آزادي
در انديشه
اسلامي
در
انديشه
اجتماعى
امروز غرب
آزادى به
معناى مجبور
نبودن انسان
و مواجه نشدن
او با مانعى
براى انتخاب
گونهاى از
ارزشها،
اخلاق و
رفتار در
زندگى مطرح
مىشود 0 ولي
اين نكته هم
مورد اتفاق
است كه نمىتوان
چنين معناي
وسيعي را به
طور مطلق و به
بدون هيچ قيد
و بند و حد و
مرزى پذيرفت
و تقديس كرد.
زندگى
اجتماعى
انسان خود
عاملى است كه
انسان را
مجبور به
پذيرش
محدوديتهايى
بر سر راه اين
آزادى مى كند. مسئله
مهم براى
انديشمندان
غربى افزايش
آزادى انسان
در زندگى
فردى و
اجتماعى و
به حداقل
رساندن
محدوديتها
به ويژه در
بخشى است كه
از سوى دولت
براى
برقرارى نظم
اجتماعى
اعمال مىشود
0 ليبرالها
مىگويند
دولت و
نهادهايى
مثل نهاد دين
نبايد يك
شيوه زندگى
را به عنوان
شيوه داراى
رجحان و
برترى به
شهروندان
تحميل كنند
بلكه بايد هر
فرد را به
عنوان يك
واحد مستقل،
در جامعه
آزاد
بگذارند تا
ارزشها و
هدفهاى
زندگى را
متناسب با
ميل و تمايل
شخصى خود
برگزيند.جان
استوارت ميل
مىگويد: حتى
اگر شيوه اي
داراى ترجيح
بوده و به خير
و صلاح مردم
باشد باز
نبايد آن را
به شهروندان
تحميل كرد.
بنتام هم مىگويد:
منافع فردى
همانا تنها
منافع واقعى
است پس بايد
انسانها
براى رسيدن
به اين منافع
كه صرفا
منافع مادى و
تأمين كننده
لذتهاى مادى
براى
انسانها
هستند از
آزادى كامل
برخوردار
باشند.اگر
انسانى را از
رسيدن به
خواستهاش
محروم كنيم
در حقيقت به
هويت انسانى
او تعرّض
كردهايم. محدوده
آزادى در
ديدگاه اين
انديشمندان،
برخورد با
آزادى و حقوق
ديگران است.
جز اين هيچ
چيز نمىتواند
آزادى را
محدود كند.
يعنى انسان
براى اينكه
بتواند در
جامعه زندگى
كند، بايد
مقدارى از
خواست و
اراده خودش
چشم بپوشد تا
زندگى
اجتماعى
برايش ممكن
شود. اصل
زير بنايى
جان استوارت
ميل در تعيين
حدود آزادى
اين است كه
يگانه هدفى
كه آدميان
اجازه دارند
براى وصول به
آن منفردا يا
مجتمعا در
آزادى عمل
يكى از افراد
جامعه تصرّف
كنند صيانت
نفس است و
تنها مقصودى
كه به منظور
رسيدن به آن
ممكن است به
حق هر عضوى از
جماعت متمدن
برخلاف
اراده وى
اعمال قدرت
شود
بازداشتن او
از آسيب
رساندن به
ديگران است.
تامين خير او
اعمّ از
جسمانى يا
روانى جواز
كافى براى
اين كار نيست. پس
تنها
محدوديتى كه
در برابر
آزادى وجود
دارد اين است
كه از آن نفى
آزادى
ديگران پيش
بيايد، زيرا
اگر هر
انسانى
بخواهد
خواستههاى
خودش را در
زندگى
اجتماعى
بطور
نامحدود
اعمال كند،
زندگى
اجتماعى به
هرج و مرج
كشيده مىشود
و با هرج و مرج
اولين چيزى
كه قربانى مىشود،
خود آزادى
است. پس ما
مجبوريم به
خاطر خود
آزادى دست از
آزادى
برداريم و
اين كار
معقول و
كاملا قابل
پذيرش است. ما
بايد به
آزادى
ديگران
احترام
بگذاريم به
اين دليل كه
اگر به آزادى
ديگران
احترام
نگذاريم،
آزادى
خودمان هم از
بين خواهد
رفت. پس به
خاطر حفظ
آزادى خود،
مجبوريم
آزادى
ديگران را هم
محترم
بشماريم. برخى
از فيلسوفان
ليبرال گفتهاند
حتى هدف هم
نبايد آزادى
را محدود كند.
آزادى نبايد
معطوف به هدف
باشد. آزادى
اگر بخواهد
معطوف به هدف
باشد و در جهت
رسيدن به يك
هدف بكار
گرفته شود
اين خودش
موجب نفى
آزادى مىشود،
زيرا در اين
صورت آزادى
را وسيلهاى
مىدانيم تا
ما را به آن
هدف برساند.
يعني ما آزاد
نيستيم در
مسيرى جز در
مسير رسيدن
به آن هدف
حركت كنيم.
اين به معني
محدوديت
آزادى و امري
خطرناك است. نكته
ديگر در
انديشه
ليبرالي اين
است كه آزادى
ارزشش با هيچ
اصل انسانى
ديگر مساوى
نيست. آزادى
در كنار ساير
ارزشهاى
انسانى قرار
نمىگيرد.
مثلا شما نمىتوانيد
بگوئيد
آزادى در
كنار عدالت
است. آزادى در
كنار تساوى
انسانها است.
اينها در عرض
همديگر
نيستند،
بلكه در طول
آزادى قرار
دارند. آزادى
بزرگترين
ارزش و
عاليترين
مقصد است. اگر
بين آزادى و
عدالت
تعارضى
ايجاد شود
اينجا آزادى
مقدم است. ما
نمىتوانيم
آزادى را به
پاى عدالت، و
ارزشهاى
اخلاقى و
غيره فدا
كنيم. اگر
بخواهيم به
خاطر ارزش
ديگرى دست از
آزادى
برداريم اين
با اصالت
آزادى و ارزش
اول بودن آن
ناسازگار
است. آزادى
در فلسفه
ليبراليسم مسأله
آزادى
جايگاه خود
را در فلسفه
ليبراليزم
پيدا كرد.
ليبراليزم
يك معنى لغوى
و يك معنى
اصطلاحى
دارد، در
معنى لغوى،
ليبراليزم
يعنى
آزاديخواهى.
ليبرال كسى
است كه به
دنبال اهداف
آزاديخواهانه
است. هر كس كه
براى آزادى
ملت، كشور،
مردم و دفع
ظلم و اسارت
انسانها
تلاش مىكند
يك ليبرال و
يك
آزاديخواه
است. در اين
معناى لغوى
هر انسان
مبارزى يك
ليبرال است. شهيد
مطهرى
فرمودهاند:
انديشههاى
ليبراليستى
در متن اسلام
وجود دارد. به
اين جمله
استناد شده
كه ايشان هم
ليبراليسم
را قبول دارد.
روشن است كه
منظور ايشان
همين معنى
لغوى
ليبراليسم
است. انديشههاى
ليبراليستى
اسلام يعنى
انديشههاى
آزاديخواهانه
اسلام 0 در
معنى
اصطلاحى,
ليبراليزم،
به يك فلسفه
فكرى و
انديشه
اجتماعى
گفته مى شود
كه يك نظام
فكرى را
ارائه مىدهد
و بر يك مبانى
فلسفى،
معرفت شناسى
و بر يك مبناى
انسان شناسى
مبتنى است 0 ليبراليزم
به اين معنى،
فلسفه اي است
كه آزادى
مهمترين
جايگاه را در
آن پيدا كرده
است.
بنابراين
بخاطر اينكه
ما معناى
آزادى را در
انديشه غربى
درست بفهميم
و تحليل
كنيم، بايد
به فلسفه
ليبراليسم
بپردازيم و
با آن آشنا
شويم. كتاب
ظهور و سقوط
ليبراليسم
آر بلاستر و
ترجمه آقاى
عباس مخبر.
كتاب خوب و
خواندنى است
در تحليل
مبانى
ليبراليسم و
نقد آن.
ليبراليسم و
آزادى
ليبراليستى
در انديشه
اجتماعى،
مثل بنتام،
هيوم و ميل
بنيانگذارى
شد. اينها از
بنيانگذاران
تفكر جديد
غرب هستند. در
قرن18 و 17
ميلادى اين
انديشه به
صورت يك نظام
فكرى خودش را
عرضه كرد.
ليبراليسم
ابتدا در
صحنه اقتصاد
خود را نشان
داد. اقتصاد
ليبراليستى
مدعى اين بود
كه انسانها
براى
فعاليتهاى
اقتصادى
بايد كاملا
آزاد باشند.
هيچ
محدوديتى در
فعاليتهاى
اقتصادى
نبايد وجود
داشته باشد.
دولت
ليبرال،
يعنى دولتى
كه نبايد
هيچگونه
دخالتى در
فعاليتهاى
اقتصادى
بكند 0 در
انديشه
اقتصادى
ليبراليسم
دولت بايد به
عنوان يك
نگهبان و
پاسبان از
صحنه
فعاليتهاي
اقتصادى
خارج باشد.
دولت حق
دخالت در
نظام
اقتصادى و يا
جلوگيرى از
فعاليت
اقتصادى
مردم را
ندارد. بلكه
تنها بايد
مواظب باشد
كه در ميدان
تلاش و
مبارزه
اقتصادى هرج
و مرج و دعوا
بوجود نيايد0.
نتيجه اين
فكر اين است
كه در اين
ميدان
اقتصادى
آزاد، يك عده
انسانهاى
جسورتر و
زرنگتر مىآيند
و به يك
سرمايهداران
بزرگ تبديل
مىشوند0اينها
آزادند كه
بتوانند
هرگونه
خواستند
براى ازدياد
ثروت از
شرايط جامعه
استفاده
كنند و هيچكس
و هيچ عاملي
هم نبايد
مانع
سودجويى
اقتصادى
آنها شود و به
خاطر اين كه
اين كار خلاف
عدالت و خلاف
انصاف است
مانع تلاش
اقتصادى
افراد شود. اين
نوع تفكر
اقتصادي به
بوجود آمدن
دولت ليبرال
منتهي شد و
نتيجه آزادي
مردم اين شد
كه سرمايهداران
هرگونه كه
خواستند از
منابع طبيعى
و از نيروى
كار جامعه
استفاده
كنند. اين
تفكر به
پيدايش
سرمايهدارى
جديد
انجاميد0
انسان به
دنبال
انقلاب
صنعتى
توانست در
صنعت به يك
تكنولوژى
جديد دسترسى
پيدا كند ،
اين تحول در
صنعت ابتدا
در كارخانههاى
ريسندگى
انگليس آغاز
شد0 آزادى
اقتصادى
ليبراليستى
موجب شد كه
كارخانهداران
انگليسى
آزادانه
بتوانند از
نيروى كار
مردم
استفاده
مطلق كنند.
دهها سال
كودكان
خردسال را در
اين كارخانهها،
با ارزانترين
قيمت و در
بدترين
شرايط
انسانى،
بكار مىگرفتند
و هيچ نيرويي
هم نبود كه
جلوى
سودجويى
مفرط آنها را
بگيرد و آنها
را ملزم كند
كه مقدارى از
سودپرستى
دست
برداريند و
به رفاه
كارگران
برسند. دولت
ليبرال هم
هيچ تمايلى
نداشت به نفع
بقيه
گروههاى
مردم در وضع
اقتصادى
جامعه دخالت
كند. اين
تفكر
ليبرالي در
صحنههاى
ديگر هم به
اجرا در آمد.
در زمينه
اخلاق،
فيلسوف
ليبراليست
مىگفت: ما
اصلي اخلاقى
كه بتواند
آزادى را
محدود كند
نداريم. هيچ
عاملى حق
ندارد كه
انسان را از
آنچه دلخواه
اوست باز
دارد. در
انديشه
ليبراليستى
وجود ارزشها
و اصول
اخلاقى و
دينى كه
خواست
دلخواه فرد
را محدود كند
هم نفى شد. فردگرايي
اصل
فردگرايى
يكى از پايههاى
فلسفه
ليبراليزم
است و ريشه در
انسانشناسى
ليبرالى
دارد.
فردگرايى و
اصالت فرد
حرفش اين است
كه فرد يعنى
يك واحد
انسانى كه از
واحدهاى
ديگر انسانى
متفاوت است 0آن
چيزى كه
شخصيت وجودى
انسان و گوهر
وجوديش را
شكل مىدهد
مشتركات او
با ديگر
انسانها
نيست.
انسانيت
انسان به
امتيازات
فردى اوست نه
به مشتركات
انسانيش. اگر
بخواهيم
ببينيم
شخصيت و گوهر
وجود
انسانها
چيست. نبايد
نگاه كنيم كه
انسانها در
چه چيزى با هم
شريك هستند و
اصول فطرى
مشتركشان
چيست. تنها
فرد و مختصات
فردى است كه
شخصيت
انسانى او را
تشكيل مىدهد.
انسانها يك
نيازهايى
دارند كه بين
آنها مشترك
است، نياز به
خواب، خوراك
و... تا وقتى
اين نيازها ي
مشترك در
ميان است،
شخصيت فرد
انسانى خودش
را نشان نمىدهد.
همه احتياج
به لباس
دارند، آن
هويت فردى چه
موقع نشان
داده مىشود؟
وقتى دو نفر
مىروند
مغازه و
ميخواهند
لباس انتخاب
كنند،. شخصيت
و هويت فردى
اين دو نفر
وقتى نشان
داده مىشود
كه آنها رنگ و
مدل لباس
مورد علاقه
خود را
انتخاب
ميكنند. در
اين انتخاب
فردى است كه
هويت و شخصيت
انساني آنها
نشان داده مىشود.
تنها دلخواه
و اراده شخصى
است كه يك
انسان را از
انسان هاي
ديگر ممتاز
مىكند . از
اينجا ما به
اين نتيجه
مهم مىرسيم
كه اگر
بخواهيم
براى
شكوفايى
گوهر وجود
انسان كار
بكنيم و راهى
نشان دهيم
بايد كارى
كنيم كه
انسانها
بهتر
بتوانند
خواست فردى و
دلخواه فردى
خود را محقق
كنند و اين جز
در سايه
آزادى مطلق و
كامل بدست
نمي آيد. پس
وقتى ملاك
شخصيت فرد،
اِعمال
خواست و
اراده او شد،
هرچقدر
انسان براى
اعمال خواست
فردىاش
آزادتر باشد
شخصيت او
شكوفاتر مىشود
و به انسانيت
بالاتري دست
پيدا مىكند.
پس ما براي
شكوفايى
شخصيت
انسانى
نبايد دنبال
عوامل
انساني و
معنوى باشيم.
براى
شكوفايى
شخصيت يك فرد
و تأمين
سعادت يك
انسان، راهى
جز باز
گذاشتن دست
او براى
اجراي تمام
خواستهها و
تمايلات
فرديش
نداريم. و در
يك كلام
سعادت انسان
يعنى آزادى
كامل براي
اعمال
تمايلات و
خواهش هاي
فردىاو. از
اينجا به اصل
مهم ديگرى در
فلسفة
ليبراليسم
مىرسيم و آن
اين است كه
براى همه
انسانها
تنها يك راه
سعادت وجود
ندارد. بلكه
هر انسان
براى خودش يك
راه سعادت
منحصر به فرد
دارد، چون
سعادت فرد
يعنى اعمال
تمايلات
فردى او و
تمايلات
انسانها هم
با يكديگر
متفاوت است.
خواستههاى
نفسانى خاص
هر فرد ملاك و
راه سعادت
اوست. پس ديگر
كسى نبايد
بگويد ما به
اصول اخلاقى
كه بر زندگى
همه انسانها
حاكم باشد
احتياج
داريم. اصول
اخلاقى كه
بخواهد
تمايلات
فردى
انسانها را
محدود كند و
انسانها را
در يك مسير
قرار دهد، با
سعادت و خير
فرد منافات
دارد. بنتام
به عنوان يك
متفكر
برجسته
ليبرال در
اين باره مىگويد
كه: »خيرِ هر
انسان همان
دلخواه اوست.
ما براى
انسان ها خير
مشترك
نداريم. از
اين انسان
شناسى يك اصل
مهم ديگر
نشأت مىگيرد
و آن انكار
نقش عقل به
عنوان هادى و
راهنماى
انسان به سوى
سعادت است.
انديشه
ليبرالى
اساسا چنين
هويتى را
براى عقل
قبول ندارد و
چنين
جايگاهى را
براى عقل به
رسميت نمىشناسد.
بهترين
تعبير در اين
باره از آن هيوم
فيلسوف
انگليسى از
بنيانگذاران
فلسفه
ليبراليزم
است كه مىگويد:
عقل انسان
برده شهوت
اوست و نه
راهنماى او.
كار عقل اين
است كه به جاى
نشان دادن
راه و امر و
نهى كردن به
انسان تعارض
بين
خواستهاى
نفسانى و
شهوانى در
درون او را
برطرف كند و
ميان آنها
اولويتگذارى
نمايد. سودگرايى
يك
اصل ديگر در
فلسفه
ليبراليزم،
اصل
سودگرايى
است. اصالت
سود، يا
يوتيليتاريزم
مىگويد:
تنها آن چيزى
براي انسان
اهميت و
اصالت دارد
كه منافع
شخصى او را
تأمين كند.
براى يك
انسان آزاد،
هيچ چيزى
بيشتر از
منافع شخصى
خودش اهميت
ندارد. تمام
تلاش انسان
بايد بر روي
تأمين منافع
شخصى خود
متمركز باشد
و همه چيز
بايد با
منفعت شخصى
اندازهگيرى
شود. يك
عقيده، يك
عمل، يك فكر
به هر مقدار
كه براى
انسان سود و
منفعت مادي
مىآورد به
همان اندازه
برايش ارزش
دارد. در
اينجا بايد
به اين نكته
اساسى توجه
داشت كه چيزى
كه ليبرالها
به عنوان
خواستههاى
فرد مطرح مىكنند
همان خواستههاى
مادى اوست.
خواستههاى
معنوى در نظر
آنها
جايگاهى
ندارد. از
آنجا كه در
تحليل همة
انان انسان
يك موجود
مادى است
وقتى از
شكوفايى
شخصيت فرد و
نيازها و
خواستههاى
فرد صحبت مى
كنند
منظورشان جز
تمنيات مادى
و
غريزىانسان
چيز ديگري
نيست. وقتى
بحث منفعت
فرد را مطرح
مىكنند
منظورشان
تنها منافع
مادى اوست 0 اين
گفته جالب از
شهيد مطهرى
است كه فاصله
آزادى
اسلامى با
آزادى غربى،
فاصله ميان
انسان در
انديشه
اسلامى، با
انسان در
انديشه غربى
است. ممكن است
كسى بگويد،
رسيدن به
منافع فردى
هم به عنوان
يك اصل و هدف
در انديشه
اسلامى هم
وجود دارد؛
يعنى انسان
مؤمن بايد به
دنبال كمال
فردى خودش
باشد. اصل
براى انسان
مؤمن هم
رسيدن به
كمال فردى
است. اين هم مىشود
منفعت فردى.
عرفا هم دائم
از لذت و
ابتهاج نفس و
اينكه نفس به
دنبال
لذتهاى بزرگ
است، صحبت مىكنند
0 اينها ممكن
است در الفاظ
تشابه داشته
باشند ولى
تفاوت در اين
است كه اين
ابتهاج و لذت
كه در انديشه
اسلامى مطرح
مىشود با آن
چيزى كه در
انديشه غربى
مطرح است
كاملا فرق مىكند.
انسانيتى كه
در آنجا هست
با انسانيتى
كه اينجا است
كاملا
متفاوت اند.
انسان در
انديشه
ليبراليزم
غربى آن
موجود مادى
است كه تنها
مىخواهد به
لذتها و
خواستههاى
غريزى و
نفسانى و
شهوانى خودش
برسد و
شكوفايى او
در همين حد
است. و اين
خودى كه در
انديشه غربى
اصالت پيدا
مىكند و همه
چيز، بايد در
رابطه با
منافعخود
قرار بگيرد
خودِ كاملا
مادى است. يك
خودِ حيوانى
محدود است كه
كاملا در
تضاد با خود
متعالى او و
منافع
انسانهاى
ديگر است. يك
موجود كاملا
جدا از
انسانهاى
ديگر. اين
خودِ غربي
فرد را از همه
انسانهاى
ديگر جدا مىكند
و منافع خويش
را كاملا در
تعارض با
موجودات
ديگر مىبنيد.
اين انسان كه
در انديشه
غربى اصالت
پيدا مىكند
انساني است
كه تنها به
دنبال منافع
مادى، شهوت و
دلخواههاى
خويش است و
همه چيز را
تنها براى
خود مىخواهد.
و با اثبات
خود، نفى
ديگران مىكند.
دائما مىخواهد
چيزى از
ديگران
چپاول كند
براى تأمين
خود. خودى است
كه همه چيز را
براى خود مىخواهد،
خودى است كه
ديگران را
اصلا به
رسميت نمىشناسد،
خودى است كه
مىخواهد
همه را به
خدمت و بندگى
خويش بگيرد.
در انديشه
ليبراليسم
اينخود
اصالت پيدا
مىكند و
آزادى اين
خود و منافع
اين خود مىشود
اصل. در حالي
كه در انديشه
اسلامى خود
متعالى
انساني است
كه اثبات خود
را با نفى
ديگران بدست
نمىآورد،
خودى است كه
تعالى خود را
در شكوفائى
استعدادهاى
معنوىاش
جستجو مىكند.
ماهيت اين
خود به گونهاى
نيست كه براى
اثبات خودش
نياز به نفى
ديگران
داشته باشد.
بلكه با
اثبات
ديگران به
اثبات و
تعالي خود مي
رسد 0اين
تفاوت ميان
انسان اسلام
با انسان
غربي تفسير
از آزادى را
نيز متفاوت
مىكند.
آزادى
اسلامى به
اين معنى است
كه انسان
براى شكوفا
كردن
استعدادهاى
متعالى خود
كاملا راه
برايش باز
است و محدود
نيست . نبايد
مانعى براى
رشد و تعالىاش
وجود داشته
باشد. دلايل
آزادى يكي
از
استدلالهايي
كه در مسئله
آزادى از سوى
فيلسوفان
غربى مطرح مىشود
آنست كه
انسان
موجودى است
كه بايد با
تلاش خود
خويش را
تعيّن ببخشد
و انسانيت
خويش را با
دستان خود
بسازد. ساخته
شدن و تحقّق
انسانيت هم
هنگامى صورت
مىپذيرد كه
استعدادهاى
انسانى او
شكوفا شود. هر
انسانى بايد
از فرصت
زندگى
استفاده كند
تا خويشتن و
خود انسانيش
را پرورش دهد
و شكوفا كند و
بدون اين
تلاش هر
انسان در
پژمردگى و
ركود و تباهى
كشنده فرو مىرود.
آزادى راه
شكوفا كردن
اين
استعدادها و
تعيّن
بخشيدن به
انسان است. بحث
تحقّق خود
انسانى و
بستگى آن به
آزادى انسان
هم از سوى
فيلسوفان
غربى مطرح
شده و هم در
انديشه
اسلامى مورد
توجه قرار
گرفته است. در
اينجا يك بحث
در مورد
ماهيت خود
حقيقى انسان
و راه تحقق
بخشيدن و
شكوفايى آن
است و بحث
ديگر در مورد
نقش آزادى در
اين امر است: انسان
موجودى است
برخوردار از
استعدادها و
توانهاى بىشمار
و داراى
آگاهى نسبت
به خود و
استعدادهايش
و طالب آن است
كه بتواند
اين
تواناييها و
استعدادها
را به مرحله
بروز و تحقق
برساند.
انسان هر چه
اين
توانائيها
را بارزتر و
بالفعلتر
ببيند و خود
را در شكوفا
كردن اين
استعدادها
موفقتر
احساس كند به
احساس رضايت
بيشترى دست
مىيابد و
خود را زندهتر
و موفقتر مىيابد. بروز
و تحقق
تواناييها
در انسان به
معنى دست
يافتن به
مرحله
بالاترى از
وجود و رسيدن
به هستى
بيشتر است.
حتّى انسانى
كه به دنبال
افزودن ثروت
و قدرت است در
اين افزايش
نوعى انبساط
و رشد و گسترش
خود را مىيابد
و با دست
يافتن به مال
بيشتر و قدرت
بالاتر خود
را از بود و
هست بالاترى
برخوردار مىبيند.
انسانى هم كه
با ذوق هنرى و
زيبايى
شناسى به
خَلق آثار پر
ارزش هنرى مىپردازد
ويا دل خود را
در گرو چنين
آفرينشهايى
مىنهد در
اين ارتباط و
تعلّق تعالى
وجود خود را
مىيابد.
بنابراين
انبساط طلبي
و توسعه و
گسترش هستى
خواهي را
بايد ويژگى
انسان دانست
و اين همان
چيزى است كه
به عنوان
نامتعين
بودن انسان
از آن ياد مىشود
يعنى انسان
موجودى است
كه در يك
مرحله از
وجود و تعين و
با يك ظرفيت و
اندازه معين
و از پيش
ساخته به
وجود نيامده
است بلكه با
تلاش و كار و
با دست خود
اندازه و
ظرفيت خويش
را متعيّن مىكند
و شكل مىدهد. حال
اين سؤال
مطرح مىشود
كه جوهر و
محتواى اين
انبساط و
افزايش
چيست؟ يعنى
اين خود
انسانى با چه
محتوايى و در
چه امتداد و
جهتى مىخواهد
وسعت يابد؟ و
اين ظرفيت
نامتعيّن او
با چه مظروف و
محتوايى شكل
مىگيرد و به
سخن ديگر
استعداد
پايانناپذير
انسان براى
رشد و
افزايشِ هست
و بودنِ خود
چه ابعادى
دارد و چه نوع
استعدادهايى
در انسان
وجود دارد كه
با فعليت
يافتن آنها
حقيقت انسان
گسترش و
توسعه
بيشترى مىيابد
و از تعيّن
والاتر و
برترى
برخوردار مىشود. در
اينجا دو
نگاه كاملاً
متفاوت در
تعريف خود
واقعى و
حقيقى انسان
و
استعدادهاى
او مطرح است و
با دوگونه
انسانشناسى
متفاوت دو
پاسخ متضاد
به اين مسئله
مهم داده مىشود. پيشتر
اشاره كرديم
كه در نگاه
مادى به
انسان كه
فلسفه امروز
غرب پس از
رنسانس در
شكل انديشه
فردگراى
ليبرال مطرح
شده است خود
حقيقى انسان
عبارت است از
مجموعه
تمنيّات و
خواستهاى
نفسانى فرد
كه به صورت
تمايلات
شخصى و
اجتماعى
بروز مىكند
و فرد انسان
هر قدر بيشتر
به اين
تمنيّات
پاسخ بگويد
از شخصيت
رشديافته
بالاترى
برخوردار مىشود.
روانشناسى
تجربى امروز
غرب هم بر
همين مسئله
پاى مىفشارد
كه رشد شخصيت
انسان مساوى
با پاسخ گفتن
به غرائز و
تمايلات
ونيازهاى
مادى
گوناگونى
است كه او در
درون خود
احساس مىكند.
مانند نياز
به خورد و
خوراك و
ارضاى
شهوانى و حبّ
جاه و مقام و
مطرح كردن
خود و... . انسان
تنها با
برآوردن
كامل
خواستهاى
نفسانىاش
به رضايتمندى
درونى مى رسد. يكى
از مكتب هاي
فلسفي غرب،
به نام فلسفه
اگزيستانسياليسم
است.
اگزيستانسياليستها
در ميانه قرن20
ميلادي خيلى
ميداندار
بودند. و يكى
از بزرگترين
متفكرين
آنها به نام
سارتر مىگويد
هويت انسان،
هويت در حال
شدن است.
انسان
موجودى است
دائم در حال
شدن و در حال
تغيير.
خصوصيت
انسان در بين
ساير
موجودات،
متحول بودن
اوست. انسان
شخصيت ثابتى
ندارد. هويت
انسان يعنى
موجودى كه
دائم خودش را
مىسازد،
فلسفه
اسلامى هم
شبيه همين را
مىگويد كه
انسان
موجودى است
كه در حال
تكامل است
دائما،
جوهرى است در
حال اشتداد
كه نوع ثابتى
ندارد. ولى
منظور
اگزيستانسياليستها
از شدن، غير
از بحث شدن در
فلسفه
اسلامى است.
سارتر و
فلاسفه
اگزيستانسيالست
مىگويند كه:
شدن انسان به
اين است كه
راه براي
اعمال خواست
و رأى و ارادهاش
باز باشد و
هيچ مانعى در
برابرش وجود
نداشته باشد.
اگر مانعى در
برابر آزادى
انسان
گذاشته شود
اين به معناى
متوقف شدن
انسان است.
هيچ اصل
اخلاقى
نبايد انسان
را محدود كند.
اگر انسان
بخواهد به يك
اصل اخلاقى
پايبند باشد
به معناى آن
است كه آزادى
او و شدنش و
انسانيتش
محدود شده! به
همين دليل مىگويد:
اعتقاد به
خدا هم يكى از
عواملي است
كه انسان را
از شكوفايى
انسانى باز
مىدارد.
زيرا انسان
وقتى به خدا
ملتزم شد،
ديگر نمىتواند
هر جور دلش
خواست فكر
كند و هرچه
دلش بخواهد
عمل كند. در
نگاه ديگرى
به انسان،
نيازهاى
درونى و
استعدادهاى
او كه
نمايانگر
خود و هستى
حقيقى او هست
بسيار برتر و
گستردهتر
از نيازهايى
است كه
تمايلات
غريزى و مادى
و يا محيط
اجتماعى به
او القاء مىكند.
در اين نگاه و
تحليل انسان
موجودى است
با ظرفيتها و
استعدادهاي
متعالى و هيچ
موجودى در
جهان آفرينش
از چنين
گستردگى
وجودى و
استعدادى
برخوردار
نيست. تعيّن و
ظرفيتى كه
انسان بر
اساس
استعدادهاى
ذاتىاش مىتواند
براى خود
بسازد
نامتناهى و
بىپايان
است تا مرز
رسيدن به
اوصاف والاى
الهى. پس
براى شناخت
خودِ واقعى و
حقيقى انسان
بايد
نگاهمان را
در مورد اساس
هستى و جهان
توسعه دهيم و
آن را محدود
به هستى مادى
نكنيم بلكه
براى هستى
ابعاد و
گسترهاى
متعالىتر
ببينيم.
انسان و
استعدادهاى
او را در
نيازهاى
مادى
برخواسته از
تمنيات و
دلخواههاى
نفسانى
محدود نكنيم
بلكه او را با
پهنا و وسعتى
به وسعت تمام
هستى ببينيم
و
استعدادهايش
را
بسيارفراتر
از وجود مادى
و طبيعى او
بدانيم. تحقق
واقعى حقيقت
انسان در
پاسخ گفتن به
نيازها و
استعدادهاى
متعالى غير
مادى اوست و
نتيجه اين
نگاه باز
كردن ميدان
براى
شكوفايى اين
استعدادها
خواهد بودو
براى اين هدف
نيازمند به
تلاش و جهاد
پيگير براى
عبور از
نيازهاى
مادى بسوى
نيازهاى
متعالى است
نه با قطع اين
ارتباط و
پرداختن به
نيازها و
استعدادهايى
كه او را در يك
زندگى مادى و
حيوانى
محدود مىكند. نكته
دانستنى كه
اخلاق
اسلامى به
مامى آموزد
آنستكه
انسان داراى
دو گونه
احساس نسبت
به حقيقت خود
مىباشد: يكى
احساس كاذب و
دروغين نسبت
به هويت و
شخصيت خود كه
در نتيجه
غفلت از
نيازهاى
متعالى و
پرداختن به
نيازهاى نوع
اول ايجاد مىشود.در
اينصورت
انسان احساس
مىكند با
تأمين هرچه
بيشتر اين
نيازهاى
مادى به
شكوفايى مىرسد
و ديگرى
احساس
راستين نسبت
به شكوفايى
حقيقت والاى
خود كه در
نتيجه توجه
به نيازهاى
معنوى
ومتعالى و
برقرار كردن
پيوند صحيح
ميان اين دو
ايجاد مى شود.
احساس رضايت
و اطمينان
انسان از
شكوفايى خود
در صورت اول
احساسى ناقص
و ناپايدار
خواهد بود و
شخصيت
متزلزل و
داراى نقصان
و بىبهره از
صفات و
ارزشهاى
انسانى را
ببار خواهد
آورد. درسايه
خوديافتگى
نوع دوم
انسان به
رضايت و
اطمينان
واقعى و
آرامش
پايدار مىرسد
و شخصيت
متعالى از
خود نشان مىدهد
كه در اخلاق و
رفتار و
باورهاى او
قابل مشاهده
است. آزادى
در انديشه
اسلامى رشد
خود متعالى
در انسان
ملازم با رشد
استعدادهاى
گوناگون
عقلانى،
عاطفى،
اخلاقى،
هنرى و مادى و
معنوى در
انسان است.شكل
گرفتن شخصيت
متعالى
انسان جز در
سايه اراده و
انتخاب آزاد
او ممكن نيست
و هيچ عاملى
جز اراده
آزاد او نمىتواند
به شكوفايى
خود متعالى
او كمك كند. پس
آزادى اراده
شرط لازم
براى
شكوفايى خود
حقيقى انسان
است. انسانها
داراى
ويژگيهاى
متفاوتى
هستند باز
بودن ميدان
براى اينكه
هر انسان
بتواند
استعداد خاص
خود را در
برترين شكل
شكوفا كند
راه تعالى
شخصيت اوست.
اين نكته
ضرورت آزادى
براى انسان
را در تمام
مراحل رشد
اين
استعدادها
ضرورى مىسازد. تعقّل
و انديشهورزى
نقش محورى را
در رشد شخصيت
متعالى
انسان ايفا
مىكند.
تأكيد اسلام
و قرآن بر
عنصر تعقّل و
تفكر اين امر
را روشن مىكند.
روشن است كه
رشد تعقّل و
تفكر با آزاد
بودن عرصه
انديشه
وبرداشتن
موانع از
برابر تعقّل
ناب ممكن است.
اسلام
درباره
موانع
انديشه و
شيوه مقابله
با آنها
هدايتهاى
فراوان و
ارزشمندى را
ارائه كرده
است كه بايد
جداگانه از
آن سخن گفت. انواع
آزادى انسان
براى رشد و
تكامل خود از
آزاديهاى
گوناگون
برخوردار
است. يك نوع
آزادى،
آزادى انسان
از سلطه
طبيعت و
استفاده از
منابع صبيعت
است كه
خداوند در
اختيار او
قرار داده،
يعنى انسان
ازاد است كه
با ابزار علم
و معرفت
طبيعت و
قوانين
طبيعت را
بشناسد. بر
آنها تسلط
پيدا كند و
آنها را بكار
گيرد و از
آنها بهرهبردارى
كند. اين يك
اصل پذيرفته
شده در
انديشه
اسلامى است.
قرآن مىفرمايد:
سخر لكم ما
فى السموات و
ما فى الارض يعني
خداوند آنچه
در آسمان و
زمين هست را
مسخر براى
انسان و تحت
تسلط انسان
قرار داد.
يعنى انسان
آزاد است كه
برود بر
اينها مسلط
شود و از
اينها
استفاده كند.
آيا آزادى
انسان در اين
استفاده
نامحدود
است؟ انسان
از طبيعت هر
جور استفادهاى
كه خواست مىتواند
بكند. يك
استفاده اين
است كه انسان
برود، انگور
را استحصال
كند و آن را
شراب كند و از
آن استفاده
كند! اين هم يك
جور استفاده
از طبيعت است.
آيا انسان مىتواند
از طبيعت به
هر شكلى كه
خواست
استفاده كند.
يعنى اگر
انسان آزاد
است كه از
طبيعت
استفاده كند
اين آزادى را
چگونه تفسير
مىكنيم؟ اين
يك نوع آزادى
است. آزادى
ديگر انسان
از سلطه
انسانهاى
ديگر است.آيه
شريفه قرآن
در سوره آل
عمران آيه 64مىفرمايد: قل
يا اهل
الكتاب
تعالوا الى
كلمة سواء
بيننا و
بينكم الا
نعبد الا
الله و
لانشرك به
شيئا و
لايتخذ
بعضنا بعضا
اربابا من
دون الله؛ يعني
اى پيامبر به
اهل كتاب
بگو، بيائيد
به دو اصل
اساسى باور
داشته باشيد .
در اين صورت
ما با شما
همراه
هستيم، و با
شما اختلاف
نداريم، اين
دو اصل با
كتاب آسمانى
خودتان
تعارضى
ندارد. اين دو
اصل را
بپذيريد ما
با هم مشكلى
نداريم.
بيائيد باور
كنيد كلمهاي
را و باورى را
كه هر دو در
مقابل آن
همسان هستيم.
هر دو آن را مىپذيريم.
يكى عبوديت
خداوند و
پذيرش
حاكميت
مطلقه
خداوند و دوم
اينكه
هيچكدام از
ما، انسانى
را به عنوان
رب و صاحب
اختيار مطلق
نپذيرد، در
مقابل انسان
تواضع
مملوكانه
نكند. يعني
آزادى انسان
از اسارت
انسانهاى
ديگر. پس
آزادي انسان
در برابر
انسانهاي
ديگر يكى از
اصول محكم
انديشة
اسلامى است.
ما اين اصل را
در انديشه
غربى نمىبينيم،
در انديشه
غربى با آن
توضيحاتى كه
داديم،
انسان بايد
آزاد باشد در
رسيدن به
خواستهها و
تمنيات
نفسانى خويش.
حالا اگر
رسيدن انسان
به اين
تمنيات
نفسانى نياز
داشت انسان
برود برده يك
پولدار و
اربابى بشود!!
و بندگى مطلق
كند، آزادى
غربى اين
بندگى را به
هيچوجه نفى
نمىكند، پس
تفاوت اساسى
اينجااست. در
آزادى غرب،
نفى سلطه
ديگران، نه
تنها مورد
مذمت قرار
نمىگيرد
بلكه گاهى
انسان براى
رسيدن به
خواستههاى
نفسانى خودش
بزرگترين
ذلتها و
اسارتها را
مىپذيرد و
عيبى هم
ندارد. آزادى
سوم آزادى از
سلطه هواها و
خواهشهاى
نفسانى است
كه در آن آيه
در اصل اول
قرار مي گيرد.
يعنى خارج
شدن انسان از
هر سلطه
ديگرى غير از
سلطه و
حاكميت الهى.
اين هم آزادى
ديگرى است.
يعنى در
انديشه
اسلامى، اگر
اين آزاديها
در كنار هم
قرار بگيرد
انسان به يك
شكوفايى و
رشد متعالى
شخصيتى مىرسد.
البته از آن
طرف هم اسلام
اين را ه را به
ما نشان داده
كه وفتى مىتوانيم
به آزادى دوم
و سوم برسيم (آزادى
از سلطه
ديگران و
آزادى از
سلطه هواهاى
نفسانى) كه به
عبوديت الهى
برسيم. يعنى
عبوديت
خداوند
تضمين كننده
اين دو گونه
آزادى انسان
است بدون
عبوديت
خداوند،
تحقق آنها
امكانپذير
نيست. آيا
اينكه انسان
از سلطه
هواهاى
نفسانى خارج
شود به اين
معناست كه
بايد خواستههاى
مادىاش را
نفى كند؟ در
اينجا
انديشه
اسلامى جواب
روشنى دارد.
در انديشه
اسلامى
هيچگاه نفى
تمنيات
نفسانى
آنطورى كه
كليسا
خواستههاى
مادى را نفى
مىكرد،
خواسته نشده
است. اسلام با
اين مخالف
است. در اسلام
مهم اين است
كه نيازهاى
مادى جهت
پيدا كند، به
سوى رشد و
تعالى
استعدادهاى
الهى
انسانى، پس
آزادى مطلق
تمنيات
نفسانى در
اسلام نفى مىشود
اما اصل آن
تمنيات خير!
در استفاده
از طبيعت هم
همين حرف
است، يعنى
استفاده
بلامانع است
اما استفاده
آزاد به هر
نحو خير! ملاك
ما چيست؟
ملاك اين است
كه استفاده
از طبيعت تا
حدى كه مانع
رشد و تكامل و
تعالى معنوى
انسان نشود
مجاز است . آزادى
فكر و انديشه بحث
اين است كه
آيا انسان به
عنوان يك
موجود متفكر
و انديشمند
بايد آزادى
تفكر و عقيده
را براى
ديگران
بپذيرد يا
نه؟ براي
اثبات آن
استدلالهاى
مختلفى مطرح
شدهاست: -1
مردم
بايد در بيان
و فكر آزاد
باشند چون ما
براي اينكه
به حقيقت دست
پيدا كنيم،
راهى جز
ابراز
انديشه
انسانها
نداريم،
بايد همه
صاحبان فكر و
انديشه آزاد
باشند، باب
تضارب فكر
وانديشه باز
باشد تا با
برخورد اين
انديشهها
با يكديگر
معلوم شود
كدام انديشه
ضعيف وكدام
انديشه قوى
است. تنها راه
براى فهميدن
انديشه صحيح
همين است.
تنها با
مقايسه
نظرات، ما مىتوانيم
نظريه قوىتر
را تشخيص
دهيم و
انتخاب كنيم.
بدون طرح
انديشه هاي
گوناگون و
تضارب آنها
با يكديگر،
راهى براى
دستيابي به
حقيقت وجود
ندارد. اين
نظر را گرچه
مىشود در
برخي موارد
پذيرفت ولى
در بعضى
موارد اين
نظريه
پذيرفته
نيست،
اعتقاد به
خدا، معاد،
وحى و..مشمول
اين نظريه
نمىشود.
براى اينكه
ما بفهميم
آيا خدايى
وجود دارد يا
نه، راهش
تنها تضارب
انديشه نيست.
آيا تا وقتى
ابراز عقايد
مخالف نباشد
ما نمىتوانيم
صحت اعتقاد
به خدا را
بفهميم؟ خير!
اين
اعتقادات
آنقدر روشن
هستند و براى
فكر و عقل ما
آنقدر آشكار
و شفافاند
كه وقتى به هر
عقلى ارائه
شود، آن عقل
مىتواند
صحتش را
بفهمد. لازم
نيست منتظر
بمانيم و
ببينيم كه
آيا در اين
مورد انديشة
بهتري عرضه
شده است يا نه
. در
اينجا خوب
است به
موضوعي كه
معروف است به
نظرية صراطهاى
مستقيم
اشاره كنيم.
اين نظريه مي
گويد ما در
تمام مقولات
فكرى و در
تمام بحثهاى
اعتقادى مىبينيم
كه بين
متفكرين و
عقلاء
اختلاف نظر
وجود دارد.
حتى در بحث
خداشناسى،
بخشى از مردم
موافق، هم
مخالف و نمىشود
گفت همه
كسانى كه
انكار خدا مىكنند
همه آنها
انسانهاى
كودن و بى عقل
هستند. خير،
انسانهاى
عاقل هم در
ميان آنها
هستند، و
استدلالهاى
فلسفى هم
ارائه مىكنند.
پس
چون دراين
بحثها، دو
طرف
انسانهاى
عاقلى هستند
ما به اين
نتيجه مىرسيم
كه اصلا در
همه بحثهاى
فكرى كه
اقامه مىشود
از هر دو طرف،
اين ادله
توانايى نفى
دليل مقابل
را بطور كامل
ندارد. اگر
استدلال يك
طرف توانايى
كامل را داشت
براى نفى
استدلال طرف
مقابل، آن
نظريه طرف
مقابل از بين
مىرفت و
باقى نمىماند.
همين كه
عقيده طرف
مقابل باقى
مانده دليل
بر اين است كه
استدلال
مخالفش،
استدلال
يقين آوري
نبوده است. و
به اصطلاح تكافى
ادله وجود
دارد، يعنى
در اين گونه
بحثها ادله
با هم مساوى
مىشوند و يك
طرف توانايى
آن را ندارد
كه طرف ديگر
را به زمين
بزند. پس ما در
همه بحثهاي
فكري و
اعتقادي
وقتى مىبينيم
كه دو طرف
دعوا وجود
دارد دليل بر
اين است كه
تكافى ادله
وجود دارد و
به جاى يك
عقيده و راه
ما دو يا چند
راه قابل
عرضه و قابل
قبول داريم و
به جاي يك
صراط مستقيم
قابل قبول،
صراطهاى
مستقيم
متعدد وجود
دارد. ولي
اين نظريه را
نمي توان
پذيرفت . زيرا
نكته اي را كه
در منابع
دينى روى آن
تأكيد شده را
ناديده مىگيرد.
آن نكته اين
است كه اگر
بين انسانها
تنهااستدلال
عقلى عامل
بقاى يك
نظريه و
اعتقاد بود
حرف ايشان
درست بود. چون
هر دو تفكر
باقى مانده
است پس معلوم
مىشود
استدلالها
قانع كننده
نيست والا
اگر
استدلالها
عقلا قانع
كننده مىبود،
آن طرف مخالف
مىپذيرفت و
نزاع پايان
مي يافت . حالا
كه آن طرف
نپذيرفته
معلوم مىشود
استدلال
قانع كننده
نيست. اين حرف
در صورتى
درست است كه
بگوييم تنها
عامل براى رد
يا قبول
تفكرى، فقط
استدلال
فكرى است. در
حاليكه قرآن
بيشترين
تأكيدش اين
است كه جحدوا
بها و
استيقنتها
انفسهم، يا علوا
فى الارض
واستكبارا؛
يعنى انسان
براى اينكه
يك فكر را رد
كند يا قبول
كند تنها
متكى به
استدلال
نيست بلكه
بيشترين
عامل در رد و
قبول
اعتقادات
بنيادين
ديني ، منافع
شخصى و عوامل
نفسانى
انسان است. يا
هوى و هوس يا
خودخواهى يا
جاهطلبى،
يا تقليد از
آباء و…
. قرآن تأكيد
مىكند
اينها موانع
شناخت صحيح
است. اگر
مانع شناخت
تفكر صحيح
فقط استدلال
طرف مقابل
بود، اين
نظريه درست
بود. در
حاليكه مانع
شناخت صحيح و
آن چيزى كه
باعث بقاء
تفكر باطل مىشود
منافع مادى و
نفسانى است
كه براى
طرفدارانش
ايجاد مىكند
و به واسطه
همين منافع
آنها زير بار
حق نمىروند.
قرآن مىفرمايد
كسانى كه
انكار معاد
مىكنند و
پافشارى روى
حرف خودشان
دارند براى
اين است كه
دنبال شهوترانى
خودشان
بروند نه به
دليل اينكه
تكافؤ ادله
است و
استدلال
منكرين قابل
ابطال نيست. در
قرآن دهها
آيه در اين
زمينه وجود
دارد كه وقتى
به آنها گفته
مىشود كه
چرا اين راه
را رفتيد؟ مىگويند:
قالوا وجدنا
آبائنا،
پدران ما
اينجورى
بودند، ما هم
اينجورى
هستيم! اين
استدلال
نيست، اين
علت بيرونى و
علت خارجى
است. تبعيت از
فضاى حاكم
بيرونى است.
پس اين
استدلال
براى فلسفه
آزادى
انديشه كه ما
راهى براى
رسيدن به
حقيقت جز از
اين راه
نداريم در
مواردى قابل
رد و ابطال
است. 2
- استدلال دوم
اين است كه
دليلى براي
اينكه
بخواهيم
جلوى آزادى
انديشه را
بگيريم وجود
ندارد زيرا
اصلا حقيقتى
وجود ندارد
كه بر اساس آن
يك انديشه را
حق و ديگرى را
باطل بدانيم.
پس همه
انديشهها
مساوى و از حق
ابراز و
اظهار
يكسانى
برخوردارند.
انديشه صحيح
انديشهاى
است كه براى
انسان منفعت
داشته باشد.
منفعت انسان
چيست؟ آن
چيزى است كه
انسان خوشش
بيايد و طبق
دلخواه
انتخاب كند،
هرچيزى كه
انسان آن را
پسنديد و
انتخاب كرد
درست است.
بنابراين هر
كس مىتواند
انديشهاى
را كه نفع او
در آن است
براى خود
انتخاب كند.
در اين
استدلال
نسبيتگرايى،
اثبات و
حقيقت نفى مىشود.
هر انديشهاى
تا وقتى براى
مردم فايده
داشته باشد
به عنوان
حقيقت قبولش
مىكنند
والا كنار مىگذارند.حتى
در باب علم هم
همين را گفتهاند،
گفتهاند
حتى علوم
تجربى هم حق و
باطل ندارند.
در فيزيك و
شيمى و…
حق وحقيقت
نداريم.
نظريهاي در
فيزيك مطرح
مىشود تا
وقتى با اين
نظريه مىشود
مشكلات
جامعه راحل
كرد، اين مىشود
حقيقت. وقتي
اين نظريه
كارائى خودش
رااز دست مىدهد،
اين نظريه
باطل مي شود و
مىرود كنار.
پس حتى در
علوم طبيعى و
تجربى هم حق و
حقيقت
نداريم تا چه
رسد. با اين
استدلال
نسبيتگرايانه
طرح انديشهها
بايد آزاد
باشد تا ما
ببينيم كدام
انديشه
منفعت
بيشترى
ايجاد مىكند.
اين استدلال
از نظر اسلام
كاملا باطل
است. قرآن مىفرمايد: ذالك
بان الله هو
الحق و ان ما
يدعون من
دونه الباطل
لقمان30؛ ما
حق داريم و
باطلى
داريم، ملاك
حق خداست .
جهان هستي و
قوانين حاكم
بر آن كه
افعال
خداونديند
هم همه حق
هستند: ما
خلق الله
السموات و
الارض و ما
بينهما الا
بالحق روم8 ؛
آسمان و زمين
همه پديدههاى
جهان هستى كه
فعل خداوند
هستند چون
فعل خداست
آنها هم حق
هستند.ارزش
هايي هم كه از
طرف آن حق
مطلق اعلام
مي شوند نيز
جملگي حقند. -
3 استدلال
سوم بر آزادى
انديشه اين
است كه
انسانيت
انسان حكم مىكند
كه آزاد
بينديشد.
يعنى انسان
مساوى با
انديشه و
تعقل است
زيرا عقل و
انديشه
برترين بخش
وجودانسان
است. اگر كسى
بخواهد
انديشه را
محدود كند در
واقع
انسانيت
انسان را
محدود
كردهاست. اين
استدلال هم
نمىتواند
به طور مطلق
پذيرفته شود.
زيرا مطابق
اين
استدلال،
حتى منحط
ترين فكر هم
بايد آزاد
باشد. خطرناكترين،
فكرِ جنايتكارانه
هم كه چون يك
انديشه است
آزاد است. هر
چيزى كه در
ذهن انسان
آمد، و تراوش
ذهن انسان شد
بايد بگوييم
محترم است! انديشه
هاي مورد
احترام اسلام
چه انديشهاى
را محترم مىشمارد؟
از نظر اسلام
فكر كردن و
انديشيدن،
سرمايه ذهن و
عقل را بكار
گرفتن، كارى
ارزشمند و
مورد احترام
است. قرآن در
آيات بسيارى
همگان را به
تعقل و
انديشه و
خردورزى
دعوت مىكند
و بر آن
پيوسته
تأكيد مىكند.
ولي آيا اين
تلاش بايد يك
معيار و
چارچوبى
داشته باشد
يا كاملا
آزاد و
رهاست؟
اسلام مىگويد
براى اينكه
تلاش ذهنى
نافرجام
نماند و به
نتيجه
شايسته برسد
مانند هر
تلاش ديگرى
بايد جهتدار
باشد.تلاش
ذهنى هم بايد
ضابطهمند و
داراى
چارچوب و جهت
صحيح باشد.
اصل اين
توانايى
ذهنى مقدس
است ولى
چگونه بكار
گرفتن آن هم
مهم است. اگر
اين توانايى
درست به كار
گرفته شود
اين تلاش و
محصول آن
ارزشمند و
مقدس مىشود
ولي اگر خوب
بكار گرفته
نشود اين
تلاش و محصول
آن منفي مي
شود. از نظر
اسلام آن
چيزى كه به
اين تلاش
ذهنى و تفكر
قداست مىدهد
اين است كه
اين تلاش در
جهت تعالى
انسانيت فرد
و رشد و
بكارگيرى
استعدادهاى
نامتناهى
انسانى باشد. شهيد
مطهرى نكتهاى
را بدرستي
تذكر مىدهند
كه بايد
آزادى فكر را
از آزادى
عقيده جدا
بدانيم. در
اسلام آزادى
انديشه و
تفكر
پذيرفته شده
است. اما
آزادى عقيده
خير. يعنى
ارزش انسان
اين است كه از
انديشه اي
آزاد
برخوردار
باشد. انسانى
كه داراى
انديشه آزاد
هست محترم
است. تفكر
آزاد محترم
است. ولى در
مقابل هر
عقيدهاى
نمىتواند
از نظر اسلام
مورد قبول
قرار گيرد.
تفسيرى كه
ايشان از
آزادى عقيده
دارند اين
است كه عقيده
به معناى
چارچوبهاى
ذهنى است كه
شخصيت انسان
در اين
چارچوبهاى
ذهنى و فكرى
شكل مىگيرد،
انسان يك
موجود
معرفتى است
به اين معنى
كه شخصيت او
وابسته به
اين
چارچوبهاى
فكرى و
معرفتى است
كه خود بوجود
مىآورد. اين
چارچوب ها
همان عقايد و
جهانبينى
او هستند و
نگاه انسان
به جهان، به
خود و به
انسانهاى
ديگر را شكل
مىدهند. اين
چارچوبها كه
بينشهاى
اساسى
انسانهاى
هستند پايههاى
شخصيت او
محسوب مىشوند.
شخصيت انسان
ساختماني
است كه بر اين
پايهها
استوار است.
اين پايهها
اگر معيوب
باشند اين
شخصيت هم
معيوب مي شود.
انسانى كه در
نگاه خودش
نسبت به جهان
، به خودش و به
انسانهاى
ديگر، يك
نگاه
انحرافى
دارد، به
ناچار
متناسب با
همان
اعتقادات و
باورهاى
منحرف عمل مىكند.فكر،
منش، رفتار و
همه ابعاد
وجود انسان
نشأت گرفته
از اين
باورهاى
ذهنى اساسى
است. آيا ما مىتوانيم
بگوييم اين
چارچوبها و
باورها هرچه
باشند به هر
صورت محترماند؟
هر جور باورى
براى انسان
احترام دارد
و انسان آزاد
است كه هرجور
عقيده و
باورى را
براى خود
بپذيرد؟ اگر
ما هر گونه
خصلت و منش را
از انسان نمىپذيريم
و هرگونه
عملي را
تقديس نمىكنيم،
پس هرگونه
چارچوب فكرى
كه اخلاق و
عمل متناسب
با خود ايجاد
مىكند را هم
نبايد
بپذيريم و
تقديس كنيم.
عقيده به
معنى گِرِه
است يعنى
چيزى كه
شخصيت و عمل
انسان را به
خود گره مىزند.
پس به اين
معنا نمىتواند
هر عقيدهاى
محترم و مورد
قبول باشد .
فكر يعنى
انديشيدن و
خردورزى
كردن. آزادى
فكر اين است
كه انسان
بتواند بر
اساس اصول و
قواعد صحيح و
محكم فكرى
تلاش فكر
بكند، تفكر
كند، انديشهورزى
كند، فكرش را
فعال كند
براى اينكه
بتواند
بهترين راه
را پيدا كند.
آزادى فكر
يعنى آزادى
انديشهورزى،
خردورزى ولى
آن چارچوبها
كه شكل دهنده
شخصيت انسان
است در حقيقت
آزادى فكر و
انديشه او را
محدود مىكنند
و به آن شكل و
قالب مىدهند
و به همين
دليل نمىتوانند
بدون معيار و
ملاك
پذيرفته
شوند. اين
بسيار مهم
است. انديشههاى
عقيدهساز
سطح يك در
انديشه
اسلامى ما دو
گونه انديشه
داريم:
انديشههاى
عقيدهساز و
انديشههاى
غير عقيدهساز.
انديشه هاى
عقيدهساز
هم در سه سطح
قابل دسته
بندي اند.نظر
اسلام در
مورد هر يك از
اين گروهها
متفاوت است. اسلام
اهميت و ارزش
زيادى براى
انديشههاى
عقيدهساز
سطح يك قائل
شده است.
ويژگى اين
انديشهها
اين است كه
اولا
تاثيرشان بر
زندگى
انسانها
بسيار
سرنوشتساز
و تعيينكننده
است و اينها
هستند كه
اساس جهتگيرى
انسان را در
اخلاق و
رفتار و منش و
عمل تعيين مىكنند
و شكل مىدهند
و مىتوانند
جهت زندگى
انسان را
كاملا
دگرگون كنند خصوصيت
دوم اين
انديشهها؛
شفاف بودن و
روشن بودن
آنهاست يعنى
اين انديشهها
آنقدر شفاف و
روشن هستند
كه قابل
ترديد و
انكار
نيستند. اگر
كسي بخواهد
آنها را
انكار كند جز
از سر عناد و
خصومت و يا از
سر تبعيت محض
از شهوات
نيست. قرآن مىفرمايد:
جحدوا بها و
استيقنتها
انفسهم؛
كفار منكر
شدند اين
اصول را، در
حاليكه در
دلشان آنها
را باور
داشتند!
اينها
اعتقاداتى
نيستند كه
بشود با
داشتن عقل
آنها را منكر
شد. در
بحثهاى
معرفتى جديد
مطرح شده است
كه اعتقاد به
خدا و يا
توحيد،
اعقتاداتى
نيستند كه
بتوانيم با
عقل در
موردشان
قضاوت كنيم،
عقل از فهم و
قضاوت
دربارة
عقايد
فرامادي
ناتوان است.
اين
اعتقادات
سروكار با دل
انسان دارند
نه با عقل او.
عقل انسان از
اين كه در اين
مسائل به
حقيقت
دسترسى پيدا
كند ناتوان
است ، پس ما
نمىتوانيم
كسى كه به
توحيد
دسترسى پيدا
نكرد را مورد
مؤاخذه قرار
دهيم، زيرا
او مىتواند
بگويد در اين
مسائل درك
حقيقت آنقدر
روشن نبود كه
من بتوانم با
عقل خودم به
آن برسم.
اصولا
دسترسى به
حقيقت كار
سادهاى
نيست كه شما
انتظار
داشته باشيد
هر انسانى
بتواند به
اين حقايق
دست پيدا كند. ولي
اين نظريه از
نظر معارف
اسلامى
كاملا مردود
است و دقيقا
در مقابل
تفكر قرآنى
قرار دارد.
اصولا
خداوند به
عقل انسان به
عنوان يك
راهنما و
حجت، آنقدر
توانايى
داده كه در
اين اصول
بتواند به يك
هدايت روشن
دسترسى پيدا
كند. اگر كسى
در مقابل
اينها
ايستاد
مخالفتش
منكرانه و
مستكبرانه
است. اعتقاد
به اصولي چون
توحيد،
معاد، و وحى،
از اين دسته
هستند. اسلام
اعتقاداتى
كه نافى اين
اصول باشند
را قبول نمىكند
و برايشان
ارزشى قائل
نيست و به
آنها اجازه
حضور رسمى در
صحنه اجتماع
نمىدهد.
زيرا هر
اعتقادى كه
براي حيات
انساني فرد و
جامعه
خطرناك باشد
نبايد اجازه
رشد پيدا
بكند، اين را
هر عقلى مىگويد،
و منحصر به
اسلام نيست. در
برخي از
منشورهاى
سازمان ملل
آمده است كه
تبليغ عقيدههايى
مثل
نژادپرستى
كه منجر به
ايجاد نفرت
بين انسانها
بشود، مجاز
نيستند،
اجازه طرح به
آنها داده
نمىشود،
مثلا در يك
كشور، كه
اقوام و
مليتهاى
مختلفى وجود
دارند، يك
تفكر و مكتبى
ايجاد شود كه
بگويد مثلا
فلان نژاد
انسانهاى
منحطي هستند
اصلا انسان
نيستند. اين
ها باعث ننگ
ما هستند. اين
يك فكر است
ولى آيا كسى
اجازه دارد
اين فكر را
مطرح كند؟
آيا حق چنين
كارى را
دارد؟
منشورها
سازمان ملل
مىگويند
خير! تصريح
كردهاند
اينجور
فكرها،
تفكرهاى
خطرناك
هستند و
نبايد اجازه
طرح به اينها
داده شود. پس
انسان امروز
هم بر اساس
عقل خودش به
اين نتايج مىرسد
كه اگر تفكرى
تأثير
تخريبى روى
روح و عقايد
انسان داشت
اين تفكر نمىتواند
مطرح شود. در
بحث
اعتقادات
بنيادين
ديني مثل
توحيد عقيدهاى
كه بتپرستى
را رواج مىدهد،
عقيدهاى كه
شخصيت انسان
را اينقدر
تنزل مىدهد
كه در مقابل
يك بت ابراز
خضوع كند،
ابراز
عبوديت كند،
اين تفكر از
بعد تأثيرات
معنويش كه
بگذريم، در
بعد تأثيرات
دنيويش هم
خطرناك است.
عقيده اي كه
انسان را در
مقابل يك بت
خاضع مىكند
و ارادهاش
را در مقابل
يك بت به بند
مىكشد و
اسير مىكند.
مىتواند او
را در برابر
هر نيروى
ديگرى هم به
بردگى و
بندگى
بكشاند. در
حقيقت اين
عقيده از يك
انسان داراى
كرامت و ارزش
انسانى برده
و حقير مىسازد
كه آماده است
در برابر هر
موجود حقير
ديگرى كمر
بندگى و
تسليم فرود
آورد و اين
خطرناكترين
كارى است كه
در جامعه
انسانى مىتوان
انجام داد. عقيدة
انكار معاد،
در انسان اين
باور را
بوجود مىآورد
كه تو آمدى در
دنيا هر جور
كه خواستى
زندگى كن، و
بعد هم تمام.
اين تفكر از
انسان يك
موجود وحشى و
خطرناك مىسازد،
، چنين
انساني اگر
به مقامات
عالى سياسى
برسد
سياستمداري
خطرناك مىشود.
به همين دليل
اسلام چنين
عقيدهاى را
محترم نمىداند
و آنرا به
رسميت نمىشناسد. بنابراين
كاملا منطقى
است كه
انديشه
اسلامى كه در
جهت سعادت
انسان حركت
مىكند، به
تفكراتى كه
شخصيت انسان
را به حقارت
مىكشاند
اجازه ندهد
مجال رشد
پيدا كنند. شهيد
مطهرى
نمونه خوبى
را از قرآن
نقل مىكنند،
مىگويند
اگر هر تفكرى
از نظر اسلام
محترم باشد
پس چرا حضرت
ابراهيم
رفتند بتهاى
مردم را زدند
و شكستند؟
اين بتها مگر
مورد احترام
مردم
نبودند، اين
بتها فقط
مربوط به
نمرود كه
نبود، مربوط
به مردم هم
بود. اهانت به
بتها،
بزرگترين بىاحترامى
به تفكر مردم
آن جامعه بود.
ولى حضرت
ابراهيم
نفرمود چون
عقيده به اين
بتها عقيده
مردم است
بايد به آنها
احترام
گذاشت. حضرت
ابراهيم
بتها را شكست
و در واقع با
اين كار خود
اعلام كرد
اين عقيده
اگر مورد
قبول همه
مردم هم باشد
چون عقيدهاى
باطل و
خطرناك است،
قابل احترام
نيست. پس
انديشههاى
عقيدهساز
دسته اول،
انديشههايى
هستند مثل
توحيد و معاد
كه هيچ عقيده
اي در
مقابلشان
قابل قبول
نيست و اسلام
به آنها
اجازه رشد
نمىدهد. البته
اسلام تفتيش
عقايد نمىكندو
نمىگويد
بايد از هر
كسى سؤال كرد
كه عقيده تو
چيست. ولى ان
عقيده در
جامعه
اسلامى قابل
طرح نيست
واجازه
تعليم، نشر،
ترويج،
آموزش و
تبليغ به آن
داده نمىشود.
پس اولا اگر
ما گفتيم
عقيده دينى
سطح يك حق است
نمىتواند
مقابل آن هم
حق باشد! يبكه
اعتقادات
دينى حق است و
مقابلش باطل
است. و ثانيا
آن عقيده
مقابل نمىتواند
به عنوان
عقيده اي
محترم شمرده
شود. اسلام با
اين عقايد
سطح يك باطل،
برخورد حذفى
مىكند.
اسلام به
آنها اجازه
مطرحشدن در
جامعه نمىدهد.
عقيده شرك
عقيده نفى
معاد، نبايد
اجازه حضور
در جامعه را
داشته باشند. سؤال:
آيا مىشود
روي اين
عقايد باطل
فكر كرد؟ بحث
كرد؟ روى
آنها كار
علمى و فكرى
كرد؟ بلى!
البته براى
آنهايى كه
اهل فكر
هستند. بايد
محدود شود به
سطح محافل
علمى، به سطح
عموم مردم
نبايد كشيده
شود. كشاندن
بحث و تحليل
علمى در اين
مسائل به
ميان مردم و
كسانى كه اهل
فكر و تفكر در
اين مسائل و
مقولهها
نيستند نوعى
تشويش اذهان
در مورد آنها
است كه عقلا
هم قابل
تجويز نيست. انديشههاى
عقيدهساز
سطح دو انديشههاى
عقيدهساز
سطح دو
عقايدى
هستند كه به
تفاوتهاى
ميان اديان
الهى مربوط
مىشوند. كسى
كه توحيد و
معاد را
پذيرفته است
حالا
ميخواهد
دينى را
انتخاب كند
كدام دين را
انتخاب كند،
دين اسلام،
يا مسيحيت،
كدام دين
الهى؟ اين
اديان در
عقيدههاى
سطح يك
مشتركند ولى
تفاوت آنها
در نوع دين
الهي و
پيامبر آن
است. اسلام
موضعش در
مقابل عقيدههاى
سطح دو كه
نسبت به آن
عقايد مشترك
بين اديان
الهي در سطح
دوم قرار
دارد. چيست؟ اسلام
طبعا نمىگويد
كه همه اديان
درست هستند،
معنى ندارد
كه اسلام
بگويد هم
اسلام درست
است و هم
مسيحيت و هم
يهوديت. آنچه
به عنوان
پلوراليزم
امروزه مطرح
است. معانى و
تفسيرهاى
مختلفى براى
پلوراليزم
مطرح شده است.
يكى از آنها
اين است كه ما
حق و باطل
نداريم، همه
چيز حق است كه
نظريه
افراطى در
اين زمينه
هست .معنى دوم
پلوراليزم
اين است كه
بگوييم
اديان مختلف
هركدام بهرهاى
از حقيقت
دارند، بخشى
از حقيقت در
يهوديت و
بخشى از
حقيقت در
مسيحيت و
بخشى از آن هم
در اسلام هست.
ما نه يك دين
باطل محض
داريم و نه يك
دين حق محض! پس
همه اديان هم
در آنها باطل
است و هم در
آنها حق است.
پس ما نمىتوانيم
بگوييم يك
دين حق است.
چون همه
حقيقت در يك
دين موجود
نيست. اين
نظريه
پلوراليزم
است كه خيلى
هم طرفدار
دارد. ولي اين
نظريه
دربارة اصل
دين ناب و
خالص اسلام و
يا هر دين
ديگر معنى
ندارد. چطور
مىشود
خداوند
پيامبرش را
بفرستد و
تأكيد بر يك
شريعتى
بكند، بعد
بگويد شرايع
دينى ديگر هم
كه در بسياري
از دستورات
خود با اين
دين مخالفند
صحيح اند؟ ولى
ما چه
برخوردى با
آن دينى كه حق
نيست بايد
بكنيم؟ در
اينجا لااكراه
فى الدين مىآيد.
لااكراه فى
الدين در
مورد عقايد و
انديشههاى
سطح دو است نه
سطح يك. اسلام
يك برخورد
ملايمترى
بااين عقيدههاى
باطل سطح دو
مىكند.
اجازه ترويج
در سطح جامعه
را به آنها
نمي دهد، ولى
به پيروان
آنها مىگويد
آئين خودتان
را داشته
باشيد، بر
دين و عقيده و
شريعت خود
بمانيد، حتى
آموزش و
تعليم و
تربيت را به
اساس دين خود
داشته باشيد.
يعنى شما
پدران و
مادران
يهودى و
مسيحى اجازه
داريد بچههاى
خودتان را هم
بر اساس
عقايد باطل
خودتان
پرورش
بدهيد، يعنى
اينقدر
اسلام با
اينها تسامح
را پيش گرفته
كه اجازه
تربيت و
پرورش و
آموزش
انحرافى را
به بچههاى
معصومشان مىدهد.
اين برخوردى
است كه اسلام
با عقايد
باطل سطح دو
دارد. اجازه
بحث علمى به
اينها مىدهد،
مىگويد مىتوانيد
در محافل
علمى، از
آيين خود
دفاع كنيد،
مناظره كنيد
و ثانيا در
محيطهاى
خودشان مىتوانند
آزادانه كار
تبليغى
انجام بدهند
ولى به آنان
اجازه تبليغ
و ترويج
انديشههاى
باطلشان را
در جامعه
اسلامى و
جوامع ديگر
نمىدهد. انديشههاى
سطح دو هدفساز
نيستند بلكه
راهنماى
انسان هستند.
يعنى مسير
زندگى را
مشخص مىكنند.
انديشههاى
سطح يك هدف
زندگى را
مشخص مىكنند
و اين انديشههاى
سطح دو راه
رسيدن به آن
هدف را به ما
نشان مىدهند.
اختلافى كه
در بين اديان
الهى است در
انديشههاى
سطح دو است كه
اين اختلاف
در واقع در
مورد راه
زندگى است .البته
بهتر است لفظ
اختلاف را
نگوييم
بگوييم
تفاوت راه.
اين انديشهها
در صورتى كه
باطل باشند
هدف و جهت را
مخدوش نمىكنند
بلكه راه را
درست نشان
نمىدهند.
اينها اجازه
حضور رسمى در
جامعه را
دارند،
اسلام براى
صاحبان اين
عقايد
احترام
انسانى قائل
شده ولى
ترويج آنها
را به عنوان
راه ضلال
اجازه نمىدهد.
مسئلهاى
كه در اينجا
قابل ذكر است
اين است كه
اگر كسى در
اين عقايد
سطح دو
انحراف برود
و از مسير حق
خارج شود آيا
از نظر
اسلام، از
حرمت انسانى
برخوردار
است يا نه؟ در
صورت
برخوردارى
از حرمت
انسانى آيا
از احترام و
شأن مساوى با
مسلمانان
برخوردار
الست يا خير؟ از
احكام
اسلامى مىتوان
استفاده كرد
كه اين گروه
از حرمت و
كرامت
انسانى
برخوردار
هستند. حضرت
اميرالمؤمنين
علي (ع)در نهجالبلاغه
مىفرمايد: امّا
اخ لك فى
الدين او
نظير لك فى
الخلق يك
شهروند
جامعة
اسلامي يا
برادر دينى
توست و يا
همنوع تو، يك
انسان است.
طرز برخورد
اسلام با
اينها نشان
دهنده اين
است كه اسلام
براى اين
گروه ارزش
انسانى قائل
است و به همين
دليل حقوق
انسانى را
براى آنهامي
پذيرد. يعنى
هر جا حقى
مربوط به
شخصيت
انسانى باشد
اين حقوق را
براى اين
افراد قائل
است. حق
امنيت، حق
انسانى است.
حق دفاع از
خود، حق
احقاق حق، كه
بروند در
دادگاه از حق
خود دفاع
كنند … اين
حقوق را درست
مانند يك
انسان
مسلمان
دارند. و
اما آيا اين
افراد از حق
مساوى با
مسلمانان
برخوردارند؟
خير! ديه آنها
با مسلمانان
يكى نيست. اصل
اينكه خون
اينها محترم
است، جانشان
محترم است،
جاى بحث نيست.
اما اينكه
اگر اين خون
ريخته شد،
اينجا اسلام
بين مسلمان و
غير مسلمان
فرق گذاشته
است . زيرا
آنها در
حقوقى كه
فراتر از اصل
انسانيت فرد
براى او در
نظر گرفت با
مسلمانان
متفاوت
هستند. مسئله
ارتداد اسلام
اجازه
ارتداد و
گرايش به
اعتقاد باطل
به هيچ
مسلمانى
نداده است و
براى مرتدين
مجازات سختى
قرار داده
است. از يك طرف
حق انتخاب
انديشه باطل
در سطح دو با
اجازة حضور
به غير
مسلمانان در
جامعة
اسلامي
پذيرفته شده
است . آيه
شريفه
لااكراه فى
الدين هم مىتواند
بر همين معنى
منطبق باشد.
ولي از طرف
ديگر اين حق
از مسلمان
گرفته شده
است و به هيچ
مسلمانى
اجازه خروج
از اسلام
داده نشده
است و براى
مرتدين
شديدترين
مجازات را در
نظر گرفته
است .اين
تفاوت چگونه
قابل توجيه
است؟ پاسخ
اين است كه
بحث ممنوعيت
ارتداد يك
بحث فكري و
اعتقادى صرف
نيست برخورد
شديد اسلام
با مرتد به
خاطر اين
نيست كه اين
فرد در عقيدهاش
دچار مشكل
شده، چون
گفتيم اسلام
افرادى را كه
اصلا به
اسلام
اعتقادى
ندارند را
آزاد گذاشته
و برخورد
ملايم با
آنها دارد.
آنها در
جامعه
اسلامى
زندگى مىكنند
و مورد
احترام
اسلام هستند.
پس عقيده
باطل اين
مرتد تنها
ملاك برخود
تند اسلام
نيست. صرفا
تغيير عقيده
مرتد نيست كه
موجب شده
اسلام با او
برخورد
تندترى
داشته باشد.
علت چيز
ديگرى است.
قبلا بايد به
اين مسئله
اشاره كنيم
كه هدف اسلام
اين است كه يك
جامعه كامل
اسلامى بنا
كند. هدف
اسلام صرفا
اين نبوده كه
يك سرى عقايد
را به مردم
ياد دهداگر
پذيرفتند به
بهشت بروند و
اگر منكر
شدند كيفر
ببينند! يا
اسلام بگويد
مردم! نماز
بخوانيد،
اگر بخوانيد
بهشت مىرويد
و اگر
نخوانيد
جهنم مىرويد.خير!
هدف اسلام
بالاتر از
اين است. هدف
اسلام اين
است كه يك
جامعه دينى
بسازد كه
تمام اين
جامعه
اعتقاداتشان،
فكرشان،
رفتارشان،
بر اساس
انديشه و
هدايت دينى
شكل بگيرد.
امتي را
تشكيل بدهد
كه اين امت در
مسير الله
حركت كنند. به
اصطلح يك دار
الاسلام
ايجاد كند،
فرق مىكند
كه هدف يك دين
ايجاد يك امت
باشد يا
ايجاد عقيده
و تفكرى و يا
اعمالى بين
مردم باشد.
ايجاد فكر در
بين يك
جامعه، مثل
اينكه در
كشورى همچون
آمريكا
مسلمانانى
بروند آنجا،
در آن جامعه
زندگى كنند،
نماز
بخوانند،
روزه
بگيرند،
اعمال عبادى
هم انجام
بدهند همين و
بس. ولى اگر
هدف اسلام
اين باشد كه
امت اسلامى
درست كند و
اين مهم
برايش باشد،
آنوقت اگر
براى ايجاد
امت اسلامى
مسلمانان
زحمت
كشيدند، خون
دادند و
توانستند
اين
دارالاسلام
و امت اسلامى
را ايجاد
كنند امتى
اسلامى حالا
آيا اين
جامعه به
حفاظت و
نگهبانى
احتياج
ندارد و حفظ
آن امر با
اهميتى
نيست؟ مثل
اينكه ما
بياييم
انقلابى
كنيم و نظامى
درست كنيم و
فداكارى
زيادى در راه
استقرار آن
بكنيم آيا
نبايد تلاش و
برنامهريزى
بيشترى كنيم
كه اين نظام
آسيبى نبيد.
امت اسلامى
هم همينطور
است. با
اين مقدمه
مسئلة
ارتداد در
امت اسلامى
روشن مىشود. در
امت اسلامى و
دارالاسلامى
كه اينقدر
برايش زحمت
كشيده شده و
اعتقادات
دينى و روش و
اخلاق دينى
در اين جامعه
شكل گرفته
است يكدفعه
آدم مرتدى
پيدا مىشود
و شروع مىكند
به تبليغ
عليه دين و
افكار و اصول
و مقدسات آن
يعنى در درون
جامعه
اسلامى و از
درون شهر و
خانواده
مسلمانان يك
نفر بلند مىشود
به نفى و
انكار و
تمسخر اسلام
و ضروريات
دين. حالا آيا
اسلام بايد
اجازه بدهد
كه بدون هيچ
محدوديتى
اين فرد به
كار خود
ادامه دهد؟
تفاوت است
ميان اينكه
يك شخصى از
درون
خانواده
اسلامى شروع
به فعاليت
عليه اسلام
كند تا اينكه
يك يهودى و يا
يك مسيحث از
بيرون
بخواهد
تبليغ بر
عليه اسلام
كند. اين خيلى
تفاوت دارد.
زيرا يهودى
يا مسيحى كه
تبليغ بر
عليه اسلام
كند، همه
مسلمانان مىگويند
او يهودى است
دشمن است، از
او انتظارى
بيشتر از اين
ندارند،
حرفش تأثير
ندارد. ولى
كسى كه از
درون جامعه
اسلامى مىآيد
و انحراف
پيدا مىكند
به عنوان عضو
اين
خانواده،
عنصر
خطرناكى مىشود
زيرا حرف او و
تأثير بيشتر
مىگذارد بر
افراد كم
اطلاع و عادى. خلاصه
اينكه مىشود
اين برخورد
شديد با
ارتداد را
ناشى از يك
علت ثانوى
دانست. اسلام
براى حفظ
اركان جامعه
اسلامى و
براى حفظ
انسجام امت
اسلامى و
براى اينكه
نگذارد
عوامل تضعيف
كننده به
جامعه دينى و
اسلامى آسيب
بزنند در اين
مورد
سختگيرى
كرده است و
اجازه نداده
عضو جامعه
اسلامى كه در
درون اين امت
بزرگ شده
يكدفعه در
مقابل اين
فرهنگ در
درون اين
خانواده
بايستد و
بخواهد
اركان اين
امت واحده را
متزلزل كند.
بخصوص اينكه
اگر اين راه
باز بشود،
مخالفان و
دشمنان چشم
طمع به آن مىدوزند
و تلاش
خواهند كرد
از اين راه در
جامعه
اسلامى
اخلال كنند
لذا اسلام
جلوى اين
حركت دشمن را
گرفته است. اين
مسأله صريحا
در آيه قرآن
مطرح شده كه
در زمان
پيامبر
اسلام، عدهاى
از كفار به
برخى عناصر
خود مىگفتند
كه شما برويد
مسلمان شويد آمنوا
به وجه
النهار، و
اكفروا آخره
يعنى شما
برويد اظهار
اسلام كنيد،
وارد
خانواده
اسلام
بشويد، ولى
بعدا اظهار
كفر كنيد. چون
از اين راه
بهتر مىتوانيد
نفوذ كنيد و
ضربه به
اسلام بزنيد
و تضعيف
روحيه كنيد.
اين آيه
دقيقا بازگو
كننده اين
حقيقت است كه
كسى كه داخل
اين خانواده
شده است با
گرايش به كفر
و انكار و
حجود بهتر مىتواند
صدمه و آسيب
بزند. در
جلد18 وسائل
الشيعه، در
بحث ارتداد،
روايتى را
صاحب وسائل
نقل مىكند
كه راوى از
امام مىپرسد:
اگر در موردى
امام (ع)يا
قاضى مىداند
كه فرد مرتد
بخاطر شبههاي
كه واقعا
برايش پيش
آمده اظهار
ارتداد كرده
، آيا اين
ادعاى فرد
مرتد كه مىگويد
واقعا مردد
شدم و برايم
نسبت به
پيامبرى
پيامبر
اسلام يقين
حاصل نشده
است از او
پذيرفته است
يا خير؟ در
اينجا آيا
حكم ارتداد
در مورد اين
فرد جارى مىشود
يا نه؟ امام(ع)مىفرمايند:
اينجا اگر
قاضى بخواهد
ادعاي اين
مرتد را قبول
كند، و بگويد
چون تو شبهه
دارى پس حكم
ارتداد را در
مورد تو اجرا
نميكنم فردا
هر منافقى كه
از آغاز
اعتقادي به
اسلام
نداشته و به
دروغ اظهار
اسلام كرده
است مىتواند
بيايد چنين
اظهارى كند و
به اين وسيله
راه تضعيف
جامعه
اسلامى را
باز مىشود.
در اين روايت
حضرت نمىفرمايند
حكم قتل مرتد
تعبدى است و
اين فرد
محكوم به قتل
است. فرقى هم
نمىكند. خير!
استدلال مي
كنند كه اگر
اين راه باز
شود، فردا هر
منافقى كه از
روى نفاق
وارد امت
اسلامى شده و
از اين روش
استفاده
ميكند.اين
روايت كاملا
روشن مىكند
كه مسئله حكم
ارتداد
بخاطر
جلوگيرى از
نفوذ دشمنان
در خانواده
بزرگ اسلام و
آسيبزدن به
آن از درون آن
است. انديشههاى
عقيدهساز
سطح سه مرحله
سوم در بحث
انديشههاى
دينى،
اعتقادات و
باورهاى
درون اسلام
است كه آنها
را باورهاي
سطح سه مي
ناميم.
انديشههاى
درون دينى را
به سه قسم
قابل تقسيم
اند: -1
اعتقادات
و باورهايى
كه در درون
دين هستند و
منكر اينها
از دين خارج
نمىشود ولى
اينها،
اعتقادات
اساسى و مبنا
هستند؛ مثل
امامت. يك
انديشه درون
دينى است كسى
كه اين را
قبول نكند از
اسلام خارج
نمىشود ولى
يك انديشه
بنيادين است. -2
ضروريات
دينى، يعنى
انديشهها و
احكامى كه از
طرف متدينين
به عنوان
جزئى از دين
شمرده مي شود
و وجودشان در
متن دين واضح
و ضرورى است
ولى جزء
انديشههاى
اساسى
نيستند.
بسيارى از
احكام فقهى،
جزء ضروريات
دينى هستند.ولى
اينطور نيست
كه انكار يكى
از اين
احكام، خللى
در مبناى
اعتقاد
ايجادكند.
مثل نماز،
روزه، حج،
زكات و... و
كيفيت اين
اعمال، و
بسيارى از
عقايد مثل
شفاعت،
رجعت، عالم
برزخ، ... صفات
خداوند و
مسائلى از
اين قبيل. -3
انديشههايى
كه در داخل
دين يا مذهب
اتفاقى و
اجماعى در
مورد اينها
وجود ندارد. در
مورد هر سه
دسته بايد
گفت انكار
آنها به معنى
خروج از دين
نخواهد بود،
مادامى كه به
انكار رسالت
منتهى نشود و
فردى كه منكر
اين عقايد
است به عنوان
مسلمان در
جامعه
اسلامى
محترم است،
يعنى هم
احترام و
ارزش انسانى
و هم ارزش و
احترام يك
مسلمان را
دارد. اما
آيا كسانى كه
در انديشههاى
سطح سه داراي
اعتقادات
باطل هستند-در
همه اقسامش -
آيا اجازه
طرح و تبليغ
انديشههايشان
را دارند يا
نه؟ در اينجا
بايد گفت در
صورتى كه اين
انديشهها
با اصول و
مبانى اسلام
و مذهب
منافات
داشته باشند
اجازه تبليغ
به آنها داده
نمىشود.
طبعا دسته
اول، كه
اعتقادات و
باورهاى
اساسى نام
داشت جزء اين
گروه آورده
مىشوند كه
اجازه تبليغ
داه نمىشود
مثل انكار
امامت و يا
انكار معاد
جسمانى. ولي
اينكه جلسه
علمى ترتيب
بدهد و بحث
كنند مانعى
ندارد. در
كتاب هاي
فلسفى
اسلامي ما
اين بحثها
به وفور وجود
دارد. در
صورتي كه
انديشههاى
سطح سه داراي
اعتقادات
باطل با
مبانى و
انديشه و
اصول اسلامى
منافات
نداشته باشد
ولي از
ضروريات
اسلام باشد
مثلا كسى
بگويد نماز
صبح سه ركعت
است، سه ركعت
بودن نماز
صبح به مبانى
انديشه
اسلامى خللى
وارد نمىكند
ولى جزء
ضروريات دين
است .و يا
مسئلة حجاب و
قصاص و ارث و...
آيا طرح اين
بحثها كه اصل
اسلام را
مخدوش نمىكند
ولى مخالف با
ضروريات دين
است چگونه
است؟ آيا
مىتوان گفت
هر كسى در
اينگونه
مسائل مي
تواند
اظهارنظر
كند و هرچه
خواست بگويد
و نظرات خود
را تبليغ
كند؟ پاسخ
اين است كه در
صورتى كه طرح
آنها به
معناى انكار
اصل اسلام و
رسالت
پيامبر
گرامى نباشد
بلكه به صورت
بحثى در درون
دين اسلام
مطرح شود به
عنوان اولى و
ذاتى خود مىتواند
مشكلى
نداشته باشد
ولى به
اعتبار
وعنوان
ثانوى، اين
عقايد نمىتواند
طرح و تبليغش
آزاد باشد. به
عنوان ثانوى
بايد يك
محدويتى
براى اينها
در نظر گرفت.
زيرا اگر
اعتقادات و
ضروريات
ديني كه
درجامعه
اسلامى
پذيرفته شده
است هر روز
بخواهد مورد
ترديد و نفى
قرار گيرد و
عقيده خلاف
آنها تبليغ و
ترويج شود
طبيعتا ،
تأثير منفى
روى
اعتقادات
مردم نسبت به
اصل دين و
استحكام آن
مىگذارد.
مردم تدريجا
اعتقادشان
به اصل دين و
شريعت سست مىشود
چون مىبينند
هر روز گوشهاى
از شريعت و
دين توسط
گروهى نفى مىشود.
در
اينجا به
عنوان ثانوى
و به دليل
جلوگيرى از
تخريب و
تضعيف
اعتقادات
عموم مردم مىتوان
گفت كه طرح
تبليغ اين
انديشهها
نبايد آزاد
باشد و حق
ايجاد
محدوديت
براى حكومت
اسلامى وجود
دارد.علاوه
بر اين ظهور
عقايد جديد
مي تواند به
عنوان بدعت
تلقي شود .اگر
چه صاحبان
اين نظريات
تازه خود را
بدعت
گذارنمي
دانند ولي
امام جامعة
اسلامي بايد
مراقب ظهور
عقايد
انحرافي كه
مي تواند
اساس و كيان
سلامت و خلوص
اعتقادات
اسلامي را
مخدوش سازد
باشد و به
آنها مجال
تبليغ و
ترويج ندهد. اما
دامنة اين
محدوديت
بايد چه
مقدار باشد؟
جواب اين است
كه نمىشود
براي آن حد و
مرزى معين را
مشخص كرد. اگر
يك جايى، يك
زمانى، در
جامعه
اسلامى مردم
اعتقاداتشان
آنقدرقوى
است كه طرح
اين نظريات
اثر منفى
قابل توجهي
باقي نمي
گذارد اينجا
محدود كردن
لازم نيست .در
غير اينصورت
بايد به
اندازه لازم
از تأثير
تخريبى آن
جلوگيرى
بعمل آيد. آزادىهاى
شخصى و آزادىهاى
عمومى صاحبنظران
آزادىهاى
انسان در
جامعه را به
دو قسمت
آزادىهاى
شخصى و آزادىهاى
عمومى تقسيم
مىكنند:
آزادى انسان
در انتخاب
شغل، مسكن،
دين، همسر،
انتخاب
عضويت در يك
گروه سياسى،
مسافرت،
تفريح
آزاديهاى
شخصى نام
گرفته است.
دسته ديگر
آزاديهاى
عمومى نام
دارد مانند
آزادى
فعاليت
سياسى،
فعاليت
اقتصادى و
فعاليتهاى
فرهنگى. آيا
در انديشة
اسلامي
انسان در اين
دو دسته
آزاديها،
چقدر
محدوديت و يا
ازادى دارد؟ انديشه
امروز غربى
مىگويد،
انسان در
دائرة امور
شخصى بايد
كاملا آزاد
باشد، هيچ
عاملى نبايد
بتواند
انسان را در
آزاديهاى
دسته اول
محدود كند،
بايد كارى
كرد كه
دولتها
نتوانند
نسبت به اين
آزاديها
تعدى كنند.
بايد كارى
كنيم كه حق
مداخله در
آنها نداشته
باشند تنها
دولتها
نيستند كه
آزادى انسان
را محدود مىكنند،
ممكن است كه
يك نهاد دينى
آزادى انسان
را در اين بخش
محدود كند.
اين هم
منافات با
آزادى شخصى
دارد و از نظر
آنها كاملا
محكوم و
مردود است. در
آزاديهاى
عمومى، در
بخش اقتصاد،
فرهنگ و
سياست مىگويند
در آنجا ما
ناچاريم
محدوديتهايى
براى انسان
قائل باشيم.
انسان مىخواهد
وارد عرصه
اقتصادى
جامعه شود و
مىخواهد
كار سياسى و
فرهنگى بكند
ولى همه كه
نمىتوانند
فعاليت بى حد
و مرز داشته
باشند. در
بخش اول،
انسان
آزادانه مىتواند
هر چيزى را
انتخاب كند
ولى در اين
بخش طبعا
بايد
محدوديتهايى
وجود داشته
باشد ولى اين
محدوديتها
هم بايد به
حداقل برسد
تا جلوى رشد
انسان گرفته
نشود. انسان
هرچه
محدوديتش در
اين زمينهها
كمتر باشد
امكان رشدش
بيشتر خواهد
بود.
حكومتهايى
كه به نام
حكومتهاى
توتاليتر
معروفند،
حكومتهاى
تماميت خواه
هستند. از نظر
غربىها
منفىترين
خصلت براى يك
حكومت همين
است كه
توتاليتر
باشد يعنى
حكومتى كه
بخواهد همه
چيز در قبضه
او باشد.
بخواهد به
همه چيز تسلط
داشته باشد و
در همه چيز
دخالت كند.
حكومتهاى
توتاليتر
چون در زندگى
شخصى و عمومى
انسانها
دخالت مىكنند
منفىترين
حكومتها
هستند.حكومتهاى
ايدئولوژيك
را حكومتهاى
توتاليتر مىدانند
بخصوص حكومت
هاى دينى. اين
تفكر معلول
همان تفكر
آزادى
ليبراليستى
است. آنها با
آن انديشه
آزادى
ليبراليستى
مىگويند
انسان بايد
آزاد باشد و
دولت صرفا
براي
جلوگيرى از
هرج و مرج
دخالت كند. در
انديشه
اسلامى
انسان در
زندگى شخصى
خودش از حقوق
شخصى كامل و
جامعى
برخوردار
است. انسانهايى
كه در جامعه
اسلامى
زندگى مىكنند
از نظر اسلام
دو دسته
هستند: الف.
مسلمانان ب.
غيرمسلمانان.
انسانهاى
غير مسلمان.
اينها در
زندگى شخصى
خودشان
كاملا آزاد
هستند، مىتوانند
زندگى آزادى
را داشته
باشند تا
مادامى كه
اين زندگى در
حوزه شخصى
قرار دارد.
حتى محرمات
اسلام در
زندگى شخصى
آنها مجاز
است مثل
خوردن
مشروبات
الكلي و... اما
وقتى
بخواهند در
درون جامعه
اسلامى قرار
گيرند و با
جامعه پيوند
برقرار
كنند، جامعه
اسلامى ، يك
حدودى را
براى آنها
وضع مىكند.
پس حقوق شخصى
آنها در
زندگى شخصى
آنها كاملا
پذيرفته شده
است. اما
مسلمانان كه
در جامعه
اسلامى
زندگى مىكند
در مورد حقوق
شخصى، با
پذيرفتن
اسلام و
ملتزم شدن به
مقررات
اسلامى اصل
اين است كه
اين مقررات
را در زندگى
شخصى خودشان
رعايت كنند،
اما حالا در
زندگى شخصى
خودشان اين
را عمل مىكنند
يا عمل نمىكنند
اينجاست كه
اسلام تجسس
را اكيدا منع
كرده و نفى
تجسس به
عنوان يك اصل
مورد تأكيد
قرار گرفته
است. و اما اصل
اين است كه در
زندگى شخصى
خودش بايد
ملتزم به
مقررات
اسلامى باشد
و به همين
دليل در صورت
اطلاع از عدم
رعايت
مقرارت
اسلام -با
اينكه تجسس
از زندگى
شخصى مسلمان
منع شده -ولى
حق امر به
معروف و نهى
از منكر براى
مسلمانان
ديگر قرار
داده شده
يعنى اگر كسى
مطلع شد كه
مسلمانى كار
خلافى كرده
اينجا او
وظيفه دارد
خطا كار را
نهى از منكر
كند. اسلام
اينجا يك
تعادلى
برقرار
كرده، از يك
طرف سعى كرده
انسانها را
در مسير صحيح
هدايت كند و
از طرف ديگر،
او را آنقدر
محدود نكند
كه دائم در
زندگى خويش
فشارى را روى
سر خودش
احساس كند. از
يك طرف مىگويد
در زندگي
خصوصي
يكديگر به
هيچوجه تجسس
نكنيد و از
طرف ديگر مي
گويد در
مواردى كه از
خطا مطلع
شديد حق امر
به معروف و
نهى از منكر
داريد. اين مىشود
توازن و
تعادل توازن
بين امنيت در
زندگى شخصى
تشويق و سوق
دادن مردم به
سوى هدف و سير
صحيح. شكوفايى
استعدادهاى
انسان،
استعدادهاى
علمى- هنرى و
حتى
استعدادهاى
معنوى
انسان، در
گرو آزادى
است. با آزادى
است كه هر
انسانى مىتواند
استعدادهاى
درونى خودش
را شكوفا كند.
هدف اسلام
اين است كه
انسان
بتواند در
محيط
اجتماعى يك
فضاى مناسبى
را براى رشد
استعدادهاى
فردى پيدا
كند. در زندگى
عمومى انسان
بايد بتواند
از آن آزادى
برخوردار
باشد تا
استعدادهاى
درونىاش
شكوفا باشد.
استعدادهاى
سياسى،
علمى، هنرى و...
انسانها در
يك فضاى
بسته، در يك
فضاى تحميلى
رشد نمىكند.
شهيد مطهرى
مىگويند: در
جامعه
اسلامى حتى
در انتخاب
زمامدارانشان
اگر رهبراين
جامعه
اسلامى دائم
به مردم
بگويد، اين
را انتخاب
كن، اين را
انتخاب نكن،
اگر رهبران
جامعه در
انتخاب راه
صحيح دائما
خط نشان
دهند، مردم
هيچگاه رشد
پيدا نمىكنند.
رشد مردم به
اين است كه
خودشان
بروند،
انتخاب كنند
و حتى اشتباه
كنند. زيرا بر
اساس سلامت
ايمانىشان
اگر ديدند
اشتباه كردهاند
براى باربعد
با تجربه و
بينش روشنتر
حركت خود را
اصلاح كنند.
بنابراين
روشن است كه
انسان با
تجربه خودش
با احساس
انتخاب آزاد
خودش مىتواند
تجربه
بياندوزد و
رشد كند. ولى
از سوى ديگر
بايد از
انحراف
جامعه
اسلامى از
مسير اصلى
خود جلوگيرى
كرد باز در
اينجا هم
بايد تعادل
باشد همان
تعادلى كه در
زندگى شخصى
ديديم، در
بخش عمومى هم
بايد وجود
داشته باشد. در
زندگى
اجتماعى
بايد
انسانها
آزاد باشند.
مثلا در تلاش
سياسى
خودشان آزاد
باشند، در
تلاش
فرهنگى،
اقتصادى
خودشان آزاد
باشند
واستعدادهايشان
را در تجربه و
خطا رشد
بدهند. ولى از
طرفديگر،
بايد حكومت و
رهبران
جامعه
اسلامى
مواظب باشند
انحراف
اصولى در
مسير حركت
جامعه ايجاد
نشود. وظيفه
اصلى رهبرى
دينى جامعه
اين است كه
هدايت كلى و
كلان را در
اختيار
داشته باشد،
بدون اينكه
بخواهد در هر
مسئله فرعى
تذكر بدهد و
دخالت كند.زيرا
اين جامعه در
اينصورت
هيچگاه راه
رشد و تكامل
را نمي آموزد.
پس رعايت
توازن هم در
اينجا از
اهميت
برخوردار
است. |