مباحثى در انديشه سياسى غرب

حاكميت مطلقه فردى و گروهى

اقتدار قانونى و مشروع به دو حوزه قانون گذارى و اجرايى تقسيم مى‏شود

الف: حوزه قدرت قانونى براى قانون گذارى.

ب : حوزه قانونى براى تصدى اجراى قانون و استفاده از ابزارقدرت براى اعمال قوانين.

در پادشاهى استبدادى يا مطلقه تمامى قدرت و اختيارات‏دولت در شخص پادشاه متمركز است. لويى چهاردهم مدعى بود دولت منم و قانونهاى‏دولت در سينه من است. هابز معتقد بود كه گرچه پادشاه بر اساس قرارداد مردم به سر كارمى‏آيد ولى پس از آن از قدرت حاكميت مطلق برخوردار است و قادر به انجام هر كارى‏خواهد بود.... ). از منظر انديشه دينى چنين قدرت مطلقه‏اى براى هيچكس وجود ندارد. هرقدرت بشرى موظف است به قانون الهى گردن نهد و تنها در محدوده آن عمل كند. پس‏اقتدار تمامى حكومت‏ها اقتدارى مشروط و نه مطلق است.

ارسطو حكومتها را به دو دسته بهنجار و صالح و نابهنجار و فاسد تقسيم مى‏كرد.وى حكومت تيرانى كه حكومت يك فرد بدون تعهد و پايبندى به‏مصالح عمومى و صرفا بر اساس منافع شخصى است را بدترين نوع حكومت فاسد مى‏داند. در نظر ارسطو بهترين‏حكومت بهنجار فرمانروايى يك فرد با تعهد نسبت به منافع و مصالح مردم است كه درچهارچوب قواعدى كه خير عمومى در آن است حكومت كند. در مرتبه بعد اريستوكراسى كه حكومت نخبگان بر اساس مصالح عمومى است قرار دارد. ارسطو دموكراسى را فرمانروايى تهيدستان بى‏هنر مى‏داند كه در اصطلاح امروز به آن موبوكراسى‏ يعنى غوغا سالارى گفته مى‏شود. (1) بسيارى از متفكران سياسى يونان اريستوكراسى راحكومت بهترين شهروندان تعريف كرده‏اند.حكومتى كه صلاح عموم را در نظر دارد يعنى‏حكومت كسانى كه بيشترين توانايى را براى اعمال شايسته و خردمندانه حاكميت دارند.مونتسكيو مى‏گويد ميانه روى مبتنى بر فضيلت روح اريستو كراسى است و عيبهاى‏ پادشاهى استبدادى را ندارد و از حكمرانى عوام كه در دموكراسى وجود دارد هم آزاداست. در اريستوكراسى ، گروه حاكمان را مردم انتخاب مى‏كنند. (2) در نظرفيلسوفان يونان يكى از انواع حكومت‏هاى فاسد اُليگارشى است يعنى حكومت عده‏اى ازتوانگران براى تأمين منافع شخصى يا طبقاتى خود و يا حكومت عده‏اى براى منافع‏ثروتمندان و توانگران.

دموكراسي

دموكراسى واژه‏اى يونانى است به معناى قدرت مردم. بر خلاف‏برخى تصورات دموكراسى از زمانهاى دور در جامعه بشرى رايج بوده است ولى مشاركت‏فعال عمومى همه اقشار و گروهها بيشتر در دوران اخير تحقق يافته است. زيرا در دورانهاى‏گذشته بردگان و طبقات پائين و برخى گروههاى ديگر اجتماعى از شركت در قدرت بيرون‏بوده‏اند. در مورد تعريف دموكراسى اتفاق نظرى وجود ندارد و به گفته برخى دموكراسى‏ در هيچ دو كشورى يكسان نيست. دموكراسى حكومتى است كه در آن مردم يا اكثريت ،دارنده قدرت نهايى تصميم‏گيرى درباره مسائل مهم سياست عمومى مى‏باشند و هدفش‏ تأمين حداكثر نظم و رفاه و تأمينات براى همه‏مردم است پس دموكراسى هم شكلى از حكومت است و هم هدف زندگى (3).

اصول ومبانى دموكراسى عبارتند از

قانون اساسى مكتوب. 1-

2- هوادارى از حكومت قانون.

3-حمايت از آزاديهاى شخصى.

4-ساختار دموكراتيك حكومت كه تضمين كننده مشاركت اكثريت بزرگ جامعه‏است.(4)

نفى تبعيضات ميان انسانها، توزيع متناسب ثروت ،از ميان رفتن تفاوتهاى زياد، وجودحقوق سياسى و آزاديهاى سياسى و مدنى از مختصات ديگر دموكراسى دانسته شده‏است. پيروى از عقل و منطق و اخلاق و برابرى انسانها و پيشرفت مادى و معنوى را هم از مبانى دموكراسى و جامعه دموكراتيك برشمرده‏اند.

فيلسوفان سياسى در كنار ذكر ارزشهاى دموكراسى نقاط ضعفيهم براي آن بر شمرده‏اند. ارسطو مى‏گفت در دموكراسى ممكن است خردمندان در اقليت و انزوا قرارگيرند و ابلهان كارها را پيش برند. نمايندگان منتخب مردم بى‏صلاحيت و بى‏تجربه‏اند ومهارت و فراست عملى ندارند.

 

واقعيت هاى دموكراسى

از ديد انديشمندان سياسى يك مشكل بزرگ در دموكراسى‏هاى امروزى آن است كه رأى كالايى قابل فروش شده است آشكارا عده‏اى‏ثروتمند و سرمايه دار بزرگ آنها را مى‏خرند مطبوعات و تريبونها را در خدمت مى‏گيرند وسياست‏هاى مورد نظر خود را حاكم مى‏كنند و در نهايت حكومت‏ها را در اختيارمى‏گيرند. احزاب سياسى كه مهمترين نقش را در دموكراسى‏هاى امروز دارند با پول‏سرمايه داران بزرگ و و تراست‏ها و كارتل‏هاى عظيم اقتصادى فعاليت مى‏كنند. اغلب‏سياستمدارانى كه از طريق دموكراسى به قدرت مى‏رسند ابزار دست ثروتمندان‏اند. (5) يكى ديگر از انتقادات بر دموكراسى‏هاى رايج امروز آنست كه قدرت‏اصلى در اختيار چند مقام عاليرتبه حزبى قرار دارد . ميشلز از پيشگامان جامعه‏شناسى‏جمله قانون آهنين اليگارشى را در مورد سياست داخلى حزب سوسيال دموكرات آلمان به‏كار برده است او مى‏گويد همه گروههاى سازمان يافته غير دموكراتيك هستند .زيرا تنها كسانى كه بر سازمان تسلط دارند حكومت مى‏كنند و در چنين شرايطى سخن از حكومت‏اكثريت بيهوده است. مبارزات انتخاباتى نيز در دموكراسى مورد انتقاد قرار گرفته است زيرا اغلب‏مزورانه و فريبكارانه است. واقعيات مبالغه و يا اغلب تحريف مى‏شوند. انتخاب كنندگان‏بندرت تصوير درستى از برنامه احزاب دارند. در واقع عوام فريبان زيرك با كلامى زيبا وپرطنين اما اغلب بى‏معنى و واهى مردم را اغفال مى‏كنند. يكى از ويژگى‏هاى منفى‏دموكراسى آثار زيانبار آن بر اخلاق رهبران و توده‏ها توصيف شده است. مبارزات پرتزوير وبهتنان‏آميزى كه احزاب سياسى راه مى‏اندازند مسائل عمومى را مبتذل و فساد را زياد ورهبران را از اصول اخلاقى دور مى‏كند. احزاب سياسى به عقيده "بريس" پوچى و رياكارى‏را تشويق مى‏كنند و معيارهاى اخلاقى را از بين مى‏برند. او كه بررسى جامعى از كاركردهاى‏جهان به عمل آورده است برخى كمبودهاى عمده دموكراسى را چنين خلاصه كرده است

1- قدرت پول.

2- تبديل سياست به يك حرفه سودآور.

قدرت بيش از حد سازمان حزب. 3-

4- سازش نمايندگان مجلس با مقامات سياسى در تصويب قوانين.

 

دموكراسى و ديكتاتورى اكثريت

سنت انديشه ليبرالى هميشه دولت را شرى ناگزير دانسته است و بزرگترين واهمه‏را از قدرتى كه در دست دولت قرار مى‏گرفته داشته است. حتى هنگامى كه با انتقال‏حكومت از فرد به مردم و جايگزين كردن دموكراسى به جاى قدرتهاى فردى خواست تا دمى آسوده بياسايد و شمشير دموكليوس را بر فراز اين دولت آرمانى احساس نكند باز ناگهان سراسيمه وهراسناك قدرت جباريت اكثريت را در برابر خود ديده و متوجه شد كه قدرت را از فرد گرفته و به اكثريت داده است.

جان استوارت ميل از خود كامگى اكثريت و استبداد آن با هراس و دلواپسى سخن گفته است. بنژامين‏كنستان هم مى‏گويد براى انسانى كه تحت ستم قرار مى‏گيرد چه فرق مى‏كند اين ستم از ناحيه‏حكومتى مردمى باشد يا از سوى يك پادشاه از طريق قانونهاى سركوبگر. دموكراسى‏مى‏تواند حكومت اقليت متنفذ (اليگارشى) را در هم بشكند و از فرد يا افراد ممتاز خلع يدكند اما با همان بيرحمى فرمانروايان پيشين قادر است فرد را نيز سركوب كند. كنستان‏مى‏پرسد چرا حاكميت همگانى نتواند بر يكى از اعضاى خود يعنى به يكى از افراد ستم روا دارد. روشن است كه در حكومت اكثريت اميد چندانى به آزادى‏نمى‏توان داشت. دموكراسى فى نفسه هم از نظر منطقى تعهدى بر آزادى ندارد و هم از نظرتاريخى بارها از حمايت از آزادى دريغ ورزيده‏است.

به زعم كنستان، ميل و توكويل هيچ‏جامعه‏اى را نمى‏توان آزاد خواند مگر آنكه نخست در آن قدرت مطلق وجود نداشته باشدبلكه حقوق مطلق وجود داشته باشد.و دوم آنكه مرزهاى غير قراردادى وجود داشته باشدكه مردم در چهارچوب آنها از تعرض مصون باشند. (16)

مى‏بينيم كه واهمه از نقض حقوق آحاد مردم خواه اكثريت و خواه اقليت از سوى‏قدرت حاكم كه ممكن است پادشاه يا خاندان و طبقه حاكم و يا اكثريت پيروز در دولت‏دموكراتيك باشد هيچگاه انديشمندان ليبرال را رها نكرده است.

تنها چاره‏اى كه اين انديشمندان انديشيده‏اند تعيين حد و مرزهايى براى حقوق و آزاديهاى مردم است كه هيچ قدرت و دولتى در هيچ شرايطى نتواند آنرا نقض كند قواعدى كه با حكم يك دادگاه دولتى و يا دستور هيئت حاكمه ملغا نمى شود . اما اينكه چطور مى توان حد و مرزى را ايجاد كرد كه حتى حاكميت متكى به اكثريت هم نتواند با پشتوانه‏اكثريت و رأى توده مردم آنرا جابجا كند پرسشى بى پاسخ است. پاسخ به اين سؤال كه چگونه مى توان با اتكا به راى و خواست مردم حد و مرزهايى را تعيين كرد كه خودشان هم نتوانند تغيير دهند بشدت مشكل است.

پيروان سنت ليبرالى كه اساس تفكرخود را بر نفى معيارهاى مطلق اخلاقى‏گذارده‏اند و نفوذ هر مرجع ما فوق انسانى را براى تعيين مرزها و قواعد قانونى درجامعه مطلقاً مردود دانسته‏اند در برابر اين سؤال چاره‏اى جز پناه بردن به دامان نيرويى كه‏تمام توان خود را براى گريز از آن بكار گرفته‏ بودند ندارند و بناچار اعتراف مى كنند كه اعتبار آن خط ومرزها ناشى از مقبوليت و اعتبار مطلق و تغييرناپذير اخلاقى شان است.

آزادى يك جامعه به قدرت و استحكام اين حد و مرزها بستگى دارد. مرزهايى كه در بلند مدت مورد قبول همگان قرارگرفته و رعايت آنها با معناى انسان‏عادى عجين شده باشند و مى توانند اعمال ناروا و غير انسانى را مشخص كنند.

مى‏بينيم كه مقبوليت همگانى حد و مرزها در دراز مدت و عجين شدن آنها با معناى انسان عادى، با همه ابهام و تزلزل خود، مأموريت دارند تا بزرگترين و مهمترين و تعيين‏كننده‏ترين اصل دموكراسى و بلكه جامعه ليبرال‏را تعيين كنند. آيا آن همه‏نگرانى از جباريت دموكراسى كه در كلمات اين سردمداران گرايش ليبرالى موج مى‏زند بااين گونه فرافكنى يعني محول كردن به اينكه در درازمدت مورد قبول همگان باشد بر طرف مى‏شود؟.

در صورتيكه‏اكثريت تحت تأثير جريان قوى تبليغاتى صاحبان قدرت‏هاى اقتصادى و سياسى هجومى‏ ويرانگر را به حد و مرزهاى حقوق و آزادى اقليت‏ها و ملتهاى ديگر آغاز كنند و بتوانند آنرا دردوره‏اى نه چندان كوتاه تداوم بخشند آيا مى‏توان باور كرد كه آن حقوق و آزاديها به دليل مقبوليت همگانى ديگر وجود نخواهند داشت و هر گونه تعدى به حقوق آنها روا خواهد بود ؟آيا همين مسئله عامل هجوم ويرانگر غربيان به كشورهاى آسيائى و افريقائى و امريكاى لاتين كه به غارت همه متابع ملى و استثمار غير انسانى آنها در طول بيش از دو قرن نبود . اين نكته هنگامى روشن مى شود كه همراهى فيلسوفان و متفكران غربى با اين پديده شوم كه در سايه سلاحهاى جديد و نيروى باروت ايجاد شده بود را با شگفتى تمام مشاهده مي كنيم و مي بينيم كه چگونه برده گيرى ميليونها انسان سياه پوست در قرن 18 و 19 ميلادى در فجيع ترين شكل با اين استدلال كه آنها آفريده شده اند تا بردگان ما باشند را توجيه مى كردند . پس اين سئوال بسيار تعيين كننده است كه اگر وجود مرزهايى كه هيچ قدرت مردمى يا غير مردمى نتواند آن را جابجا كند از اصول اساسى دموكراسى است آيا راهى براى جلوگيرى از فرو ريختن اين اصول وجود دارد؟ در اين صورت چه نيرويى مى‏تواند در برابر اينگونه هجوم‏ها مقاومت كند بخصوص هنگامى كه اقليت از قدرت سياسى و تبليغاتى موثرى برخوردار نباشد.

حقيقت اينستكه در هم شكسته شدن تمام‏معيارها و ارزش‏هاى مطلق اخلاقى و دينى از سوى انديشمندان ليبرال آنها را در پشت‏ديوارى شيشه قرار داده است كه هر لحظه مى‏تواند با هجوم و فشارى سازمان يافته باپشتوانه جباريت و ديكتاتورى اكثريت در هم فرو ريزد. اكثريتى كه با امكانات تبليغاتى و اقتصادى گروهى صاحب قدرت بوجود آمده است.

خلاصه آنكه انديشه سياسى ليبرالى با خارج كردن قدرت از دست فرد تهديد ديكتاتورى آنان را از ميان برده است ولى نتوانسته آزادى و حقوق تضمين شده رابراى فرد انسانى تحقق بخشد.

دموكراسى و اخلاق:

نويسنده كتاب نظريه‏هاى جديد در علوم سياسى (6) در تحليل مبانى و بنيادهاى‏فكرى و فلسفى دموكراسى مى‏گويد از نظر اخلاقى و دموكراسى بر اصل نسبيت استواراست. يعنى هيچگونه معيار مطلقى براى تعيين ارزش‏ها در كار نيست. نتيجه اين نگرش،انكار عينيت هر گونه حقيقت اخلاقى است. زيرا با اعتقاد به مفاهيم اخلاقى مطلق، اصل‏ درستىِ نظر اكثريت مردم كه ممكن است بر خلاف اصول اخلاقى باشد مقبول نخواهدبود. وى اضافه مى‏كند مظهر فلسفى دموكراسى مكتب پراگماتيزم است كه مى‏گويد عنصراصلى تشكيل دهنده حقيقت فايده است. اين مكتب هيچ معيار اخلاقى و مطلقى را براى‏جامعه دموكراتيك نمى‏پذيرد .از اينرو مطلق گرايى و تقديس اصول اخلاقى دشمن اصلى‏دموكراسى است. (7) در دموكراسى با تغيير افكار عمومى حقايق و اخلاقيات هم دگرگون‏مى‏شوند.

 

دولت ليبرال، ويژگيها و محدوديت‏ها:

دموكراسى غربى و ليبراليزم رابطه‏اى ديرينه و پيچيده دارند. ليبراليزم ناظر به‏مفهوم ويژه‏اى از دولت است كه در آن دولت اختيارات و كاركردهاى محدودى دارد و دربرابر دولت مطلقه قرار دارد.

هنگامى كه صحبت از محدوديت قدرت دولت در دموكراسى مى‏كنيم دو جنبه متفاوت را بايدمورد توجه قرار دهيم:

الف - حدود اختيارات دولت

ب - حدود كاركردهاى دولت.

امروزه دولتى با اختيارات محدود را "دولت مبتنى بر حقوق" مى‏نامند كه در تقابل با دولت مطلقه يعنى دولت بر فراز قانون‏است . و به دولت با كاركردهاى‏محدود "دولت حداقل" مى گويند كه در برابر دولت حداكثر قراردارد. در ليبراليزم، دولتى با اين هر دو ويژگى مورد نظر است.

دولت مبتنى بر حقوق دولتى است كه قدرتش بر پايه معيارهايى كلى (قانون اساسى)تنظيم مى‏شود و در چهارچوب آن قوانين اعمال مى‏گردد.

در نظريه ليبرال علاوه بر معناى‏تبعيت قدرت دولتى از قوانين عمومى محدوديت‏هايى هم براى خود قوانين مورد توجه‏است و اين امر از به رسميت شناختن برخى حقوق اساسى سرچشمه مى‏گيرد كه به لحاظ قانونى و اصولى نقض ناشدنى است.

در دموكراسى مفهوم ‏برابرى حقوقى از انديشه برابرى همگان در مقابل قانون فراتر رفته و برخوردارى‏يكسان همگان از برخى حقوق اساسى كه همه شهروندان از هر طبقه اجتماعى جنس،دين، نژاد و غيره بايد از آن برخوردار باشند را در بر دارد. البته مجموعه اين حقوق اساسى درهر دوران و جامعه فرق دارد و نميتوان براى هميشه فهرستى ثابت از آن به دست آورد.

پيدايش دولت ليبرال همراه با فرايند فراخ شدن تدريجى قلمروى است كه در آن فرد ازدخالت دولت در امان است. دو قلمرو اصلى اين آزادى عبارتند از:

يك، آزادى در مسائل‏دينى و معنوى و ديگرى آزادى در زندگى اقتصادى و امور مادى. در بخش اول پيدايش‏دولت ليبرال به معناى سربرآوردن دولت‏هاى بى‏طرف نسبت به باورهاى دينى شهروندان‏است.(8)

 

آزادى فرد در دولت ليبرال

وظيفه دولت تنها حفظ نظم داخلى و خارجى است . از اين منظردولت ليبرال از ديدگاه پدرسالارانه‏اى كه وظيفه دولت را سرپرستى‏اتباع خود به سان سرپرستى پدر از فرزندان مى‏داند جدا مى‏شود. كانت حكومت پدرسالار را حكومتى مى‏داند كه مانند فرمانروايى پدر بر فرزندان بر اصل نيك خواهى نسبت‏به مردم استوار است. (9) ليبرال‏ها در نقد دولت خيرخواه مى‏گويند: دخالت بيشتر دولت به هم شكل شدن رفتار افراد جامعه و خفه‏شدن چند گونگى‏هاى طبيعى در منش و خلق و خوى آنان مى‏انجامد. براى تحقق چندگونگى در شخصيت انسان‏ها، رهايى فرد از زنجيرهاى سنت، رسوم و اقتدار دينى يا غيردينى و هر نوع الزامى لازم و ضرورى است.(10)

هنگامى كه بحث آزادى فرد در دولت ليبرال و دموكراتيك را به قلمرو اقتصادوارد كنيم با مسأله دشوارى روبرو مى‏شويم و آن واسطه ميان آزادى و برابرى است. درچنين معنايى آزادى و برابرى ارزش هايى ضد يكديگرند و تحقق كامل هر يك در گروچشم پوشيدن از ديگرى است. جامعه ليبرال با اقتصاد آزاد به ناچار جامعه‏اى است نابرابر. تنها برابرى در استفاده از حق آزادى با ليبراليزم سازگار است.(11) در برداشت ليبرال‏ها از انسان، تعارض و چند گونگى و وجود نابرابرى يك اصل‏است. در اين مفهوم غايت اصلى ليبرال‏ها تكامل شخصيت فرد است حتى اگر پيشرفت‏ثروتمندان و با استعدادها به بهاى عقب ماندن بى‏چيزان و بى‏استعدادها تمام مى‏شود .ولى‏در مقابل اين برداشت برابرى طلبان قرار دارند كه خواهان بهبود وضعيت كامل جامعه‏هستند حتى اگر اين امر محدوديت هايى را در قلمرو آزادى‏هاى فردى (اقتصادى) در پى‏آورد.

حق حاكميت مردم در دولت ليبرال

بهترين روش براى پاسدارى از حقوق اساسى فرد كه دولت ليبرال بر آن استواراست را مشاركت مستقيم و غير مستقيم بيشتر شهروندان در تدوين قوانين يعنى دموكراسى دانسته اند .اجراى دموكراسى و مشاركت مؤثر مردم از طريق انتخابات و آزادى رأى دادن هم بدون آزادى انديشه و مطبوعات و آزادى گردهمايى و تشكل كه ذاتى دولت ليبرال است معنى‏نخواهد داشت. به اين ترتيب آرمانهاى ليبرال و روشهاى دموكراتيك رفته رفته در هم‏تنيده شده‏اند.(12)

ولى در برابر اين نظر توكويل مى‏گويد: آرمان ليبرال يعنى استقلال فكرى و اخلاقى فرد باآرمان برابرى‏طلبى كه دموكراسى به دنبال آن است سازگار نيست. او مى گويد :"هرگز نبايد انتظار داشت‏كه با تكيه بر آراى خادمان، حكومتى ليبرال بدست آيد". در واقع توكويل و ميل برآنند كه‏دموكراسى خطر جباريت اكثريت و رفتن به سوى آرمان‏هاى برابرى طلبانه (توده‏هاى رأى‏دهنده)و خطر همپايه كردن و يكسان شمردن همه افراد و آحاد مردم را به دنبال مى‏آورد.

 

دولت ليبرال،غايت دولت و اصول اخلاقى

در مرورى به بحث دموكراسى دانستيم كه دموكراسى به عنوان يك شيوه و روش‏حكومت با هدف افزايش مشاركت مردم در حكومت و خارج كردن تصميم گيريها از اراده‏فرد و يا گروهى خاص بر اعتبار رأى اكثريت مردم به جاى رأى فرد و يا گروهى خاص تاكيدمى‏كند.

در برخورد با اين سؤال كه رأى اكثريت مردم به جاى شيوه‏هاى ديگر حكومت‏مانند اريستوكراسى كه اتكاء به رأى نخبگان داراى فضيلت و شايستگى حكومت است چه اصول و غايات و مقصدى را براى حركت خود به عنوان يك روش حكومتى بايد در نظر بگيرد وجامعه را بايد به چه سمت و سويى هدايت كند خود دموكراسى به اين سئوال پاسخى ارائه نمى‏كند. پاسخ اين سؤال را فلسفه ليبراليزم و دولت‏ليبرال ارائه مى‏كند كه مى‏گويد نمى‏توان براى جامعه انسانى هيچ هدف و مقصدى را ازپيش تعيين كرد. هر كجا كه افكار عمومى و خواست عمومى جامعه انتخاب كند همانجامقصد و غايت حقيقى جامعه است. كسانى چون ميل و بنتام دولت‏هاى خيرخواه را از اين‏جهت كه مى‏خواهند بر اساس اصل نيك خواهى راه خير و صلاح را به انسانها نشان دهندبه شدت محكوم مى‏كردند و براى آنكه انسان بتواند بدون هيچ پيش بينى قبلى راهى را كه‏دلخواه او بود انتخاب كند وجود هرگونه سنت رسوم و اقتدار دينى يا غير دينى را هم مزاحم دانسته و نفى نموده‏اند.

اصل نسبيت اخلاقى و انكار هرگونه حقيقت اخلاقى از مبانى فلسفه ليبراليزم است كه‏خود را بر دموكراسى امروز تحميل كرده است. طبق اين اصل تبعيت جامعه و حركت آن ازاصول اخلاقى نيز امرى بى‏معنى و غير قابل قبول است زيرا افكار عمومى است كه‏اخلاقيات و حقايق را مى‏سازد و هر زمان اراده كرد آنرا تغيير مى‏دهد. فلسفه سودمندى utilitarism جرمى نبتام پايه انديشه ليبرالى جان استوارت ميل قرار گرفت وبرجسته‏ترين گرايش ليبرالى را در انديشه غربى شكل داد . در اين فلسفه يگانه معيارى كه‏بايد قانون گذار از آن الهام گيرد اين است كه قانون بايد منتهاى خوشى را براى بيشترين‏شمار مردم تأمين كند. اصل حداكثر خوشى در اين آئين اساس و بنياد اخلاقيات ليبرالى‏قرار گرفت. كردار انسان آنجا درست است كه بر خوشى بيفزايد و آنجا نادرست كه خوشى‏را زايل كند.(13) پس در دموكراسى جديد هم غايت حركت انسان و مقصدى كه بايد رأى‏اكثريت مردم آن را تأمين كند حداكثر خوشى است براى اكثريت مردم. آن گونه خوشى كه اكثريت‏مردم آنرا بپذيرند و افكار عمومى آنرا باور كند.

 

محدوديت‏هاى حاكميت مردم در دموكراسى ليبرال

گرچه در انديشه ليبرالى حق دولت و حتى سنت و دين براى هدايت‏خيرخواهانه مردم نفى شده و به آنها اجازه داده نمى‏شود تا اصول و قواعدى را براى‏راه‏يابى انسان به خوشى و خير تعريف و بنياد نهند ولى واقعيتى كه دموكراسى امروز با آن‏موجه است و به عنوان يك مشكل بزرگ بر سر راه دموكراسى ليبرال مطرح است نقشى‏است كه نيروهاى اقتصادى و سياسى در شكل دادن افكار عمومى دارند. پيشتر نقل كرديم‏كه صاحبان ثروت و سرمايه داران بزرگ با در اختيار داشتن رسانه‏هاى گروهى و با استفاده‏از ابزارهاى قوى مطبوعاتى، خبرى و هنرى و حتى خريدن سياستمداران افكار عمومى را مطابق با منافع خود شكل مى‏دهند و جامعه را در مسير منافع خود پيش مى‏برند. فرو ريختن وانهدام بنيادهاى اخلاقى و انكار حقيقت مطلق در زندگى توسط انديشه ليبرالى انسان‏ها رابه موجوداتى تهى و مادى تبديل كرد كه مسير حركتشان را وزش بادهاى تبليغات و آموزش‏و تربيت اجتماعى تعيين مى‏كند. ابزارهايى كه كاملاً در اختيار صاحبان قدرت‏هاى بزرگ‏اقتصادى است. حتى در علمى‏ترين عرصه‏ها باز سرمايه داران بزرگ‏اند كه با تأمين بودجه‏سنگين پژوهشها و تحقيقات علمى و فنى جهت حركت علم و دانش و تحقيق را مطابق بامنافع خود تأمين مى‏كنند. در صورتيكه يك پروژه تحقيقاتى نتواند با اين منافع همسوشود در اولين گامها با نبودن اعتبار مالى مواجه شده و متوقف خواهد شد. سياستهاى‏دولت‏ها نيز در دموكراسى آزاد از سوى احزاب حاكم تعيين مى‏شود. وابستگى احزاب به‏قدرتهاى اقتصادى نيز امرى ترديدناپذير است. بودجه‏هاى هنگفت تبليغاتى احزاب و نيزاراده سازمان‏هاى بزرگ حزبى تنها با اتكا به صاحبان صنايع و سرمايه داران بزرگ قابل‏تأمين است. معمولاً به طور سنتى هر يك از چند حزب معدود قدرتمند با يك گروه ازصاحبان صنعت و سرمايه صاحبان صنعت نفت يا صاحبان صنايع نظامى‏و..مرتبط مى‏باشند. حاكميت يافتن هر يك از اين احزاب به معناى همراه شدن سياست‏هاى دولت با منافع‏آن گروه مى‏باشد. پس مى‏بينيم كه آنچه "ميل" از آن به عنوان "حداكثر خوشى براى اكثريت‏مردم" ياد كرد و آنرا غايت دموكراسى قرار داد در عمل به حداكثر خوشى و سود براى گروه‏اقليت داراى ثروت عظيم و سرمايه‏هاى بزرگ تغيير يافت. آنچه مى‏تواند در نگاه كلان‏براى بشريت رنج بيشترى را فراهم سازد بى‏توجهى كامل اين انديشه به منافع و خيرانسانهايى‏است كه خارج از حوزه دولت دموكراتيك قرار دارند و نمى‏توانند بر روى آراء رأى‏دهندگان تأثيرى داشته باشند.زيرا در اين صورت نه تنها منافع آنان اهميتى ندارد بلكه به راحتى‏در پاى منافع رأى دهندگان و انتخاب شوندگان قربانى مى‏شود. هنگاميكه تنها معيار براى‏درستى يك سياست و تصميم فراهم آمدن خير براى اكثريتى است كه در پاى‏صندوق‏ها حاضر مى‏شوند و براى به قدرت رساندن گروهى مشاركت مى‏كنند ديگرزندگى و حيات و منافع انسانهاى ديگر نمى‏تواند مورد توجه قرار گيرد. نتيجه اين نظريه بازبودن دست دولت‏ها براى هرگونه حمله و تجاوز به كشورها و ملت‏هاى ديگر براى تأمين‏منافع صاحبان قدرت و يا اكثريت رأى دهندگان است. نزديك دويست سال تسلطاستعمارى كشورهاى اروپايى بر بيشتر كشورهاى جهان سوم و به تاراج بردن تمام‏ثروت‏هاى مادى و انسانى و منابع طبيعى آنان همراه با قتل عام‏ها و كشتارهاى وحشتناك ونيز كشته شدن بيش از ده ميليون در طى سالهاى تجاوز آمريكا به كشور ويتنام براى‏تأمين منافع خود در منطقه خاور دور همگى برخاسته از اين نگاه به دموكراسى و فلسفه‏ليبرالى آن بوده است.

با تأملى در مبانى دموكراسى مى‏توان دريافت كه مشكل اساسى كه به شرايط غير قابل‏قبول اشاره شده انجاميد نه در ماهيت دموكراسى بلكه در مبانى فلسفه ليبرالى آن است‏فلسفه‏اى كه احياى حقوق انسانى را به معناى نفى هرگونه حقيقت و خير اخلاقى و انكارغايت و مقصد انسانى مى‏داند و خير انسانى را تنها در خوشى مادى و شهوانى انسانهاتعريف مى‏كند.

 

رابطه حاكميت مردم و اقتدار دولت در دموكراسى ليبرال

در صورتيكه دموكراسى را به معناى حق مردم در قدرت سياسى و به كارگيرى آن‏به كار بريم و مشاركت مردم را در اداره سياسى جامعه به عنوان راهى اطمينان بخش‏تربراى جلوگيرى از سوء استفاده از قدرت تعريف كنيم و بتوانيم اين حق را بر اساس فلسفه و بنيادى‏انسانى و عقلانى بنياد نهيم از فرو رفتن در گردابى كه دموكراسى امروز فراهم كرده است‏مصون خواهيم ماند. پيشتر اشاره كرديم كه حكومت مطلقه به معناى حكومتى است كه درآن يك فرد از قدرت قانون گذارى و قدرت اجراى قانون توأماً برخوردار باشد و قانون را همان بداند كه خود مى‏خواهد. همانطور كه ارسطو به آن تصريح كرده است اين نوع حكومت را بايد بدترين و فاسدترين حكومت‏دانست .آنچه‏امروز به نام دموكراسى مطرح است از ديدگاه برخى فيلسوفان سياسى در حقيقت چيزى‏جز اليگارشى يعنى تمركز قدرت قانون گذارى و اجرا در دست گروهى ثروتمند و صاحب‏سرمايه‏هاى بزرگ نيست.

راه صحيح براى خارج شدن از خطر خود گامگى فرد ى و گروهى، تبعيت دولت از قوانين‏مدونى است كه اولاً حقوق اساسى مردم را به روشنى تعيين كرده باشد حقوقى كه ازشخصيت انسانى افراد حفاظت نموده و رشد آنرا تضمين مى‏نمايد و ثانياً با تعيين روش صحيح اعمال قدرت راه سوء استفاده از آن را به روى صاحبان آن بسته باشد. وجود قانون اساسى حاوى اين دو گروه از قوانين مهم‏ترين گام درجلوگيرى از فساد قدرت است. در جوامع غربى‏انديشه تبعيت دولت‏ها از قوانين مدون كه حقوق انسانها را در برابر حكومت‏ها تعيين كرده‏باشد در قرن هجدهم تثبيت شد و مورد قبول انديشمندان قرار گرفت.

 

تحقق دولت مبتنى بر حقوق در انديشه اسلامى

نگاهى به انديشه اسلامى روشن مى‏سازد كه اصل تبعيت قدرت دولت از قانونى كه‏حافظت از حقوق شهروندان را بر عهده دارد ريشه در كتاب آسمانى دارد. على عليه السلام در زمان‏عهده‏دارى خلافت به صراحت از حقوق مردم و حكومت دربرابر يكديگر نام برده است و آن را به عنوان آئين نامه و شيوه حكومت اسلامى تدوين و به دولتمردان خود اعلام نموده است در نهج البلاغه مى‏خوانيم كه مردم و زمامداران هر دو از حقوقى برخوردارند و حكمرانان همانطور كه بر مردم حق و تبعيت دارند به همان اندازه در مقابل مردم مسئوليت دارند و هيچكس نيست كه حقى داشته باشد بر ديگرى بدون‏آنكه حق مشابهى را بر گردن داشته باشد. و صلاح جامعه تنها در صورتى تحقق‏مى‏يابد كه مردم به حق تبعيت خود از دولت پاى‏بند باشند و همانطور دولت و حكمرانان‏به حق مردم متعهد و ملتزم بمانند. اينها حقوقى است كه خداوند مقرر نموده است وهمگان بايد به آن ملتزم باشند. (خطبه 216 نهج البلاغه).

برابرى همگان در برابر قانون و عدم تبعيض در اجراى آن و اجراى‏صحيح و درست قوانين توسط دولت نيز از حقوق اساسى ديگرى است كه از سوى امام‏على عليه السلام در نهج البلاغه بيان شده است و حتى مشروعيت قدرت دولت و لزوم تبعيت‏مردم را منوط به رعايت اين حقوق از سوى دولت دانسته است. نامه 50 نهج البلاغه دستورالعملى است كه امام على عليه السلام براى يكى از فرماندهان و حكمرانان خود كه حكومت‏كشور مصر را بر او داده مرقوم كرده است. اين نامه حاوى حقوق فراوانى است كه اسلام براى مردم‏در برابر دولت و حاكمان قرار داده و آنان را ملزم به رعايت آنها نموده است. نامه 53 نهج‏البلاغه.

نكته اساسى اين است كه در اسلام تدوين قوانينى كه تعيين كننده اصول رابطه‏انسانها و رابطه و حقوق متقابل دولت و مردم است به جاى انسان به خداوند سپرده شده است. خداوندمجموعه اين قوانين بنيادين را در كتاب آسمانى و دستورات الهى در اختيار انسانها قرارداده است و به اين ترتيب هم اطمينان كافى را براى صحت آنها به وجود آورده است و هم‏به مناقشاتى از اين قبيل كه چگونه پذيريش يك قانون از سوى يك نسل براى نسل بعد اعتباردارد و اينكه چرا اقليتى كه اين قانون را قبول ندارد بايد به آن گردن نهد پايان داده است.

حقوق اساسى در انديشه دينى

وجود چهارچوب‏ها و قوانين ثابت‏و اصولى‏حركت دولت و جامعه بزرگترين نقطه قوتى است كه در انديشه دينى و اسلامى وجوددارد. و درمقابل نبودن‏اصول و قواعد ثابت و متقن اخلاقى و انسانى در فلسفه ليبراليزم بزرگترين مشكلى است كه‏اين فلسفه و به تبع آن دموكراسى غربى با آن درگير است و همين مشكل موجب شده‏است تمامى تلاشهاى ارزشمندى كه براى ايجاد يك ساختار عقلانى و انسانى براى دولت‏در غرب صورت گرفته به خاطر بنا شدن بر پايه هاى سست و فلسفه ليبرالى نتواند خير و سعادت را براى اين جوامع فراهم سازد بلكه راه را براى سلطه نيروهاى سياسى و اقتصادى فاسد و ضد انسانى بازكند و شكل جديدى از جبار يت مدرن را بر جامعه انسانى حاكم كند. قدرتهايى كه حاضرند براى رسيدن به سود مادى بيشتر شخصيت اصيل انسانى افراد جامعه خود را به تباهى بكشند و جوامع ديگر انسانى را هم‏به بردگى خود درآورند.

 

غايت دولت

غايت دولت در فلسفه ليبرالى كه بنتام و ميل گسترش دادند غايتى سود انگارانه‏است و تنها دستيابى افراد جامعه به لذت بيشتر را غايت دولت مى‏داند.

روسو در بحث از غايت دولت مسئله خير و صلاح عمومى را مطرح كرده‏است. او مى‏گويد صرف موافقت اكثريت عددى با يك نظر و ايده به معناى همسانى آن با اراده عمومى‏نيست حتى اراده همگانى مردم هم ممكن است اراده عمومى نباشد. اراده عمومى به‏عنوان غايت و هدفى كه قرارداد اجتماعى ميان انسان و حكومت معطوف به آن و براى‏تحقق آن انجام پذيرفته تنها با حصول "خير عمومى" تحقق مى‏يابد. از اينرو جمع اراده‏هاى‏همه شهروندانى است كه خواهان بهترين منافع دولت‏اند. از ديدگاه روسو اراده واقعى كه‏پيوسته به درستى و به نفع ديگران عمل مى‏كند اراده عمومى است.

ارسطو هم هدف راستين دولت را تحقق زندگى خوب مى‏داند و جان لاك معتقد است كه‏هدف حكومت خير عمومى يا خير نوع بشر است. ناديده گرفته شدن خير عامه در انديشه‏برخى متفكران ليبرال و توجه به منافع فرد ويا گروهى از مردم و نيز غفلت از خير معنوى و محدودشدن نگاه آنان به لذت‏هاى جسمانى و خير و رفاه مادى دو مشكل اساسى در تعريف غايت‏دولت در انديشه ليبراليزم است.

در باب غايت دولت بايد اضافه كرد كه در ديد "سود گرايى محض" كه غايت دولت راتحقق لذت فرد مى‏داند، جايى براى پذيرش خير و مصلحت عمومى به عنوان غايت‏دولت نمى‏ماند، زيرا در فرد گرايى ليبرالى كه كسانى مانند "ميل" به آن باور دارند گذشت‏فرد از لذت و سود فردى به نفع ديگران وجود ندارد مگر آنكه فرد باور كند كه جز از طريق‏رعايت منافع عمومى به نفع شخصى نمى‏رسد. از اينرو اگر فرد به خاطر برخوردارى ازقدرت كاملاً برتر بتواند سود فردى خود را بدون توجه به منافع عمومى با اطمينان خاطرتأمين كند دليلى براى پاى بندى او به منافع و خير عمومى و گذشتن از لذت و سود فردى‏كه تمام هدف و غايت زندگى اوست وجود ندارد. بنابراين غايت دولت نمى‏تواند ازديدگاه همه افراد خير و مصلحت عمومى دانسته شود. در صورتى كه حق حاكميت را از آن‏اكثريت هم بدانيم باز اين مشكل لاينحل مى‏ماند زيرا اكثريت هيچگاه حاضر نيست‏كمترين اعتنايى را به حقوق اقليت‏ها بنمايد. در اين صورت انسانهايى كه در اقليت بسرميبرند بويژه در صورتيكه احتمال كسب اكثريت و قدرت براى آنها منتفى باشد ماننداقليت‏هاى قومى و دينى - از كمترين حق حيات برخوردارند.

جنگ‏هاى خونين و قساوت‏ها و جنايت هايى كه در قرن بيستم و در دهه اخير دركشورهاى اروپايى پس از چند قرن آموزش و تربيت‏هاى ليبرالى اتفاق افتاد ثابت كرده‏است كه اين انديشه نه تنها در جهت سوق دادن مردم و دولت‏ها به سوى رعايت خير ومصلحت عمومى توفيقى نيافته است بلكه چه بسا به لحاظ مبانى ياد شده حس‏خودخواهى فردى و قبيله گرايانه را در آنان تشديد كرده و زمينه ساز چنين جناياتى شده‏است. جنايات هولناكى كه در دوران استعمار طى قرنهاى 19-17 از سوى كشورهاى‏اروپايى در حق مردم مظلوم آفريقا، شبه قاره هند و آمريكاى لاتين صورت گرفت نيزشاهدى به همين مدعا مى‏باشد.

 

دولت و خير عمومى

گر چه برخى فيلسوفان قرنهاى 17 و 18 به خير عمومى به عنوان هدف و غايت‏دولت اشاره داشتند ولى به درستى توضيح ندادند كه منظورشان از خير عمومى چيست واينكه دولت با حركت در چه مسيرى جامعه را در مسير خير عمومى پيش خواهد برد.ديديم روسو در اعترافى بزرگ ناتوانى بشر را از اينكه بتواند قواعد اصلى حركت‏جامعه را بشناسد اعلام كرد و گفت اين تنها از كسانى چون موسى عليه السلام ومحمد )صلى الله عليه و اله( ساخته است كه اصول ماندگارى را براى بشريت به ارمغان آورند.معضلى كه فيلسوفان غربى پس از رنسانس با آن مواجه شده‏اند و در مهمترين مسئله‏فلسفه و انديشه سياسى بيراهه در پيش گرفتند تعريف خير شخصى و عمومى انسان براساس منافع و سود مادى بوده است. حتى انديشه گروهى از آنها - كه با دور انديشى بيشترسود شخصى و فردى را هدف ندانستند و براى رسيدن به خير عمومى تنها رأى اكثريت رامساوى با حقيقت نديدند - جز بر محور امنيت وآزادى و رفاه نمى‏چرخند و جز ثمر لذت و خوشى دنيايى از درخت اراده عمومى انتظارنمى‏برند و از اينجاست كه در راه زندگى و قانون با همه تلاش فكرى خود به فرجام‏دلنشينى نمى‏رسند.

فرو بستن ديدگان از نيازهاى معنوى انسان و ناديده گرفتن شخصيت و حقيقت روحى و نيازها و خواست هاى متعاليش و پيش بينى نكردن راه و شيوه برآوردن آن نيازها ونيافتن راه به سوى تأمين خير و لذت جامع كه هم غرايز مادى انسان راپاسخ دهد و هم سعادت روحى و معنوى او را در پى آرد موجب شد كه اين مكتب حتى در بخش تامين امنيت و آزادى و رفاه مادى براى عموم انسانها هم كامياب نشود.

 

رابطه فرد و جامعه

دولت يك وسيله يا هدف؟

برخى فيلسوفان ايده‏آليست ماند هگل دولت را به عنوان كاملترين مرحله تكامل‏جامعه انسانى مى‏دانند. آنان دولت را مقدم و برتر ازفرد مى‏دانند و فرد را در خدمت دولت و جامعه قرار مى‏دهند. هگل مى‏گويد: "كشور ودولت وسيله‏اى براى تأمين بهروزى فرد نيست بلكه خود غايتى است كه برتر از فرد است‏و فرد بايد خود را در راه غايات برتر كشور فدا كند."

در نتيجه، حكومت و حاكمان به عنوان متوليان حكومت حق دارند انسانها رادر خدمت دولت بگيرند. انديشه ليبرالى در مقابل بر اصالت فرد تأكيد دارد و به فرد اجازه‏مى‏دهد تا براى اهدف و منافع شخصى خود منافع جامعه و افراد ديگر را ناديده بگيرد. درانديشه ليبرالى آزادى فرد در تعارض با برابرى و رفاه عمومى قرار دارد و نبايد به خاطر حفظ آنها از آزادى فرد دست كشيد.

در انديشه اسلامى هدف اصلى زندگى سعادت و تكامل فرد است ودولت و اجتماع بايد در خدمت تحقق شرايط زندگى شايسته انسانى براى فرد قرار گيرند ولى آزادى و تقدم فرد هيچگاه به معنى مجاز بودن يك فرد براى ناديده گرفتن‏منافع جامعه كه عرصه حيات و زندگى همه افراد و همنوعان اوست نمى‏باشد. دولت‏وسيله‏اى است براى تأمين خير عمومى و تحقق سعادت تمامى افراد جامعه . برنامه ريزى و تلاش‏و سياستهاى دولت بايد معطوف به فراهم كردن شرايط رشد و كمال فرد فرد جامعه بدون‏روا داشتن تبعيض باشد و نبايد اجازه دهد افرادى در جامعه با اتكاء به توانائيهاى خود به‏حق ساير افراد براى بهره مندى از امكاناتى كه طبيعت و آفريدگار براى همه انسانها بطورعام در نظر گرفته است تجاوز كرده و آنان را به خاك سياه بنشانند و قانون جنگل را كه قانون‏برترى مطلق صاحبان توانايى بيشتر است را به جامعه بشرى حاكم كنند.

 

حق قانون گذارى در نظر روسو

حق حاكميت را در دو حوزه مجزا بايد مورد بررسى قرارداد حوزه قانون‏گذارى و حوزه اجراى قانون. روسو فيلسوف و انديشمند بزرگ سياسى قرن هجدهم به اين‏تفكيك اشاره مى‏كند و اظهار مى‏دارد كه اين دو حوزه از يك قانون و فرمول تبعيت‏نمى‏كنند. وى در نظريه خود حكمران را از حكومت جدا مى‏كند و مى‏گويد حكومت به‏معناى خاص آن يعنى قدرت اجرايى ولى حكمران كه همان ملت است قوه مقننه رامستقيماً اعمال مى‏كند و دموكراسى حكومتى است كه مردم در آن قانون گذارى مى‏كنند وشيوه اجراى قانون را هم تعيين مى‏كنند و آن گاه اجرا را به حكومت و قوه مجريه مى‏سپارند. وى معتقد است كه در اعمال قوه مجريه ديگر دخالت اكثريت سودمند نيست بلكه بايدآنرا به دست خردمندترين افراد سپرد مشروط بر آنكه آنان با توجه به مصالح اكثريت‏حكومت كنند. وى در اين زمينه به حكومت اريستوكراسى كه ارسطو هم آنرا بهترين نوع‏حكومت مى‏دانست نزديك مى‏شود.

وى درباره مرجع قانون گذارى مى‏گويد آن قانونى صحيح است كه موافق نظم‏و همسان طبيعت باشد چنين قانونى نياز به توافقهاى انسانى ندارد. مردم همواره در پى‏سعادتند، ولى هميشه نمى‏دانند سعادتشان چيست. بايد مردم را واداشت تا موضوعات‏را آن گونه كه هست ببينند. بايد راه راستى را كه در جستجوى آن اند به آنها نشان داد و آنها رااز حوزه جاذبه اراده فردى خارج ساخت. بايد بين كشش منافع محسوس زمان حال وزيانهاى دور از ذهن آينده تعادل برقرار كرد.

او به صراحت تمام اضافه مى كند: قوانينى كه امروزه به تصويب مجالس مى‏رسد تنها ترجمان خواستهاى زودگذر مردم است و نمى‏تواند به عنوان قانونى كه بيان كننده اراده و خير عمومى است شناخته شود . به دنبال اين نظريه وى به نتيجه مهمى كه او را به انديشه دينى نزديك مى كند مى رسد و مى گويد :به منظور كشف بهترين قواعد اجتماعى مناسب حال ملتها به شعورى برترنيازمنديم كه همه احساسات شديد نفسانى آدميان را بشناسد بى آنكه خود آنها را تجربه‏كرده باشد.شعورى كه بتواند در قرنى ديگر از حاصل زحمات خويش بهره بگيرد. پس خدايان‏بايد براى بشر قانون وضع كنند. ولى هر كس نمى‏تواند از زبان خدايان سخن بگويد .ممكن‏است كسى گروهى نادان را گرد آورد ولى دستاورد او كمى بعد با خودش نابود خواهد شد. تنها فرزانگى است كه پايدار مى‏ماند. قانون دين يهود كه هنوز پايدار است و قانون فرزنداسماعيل محمد (صلى الله عليه و اله) كه از ده قرن پيش بر نيمى از جهان حكومت مى‏كند اهميت مردانى را فاش مى‏دارد كه آنها را بوجود آورده‏اند. در حالى كه سياستمداران‏خودبين يا كوردلان ناآگاه آنها را شيادانى خوش اقبال بيش نمى‏دانند. سياستمداران حقيقى‏در مجموعه قواعد و دستورات مذهبى آنها نبوغ فراوانى را تحسين مى‏كنند كه موجب‏ايجاد بناهايى پابرجا شده است.(15)

 

 

...................( Anotates ).................

1) بنيادهاى علم سياست ص 269

6) بنيادهاى علم سياست ص 283

3) بنيادهاى علم سياست ص 296

4) بنيادهاى علم سياست ص 296

5) بنيادهاى علم سياست ص 305

6) سيرى در نظريه‏هاى جديد سياسى ص 82دكتر حسين بشيريه بهار 78 نشر علوم نوين

7) سيرى در نظريه‏هاى جديد سياسى ص 82

8) ليبراليزم و دموكراسى ص 27 - 65.

9) ليبراليزم و دموكراسى ص 31

10) ليبراليزم و دموكراسى ص 37

11) ليبراليزم و دموكراسى ص 47

12) ليبراليزم و دموكراسى ص 53

13) ليبراليزم و دموكراسى ص 73

14) آثار بزرگ سياسى ص 170

15) آثار بزرگ سياسى‏ژان ژاك شواليه ص 168.

16) ليبراليزم و منتقدان آن ص 42 - 48