انسان
دينى و جامعه
دينى از منظر
اقبال
لاهورى
قادر
فاضلى رسالت
دين و
انتظارات ما
از آن
در
باب تعريف
دين و بررسى
كاركردهاى
آن و
انتظاراتى
كه مىتوان
يا بايد از آن
داشت
مباحثاتبسيارى
شده است. در
اين مختصر،
درصدد بررسى
ديدگاههاى
مرحوم اقبال
لاهورى در
اينخصوص
هستيم: الف:
آزادى
دين
از جمله،
براى
آزادسازى
مردم از غل و
زنجيرهاى
فردى و
اجتماعى
آمده است و
قرآن كريم،
رابايد آئيننامه
آزادى دانست
و انبياء و
اولياء را
مجريان آن. الذين
يتبعون
النبى الامى
الذى يجدونه
مكتوبا
عندهم فى
التورية و
الانجيل
يامرهم
بالمعروف و
ينهيمعنالمنكرويحل
لهم الطيبت و
يحرم عليهم
الخبئث و يضع
عنهم اصرهم و
الاغلل التى
كانت عليهم. آنانكه
پيروى مىكنند
از پيامبر
امى كه در نزد
آنان و در
تورات و
انجيل،
پيامبرى وى
ثابت و ثبتشدهبود،
امر به معروف
و نهى از منكر
كرده و
پاكيها را
برايشان
حلال و
پليديها را
حرام كرده و
بار سنگين
وزنجيرهاى
اسارت را از
گرده آنها
برمىدارد. اقبال
لاهورى با
توجه به اين
قبيل تعاليم
قرآنى،
مسلمان را «آزاد»
دانسته و
افتادن در
دام
زنجيرهاىاسارت
را از نظر دين
مردود مىشمارد.
هر
كه پيمان با
هوالموجود
بست گردنش از
بند هر معبود
رست ماسوى
الله را
مسلمان بنده
نيست پيش
فرعونى سرش
افكنده نيست
صورت ماهى به
بحر آباد شو
يعنى از قيد
مقام آزاد شو
هر كه از قيد
جهان آزاد شد
چون فلك در شش
جهت آباد شد
جان نگنجد در
جهان اى
هوشمند مرد
حر بيگانه از
هر قيد و بند
حر ز خاك تيره
آيد در خروش
زانكه از
باران نيايد
كار موش انتظارى
كه اقبال از
يك مسلمان
دارد آن است
كه او با
پيروى از
قرآن، خود را
از هر قيد و
بندى
رهاسازد، تا
جائيكه حتى
بر قوانين
اسباب و علل
نيز چيره
گردد: گر
به اللهالصمد
دل بستهاى
از حد اسباب
بيرون جستهاى
بنده حق بنده
اسباب نيست
زندگانى
گردش دولاب
نيست مسلم
استى بىنياز
از غير شو اهل
عالم را
سراپا خير شو
پيش منعم
شكوه گردون
مكن دستخويش
از آستين
بيرون مكن
چون على در
سازبانان
شعير گردن
مرحب شكن
خيبر بگير
رزق خود را از
كف دونان
مگير يوسف
استى خويش را
ارزان مگير
راه دشوار
استسامان
كم بگير در
جهان آزاد زى
آزاد مير
خودبخود
گردد در
ميخانه باز
بر تهى
پيمانگان بىنياز
آزادى
در انديشه
اقبال،
مولود عشق
پاك است كه از
معشوق حجازى
دستور گرفته
و خاك يثرب را
بهجهانى
نمىدهد. از
اينرو نه
تنها به
بارگاه
سلاطين نمىرود
بلكه آنها را
به حلقه درس
خود مىخواند.
آزادى
مؤمن از نظر
اقبال، از حقجوئى
و حقگوئى او
سرچشمه مىگيرد
و از تعاليم
دين است كه
جزحق، همه
چيز لاشى است. حفظ
قرآن عظيم،
آئين تست حرف
حق را فاش
گفتن دين تست
تو كليمى چند
باشى سرنگون
دستخويش از
آستين آور
برون مرد حق
از كس نگيرد
رنگ و بو مرد
حق از حق
پذيرد رنگ و
بو هر زمان
اندر تنش
جانى دگر هر
زمان او را چو
حق شانى دگر
حق ببين حق
گوى و غير از
حق مجوى يك دو
حرف از من به
آن ملتبگوى
بنده حق بىنياز
از هر مقام نى
غلام او را نه
او كس را غلام
بنده حق مرد
آزاد است وبس
ملك و آئينش
خدا داد است و
بس عقل خود
بين غافل از
بهبود غير
سود خود بيند
نبيند سود
غير وحى حق
بيننده سود
همه در نگاهش
سود و بهبود
همه غير حق
چون ناهى و
آمر شود زور
ور بر ناتوان
قاهر شود زير
گردون آمرى
از قاهرى است
آمرى از
ماسوالله
كافرى است در
منطق اقبال،
مسلمان
هنگامى نزد
رسول اكرم(ص)
سربلند است
كه بند غلامى
غير را از پاى
خودگسسته و
حصارهاى
محكوميتحاكمان
زور را شكسته
و بربام بلند
آزادى نشسته
باشد. اگر
چنين
نباشدادعاى
پيروى حضرت
محمد(ص)
نشايد، و از
چنين ادعائى
نيز كار نآيد. تا
غلام در
غلامى زادهام
ز آستان كعبه
دور افتادهام
عشق مىگويد
كه اى محكوم
غير سينه تو
از بتان
مانند دير از
قيام بى حضور
من مپرس از
سجود بى سرور
من مپرس جلوه
حق گر چه باشد
يك نفس قسمت
مردان آزاد
است و بس مردى
آزادى چو آيد
در سجود در
طوافش گرم رو
چرخ كبود
مؤمن است و
پيشه او آزرى
است دين و
عرفانش
سراپا كافرى
است از دم
سيراب آن امى
لقب لاله رست
از ريگ صحراى
عرب حريت
پرورده آغوش
اوست يعنى
امروز امم از
دوش اوست او
ولى در پيكر
آدم نهاد او
نقاب از طلعت
آدم گشاد
گرمى هنگامه
بدر و حنين
حيدر و صديق و
فاروق و حسين ب:
استغنا و
استقلال
از
نظر اقبال،
انسانى كه در
دامن دين
تربيتيافته
باشد به مقام
استغناء در
عين فقر و
استقلال
درعين
وابستگى مىرسد،
فقر قرآنى و
نبوى كه: انتم
الفقراء الى
الله و الله
هو الغنى
الحميد شما
فقيران به
سوى خداوند و
خداوند تنها
بىنيازو
ستوده هست. اين
چنين فقرى كه
موجب فخر
افتخار عالم
يعنى حضرت
ختمى مرتبت -
صلىالله
عليه و آله -
است. الفقر
فخرى (فقر
موجب فخر من
است) اما اين
فقر به همراه
استغناء است
نه وابستگى
به غير خدا.
اينفقر چشمپوشى
و از دست دادن
ما سوى الله و
اتصال به
حقيقت عالم
يعنى حضرت
بارى تعالى
است.چشمپوشى
نه به معنى
وانهادن و از
دست دادن
بلكه به معنى
به دست آوردن
و اسير خود
نمودن و خود
رامافوق آن
قرار دادن.
طبع بلندى كه
بند بندگى
غيرخدا را از
دست و پاى خود
بگسلد و پلاس
بندگى را بهخلعتشهريارى
ندهد. طبع
بلند دادهاى
بند ز پاى من
گشاى تا به
پلاس تو دهم
خلعتشهريار
را فقرى
كه مسلمان را
جهانگير مىكند
نه دلگير.
زيرا، دل
سراى توست
پاكش دارم از
آلودگى
كاندرين
ويرانه
مهمانى
ندانم كيستى فقرى
كه اقبال
مطرح مىكند،
فقر دينى است
كه موجب
استغناء و
استقلال مىگردد
كه (هر كس كه
آنندارد
حقا كه دين
ندارد). فقر
دينى، نان جو
خوردن و قلعه
خيبر گشودن
است. با
سلاطين ظالم
جهان در
افتادن و رها
كردنخلق از
دام جبر و قهر
است. از شيشه،
الماس
تراشيدن و
ساختن با
بوريا و از
بين بردن ريا
است. فقر،
كار خويش را
سنجيدن است
بر دو حرف لا
اله پيچيدن
است فقر
خيبرگير با
نان شعير
بسته فتراك
او سلطان و
مير فقر، ذوق
و شوق و تسليم
و رضاست ما
امينيم اين
متاع مصطفى
است فقر بر
كروبيان
شبخون زند بر
نواميس جهان
شبخون زند بر
مقام ديگر
اندازد تو را
از زجاج
الماس مىسازد
تو را برگ و
ساز او ز قرآن
عظيم مرد
درويشى
نگنجد در
گليم گر چه
اندر بزم كم
گويد سخن يك
دم او گرمى صد
انجمن بى
پران را ذوق
پروازى دهد
پشه را تمكين
شهبازى دهد
با سلاطين
درفتد مرد
فقير از شكوه
بوريا لرزد
سرير از جنون
مىافكند
هوئى به شهر
وا رهاند خلق
را از جبر و
قهر مى نگيرد
جز به آن صحرا
مقام كاندرو
شاهين گريزد
از حمام قلب
او را قوت از
جذب و سلوك
پيش سلطان
نعره او
لاملوك آتش
ما سوزناك از
خاك او شعله
ترسد از خس و
خاشاك او
برنيفتد
ملتى اندر
نبرد تا درو
باقيستيك
درويش مرد
آبروى ما ز
استغناى
اوست سوز ما
از شوق بىپرواى
اوست خويشتن
را اندر اين
آيينه بين تا
تو را بخشند
سلطان مبين
حكمت دين دلنوازىهاى
فقر قوت دين
بىنيازىهاى
فقر مؤمنان
را گفت آن
سلطان دين
مسجد من اين
همه روى زمين
الامان از
گردش نه
آسمان مسجد
مؤمن به دست
ديگران؟! سخت
كوشد بنده
پاكيزه كيش
تا بگيرد
مسجد مولاى
خويش اى كه از
ترك جهان
گوئى مگو ترك
اين دير كهن
تسخيراو
راكبش بودن
ازو وارستن
است از مقام
آب و گل
برجستن است
صيد مؤمن اين
جهان آب و گل
باز را گوئى
كه صيد خود
بهل؟ سرمايه
مسلمان،
ارثى است كه
از نياكان وى
بدو رسيده
است كه همان
فقر مقدس يا
فقر دينى استكه
«سرش به دنيى
و عقبى فرو
نمىآيد» و «نگاهش
را از مه و
پروين بلند
مىسازد». به
خلوت نى
نوازىهاى
من بين به
خلوت خود
گدازىهاى
من بين گرفتم
نكته فقر از
نياگان ز
سلطان بىنيازيهاى
من بين نم و
رنگ از دم
بادى نجويم ز
فيض آفتاب تو
برويم نگاهم
از مه و پروين
بلند است سخن
را بر مزاج كس
نگويم يكى
از وجوه
استغناى
دينى، تشابه
به حضرت
ايزدى است كه
او بىنياز
مطلق است و
مؤمن بىنيازمقيد،
مؤمن از باب
تخلقوا
باخلاقالله
سعى دارد كه
خود را به صفت
قدرت و غنى
متصف سازد و
جز به «الفقامتيار»
به چيزى
نپردازد. استغناى
دينى به
دنبال خود،
استقلال مىآورد.
مراد از
استقلال
دينى، بريدن
از همه چيز و
همه كسدر
همه حال يستبلكه
بريدن از هر
آنچه مخالف
حق است، مىباشد.
استقلال
دينى سه
مرحله دارد. الف:
مقاومت در
مقابل اطاعت
و غلبه بر تنپرورى
و پيروى از
احكام دينى. ب:
خودشناسى
حاصل از
اطاعت و
بندگى كه
همان مرحله
ضبط نفس است. ج:
رسيدن به
خداشناسى و
مقام خليفةاللهى
كه مرحله
رهبرى است. رمز
«فارغ از
ارباب دونالله»
شدن در قرآن
كريم چنين
آمده است. ارباب
متفرقون خير
ام الله
الواحد
القهار؟! آيا
اربابهاى
متفرق به سود
شماستيا
خداوند واحد
قهار. ...
ولايتخذ
بعضنا بعضا
اربابا من
دون الله ...
و اينكه
هيچكدام از
ما بعض ديگر
را ارباب خود
قرار ندهد و
تنها خدا را
به خدائى
بپذيريم. تا
كجا طوف چراغ
محفلى ز آتش
خود سوز اگر
دارى دلى چون
نظر در پردههاى
خويش باش مىپر
و اما به جاى
خويش باش در
جهان مثل
حجاب اى
هوشمند راه
خلوت خانه بر
اغيار بند
فرد فرد آمد
كه خود را وا
شناخت قوم
قوم آمد كه جز
با خود نساخت
از پيام
مصطفى آگاه
شو فارغ از
ارباب دون
الله شو آنكه
از ارباب
متفرق برهد و
دل به واحد
قهار بدهد
زير بيدق هيچ
ابرقدرتى
نرود، و طبق
سنتلايتخير
الهى از بذر
استقلالش
يقينا ثمره
سرورى درود. خدا
آن ملتى را
سرورى داد كه
تقديرش به
دستخويش
بنوشت به آن
ملتسر و
كارى ندارد
كه دهقانش
براى ديگران
كشت غيرت
و سرورى در
استقلال و
استغنائى كه
اقبال مطرح
مىكند غير
از آن است كه
سلاطين دنيا
واربابان زر
و زور و تزوير
در پىآنند.
بلكه سرورى
در دين اسلام
همان خدمتگرى
است. آن هم نه
خدمتىكه
نيرويش به
زور انواع و
اقسام اطمعه
و اشربه
تقويتى حاصل
شده باشد
بلكه نان
جوين خوردن و
قلعهخيبر
از جا بردن
است. سرورى
در دين ما
خدمتگرى
است عدل
فاروقى و فقر
حيدرى است آن
مسلمانان كه
ميرى كردهاند
در شهنشاهى
فقيرى كردهاند
در امارت فقر
را افزودهاند
مثل سلمان در
مدائن بودهاند
حكمرانى بود
و سامانى
نداشت دست او
جز تيغ و
قرآنى نداشت ج:
دين و دليرى
يكى
از خصوصيات
ديگر دين و
نقش سازنده
آن قدرت
بخشيدن به
پيروان خود و
دليرپرورى
است.دليرى،
لازمه
ديندارى است
زيرا
افقهايى كه
دين در
تعليمات خود
پيش روى
دينداران مىنهد
آنها راشجاع
بار آورده و
جز خوف خدا در
دل آنها
نپرورده است.
انسان
ديندار
اولين درسى
كه از دين مىگيردشهامت
و شجاعت در
مقابل غير
خدا و تكيه بر
قدرت لايزال
الهى است. و
لاتهنوا و
لاتحزنوا و
انتم
الاعلون ان
كنتم مؤمنين
و سست و محزون
نشويد كه شما
برترين
هستيد اگر
مؤمن باشيد. بدين
جهت اگر تمام
دنيا عليه
مؤمن بسيجشود،
نه تنها نمىترسد
بلكه بر
ايمان وى مىافزايد
و خدا رادر
كمك گرفتن
كافى مىداند.
الذين
قال لهم
الناس ان
الناس
قدجمعوا تكم
فاخشوهم
فزادهمايمانا
و قالوا
حسبنا الله و
نعم الوكيل كسانيكه
مردم به آنها
گفتند
دشمنان شما
عليه شما
بسيجشدهاند
پس از آنها
بترسيد. آنها
نه تنها
نترسيدند
بلكه
ايمانشانزياد
شد و گفتند
خداوند ما را
بس است كه او
بهترين يارىدهندهما
مىباشد. فمن
تبع هداى
فلاخوف
عليهم و لاهم
يحزنون هر كه
از هدايت من
پيروى كند پس
ترسى براى
آنها نبوده و
محزون نمىگردند.
ان
الذين قالوا
ربنا الله ثم
استقاموا
فلا خوف
عليهم و لا هم
يحزنون
يقينا آنانكه
گفتند
پروردگار ما
خداست، سپس
استقامت
كردند، هيچ
خوفى براى
آنها نبوده و
محزوننمىشوند.
با
توجه به اين
آيات است كه
يكى از
انتظارات
اساسى از دين
دليرپرورى
وى است. اقبال
كه از اقبال
پرورش در
دامن دين
بهرهمند
بوده است و
آنگونه سخن
مىگويد و
عمل مىكند
كهدين از او
مىخواهد و
دين وى به
گونهاى است
كه وى انتظار
دارد در
اشعار زير كه
ترجمه ادبى
آيات فوق
وساير آيات
مربوط به
موضوع بحث
است مىگويد: ملت
از آئين حق
گيرد نظام از
نظام محكمى
خيزد دوام
قدرت اندر
علم او
پيداستى هم
عصا و هم يد
بيضاستى با
تو گويم سر
اسلام استشرع
شرع آغاز است
و انجام استشرع
اى كه باشى
حكمت دين را
امين با تو
گويم نكته
شرع مبين چون
كسى گردد
مزاحم بىسبب
با مسلمان در
اداى مستحب
مستحب را فرض
گردانيدهاند
زندگى را عين
قدرت ديدهاند
سر اين فرمان
حق دانى كه
چيست زيستن
اندر خطرها
زندگيست شرع
مىخواهد كه
چون آئى به
جنگ شعله
گردى
واشكافى كام
سنگ آزمايد
قوت بازوى تو
مىنهد
الوند پيش
روى تو
بازگويد
سرمهساز
الوند را از
تف خنجر گداز
الوند را
شارع آيينشناس
خوب و زشت بهر
تو اين نسخه
قدرت نوشت از
عمل آهن عصب
مىسازدت
جاى خوبى در
جهان
اندازدت
خسته باشى
استوارت مىكند
پخته مثل
كوهسارت مىكند
هست دين
مصطفى دين
حيات شرع او
تفسير آيين
حيات گر
زمينى آسمان
سازد تو را
آنچه حق مىخواند
آن سازد تو را
صيقلش آيينه
سازد سنگ را
از دل آهن
ربايد زنگ را اقبال
با توجه به
آيات قرآن
كريم قهر و
غلبه را
دستور شرع مىداند.
قرآن مىگويد:
انما
وليكم الله و
رسوله و
الذين امنوا
الذين
يقيمون
الصلوة و
يؤتون
الزكوة و هم
راكعون - و من
يتولالله و
رسوله و
الذين امنوا
فان حزب الله
هم الغالبون يقينا
ولى شما خدا و
رسول خدا و
مؤمنينى كه
نماز را
برپاداشته و
زكات را در
حال ركوع مىپردازندمىباشند.
هر كه ولايتخدا
و رسول و
مؤمنين را
قبول كند. پس
فقط حزب خدا
پيروز است. از
نظر قرآن
كريم كسى كه
ولايتخدا و
رسول و
خاندان رسول
را پذيرفته و
داخل حزبالله
شده استنبايد
ولايت غير
آنان را
پذيرفته و
اطاعت كند.
غلبه مخصوص
حزب خدا است
پس مؤمن بودن
با مغلوبشدن
نمىسازد. و
براى اينكه
مغلوب نشويم
هر چه در توان
داريم بايد
فراهم كنيم. و
اعدوا لهم
مااستطعتم
من قوة و هر چه
در توان
داريد براى
مقابله با
دشمنان
آماده كنيد. خذوا
ما آتيناكم
بقوة و هر چه
را به شما
داديم با
توان و قدرت
بگيريد. وحى
حق بيننده
سود همه در
نگاهش سود و
بهبود همه
عادل اندر
صلح و هم اندر
مصاف وصل و
فصلش
لايراعى
لايخاف غير
حق چون ناهى و
آمر شود زور
ور بر ناتوان
قاهر شود زير
گردون آمرى
از قاهرى است
آمرى از
ماسوالله
كافرى است
قاهر آمر كه
باشد پخته
كار از
قوانين گرد
خود بندد
حصار جره
شاهين
تيزچنگ و
زودگير صعوه
را در كارها
گيرد مشير
قاهرى را شرع
و دستورى دهد
بىبصيرت
سرمه با كورى
دهد مؤمنان
زير سپهر
لاجوردزنده
از عشقاند و
نى از خواب
خورد مىندانى
عشق و مستى از
كجاست؟ اين
شعاع آفتاب
مصطفى است
زندهاى تا
سوزاو در جان
تست اين نگه
دارنده
ايمان تست دل
ز دين سرچشمه
هر قوت است
دين همه از
معجزات صحبت
است همه
ارزشهاى
انسانى از
قبيل
استقلال و
استقامت و
قدرت و
سربلندى در
گرو پيروى از
شعار مصطفىاست.
امت اسلام تا
قولا و فعلا
پيرو پيامبر
خود بودند «امت
نمونه - وسط»
و «شهيد و
شاهد» امتهاى
ديگربودند،
اما وقتى تنپرورى
و تنبلى به
آنها چيره شد
از آنوقت
چشمهاى آنها
به دست
ديگران خيره
شد.آنكه تا
ديروز بانگ
تكبيرش دل
سنگ را آب مىكرد
اكنون از
ناله بلبل بىتاب
مىشود. همه
اين
بدبختيها در
اثر برگشتن
از دين و همه
خوشبختيها
در سايه عمل
به احكام است. تا
شعار مصطفى
از دست رفت
قوم را رمز
بقا از دست
رفت آن نهال
سربلند و
استوار مسلم
صحرائى اشتر
سوار پاى تا
در وادى بطحا
گرفت تربيت
از گرمى صحرا
گرفت آن چنان
كاهيد از باد
عجم همچو نى
گرديد از باد
عجم آنكه
كشتى شير را
چون گوسفند
گشت از پامال
مورى دردمند
آنكه از
تكبير او سنگ
آب گشت از
صفير بلبلى
بيتاب گشت
آنكه عزمش
كوه را كاهى
شمرد با توكل
دست و پاى خود
سپرد آنكه
ضربش گردن
اعدا شكست
قلب خويش از
ضربهاى سينه
خست آنكه
گامش نقش صد
هنگامه بست
پاى اندر
گوشه عزلتشكست
آنكه فرمانش
جهان را
ناگزير
بردرش
اسكندر و
دارا فقير
كوشش او با
قناعتساز
كرد تا به
كشكول گدائى
ناز كرد از
نظر اقبال
همه ارزشها
در سايه قدرت
معنا مىيابد.
اگر علم ارزش
است، در
صورتى اين
ارزش را حفظ
خواهد كرد كه
از روى آزادى
و توانائى
حاصل شده
باشد نه از
روى ناچارى.
علم
ارزشمند،
علمى استكه
به آدم قدرت
سيطره بر
آفاق و انفس
مىدهد. بدين
جهت اگر جنگ و
جهادى پيش
آيد عالم را
از كنجمدرس
بيرون مىسازد
و در مقتل و
مشهد غازيان
بر دشمنان مىتازد
والا صد بار
شتر كتاب به
تكبير يكمجاهد
در عهد شباب
نمىارزد. من
آن علم و
فراستبا پر
كاهى نمىگيرم
كه از تيغ و
سپر بيگانه
سازد مرد را
به هر نرخى كه
اين كالا
بگيرى
سودمند افتد
به زور بازوى
حيدر بده
ادراك را از
نظر اقبال
حضرت علىبنابىطالب
- صلوات اللهو
سلامه عليه -
نمونه كامل و
عينى يك
انسان
ديندار
ودلير است و
امت اسلام
همه بايد به
وى اقتدا
كنند. عظمت
اخروى حضرت
على وى را از
وظايف دنيوى
غافل نساخته
و «قسيم كوثر»
بودن را با «شكوه
خيبر» جمع
كرده است.
علمى كه دين
توصيه مىكند
نه تنهاآدمى
را از دنيا
جدا نمىكند
بلكه او را بر
دنيا محيط
كرده و موجب «خودآگاهى»
مىگردد.
خودآگاهيى
كه بهدنبال
خود «يداللهى»
و «شهنشاهى»
دارد. در عين
حال دل به
دنيا نسپرده
و در عين
شهنشاهى به«ابوترابى»
بسنده كرده
است. مسلم
اول شه مردان
على عشق را
سرمايه
ايمان على از
ولاى
دودمانش
زندهام در
جهان مثل گهر
تابندهام
از رخ او فال
پيغمبرگرفت
ملتحق از
شكوهش
فرگرفت قوت
دين مبين
فرمودهاش
كائنات آئين
پذير از دودهاش
مرسل حق كرد
نامش بوتراب
حق يداله
خواند در امالكتاب
هر كه داناى
رموز
زندگيست سر
اسماى على
داند كه چيست
شير حق اين
خاك را تسخير
كرد اين گل
تاريك را
اكسير كرد
مرتضى كز تيغ
او حق روشن
است بوتراب
از فتح اقليم
شن است مرد
كشور گير از
كرارى است
گوهرش را
آبرو خود
دارى است هر
كه در آفاق
گردد بوتراب
بازگرداند ز
مغرب آفتاب
هر كه زين بر
مركب تن تنگ
بست چون نگين
بر خاتم دولت
نشست زيرپاش
اينجا شكوه
خيبر است دست
او آنجا قسيم
كوثر است از
خود آگاهى
يداللهى كند
از يداللهى
شهنشاهى كند
ذات ا و
دروازه شهر
علوم زير
فرمانش حجاز
و چين و روم
حكمران بايد
شدن بر خاك
خويش تا مى
روشن خورى از
تاك خويش خاك
گشتن مذهب
پروانگيست
خاك را اب شو
كه اين
مردانگيست
سنگ شو اى
همچو گل نازك
بدن تا شوى
بنياد ديوار
چمن ضرورت
حكومت دينى:
ضرورت
تشكيل
حكومت، امرى
فطرى و طبيعى
است زيرا
تكامل
اجتماعى
انسان در
سايه مديريتحكومتى
سالم امكانپذير
است. با صرف
نظر از فطرى و
طبيعى بودن
مساله
حكومت، آيا
دين هم براىتشكيل
آن حكمى دارد
و اصول و
قواعدى براى
حكومت و حاكم
بيان كرده
است؟ آنچه
از بررسى
آيات و
احاديثبه
دست مىآيد،
اين استكه
خداوند
پيامبران
خود را جهت
تنظيم
امورمربوط
به معاش و
معاد
انسانها
ارسال
فرموده است
تا مردم در
سايه
راهنمايى
راهنمايان
الهى زندگىمعقول
و متعالى
داشته باشند. وقتى
دين در رابطه
با جزئىترين
مسائل فردى
انسانى
احكام
متعددى بيان
مىكند، از
قبيل كيفيتنشست
و برخاست،
خواب و
بيدارى حتى
مسواك زدن،
چگونه در
مورد كلىترين
مساله
انسانى يعنىحكومت
كه يكى اركان
تكامل و
تعالى نظام
انسانى استساكت
مانده و طرحى
نمىدهد؟! آيات
قرآن كريم كه
انسانها را
به اقامه عدل
و قسط و
مبارزه با
طاغوت امر مىكند
گواه صادقى
برضرورت
تشكيل حكومت
دينى است.
زيرا دين
برپائى قسط و
عدلى را
خواهان است
كه به مقتضاى
خوددين باشد
نه آنچه كه
دلخواه
گروهها و
طبقات مختلف
سياسى،
نظامى و
اجتماعى
جامعه است. مراد
از امر به
معروف و نهى
از منكر،
اداى حقوق
ديگران،
معروف و منكر
و حقوقى است
كه دين تعيينيا
تصويب مىكند.
در قرآن كريم
در خصوص
مسائل سياسى
و اجتماعى
بيش از 1200 آيه
آمده است كهاينجانب
به لطف الهى
آن را تحت
عنوان «آيات
الاحكام
سياسى» به
چاپ مىرساند.
در اينجا به
ذكر
چندنمونه
اكتفا مىشود.
يا
ايها الذين
آمنوا كونوا
قوامين
بالقسط
شهداء لله اى
كسانيكه
ايمان آوردهايد
از كسانى
باشيد كه به
برپائى قسط
قيام كرده و
گواهانى
براى خدا
هستند. برپادارى
قسط، يك امر
جمعى است و
خداوند
سبحان به همه
مؤمنين
دستور مىدهد
كه در تحققبخشيدن
به اين امر
اجتماعى
انسانى،
بسيجشوند.
بدون تشكيل
حكومت و
مديريت
اجتماعى
امكان
نداردكه
چنين امر
مهمى
برآورده شود.
قرآن كريم به
مؤمنين مىفرمايد.
خودتان
حكومت عدل
تشكيل داده
وبه عدل حكم
كنيد و به هيچ
وجه طاغوت را
حاكم خويش
نسازيد. ان
الله يامركم
ان تؤدوا
الامانات
الى اهلها و
اذا حكمتم
بين الناس ان
تمكموا
بالعدل. يقينا
خداوند به
شما امر مىكند
كه امانتها
را به اهل آن
برسانيد، و
هرگاه بين
مردم حكم
كرديد بهعدالتحكمرانى
كنيد. الم
تر الى الذين
يزعمون انهم
امنوا بما
انزل اليك و
ما انزل من
قبلك يريدون
ان يتحاكموا
الىالطاغوت
و قد ايروا ان
يكفروا به و
يريد
الشيطان ان
يضلهم ضللا
بعيدا آيا
نمىبينى
آنانرا كه
گمان مىكنند
به آنچه كه به
تو و
پيامبران
قبل از تو
نازل كردهايم
ايمان آوردهاند،و
در عين حال
براى محاكمه
نزد طاغوت
رفته و آنرا
حاكم خود
قرار مىدهند
در حاليكه به
آنان امرشده
است كه به
طاغوت كفر
ورزيده و
انكارش
كنند، و
شيطان مىخواهد
كه آنان را
گمراه كرده و
از راهراست
دور سازد. مىبينيم
كه مؤمنين از
رجوع به
طاغوت و
دستگاه
طاغوتى منع
شدهاند و
لازمه آن،
حرف اين است
كهخودشان
دستگاه عدل و
عدالتخانه
تشكيل دهند و
شايد يكى از
معانى «رساندن
امانتبه
اهل آن» در
آيهقبل
همين باشد كه
ما حكومت را
كه امانتى
است از
خداوند
سبحان به اهل
آن يعنى
بندگان صالح
خداتحويل
دهيم. در
آيه ديگر
خداوند
مؤمنان را به
اقامه دين
دستور مىداده
و مىفرمايد:
وجوب اقامه
دين منحصر بهشما
نيستبلكه
ما در شرايع
همه انبياء
چنين حكمى را
واجب ساخته
بوديم. شرع
لكم من الدين
ما وصى به
نوحا والذى
اوحينا اليك
و ما وصينا به
ابراهيم و
موسى و عيسى
ان اقيموا
الدين و
لاتتفرقوا
فيه از
دين بر شما
جارى [جواجب]
ساختيم آنچه
را كه به نوح
وصيت كرده و
به تو وحى
نموديم و بهابراهيم
و موسى و عيسى
وصيت كرديم
كه دين را بر
پا دارند و در
آن متفرق
نشويد. اقامه
دين يك دستور
كلى به همه
انبياء بوده
است. برپائى
دين يعنى
تحقق بخشيدن
به همه احكام
آناعم از
احكام فردى و
اجتماعى - دفع
ظلم و از بين
بردن
دولتهاى
طاغوتى و
استعمارگر
كه در هر عصرى
ونسلى بوده
استبا
توصيه و
نصيحت نمىشود
بلكه بايد
حكومتى قوى
تشكيل داد و
همه توان خود
رابسيج نمود
كه: و
اعدوا لهم
مااستطعتم
من قوة هر
چه در توان
داريد عليه
دشمنان به
كار گيريد. اما
از نظر سيره
انبياء و
اولياء و
بزرگان دين
نيز وجوب
تشكيل
حكومت، امرى
است ثابت.
زيرالشكركشىهاى
انبياء و
جهاد و شهادت
مؤمنين تحت
رهبرى آنها
خود گواه
صادقى بر
تشكيل حكومتالهى
بوده است.
پيامبر اكرم
در عمر 23 ساله
رسالتخود 26
غزوه و بيش از
60 سريه داشتهاند
حضرت على و
خلفاى قبلى
نيز همه
حكومت
اسلامى
تشكيل دادند
و خلفاى بعدى
نيز هر يك
ادعاى
جانشينى
خلفاى قبلى
را داشتهاند.
با توجه به
اين ادله
محكم دينى
است كه مرحوم
علامه اقبال
بشدت با
طرفدارانسكولاريزمومناديانتفكيك
ديناز
سياست و
دنيا،
مخالفت كرده
و در جبهه
مخالف اين
گروه
ايستاده است. اقبال
منشاء تفكيك
دين از سياست
در غرب را دين
كليسائى و
سياست
ماكياولى مىخواند
كه ربطىبه
دين و سياست
اسلامى
ندارند: تا
سياست، مسند
مذهب گرفت
اين شجر در
گلشن مغرب
گرفت قصه دين
مسيحائى
فسرد شعله
شمع گليسائى
فسرد اسقف از
بىطاقتى
درماندهاى
مهرهها از
كف برون
افشاندهاى
قوم عيسى بر
كليسا پا زده
نقد آيين
چليپا وازده
دهريت چون
جامه مذهب
دريد مرسلى
از حضرت
شيطان رسيد
آن
فلارنساوى
باطل پرست
سرمه او ديده
مردم شكست
نسخهاى بهر
شهنشاهان
نوشت در گل ما
دانهاى
پيكار كشت
مملكت را دين
او معبود
ساخت فكر او
مذموم را
محمود ساخت
شب به چشم اهل
عالم چيره
است مصلحت
تزوير را
ناميده است اقبال
در جاى ديگر
در مذمت
آتاتورك
حاكم غربگرا
و سكولاريست
تركيه كه به
جدائى دين از
سياسترسما
جامعه عمل
پوشاند. مىگويد
او به دنبال
دنياى نو رفت
ولى كهنه غرب
را سوغات
آورد در
حاليكهقرآن
كريم صد جهان
نو در ذات
خويش دارد.
مصطفى كمال
پاشا (آتاتورك)
اگر واقعا
تجددگرا بود
به سراغقرآن
و سرمايههاى
دينى مىرفت
كه صدها و
هزارها
مساله نو و
عالم نو
دارند. اما بىسوادى
و بىفرهنگىكه
هر دو مقدمه
تقليداند او
را به تقليد
از فرنگ سوق
داد. مصطفى
كو از تجدد مىسرود
گفت نقش كهنه
را بايد زدود
نو نگردد
كعبه را رختحيات
گر ز افرنگ
آيدش لات و
منات ترك را
آهنگ نو در
چنگ نيست
تازهاش جز
كهنه افرنگ
نيست سينه او
را دمى ديگر
نبود در
ضميرش عالمى
ديگر نبود
لاجرم با
عالم موجود
ساخت مثل موم
از سوز اين
عالم گداخت
طر فگيها در
نهاد كائنات
نيست از
تقليد تقويم
حيات زنده دل
خلاق اعصار
دهور جانش از
تقليد گردد
بى حضور چون
مسلمانان
اگر دارى جگر
در ضمير خويش
و در قرآن نگر
صد جهان تازه
در آيات اوست
عصرها
پيچيده در
آنات اوست
بنده مؤمن ز
آيات خداست
هر جهان اندر
بر او صد
قباست چون
كهن گردد
جهانى در برش
مىدهد قرآن
جهانى ديگرش از
نظر اقبال
اين افراد و
اين قبيل
حكومتها روى
نيكبختى را
نخواهند ديد
و هميشه
مغلوب
ديگرانند،زيرا
در اثر تقليد
از غير
تقديرشان به
دست ديگران
نوشته مىشود.
اينان
همانند
دهقانى
هستند كه
مزدورارباب
بوده و براى
آنها كشت مىكنند.
خدا
آن ملتى را
سرورى داد كه
تقديرش به
دستخويش
بنوشت به آن
ملتسرو
كارى ندارد
كه دهقانش
براى ديگران
كشت اين
دو بيتشعر
ملهم از آيه
شريفه زير
است كه مىفرمايد:
ان
الله لا يغير
ما بقوم حتى
يغيروا ما
بانفسهم
خداوند
سرنوشت هيچ
قومى را
تغيير نمىدهد
مگر اينكه
آنها خودشان
را تغيير
دهند. حرف
اقبال كامل
درستبود.
زيرا با گذشت
دهها سال از
حكومت لائيك
تركيه هنوز
به دنباله
روى ودر
يوزگى از
دولتهاى
غربى خصوصا
آمريكا
هستند و به
جاى اينكه به
سرورى برسند
چندين سرور
پيداكردهاند.
انواع
اهانتها و
پستيها را از
غرب مىپذيرند
به اميد آنكه
روزى آنها
تركيه را به
كشورهاى
اروپائىملحق
سازند. تمام
شخصيت و
استقلال خود
را فروختهاند.
اقبال اينان
را محكومان
خود فروش مىنامد
كهگرفتار
طلسم چشم و
گوش شدهاند
و عقل و هوش را
از دست دادهاند.
ز
محكومى
مسلمان خود
فروش است
گرفتار طلسم
چشم و گوش است
ز محكومى
رگان در تن
چنان سست كه
ما را شرع و
آئين بار دوش
است اقبال
يكى از علل
ديگر اين
بدبختى را بىامام
بودن دين ملت
دانسته و مىگويد:
اين امت
زمانى نظاممىگيرد
كه از خود
امام داشته
باشد. امامى
كه براساس
تعاليم
اسلام امتخود
را راهنمايى
كند. هنوز
اين چرخ نيلى
كجخرام است
هنوز اين
كاروان دور
از مقام است ز
كار بىنظام
او چه گويم تو
مىدانى كه
ملتبى امام
است اقبال
تمام كسانى
را كه به
تقليد از غرب
قائل به
جدائى دين از
سياستشده و
آرمان خود را
در غربىشدن
مىجويند
مذمت كرده و
از آنها به «حرمزادگان
كليسا
مرادان»
تعبير مىكند.
از نظر وى
پيروى
ازاينان جز
ابلهى چيز
ديگرى نيست.
زيرا اين
گروه به جهتسست
اراده بودن و
آگاه نبودن
از سرمايههاىدينى
و درونى،
استقلال دين
و دولت را به
غربيان مىفروشند
هيچ حرف و
حديثى در اين
«تن پرستانجاهمست
و كم نگه» كه «اندرونشان
بى نصيب از لا
اله» است
كارگر نيست. داغم
از رسوائى
اين كاروان
در امير او
نديدم نور
جان تن پرست و
جاه مست و كم
نگه اندرونش
بىنصيب از
لا اله در حرم
زاد و كليسا
را مريد پرده
ناموس ما را
بردريد دامن
او را گرفتن
ابلهى است
سينه او از دل
روشن تهى است
اندر ين ره
تكيه بر خود
كن كه مرد صيد
آهو با سگ
كورى نكرد آه
از قومى كه
چشم از خويش
بست دل به غير
الله داد از
خود گسست تا
خودى در سينه
ملتبمرد
كوه كاهى كرد
و باد او را
ببرد گر چه
دارد لا اله
اندر نهاد از
بطون او
مسلمانى
نزاد علامه
اقبال در
ضرورت تشكيل
حكومت در اثر
ديگر خود آن
را از ابعاد
ديگر مطرح
كرده است. از
نظروى حكومت
وسيله عملى
احياء فرهنگ
توحيدى است.
يعنى اگر
حكومت مقتدر
الهى وجود
نداشته
باشداحكام
توحيدى از
سوى دشمنان
توحيد منزوى
و گوشهگير
مىشوند و چه
بسا از بين
بروند. از
طرف ديگر
زندگى
اجتماعى بر
روى قوانين
ثابت و مقطعى
قابل ادامه
نيستبلكه
بايد اصول
ابدىولايتخيرى
باشد تا
بتواند اساس
محكمى براى
بقاء زندگى
باشد. اسلام
به عنوان
دستگاه
حكومت،
وسيلهاى
عملى استبراى
آنكه اصل
توحيد را
عامل زندهاى
درزندگى
عقلى و عاطفى
نوع بشر قرار
دهد. اسلام
وفادارى
نسبتبه خدا
را خواستار
است نه
وفادارى
نسبتبه
حكومت
استبدادى را.
و چون خدا
بنيان
روحانى هر
زندگى است،
وفادارى به
خدا عملا
وفادارى بهطبيعت
مثالى خود
آدمى است.
اجتماعى كه
بر چنين
تصورى از
واقعيتبنا
شده باشد
بايد در
زندگى
خودمقولههاى
ابديت و
تغيير را با
هم سازگار
كند. بايستى
كه براى
تنظيم حيات
اجتماعى خود
اصولى ابدى
دراختيار
داشته باشد
چه آنچه ابدى
و دايمى است
در اين جهان
تغيير دايمى
جاى پاى
محكمى براى
مامىسازد.»
اقبال
برخلاف
آنانكهحكومت
را يك امر
دنيائى و
مادىو دين
را يك امر
اخروى و
معنوىمىدانند.
اعتقاد دارد
كه هر
چيزمادى يك
ريشه معنوى
دارد و ما
بايد آن ريشه
را كشف كنيم.
دنياو آخرت
دو چيز جدا از
هم نيستند.نماز
كه يك امر
كاملا"
ملكوتى
وروحانى استبر
روى زمين كه
يكشئى مادى
است انجام مىشود.
و
دولت و حكومت
وظيفه دارد
كه اين
ارتباط را
كشف كرده و به
آن سازمان
دهد.«جوهر
توحيد بهاعتبار
انديشهاى
كه كار آمد
است، مساوات
و مسئوليت
مشترك و
آزادى است.
دولت از لحاظ
اسلام،كوششى
استبراى
آنكه اين
اصول مثالى
به صورت
نيروهاى
زمانى و
مكانى درآيد
و در يك
سازمان معينبشرى
متحقق شود.
تنها به اين
معنى است كه
حكومت در
اسلام حكومت
الهى است...
آنچه تنها
مادىاست،
تا ريشه آن در
روحانى كشف
نشده باشد
حقيقت و
جوهرى ندارد.
سراسر اين
جهان پهناور
ماده،ميدانى
براى تجلى و
تظاهر روح
است. همه
چيز مقدس است
چنانكه
پيغمبر
اسلام(ص)
فرمود: سراسر
زمين يك مسجد
است، دولت
وحكومت،
بنابر نظر
اسلام كوششى
استبراى
اينكه به
آنچه روحانى
است در يك
سازمان بشرى
جنبهفعليت
داده شود. به
اين اعتبار
هر حكومت كه
تنها بر پايه
تسلط بنا شده
باشد و هدف آن
تحقق بخشيدنبه
اصولى عالى
مثالى باشد
حكومت الهى
است.» مرحوم
اقبال در
جواب آنانكه
مىگويند،
شرط اساسى در
مشروعيتحكومت
مقبوليت
اجتماعى آناست
و اسلام
حكومتخاصى
را پيشنهاد
نمىكند
بلكه
حكومتهاى
مقبول را
امضاء مىكند;
مىگويد.برخلاف
آنچه شما مىگوييد
اسلام هيچ
حكومتى را
قبول نمىكند
مگر آنچه را
كه خود ترسيم
مىنمايد.وى
اول ضرورت يك
كشور و حكومت
استوار و
محكم را بيان
كرده و مىگويد:
كشور
محكم اساسى
بايدت ديده
مردم شناسى
بايدت سپس
خصوصيات
چنين حكومتى
را كه در سيره
سياسى
پيامبر اكرم -
صلى الله
عليه و آله -
نهفتهاستبيان
كرده و مىگويد:
حكمت نبوى
هيچ حكومت را
نمىپذيرد
مگر آنكه
براساس
توحيد بنا
شدهباشد.
غيرت اسلامى
و انقلاب
پيامبر و
پيروان وى
حكم غير
برنتابد. تا
نبوت حكم حق
جارى كند پشت
پا بر حكم
سلطان مىزند
در نگاهش قصر
سلطان كهنه
دير غيرت او
برنتابد حكم
غير پخته
سازد صحبتش
هر خام را
تازه غوغائى
دهد ايام را
درس او الله
بس، باقى هوس
تا نيفتد مرد
حق در بند كس
از نم او آتش
اندر شاخ تاك
در كف خاك از
دم او جان پاك
معنى جبريل و
قرآن است او
فطرة الله را
نگهبان است
او حكمتش
برتر ز عقل
ذوفنون از
ضميرش امتى
آيد برون
حكمرانى بى
نياز از تخت و
تاج بى كلاه و
بى سپاه و بى
خراج از
نگاهش
فرودين خيزد
ز دى درد هر خم
تلختر گردد
ز مى اندر آه
صبحگاه او
حيات تازه از
صبح نمودش
كائنات بحر و
براز زور
طوفانش خراب
در نگاه او
پيام انقلاب
درس لا خوف
عليهم مىدهد
تا دلى در
سينه آدم نهد
عزم و تسليم و
رضا آمرزدش
در جهان مثل
چراغ
افروزدش من
نمىدانم چه
افسون مىكند
روح را در تن
دگرگون مىكند
صبحت او هر
خزف را در كند
حكمت او هر
تهى را پر كند
بنده
درمانده را
گويد كه خيز
هر كهن معبود
را كن ريزريز
مرد حق! افسون
اين دير كهن
از دو حرف ربى
الاعلى شكن از
نظر اقبال نه
تنها حكومت
اسلامى بلكه
يك حكومت
مقتدر از
ضروريات
جامعه
اسلامى استبلكهبه
طوريكه
هميشه در
جهان حرف اول
را زده و سيف
روزگار را به
دست گرفته
باشد. همه
اينها نه
براىجهانگشائى
و هوسرانى
بلكه براى
شخمرانى
دلهاى تار و
كشتبذر دين
و دلدار در
سينههاست.
در بياناقبال
حكومت از باب
تبليغ دين و
احقاق حق
واجب مىشود. براى
اعتلاى بانگ
تكبير و
ادامه راه
انبياء و
اوليا راهى
جز بسيج ملت و
به دست آوردن
قوت نيست. اهل
حق را زندگى
از قوت است
قوت هر ملت از
جمعيت است از
اينرو اقبال
به فرازهايى
از تاريخ امت
اسلامى كه در
اوج قدرت
بودند افسوس
خورده و مىگويد.
ياد
ايامى كه سيف
روزگار با
توانا دستى
ما بود يار
تخم دين در
كشت دلها
كاشتيم پرده
از رخسار حق
برداشتيم
ناخن ما عقده
دنيا گشاد
بخت اين خاك
از سجود ما
گشاد زخم حق
باده گلگون
زديم بر كهن
ميخانهها
شبخون زديم
اى مه ديزيته
در ميناى تو
شيشه آب از
گرمى صهباى
تو از غرور و
نخوت و كبر و
منى طعنه
برنادارى ما
مىزنى جام
ماهم زيب
محفل بوده
است سينه ما
صاحب دل بوده
است عصر نو از
جلوهها
آراسته از
غبار پاى ما
برخاسته كشتحق
سيراب گشت از
خون ما حق
پرستان جهان
ممنون ما
عالم از ما
صاحب تكبير
شد از گل ما
كعبهها
تعمير شد حرف
اقراء حق به
ما تعليم كرد
رزق خويش از
دست ما تقسيم
كرد گر چه رفت
از دست ما تاج
و نگين ما
گدايان را به
چشم كم مبين
اعتبار از
لااله داريم
ما هر دو عالم
را نگهداريم
ما در دل حق سر
مكنونيم ما
وارث موسى و
هارونيم ما
مهر ومه روشن
ز تاب ما هنوز
برقها دارد
سحاب ما هنوز
ذات ما آئينه
ذات حق است
هستى مسلم ز
آيات حق است با
اين همه شاهد
از كلام
اقبال كه
بخشى از تمام
حرفهاى وى در
اين خصوص
است، تعجب مىكنم
ازبعضى
افراديكه
ادعاى اقبال
شناسى دارند
و در موضوعات
مختلف به
اشعار و
كلمات وى
استناد مىكنندحتى
اقبال را از
احياءگران
عصر حاضر
دانستهاند
ولى خودشان
بر خلاف
اقبال حرف
زده و به
جدائى ديناز
سياست و
حكومت معتقد
شدهاند و
حرفهاى
غربيان را
الگو و غرب را
قبله آمال
دانستهاند. مختصات
حاكم و حكومت
اسلامى
حاكم
از ديدگاه
اقبال كسى
است صفات
قرآنى داشته
باشد. يعنى
افكار و
اخلاق او
مهلم از قرآن
كريمبود و
صفاتش در
كتاب الهى
بيان شده
باشد. وى در
معرفى حاكم
اسلامى و
اطاعت وى به
آيه زير
استنادمىكند
كه مىفرمايد:
يا
ايها الذين
آمنو اطيعوا
الله و
اطيعوا
الرسول و
اولى الامر
منكم اى
كسانيكه
ايمان آوردهايد
اطاعت كنيد
از خدا و رسول
خدا و آنكه
اولى الامر
از خودتان
است. فاش
گويم با تو اى
والا مقام
باج را جز با
دو كس دادن
حرام يا اولى
الامرى كه
منكم شان
اوست آيه حق
حجت و برهان
اوست يا
جوانمردى چو
صرصر تند خيز
شهر گير و
خويش باز
اندر ستيز
روز كين كشور
گشا از قاهرى
روز صلح از
شيوههاى
دلبرى مىتوان
ايران و
هندوستان
خريد
پادشاهى را ز
كس نتوان
خريد جام جم
را اى جوان با
هنر كس نگيرد
از دكان شيشهگر
ور بگيرد مال
او جز شيشه
نيست شيشه را
غير از شكستن
پيشه نيست اقبال
مىگويد يا
بايد پيامبر
و ولى پيامبر
را به رهبرى
برگزيد يا
كسى كه
صلاحيت دينى
داشته باشد
وبه صفات
مردان خدا
متصف باشد. از
جمله آن صفات
شجاع و بىباك
و دشمنستيز
و دانا بودن
است. كهقرآن
كريم در خصوص
اين افراد
فرموده است. اشداء
على الكفار
رحماء بينهم
بر دشمنان
كافر سختگير
و در ميان خود
نرم و مهربان
هستند. يجاهدون
فى سبيل الله
و لايخافون
لومة لائم در
راه خدا جهاد
مىكنند و از
سرزنش هيچ
سرزنش كنندهاى
باك ندارند. ان
الله اصلفاه
عليكم وزاده
يسطة فى
العلم
والجسم
خداوند او
جطالوتج را
بر شما
برگزيده و در
علم و قدرت
جسمانى او
افزوده است. اقبال
مىگويد
رهبر جامعه
نبايد ضعيف
النفس و ترسو
و سازشكار
باشد در
نتيجه در اثر
كوچكترينفشار
از سوى اجانب
كشور را و خود
را به اجانب
بفروشد. مىگويد
كشورها را مىشود
خريد ولى
رهبر لايقو
قرآنى را نمىشود
خريد. زيرا: با
يكى همچون
هجوم لشكر
است جان به
چشم او زباد
ارزانتر است
لااله باشد
صدف گوهر
نماز قلب
مسلم را حج
اصغر نماز در
كف مسلم مثال
خنجر است
قاتل فحشا و
بغى و منكر
است هر كه
پيمان با هو
الموجود بست
گردنش از بند
هر معبود رست يكى
از صفات ديگر
حاكم از نظر
وى «نور جان»
داشتن است.
مراد وى از
نور جان،
تعالى روحى
وتكامل
معنوى است.
حاكم بايد
خود ساخته و
مؤمن باشد كه
مردم از نور
وجود او
مستضى بشود
كه على(عليهالسلام)
فرمود: الا
و ان لكل
ماموم اماما
يقتدمى به
يستضئى بنور
علمه آگاه
باشيد كه
براى هر
مامومى
امامى است كه
به او اقتدا
كرده و از نور
علمش روشن مىشود.
و
در وصف خود مىفرمايد:
انما
مثلى بينكم
كمثل السراج
فى الظلمة
يستضئى به من
ولجها يقينا مثل
من در ميان
شما مانند
چراغى در
تاريكى است
كه هر كس به
اطراف آن در
آيد در دامظلمتبرآيد.
اقبال
نيز به پيروى
از قرآن كريم
و سيره نبوى و
كلام علوى
چنين مىگويد:
حاكمى
بى نور جان
خام استخام
بى يد بيضا
ملوكيتحرام
حاكمى از ضعف
محكومان قوى
است بيخش از
حرمان
محرومان قوى
است! تاج از
باج است و از
تسليم باج
مرد اگر سنگ
است مىگردد
ز جاج فوج و
زندان و
سلاسل
راهزنى است
اوستحاكم
كز چنين
سامان غنى
است حاكميت
اسلام در
بيان اقبال
با ملوكيت
غيراسلامى
كه گاهى به
سلطنت و گاهى
به پادشاهى و
رياستو...
تعبير مىشود
فرق مىكند.
پادشاهى و
ملوكيتيا (شيشهبازى)
است و يا راضى
كردن امت و يا
جنگ وكشتار
است. اما
حاكميت
اسلامى حكمت
و حكومت
آميخته به
نور جان است. اصل
شاهى چيست
اندر شرق و
غرب يا رضاى
امتان يا حرب
و ضرب ملوكيتسراپا
شيشهبازى
است از او
ايمن نه رومى
نى حجازى است
حضور تو غم
ياران بگويم
به اميدى كه
وقت دل نوازى
است يكى
ديگر از صفات
حاكم اسلامى
امانتدارى
وى است. اقبال
حكومت را
امانت الهى و
بنده مومن
راامين خدا
بر روى زمين
مىداند.
حاكم اسلامى
نايب خداوند
است و موظف به
اطاعت و
اجراء
اوامرخداست.
مراتب فرق مىكند
و در حد عصمت،
طورى و در حد
مادون عصمت،
طور ديگرى
است. مرتبهاعلا
و اشرف اين
نيابت در
وجود اقدس
پيامبران و
اولياء و
مرتبه عالى و
متوسط و دانى
آن در
وجودبندگان
مؤمن است. شرط
اساسى در همه
مراحل ضبط
نفس است كه هر
كسى در حد
توان بايد
حاكم برنفس
خويش باشد. گر
شتربانى
جهانبانى
كنى زيب سر
تاج سليمانى
كنى تا جهان
باشد جهان
آرا شوى تا
جدار ملك
لايبلى شوى
نايب حق در
جهان بودن
خوش است بر
عناصر
حكمران بودن
خوش است نايب
حق همچو جان
عالم است
هستى او ظل
اسم اعظم است
از رموز جز و
وكل آگه بود
در جهان قايم
به امر الله
بود اقبال
بين حكومت و
ملوكيت فرق
نهاده و
حكومت را
نيابت الهى
مىداند كه
هدفش تعالى
بخشيدن بهزندگى
انسانى و كشف
جنبههاى
روحانى جهان
ماده است اما
ملوكيت
تخريب و غارت
جوامع
انسانى براىتعمير
زندگى طبقهاى
خاص است.
البته شعار
ملوكيت
تخريب و غارت
نبوده بلكه
با شعارهاى
انسانى
وعمران و
آبادانى پيش
مىآيد و به
قول اقبال «شبى
در آستين
آفتاب» است. از
ملوكيت جهان
تو خراب تيره
شب در آستين
آفتاب از
ملوكيتخبرها
مىدهد كور
چشمان را
نظرها مىدهد
چيست تقدير
ملوكيتشقاق
محكمى جستن ز
تدبير نفاق
از بد آموزى
زبون تقدير
ملك باطل و
آشفتهتر
تدبير ملك اقبال
در تمثيل
ديگر ملوكيت
را به زنبور
عسل تشبيه
كرده است كه
كارش كشيدن
شيره گلها و
عسلساختن
از آن جهت
فربه شدن عدهاى
خوشگذران و
مرفه است. كار
ملوكيت تنپرورى
و دلمردگى
است.همهاش
جسم و گل است و
از جان و دل
خبرى نيست. هم
ملوكيتبدن
را فربهى است
سينه بىنور
او از دل تهى
است مثل
زنبورى كه بر
گل مىچرد
برگ را
بگذارد و
شهدش برد شاخ
و برگ و رنگ و
بوى گل همان
بر جمالش
ناله بلبل
همان اقبال
فرق حكومتبا
ملوكيت را در
دو بيتشعر
با اشاره به
سه آيه از
قرآن كريم
چنين معرفى
مىكند. بنده
مؤمن امين حق
مالك است غير
حق هر شى كه
بينى هالك
است رايتحق
از ملوك آمد
نگون قريهها
از دخلشان
خوار و زبون در
مصرع اول
اشاره به اين
آيه دارد. قل
اللهم مالك
الملك تؤتى
الملك من
تشاء و تنزع
الملك ممن
تشاء و تعز من
تشاء و تذل من
تشاء بگو
كه پروردگار
مالك هر ملكى
است. و آنرا به
هر كه بخواهد
مىدهد و از
هر كه بخواهد
مىستاند.عزيز
مىكند هر كه
را بخواهد و
ذليل مىكند
هر كه را
بخواهد. در
مصرع دوم آيه
زير مراد است. لا
اله الا هو كل
شئى هالك الا
وجهه جز
او خدائى
نيست، و هر
چيزى جز او
هلاك شدنى
است. مصرع
چهارم ترجمه
آيه زير است
كه: ان
الملوك اذا
دخلوا قرية
افسدوها و
جعلوا اعزة
اهلها اذلة و
كذالك
يفعلون
يقينا ملوك و
سلاطين وقتى
به قريهاى
وارد شوند در
آنجا فساد
كرده و
عزيزان آنجا
را ذليل مىكنند.چنين
است كار آنها. بدين
دليل است كه
پيامبران
هميشه با
ملوك مجاهده
مىكردند كه: در
افتد با
ملوكيت
كليمى فقيرى
بى كلاهى بى
گليمى گهى
باشد كه
بازيهاى
تقدير بگيرد
كار صرصر از
نسيمى برخلاف
ملوكيت;
حكومت
اسلامى و
حاكمان
واقعى
مسلمان كه به
قول اقبال «در
دنيا بودند و
از دنيا
نبودند»،گوى
سبقت در
خيرات از همه
ربودند و
سلطنت را از
جهانخوارى
به جانبازى و
جهانسازى
مبدل ساختند. سلطنت
نقد دل و دين ز
كف انداختن
است به يكى دا
وجهان بردن و
جان باختن
است سرورى در
دين ما
خدمتگرى است
عدل فاروقى و
فقر حيدرى
است آ
مسلمانان كه
ميرى كردهاند
در شهنشاهى
فقيرى كردهاند
در امارت فقر
را افزودهاند
مثل سلمان در
مدائن بودهاند
حكمرانى بود
و سامانى
نداشت دست او
جز تيغ و
قرآنى نداشت اقبال
به مردمانى
كه زرق و برق
دنيا چشم
ظاهرشان را
خيره و نفس را
بر جان چيره
كرده است
نهيبمىزند
كه به جاى غرق
شدن در اين
امور فانى،
دنبال يك
حقجوئى زنده
دل بگردند تا
اسير باطل
نگردند.زمام
امور خويش را
به او سپرند و
از غير او
ببرند و آب از
كوزه كفار
نخورند. اقبال
براى حكومت و
حاكم اسلامى
مختصات
ديگرى نيز
ذكر مىكند
كه هر كدام
نقش خاصى
دراستحكام و
دوام حكومت
دارند. آن
خصوصيات
عبارتند از: 1-
تشكيل يك
حكومت و كشور
قوى بر پايههاى
محكم و
استوار. 2-
شناخت مردم
جامعه اعم از
دوستيا
دشمن. 3-
خدمتخالصانه
به خلق خدا. 4-
اجراى عدالت
اسلامى و
ترويج آن. 5-
بىنيازى از
زخارف دنيا و
دست نيالودن
به آن. 6-
خلوتگزينى
و خودسازى
جهت استغناى
روح. 7-
شهنشاهى در
عين فقر دينى.
كه فر
اردشيرى را
با روان
بوذرى در هم
آميزد. 8-
از صدق علوى و
عشق نبوى
لحظهاى به
دور نباشد. كشور
محكم اساسى
بايدت ديده
مردمشناسى
بايدت اى بسا
آدم كه
ابليسى كند
اى بسا شيطان
كه ادريسى
كند رنگ از
نيرنگ و بود
او نمود
اندرون او چو
داغ لاله دود
پاكباز و
كعبتين او
دغل ريمن و
عذر و نفاق
اندر بغل در
نگر اى خسرو
صاحب نظر
نيست هر سنگى
كه مىتابد
گهر مرشد
رومى حكيم
پاكزاد سر
مرگ و زندگى
بر ما گشود هر
هلاك امت
پيشين كه بود
زانكه بر
جندل گمان
بردند نمود
سرورى در دين
ما خدمتگرى
است عدل
فاروقى و فقر
حيدرى است در
هجوم كارهاى
ملك و دين با
دل خود يك نفس
خلوت گزين هر
كه يكدم در
كمين خود
نشست هيچ
نخجير از كند
او نجست در
قباى خسروى
درويش زى
ديده بيدار و
خدا انديش زى
قايد ملتشهنشاه
مراد تيغ او
را برق و تندر
خانهزاد هم
فقيرى هم شه
گردون فرى
اردشيرى با
روان بوذرى
غرق بودش در
زره بالا و
دوش در ميان
سينه دل
موئينه پوش
آن مسلمانان
كه ميرى كردهاند
در شهنشاهى
فقيرى كردهاند
در امارت فقر
را افزودهاند
مثل سلمان در
مدائن بودهاند
حكمرانى بود
و سامانى
نداشت دست او
جز تيغ و
قرآنى نداشت
هر كه عشق
مصطفى سامان
اوست بحر و بر
در گوشه
دامان اوست
سوز صديق و
على از حق طلب
ذرهاى عشق
نبى از حق طلب
زانكه ملت را
حيات از عشق
اوست برگ و
ساز كائنات
از عشق اوست
جلوه بى پرده
او وانمود
جوهر پنهان
كه بود اندر
وجود روح را
جز عشق او
آرام نيست
عشق او
روزيست
كوراشام
نيست خيز و
اندر گردش
آور جام عشق
در مهستان
تازهكن
پيغام عشق حكومت
و جمهوريت
باطن
جمهوريت، به
معنى بيعت
افراد يك
جامعه به
شخصى و يا
گروهى كه از
شرائط حكومت
نيزهست
مقبول اقبال
است اما آنچه
كه در غرب
جريان دارد
كه جز جنگ و
نيرنگ هدفى
ندارد همانملوكيتسابق
است كه فعلا
به نام
جمهوريتبه
ادامه همان
راه مشغول
است. متاع
معنى بيگانه
از دون
فطرتان جوئى
ز موران شوخى
طبع سليمانى
نمىآيد
گريز از طرز
جمهورى غلام
پختهكارى
شو كه از مغز
دو صد خر فكر
انسانى نمىآيد
تشبيه
جمهورى
خواهان غربى
به خر در كلام
اقبال از اين
جهت است كه
اينان يا در
جمهوريت هدفانسانى
ندارد يا
عمدتا مىخواهند
از جمهوريت
وسيلهاى
براى غارت
مردم بسازند
و در غير اين
صورتحداكثر
رسالت
جمهوريت را
در تامين «خور
و خواب و شهوت»
براى همگان
خلاصه مىكنند
كه نهايت اينفكر
بدايت زندگى
حيوانى است. اقبال
مىگويد
جمهوريت اگر
تاكنون بارى
بر بار مردم
اضافه نكرده
باشد چيزى از
آن نكاسته
است.بهترين
راه نجات
مردم اين است
كه دنبال
امام آگاه و
رها از بند
جهات دنيوى
بروند و دست
در دامنشزنند
و گوش به
فرمانش نهند.
امام عالم
بين و عالم
ساز كه در
انسانيت
تمام باشد. كسى
كو ديد عالم
را امام است
من و تو
ناتماميم او
تمام است اگر
او را نيابى
در طلبخيز
اگر يابى به
دامانش در
آويز به كار
ملك و دين او
مرد راهى است
كه ما كوريم و
او صاحب
نگاهى است
مثال آفتاب
صبحگاهى دمد
از هر بن مويش
نگاهى فرنگ
آئين جمهورى
نهادست رسن
از گردن ديوى
گشادست نوا
بى زخمه و
سازى ندارد
ابى طياره
پروازى
ندارد زباغش
كشت ويرانى
نكوتر ز شهر
او بيابانى
نكوتر چو
رهزن
كاروانى در
تك و تار
شكمها بهر
نانى در تك و
تاز روان
خوابيد و تن
بيدار گرديد
هنر با دين و
دانش خوار
گرديد خرد جز
كافرى
كافرگرى
نيست فن
افرنگ جز
مردم درى
نيست گروهى
را گروهى در
كمين است
خدايش يار
اگر كارش
چنين است زمن
ده اهل مغرب
را پيامى كه
جمهور است
تيغ بى نيامى
چه شمشيرى كه
جانها مىستاند
تميز مسلم و
كافر نداند
نماند در
غلاف خود
زمانى برد
جان خود و جان
جهانى مىكند
بند غلامان
سختتر حريت
مىخواند او
را بىبصر
گرمى هنگامه
جمهور ديد
پرده بر روى
ملوكيت كشيد
سلطنت را
جامع اقوام
گفت كار خود
را پخته كرد و
خام گفت در
فضايش بال و
پر نتوان
گشود با
كليدش هيچ در
نتوان گشود
گفتبا مرغ
قفس اى
دردمند
آشيان در
خانه صياد
بند هر كه
سازد آشيان
در دشت و مرغ
او نباشد
ايمن از
شاهين و چرغ
حريتخواهى
به پيچاكش
ميفت تشنه
ميرو برونم
تاكش ميفت
الحذر از
گرمى گفتار
او الحذر از
حرف پهلودار
او چشمها از
سرمهاش بىنورتر
بنده مجبور
از و مجبورتر
از شراب
ساتگينش
الحذر از
قمار
بدنشينش
الحذر
ازخودى غافل
نه گردد مرد
حر حفظ خود كن
حب افيونش
مخور جمهوريت
غربى با شعار
آزادى و رفاه
و امنيت ظاهر
مىشود ولى
اسارت و قتل و
غارت به
ارمغانمىآورد.
يعنى همان
ملوكيت استبا
نقاب
جمهوريت.
امروزه ما
شاهد صداقت
گفتار جناب
اقبال هستيمكه
چگونه
دولتهاى
غربى خصوصا
آمريكا با
شعار حقوق
بشر به
كشورهاى
ضعيف جهان
سوم يورش مىبرندو
پوست مردم را
مىدرند و
اموالشان را
مىبرند و
اسمش را دفاع
از آزادى و
حقوق بشر مىنهند.
قحط
و طاعون تابع
شمشير او
عالمى
ويرانه از
تعمير او خلق
در فرياد
ازناد اريش
از تهيدستى
ضعف آزاريش
سطوتش اهل
جهان را دشمن
است نوع
انسان
كاروان او
زهزن است از
خيال خود
فريب و فكر
خام مىكند
تاراج را
تسخير نام
عسكر شاهى و
افواج غنيم
هر دو از
شمشير جوع او
دو نيم آتش
جان گدا جوع
گداست جوع
سلطان ملك و
ملت را فناست
هر كه خنجر
بهر غير اله
كشيد تيغ او
در سينه او
آرميد اقبال
نه تنها به
جمهوريت
غربى بدبين
استبه
سازمان ملل
هم كه محصول
جمهوريت
غربى استبدبين
بود، و آنان
را كفن
دزدانى مىداند
كه «بهر تقسيم
قبور انجمنى
ساختهاند». برفتد
تا روش رزم
درين بزم كهن
دردمندان
جهان طرح نو
انداختهاند
من از ين بيش
ندانم كه كفن
دزدى چند بهر
تقسيم قبور
انجمنى
ساختهاند مردم
دنيا بارها
آزمودهاند
كه سازمان
ملل تاكنون
جز برآوردن
حاجات چند
دولت
استعمارى
كارىنكرده
و هرگاه
برخلاف ميل
آنها قدمى
برداشته استبا
حق «وتو» كه
مخصوص آن چند
كشور مىباشدروبرو
گرديده است.
آمريكا به هر
كشورى كه
بخواهد حمله
مىكند،
هواپيماى
مسافربرى را
سرنگونمىسازد،
تروريستهاى
داخلى
كشورهاى
انقلابى را
در خود جاى
داده و حمايت
مىكند و...
سازمان ملل
نيزشاهد همه
اين امور است
ولى از قدرت
عمل عليه
آمريكا دور
است و از ديدن
حقيقت كور. توصيه
اقبال به
جوامع
اسلامى اين
است كه نبايد
به برنامههاى
سازمان ملل
اميدوار بود
بلكه تنها
راهنجات
ملل مسلمان
تكيه بر
نيروى ايمان
و زندگى
براساس
دستورات
دينى خود است.
در آئين
اسلامى يكلحظه
زندگى
شجاعانه
بهتر از صد
سال زندگى
ذليلانه است. زندگى
را چيست رسم و
دين و كيش يك
دم شيرى به از
صد سال ميش
زندگى محكم ز
تسليم و
رضاست موت
نيرنج و طلسم
و سيمياست حيات
اسلامى در
نظر اقبال در
پيروى سيره
على(ع) است كه
با پنجه
حيدرى، قلعه
خيبر گشايند. مىشناسى
معنى كرار
چيست؟ اين
مقامى از
مقامات على
است امتان را
در جهان بىثبات
نيست ممكن جز
بكرارى حيات مسلمان
بايد آيات «لاتخف»
را مدام ورد
زبان كنند و
آنچه خواهند
همان كنند.
حيات حميده
در خيمهايمان
لميده است
آنكه اين
نديده گلى از
باغ آن نچيده
است. قوتايمان
حيات
افزايدت ورد
لاخوف عليهم
بايدت چون
كليمى سوى
فرعون رود
قلباوازلاتخف
محكم شود بيم
غيرالله عمل
را دشمناست
كاروان
زندگى را
رهزن است عزم
محكم ممكنات
انديش ازو
همت عالى
تامل كيش ازو
دشمنت ترسان
اگر بيند تو
را از
خيابانت چو
گل چيند تو را
ضرب تيغ او
قوىتر مىفتد
هم نگاهش مثل
خنجر مىفتد
بيمچون بند
است اندر پاى
ما ورنه صد
سيل است در
درياى ما بر
نمىآيد اگر
آهنگ تو نرم
از بيم است
تار چنگ تو
گوشتابش ده
كه گردد نغمهخيز
بر فلك از
ناله آرد
رستخيز
زانكه از همت
نباشد
استوار مىشود
خوشنود با
ناسازگار هر
كه رمز مصطفى
فهميده است
شرك را در خوف
مضمر ديدهاست |