت،اما در
شرق
ايران دور افتادهترين نقطه بمركز
خلافت،ناصر خسرو بايد از بيم جان از
بيغولهاى
به بيغوله ديگر پناه برد.اين چنين سختگيرى
را بايد بحساب عباسيان گذاشت و يا بحساب خوش خدمتى حكومتهاى
محلى كه براى پايدارى خود،خشنودى خاطر
آنان را از هر
راهى
مىجستند،و يا بحساب پاىبندى سخت مردم
اين منطقه بمذهب سنت و جماعت و يا
پذيرش
وضع (پس از مقاومتى اندك) ،بحثى است كه پس
از گذشت هزار سال آنچه پيرامون آن نوشته شود حدس و گمانى است كه منشا
آن نيز تمايل و عاطفه و يا طرز تفكر بحث
كننده
است.بهر
حال چنانكه نوشتيم از نشات زبان درى در شرق
ايران تا دهه نخستين سده
هفتم،از
شعر فارسى آنچه در ستايش خاندان پيغمبر
سروده شده نمونههائى اندك است.و نام دختر پيغمبر به تلويح يا ضمنى
در بعض اين بيتها ديده مىشود.با هجوم
مغولان
بايران
براى مدتى بيش از يكصد سال همه چيز درهم
ريخت و در سده هشتم هجرى است كه
شاعران
شيعى در نقاط مختلف كشور ايران بمدح اهل
بيت زبان مىگشايند.
در پايان اين فصل اين نمونه شعرهاى
از نظر خواننده مىگذرد و چنانكه مىبينيم
طولانىترين
مديحه از خواجوى كرمانى و ابن حسام خوسفى
است.
آنچه در اين فصل فراهم آمده،به
پايان قرن نهم خاتمه مىيابد.چه قرن دهم
آغاز
سميتيافتن
مذهب شيعه در ايران است و در اين دوره است
كه قسمت مهمى از شعر فارسى را
مديحهها
و مرثيههاى اهل بيت تشكيل مىدهد.
ناصر خسرو
ابو معين ناصر بن خسرو بن حارث
قباديانى بلخى متولد به سال 394 و متوفى
بسال 481
هجرى
قمرى از شيعيان اسماعيلى و مداح خلفاى
فاطمى مصر و حجت از سوى ايشان،در جزيره خراسان.
آنروز در آن هول و فزع بر سر آن جمع
پيش شهدا دست من و دامن زهرا تا داد من از
دشمن
اولاد پيمبر بدهد بتمام ايزد داد ارتعالى
ديوان.تقوى ص 4
شمس وجود احمد و خود زهرا ماه
ولايتست ز اطوارش دخت ظهور غيب احد احمد
ناموس حق
و
صندق اسرارش هم مطلع جمال خداوندى هم مشرق
طليعه انوارش صد چون مسيح زنده ز
انفاسش
روح الامين تجلى پندارش هم از دمش مسيح شود
پران هم مريم دسيه ز گفتارش هم ماه بارد از لب خندانش هم مهر ريزد
از كف مهيارش اين گوهر از جناب رسول الله
پاكست
و
داور استخريدارش كفوى نداشتحضرت صديقه
گرمى نبود حيدر كرارش جنات عدن خاك در
زهرا
رضوان ز هشتخلد بود عارش رضوان بهشتخلد
نيارد سر صديقه گر بحشر بود يارش باكش ز هفت دوزخ سوزان نى زهرا چو
هستيار و مدد كارش
ديوان ص 209
گفتا كه منم امام و ميراث بستد ز
نبيرگان و دختر صعبى تو و منكرى گر اين كار
نزديك
تو صعب نيست و منكر ورمى بر وى تو با امامى
كاين فعل شده است زو مشهر من با
تو
نيم كه شرم دارم از فاطمه و شبير و شبر
(ناصر خسرو.ديوان.مينوى و محقق ص 94)
سنائى
ابو المجد مجدود بن آدم.از شاعران
قرن پنجم و ششم هجرى.متوفاى اوائل قرن ششم (518 هجرى)
. نشوى غافل از بنى هاشم وز يد الله
فوق ايديهم داد حق شير اين جهان همه را جز
فطامش
نداد فاطمه را
(حديقه.مدرس رضوى ص 261)
در صفت كربلا و نسيم مشهد معظم
آل ياسين بداده يكسر جان عاجز و
خوار و بى كس و عطشان كرده آل زياد و شمر
لعين ابتداى چنين تبه در دين مصطفى جامه
جمله بدريده على از ديده خون بباريده
فاطمه روى
را
خراشيده خون بباريده بى حد از ديده (حديقه.ص 270)
قوامى رازى
بدر الدين قوامى از شاعران معروف
نيمه اول قرن ششم.متوفى در نيمه دوم قرن
ششم
هجرى.
در مرثيه سيد الشهداء
زهرا و مصطفى و على سوخته ز درد
ماتم سراى ساخته بر سدره منتها در پيش
مصطفى شده
زهراى
تنگدل گريان كه چيست درد حسين مرا دوا
ايشان درين كه كرد حسين على سلام جدش
جواب
داد و پدر گفت مرحبا زهرا ز جاى جست و به
رويش در اوفتاد گفت اى عزيز ما تو كجائى و ما كجا چون رستى از مصاف و
چه كردند با تو قوم مادر در انتظار تو دير
آمدى
چرا
حب ياران پيمبر فرض باشد بى خلاف ليكن از
بهر قرابت هستحيدر مقتدا بود با زهرا
و
حيدر حجت پيغمبرى لاجرم بنشاند پيغمبر
سزائى با سزا
(ديوان.ص 1206-127)
اثير اخسيكتى
از شاعران سده ششم هجرى و متوفى
بسال 577 يا 579 هجرى قمرى.
سبزه فكنده بساط بر طرف آبگير لاله
حقه نماى شعبده بو العجب پيش نسيم ارغوان
قرطه
خونين بكف خون حسينيان باغ كرده چو زهرا
طلب (ديوان ركن الدين همايون فرخ ص 27)
خواجوى كرمانى
ابو العطا كمال الدين محمود مرشدى
متولد به سال 689 و متوفى بسال 753 هجرى قمرى. روشنان قصر كحلى گرد خاك پاى او
سرمه چشم جهان بين ثريا كردهاند با وجود
شمسه
گردون
عصمت فاطمه زهره را اين تيره روزان نام
زهرا كردهاند خون او را تحفه سوى باغ
رضوان
بردهاند تا از آن گلگونه رخسار حورا كردهاند
باز ديگر بر عروس چرخ زيور بستهاند پرده زر بفتبر ايوان
اخضر بستهاند چرخ كحلى پوش را بند قبا
بگشودهاند
كوه
آهن چنگ را زرين كمر در بستهاند اطلس
گلريز اين سيما بگون خرگاه را نقش
پردازان
چينى نقش ششتر بستهاند مهد خاتون قيامت
مىبرند از بهر آن ديده بانان فلك را ديدهها بر بستهاند دانه
ريزان كبوتر خانه روحانيان نام اهل بيتبر
بال كبوتر
بستهاند
دل در آن تازى غازى بند كاندر غزو روم
تازيانش شيهه اندر قصر قيصر
بستهاند
(ديوان.ص 133-134)
منظومه محبت زهر او آل او بر خاطر
كواكب از هر نوشتهاند دوشيزگان پردهنشين
حريم
قدس نام بتول بر سر معجز نوشتهاند. (ديوان.ص 584)
از آن بوصلت او زهره شد بدلالى كه
از شرف قمرش در سراچه دربان بود چون شمع
مشرقى
از
چشم ساير انجم ز بس اشعه انوار خويش پنهان
بود نگشت عمر وى از حى
(6) فزون
ز روى حساب چرا كه زندگى او بحى حنان بود
وراى ذروه
افلاك
آستانه اوست زمرغزار فردايس آب و دانه
اوست بدسته بند رياحين باغ پيغمبر كه بود نيره برج قدس را خاور عروس نه
تتق
(7) لاله
برگ هفت چمن
(8) تذرو هشت گلستان
(9) و
شمع شش منظر ز نام او شده نامى
سه فرع
(10) و
چار اصول
(11) بيمن او شده سامى دو كاخ و
پنج
قمر
(12) كهينه سورى
(13) بيت
العروس او ساره
(14) كمينه
جاريه خانه دار او هاجر (15) بمطبخش
فلك دود خورده را در پيش زمه طبقچه سيم و ز
مهر
هاون
زر ز سفره انا املح
(16) طعام او نمكين ز شكر انا افصح
(17) كلام
او شيرين
(ديوان ص 615)
ابن يمين
محمود بن يمين الدين فريومدى.از
شاعران سده هشتم هجرى و از ستايشگران
خاندان
سربدارى
و وابسته بدين خاندان.بسال هفتصد و شصت و
نه هجرى درگذشته است.
شنيدم ز گفتار كارآگهان بزرگان
گيتى كهان و مهان كه پيغمبر پاك والا نسب
محمد سر
سروران
عرب چنين گفت روزى باصحاب خود بخاصان
درگاه و احباب خود كه چون روز محشر در
آيد
همى خلايق سوى محشر آيد همى منادى بر آيد
بهفت آسمان كه اى اهل محشر كران تا كران زن و مرد چشمان بهم بر نهيد دل
از رنج گيتى بهم بر نهيد كه خاتون محشر گذر
مىكند
ز آب مژه خاك تر مىكند يكى گفت كاى پاك بى
كين و خشم زنان از كه پوشند بارى
دو
چشم جوابش چنين داد داراى دين كه بر جان
پاكش هزار آفرين ندارد كسى طاقت ديدنش ز بس گريه و سوز و ناليدنش بيك دوش او
بر،يكى پيرهن بزهر آب آلوده بهر حسن ز خون
حسينش
بدوش دگر فرو هشته آغشته دستار سر بدينسان
رود خسته تا پاى عرش بنالد بدرگاه
داراى
عرش بگويد كه خون دو والا گهر از ين ظالمان
هم تو خواهى مگر ستم كس نديدست از اين بيشتر بده داد من چون توئى
دادگر كند ياد سوگند يزدان چنان بدوزخ كنم
بندشان
جاودان
چه بد طالع آنظالم زشتخوى كه خصمان شوندش
شفيعان او
(ديوان.حسينعلى باستانى راد ص 589-590)
ابن حسام
محمد بن حسام الدين خوسفى از
شاعران مشهور قرن نهم.شاعر مقتدر طبع و
عالم بلند
همت
كه عمر خود را به مدح خانواده پيغمبر
گذراند،و مردمان را براى نواله ستايش نگفت
چنانكه
گويد: شكم چون به يك نان توان كرد سير مكش
منتسفره اردشير
سراينده خاوران نامه و ديوان او
مركب از قصيدهها و ترجيعبندها و مخمسها
و
ديگر
انواع شعر است.متوفى بسال هشتصد و هفتاد و
پنج هجرى قمرى.
قصيده در مدح فاطمه زهرا
چنين گفت آدم عليه السلام كه شد باغ رضوان مقيمش مقام كه با روى صافى و با راى
صاف
زهر جانبى مىنمودم طواف يكى خانه در چشمم آمد ز دور برونش منور ز خوبى و نور
زتابش گرفته رخ مه نقاب ز نورش منور رخ آفتاب كسى خواستم تا بپرسم بسى بسى بنگريدم
نديدم
كسى سوى آسمان كردم آنگه نگاه كه اى آفريننده مهر و ماه ضمير صفى از تو دارد
صفا
صفا بخشم از صفوت مصطفى! دلم صافى از صفوت ماه كن ز اسرار اين خانه آگاه كن ز
بالا
صدائى رسيدم بگوش كه يا اى صفى آنچه بتوان بگوش! دعايى ز دانش بياموزمت چراغى
ز
صفوت برافروزمت بگو اى صفى با صفاى تمام بحق محمد عليه السلام بحق على صاحب
ذوالفقار
سپهدار دين شاه دلدل سوار بحق حسين و بحق حسن كه هستند شايسته ذو المنن بخاتون
صحراى روز قيام سلام عليهم عليهم سلام كز اسرار اين نكته دلگشاى صفى را ز
صفوت
صفايى نماى صفى چون بكرد اين دعا از صفا درودى فرستاد بر مصطفى در خانه هم در
زمان
باز شد صفى از صفايش سر انداز شد يكى تخت در چشمش آمد ز دور سرا پاى آن تخت
روشن
ز نور نشسته بر آن تخت مر دخترى چو خورشيد تابان بلند اخترى يكى تاج بر سر
منور
ز نور ز انوار او حوريان را سرور يكى طوق ديگر بگردن درش بخوبى چنان چون بود
در
خورش دو گوهر بگوش اندر آويخته ز هر گوهرى نورى انگيخته صفى گفتيا رب نمىدانمش
عنايتبخطى كه بر خوانمش خطاب آمد او را كه از وى سؤال بكن تا بدانى تو بر حسب و
حال
بدو گفت من دخت پيغمبرم باين فر فرخندگى در خورم همان تاج بر فرق من باب من دو
دانه
جواهر حسين و حسن همان طوق در گردن من على است ولى خدا و خدايش ولى است چنين
گفت
آدم كه اى كردگار درين بار گه بنده راهستبار مرا هيچ از اينها نصيبى دهند ازين
خستگيها
طبيبى دهند خطابى بگوش آمدش كاى صفى دلت در وفاهاى عالم و فى كه اينها به
پاكى
چو ظاهر شوند بعالم به پشت تو ظاهر شوند صفى گفتبا حرمت اين احترام مرا تا
قيام
قيامت تمام
پىنوشتها:
1.مقصود از اين شعرها شعرهائى است كه
نشان دهنده مظلوميت آل پيغمبر باشد و گرنه
شعرهاى
مدحى از آغاز تاسيس حكومت اسلامى در مدينه
سروده شد.
2.كسائى مروزى.
3.فردوسى.
4.غضائرى رازى.
5.قصيدهاى كه اين بيتها جزء آن
آمده در چاپ مينوى.محقق ديده نمىشود. 6.اشارت استبه ساليان عمر دختر
پيغمبر،حى بحساب جمل هيجده است.
7.نه افلاك.
8.هفتسياره.
9.هشتبهشت.
10.مواليد سه گانه:حيوان.نبات.معادن.
11.چهار آخشج:آب.باد.خاك.آتش.
12.هفت افلاك.
13.ميهمان.
14.زن ابراهيم (ع) و مادر اسحاق.
15.مادر اسماعيل (ع) .
16.ماخوذ از حديث«كان يوسف حسننا و
لكنين املح» (سفينة البحار ج 2 ص 546) . 17.ماخوذ از حديث«انا افصح العرب
بيدانى من قريش (سفينة البحار ج 2 ص 361) . |
||