آيا ولتر فيلسوف بود؟
يك مشت نامه
كاظم دانيالي
آيا ولتر يك فيلسوف بود؟ و يا همان سان كه دشمنانش بارها گفته بودند، عياشي صاحب ذوق، پر استعداد و در عين حال خداوند انديشههاي كمعمق و يك عيبجوي استهزاگر؟
شكي نيست كه ولتر در برابر فيلسوفاني چون اسپينوزا، دكارت و لايب نيتس، نميتواند چنين ادعايي كند. آنها كه گفته بودند ولتر يك فيلسوف است، شايد فقط فلسفه او را ديده بودند. حقيقت اين است كه ولتر در تمام علوم ادبي زمان خود سررشته داشت، چنانكه فيلسوفان دوست داشتند، او را يك فيلسوف؛ شعرا، او را شاعر؛ نويسندگان، نويسنده؛ و سياستمداران يك سياستمدار بدانند.
او به همه چيز انتقاد ميكرد و معتقد بود براي گسترش دانش بشري نبايد چيزي را محترم انگاشت. او خالي از هرگونه تعصب و پيشداوري بود و اين مديون فكر باز و دقت موشكافانه در هر چيز بود.
دوران جواني ولتر پر از حوادث مختلف بود و او به خوبي توانسته بود نقش يك جوان كلهشق را بازي كند. به طوري كه در دوران تحصيل در دانشگاه «كان» با كارهاي خلاف عفت خود فضاحتي به بار آورد و هنگامي كه دبير سفير فرانسه در لاهه بود، عاشق دختري ميشود و آن چنان سماجت ميكند كه رابطه او با سفير قطع ميشود. سپس در پاريس نايبالسلطنه را به صورت توهينآميزي هجو ميكند و در سن بيست و سه سالگي پايش به زندان باستيل باز ميشود.
آنچه ما به عنوان فلسفه از ولتر ميشناسيم، حاصل زندگي پر جنب و جوش و پر حادثهاش است. او شخصيتهايي را كه به هر نوع در اعتلاي فرهنگ و دانش بشري نقش داشتند بيشتر از فيلسوفان قبول داشت و تا آخر عمر در اين انديشه تزلزلي به وجود نيامد. ولتر به ترويج و اشاعه انديشهها، خيلي بيش از تفسير آنها علاقه داشت. او به محض آزاد شدن از زندان، به انگلستان رفت. آن سرزمين ولتر را متحول ساخت. به عقيده او انگلستان، ملتي ايدهآل بود و ارزش افراد در آن بر اساس لياقت و اصل و نسب تعيين ميگشت نه براساس ادعاهاي آنان. ولتر اين وضع را ميپسنديد و فرانسويان را از اين لحاظ عقب مانده ميانگاشت. ولتر پس از دو سال به وطنش بازگشت و افكار نو خود را در قالب شعر، مقاله و نمايشنامه به جامعه نشان داد.
بعضي معتقدند كه ولتر پژوهش علمي و حسبالاصول را نميپسنديد و هيچگاه به آن دست نميزد و قصد او از نوشتن فقط نماياندن تنها هنر او يعني «ظرافت و نكتهسنجي» به خواص بوده و در اين فن يكهتاز ميدان بود. اولين اثر ولتر «نامههاي فلسفي» او بود كه در حقيقت يك نوع نوشته تجربي است تا يك رساله فلسفي. ولتر در اين بيست و چهار فقره نامه، زندگي در بريتانيا را ميستايد ولي در روي ديگر سكه نظام مستبد و مذهب كاتوليك واتيكان را ميكوبد. او همانطور كه پراگماتيسم انگليسي را در برابر منطق دكارت قرار ميدهد، مسيحيان ساده و بيآلايش كوايكر و انديشههاي آنان را در مقابل واتيكان ميگذارد و آنان را ميستايد.
او در آخرين نامه كه بلندترين آن در اين مجموعه است، در برابر پاسكال ميايستد و از بشريت دفاع ميكند و مردمگريزي اين عالم بزرگ را به باد انتقاد ميگيرد. هيات حاكمه فرانسه در قبال اين اثر روي خوشي نشان نميدهند و بالاخره، كتاب محكوم، ناشر دستگير و براي نويسنده آن حكم تعقيب صادر ميكنند. ولتر در اين باره ميگويد: «حال كه ميبينم يك مشت نامه بيصاحب اينقدر سر و صدا به راه انداختند، بسي پشيمانم كه چرا بيشتر ننوشتم».
سرانجام ولتر به خانه «مادام دوشاتله» پناه ميبرد و مدت پانزده سال در آنجا ميماند. پس از اين است كه ما او را گاه نمايشنامهنويس، گاه شاعر و گاه نويسنده هجونامهها و مقالات سياسي ميبينيم.
ولتر در راستاي آرمانهاي خود هميشه در صف اول همقطاران خود مبارزه ميكرد. در سال 1745 شهرتش جهانگير شد و در سال 1745 مفتخر به دريافت عنوان تاريخنويس مخصوص پادشاه شد و سال بعد به عضويت فرهنگستان فرانسه انتخاب شد.
ولتر به عنوان مروج فكر و انديشه، استعداد بيشتري داشت تا به عنوان يك متفكر. او آخرين حد قدرت خود را در «فرهنگ فلسفي جيبي» به نمايش گذاشت. او در اين اثر تمام رويدادهاي روز را از نظر ميگذراند. او اغلب تغيير عقيده ميداد و از اين بابت ابراز تاسف نميكرد، زيرا عقيده داشت، انسان هميشه بايد مستعد تحول و دگرگوني در زندگي و افكار خود باشد. در قاموس ولتر انسان فرهيخته، انساني مردد است كه هميشه به دنبال حقيقت ميرود و اگر روزي احساس كرد او را يافته، به آن شك كند و جستجو را ادامه دهد. او در مورد حقيقت مينويسد: «حقيقت؟ من بسيار خوشحال ميشوم، سالكي كه به دنبال حقيقت ميگردد، روزي شاهد مقصود را در آغوش بگيرد. اما من در تمام عمر خود روزنهاي از نور، از دور در برابر چشمانم سوسو ميزد و خيال ميكردم او حقيقت است. در تمام عمرم به دنبال آن ميرفتم ولي از من گريزان بود.» (1)
ولتر در مورد حقيقت بينشي بسيار مترقي داشت. او در اين مورد از همقطارانش بسيار جلوتر بود. چنان كه در اين باره ميگويد: «تنها آنچه مورد تاييد چشمانمان و رياضيات است، شايسته كسب عنوان حقيقت را دارد. اگر جز اين باشد، من فقط ميتوانم بگويم، نميدانم!» و در اين درياي سرگرداني «در عين جهل و ناداني خود، تا آنجا كه ميتوانم بكوشم.» (2) و اين تنها كاري است كه ميتوانيم بكنيم. ولتر سرسختانه در برابر كليسا، ميايستد و در برابر خرافهپرستيهاي كشيشان، پاي بر زمين ميكوبد و فرياد سر ميدهد: «شجاع باشيد و از ميدان به در نرويد. نور دانش از هر طرف پرده تاريكيها را ميدرد. دوران حكومت عقل نزديك است. پس اي فيلسوفان متحد شويد و رهبري اين نهضت نوپا را به عهده بگيريد... و سر افعي را بر سنگ قهر بكوبيد. اين مبارزهاي است بس بزرگ، ميان آنهايي كه ميفهمند و فكر ميكنند عليه آنهايي كه فكر نميكنند.» (3)
از نظر ولتر اگر يك ملت فدا شود تا عده معدودي بتوانند به هدف برسند بسي والاتر از وضع كنوني فرانسه بود. او هواخواه نخبگان بود و ديكتاتوري يك شخص مستبد، اما روشنفكر را بر جمهوريت مشتي نادان و بيسواد ترجيح ميداد. او معتقد بود: اگر ملتي نتواند يا نخواهد، بفهمد، فكر كند، پيشرفت كند و انديشههاي غلط خود را دگرگون سازد همان بهتر است كه بميرد.
در واقع خطاب ولتر بيشتر به طبقه سوم جامعه فرانسه است. آنها كه تقدس پادشاهانشان را در چهارديواري كاخ ورساي محبوس كردهاند، عقلشان را در اختيار كشيشان قرار دادهاند تا هر طور آنها صلاح ببينند به كار برند و ارادهشان را به اشراف واگذار كردهاند كه هر طور بخواهند سرنوشتشان را رقم بزنند. او ميگويد: «منظور من از ملت همان توده عوام است كه براي گذراندن معيشت خود تنها دو بازوي قوي دارند. من ترديد دارم كه اين طبقه از شهروندان هرگز وقت يا استعداد آن را داشته باشند كه باسواد شوند. قبل از آن كه اينان فيلسوف شوند به احتمال قريب به وقوع از فرط خستگي جان ميدهند.» (4) آنچه براي او اهميت داشت، كردار نيك بود. او تبليغات فريبنده كشيشان را به شاخههاي هرز و انگلي تشبيه ميكرد كه دور درخت ازلي خداوند پيچيده شدهاند و در عين حال ما را به حفظ ايمان و اعتقاد به پروردگار يكتا جدا سفارش ميكند.
حال دوباره ميپرسيم: آيا ولتر يك فيلسوف بود؟
در زمان او يك فيلسوف الزاما باني يك نظريه خاص فكري نبود و هركس با داشتن بصيرت كافي جهت غواصي در اعماق قلب و روح آدمي، ميتوانست يك فيلسوف باشد. در حقيقت ولتر صاحب يك انديشه خاص نبود. او تمام نظامهاي فكري- فلسفي را از نزديك مورد مطالعه قرار داد ولي هيچگاه هيچكدام او را متقاعد نساخت. «پل واري» ميگويد: فلسفه معاصر به هيچ روي حاضر نميشود ولتر را يك فيلسوف بداند. آنان از دادن اين لقب به او خودداري ميكنند؛ لقبي كه او در تمام طول حيات خود از آن برخوردار بود. نه، او يك فيلسوف نيست. او مردي است كه با دست يازيدن به انواع ادبيات، خواسته است استعداد و توانايي خود را بيازمايد.
پانوشتها:
1) از نامه ولتر به ماركيز، مورخ 18 مه 1772.
2) از نامه ولتر به L.M.C.
3) از نامه ولتر به دالامبر.
4) از نامه ولتر به داميلاويل