انسان دينى و جامعه دينى از منظر اقبال لاهورى

قادر فاضلى

رسالت دين و انتظارات ما از آن

در باب تعريف دين و بررسى كاركردهاى آن و انتظاراتى كه مى‏توان يا بايد از آن داشت مباحثات‏بسيارى شده است. در اين مختصر، درصدد بررسى ديدگاههاى مرحوم اقبال لاهورى در اين‏خصوص هستيم:

الف: آزادى

دين از جمله، براى آزادسازى مردم از غل و زنجيرهاى فردى و اجتماعى آمده است و قرآن كريم، رابايد آئين‏نامه آزادى دانست و انبياء و اولياء را مجريان آن.

الذين يتبعون النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التورية و الانجيل يامرهم بالمعروف و ينهيم‏عن‏المنكرويحل لهم الطيبت و يحرم عليهم الخبئث و يضع عنهم اصرهم و الاغلل التى كانت عليهم.

آنانكه پيروى مى‏كنند از پيامبر امى كه در نزد آنان و در تورات و انجيل، پيامبرى وى ثابت و ثبت‏شده‏بود، امر به معروف و نهى از منكر كرده و پاكيها را برايشان حلال و پليديها را حرام كرده و بار سنگين وزنجيرهاى اسارت را از گرده آنها برمى‏دارد.

اقبال لاهورى با توجه به اين قبيل تعاليم قرآنى، مسلمان را «آزاد» دانسته و افتادن در دام زنجيرهاى‏اسارت را از نظر دين مردود مى‏شمارد.

هر كه پيمان با هوالموجود بست گردنش از بند هر معبود رست ماسوى الله را مسلمان بنده نيست پيش فرعونى سرش افكنده نيست صورت ماهى به بحر آباد شو يعنى از قيد مقام آزاد شو هر كه از قيد جهان آزاد شد چون فلك در شش جهت آباد شد جان نگنجد در جهان اى هوشمند مرد حر بيگانه از هر قيد و بند حر ز خاك تيره آيد در خروش زانكه از باران نيايد كار موش

انتظارى كه اقبال از يك مسلمان دارد آن است كه او با پيروى از قرآن، خود را از هر قيد و بندى رهاسازد، تا جائيكه حتى بر قوانين اسباب و علل نيز چيره گردد:

گر به الله‏الصمد دل بسته‏اى از حد اسباب بيرون جسته‏اى بنده حق بنده اسباب نيست زندگانى گردش دولاب نيست مسلم استى بى‏نياز از غير شو اهل عالم را سراپا خير شو پيش منعم شكوه گردون مكن دست‏خويش از آستين بيرون مكن چون على در سازبانان شعير گردن مرحب شكن خيبر بگير رزق خود را از كف دونان مگير يوسف استى خويش را ارزان مگير راه دشوار است‏سامان كم بگير در جهان آزاد زى آزاد مير خودبخود گردد در ميخانه باز بر تهى پيمانگان بى‏نياز

آزادى در انديشه اقبال، مولود عشق پاك است كه از معشوق حجازى دستور گرفته و خاك يثرب را به‏جهانى نمى‏دهد. از اينرو نه تنها به بارگاه سلاطين نمى‏رود بلكه آنها را به حلقه درس خود مى‏خواند.

آزادى مؤمن از نظر اقبال، از حق‏جوئى و حق‏گوئى او سرچشمه مى‏گيرد و از تعاليم دين است كه جزحق، همه چيز لاشى است.

حفظ قرآن عظيم، آئين تست حرف حق را فاش گفتن دين تست تو كليمى چند باشى سرنگون دست‏خويش از آستين آور برون مرد حق از كس نگيرد رنگ و بو مرد حق از حق پذيرد رنگ و بو هر زمان اندر تنش جانى دگر هر زمان او را چو حق شانى دگر حق ببين حق گوى و غير از حق مجوى يك دو حرف از من به آن ملت‏بگوى بنده حق بى‏نياز از هر مقام نى غلام او را نه او كس را غلام بنده حق مرد آزاد است وبس ملك و آئينش خدا داد است و بس عقل خود بين غافل از بهبود غير سود خود بيند نبيند سود غير وحى حق بيننده سود همه در نگاهش سود و بهبود همه غير حق چون ناهى و آمر شود زور ور بر ناتوان قاهر شود زير گردون آمرى از قاهرى است آمرى از ماسوالله كافرى است

در منطق اقبال، مسلمان هنگامى نزد رسول اكرم(ص) سربلند است كه بند غلامى غير را از پاى خودگسسته و حصارهاى محكوميت‏حاكمان زور را شكسته و بربام بلند آزادى نشسته باشد. اگر چنين نباشدادعاى پيروى حضرت محمد(ص) نشايد، و از چنين ادعائى نيز كار نآيد.

تا غلام در غلامى زاده‏ام ز آستان كعبه دور افتاده‏ام عشق مى‏گويد كه اى محكوم غير سينه تو از بتان مانند دير از قيام بى حضور من مپرس از سجود بى سرور من مپرس جلوه حق گر چه باشد يك نفس قسمت مردان آزاد است و بس مردى آزادى چو آيد در سجود در طوافش گرم رو چرخ كبود مؤمن است و پيشه او آزرى است دين و عرفانش سراپا كافرى است از دم سيراب آن امى لقب لاله رست از ريگ صحراى عرب حريت پرورده آغوش اوست يعنى امروز امم از دوش اوست او ولى در پيكر آدم نهاد او نقاب از طلعت آدم گشاد گرمى هنگامه بدر و حنين حيدر و صديق و فاروق و حسين

ب: استغنا و استقلال

از نظر اقبال، انسانى كه در دامن دين تربيت‏يافته باشد به مقام استغناء در عين فقر و استقلال درعين وابستگى مى‏رسد، فقر قرآنى و نبوى كه:

انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد

شما فقيران به سوى خداوند و خداوند تنها بى‏نيازو ستوده هست.

اين چنين فقرى كه موجب فخر افتخار عالم يعنى حضرت ختمى مرتبت - صلى‏الله عليه و آله - است.

الفقر فخرى (فقر موجب فخر من است) اما اين فقر به همراه استغناء است نه وابستگى به غير خدا. اين‏فقر چشم‏پوشى و از دست دادن ما سوى الله و اتصال به حقيقت عالم يعنى حضرت بارى تعالى است.چشم‏پوشى نه به معنى وانهادن و از دست دادن بلكه به معنى به دست آوردن و اسير خود نمودن و خود رامافوق آن قرار دادن. طبع بلندى كه بند بندگى غيرخدا را از دست و پاى خود بگسلد و پلاس بندگى را به‏خلعت‏شهريارى ندهد.

طبع بلند داده‏اى بند ز پاى من گشاى تا به پلاس تو دهم خلعت‏شهريار را

فقرى كه مسلمان را جهانگير مى‏كند نه دلگير. زيرا،

دل سراى توست پاكش دارم از آلودگى كاندرين ويرانه مهمانى ندانم كيستى

فقرى كه اقبال مطرح مى‏كند، فقر دينى است كه موجب استغناء و استقلال مى‏گردد كه (هر كس كه آن‏ندارد حقا كه دين ندارد).

فقر دينى، نان جو خوردن و قلعه خيبر گشودن است. با سلاطين ظالم جهان در افتادن و رها كردن‏خلق از دام جبر و قهر است. از شيشه، الماس تراشيدن و ساختن با بوريا و از بين بردن ريا است.

فقر، كار خويش را سنجيدن است بر دو حرف لا اله پيچيدن است فقر خيبرگير با نان شعير بسته فتراك او سلطان و مير فقر، ذوق و شوق و تسليم و رضاست ما امينيم اين متاع مصطفى است فقر بر كروبيان شبخون زند بر نواميس جهان شبخون زند بر مقام ديگر اندازد تو را از زجاج الماس مى‏سازد تو را برگ و ساز او ز قرآن عظيم مرد درويشى نگنجد در گليم گر چه اندر بزم كم گويد سخن يك دم او گرمى صد انجمن بى پران را ذوق پروازى دهد پشه را تمكين شهبازى دهد با سلاطين درفتد مرد فقير از شكوه بوريا لرزد سرير از جنون مى‏افكند هوئى به شهر وا رهاند خلق را از جبر و قهر مى نگيرد جز به آن صحرا مقام كاندرو شاهين گريزد از حمام قلب او را قوت از جذب و سلوك پيش سلطان نعره او لاملوك آتش ما سوزناك از خاك او شعله ترسد از خس و خاشاك او برنيفتد ملتى اندر نبرد تا درو باقيست‏يك درويش مرد آبروى ما ز استغناى اوست سوز ما از شوق بى‏پرواى اوست خويشتن را اندر اين آيينه بين تا تو را بخشند سلطان مبين حكمت دين دل‏نوازى‏هاى فقر قوت دين بى‏نيازى‏هاى فقر مؤمنان را گفت آن سلطان دين مسجد من اين همه روى زمين الامان از گردش نه آسمان مسجد مؤمن به دست ديگران؟! سخت كوشد بنده پاكيزه كيش تا بگيرد مسجد مولاى خويش اى كه از ترك جهان گوئى مگو ترك اين دير كهن تسخيراو راكبش بودن ازو وارستن است از مقام آب و گل برجستن است صيد مؤمن اين جهان آب و گل باز را گوئى كه صيد خود بهل؟

سرمايه مسلمان، ارثى است كه از نياكان وى بدو رسيده است كه همان فقر مقدس يا فقر دينى است‏كه «سرش به دنيى و عقبى فرو نمى‏آيد» و «نگاهش را از مه و پروين بلند مى‏سازد».

به خلوت نى نوازى‏هاى من بين به خلوت خود گدازى‏هاى من بين گرفتم نكته فقر از نياگان ز سلطان بى‏نيازيهاى من بين نم و رنگ از دم بادى نجويم ز فيض آفتاب تو برويم نگاهم از مه و پروين بلند است سخن را بر مزاج كس نگويم

يكى از وجوه استغناى دينى، تشابه به حضرت ايزدى است كه او بى‏نياز مطلق است و مؤمن بى‏نيازمقيد، مؤمن از باب تخلقوا باخلاق‏الله سعى دارد كه خود را به صفت قدرت و غنى متصف سازد و جز به «الف‏قامت‏يار» به چيزى نپردازد.

استغناى دينى به دنبال خود، استقلال مى‏آورد. مراد از استقلال دينى، بريدن از همه چيز و همه كس‏در همه حال يست‏بلكه بريدن از هر آنچه مخالف حق است، مى‏باشد.

استقلال دينى سه مرحله دارد.

الف: مقاومت در مقابل اطاعت و غلبه بر تن‏پرورى و پيروى از احكام دينى.

ب: خودشناسى حاصل از اطاعت و بندگى كه همان مرحله ضبط نفس است.

ج: رسيدن به خداشناسى و مقام خليفة‏اللهى كه مرحله رهبرى است.

رمز «فارغ از ارباب دون‏الله‏» شدن در قرآن كريم چنين آمده است.

ارباب متفرقون خير ام الله الواحد القهار؟! آيا اربابهاى متفرق به سود شماست‏يا خداوند واحد قهار.

... ولايتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله

... و اينكه هيچكدام از ما بعض ديگر را ارباب خود قرار ندهد و تنها خدا را به خدائى بپذيريم.

تا كجا طوف چراغ محفلى ز آتش خود سوز اگر دارى دلى چون نظر در پرده‏هاى خويش باش مى‏پر و اما به جاى خويش باش در جهان مثل حجاب اى هوشمند راه خلوت خانه بر اغيار بند فرد فرد آمد كه خود را وا شناخت قوم قوم آمد كه جز با خود نساخت از پيام مصطفى آگاه شو فارغ از ارباب دون الله شو

آنكه از ارباب متفرق برهد و دل به واحد قهار بدهد زير بيدق هيچ ابرقدرتى نرود، و طبق سنت‏لايتخير الهى از بذر استقلالش يقينا ثمره سرورى درود.

خدا آن ملتى را سرورى داد كه تقديرش به دست‏خويش بنوشت به آن ملت‏سر و كارى ندارد كه دهقانش براى ديگران كشت

غيرت و سرورى در استقلال و استغنائى كه اقبال مطرح مى‏كند غير از آن است كه سلاطين دنيا واربابان زر و زور و تزوير در پى‏آنند. بلكه سرورى در دين اسلام همان خدمت‏گرى است. آن هم نه خدمتى‏كه نيرويش به زور انواع و اقسام اطمعه و اشربه تقويتى حاصل شده باشد بلكه نان جوين خوردن و قلعه‏خيبر از جا بردن است.

سرورى در دين ما خدمت‏گرى است عدل فاروقى و فقر حيدرى است آن مسلمانان كه ميرى كرده‏اند در شهنشاهى فقيرى كرده‏اند در امارت فقر را افزوده‏اند مثل سلمان در مدائن بوده‏اند حكمرانى بود و سامانى نداشت دست او جز تيغ و قرآنى نداشت

ج: دين و دليرى

يكى از خصوصيات ديگر دين و نقش سازنده آن قدرت بخشيدن به پيروان خود و دليرپرورى است.دليرى، لازمه ديندارى است زيرا افقهايى كه دين در تعليمات خود پيش روى دينداران مى‏نهد آنها راشجاع بار آورده و جز خوف خدا در دل آنها نپرورده است. انسان ديندار اولين درسى كه از دين مى‏گيردشهامت و شجاعت در مقابل غير خدا و تكيه بر قدرت لايزال الهى است.

و لاتهنوا و لاتحزنوا و انتم الاعلون ان كنتم مؤمنين و سست و محزون نشويد كه شما برترين هستيد اگر مؤمن باشيد.

بدين جهت اگر تمام دنيا عليه مؤمن بسيج‏شود، نه تنها نمى‏ترسد بلكه بر ايمان وى مى‏افزايد و خدا رادر كمك گرفتن كافى مى‏داند.

الذين قال لهم الناس ان الناس قدجمعوا تكم فاخشوهم فزادهم‏ايمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوكيل

كسانيكه مردم به آنها گفتند دشمنان شما عليه شما بسيج‏شده‏اند پس از آنها بترسيد. آنها نه تنها نترسيدند بلكه ايمانشان‏زياد شد و گفتند خداوند ما را بس است كه او بهترين يارى‏دهنده‏ما مى‏باشد.

فمن تبع هداى فلاخوف عليهم و لاهم يحزنون هر كه از هدايت من پيروى كند پس ترسى براى آنها نبوده و محزون نمى‏گردند.

ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون يقينا

آنانكه گفتند پروردگار ما خداست، سپس استقامت كردند، هيچ خوفى براى آنها نبوده و محزون‏نمى‏شوند.

با توجه به اين آيات است كه يكى از انتظارات اساسى از دين دليرپرورى وى است.

اقبال كه از اقبال پرورش در دامن دين بهره‏مند بوده است و آنگونه سخن مى‏گويد و عمل مى‏كند كه‏دين از او مى‏خواهد و دين وى به گونه‏اى است كه وى انتظار دارد در اشعار زير كه ترجمه ادبى آيات فوق وساير آيات مربوط به موضوع بحث است مى‏گويد:

ملت از آئين حق گيرد نظام از نظام محكمى خيزد دوام قدرت اندر علم او پيداستى هم عصا و هم يد بيضاستى با تو گويم سر اسلام است‏شرع شرع آغاز است و انجام است‏شرع اى كه باشى حكمت دين را امين با تو گويم نكته شرع مبين چون كسى گردد مزاحم بى‏سبب با مسلمان در اداى مستحب مستحب را فرض گردانيده‏اند زندگى را عين قدرت ديده‏اند سر اين فرمان حق دانى كه چيست زيستن اندر خطرها زندگيست شرع مى‏خواهد كه چون آئى به جنگ شعله گردى واشكافى كام سنگ آزمايد قوت بازوى تو مى‏نهد الوند پيش روى تو بازگويد سرمه‏ساز الوند را از تف خنجر گداز الوند را شارع آيين‏شناس خوب و زشت بهر تو اين نسخه قدرت نوشت از عمل آهن عصب مى‏سازدت جاى خوبى در جهان اندازدت خسته باشى استوارت مى‏كند پخته مثل كوهسارت مى‏كند هست دين مصطفى دين حيات شرع او تفسير آيين حيات گر زمينى آسمان سازد تو را آنچه حق مى‏خواند آن سازد تو را صيقلش آيينه سازد سنگ را از دل آهن ربايد زنگ را

اقبال با توجه به آيات قرآن كريم قهر و غلبه را دستور شرع مى‏داند. قرآن مى‏گويد:

انما وليكم الله و رسوله و الذين امنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون - و من يتول‏الله و رسوله و الذين امنوا فان حزب الله هم الغالبون

يقينا ولى شما خدا و رسول خدا و مؤمنينى كه نماز را برپاداشته و زكات را در حال ركوع مى‏پردازندمى‏باشند. هر كه ولايت‏خدا و رسول و مؤمنين را قبول كند. پس فقط حزب خدا پيروز است.

از نظر قرآن كريم كسى كه ولايت‏خدا و رسول و خاندان رسول را پذيرفته و داخل حزب‏الله شده است‏نبايد ولايت غير آنان را پذيرفته و اطاعت كند. غلبه مخصوص حزب خدا است پس مؤمن بودن با مغلوب‏شدن نمى‏سازد. و براى اينكه مغلوب نشويم هر چه در توان داريم بايد فراهم كنيم.

و اعدوا لهم مااستطعتم من قوة و هر چه در توان داريد براى مقابله با دشمنان آماده كنيد.

خذوا ما آتيناكم بقوة و هر چه را به شما داديم با توان و قدرت بگيريد.

وحى حق بيننده سود همه در نگاهش سود و بهبود همه عادل اندر صلح و هم اندر مصاف وصل و فصلش لايراعى لايخاف غير حق چون ناهى و آمر شود زور ور بر ناتوان قاهر شود زير گردون آمرى از قاهرى است آمرى از ماسوالله كافرى است قاهر آمر كه باشد پخته كار از قوانين گرد خود بندد حصار جره شاهين تيزچنگ و زودگير صعوه را در كارها گيرد مشير قاهرى را شرع و دستورى دهد بى‏بصيرت سرمه با كورى دهد مؤمنان زير سپهر لاجوردزنده از عشق‏اند و نى از خواب خورد مى‏ندانى عشق و مستى از كجاست؟ اين شعاع آفتاب مصطفى است زنده‏اى تا سوزاو در جان تست اين نگه دارنده ايمان تست دل ز دين سرچشمه هر قوت است دين همه از معجزات صحبت است

همه ارزشهاى انسانى از قبيل استقلال و استقامت و قدرت و سربلندى در گرو پيروى از شعار مصطفى‏است. امت اسلام تا قولا و فعلا پيرو پيامبر خود بودند «امت نمونه - وسط‏» و «شهيد و شاهد» امتهاى ديگربودند، اما وقتى تن‏پرورى و تنبلى به آنها چيره شد از آنوقت چشمهاى آنها به دست ديگران خيره شد.آنكه تا ديروز بانگ تكبيرش دل سنگ را آب مى‏كرد اكنون از ناله بلبل بى‏تاب مى‏شود.

همه اين بدبختيها در اثر برگشتن از دين و همه خوشبختيها در سايه عمل به احكام است.

تا شعار مصطفى از دست رفت قوم را رمز بقا از دست رفت آن نهال سربلند و استوار مسلم صحرائى اشتر سوار پاى تا در وادى بطحا گرفت تربيت از گرمى صحرا گرفت آن چنان كاهيد از باد عجم همچو نى گرديد از باد عجم آنكه كشتى شير را چون گوسفند گشت از پامال مورى دردمند آنكه از تكبير او سنگ آب گشت از صفير بلبلى بيتاب گشت آنكه عزمش كوه را كاهى شمرد با توكل دست و پاى خود سپرد آنكه ضربش گردن اعدا شكست قلب خويش از ضربهاى سينه خست آنكه گامش نقش صد هنگامه بست پاى اندر گوشه عزلت‏شكست آنكه فرمانش جهان را ناگزير بردرش اسكندر و دارا فقير كوشش او با قناعت‏ساز كرد تا به كشكول گدائى ناز كرد

از نظر اقبال همه ارزشها در سايه قدرت معنا مى‏يابد. اگر علم ارزش است، در صورتى اين ارزش را حفظ خواهد كرد كه از روى آزادى و توانائى حاصل شده باشد نه از روى ناچارى. علم ارزشمند، علمى است‏كه به آدم قدرت سيطره بر آفاق و انفس مى‏دهد. بدين جهت اگر جنگ و جهادى پيش آيد عالم را از كنج‏مدرس بيرون مى‏سازد و در مقتل و مشهد غازيان بر دشمنان مى‏تازد والا صد بار شتر كتاب به تكبير يك‏مجاهد در عهد شباب نمى‏ارزد.

من آن علم و فراست‏با پر كاهى نمى‏گيرم كه از تيغ و سپر بيگانه سازد مرد را به هر نرخى كه اين كالا بگيرى سودمند افتد به زور بازوى حيدر بده ادراك را

از نظر اقبال حضرت على‏بن‏ابى‏طالب - صلوات الله‏و سلامه عليه - نمونه كامل و عينى يك انسان ديندار ودلير است و امت اسلام همه بايد به وى اقتدا كنند. عظمت اخروى حضرت على وى را از وظايف دنيوى غافل نساخته و «قسيم كوثر» بودن را با «شكوه خيبر» جمع كرده است. علمى كه دين توصيه مى‏كند نه تنهاآدمى را از دنيا جدا نمى‏كند بلكه او را بر دنيا محيط كرده و موجب «خودآگاهى‏» مى‏گردد. خودآگاهيى كه به‏دنبال خود «يداللهى‏» و «شهنشاهى‏» دارد. در عين حال دل به دنيا نسپرده و در عين شهنشاهى به‏«ابوترابى‏» بسنده كرده است.

مسلم اول شه مردان على عشق را سرمايه ايمان على از ولاى دودمانش زنده‏ام در جهان مثل گهر تابنده‏ام از رخ او فال پيغمبرگرفت ملت‏حق از شكوهش فرگرفت قوت دين مبين فرموده‏اش كائنات آئين پذير از دوده‏اش مرسل حق كرد نامش بوتراب حق يداله خواند در ام‏الكتاب هر كه داناى رموز زندگيست سر اسماى على داند كه چيست شير حق اين خاك را تسخير كرد اين گل تاريك را اكسير كرد مرتضى كز تيغ او حق روشن است بوتراب از فتح اقليم شن است مرد كشور گير از كرارى است گوهرش را آبرو خود دارى است هر كه در آفاق گردد بوتراب بازگرداند ز مغرب آفتاب هر كه زين بر مركب تن تنگ بست چون نگين بر خاتم دولت نشست زيرپاش اينجا شكوه خيبر است دست او آنجا قسيم كوثر است از خود آگاهى يداللهى كند از يداللهى شهنشاهى كند ذات ا و دروازه شهر علوم زير فرمانش حجاز و چين و روم حكمران بايد شدن بر خاك خويش تا مى روشن خورى از تاك خويش خاك گشتن مذهب پروانگيست خاك را اب شو كه اين مردانگيست سنگ شو اى همچو گل نازك بدن تا شوى بنياد ديوار چمن

ضرورت حكومت دينى:

ضرورت تشكيل حكومت، امرى فطرى و طبيعى است زيرا تكامل اجتماعى انسان در سايه مديريت‏حكومتى سالم امكان‏پذير است. با صرف نظر از فطرى و طبيعى بودن مساله حكومت، آيا دين هم براى‏تشكيل آن حكمى دارد و اصول و قواعدى براى حكومت و حاكم بيان كرده است؟

آنچه از بررسى آيات و احاديث‏به دست مى‏آيد، اين استكه خداوند پيامبران خود را جهت تنظيم امورمربوط به معاش و معاد انسانها ارسال فرموده است تا مردم در سايه راهنمايى راهنمايان الهى زندگى‏معقول و متعالى داشته باشند.

وقتى دين در رابطه با جزئى‏ترين مسائل فردى انسانى احكام متعددى بيان مى‏كند، از قبيل كيفيت‏نشست و برخاست، خواب و بيدارى حتى مسواك زدن، چگونه در مورد كلى‏ترين مساله انسانى يعنى‏حكومت كه يكى اركان تكامل و تعالى نظام انسانى است‏ساكت مانده و طرحى نمى‏دهد؟!

آيات قرآن كريم كه انسانها را به اقامه عدل و قسط و مبارزه با طاغوت امر مى‏كند گواه صادقى برضرورت تشكيل حكومت دينى است. زيرا دين برپائى قسط و عدلى را خواهان است كه به مقتضاى خوددين باشد نه آنچه كه دلخواه گروهها و طبقات مختلف سياسى، نظامى و اجتماعى جامعه است.

مراد از امر به معروف و نهى از منكر، اداى حقوق ديگران، معروف و منكر و حقوقى است كه دين تعيين‏يا تصويب مى‏كند. در قرآن كريم در خصوص مسائل سياسى و اجتماعى بيش از 1200 آيه آمده است كه‏اينجانب به لطف الهى آن را تحت عنوان «آيات الاحكام سياسى‏» به چاپ مى‏رساند. در اينجا به ذكر چندنمونه اكتفا مى‏شود.

يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداء لله

اى كسانيكه ايمان آورده‏ايد از كسانى باشيد كه به برپائى قسط قيام كرده و گواهانى براى خدا هستند.

برپادارى قسط، يك امر جمعى است و خداوند سبحان به همه مؤمنين دستور مى‏دهد كه در تحقق‏بخشيدن به اين امر اجتماعى انسانى، بسيج‏شوند. بدون تشكيل حكومت و مديريت اجتماعى امكان نداردكه چنين امر مهمى برآورده شود. قرآن كريم به مؤمنين مى‏فرمايد. خودتان حكومت عدل تشكيل داده وبه عدل حكم كنيد و به هيچ وجه طاغوت را حاكم خويش نسازيد.

ان الله يامركم ان تؤدوا الامانات الى اهلها و اذا حكمتم بين الناس ان تمكموا بالعدل.

يقينا خداوند به شما امر مى‏كند كه امانتها را به اهل آن برسانيد، و هرگاه بين مردم حكم كرديد به‏عدالت‏حكمرانى كنيد.

الم تر الى الذين يزعمون انهم امنوا بما انزل اليك و ما انزل من قبلك يريدون ان يتحاكموا الى‏الطاغوت و قد ايروا ان يكفروا به و يريد الشيطان ان يضلهم ضللا بعيدا

آيا نمى‏بينى آنانرا كه گمان مى‏كنند به آنچه كه به تو و پيامبران قبل از تو نازل كرده‏ايم ايمان آورده‏اند،و در عين حال براى محاكمه نزد طاغوت رفته و آنرا حاكم خود قرار مى‏دهند در حاليكه به آنان امرشده است كه به طاغوت كفر ورزيده و انكارش كنند، و شيطان مى‏خواهد كه آنان را گمراه كرده و از راه‏راست دور سازد.

مى‏بينيم كه مؤمنين از رجوع به طاغوت و دستگاه طاغوتى منع شده‏اند و لازمه آن، حرف اين است كه‏خودشان دستگاه عدل و عدالتخانه تشكيل دهند و شايد يكى از معانى «رساندن امانت‏به اهل آن‏» در آيه‏قبل همين باشد كه ما حكومت را كه امانتى است از خداوند سبحان به اهل آن يعنى بندگان صالح خداتحويل دهيم.

در آيه ديگر خداوند مؤمنان را به اقامه دين دستور مى‏داده و مى‏فرمايد: وجوب اقامه دين منحصر به‏شما نيست‏بلكه ما در شرايع همه انبياء چنين حكمى را واجب ساخته بوديم.

شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا والذى اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى ان اقيموا الدين و لاتتفرقوا فيه

از دين بر شما جارى [جواجب] ساختيم آنچه را كه به نوح وصيت كرده و به تو وحى نموديم و به‏ابراهيم و موسى و عيسى وصيت كرديم كه دين را بر پا دارند و در آن متفرق نشويد.

اقامه دين يك دستور كلى به همه انبياء بوده است. برپائى دين يعنى تحقق بخشيدن به همه احكام آن‏اعم از احكام فردى و اجتماعى - دفع ظلم و از بين بردن دولتهاى طاغوتى و استعمارگر كه در هر عصرى ونسلى بوده است‏با توصيه و نصيحت نمى‏شود بلكه بايد حكومتى قوى تشكيل داد و همه توان خود رابسيج نمود كه:

و اعدوا لهم مااستطعتم من قوة

هر چه در توان داريد عليه دشمنان به كار گيريد.

اما از نظر سيره انبياء و اولياء و بزرگان دين نيز وجوب تشكيل حكومت، امرى است ثابت. زيرالشكركشى‏هاى انبياء و جهاد و شهادت مؤمنين تحت رهبرى آنها خود گواه صادقى بر تشكيل حكومت‏الهى بوده است. پيامبر اكرم در عمر 23 ساله رسالت‏خود 26 غزوه و بيش از 60 سريه داشته‏اند حضرت على و خلفاى قبلى نيز همه حكومت اسلامى تشكيل دادند و خلفاى بعدى نيز هر يك ادعاى جانشينى خلفاى قبلى را داشته‏اند. با توجه به اين ادله محكم دينى است كه مرحوم علامه اقبال بشدت با طرفداران‏سكولاريزم‏ومناديان‏تفكيك دين‏از سياست و دنيا، مخالفت كرده و در جبهه مخالف اين گروه ايستاده است.

اقبال منشاء تفكيك دين از سياست در غرب را دين كليسائى و سياست ماكياولى مى‏خواند كه ربطى‏به دين و سياست اسلامى ندارند:

تا سياست، مسند مذهب گرفت اين شجر در گلشن مغرب گرفت قصه دين مسيحائى فسرد شعله شمع گليسائى فسرد اسقف از بى‏طاقتى درمانده‏اى مهره‏ها از كف برون افشانده‏اى قوم عيسى بر كليسا پا زده نقد آيين چليپا وازده دهريت چون جامه مذهب دريد مرسلى از حضرت شيطان رسيد آن فلارنساوى باطل پرست سرمه او ديده مردم شكست نسخه‏اى بهر شهنشاهان نوشت در گل ما دانه‏اى پيكار كشت مملكت را دين او معبود ساخت فكر او مذموم را محمود ساخت شب به چشم اهل عالم چيره است مصلحت تزوير را ناميده است

اقبال در جاى ديگر در مذمت آتاتورك حاكم غربگرا و سكولاريست تركيه كه به جدائى دين از سياست‏رسما جامعه عمل پوشاند. مى‏گويد او به دنبال دنياى نو رفت ولى كهنه غرب را سوغات آورد در حاليكه‏قرآن كريم صد جهان نو در ذات خويش دارد. مصطفى كمال پاشا (آتاتورك) اگر واقعا تجددگرا بود به سراغ‏قرآن و سرمايه‏هاى دينى مى‏رفت كه صدها و هزارها مساله نو و عالم نو دارند. اما بى‏سوادى و بى‏فرهنگى‏كه هر دو مقدمه تقليداند او را به تقليد از فرنگ سوق داد.

مصطفى كو از تجدد مى‏سرود گفت نقش كهنه را بايد زدود نو نگردد كعبه را رخت‏حيات گر ز افرنگ آيدش لات و منات ترك را آهنگ نو در چنگ نيست تازه‏اش جز كهنه افرنگ نيست سينه او را دمى ديگر نبود در ضميرش عالمى ديگر نبود لاجرم با عالم موجود ساخت مثل موم از سوز اين عالم گداخت طر فگيها در نهاد كائنات نيست از تقليد تقويم حيات زنده دل خلاق اعصار دهور جانش از تقليد گردد بى حضور چون مسلمانان اگر دارى جگر در ضمير خويش و در قرآن نگر صد جهان تازه در آيات اوست عصرها پيچيده در آنات اوست بنده مؤمن ز آيات خداست هر جهان اندر بر او صد قباست چون كهن گردد جهانى در برش مى‏دهد قرآن جهانى ديگرش

از نظر اقبال اين افراد و اين قبيل حكومتها روى نيكبختى را نخواهند ديد و هميشه مغلوب ديگرانند،زيرا در اثر تقليد از غير تقديرشان به دست ديگران نوشته مى‏شود. اينان همانند دهقانى هستند كه مزدورارباب بوده و براى آنها كشت مى‏كنند.

خدا آن ملتى را سرورى داد كه تقديرش به دست‏خويش بنوشت به آن ملت‏سرو كارى ندارد كه دهقانش براى ديگران كشت

اين دو بيت‏شعر ملهم از آيه شريفه زير است كه مى‏فرمايد:

ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم خداوند سرنوشت هيچ قومى را تغيير نمى‏دهد مگر اينكه آنها خودشان را تغيير دهند.

حرف اقبال كامل درست‏بود. زيرا با گذشت دهها سال از حكومت لائيك تركيه هنوز به دنباله روى ودر يوزگى از دولتهاى غربى خصوصا آمريكا هستند و به جاى اينكه به سرورى برسند چندين سرور پيداكرده‏اند. انواع اهانتها و پستيها را از غرب مى‏پذيرند به اميد آنكه روزى آنها تركيه را به كشورهاى اروپائى‏ملحق سازند. تمام شخصيت و استقلال خود را فروخته‏اند. اقبال اينان را محكومان خود فروش مى‏نامد كه‏گرفتار طلسم چشم و گوش شده‏اند و عقل و هوش را از دست داده‏اند.

ز محكومى مسلمان خود فروش است گرفتار طلسم چشم و گوش است ز محكومى رگان در تن چنان سست كه ما را شرع و آئين بار دوش است

اقبال يكى از علل ديگر اين بدبختى را بى‏امام بودن دين ملت دانسته و مى‏گويد: اين امت زمانى نظام‏مى‏گيرد كه از خود امام داشته باشد. امامى كه براساس تعاليم اسلام امت‏خود را راهنمايى كند.

هنوز اين چرخ نيلى كج‏خرام است هنوز اين كاروان دور از مقام است ز كار بى‏نظام او چه گويم تو مى‏دانى كه ملت‏بى امام است

اقبال تمام كسانى را كه به تقليد از غرب قائل به جدائى دين از سياست‏شده و آرمان خود را در غربى‏شدن مى‏جويند مذمت كرده و از آنها به «حرم‏زادگان كليسا مرادان‏» تعبير مى‏كند. از نظر وى پيروى ازاينان جز ابلهى چيز ديگرى نيست. زيرا اين گروه به جهت‏سست اراده بودن و آگاه نبودن از سرمايه‏هاى‏دينى و درونى، استقلال دين و دولت را به غربيان مى‏فروشند هيچ حرف و حديثى در اين «تن پرستان‏جاه‏مست و كم نگه‏» كه «اندرونشان بى نصيب از لا اله‏» است كارگر نيست.

داغم از رسوائى اين كاروان در امير او نديدم نور جان تن پرست و جاه مست و كم نگه اندرونش بى‏نصيب از لا اله در حرم زاد و كليسا را مريد پرده ناموس ما را بردريد دامن او را گرفتن ابلهى است سينه او از دل روشن تهى است اندر ين ره تكيه بر خود كن كه مرد صيد آهو با سگ كورى نكرد آه از قومى كه چشم از خويش بست دل به غير الله داد از خود گسست تا خودى در سينه ملت‏بمرد كوه كاهى كرد و باد او را ببرد گر چه دارد لا اله اندر نهاد از بطون او مسلمانى نزاد

علامه اقبال در ضرورت تشكيل حكومت در اثر ديگر خود آن را از ابعاد ديگر مطرح كرده است. از نظروى حكومت وسيله عملى احياء فرهنگ توحيدى است. يعنى اگر حكومت مقتدر الهى وجود نداشته باشداحكام توحيدى از سوى دشمنان توحيد منزوى و گوشه‏گير مى‏شوند و چه بسا از بين بروند.

از طرف ديگر زندگى اجتماعى بر روى قوانين ثابت و مقطعى قابل ادامه نيست‏بلكه بايد اصول ابدى‏ولايت‏خيرى باشد تا بتواند اساس محكمى براى بقاء زندگى باشد.

اسلام به عنوان دستگاه حكومت، وسيله‏اى عملى است‏براى آنكه اصل توحيد را عامل زنده‏اى درزندگى عقلى و عاطفى نوع بشر قرار دهد. اسلام وفادارى نسبت‏به خدا را خواستار است نه وفادارى نسبت‏به حكومت استبدادى را. و چون خدا بنيان روحانى هر زندگى است، وفادارى به خدا عملا وفادارى به‏طبيعت مثالى خود آدمى است. اجتماعى كه بر چنين تصورى از واقعيت‏بنا شده باشد بايد در زندگى خودمقوله‏هاى ابديت و تغيير را با هم سازگار كند. بايستى كه براى تنظيم حيات اجتماعى خود اصولى ابدى دراختيار داشته باشد چه آنچه ابدى و دايمى است در اين جهان تغيير دايمى جاى پاى محكمى براى مامى‏سازد.» اقبال برخلاف آنانكه‏حكومت را يك امر دنيائى و مادى‏و دين را يك امر اخروى و معنوى‏مى‏دانند. اعتقاد دارد كه هر چيزمادى يك ريشه معنوى دارد و ما بايد آن ريشه را كشف كنيم. دنياو آخرت دو چيز جدا از هم نيستند.نماز كه يك امر كاملا" ملكوتى وروحانى است‏بر روى زمين كه يك‏شئى مادى است انجام مى‏شود.

و دولت و حكومت وظيفه دارد كه اين ارتباط را كشف كرده و به آن سازمان دهد.«جوهر توحيد به‏اعتبار انديشه‏اى كه كار آمد است، مساوات و مسئوليت مشترك و آزادى است. دولت از لحاظ اسلام،كوششى است‏براى آنكه اين اصول مثالى به صورت نيروهاى زمانى و مكانى درآيد و در يك سازمان معين‏بشرى متحقق شود. تنها به اين معنى است كه حكومت در اسلام حكومت الهى است... آنچه تنها مادى‏است، تا ريشه آن در روحانى كشف نشده باشد حقيقت و جوهرى ندارد. سراسر اين جهان پهناور ماده،ميدانى براى تجلى و تظاهر روح است.

همه چيز مقدس است چنانكه پيغمبر اسلام(ص) فرمود: سراسر زمين يك مسجد است، دولت وحكومت، بنابر نظر اسلام كوششى است‏براى اينكه به آنچه روحانى است در يك سازمان بشرى جنبه‏فعليت داده شود. به اين اعتبار هر حكومت كه تنها بر پايه تسلط بنا شده باشد و هدف آن تحقق بخشيدن‏به اصولى عالى مثالى باشد حكومت الهى است.»

مرحوم اقبال در جواب آنانكه مى‏گويند، شرط اساسى در مشروعيت‏حكومت مقبوليت اجتماعى آن‏است و اسلام حكومت‏خاصى را پيشنهاد نمى‏كند بلكه حكومتهاى مقبول را امضاء مى‏كند; مى‏گويد.برخلاف آنچه شما مى‏گوييد اسلام هيچ حكومتى را قبول نمى‏كند مگر آنچه را كه خود ترسيم مى‏نمايد.وى اول ضرورت يك كشور و حكومت استوار و محكم را بيان كرده و مى‏گويد:

كشور محكم اساسى بايدت ديده مردم شناسى بايدت

سپس خصوصيات چنين حكومتى را كه در سيره سياسى پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله - نهفته‏است‏بيان كرده و مى‏گويد: حكمت نبوى هيچ حكومت را نمى‏پذيرد مگر آنكه براساس توحيد بنا شده‏باشد. غيرت اسلامى و انقلاب پيامبر و پيروان وى حكم غير برنتابد.

تا نبوت حكم حق جارى كند پشت پا بر حكم سلطان مى‏زند در نگاهش قصر سلطان كهنه دير غيرت او برنتابد حكم غير پخته سازد صحبتش هر خام را تازه غوغائى دهد ايام را درس او الله بس، باقى هوس تا نيفتد مرد حق در بند كس از نم او آتش اندر شاخ تاك در كف خاك از دم او جان پاك معنى جبريل و قرآن است او فطرة الله را نگهبان است او حكمتش برتر ز عقل ذوفنون از ضميرش امتى آيد برون حكمرانى بى نياز از تخت و تاج بى كلاه و بى سپاه و بى خراج از نگاهش فرودين خيزد ز دى درد هر خم تلخ‏تر گردد ز مى اندر آه صبحگاه او حيات تازه از صبح نمودش كائنات بحر و براز زور طوفانش خراب در نگاه او پيام انقلاب درس لا خوف عليهم مى‏دهد تا دلى در سينه آدم نهد عزم و تسليم و رضا آمرزدش در جهان مثل چراغ افروزدش من نمى‏دانم چه افسون مى‏كند روح را در تن دگرگون مى‏كند صبحت او هر خزف را در كند حكمت او هر تهى را پر كند بنده درمانده را گويد كه خيز هر كهن معبود را كن ريزريز مرد حق! افسون اين دير كهن از دو حرف ربى الاعلى شكن

از نظر اقبال نه تنها حكومت اسلامى بلكه يك حكومت مقتدر از ضروريات جامعه اسلامى است‏بلكه‏به طوريكه هميشه در جهان حرف اول را زده و سيف روزگار را به دست گرفته باشد. همه اينها نه براى‏جهانگشائى و هوس‏رانى بلكه براى شخمرانى دلهاى تار و كشت‏بذر دين و دلدار در سينه‏هاست. در بيان‏اقبال حكومت از باب تبليغ دين و احقاق حق واجب مى‏شود.

براى اعتلاى بانگ تكبير و ادامه راه انبياء و اوليا راهى جز بسيج ملت و به دست آوردن قوت نيست.

اهل حق را زندگى از قوت است قوت هر ملت از جمعيت است

از اينرو اقبال به فرازهايى از تاريخ امت اسلامى كه در اوج قدرت بودند افسوس خورده و مى‏گويد.

ياد ايامى كه سيف روزگار با توانا دستى ما بود يار تخم دين در كشت دلها كاشتيم پرده از رخسار حق برداشتيم ناخن ما عقده دنيا گشاد بخت اين خاك از سجود ما گشاد زخم حق باده گلگون زديم بر كهن ميخانه‏ها شبخون زديم اى مه ديزيته در ميناى تو شيشه آب از گرمى صهباى تو از غرور و نخوت و كبر و منى طعنه برنادارى ما مى‏زنى جام ماهم زيب محفل بوده است سينه ما صاحب دل بوده است عصر نو از جلوه‏ها آراسته از غبار پاى ما برخاسته كشت‏حق سيراب گشت از خون ما حق پرستان جهان ممنون ما عالم از ما صاحب تكبير شد از گل ما كعبه‏ها تعمير شد حرف اقراء حق به ما تعليم كرد رزق خويش از دست ما تقسيم كرد گر چه رفت از دست ما تاج و نگين ما گدايان را به چشم كم مبين اعتبار از لااله داريم ما هر دو عالم را نگه‏داريم ما در دل حق سر مكنونيم ما وارث موسى و هارونيم ما مهر ومه روشن ز تاب ما هنوز برقها دارد سحاب ما هنوز ذات ما آئينه ذات حق است هستى مسلم ز آيات حق است

با اين همه شاهد از كلام اقبال كه بخشى از تمام حرفهاى وى در اين خصوص است، تعجب مى‏كنم ازبعضى افراديكه ادعاى اقبال شناسى دارند و در موضوعات مختلف به اشعار و كلمات وى استناد مى‏كنندحتى اقبال را از احياءگران عصر حاضر دانسته‏اند ولى خودشان بر خلاف اقبال حرف زده و به جدائى دين‏از سياست و حكومت معتقد شده‏اند و حرفهاى غربيان را الگو و غرب را قبله آمال دانسته‏اند.

مختصات حاكم و حكومت اسلامى

حاكم از ديدگاه اقبال كسى است صفات قرآنى داشته باشد. يعنى افكار و اخلاق او مهلم از قرآن كريم‏بود و صفاتش در كتاب الهى بيان شده باشد. وى در معرفى حاكم اسلامى و اطاعت وى به آيه زير استنادمى‏كند كه مى‏فرمايد:

يا ايها الذين آمنو اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم اى كسانيكه ايمان آورده‏ايد اطاعت كنيد از خدا و رسول خدا و آنكه اولى الامر از خودتان است.

فاش گويم با تو اى والا مقام باج را جز با دو كس دادن حرام يا اولى الامرى كه منكم شان اوست آيه حق حجت و برهان اوست يا جوانمردى چو صرصر تند خيز شهر گير و خويش باز اندر ستيز روز كين كشور گشا از قاهرى روز صلح از شيوه‏هاى دلبرى مى‏توان ايران و هندوستان خريد پادشاهى را ز كس نتوان خريد جام جم را اى جوان با هنر كس نگيرد از دكان شيشه‏گر ور بگيرد مال او جز شيشه نيست شيشه را غير از شكستن پيشه نيست

اقبال مى‏گويد يا بايد پيامبر و ولى پيامبر را به رهبرى برگزيد يا كسى كه صلاحيت دينى داشته باشد وبه صفات مردان خدا متصف باشد. از جمله آن صفات شجاع و بى‏باك و دشمن‏ستيز و دانا بودن است. كه‏قرآن كريم در خصوص اين افراد فرموده است.

اشداء على الكفار رحماء بينهم بر دشمنان كافر سختگير و در ميان خود نرم و مهربان هستند.

يجاهدون فى سبيل الله و لايخافون لومة لائم در راه خدا جهاد مى‏كنند و از سرزنش هيچ سرزنش كننده‏اى باك ندارند.

ان الله اصلفاه عليكم وزاده يسطة فى العلم والجسم خداوند او جطالوت‏ج را بر شما برگزيده و در علم و قدرت جسمانى او افزوده است.

اقبال مى‏گويد رهبر جامعه نبايد ضعيف النفس و ترسو و سازش‏كار باشد در نتيجه در اثر كوچكترين‏فشار از سوى اجانب كشور را و خود را به اجانب بفروشد. مى‏گويد كشورها را مى‏شود خريد ولى رهبر لايق‏و قرآنى را نمى‏شود خريد. زيرا:

با يكى همچون هجوم لشكر است جان به چشم او زباد ارزانتر است لااله باشد صدف گوهر نماز قلب مسلم را حج اصغر نماز در كف مسلم مثال خنجر است قاتل فحشا و بغى و منكر است هر كه پيمان با هو الموجود بست گردنش از بند هر معبود رست

يكى از صفات ديگر حاكم از نظر وى «نور جان‏» داشتن است. مراد وى از نور جان، تعالى روحى وتكامل معنوى است. حاكم بايد خود ساخته و مؤمن باشد كه مردم از نور وجود او مستضى بشود كه على(عليه‏السلام) فرمود:

الا و ان لكل ماموم اماما يقتدمى به يستضئى بنور علمه

آگاه باشيد كه براى هر مامومى امامى است كه به او اقتدا كرده و از نور علمش روشن مى‏شود.

و در وصف خود مى‏فرمايد:

انما مثلى بينكم كمثل السراج فى الظلمة يستضئى به من ولجها يقينا

مثل من در ميان شما مانند چراغى در تاريكى است كه هر كس به اطراف آن در آيد در دام‏ظلمت‏برآيد.

اقبال نيز به پيروى از قرآن كريم و سيره نبوى و كلام علوى چنين مى‏گويد:

حاكمى بى نور جان خام است‏خام بى يد بيضا ملوكيت‏حرام حاكمى از ضعف محكومان قوى است بيخش از حرمان محرومان قوى است! تاج از باج است و از تسليم باج مرد اگر سنگ است مى‏گردد ز جاج فوج و زندان و سلاسل راهزنى است اوست‏حاكم كز چنين سامان غنى است

حاكميت اسلام در بيان اقبال با ملوكيت غيراسلامى كه گاهى به سلطنت و گاهى به پادشاهى و رياست‏و... تعبير مى‏شود فرق مى‏كند. پادشاهى و ملوكيت‏يا (شيشه‏بازى) است و يا راضى كردن امت و يا جنگ وكشتار است. اما حاكميت اسلامى حكمت و حكومت آميخته به نور جان است.

اصل شاهى چيست اندر شرق و غرب يا رضاى امتان يا حرب و ضرب ملوكيت‏سراپا شيشه‏بازى است از او ايمن نه رومى نى حجازى است حضور تو غم ياران بگويم به اميدى كه وقت دل نوازى است

يكى ديگر از صفات حاكم اسلامى امانتدارى وى است. اقبال حكومت را امانت الهى و بنده مومن راامين خدا بر روى زمين مى‏داند. حاكم اسلامى نايب خداوند است و موظف به اطاعت و اجراء اوامرخداست. مراتب فرق مى‏كند و در حد عصمت، طورى و در حد مادون عصمت، طور ديگرى است. مرتبه‏اعلا و اشرف اين نيابت در وجود اقدس پيامبران و اولياء و مرتبه عالى و متوسط و دانى آن در وجودبندگان مؤمن است. شرط اساسى در همه مراحل ضبط نفس است كه هر كسى در حد توان بايد حاكم برنفس خويش باشد.

گر شتربانى جهانبانى كنى زيب سر تاج سليمانى كنى تا جهان باشد جهان آرا شوى تا جدار ملك لايبلى شوى نايب حق در جهان بودن خوش است بر عناصر حكمران بودن خوش است نايب حق همچو جان عالم است هستى او ظل اسم اعظم است از رموز جز و وكل آگه بود در جهان قايم به امر الله بود

اقبال بين حكومت و ملوكيت فرق نهاده و حكومت را نيابت الهى مى‏داند كه هدفش تعالى بخشيدن به‏زندگى انسانى و كشف جنبه‏هاى روحانى جهان ماده است اما ملوكيت تخريب و غارت جوامع انسانى براى‏تعمير زندگى طبقه‏اى خاص است. البته شعار ملوكيت تخريب و غارت نبوده بلكه با شعارهاى انسانى وعمران و آبادانى پيش مى‏آيد و به قول اقبال «شبى در آستين آفتاب‏» است.

از ملوكيت جهان تو خراب تيره شب در آستين آفتاب از ملوكيت‏خبرها مى‏دهد كور چشمان را نظرها مى‏دهد چيست تقدير ملوكيت‏شقاق محكمى جستن ز تدبير نفاق از بد آموزى زبون تقدير ملك باطل و آشفته‏تر تدبير ملك

اقبال در تمثيل ديگر ملوكيت را به زنبور عسل تشبيه كرده است كه كارش كشيدن شيره گلها و عسل‏ساختن از آن جهت فربه شدن عده‏اى خوشگذران و مرفه است. كار ملوكيت تن‏پرورى و دل‏مردگى است.همه‏اش جسم و گل است و از جان و دل خبرى نيست.

هم ملوكيت‏بدن را فربهى است سينه بى‏نور او از دل تهى است مثل زنبورى كه بر گل مى‏چرد برگ را بگذارد و شهدش برد شاخ و برگ و رنگ و بوى گل همان بر جمالش ناله بلبل همان

اقبال فرق حكومت‏با ملوكيت را در دو بيت‏شعر با اشاره به سه آيه از قرآن كريم چنين معرفى مى‏كند.

بنده مؤمن امين حق مالك است غير حق هر شى كه بينى هالك است رايت‏حق از ملوك آمد نگون قريه‏ها از دخل‏شان خوار و زبون

در مصرع اول اشاره به اين آيه دارد.

قل اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء

بگو كه پروردگار مالك هر ملكى است. و آنرا به هر كه بخواهد مى‏دهد و از هر كه بخواهد مى‏ستاند.عزيز مى‏كند هر كه را بخواهد و ذليل مى‏كند هر كه را بخواهد.

در مصرع دوم آيه زير مراد است.

لا اله الا هو كل شئى هالك الا وجهه

جز او خدائى نيست، و هر چيزى جز او هلاك شدنى است.

مصرع چهارم ترجمه آيه زير است كه:

ان الملوك اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذلة و كذالك يفعلون يقينا ملوك و سلاطين

وقتى به قريه‏اى وارد شوند در آنجا فساد كرده و عزيزان آنجا را ذليل مى‏كنند.چنين است كار آنها.

بدين دليل است كه پيامبران هميشه با ملوك مجاهده مى‏كردند كه:

در افتد با ملوكيت كليمى فقيرى بى كلاهى بى گليمى گهى باشد كه بازيهاى تقدير بگيرد كار صرصر از نسيمى

برخلاف ملوكيت; حكومت اسلامى و حاكمان واقعى مسلمان كه به قول اقبال «در دنيا بودند و از دنيا نبودند»،گوى سبقت در خيرات از همه ربودند و سلطنت را از جهانخوارى به جانبازى و جهانسازى مبدل ساختند.

سلطنت نقد دل و دين ز كف انداختن است به يكى دا وجهان بردن و جان باختن است سرورى در دين ما خدمتگرى است عدل فاروقى و فقر حيدرى است آ مسلمانان كه ميرى كرده‏اند در شهنشاهى فقيرى كرده‏اند در امارت فقر را افزوده‏اند مثل سلمان در مدائن بوده‏اند حكمرانى بود و سامانى نداشت دست او جز تيغ و قرآنى نداشت

اقبال به مردمانى كه زرق و برق دنيا چشم ظاهرشان را خيره و نفس را بر جان چيره كرده است نهيب‏مى‏زند كه به جاى غرق شدن در اين امور فانى، دنبال يك حقجوئى زنده دل بگردند تا اسير باطل نگردند.زمام امور خويش را به او سپرند و از غير او ببرند و آب از كوزه كفار نخورند.

اقبال براى حكومت و حاكم اسلامى مختصات ديگرى نيز ذكر مى‏كند كه هر كدام نقش خاصى دراستحكام و دوام حكومت دارند. آن خصوصيات عبارتند از:

1- تشكيل يك حكومت و كشور قوى بر پايه‏هاى محكم و استوار.

2- شناخت مردم جامعه اعم از دوست‏يا دشمن.

3- خدمت‏خالصانه به خلق خدا.

4- اجراى عدالت اسلامى و ترويج آن.

5- بى‏نيازى از زخارف دنيا و دست نيالودن به آن.

6- خلوت‏گزينى و خودسازى جهت استغناى روح.

7- شهنشاهى در عين فقر دينى. كه فر اردشيرى را با روان بوذرى در هم آميزد.

8- از صدق علوى و عشق نبوى لحظه‏اى به دور نباشد.

كشور محكم اساسى بايدت ديده مردم‏شناسى بايدت اى بسا آدم كه ابليسى كند اى بسا شيطان كه ادريسى كند رنگ از نيرنگ و بود او نمود اندرون او چو داغ لاله دود پاكباز و كعبتين او دغل ريمن و عذر و نفاق اندر بغل در نگر اى خسرو صاحب نظر نيست هر سنگى كه مى‏تابد گهر مرشد رومى حكيم پاك‏زاد سر مرگ و زندگى بر ما گشود هر هلاك امت پيشين كه بود زانكه بر جندل گمان بردند نمود سرورى در دين ما خدمت‏گرى است عدل فاروقى و فقر حيدرى است در هجوم كارهاى ملك و دين با دل خود يك نفس خلوت گزين هر كه يكدم در كمين خود نشست هيچ نخجير از كند او نجست در قباى خسروى درويش زى ديده بيدار و خدا انديش زى قايد ملت‏شهنشاه مراد تيغ او را برق و تندر خانه‏زاد هم فقيرى هم شه گردون فرى اردشيرى با روان بوذرى غرق بودش در زره بالا و دوش در ميان سينه دل موئينه پوش آن مسلمانان كه ميرى كرده‏اند در شهنشاهى فقيرى كرده‏اند در امارت فقر را افزوده‏اند مثل سلمان در مدائن بوده‏اند حكمرانى بود و سامانى نداشت دست او جز تيغ و قرآنى نداشت هر كه عشق مصطفى سامان اوست بحر و بر در گوشه دامان اوست سوز صديق و على از حق طلب ذره‏اى عشق نبى از حق طلب زانكه ملت را حيات از عشق اوست برگ و ساز كائنات از عشق اوست جلوه بى پرده او وانمود جوهر پنهان كه بود اندر وجود روح را جز عشق او آرام نيست عشق او روزيست كوراشام نيست خيز و اندر گردش آور جام عشق در مهستان تازه‏كن پيغام عشق

حكومت و جمهوريت

باطن جمهوريت، به معنى بيعت افراد يك جامعه به شخصى و يا گروهى كه از شرائط حكومت نيزهست مقبول اقبال است اما آنچه كه در غرب جريان دارد كه جز جنگ و نيرنگ هدفى ندارد همان‏ملوكيت‏سابق است كه فعلا به نام جمهوريت‏به ادامه همان راه مشغول است.

متاع معنى بيگانه از دون فطرتان جوئى ز موران شوخى طبع سليمانى نمى‏آيد گريز از طرز جمهورى غلام پخته‏كارى شو كه از مغز دو صد خر فكر انسانى نمى‏آيد

تشبيه جمهورى خواهان غربى به خر در كلام اقبال از اين جهت است كه اينان يا در جمهوريت هدف‏انسانى ندارد يا عمدتا مى‏خواهند از جمهوريت وسيله‏اى براى غارت مردم بسازند و در غير اين صورت‏حداكثر رسالت جمهوريت را در تامين «خور و خواب و شهوت‏» براى همگان خلاصه مى‏كنند كه نهايت اين‏فكر بدايت زندگى حيوانى است.

اقبال مى‏گويد جمهوريت اگر تاكنون بارى بر بار مردم اضافه نكرده باشد چيزى از آن نكاسته است.بهترين راه نجات مردم اين است كه دنبال امام آگاه و رها از بند جهات دنيوى بروند و دست در دامنش‏زنند و گوش به فرمانش نهند. امام عالم بين و عالم ساز كه در انسانيت تمام باشد.

كسى كو ديد عالم را امام است من و تو ناتماميم او تمام است اگر او را نيابى در طلب‏خيز اگر يابى به دامانش در آويز به كار ملك و دين او مرد راهى است كه ما كوريم و او صاحب نگاهى است مثال آفتاب صبحگاهى دمد از هر بن مويش نگاهى فرنگ آئين جمهورى نهادست رسن از گردن ديوى گشادست نوا بى زخمه و سازى ندارد ابى طياره پروازى ندارد زباغش كشت ويرانى نكوتر ز شهر او بيابانى نكوتر چو رهزن كاروانى در تك و تار شكمها بهر نانى در تك و تاز روان خوابيد و تن بيدار گرديد هنر با دين و دانش خوار گرديد خرد جز كافرى كافرگرى نيست فن افرنگ جز مردم درى نيست گروهى را گروهى در كمين است خدايش يار اگر كارش چنين است زمن ده اهل مغرب را پيامى كه جمهور است تيغ بى نيامى چه شمشيرى كه جانها مى‏ستاند تميز مسلم و كافر نداند نماند در غلاف خود زمانى برد جان خود و جان جهانى مى‏كند بند غلامان سخت‏تر حريت مى‏خواند او را بى‏بصر گرمى هنگامه جمهور ديد پرده بر روى ملوكيت كشيد سلطنت را جامع اقوام گفت كار خود را پخته كرد و خام گفت در فضايش بال و پر نتوان گشود با كليدش هيچ در نتوان گشود گفت‏با مرغ قفس اى دردمند آشيان در خانه صياد بند هر كه سازد آشيان در دشت و مرغ او نباشد ايمن از شاهين و چرغ حريت‏خواهى به پيچاكش ميفت تشنه ميرو برونم تاكش ميفت الحذر از گرمى گفتار او الحذر از حرف پهلودار او چشم‏ها از سرمه‏اش بى‏نورتر بنده مجبور از و مجبورتر از شراب ساتگينش الحذر از قمار بدنشينش الحذر ازخودى غافل نه گردد مرد حر حفظ خود كن حب افيونش مخور

جمهوريت غربى با شعار آزادى و رفاه و امنيت ظاهر مى‏شود ولى اسارت و قتل و غارت به ارمغان‏مى‏آورد. يعنى همان ملوكيت است‏با نقاب جمهوريت. امروزه ما شاهد صداقت گفتار جناب اقبال هستيم‏كه چگونه دولتهاى غربى خصوصا آمريكا با شعار حقوق بشر به كشورهاى ضعيف جهان سوم يورش مى‏برندو پوست مردم را مى‏درند و اموالشان را مى‏برند و اسمش را دفاع از آزادى و حقوق بشر مى‏نهند.

قحط و طاعون تابع شمشير او عالمى ويرانه از تعمير او خلق در فرياد ازناد اريش از تهيدستى ضعف آزاريش سطوتش اهل جهان را دشمن است نوع انسان كاروان او زهزن است از خيال خود فريب و فكر خام مى‏كند تاراج را تسخير نام عسكر شاهى و افواج غنيم هر دو از شمشير جوع او دو نيم آتش جان گدا جوع گداست جوع سلطان ملك و ملت را فناست هر كه خنجر بهر غير اله كشيد تيغ او در سينه او آرميد

اقبال نه تنها به جمهوريت غربى بدبين است‏به سازمان ملل هم كه محصول جمهوريت غربى است‏بدبين بود، و آنان را كفن دزدانى مى‏داند كه «بهر تقسيم قبور انجمنى ساخته‏اند».

برفتد تا روش رزم درين بزم كهن دردمندان جهان طرح نو انداخته‏اند من از ين بيش ندانم كه كفن دزدى چند بهر تقسيم قبور انجمنى ساخته‏اند

مردم دنيا بارها آزموده‏اند كه سازمان ملل تاكنون جز برآوردن حاجات چند دولت استعمارى كارى‏نكرده و هرگاه برخلاف ميل آنها قدمى برداشته است‏با حق «وتو» كه مخصوص آن چند كشور مى‏باشدروبرو گرديده است. آمريكا به هر كشورى كه بخواهد حمله مى‏كند، هواپيماى مسافربرى را سرنگون‏مى‏سازد، تروريستهاى داخلى كشورهاى انقلابى را در خود جاى داده و حمايت مى‏كند و... سازمان ملل نيزشاهد همه اين امور است ولى از قدرت عمل عليه آمريكا دور است و از ديدن حقيقت كور.

توصيه اقبال به جوامع اسلامى اين است كه نبايد به برنامه‏هاى سازمان ملل اميدوار بود بلكه تنها راه‏نجات ملل مسلمان تكيه بر نيروى ايمان و زندگى براساس دستورات دينى خود است. در آئين اسلامى يك‏لحظه زندگى شجاعانه بهتر از صد سال زندگى ذليلانه است.

زندگى را چيست رسم و دين و كيش يك دم شيرى به از صد سال ميش زندگى محكم ز تسليم و رضاست موت نيرنج و طلسم و سيمياست

حيات اسلامى در نظر اقبال در پيروى سيره على(ع) است كه با پنجه حيدرى، قلعه خيبر گشايند.

مى‏شناسى معنى كرار چيست؟ اين مقامى از مقامات على است امتان را در جهان بى‏ثبات نيست ممكن جز بكرارى حيات

مسلمان بايد آيات «لاتخف‏» را مدام ورد زبان كنند و آنچه خواهند همان كنند. حيات حميده در خيمه‏ايمان لميده است آنكه اين نديده گلى از باغ آن نچيده است.

قوت‏ايمان حيات افزايدت ورد لاخوف عليهم بايدت چون كليمى سوى فرعون رود قلب‏اوازلاتخف محكم شود بيم غيرالله عمل را دشمن‏است كاروان زندگى را رهزن است عزم محكم ممكنات انديش ازو همت عالى تامل كيش ازو دشمنت ترسان اگر بيند تو را از خيابانت چو گل چيند تو را ضرب تيغ او قوى‏تر مى‏فتد هم نگاهش مثل خنجر مى‏فتد بيم‏چون بند است اندر پاى ما ورنه صد سيل است در درياى ما بر نمى‏آيد اگر آهنگ تو نرم از بيم است تار چنگ تو گوشتابش ده كه گردد نغمه‏خيز بر فلك از ناله آرد رستخيز زانكه از همت نباشد استوار مى‏شود خوشنود با ناسازگار هر كه رمز مصطفى فهميده است شرك را در خوف مضمر ديده‏است