بررسي
تطبيقي
انديشه هاي
اقبال لاهوري
از
خودي تا بي خودي
محمد
بقايي (ماكان)
منبع
:همشهري 6
ارديبهشت 85
اقبال
لاهوري هم درس
خوانده
بودوزمان
رامي شناخت
وهم
دردمنددردهاي
زمانه خودبود.
به همين دليل
مي توانيم
اورا نمونه يك
«مصلح بيدار»
بناميم. اصلاح
گري اواگرچه
محيط زيست
اوراهم پيش
چشم داشت، ولي
به دليل بيان
مفاهيم
گسترده تري
چون «خودي»
وهويت انسان
مسلمان، آراي
اوسرتاسرشرق
اسلامي راهم
دربرمي گيرد.
نخستين روز
ارديبهشت ماه
برابربودباشصت
وهفتمين
سالگرداقبال
لاهوري. اين
مقاله
يادكردي است
ازاوبه اين
مناسبت.
نخستين
روز ارديبهشت
ماه برابر بود
با شصت و
هفتمين
سالمرگ علامه
دكتر محمد
اقبال
لاهوري،
فيلسوف و شاعر
بزرگ جهان
اسلام.
برخي
از منتقدان
آثار اقبال
سعي نموده اند
تا او را كه در
فلسفه هاي
هندي، اسلامي
و غربي
مطالعات ژرف
انجام داده،
صرفاً متأثر
از فلسفه غرب،
بخصوص تحت
تأثير
متفكران
برجسته اي
نظير هگل،
نوكانتي ها،
نيچه، فيخته،
برگسن و
ديگران
بدانند. اينان
فقط توانسته اند
اين نظر را
القاء نمايند
كه علامه
اقبال در
ارتباط با
فلاسفه مذكور
كاري جز
انتحال انجام
نداده؛ حال آن
كه چنين تصوري
به شدت
نامنصفانه
است. يكي از
اين موارد
براي مثال
انسان آرماني
اقبال است كه
او ويژگيهايش
را تحت عنوان «مرد
مؤمن» مطرح مي نمايد
كه معمولاً او
را با «ابرمرد»
نيچه قياس مي كنند
و چون مشابهت هايي
در «سوپرمن»
نيچه و «مرد
مؤمن» اقبال
مي يابند،
حكم مي كنند
بر اين كه
اقبال در
ترسيم چهره
انسان آرماني
خود به نيچه
نظر داشته
است، حال آن كه
او به گفته
خودش بيست سال
پس از مطرح
كردن «مرد
مؤمن» شروع به
خواندن نيچه
كرد. اين گروه
از منتقدان در
طريق سطحي نگري
تا بدانجا پيش
رفته اند
كه آراء اقبال
را تقليدي از
انديشه شش
فيلسوف غربي
مي دانند
كه اينان
عبارتنداز:
فيخته،
شوپنهاور،
نيچه، ويليام
جيمز، برگسن و
مك تاگارت.
اكنون بايد
ديد كه اين
منتقدان تا چه
ميزان درست مي گويند.
اقبال متفكري
است كه از
ميراث فرهنگي
اسلام، دانش
جديد و فلسفه هاي
شرق و غرب
اطلاع دقيق
دارد. جاي
انكار نيست كه
مي توان
ميان انديشه
وي با ديگر
فيلسوفان
مشابهتي يافت
ولي اين
مشابهت كم و
بيش ناپايدار
است و مبين
همانندي
انديشه شان
نيست. او در
مورد گسترش و
تكامل انديشه
بشري ديدگاهي
نقادانه و
مستقل دارد و
در هر فيلسوفي
كه مرواريد
حكمت بيابد،
گرچه بي درنگ
از آن تمجيد مي كند.
ولي براي
پذيرفتنش خود
را كاملاً
متعهد مي بيند
و تا آن را با
معيارهاي
قابل قبول خود
محك نزند در
سراچه ذهن و
قلبش جاي نمي دهد.
معيار او از
مفاهيم
قرآني، عقايد
اسلامي،
انديشه هاي
اصيل متفكران
و عارفان
برجسته دنياي
اسلام، بخصوص
مولانا جلال الدين
رومي شكل
گرفته كه او را
«مرشد روشن
ضمير» مي خواند
و مثنوي اش
را «قرآن
پهلوي» .
بنابراين
به سادگي مي توان
دريافت كه
ديدگاه هاي
اقبال به لحاظ
كيفي متفاوت
از فيلسوفان
غربي است.
معمولاً
فلسفه او را كه
مبتني بر «خودي»
است برگرفته
از آراء فيخته
مي دانند
كه هيچ چيز را
بجز «من» حقيقت
نمي دانست
و عقيده داشت
كه همه چيز «نمود»
است و آنچه «بود»
است و حقيقت به
شمار مي آيد
«من» است. ولي
وقتي فيخته
سخن از «من» مي گويد
مقصودش من محض
است كه از چيزي
مشتق نشده و در
پيش از مرحله
عينيت است. او
توضيح نمي دهد
كه من فردي
چيست. اقبال هم
از «من» سخن مي گويد
ولي توضيح مي دهد
كه من «براساس
ارگانيسم
مادي بسط مي يابد
و اين يعني
اجتماع من هاي
فرعي كه من
ژرفتر به اين
وسيله مدام بر
وجودم عمل مي كند
و اين امكان را
برايم فراهم
مي آورد
تا وحدتي
اصولي و
روشمند
براساس تجربه
بنياد كنم» (بازسازي
انديشه ديني،
ترجمه م.ب.
ماكان.
انتشارات
فردوس، ص ۱۸۶).
اين، يعني
وحدت ناشي از
حالت هاي
ذهني. به عقيده
وي «هر حياتي
منفرد است و
چيزي به نام
حيات كلي وجود
ندارد» حال آن
كه فيخته چنين
نمي انديشد.
پرداختن
به يكايك وجوه
افتراق نظرات
اقبال با
فيلسوفان
غربي، فرصت
بسيار مي خواهد،
ولي ذكر
تفاوتهاي
بنيادي آراء
وي با ديگر
فيلسوفان
غربي مبين
تفاوت هاي
اصولي ديدگاه
او با آنان است.
فيلسوف ديگري
كه برخي اقبال
را به دليل
پاره اي
مشابهت هاي
جزيي متأثر از
وي مي دانند
شوپنهاور است.
اين فيلسوف
بدبين عالم را
يكسره در «اراده»
خلاصه مي كند
و معتقد است كه
عالم و آدم،
يعني كائنات،
تجلي و مظهر
اراده هستند.
او اين اراده
را كاملاً
فراگير و
جهانشمول مي داند
كه در صورت هاي
عقلي متجلي
شده و در اشياء
منفرد عينيت
مي يابد.
بنابراين يك
انسان جلوه اي
است يا
رونوشتي است
از مفهوم كلي
انسان به صورت
يك «نوع» . ولي
اقبال انسان
را روگرفتي از
مفهوم كلي يا
مثال ابدي نمي داند.
او من بشري را «امر»
خدا مي داند.
ديگر اين كه
اراده مورد
نظر شوپنهاور
بي هدف،
كور و عاري از
اختيار است؛
حال آن كه خودي
اقبال
غايتمند است.
به بيان ديگر
او غايت را
هسته مركزي
حيات مي شمارد.
اقبال به دليل
آن كه فلسفه و
تاريخ تفكر
شرق و غرب را
به دقت
بركاويده،
طبيعتاً با
صاحبان
انديشه هاي
بزرگ انس و
الفت يافته
ولي اين بدان
معنا نيست كه
همه عمر را دوش
به دوش آنان ره
سپرده باشد. به
ضرس قاطع مي توان
گفت كه او مدتي
را با هر يك از
انديشمندان
شانه به شانه
در كوچه باغ هاي
تفكر گام زده
ولي بعد
رهايشان كرده
و نهايتاً
آنچه را كه
برداشت نموده
در چرخشت
خمخانه ذهن
خود به هم
آميخته و
عصاره اي
خاص خود پديد
آورده است. يكي
از اين
متفكران نيچه
است. اساس
فلسفه نيچه
ميل به قدرت
است. به عقيده
وي در همه
مخلوقات، در
هر نوع تفكري و
حتي در هر اثر
هنري هدف اصلي
كسب قدرت
بيشتر است. از
همين روست كه
مي گويد:
«هر موجود
زنده در پي آن
است تا قدرتش
را برتر از همه
به نمايش
بگذارد- زندگي
اصلاً ميل به
قدرت است.»
اقبال هم
البته از قدرت
صحبت مي كند،
حتي يكي از
جنبه هاي
مفهوم عشق از
نظر وي «قدرت
داشتن» است،
ولي او به خلاف
نيچه قدرت صرف
را امري
هوسناك مي داند.
به عقيده وي
قدرت آميزه اي
است از
زيبايي،
ظرافت،
مهرباني و
قداست. اين
چنين قدرتي
مبين تركيب دو
مفهوم اسلامي
«جلال» و «جمال»
است. ابرمرد او
كسي نيست كه
فقط داراي
قدرت باشد،
بلكه «مرد
مؤمن» - چنان كه
در بيتي به
اردو مي گويد-
از چهار عنصر
پديد مي آيد
كه عبارتنداز:
«قهاري و
غفاري و قدوسي
و جبروت» .
اقبال
را به اعتباري
مي توان
از پايه ريزان
انديشه
پراگماتيسم
در شرق دانست.
بسياري از
عقايد وي
درخصوص عمل گرايي
با نظرات
چارلز پيرس و
ويليام جيمز
قابل تطبيق
است. او چندان
شيفته عمل است
كه گناه با
تعقل ناشي از
اختيار و عمل
را به زهد و
اطاعت عاري از
تعقل و اراده
ترجيح مي دهد.
او نيز همانند
جيمز و پيرس
انسان را خود
مختار مي خواهد
و معتقد به عدم
جبريت است.
منتها با اين
تفاوت كه آن دو
آزادي و
اختيار بشري
را غير قابل
قبول مي دانند،
ولي اقبال نه
جبرگرايي تام
و تمام را
تأييد مي كند
و نه عدم جبريت
را. او براي
انسان در
محدوده اي
كه فعاليت
دارد آزادي و
اختيار قايل
است كه راهي
است ميان آن دو
قطب. از همين
رو در گلشن راز
جديد مي گويد:
«كه ايمان در
ميان جبر و قدر
است» .
يكي
ديگر از
فلاسفه اي
كه افكار
اقبال را ملهم
از وي دانسته اند،
برگسن است. اين
فيلسوف
فرانسوي فقط
خيزش حياتي را
واقعيت مي داند
كه به عقيده وي
همان استمرار
يا زمان مستمر
است. از اين رو «خود»
نمي تواند
به محل پيشينش
بازگردد چون
همه چيز در
استمرار است.
به بيان روشن تر
برگسن
استمرار را
مقدم بر «خود»
مي داند،
چنان كه فيخته
«خود» را مقدم
بر عينيت مي دانست.
به عقيده
برگسن خودي
ذاتاً هدف
نهايي نيست،
حال آن كه
اقبال خودي را
مقدم بر زمان
مي شمارد،
او همچنين
زمان را اصلاً
بدون وجود «من»
قابل فهم نمي داند.
يعني تا مني
نباشد، زمان
نيست. در گلشن
راز جديد مي گويد:
«اگر ماييم
گردان جام
ساقي است» . فقط «من»
است كه مي تواند
فعاليتش را در
زمان درك كند.
از اين روست كه
در اسرار خودي
مي گويد:
پيكر هستي ز
آثار خودي است
هرچه
مي بيني
ز اسرار خودي
است
اقبال
از سال ۱۹۰۵ تا
۱۹۰۸ در اروپا
به تحصيل
اشتغال داشته
و همزمان
فلسفه و حقوق
مي خوانده.
در فلسفه
استادي داشته
به نام مك
تاگارت كه از
فيلسوفان
هگلي در شاخه
ايده آليسم
شخصي بوده.
يعني اعتقاد
به وجودي مطلق
داشته كه آن را
مجموعه اي
از افراد يا
خودي ها
مي دانسته.
به بيان ديگر
خداي ديني يا
من مطلق را كه
برتر از من هاي
فردي باشد
قبول نداشته
است. حال آن كه
اقبال به من
مطلق (=خدا)
باور دارد و آن
را واقعيت و
حقيقت غايي مي داند
كه يك «خود»
داراي شخصيت
است و قدير و
عليم و
نامتناهي. اين
«خود برتر»
ارتباط معيني
با اجتماع
خودها دارد،
ولي خودش
متشكل از
مجموع اين
خودها نيست.
يعني خدا در
عين كامن
بودن، متعالي
نيز هست.
بنابراين
اقبال براساس
عقيده مذكور
يك پنن ته ئيست
است، يعني در
عين حال كه خدا
را در بشر كامن
مي داند
معتقد است كه
در حوزه قياس و
گمان و عقل و
فهم نمي گنجد.
البته چنان كه
ذكر شد ترديدي
نيست كه
مشابهت هايي
نيز در افكار
اقبال با
فيلسوفان ياد
شده وجود دارد
كه آنها را نمي توان
دليلي بر
تقليد و پيروي
او از آنان
گرفت، بلكه
صرفاً
مشابهاتي
هستند كه در
آراء بسياري
از فيلسوفان و
شاعران و
نويسندگان
يافت مي شود.
هر بررسي
تطبيقي كه به
طور صحيح
انجام بگيرد،
بر دو اصل
استوار است،
يكي يافتن
تأثيرات
مستقيم از سوي
تأثيرگذار بر
تأثير پذير.
نظير تأثيري
كه براي مثال
آگوستين از
افلاطون
پذيرفت،
آكويناس از
ارسطو پذيرفت
و اسپينوزا از
دكارت. اصل دوم
ارائه مشابهت هاي
غالباً
اتفاقي بين دو
ذهن است كه در
اين مورد مثال هاي
بسيار در
زمينه
ادبيات،
فلسفه دين
وجود دارد. از
جمله در زمينه
فلسفه مي توان
اشاره كرد به
مشابهت تام و
تمامي كه در
مضمون يك حديث
با ما حصل
فلسفه فيخته
وجود دارد.
گويي همه آنچه
را كه فيخته
خواسته است در
دستگاه فلسفي
خود مطرح
سازد، در چند
كلمه اين حديث
جمع آمده. به
نظر اين حكيم
آلماني من
نامتناهي
براي آن كه
بتواند فهم
شود و نسبت به
خود آگاهي
پديد آورد
لازم است تا
محدود و معين
شود و يك «غيرمن»
يا مني محدود
از خود
بيافريند كه
بتواند او را
فهم كند تا او
شناخته شود،
زيرا
نامتناهي
قابل فهم و
شناخت نيست و
زماني قابل
شناخت مي شود
كه محدود و
معين شود.
همين
انديشه به
بياني ساده در
حديثي قدسي آ مده
است. صائن
الدين
اصفهاني (متوفا
۸۳۵ ه) كه مي توان
او را حلقه
اتصال ميان
سهروردي و
ملاصدرا
دانست، در
رساله ضوء اللمعات
خود نقل مي كند
كه: داوود نبي
از خداوند (= من
نامتناهي)
پرسيد كه عالم
و آدم (= من
متناهي) را
براي چه
آفريدي؟ گفت
گنجي پنهان
بودم، خواستم
شناخته شوم،
پس كائنات را
آفريدم. «به
اين حديث بايد
اضافه كرد «گنجي
از آن دست كه
تملك خاك را و
دياران را
بدين سان
دلپذير كرده
است!» يا همه
مباحث كشدار
هرمنوتيك و
اين كه پديد
آورنده متن در
متن دخيل
نيست، در اين
بيت سعدي كه به
صورت مثل
درآمده قابل
تلخيص است كه:
مرد بايد كه
گيرد اندر گوش/
ور نوشته است
پند بر ديوار.
ولي برخي از ما
شرقيان چنان
گرفتار عقده
خود كم بيني
هستيم كه هرگز
نمي انديشيم
آسمان خراش
دانش غربي بر
پايه معرفت
شرق بنا شده،
زيرا به
خويشتن خويش
باور نداريم و
هميشه مرغ
همسايه را غاز
مي پنداريم؛
تصور نادرستي
كه اقبال براي
زدودن آن از
ذهن شرق،
فلسفه «خودي»
را پي افكند تا
به انسان شرقي
از خود
بيگانه،
نااميد، به
كنج يأس خزيده
كه فقط چشم
اميد به الطاف
آسماني دارد و
در انتظار اين
كه دستي از غيب
برون آيد و
كاري بكند،
اطمينان دهد
كه تا خود دستي
برنياورد به
اهدافش
نخواهد رسيد،
تا از فرهنگ
غني خويش بهره
نگيرد راه به
جايي نخواهد
برد، او
ترديدي نداشت
كه اگر شرقي به
خودي خويش رو
كند، به دليل
تجربه
تاريخي، باز
هم خواهد
درخشيد.
روح
شرق اندر تنش
بايد دميد
تا
بگردد قفل
معنا را كليد
عشق
را ما دلبري
آموختيم
شيوه
آدمگري
آموختيم
هم
هنر، هم دين، ز
خاك خاور است
رشك
گردون، خاك
پاك خاور است
وانموديم
آنچه بود اندر
حجاب
آفتاب
از ما و ما از
آفتاب
هر
صدف را گوهر از
نيسان ماست
شوكت
هر بحر از
توفان ماست
روح
خود در سوز
بلبل ديده ايم
خون
آدم در رگ گل
ديده ايم
فكر
ما جوياي
اسرار وجود
زد
نخستين زخمه
بر تار وجود
داشتيم
اندر ميان
سينه داغ
بر
سر راهي
نهاديم اين
چراغ
اي
امين دولت
تهذيب و دين
آن
يد بيضا بر آر
از آستين
خيز
و از كار امم
بگشا گره
نشئه
افرنگ را از سر
بنه
نقشي
از جمعيت خاور
فكن
واستان
خود را ز دست
اهرمن