|
مباحثى در
انديشه
سياسى اسلام در
بحث انديشه
سياسى اسلام
و موضوع
رابطه سياست
و حكومت و
دولت
باديانت و
شريعت
اسلامى با
سؤالات
فراوانى
مواجهمىشويم.
سؤالاتى از
اين قبيل كه
آيا اسلام
بعنوان يك
دين كه هدفش
فلاح و
رستگارى
معنوى
وايجاد
پيوند انسان
با خداوند و
تقويت بندگى
و عبوديت
انسان در
برابر
پروردگار
است چهارتباطى
با حكومت و
سياست و
ابزارها و
اهرمهاى
اعمال
اقتدار
سياسى دارد.
آيامىتوان
رهبران الهى
را همچون
رجال سياسى
سياستمدارانى
در پى كسب
قدرت
بشمارآورد.
آيا اسلام در
پى آموزش
شيوه حكومت و
اعمال سلطه
به حكمرانان
و تعليم راه
بقاىسلطه و
اقتدار به
آنان است و
اينكه چگونه
مىتوانند
حكمرانى خود
را بر زير
دستاناستمرار
بخشند؟ آيا
كتاب آسمانى
قرآن مسئله
حكومت و دولت
راهكارهاى
تداوم دولت و
چاره انديشههاى
لازمرا به
ما آموخته
است؟ آيا
فلسفهاى
سياسى را
مطرح ساخته
است؟ آيا
ساختارى
حكومتى
رابازگو
كرده است؟ آيا
در كتاب
آسمانى از
اينكه
خداوند قدرت
آسمانى خود
را در زمين به
چه كسانى
سپرده است
وچه كسانى
سايه قدرت او
در زميناند
سخن رفته است
و آيا براى
هميشه تكليف
مردم را
درباره گروه
حاكمان
خدايى روشن
كرده است؟ قرآن
در باب ريشه
مشروعيت
حكومت چه
گفته و غايت و
هدف دولت را
چگونه ترسيمكرده
است ?چه
وظايفى براى
دولت تعيين
نموده و
درباره
ويژگى
حاكمان چه
گفته است و چهساختارى
از حكومت را
براى مؤمنان
تعيين كرده ?حكومت
فرد مطلقه
حكومت
نخبگان
ودموكراسى و
يا... خلاصه
اينكه پاسخ
قرآن به دهها
مسئله مطرح و
مهم در
انديشه
سياسى و
ساختار دولت
وحكومت
چيست؟ اسلام
و سياست
در
ميان
انديشمندان
اسلامى دو
گرايش
متفاوت در
اين باره
وجوددارد. يك
گرايش مىگويد
گرچه قرآن
كتاب هدايت و
نوراست ولى
تنها هدايتى
راوظيفه خود
مىداند كه
درجهت تعالى
معنوى و روحى
انسانها
باشد .آنچه به
امر حكومت
وسياست و
دولت مربوط
است همه در
دائره زندگى
دنيايى و
روابط دنيوى
انسانها
قرار دارد.
زندگى مادى و
دنيوى اصولا
از چنان ارج و
اعتبارى
برخوردار
نيست كه
خداوند و
پيامبرانش
دغدغهاصلاح
آنرا داشته
باشند. علاوه
آنكه با
اصلاح روحى و
معنوى انسان
تمامى اين
مشكلات همخودبخود
حل مىشود.
پيامبران به
جاى آنكه خود
در اين ميدان
گام نهند و
مؤمنان را
اين آلودگىها
بيالايند با
تربيت
انسانهاى
پاك و والا
مشكل حاكمان
و حكومتها
را از اساس
وريشه درمان
مىكنند. گرايش
ديگر با
اعتراف به
اينكه هدف
حقيقى و بلند
پيامبران
تعالى معنوى
و روحانى
انسانو
نزديك كردن
او به جايگاه
برتر قرب
خداوندى است
ولى به اين
نكته توجه مىدهد
كه انسان
طبيعتىآميخته
دارد و جسم و
جان در وجود
او بهم تنيده
است و نمىتوان
اين دو ساحت
را در وجود او
ازيكديگر
بطور كامل
جدا كرد. از
اينرو براى
اينكه روح و
روان انسان
به شكوفايى
برسد چارهاى
جزسامان
دادن زندگى
جسمانى او و
برآوردن
نيازهاى
مادى اش در يك
نظام و سامان
متناسب و
شايسته نيست.
بى اعتنايى
به ايجاد
نظام مطلوب و
متناسب براى
زندگى
دنيايى
انسان نتيجهاى
جز از دست
رفتن شرايط
رشد و
شكوفايى او
ندارد. گرچه
باور كردنى
است كه عدهاى
معدود
بتوانند در
منحط ترين
شرايط مادى و
بدون كمترين
امكان
دنيايى به
تعالى و
شايستگى
روحى ارتقا
يابند ولىبايد
اعتراف كرد
كه در بيشتر
مردم وجود
شرايط مناسب
تربيتى و
مادى تأثير
فراوانى
دردستيابى
به كمال روحى
و معنوى دارد. در
صورتى كه
بتوان محيطى
سالمتر از
نظر معنوى و
اخلاقى
فراهم آورد و
فسادهاى
مختلفاخلاقى
مالى و سياسى
را كاهش داد
بهتر مىتوان
به صلاح
جوانان
اميدوار بود.
تحقق هدف
نهايى اسلام
و پيامبران
الهى
نيازمند
تمهيد و
فراهم آوردن
مقدمات كافى
براىاصلاح
روابط
اجتماعى است. مسئله
قدرت سياسى و
كاربرد آن در
جامعه
انسانى هم از
ايننظر
قابل بررسى
است زيرا
دولت و حكومت
از چنان
تاثير مهم و
جايگاه بى
نظيرى
برخورداراست
كه بايد آنرا
مهمترين
عنصر در
زندگى
دنيايى به
حساب آورد تا
حدى كه براى
هر گونهاصلاح
معنوى به
همراهى و
همگامى اين
عنصر نياز
داريم. پس
هرگاه حمايت
دين را براىاصلاح
معنوى لازم
بدانيم بايد
بپذيريم كه
به هدايت دين
در بخش زندگى
دنيايى و
بويژه
درمسئله
حكومت و قدرت
سياسى نيز
نيازمنديم.
نكتهاى كه
اين گمان را
تأييد مىكند
وجود اختلاف
نظرهاى
بسيار
درباره شيوه
مناسب در
روابط
اجتماعى و
سياسى و از
جمله در
مسئله پايههاى
قدرت سياسى
ونظام
شايسته و رشد
دهنده سياسى
است به گونهاى
كه عقل انساندر
ميان اين همه
اختلاف نظر
در مىماند و
از راه يابى
صحيح ناتوان
مىشود. پيشينه
دولت در
تاريخ اسلام درباره
سابقه حكومت
و دولت در
اسلام مىتوان
به نخستين
روزهاى طلوع
و ظهوراسلامبازگشت
زمانيكه
پيامبر
اسلام با
ورود به
مدينه دولت و
قدرتى سياسى
را بنياد
نهادند و
سرپرستىآنرا
نيز در
اختيار
گرفتند . پس از
ايشان
مسلمانان به
روشنى
دريافتند كه
بايد با
سابقهترين
مسلمانان و
نزديكترين
افراد به
پيامبر قدرت
را در دست
بگيرد و همان
شيوه سياسى
پيامبر را
ادامه دهد .
على عليه
السلام كه پس
از تأخيرى
چند ده ساله
در جايگاه
بايسته خويش
قرار گرفت با
استفاده از
اقتدارسياسى
و اهرمهاى
حكومتى و
نظامى براى
استقرار
حاكميت
اسلامى و
جامعه دينى
تلاش نمود.
اعرابى كه
وجود دولت را
در زندگىصحرايى
خود تجربه
نكرده بودند
براى اولين
بار در سايه
رهبرى
پيامبر
اسلام و
خلفاى او
شاهداستقرار
دولتى دينى
شدند كه مىخواست
ابزارهاى
قدرت سياسى
را براى
اجراى وظايفآسمانى
به كاربرد. به
دليل
آميختگى
اسلام با امر
حكومت بود كه
اعراب
ومسلمانان
توانستند به
سرعت تمام
جنبهها و
اركان دولت
را در مدينه
مستقر سازند. متن
وحى آسمانى
نيز كه بر
پيامبر نازل
مىشد بر
تبعيت آنان
از پيامبر در
زندگى
دنيائى و
روابط
اجتماعى
تاكيد مىكرد.
بر اساس آيات
قرآنمسلمانان
وظيفه
داشتند از
همه دستورات
سياسى و
اجتماعى
پيامبر
تبعيت كنند.اختلافات
خود را در
مسائل حقوقى
جزايى و حتى
خانوادگى به
نزد او برند و
دستور او را
درجايگاه
قاضى و حاكم
بپذيرند.
بسيجهاى
نظامى و
دستوراتجنگى
او براى همه
لازم
الاتباع بود.
آنجا كه لازم
بود بايد نظر
او را در
زمينه مسائل
اقتصادى
ومالى پذيرا
مىشدند. اين
همه نشان مىدهد
كه پيامبر
اسلام در
چهرهرهبرى
سياسى و
نظامى ظاهر
شد و دستورات
دينى و
پيامبرانه
خود را به
حوزه مسائل
معنوى
وروحانى
محدود نكرد.
مسلمانان
وظيفه
داشتند
دستورات
روزمره
پيامبر را
نيز به عنوان
دستورات
دينى اطاعت
كنند . اين
دستورات
غالباً
دستوراتى
مربوط به
روابط
اجتماعى
سياسى و
نظامى بودند
كه پيامبربه
عنوان رهبر
سياسى صادر
مى نمودند. كنكاشى
در آيات قرآن
نشان مىدهد
كه بيشترين
دستورات
قرآن مربوط
بهساماندهى
زندگى
دنيايى ما و
تنظيم روابط
اجتماعى
انسانهاست.
برپاشدن قسط
و عدالت كه
مربوط به
حوزه روابط
اجتماعى است
در قرآن به
صراحت يكى از
اهداف
فرستادن
پيامبران به
شمارآمده
است .اين
واقعيت نشان
مىدهد كهخداوند
هدف غايى
تعالى روحى و
معنوى انسان
را تنها در
سايه
استقرار
روابط مناسب
و مطلوباجتماعى
در جامعه
قابل تحقق
دانسته است . سياست
در احكام
اسلامى احكام
و مقررات
مفصلى كه در
قرآن و سنت
آمده است
سامان دهى
روابط سياسى
اقتصادى
اجتماعى
خانوادگى
قضايى
وجزائى را در
يك نظام
منسجم و
يكپارچه
نشان مى دهد.
ذيلا به برخى
از آنها
اشاره مى
كنيم: احكام
ازدواج و
طلاق و حقوق
خانواده زن و
شوهر و كودك روابط
زن و مرد در
زندگى
اجتماعى و
حدود آن قانون
مفصل و كامل
ارث و وصيت قوانين
روابط
اقتصادى و
مقررات
مربوط به
مبادلات و
تجارت و
مالكيت مالياتهاى
اسلامى (خمس و
زكات) احكام
مربوط به
جهاد و دفاع
نظامى در
برابر
دشمنان مقررات
دادرسى( قضاء
و شهادات) حكم
سرمايههاى
ملى و اراضى و
منابع طبيعى مقررات
مربوط به
جلوگيرى از
مفاسد
اخلاقى (قمار،
شراب خوارى و...) مقررات
مربوط به
روابط سياسى
با كشورها و
ملل ديگر (دولتهاى
مسلمان
ودولتهاى
غير مسلمان) حال
با اين پرسش
مواجهيم كه
آيا اين
احكام
مسلمانان را
به گونهاى
خاص از
انديشه و
تفكرو نظام
وسامان
سياسى
راهنمايى مى
كند و آيا
ساختار
حكومتى
مشخصى را مىتوان
از لابلاى
اين
رهنمودها
بدست آورد و
در يك كلام
آيا براى
سئوالات
فراوانى كه
امروز در
مباحثمربوط
به انديشه
سياسى چه در
بخش مبانى
نظرى و چه
اصول عملى آن
مطرح است مىتوانپاسخهاى
روشنى از
اسلام
دريافت نمود
و نطام ويژه و
معينى را در
اين عرصهها
دراسلام
سراغ گرفت؟ براى
پاسخ به اين
سؤال بايد
بحث انديشه
حكومتى
اسلام را در
دو فصل زير
مورد بررسى
قراردهيم: مباحث
بنيادين و
نظرى انديشه
سياسى.-1 .مباحث
مربوط به
ساختار و
شيوه حكومت-2 نخست
بايد نظر
اسلام را
پيرامون
مسائلىچون
خاستگاه و
غايت دولت منشأ
حاكميت و
ماهيت دولت.
مشروعيت
حكومت. مرجعقانونگذارى
حاكميت
مردم، حقوق
مردم، رابطه
فرد و دولت،
آزاديهاى
عمومى غير
قابلمداخله
از سوى دولت
بدست آورد. سپس
بايد نظريه
اسلام
دربارهمسائلى
همچون انواع
حكومت و
مزاياى آنها
از نظر اسلام
و حكومت
مطلقه
ارسيتوكراسى
ودموكراسى و...
اختيارات
دولت - نحوه
توزيع قدرت و
گردش آن
تفكيك يا
تمركز قوا -
نحوهكنترل
قدرت و نصب و
عزل حاكمان و
زمامداران -
نهادهاى
مردمى و نحوه
مشاركت مردم
دراداره
امور و...
شناسايى و
تحليل شود. پس
در اين جا ما
با دو ديدگاه
مواجه هستيم :نخست
ديدگاهى كه
معتقد است ما
مىتوانيمهدايتهاى
روشنى را در
اسلام در
مورد شيوه و
روش حكومتى
شايسته و
مطلوب پيدا
كنيم.اسلام
براى اينكه
انسانها را
در مسير
زندگى در
ابهام و دو
راه سهمناك و
خطر آفرين
رها
نكندعلاوه
بر ارائه
اصولى نظرى
در باب
انديشه
سياسى راههاى
عملى قابل
توجهى را هم
بر او نشانداده
است. زيرا
تنها اصول
نظرى نمىتواند
غول مهيب و
خطر ساز قدرت
سياسى را در
جهتمصالح و
منافع مالى و
معنوى انسان
مهار كند.
هدايت
خداوندى
براى نجات
انسان و
رستگارىاو
در زندگى
دنيايى بدون
كمك به انسان
در پيدا كردن
بهترين شيوه
اعمال قدرت
ناقص و
ناكافىخواهد
بود. در
برابر اين
نظريه گروهى
ديگر به اين
باورند كه
خداوند و دين
خاتم او در
اين باره هيچسخنى
نگفته و
اشارتى
نكرده است و
همان ذكر
اصول نظرى
اكتفا نموده
و راه يابى را
بسوىاستقرار
يك نظام
شايسته و
صالح به خود
انسان
واگذار كرده
است. ابتدا
مباحثي را
دربارهانديشههاى
نظرى و
بنيادى
اسلام در باب
حكومت و دولت
مطرح مىكنيم: خاستگاه
دولت در
باره منشأ
استقرار
دولت و نظم
اجتماعى
قانونمند در
جامعه مىتوان
از آيات قرآن
چنين
استفاده كرد
كه انسانها
در مسير رشد
زندگى
اجتماعى
نيازبه
قانون واحد و
مدون را
احساس كردند
و خداوند اين
نياز را با
ارسال شريعت
وحى از طرفخود
بوسيله
پيامبران
پاسخ گفت. پس
پشتوانه
حاكميت
قانون و
استقرار
دولت براى
اجراى آنهم
خواست فطرى و
عقلانى
انسان و هم
فرمان
خداوند مبنى
بر اطاعت از
قانون واحد
الهى است.پس
نيازى نيست
كه قرارداد
اجتماعى
ميان
انسانها را
كه از سوى
غالب
انديشمندان
امروز از
نظرتاريخى و
حقوقى مخدوش
دانسته شده
را مطرح كنيم
و يا بخواهيم
از قانون
طبيعت در
خانواده
وزندگى
حيوانات
براى اثبات
آن استفاده
كنيم. غايت
دولت غايت
حكومت و
حكمرانى
ميان مردم
همان غايت
ارسال رسل و
آمدن
پيامبران
است.
پيامبران
آمدند تا
قوانينى
الهى براى
راهنمايى
انسانها در
تمام زمينهها
و مسائل
مورداختلاف
شان ارائه
كنند و جامعه
انسانى را
بسوى خدا
هدايت
نمايند: "انزل
معهم الكتاب
بالحق ليحكم
بين الناس
فيما
اختلفوا فيه"
213 بقره. مجرى
اينقانون
هم در آغاز
خود
پيامبرانند
كه بايد
قانون را
تبيين و خود
بر اساس آن
ميان مردم
حكمرانىكنند: "انا
انزلنا اليك
الكتاب
بالحق لتحكم
بين الناس
بما اراك
الله" نساء
105 پس
همانطوريكهغايت
ارسال رسل
هدايت و حركت
دادن جامعه و
سامان دادن
روابط ميان
انسانها در
مسيرىاست
كه خداوند بر
اساس حق و
حقيقيت مقرر
نموده است
همچنين غايت
دولت و
اقتدار
سياسى نيز
حركت در همين
مسير از طريق
اجراى همان
قوانين است.
قرآن حاكمساختن
عدل و داد و
قسط و عدالت
در جامعه را
نيز از اولين
اهداف رسالت
و استقرار
حاكميتمىداند
و مىگويد و"انزلنا
معهم الكتاب
و الميزان
ليقوم الناس
بالقسط"
حديد
25 و
نيز از زبان
پيامبرگرامى
اسلام مىگويد: "امرت
لأعدل بينكم" شورى 15
فرمان دارم
كه عدالت را
در ميان شما
برقرار سازم. منشأ
حاكميت آيات
قرآن كه بدان
اشاره كرديم
و آيات ديگرى
كه مىگويد: "ان
الحكم الا
لله" - "و منلم
يحكم بما
انزل الله
فاولئك هم
الكافرون" به
مسئله منشا
حاكميت هم
اشاره كرده و
مىگويد
تنهااراده و
حكم خداوند
است كه بايد
منشأ حاكميت
تلقى شود. هيچ
اراده ديگرى
در برابر
ارادهخداوند
نبايد
مستقلا
داراى
اعتبار تلقى
گردد. تكرار
پيوسته اين
نكته درقرآن
كه كتاب و
قانون الهى "قانون
حق" است
فلسفه
حاكميت
اراده الهى
را تبيين مىكند.
زيرا"قانون"
به عنوان
راهنماى
حركت انسان و
هر جامعهاى
به سوى جامعهاى
مطلوب و رشد
يافته وخالى
از تعارض
بايد سازگار
با نظام
طبيعت و روان
انسان و
قوانين ثابت
اجتماعى و در
همگونى كامل
با اين
مجموعه باشد
قرآن از چنين
سازگارى به "حق"
بودن قانون
تعبير نموده
است.و تنها
خداوند است
كه با آگاهى
كامل خود به
اين نظام به
عنوان
آفريدگار
هستىبه دور
از تأثير
منفى هر عامل
ديگرى مىتواند
ما را به چنان
قانونى
رهنمون شود و
تنها قانون
الهىمىتواند
عدالت واقعى
را كه در
نتيجه قرار
گرفتن هر
موضوع و هر
جزء پديده در
جايگاه
حقيقىخود و
در ارتباط
صحيح خود با
ديگر اجزاء و
پديدههاست
تحقق مىيابد
مستقر سازد.درمقابل
مى فرمايد: لو
اتبع الحق
اهوائهم
لفسدت
السموات و
الارض يعنى
نتيجه دور
شدن از هدايت
الهى و حاكم
ساختن اراده
و خواست
انسانها
فساد و تباهى
انسان خواهد
بود كه به
گسترش فساد
در زمين و
آسمان خواهد
انجاميد . پس
از ديدگاه
اسلام چون
منشأ اصيل و
حقيقى
حاكميت
خداوند است
تنها
حاكميتى كه
از حاكميتخداوند
نشأت گيرد و
مورد تأييد و
حمايت
خداوند و
آفريدگار
هستى قرار
گيرد
حاكميتى
مشروعخواهد
بود. حاكميت
در حوزه اجرا
و قوه مجريه اما
در بخش دوم كه
حوزه مربوط
به اعمال و
اجراى قانون
است.
هنگاميكه
انسانهايى
دربرترين
جايگاه
صلاحيت و
شايستگى از
نظر عقلانيت
و خرد انسانى
و فضيلت و
شايستگىاخلاقى
و انسانى
قرار دارند
هيچ عقلى و
خرد انسانى
نمىپذيرد
كه اقتدار
سياسى مشروع
را ازچنين
انسانهايى
دريغ كنيم و
آنها را تحت
تبعيت و
تأثير
انسانهايى
فروتر قرار
دهيم و جامعه
بشرى رااز
انديشه و علم
و توان
بالايى كه
دست آفرينش
الهى در آنها
به وديعت
نهاده محرومسازيم.
اين حقى است
كه نظام
آفرينش در
حكمت لايزال
خود به همه
انسانها
داده تا از
اين گنجينههاى
حكمت بهره
مند شوند. همين
منطق روشن
موجب گرديد
كه پيامبر از
آغازين
روزهاى حضور
خود در مدينه
در ميانپيروان
وفادار خود
در عاليترين
جايگاه قدرت
اجرايى قرار
گيرد و تصور
اينكه شخص
ديگرىصلاحيت
جايگزينى
پيامبر را در
اين مقام
داشته باشد
تا زمان حيات
ايشان به ذهن
هيچ مسلمانىخطور
نكند. اقدام
پيامبر
گرامى اسلام
براى معرفى و
تعيين على
عليه السلام
به عنوان
زمامدار و
رهبرى دينى
وسياسى
جامعه پس از
خود در
غديرخم و نيز
اقدام على
عليه السلام
در مورد
خلافت و
زمامدارى
امامحسن
عليه السلام
پس از خود نيز
نشانگر اين
اصل مسلم
اسلامى است
كه با وجود
انسانها ى
معصوم و
برگزيده
درعلم و تقوى
و عمل حاكميت
الهى به آنان
منتقل مىشود
و حاكميت از
اراده آنان
نشأت مىگيرد. كسانى
كه امامت اين
انسانهاى
برجسته را
باور نكردند
و به رهبرى
آنان گردن
ننهادند نيز
درحقيقت
وجود چنين
شايستگى و
امتيازى را
در اين افراد
منكر شدند نه
آنكه اين اصل
روشن كه
باوجود
انسانهاى
برجسته و
ممتاز لاجرم
بايد رهبرى
آنان را
پذيرفت را
منكر شده
باشند. قداست
حكومت دينى آيا
حكومتدينى
از قداست و
اعتبارى
مخدوش
ناشدنى
برخوردار
است? آيا بايد
از حكومت
دينى تبعيتى
بى چون و چرا
همچون تبعيت
از اصل دينداشت؟ حكومت
دينى چون
همسو با همان
حقيقتى كه
دين به آن
تعلق دارد مىباشد
و مشروعيت
خود را از دين
دريافت مىكند
مىتواند
قداست و
اعتبارش را
نيز ازآن
منبع وام
بگيرد به
گونه اى كه
همراهى با آن
از ارزش و
ارجى دينى و
الهى
برخوردار
باشد. فرامين
حاكميت دينى
و غير معصوم
گرچه از
اعتبارى
مطلق وخدشهناپذير
برخوردار
نيست ولى
هنگاميكه در
چهارچوب
منضبط دينى
صادر شد و بر
اساس حكم عقل
واجد حكم
لزوم اتباع
گرديد در اين
صورت اين حكم
اعتبار و
قداست و ارجى
دينى مىيابد
يعنىفعل آن
فعلى خواهد
بود كه انسان
را به خداوند
نزديك مىكند
و ثواب و اجر
الهى را
بهمراهخواهد
داشت و ترك آن
عمل درخواست
شده نيز
ناخوشنودى
خداوند و
كيفر او را به
دنبالخواهد
آورد. اين امر
همان فارق
اصلى حكومت
دينى با ديگر
حكومت هاست.
زندگى و خدمت
در چنين
حكومتى مى
تواند لحظات
زندگى انسان
را در جهت
تعالى و تقرب
به خداوند
قراردهد . ولى
بايد توجه
داشت كه
اعتبار مطلق
متعلق به اصل
حاكميت دينى
مشروع است و
نه اجزاى آن.
اجزاى
حاكميت دينى
و فرامين آن
را نمىتوان
همچون احكام
اصلى دين و
كتاب و سنتخدشهناپذير
دانست و
اعتبارى فوق
بشرى به آنها
داد و تبعيتى
بى چون و چرا
از آن را طلب
كرد. زيرا حكم
عقل گرچه
تبعيت از
فرامين
مستقيم دين
را به جهت
صدور از
ناحيه
خداوند
گريزناپذير
و مطلق مى
داند ولى
فرامينى را
كهصاحبان
اقتدار در
حكومت دينى
كه
انسانهايى
خطاپذير
صادر مىكنند
از چنان
اطلاق و
شمولى
برخوردار
نمىبيند.به
همين دليل هم
به صاحبان
اقتدار
اجازه مىدهدكه
تصميم خود را
در صورت وجود
نقص و خلل
ابطال كنند و
هم به ديگران
اجازه مىدهد
درچهارچوب
روشهاى
عقلايى و
منطبق با
اصول و
چهارچوبهاى
دينى آنرا
فاقد اعتبار
و ارزش
بدانند. روشن
است كه اين
مطلب به معنى
مجاز بودن
مخالفت با
احكام و
مقررات بدون
طى شدن مسير
عقلايى نمى
باشد. آيا
هر مخالفتى
با هر حكم و
فرمان حكومت
را در يك
حكومت دينى
بايد مستلزم
دو كيفر
دانستكيفرى
دنيوى كه
دولت براى
متخلفان
مقرر مىدارد
و كيفرى
اخروى كه در
نتيجه هر فصل
گناه
ومعصيتى در
پى مىآيد.
آيا عبور از
چراغ قرمز را
بايد هميشه
داراى كيفرى
اخروى دانست
حتى درصورتى
كه ضررى
مستقيم را به
ديگران
همراه
نداشته
باشد؟ تفويض
اقتدار مطلق آيا
خداوند در
غياب
انسانهاى
برگزيده
يعنى پيامبر
و امامان
معصوم از
ميان
انسانهاى
عادى كسى و يا
كسانى و
ياگروهى را
انتخاب كرده
است و حق
حاكميت خود
را به آنان
واگذار كرده
است و اقتدار
سياسىآنان
را مستقيماً
به رسميت
شناخته است
يا خير. گفتيم
هميشه شاهان
مقتدر براى
شروع نشاندادن
قدرت خود
چنين ادعايى
داشتهاند و
فيلسوفان هم
در حد
تئوريزه
كردن اين
ادعا بر آمدهاندو
شاهان را
سايه خداوند
بر روى زمين
دانستهاند.
پس از اسلام
هم امويان و
عباسيان كه
سلطنت
وخلافت را در
خاندان خود
موروثى
كردند همين
ادعا را
تكرار مىكردند
و مىگفتند
اقتدار
سياسىپيامبر
صلى الله
عليه و اله و
سلم به آنان
منتقل شد. و
آنان
جانشينان
پيامبر و
داراى حق
حاكميت
سياسىبلامنازع
و غير قابل
سلب مىباشند. در
مسيحيت هم
همين ادعا در
رهبران
كليسا مىبينيم.
پس ازآنكه
كليسا
اقتدار
سياسى و
اجتماعى خود
را بر ويرانههاى
امپراطورى
رم بنا كرد
پاپ خود را به
عنوان ميراث
دار اقتدار
مسيحائىدانست
كه از طريق
حواريون به
كليسا منتقل
شده بود . آن
زمان كه تاج
امپراطورى
مقدس رم را
برسر
شارلمانى
گذارد در
حقيقت ادعاى
در قبضه
داشتن
توامان
اقتدار دينى
و دنيايى را
اعلام و
تثبيت كرد.
ادعايى كه تا
قرن سيزده
ميلادى با
نشيبو فراز
همچنان
ادامه يافت. اما
در جهان
اسلام تلاش
جابرانهاى
كه پادشاهان
ستمكاراموى
و عباسى به
خرج دادند تا
حكومت خود را
وارث اقتدار
الهى نشان
دهند توسط
امامانمعصوم
و اهل بيت
پيامبر
ناكامماند. در
انديشه
اسلامى
نشانىاز
انتقال
اقتدار
سياسى و
حاكميت اهلى
پيامبران و
معصومان به
شخص و قشر و
گروه و نسلخاصى
نمىبينيم و
امروز هم در
ميان
انديشمندان
مسلمانان
شيعه و سنى
هيچ صاحب
نظرى را نمىبينيم
كه مدعى
انتقال و
تفويض چنيناقتدارمطلق
و غير مشروطى
را براى شخص و
قشر و گروهى
خاص باشد. نظارت
بر دولت دينى پاسخ
به اين سؤال
مهم است كه
اقتدار
سياسى جامعه
در برابر چه
مرجعىپاسخگو
مىباشد.
بدون ترديد
پاسخگو
نبودن
اقتدار
سياسى در
برابر هيچ
عامل انسانى
جزو زشتترين
سنتهاى
سياسى محسوب
مىشود.
ويژگى
قدرتهاى
استبدادى
مطلقه همين
پاسخگو
نبودن و به
عبارت ديگر
نظارت
ناپذير بودن
و هيچ عامل
بازدارندهاى
در برابر خود
نديده و
خويشتن را
مطلق العنان
دانستن بوده
است. تنها
پاسخگو بودن
در برابر
خداوند نيز
به معنى نفى
هر نوع نظارت
است. در
انديشه هاى
جديد و
دموكراتيك
حكومت تنها
در برابر
مردم
پاسخگوست.
زيرا اراده
عمومىمردم
را تنها منشأ
حاكميت و
نيروى اعطا
كننده
اقتدار
سياسى مىشناسند
. حاكميت
در انديشه
دينى نمىتواند
تنها پرواى
خواست مردم
را داشته
باشد زيرا
خواست مردمدر
چهارچوب
اراده الهى
قابل قبول
است. اقتدار
سياسى بايد
اهداف و
غاياتى ديگر
را هم در
كنارخواست
عمومى مردم
مورد توجه
قرار دهد و
براى تحقق آن
تلاش كند.پس
مسؤليت و
پاسخگويى در
برابر آنان
نمىتواند
اهداف و
غايات الهى
را تضمينكند.
اينجاست كه
در منطق
سياسى دينى
بايد در
برترين نقطه
هرم حاكميت
مرجعيتى را
پيشبينى
نمود كه با
داشتن
صلاحيتهاى
لازم نظارت
خود را بر
دولت و حكومت
اعمالكند و
صحت عمل دولت
و حكومت را بر
اساس دو
معيار تضمين
نمايد: يكى بر
اساس خواستمردم
و منافعى كه
مردم در
زندگى
روزمره خود
به آن مىانديشند
و از
دولتمردان
تعقيب و تحققآنها
را انتظار
دارند .ديگر:
تحقق اهداف و
غايات الهى.
مهم نيست كه
اينمرجع يك
فرد و يا يك
گروه و جمع
باشند مهم
وجود مرجعى
است كه در اين
جايگاه برتر
وظيفه داشته
باشد كه بر
چگونگى
اعمال قدرت
سياسى در جهت
حفاظت از جهتگيرى
صحيح دينى و
الهى نظارت
كند و از
اختيار كافى
براى اصلاح
جهتگيرىها
برخوردار
باشد. وجود
اين مرجع به
معناى
واگذار كردن
حق حاكميت
مطلقه فردى
به آن مرجع
نيست و چنين
معنايى را
افاده نمى
كند زيرا در
حكومتهاى
مطلقه فردى
جز خواست و
اراده
پادشاه و
فرمانروا در
هيچ حوزه و
عرصهاى از
حيات
اجتماعى و
سياسى وجود
ندارد در
حاليكه وجود
اين مرجع
تنهاحفاظت
كننده و
هدايت كننده
امور درمسير
حاكميت دينى
و تضمين
كننده اهداف
و غايات دينى
است و نه
اعمالكننده
اراده و
دلخواه فردى. نظريههاى
سياسى امروز
نيز هيچگاه
از وجود چنين
جايگاهى
براى همسو
ساختنجهتگيرىهاى
دولت در بخشهاى
مختلف
حاكميت با
مبانى نظام
سياسى احساس
بى نيازىنكردهاند
و دموكراتيكترين
حكومتهاى
امروز نيز در
برابر
نمايندگان
آراء مردم به
مرجعى واحد
مانند مجالس
سنا براى
حفاظت از
مبانى و اصول
اساسى نظام
اجتماعى
حاكم
اختيارات
گستردهاى
بخشيدهاند. پس
جايگاه
امامت را در
دوران عدم
حضور رهبرى
مستقيم
منصوب الهى
براى بقا و
استمرارحاكميت
الهى و غايات
و اهداف دينى
امرى
انكارناپذير
است و حذف آن
به معناى
عدول
ازالتزام به
آن غايات و
اهداف است.بديهى
است اين نگاه
به جايگاه
امامت نمىتواند
امام و رهبرىجامعه
اسلامى را
داراى
اختيارات
فردى مطلقه
براى اعمال
هر خواست و
نظرى هر
چندبرخاسته
از بينش و
دانش دينى و
اسلامى خود
بنمايد. امامت
و رهبرى در
نظام اسلامي مقام
امامت در
انديشه
اسلامى
معتبرترين
مقام و مرجع
براى حاكميت
دينى و سمبل
حركت دينى
جامعه
اسلامى به
شمارمىآيد.
علاوه بر سمت
نظارت فعال و
مستقيم از
جايگاه رفيع
و بلند سياسى
و دينى و
اعتباربرجسته
اجتماعى
برخوردار
است. اقامه
نمازجمعه به
عنوان
مهمترين
تدبير سياسى
براى آگاهىبخشيدن
به مردم در
مسائل سياسى
و اجتماعى و
دينى توسط او
و مغربين او
صورت مىگيرد.مقامهاى
قضايى و
اجراى حدود
اسلامى توسط
او منصوب مىشوند.
فرمان جنگ و
جهاد توسطاو
صادر مىشود. نگاهى
به حكومت و
دولت اسلامى
در دوره
آغازين و در
زمان پيامبر
اسلام و
جانشينان وى
نيز نشانمىدهد
كه مهمترين
عنصر در
ساختار
حكومتى
اسلام عنصر
رهبرى و
امامت بوده
است. در قرآنمكرراً
به تبعيت
مردم از تمام
دستورات "پيامبر"
در مقام
رهبرى جامعه
سفارش شده
وقضاوت هاى
او را لازم
الاتباع
شمرده است .دستور
اطاعت از "اولىالامر"
در كنار خدا و
پيامبر
درقرآن كريم
بر اين اصل
تأكيد مىكند.
پساز
پيامبر
اسلام نيز
مسلمانان
همين جايگاه
را از آن
خلفاى
پيامبرمى
دانستند .اسنت
فقهاى اهل
سنت و شيعه
هميشه بر پيش
بينى فردى در
رأس نقطه
حاكميت
جامعه
اسلامىقرار
داشته است كه
از او به
امام، والى،
حاكم، و... ياد
مىشود.
مسؤليت
اجراى آندسته
از احكام
عمومى اسلام
كه بر عهده
دولت قرار مىگيرد
و شخص خاصى در
مورد آن
تكليفندارد
نيز بر عهده
او قرار دارد.
احكامى
مانند: جهاد و
دفاع، فصاص،
اجراى حدود،
جمع آورى
زكوات
ومالياتها و
تقسيم آنها
تقسيم فيىء
و انفال،
تولى و تصدى
وقفهاى
عام، رسيدگى
به امور بىسرپرستان
و... جملگى از
اين قبيلاند.در
روايات اهلبيتو
كلمات فقهاى
شيعه
بيشترين
توجه به جا
يگاه امام و
اختيارات وى
شده است .بسيارى
از احكام
اجتماعى
اسلام در فقه
شيعه تنها با
دخالت امام
قابل اجرا مى
باشد. وظايف
امامت در
نظام اسلامى تصريحاتى
كه در منابع
اسلامى در
مورد
اختيارات و
وظايف امام و
رهبرى جامعه
اسلامى نشانمىدهد
كه نقش اين
مرجع معتبر
دينى و
اسلامى در
هدايت جامعه
اسلامى بسوى
اهداف
وغايات دينى
نقشى تعيين
كننده است. در
گذشته
بيشترين كار
زمامداران
جنگيدن با
دشمنان در
مرزها و دفاع
و حفظ امنيت
در داخل
مرزها و
قضاوت در
اختلافات و
جمع آورىمالياتهايى
براى انجام
اين وظايف
بوده است.(1)اين
امور حداقل
وظايفى است
كه هر حكومتى بايد
بر عهده گيرد . امروز
در عصر دولتهاى
رفاه "welfare
state"كار
سازماندهى
امر آموزش و
اقتصاد و
فرهنگ و حتى
تفريح
واشتغال
مردم بر عهده
دولتها
قراردارد و
دولتمردان
بايد براى
بسيارى از
امور مربوط
به زندگى
شخصى افراد
برنامهريزى
نمايند و به
نمايندگى از
آنان عمل
كنند . تفكيك
ميان اين دو
حوزه مديريت
اجرايى و باز
كردن ميدان
براى حضور
مردم و اعمال
خواسته هاى
آنان در اين
بخش دوم و
اكتفا به
حضور نظارتى
حاكم اسلامى
راه حلى است
كه مى تواند
نقش حاكميت
ملى را در
حكومت دينى و
اسلامى
برجسته و
روشن سازد . مى
توان بار
مسئوليترا
در اين حوزه
ازدوش امام
برداشته و
مسئوليت
آنرا متوجه
نمايندگان
مردم دانست و
به
نمايندگان
مردم
اختيارات
لازم را براى
برنامهريزى
و اجراى
خواسته هاى
مردم وگذار
نمود . مشروط
برآنكه در
تمامى
تدابير و
تصميمات خود
اهداف و
ارزشهاى
اسلامى را
رعايت كرده و
در همان مسير
حركت كنند. انديشه
حكومت در فقه
شيعه برخى
از فقهاى
شيعه
نتوانستهاند
مشروعيت
جايگاه
رهبرى و
امامت در
جامعه
اسلامى
درزمان عدم
حضور امام
معصوم را از
ادله نقلى و
دينى
استفاده
كنند و تنها
براساس حكم
عقل بهلزوم
تصدى دولت
نسبت به
موارد ضرورى
و لازم
اعتراف كردهاند.
اين گروه از
فقها تنها در
هميندائره
ضرورى بر
اساس حكم عقل
و قدرمتيقن
مسئوليت را
بر عهده
رهبران دينى
قرار دادهاند.
نتيجه اين
نگرشمحدود
كردن
اختيارات
دولت در
رابطه با
اقداماتى
است كه بر
خلاف احكام
اولى اسلامى
انجاممىگيرد.
در اين نظريه
اين گونه
اقدامات
تنها در صورت
اضطرار قابل
عمل است و
دولت نمىتواند
بر اساسمصلحت
انديشى و
رعايت
مصالحى كه به
حد ضرورت
نرسيده به
هيچ عملى كه
به نحوى با
حكمى از
احكام اسلاممخالفت
دارد دست
يازد. به
روشنى
ميتوان
دريافت كه
اين نظريه در
برابر
انديشه دولت
رفاه قرار مىگيرد
كه براى تاين
خواست و
مصالح
اكثريت به
اقداماتى
دربرابر
منافع و حقوق
اقليت اقدام
مىكند. از
نظر صاحبان
نظريه فوق
دولتها حق
هيچگونه
اقدامى كه به
ناديده
گرفتن حقوق
شرعى افراد
منتهى مىشود
ندارند
هرچند اقدام
آنان به
مصلحت
اكثريت مردم
باشد.مگر
آنكه حكم
روشن عقل
انجام آنرا
الزامىسازد.
اين نظريه نه
تنها لزوم
اجراى احكام
اجتماعى و
عمومى اسلام
را باور دارد
بلكه اجراى
آنهارا
وظيفه فقها و
رهبران دينى
مىداند.پس
بايد گفت همه
فقهاى شيعه
در اين مورد
اتفاق نظر
دارند كه
رهبرى دولت
اسلامى كه
بايداجازه
عدول از برخى
احكام اوليه
اسلامى را در
شرايط
اضطرارى به
دولت بدهد
تنها بايد
دراختيار
فقيه و دينشناس
عادل و داراى
توان و
صلاحيت باشد. نگاهى
تاريخى به
انديشه
حكومت در نظر
فقهاى شيعه برخي
از بزرگترين
فقيهان شيعه
كه در
نزديكترين
زمانها به
عصرامامان
بسر بردهاند
و گفتار و
نظرياتشان
از ارجى بىنظير
در نزد ديگر
فقيهان شيعه
برخوردار
استبه لزوم
اجراى اين
احكام مانند
قضاوت اجراى
حدود و نهى از
منكر و... كه
مهمترين بخش
احكامعمومى
اسلام است
تصريح كرده و
آنرا وظيفه
هر فقيهى
دانستهاند
كه دستى باز
براى اجراى
آنهاپيدا
كند و بر همه
شيعيان واجب
دانستهاند
كه به فرمان
اين فقيهان
گردن نهند و
احكام
آنانرا كهبجاى
دستورات
حكومتها
صادر مىشود
پذيرا شوند. ولى
اين نكته
قابل توجه
است كه بر
خلاف فقيهان
اهل سنت كه
اهتمامى
فراوان به
تبيينوظايف
و اختيارات
دولتها و
حكومتهاى
اسلامى و نيز
وظيفه و
تكليف مردم
در برابر
آنهانشان
داده و
كتابهاى
فراوان در
اين باره
نوشته و
فروعات و
احكام
بسيارى را
مطرح كردهاند
دركتابهاى
فقيهان شيعه
بخصوص در
دوره هاى
متاخر به
احكام مربوط
به حكومت و
روابط ميان
حاكمان و
مردم كمتر
توجه شده است
و آنجا هم كه
سخن از اجراى
احكام عمومى
اسلامشده
است آنرا
وظيفه "امام
عدل" دانستهاند
كه در نظر
بسيارى امام
معصوم از آن
مراد شده است
ونمىتواند
به زمان عدم
حضور
معصومان
اشارهاى
داشته باشد. نگاهى
به تاريخ
تشيع و جامعهشناسى
سياسى
شيعيان اين
ابهام را
خواهد زدود و
مشكل را
برطرف مىسازد.
غصب خلافت در
همان آغاز
حيات اسلامى
پس از پيامبر
اكرم و صدها
سالدوران
حكومت خلفاى
غاصب اموى و
عباسى كه به
كنارهگيرى
امامان
معصوم و
فقيهان شيعه
ازحاكميت و
دولتها
منجر شد علت
مطرح نشدن
اين مسائل در
فقه شيعه را
براى ما روشنمىسازد.
فقهاى شيعه
نه اين حكومتها
را مشروع مىدانستند
و نه آنكه
براى تعيين
وظايفشرعى
مورد مراجعه
اين حكومتها
قرار مىگرفتند.
فقهاى شيعه
مانند ساير
مردم شيعه به
عنوان اقليتهايى
بر كنار از
حكومت و
سياست در
جامعه
اسلامى
زندگى مىكردند
و در مورد
مسائل مورد
نياز شيعيان
كه بيشتر به
روابط خصوصى
وحقوقى مدنى
مربوط بوده
است به
اجتهاد
پرداخته و
نياز دينى
شيعيان را
پاسخ مىدادهاند.
تنها پس از
آنكهدولت
صفوى در قرن
دهم هجرى
دولت بزرگ
شيعى را در
ايران حاكم
كرد شاهد
پيدايش
جريان فقه
حكومتى قوى
توسط
بزرگترين
فقهاى شيعه
در رابطه با
مسائل
حكومتى
هستيم.فقيهانى
مانند محقق
كركى كه
درتاريخ فقه
شيعه به لحاظ
قوت و قدرت
علمى و
اجتهادى
سرآمدبودند
در اين مسائل
قوىترين
آثار فقهى را
از خود برجاى
گذاردند.
توجه شايسته
بزرگترين
فقيهان آن
عصر واعصار
بعد به مسائل
حكومتى
نشانگر ريشه
دار بودن و
غناى انديشه
حكومت در فقه
تشيع است. پس
از آن انديشه
فقه سياسى و
حكومتى به
سرعت وسهولت
به پاسخگويى
اين نيازها
مىپردازد و
نظريه ولايت
مطلقه فقيه
به عنوان يك
نظريه حاكمفقهى
در بين
اكثريت
فقيهان بزرگ
و سترگ چون
محقق نراقى و
صاحب جواهر
مطرح مىشود
و جاىخود را
باز مىكند. انديشه
حكومت در
منابع فقه
شيعه بحث
تاريخى
گذشته راز
اندك بودن
گزارش هايى
روايى از
گفتار
معصومان
پيرامون
مسئله حكومت
دينى در زمان
معصوم را نيز
براى ما روشنمىسازد.
عدم دسترسى
طولانى
امامان
معصوم به
حكومت كه از
زمان على
عليه السلام
آغاز و تا
زمان غيبت به
طول انجاميد
و شرايط سخت
امنيتى و
سياسى كه
هميشه
گريبانگيرامامان
معصوم و
شيعيان بود
زمينه و
امكان طرح
مسائل مربوط
به حكومت و
سياست را
منتفى ساخته
بود. در چنينشرايطى
بازگو كردن
صريح مسائل
مربوط به
حكومت و دولت
اسلامى از
ديدگاه اهل
بيت و اهتمام
بهنقل سينه
به سينه آنها
در بين
شيعيان و
رواة شيعه و
مكتوب شد نآنها
در جوامع
روايى شيعه
امرى خطرناك
و خارج از
انتظار و
نياز تلقى
شده است.
چگونه
شيعيانى كهدر
چند سده پس از
پيامبر
حاكميت را
تجربه نكرده
و اميدى به آن
ندارند مىتوانند
روايات
وگزارشاتى
را مىتواند
به شدت براى
حيات
معصومين و
شيعيان
خطرناك باشد
در محافل
ومجالسشان
براى يكديگر
نقل كنند و به
حفظ و كتابت و
نگهدارى
آنان اهتمام
ورزند. با اين
وجود مىتوان
كاملاً
محتمل دانست
رواياتى هم
كه احيانا
توسط امامان
عليه السلام
دراين باره
گفتهشده به
توصيه
خودشان و يا
با ملاحظه
راويان از
روىتقيه
كتمان شده و
از نقل آنها
براى سايرين
خوددارى شده
است. اين نكته
هنگامى روشنترمىشود
كه بدانيم
شيعيان و
امامان
معصوم عليه
السلام حتى
در نقل احكام
مربوط به
عبادات و
نماز وروزه
كه بر خلاف
نظريات اهل
سنت بوده
دچار
محدوديت
بوده و نمىتوانستهاند
نظر مخالفخود
را درباره
آنها به طور
آشكار اعلام
كنند. از
اينرو براى
فهم انديشه
تشيع و
امامان
معصوم آن
درباره
حكومت به جاى
تفحص از نقلهاىروشن
و صريح بايد
با يك روششناسى
معقول از
شيوه غير
مستقيم و غير
صريح
استفاده كرد
و ازلابلاى
نقلهاى
آنان اشارات
و شواهدى را
كه با در كنار
هم قرار
گرفتن آنها
آگاهىروشن
و غير قابل
انكارى را به
ما نشان مىدهد
جويا شويم. تحريم
مراجعه به
حاكمان جور
در مسئله
قضاوت كه
مهمترين
مسئله عمومىمورد
ابتلاى
شيعيان بوده
است و برخلاف
مسائلى
مانند
پرداخت زكات...
عدم مراجعه
بهحكومت و
حل و فصل آنها
توسط خود
شيعيان ممكن
بوده است
آنهم با اين
تأكيد و
استدلال كهحاكميت
آنان حاكميت
باطل و جور
است و مراجعه
به آنان
مراجعه به
طاغوت است خط
اصلى انديشه
سياسى تشيع
را روشن مىكند
دستور
مراجعه به
دين شناسان
واجد شرايط
به جاى
حاكمان جور و
اعلام
انتصاب آنان
از سوى
معصومين
براى حل و فصل
مسائل
شيعيان را هم
بايد اعلام
وجه اثباتى
نظريه سياسى
تشيع كه
انتقال منصب
ولايت سياسى
از معصومان
به دين
شناسان صاحب
نظر وصاحب
معرفت است
تلقى نمود.
البته ممكن
است همه اين
اشارات گويا
نباشند ولى
هنگاميكه
اين اشارات
در كنار دهها
گزارش ديگر
قرار گيرد و
شواهد
وقراين
ضميمه آنها
شود آگاهى
ترديد
ناپذيرى را
براى ما
ايجاد مىكند. قانون
اساسى در
انديشه
اسلامى پيش
از اين گفتيمحاكميت
مطلق در
امرقانون
گذارى در
اختيار
خداوند است و
اختيار
قانون گذارى
به فرد يا
گروهى سپرده
نشده است.
بنابراين
دين اسلام
پيشگام
ايجاد دولت
مبتنى بر
حقوق و
جلوگيرى از
شكلگيرى
دولت مطلقهاست
و بسيار
جلوتراز
انديشه
سياسى قرن 18 و 19
گام برداشته
است.انديشه
دينى براى
دفاع از حقوقمردم
حكومتها را
موظف به
تبعيت از
قوانين الهى
نموده كه
تضمين كننده
حقوق دنيوى و
معنوى
آنهاست. در
انديشه
سياسى جديد
كه دولت را
موظف به
تبعيت از
حقوق غير
قابل نقض مىكند
حدمرز اين
حقوق هيچگاه
قابل تعيين
دقيق نيست
زيرا صاحبان
اين انديشه
يعنى
فيلسوفان
ليبرال
باانكار
اصول ثابت
اخلاقى و
دينى و الهى
ملاك و
معيارى روشن
براى تعيين
آنها در
اختيار
ندارند
وتنها قضاوت
عرف جامعه را
بايد در اين
باره
بپذيرند و
تنها شرط
طولانى بودن
پايدارى
عينى اينعرف
را ملاك
شمردهاند
اين ملاك
علاوه بر
آنكه از پايه
فكرى و فلسفى
مستحكمى
برخوردارنيستو
فاقد
پشتوانه
عقلى مىباشد
تضمين كننده
حقوق واقعى و
اصيل انسانى
هم نيست
زيراايجاد
تغيير در
نگاه عرف به
حقوق و
جابجايى آن
با استفاده
از اهرمهاى
مؤثرى چون
تبليغاترسانهاى
گسترده و
روشنفكران
وابسته كارى
دشوار نبوده
و دارى سابقه
مىباشد. تفاوت
ديگر ميان
حقوق انسانى
غير قابل
خدشهاى كه
دين ارائه مىدهد
با حقوق غير
قابل تغيير
در انديشه
ليبرالى كلى
بودن اين
حقوق در
انديشه
ليبرال است.
اين حقوق كه
در قوانين
اساسى ظاهر
مى شوند به
علت كلى بودن
قابليت
اجرايىندارند
و تنها با جعل
قوانين عادى
از سوى
پارلمانها
به عمل در مىآيند.
و همين مسئله
اينحقوق را
كاملاً آسيبپذير
مىكند زيرا
باز حاكميت
مىتواند در
مرحله جعل
قوانين عادى
باتصويب
قوانين جزئى
آن حقوق كلى
را مخدوش
سازد و به اين
ترتيب آن هدف
اصلى كهتثبيت
كامل و خدشهناپذير
حقوق ثابت
افراد است
تحقق نمىپذيرد.
ولى تشريع
دينى از ايننقاط
ضعف مصون است
زيرا قوانين
ثابت و خدشهناپذير
و غير قابل
تعرض آن
محدود بهچند
اصل كلى نيست
بلكه دائره
گستردهاى
از حقوق مادى
و معنوى در
برابر دولت و
حاكميت وحتى
در برابر
نيروها و
قدرتهاى غير
دولتى را
براى افراد
عادى تعيين و
تثبيت مىكند
به گونهاى
كهبراى
تفصيل و قابل
اجرا شدن
آنها نياز به
تشريع قانون
ديگرى نيست. نقش
مردم در
قانون گذارى نكته
ديگر وجود
اختيار
قانون گذارى
براى دولت و
مردم در خارج
از دائره
قوانين ثابت
وتغييرناپذير
اسلام است.
اين گستره
شامل بخش
هايى است كه
از سوى دين
حكمى ثابت و
الزامى در
مورد آن
تعييننشدهاست
. در اين بخشها
مردم و
نمايندگان
آنها بر حسب
مصالح و
منافع و
دلخواه خود
مىتوانندقانون
گذارى
نمايند. بخش
ديگر از اين
گستره قانونگذارى
هاى روزمره و
تنظيم
مقررات و
دستور العملها
و برنامهريزىهاى
مقطعى در
حوزههاى
مختلف زندگى
اجتماعى است
كه امروز بخش
اصلى
كاردولتها
و مجالس
قانون گذارى
را تشكيل مىدهد.در
حكومت
اسلامى دولت
و پارلمان به
نمايندگى از
مردم
درمحدوده
قوانين ثابت
دينى مى
تواند برطبق
دلخواه و
خواست مردم
مقررات و
برنامه هايى
را تدوين و به
اجرا
درآورند و
همه مردم بر
اساس يك وفاق
عقلائى آنها
را بپذيرند. همانگونه
كه قبلا
اشاره شد
مردم براساس
حاكميت
برسرنوشت
خود و حقى كه
خداوند به
هركس براى
تدبيرو
اداره زندگى
خود داده است
اختيار
تصميم گيرى
در مورد همه
شئون فردى و
اجتماعى خود
دارند مشروط
به اينكه از
محدوده
قوانين كلى و
جزئى كه دين
براى
آنهاتشريع
كرده است
خارج نشوند .بنابراين
مردم براى
تدبير شئون
اقتصادى و
اجتماعى و
فرهنگى خود
حق دارند از
طرق مختلف
مانند
انتخاب
نمايندگان
پارلمان و
مديران
اجرائى
اقدام كنند و
حاكم اسلامى
هم بايد
شرايط را
تحقق
خواستهاى
آنان فراهم
كند و بر
رعايت اصول و
ارزشهاى
اسلامى از
سوى آنان
نظارت كند .
ولى حاكم و
امام در نظام
اسلامى
وظايف خاصى
را مستقلا
برعهده دارد .برنامه
ريزى و اقدام
براى حفظ
مرزهاى كشور
اسلامى و
استقرار
امنيت -اجراى
حدود اسلامى -
رشد
اعتقادات و
ايمان و دانش
دينى مردم -
فقرزدائى و
رسيدگى به
حال محرومان -
اجراى عدالت
قضايى
اسلامى - حفظ
عزت اسلامى
در روابط با
ملل ديگر
ازجمله
وظايفى است
كه مقام
امامت جامعه
اسلامى بر
عهده دارد . نقش
مقام امامت و
رهبرى در
مشروعيت
حكومت يك
مشكل مهم در
اينجا وجود
تعارض
اجتنابناپذير
يكسان برخى
از اين
مقررات
ودستورالعملها
با قوانين
ثابت شرعى و
دينى است. و
اتفاقاً اين
تعارض
غالباً در
جايى است كهقوانين
ثابت شرعى
حقوق و
آزاديهاى
مدنى را براى
فعاليتهاى
اقتصادى
واجتماعى و
يا زندگى
فردى اشخاص
تعيين نموده
و دولتها و
پارلمانها
با تصميمات
خود آنها را
به نفع
اكثريت و يا
بنابه
ملاحظات ملى
نقض و يا
محدود مىكنند.
كسانى كه
حقوق و
آزاديهايشان
با اين
تصميمات
محدود مىشوند
گاه اقليتهايى
هستند كه در
انتخاب
دولتمردان
مشاركت
نداشتهاند
و گاه از همان
اكثريتى
هستند كه
آنها
راانتخاب
كردهاند
ولى امروز به
تصميم
نمايندگان
خود در محدود
كردن
آزاديها و
حقوقشاناعتراض
دارند. دفاع
قاطع
دستورات
دينى از حقوق
افراد دست
دولت و
پارلمانها
را براى جعلچنين
مقرراتى مىبندد
و تنها بر
اساس حكم عقلدر
صورت اضطرار
و پيش آمدن
مفاسدى
بزرگتر مىتوان
از دستور و
قانون شرعى
دستبرداشت
و حقوق
شهروندان
متعرض را
ناديده گرفت. وجود
چنين
تعارضاتى
موجب شده است
كه ديدگاه
برخى فقيهان
شيعه نسبت به
دولت و
حاكميت
ديدگاهى
منفىو
حداقلى باشد.اين
گروه از
فقيهان
براساس حكم
عقل و در
اصطلاح فقهى
به عنوان
حسبه تنها در
حد رفع
ضرورتهاى
اجتماعى
براى
تصميمات
دولتها و
پارلمانها
اعتبار
قائلند. در
مقابل اين
موضعتنگ
نظرانه
نظريه ولايت
مطلقه فقيه
قرار دارد. در
اين نظريه
فقها از حق
بيشترى براى
محدود كردن
احكام اوليه
شرعى
برخوردارند
و مى توانند
به دولتها و
پارلمانها و
نمايندگان
مردم اجازه
دهند كه طبق
مصالحمردم
و جامعه
قوانين و
مقرراتى را
فراتر از
چهارچوبهاى
كلى شريعت
تعيين كنند
مشروط
برآنكه اين
تصميمات در
چهارچوب
نظام اسلامى
و با امضاى
مقام امامت و
ولايتفقيه
باشد. در اين
نظريه
موافقت ولى
فقيه با اين
تصميمات
آنها را از
ارج و
اعتبارى
دينىبرخوردار
مىكند و تا
زمانى كه
مصلحت حكم
ثانوى
باقيست آنها
را به عنوان
حكم شرعى و
مورد قبول
شريعت تعيين
مى كند. در
حقيقت يكى از
نقشهاى مهم
ولى فقيه در
نظام اسلامى
همين است كه
در تعارض
تصميماتو
برنامههاى
دولت و
پارلمان با
احكام كلى
دين با هدايت
دين شناسانه
خود به گونهاى
مسيرحركت
جامعه را پيش
مى برد كه نه
ركودى و
اختلالى در
روند حركت
دولت و كشور
پيش آيد و نهجهت
گيريها و
اهداف و
مقاصد دين و
شريعت و
احكام آن نفى
و ناديده
گرفته شود. حق
حاكميت مردم
در نظام
اسلامى نكته
سوم رابطه حق
حاكميت مردم
وحاكميت
الهى است. حق
حاكميت مردم
در نظام
اسلامى به
صورت مشروط و
نه مطلق
پذيرفتهشده
است. در
انديشه
اسلامى حق
حاكميت مطلق
تنها متعلق
به خداوند
است و هيچ فرد
يا گروهانسانى
از چنين حق
حاكميتى
برخوردار
نيست. در عين
حال
همانطوريكه
مردم
اززندگى
شخصى خود از
حقوقى
برخوردارند
كه كسى حق
تعرض به آنها
را ندارد در
زندگىاجتماعى
هم مردم از
حقوقى
برخوردار
هستند كه از
آن جمله
انتخاب و
گزينش مصالح
و منافعخودشان
مىباشد. درباره
مسئله
حاكميت اين
سؤال بايد
پاسخ داده
شود كه ولايت
مطلقه فقيه
چگونه با
حاكميتمردم
سازگار است.
اگر مشروعيت
تمامى حكومت
و دولت و
تصميمات آن
از منشأ
ولايت فقيهناشى
مىشود پس چه
جايگاهى
براى رأى و
انتخاب مردم
مىتوان
قائل شد. به
عبارت
ديگرچگونه
مىتوان در
يك نظام
اسلامى از
حاكميت و رأى
و انتخاب
مردم سخن گفت
در حاليكهاركان
نظام با
انتساب به
ولى فقيه
مشروعيت و
قانونيت
پيدا مىكند.
و از طرف ديگر
در چگونهمىتوان
رأى مردم را
معتبر دانست
در حاليكه
ولى فقيه
براى هدايت
جامعه از
اختيار مطلقبرخوردار
است؟ استاد
متفكر و
علامه شهيد
مطهرى با
تأييد نقش
قانون گذارى
دولت و
نمايندگان
در نظاماسلامى
مىگويد اين
همان نقطه
اختلافى است
كه در صدر
مشروطيت
ميان دو گروه
از
انقلابيونكه
در پى خاتمه
دادن به
سلطنت مطلقه
شاهان قاجار
بودند و به
تدوين و
تصويب قانون
اساسبراى
محدود كردن
اختيارات
شاه مشغول
بودند بوجود
آمد. از
يك سو گروهى
به دين و
احكام
اسلامى
پايبندى
زيادى نشان
نمىدادند و
از سوى ديگر
گروهىمىگفتند
قانون ما
همان احكام و
دستوراتى
است كه در
قرآن و
روايات
اسلامى آمده
است ووجود
پارلمان
براى قانون
گذارى امرى
زايد و
ناموجه است.
ايشان متذكر
مىشود كه
قانون گذارىبه
معناى اتخاذ
تصميمات
روزمره و
تدوين
دستورالعمل
هايى كه يك
وزير يا رئيس
اداره بايد
درمحدوده
رياست و
مسؤليت خود
اعمال كند با
قانون گذارى
به معناى
تشريع احكام
ثابت و كلىمتفاوت
است. احكام
ثابت و كلى در
قرآن و
روايات آمده
است و كار
قانون گذارى
دولتها و
پارلمانها
در حكومت
اسلامى با
تشريع قران و
روايات
كاملامتفاوت
است . البته در
صورتيكه
پارلمان
بخواهد
قوانين كلى و
ثابت را
تعيينكند
جز تبعيت از
احكام
اسلامى راهى
در پيش
نخواهد داشت.
ولى غالب
مصوبات
پارلمانها
وهيئت
وزيران و
شوراهاى
قانون گذار
در دائره
تعيين
مقررات و
دستورالعملها
و بخشنامهها
وبرنامه
ريزىهاى
مقطعى و
متغير قرار
دارد. البته
بايد توجه
داشت كه چون
مجموعه همين
گونهتصميمات
است كه مسير
حركت جامعه
را به سوى
اهدافى جهت
مىدهد و پيش
مىبرد پيش
بينى
مكانيزم هاى
كنترلى و
نظارتو
هدايت
آگاهانه
رهبرى نظام
اسلامى براى
انطباق كلى و
كلان آن
تصميمات با
اهداف وجهتگيريهاى
اسلامى و عدم
انحراف آنها
امرى ضرورى و
اجتنابناپذير
است. تفكيك
قوا در
انديشه
اسلامى يكى
از اصول
نظريه سياسى
جديد تفكيك
قوا و
استقلال هر
يك از سه قوه
قضائى
اجرايى و
قانون گذارى
مىباشد .گرچه
استقلال
كامل اين قوا
غالباً عملى
نيست و در
قوانيناساسى
كشورها
معمولاً
نوعى ارتباط
و اعمال نفوذ
از سوى يك قوه
پذيرفته شده
است مثلاً
درقانون
اساسى
آمريكا رئيس
قوه قضائيه
از سوى رئيس
جمهور
انتخاب مىشود.ونيز
حداقل نيمى
ازمجلس سنا و
در بسيارى
قوانين
اساسى از سوى
رئيس جمهور
منصوب مىشوند
و يا اينكه حق
وتوى تصميم
نمايندگان
براى رئيس
جمهور
پذيرفته شده
است. ولى عدم
تمركز تمام
اين قوا در يكبخش
مورد قبول و
انديشهاى
پر ارج است. نگرانى
اصلى در
تمركز قدرت
در قوه مجريه
است زيرا
اولاً
اهرمهاى
اصلى قدرت
يعنى پول و
نيروهاى
امنيتى و
نظامى
غالباً در
اختيار قوه
مجريه است و
ثانياً
اعمال اينقوه
بر خلاف قوه
قضائيه و
مقننه در
عاليترين
نقطه خود در
اختيار يك
فرد كه رئيس
قوه است
قراردارد و
به اين ترتيب
زمينه قدرتطلبى
فردى و حزبى و
گروهى
كاملاً
فراهم مىشود.
خارج
شدن اختيار
قانون گذارى
و قضاوت از
دست اين قوه
روشى معقول و
منطقى براى
كاهشضريب
خطر سوء
استفاده از
قدرت است. از
نظر اسلامى
هم اين اصل نه
تنها تعارضى
با اصولاسلامى
ندارد بلكه
به علت اينكه
يك روش
كارآمد براى
جلوگيرى از
فساد حكومت و
تحقق يك هدف
بزرگ و مهم
اسلامى است
امرى
پذيرفته و
مقبول تلقى
مىشود و در
قانوناساسى
ج ا ا نيز آمده
است. پاسخ
اين سئوا لكه
چرا در صدر
اسلام چنين
تفكيكى
مشاهده نمى
شود اين است
كه تفكيك قوا
به عنوان يك
روش و شيوه در
معلول شرايط
اجتماعى
جديد مىباشد.
پيچيدهشدن
امور حكومت و
افزايش
وظايف وى
استفاده از
روشهاى تازه
را براى تحقق
اهداف مورد
نظرالزامى
مىسازد و در
بحث روشها
نبايد دورهاى
را بعنوان
معيار براى
ساير
دورآنها در
نظر گرفت. وظايف
مقام امامت
در نظام
اسلامى اهداف
استقرار
حكومت دينى
دركلام امام
على و امام
حسين عليه
السلام
عبارتند از
استقرار
عدالت
اجتماعى-
تربيت دينى و
الهى جامعه -توسعه
رفاه
اقتصادى
براى همگان -اجراى
حدود و
مقررات
اسلامى.(1)اين
اهداف با
اهداف دولت
ليبراليعنى
استقرار
رفاه مادى و
امنيت
كاملامتفاوت
است. حاكميت
مطلقه الهى
منحصراً
چنين حكومتى
را كه اهداف
فوق را دنبال
مى كند مشروع
دانسته و
تبعيت از
آنرا لازم مىداند
. امامت به
عنوان يك اصل
اساسى در
انديشه
واعتقادات
شيعه به
معناىاستمرار
وجود مرجع
معتبرى براى
شناخت حقيقتدين
و استمرار
حضور رهبرى
سياسى تحقق
بخش اهداف
حكومت
اسلامى مى
باشد . نقش
امام به
معناى پيشرو
و جلودار نقش
حفاظت از
مسيرى است كه
بايدحاكميت
طى كند. پس چون
حكومت تنها
با حركت در
مسير تعيين
شده مشروعيت
مى يابد و
وجود "امام"
به عنوان
هادى و
راهنما در
پيشاپيش اين
گروه تضمين
كننده سلامت
اينحركت پس
مشروعيت
حكومت تنها
با وجود امام
حاصل مى شود. روايات
بسيارى بر
اين نكته كه
جامعه بدون
وجود هادى حق
و امام و
راهنماى عدل
به گمراهى
وسقوط كشيده
خواهد شد
تاكيد دارد و
تجربه
تاريخى هم
هميشه اين
حقيقت را
نشان داده
استكه هر
گاه جامعه از
راهنمايان
شايسته و
حاضر در صحنههاى
اجتماع
محروم شود در
مسير انحراف
قرار مى گيرد. اگرچه
در جامعه اى
اسلامى مردم
به ارزشهاى
اسلامى باور
دارند ولى
نمىتوان
انتظار داشت
كه همه مردم
در هر عمل
اجتماعى
رفتار منطبق
بااهداف و
ارزشها و
احكام
اسلامى را
بشناسند و
نيازى به
هدايت برتر
نداشته
باشند و يا
اينكه حتما
به آن پايبند
باشند. از سوىديگر
حتى ميان
صاحب نظران
دينى هم
هميشه اتفاق
نظر وجود
ندارد. پس
ناگزير از
وجود رهبرى
دينى در نظام
اسلامى
هستيم. وظيفه
"امام" در
هدايت جامعه
بسوى اهداف
دينى با
وظيفه مجتهد
و فقيه صاحب
فتوى
كاملاًمتفاوت
است مجتهدان
داراى
صلاحيت
افتاء تنها
به بيان
احكام كلى و
ثابت دينى مىپردازند
ولى وظيفه "امام"
در جامعه
اسلامى مشخص
كردن شيوه
عمل و برخورد
با مسائل
اجتماعى
،سياسى،
نظامىو
فرهنگى روز
بر اساس
مبانى دينى و
مصالح جامعه
است. مثلاً
پاسخ اين
سؤال كه در
مقابل دشمنى
كه در صدد
تجاوز به
ميهن اسلامى
است مسئولان
چه موضعى
بايد بگيرند
و تكليف مشخص
مردم در اين
موضوع چيست
تنها در
اختيار"امام"
است و وظيفه
فقيه صاحب
فتوى بيان
حكم وجوب
شرعى كلى
دفاع و جهاد
است. اعلام
نظر امام در
اين موارد در
اصطلاح فقهى
"حكم" نام
دارد. ولايت
و نظارت امام
و رهبرى
اسلامى
درتعقيب هدف
مهم خود كه
پاسدارى از
جهتگيرى
صحيح و حركت
جامعه در
مسير اهدافاسلامى
است از چه
اهرمها و
ابزارى بايد
استفاده كند
و چه مشى و
شيوهاى را
بايد در پيش
گيرد.آيا
تمام
تصميمات
مربوط به
حكومت در
تمام سطوح
بايد توسط
امام و مقام
ولايت گرفته
شود و يا به
تأييد وى
برسد تا از
مشروعيت
برخوردار
باشد? پاسخ
ما به اين نظر
منفى است
زيرا بسيارى
از امورى كه
امروز توسط
دولتها
انجام مى شود
امور مربوط
به خود مردم
است و آنان حق
دارند نظر و
دلخواهخود
را اجرا كنند . آيا
مىتوان گفت
نقش امام و
رهبرى جامعه
اسلامى تنها
نقشى نظارتىاست
و بر اساس آن
تنها مى
تواند
مستقيماً يا
توسط گروهى
از فقيهان بر
تصميمات
دولت و
نمايندگانپارلمان
از نظر
مطابقت با
اسلام يا عدم
مطابقت
نظارت كند و
آنها را رد يا
تأييد نمايد .
بنابر اين
نظريه ديگر
رهبر دينى حق
دخالت
ايجابى و
اتخاذ تصميمعملى
در موردى را
ندارد و تنها
مى تواند در
مورد
تصميمات
نماينگان
مردم نظر
بدهد ? نادرستى
اين نظريه با
توجه به نكات
زير روشن مى
شود: بسيارى
از تصميمات
دولت را نمىتوان
از زاويه
مغايرت و
مخالفت با يكحكم
كلى دين مورد
توجه قرار
داد. ممكن است
يك و يا چند
تصميم و
قانون كه
ظاهراً
مخالفتى با
يك حكم كلى
شرعى ندارند
در شرايط و
موقعيت خاصى
نتايجى
مخالف با
اهداف و
ارزشهاى
اسلامى را
عايد سازند. تحقق
اهداف
اسلامى جز در
سايه برنامه
ريزىهاى
جهت دار و
معطوف به هدف
امكانپذير
نيست و تنها
نمىتوان با
نظارتسلبى
و جلوگيرى از
وضع قوانين
نامطلوب به
آن اهداف دست
يافت. برخورد
سلبى و نفى
كننده با
لوايح و
قوانين
پيشنهادى
بدون آنكه
طرح مفيدى
جايگزين آن
شود تاثير
منفى
برجامعه
خواهد گذارد. ازهمه
مهمتر اينكه
تبديل ولايت
به نظارت كه
تعبير ديگرى
از سلب قدرت
اجرايى
ازمقام
امامت جامعه
اسلامى و
سپردن آن به
فردى كه فاقد
صلاحيت علمى
و تقوايى
لازم است به
معنى از دست
رفتن ضمانت و
پشتوانه
حاكميت
اهداف و
ارزشهاى
اسلامى و
امكان
هرگونه سلطه
مغاير با
آرمانهاى
دينى است . براى
اينكه قدرت
سياسى از
مسير اسلام
منحرف نشود و
افراد و
گروهها و
باندهاى
قدرت سياسى و
اقتصادى
نتوانند
آنرا وسيله
قدرتطلبى
خود قرار
دهند راهى به
جز واگذارى
بخشهاى مهم
قدرت و
حاكميت به
مقام امامت
صالح و واجد
شرايط جامعه
اسلامى كه
مطمئنترين
جايگاه
سياسى است
وجود ندارد.تجربه
مشروطيت و
بازگشت
استبداد
پهلوى معلول
بى توجهى به
اين حقيقت
بوده است. حكومت
دينى و
حاكميت مردم دولت
اسلامى
درعصر
پيامبر و
خلفاى
راشدين و على
عليه السلام
نيز نسبت به
برقرارى
امنيت داخلى
و مقابله با
دشمنان
خارجى و جمعآورىماليات
براى اداره
اين امور و
برخى
اقدامات
رفاهى مهم و
اساسى تنها
وظايف دولت
را تشكيلمىداد.
مديريت اين
امور جملگى
در اختيار
مقام امامت و
رهبرى جامعه
بود علاوه بر
آن اسلامرسيدگى
به وضعيت
اقتصادى
محرومان و
تحقق عدالت
اجتماعى و
حفظ تربيت
اسلامى
واجراى حدود
و قضاوت را
نيز از وظايف
امام قرار
داده است.
بالابردن
آگاهيهاى
عمومى
واسلامى نيز
از وظايف
امام شمرده
شده كه در آن
دوره به
معناى در
اختيار
داشتن
تريبوننمازجمعه
به عنوان
مهمترين
رسانه اطلاع
رسانى بوده
است. تفويض
اين
اختيارات به
"امام به اين
معنى است كه
استقرار
حاكميت
اسلامى و
تحقق اهدافاسلامى
جز با وجود
چنين
ابزارهاى
اقتدار در
اختيار "امام"
ممكن نيست.
اما آنچه
امروزدولتهاى
رفاه بر عهده
دارند در
بسيارى حوزهها
خارج از
وظايف حقيقى
دولت است و
درحقيقت
امور مردم در
زندگى خصوصى
و مدنى شان
است كه دولت
به نمايندگى
از آنان و
بابودجه خود
آنان انجام
مىدهد اين
امور كه بخش
مهمى از
وظايف دولت
است را مىتوان
خارجاز
حوزه وظايف
امام و رهبرى
قرار داد و
تنها اشراف
بر عدم
انطباق آنها
با اهداف و
مسير حركتعمومى
جامعه
اسلامى كافى
است مردم در
اين بخشها
مىتوانند
مستقيماً
حاكميت خود
را دردو بخش
اعمال كنند
يك بخش اتخاذ
تصميمات
دلخواه خود
مستقيماً يا
توسط
نمايندگانشان
ودوم انتخاب
مجريان از
سوى خود براى
اعمال اين
تصميمات و
قوانين. نكته
قابل ذكر در
اين دو مورد
آنستكه
نمايندگان
مردم در بخش
تدوين
مقررات و
قوانينمتغير
در بخش حوزههاى
مربوط به خود
مردم بايد
خواست عمومى
مردم را كه
تأمين مصالح
ومنافع آنان
است در
چهارچوب
اهداف و
احكام
اسلامى در
نظر بگيرند و
همانطوريكه
نبايدمصالح
و منافع بلند
مدت و اساسى
مردم را در
پاى منافع
كوتاه مدت
آنان هر چند
برايشانخوشايندتر
باشد فدا
كنند
همينطور
نبايد اهداف
و احكام
اسلامى را
ناديده
بگيرند در
غيراينصورت
"امام"
مسلمين بايد
بر اساس
مكانيزم و
ساز و كار
شايستهاى
از اين اقدام
مخالفت بعملآورد
و اصولاً اين
نوع قانون
گذارى از
مشروعيت
برخوردار
نيست. در اين
قانون گذارىها
بايد حقوق
مادى و معنوى
مردم در كنار
هم و نيز حقوق
همه اقشار
مردمحتى
اقليتها در
نظر گرفته
شود و به نفع
اكثريت بر
عليه اقليت
ظلم و تعدى
صورت نگيرد
حتىحقوق
ملل ديگر و
نسلهاى
آينده نبايد
مورد بىاعتنايى
قرار گيرد.
ولى آنجا كه
در بين
خواستهاىمشروع
متعدد مردم
طبق دلخواه
خود يك گزينه
را ترجيح مىدهند
در صورتيكه
در حوزه
مسائلعمومى
مربوط به
خودشان است
دولت اسلامى
و نمايندگان
آنان بايد
خود را ملتزم
به همانگزينه
بدانند و از
آن تخلف
نكنند هر چند
از جهاتى
داراى كمبود
و نقص باشد اما
در انتخاب
مجريان و
كارگزاران
اصلى دولت
نيز در بخشى
كه مربوط به
حوزه عمومى
وامور مردم
است حق
حاكميت مردم
بر امور خود
اقتضا مىكند
كه بتوانند
عناصر مورد
علاقه
ودلخواه خود
را از طرف خود
به كار
بگمارند و
مسؤليت
امورشان را
به آنان محول
كنند. البته
اينانتخاب
شامل حوزه
هايى كه
مستقيماً به
امام و رهبرى
جامعه مربوط
است و قبلاً
به آن اشارهكرديم
نمىشود
نظارت مردم
به عملكرد
اين
كارگزاران و
نيز تفويض
آنها طبق
دلخواهشان
جملگىاز
اختيارات
مردم است. صلاح
حاكمان و
اصلاح
ساختارها حكومت
مطلوب و ايدهآلاسلام
كه خداوند
وعده
استقرار آن
را به مؤمنان
داده استحكومتى
است كه در آن
مؤمنان
درستكار و
صالح به
خلافت مىرسند
"وعدالله
آمنوا و
عملوالصالحات
ليستخلفنهم
فى الارض". در
آيه ديگر مىفرمايد:
زمين را
صالحان به
ميراث
خواهند برد.تأكيد
قرآن و سنت به
صالح بودن
حاكمان آن را
به صورت
ويژگى حكومت
اسلامى
درآورده است.
تأكيد براين
ويژگى از
قديم از سوى
فيلسوفان
بزرگ معنى
گرا مانند
افلاطون
ديده مىشود
زيرا تنها با
حاكميت
صالحان
جامعه بسوى
فضيلت و خير
پيش مىرود. ولى
انديشه
سياسى امروز
غرب به جاى
اين ويژگى به
اصلاح
ساختارحكومت
پرداخته و به
صلاح حاكمان
توجه ننمودهاست.
بر اساس اين
تفكر در
صورتيكه
ساختار
حكومت
ساختار
مناسبى باشد
هر كسى كه به
حكومتبرسد
با هر ويژگى
تفاوتى
نخواهد داشت.
پس به جاى اين
پرسش كه چه
كسى بايد
حكومت كند
بايد پرسيد
چگونه
بايدحكومت
كرد? در
نظريه
اسلامى بدون
داشتن
انسانهاى
صالح در مصدر
قدرت سياسى
هيچگاه نمىتوان
از تحقق
اهداف و
برنامه سالم
و مطلوب
مطمئن بود.حكومت
مجموعهاى
از عناصر
انسانى است
كه هميشه مىتوانند
با
تدبيرهايى
پيش بينى
نشده خود را
از دائره و
حلقه محدود
قانون و
ساختارهاى
قانونىخلاص
كنند و يا با
استفاده از
ابزارهاى
قدرت سياسى،
مالى و...
ديگران را
باخود همراه
كنند وتحت
تأثير قدرت و
ثروت منافع و
مصالح مردم
را بازيچه
منافع خود
قرار دهند.
اين حقيقتى
استكه
امروز تمامى
حكومتها با
آن درگيرند.
تنها عاملى
كه مىتواند
اطمينان
كافى براى
پايبندى
حاكمان به
منافع و
مصالح مردم
فراهم سازد
همان
ويژگيهاى
اخلاقى و
معنوى
وانسانى
حاكمان است.
بويژه آنكه
پايبندى به
اهداف
اسلامى كه
گاه بر خلاف
خواستگروههايى
صاحب نفوذ و
صاحب اكثريت
مردم است جز
با چنين
صلاحيتى
تحقق نمىپذيرد.فجايعى
كه قدرتهاى
بزرگ در طول
تاريخ براى
ملل كوچكتر
بارآورده
اند معمولاً
با جلب حمايت
و همراهى
اكثريت مردم
بوده است.
تنها ايمان
ومعنويت و
صلاحيتهاى
اخلاقى و
انسانى
حاكمان مىتواند
بشريت را از
اين
گردابهاى
خطرناكنجات
دهد. قضاوت
و اجراى
احكام قضاوت
و اجراى
حدوداز
اختيارات
اختصاصى "امام"
است و به
اتفاق همه
دانشمندان
اسلامى فقيه
واجد شرايط
از سوى شارع و
صاحب شريعت
اسلام براى
اين سمت
منصوب شده
است.بنابراين
حوزه قضاوت و
اجراى حدود
در اسلام
خارج از حوزه
حاكميت مردم
قرار دارد. مجوز
صدور حكمى كه
به سلب حقوقمادى
يك انسان مىانجامد
و جان او و يا
آزادى زندگى
و يا سلامت
جسمى او را
سلب مىكند
تنها مىتواند
از سوى
خداوند به
كسى تفويض
شود. انسانها
هيچگاه نمىتوانند
چنين حقى را
بر عليه
انسانديگرى
به كسى اعطا
كنند. حكم
قاضى براى
قتل يا زندان
مادام العمر
كسى تنها با
برخوردارى
از اذن الهى
از مشروعيت
برخوردار
است. اين
مشروعيت
تنها در نظام
اسلامىو با
انتصاب قاضى
از سوى مقام
امامت جامعه
ممكن است. در
روايت معروف
و معتبرى
امامصادق
مىفرمايد:
آن قاضى كه در
حكومت طاغوت
از سوى دولت
طاغوت منصوب
شود حتىاگر
حكم حقى هم
دهد عملى
نامشروع
مرتكب شده
است. انتصاب
و انتخاب ولى
فقيه و مقام
امامت
مسلمينچگونه
تعيين مىشود؟ مىدانيم
كه پيامبر و
امام معصوم
از سوى
خداوند به
مقام امامت و
رهبرىمنصوب
مىشوند .
برخى
پيامبران هم
پس از
گذراندن
دورهاى از
پيامبرى از
سوى
خداوندمقام
امامت رسيدهاند.
پشتوانه اين
امامت جز
انتصاب
مستقيم الهى
چيزى نيست.
اما در دورهعدم
حضور امام
معصوم امامت
چگونه در
اختيار كسى
قرارمىگيرد؟ يك
نظريه مىگويد
كسى كه واجد
شرايط امامت
باشد از طرف
خداوند به
اين مقاممنصوب
شده است.
نظريه ديگرى
مىگويد
گرچه امام
مسلمين بايد
واجد شرايطى
باشد كه
ازسوى
خداوند
تعيين شده
است ولى قرار
گرفتن وى در
جايگاه
رهبرى با
انتخاب مردم
مسلمانصورت
مىگيرد. هر
كدام از اين
دو نظريه را
بپذيريم
تفاوت
چندانى در
مسئله
نخواهد داشت.
زيرا كسى كه
درمنصب
امامت قرار
گيرد از
اعتبار و
رسميتى شرعى
و دينى
برخوردار مىگردد
همانگونه كه
ساير بخشهاى
نظام اسلامى
نيز با حضور "رهبرى
و امام"
اعتبارىدينى
پيدا مىيابد
و به اين
ترتيب از
حكومتهاى
سكولار و غير
دينى كاملاً
متمايز مىشود.بنابراين
در صورتى كه
از فرد واجد
شرايط جز يك
نفر نباشد
امامت و
رهبرى براى
وى يقينى
وقطعى خواهد
بود و اين
وظيفه مردم
است كه او را
بپذيرند و در
صورتى كه
افراد
متعددى
داراىصلاحيت
باشند در هر
صورت بنابر
هر دو نظريه
اين انتخاب
مردم است كه
يكى را در
جايگاهامامت
قرار مىدهد
و او را به
ديگران
ترجيح مىبخشد
و با استقرار
فرد در منصب
امامت
ديگرمردم حق
سلب
اختيارات او
را جز در صورت
از دست دادن
شرايط
ندارند. به
عبارت ديگر
همانطوريكه
در نهج
البلاغه
امام على
عليه السلام
تصريح
فرموده است
تا زمانيكه
اماماز
موضع حق و عدل
منحرف نشده
است مردم
وظيفه
همراهى با
امام را
دارند و نمىتوانند
با
اوناسازگارى
كنند. درباره
نصب و عزل
امام و رهبرى
بايد به اين
نكته توجه
نمود كه اين
اقدام نبايد
صرفاً درجهت
تحقق خواسته
هاى مردم
تلقى شود .زيرا
پيش تر اشارخ
كرديم كه "امام"
تمام وظايف
خود را به
نمايندگى
ازمردم و
براى اجراى
خواسته هاى
آنان انجام
نمىدهد.
منصب امامت
منصبى الهى
براى تحقق
آرمانهاى
الهى و دينى
است. انتخاب
مردم عاملى
براى قرار
گرفتن فرد
واجد شرايط
در اين
جايگاه دينى
مىشود و فرد
در اينجايگاه
عهده دار
وظايفى دينى
و الهى مىباشد.
پسمنتخبان
مردم يعنى
همان گروه حل
و عقد كه از
ويژگيهاى
معنوى و
معرفتى خاصى
برخوردارند
بااذن الهى و
دينى به نصب و
عزل رهبرى
اقدام مىكنند
و اين عملشان
نه به وكالت
از سوى مردمبلكه
متكى بر اذن
الهىمىباشد.
از اينجا مىتوان
نتيجه ديگرى
گرفت كه نصب و
عزل رهبرىنمىتواند
با رأى
مستقيم و
انتخاب
اكثريت مردم
متكى باشد
مگر آنكه اين
اكثريت حاوى
و جامعبرگزيدگان
جامع شرايط و
ويژگيهاى
معنوى و
معرفتى باشد. كنترل
قدرت در
بحث ساختار
حكومت يكى از
مباحث مهم
كيفيت كنترل
قدرت است. از
آنجا كه
بناچاربخش
هايى از قدرت
در دست فرد يا
گروهى
متمركز مىشود
چاره انديشى
براى
جلوگيرى از
سوءاستفاده
و اِعمال
نامشروع آن
از مهمترين
مباحث در
ساختار
حكومت است.
حتى در
دموكراسى و
حكومت
اكثريت نيز
خطر جباريت و
ديكتاتورى
اكثريت توجه
انديشمندان
ليبرال رابه
خود جلب كرده
است و
سردمداران
اين انديشه
مانند جان
استوارت
ميلى و
دوتوكويل از
آنابراز
نگرانى كردهاند.
البته يك
نگرانى مهم
آنها از اين
بوده كه
اكثريت مردم
به دنبال
تقاضاىعدالت
و برابرى از
اعمال خواست
اقليتهاى
ثروتمند
سرمايه دار
براى ازدياد
ثروت و
استفادهمطلق
از ابزارهاى
اقتصادى
جلوگيرى
كنند. مشاركت
مستقيم و غير
مستقيم مردم
در انتخاب
رهبران و
آزادى بيان
ازجمله
راههايىهستند
كه سنت
ليبرالى
براى
جلوگيرى از
اعمال قدرت
مطلقه فردى و
گروهى پيش
بينى كردهاست.
راه مهم و
اصلى ديگر
چرخش قدرت و
دست به دست
شدن آن
براساس يك
مكانيزم
تعريف شدهاست. سيستم
تفكيك قوا و
جلوگيرى از
تمركز قدرت
در يك قوه نيز
راه ديگرى
براى
جلوگيرى از
فساد قدرت
است. بحث
درباره
ميزان
موفقيت اين
راهها نيز
حائز اهميت
مىباشد.
پيشتر اشاره
كرديمكه در
دموكراسىهاى
امروز قدرت
در دست احزاب
قرار دارد و
تشكيلات
حزبى با
سازماندهىمنسجم
و برنامه
ريزى قوى خود
مىتواند
آراء مردم را
بر اساس
تبليغات و
فضا سازى
افكارعمومى
جلب كند. احزاب
هم در حقيقت
كارگزاران
قدرتهاى
بزرگ
اقتصادى
كارتلها و
تراستهاى
چند مليتىاندكه
با سرمايههاى
عظيم خود
بودجههاى
سنگين احزاب
را تأمين مىكنند.
اهرمهاى قوى
وتبليغاتى
كه امروز در
نتيجه گسترش
رسانههاى
خبرى و
تبليغاتى
وابسته به
قدرتهاى
بزرگ بهوجود
آمدهاند
سازنده
افكار عمومى
و آراء آنان
بحساب مىآيند. دموكراسى
با جلوگيرى
از تمركز
قدرت در دست
افراد و باز
كردن جا براى
احزاب حكومت
مطلقه حزبى
را به جاى
حكومت مطلقه
فرد نشانده
است. در برخى
كشورهاى
دموكراتيك
دهها سال است
قدرت در دست
دو حزب مى
گردد و عملاً
با در اختيار
داشتن
ابزارهاى
قدرت مالى و
تبليغاتى به
هيچ نيروى
ديگرى اجازه
حضور در صحنه
رقابت سياسى
نمىدهند. در
داخل حزب هم
گرچه افراد
جابجامىشوند
ولى سياست و
خط مشى ها
تغيير نمىكند. پارلمانها
هم كه نقطه
اميدى در
جلوگيرى از
استبداد قوه
مجريهاند
دچار آفت زد و
بند
نمايندگان
با قوه مجريه
مى شوند.
علاوه بر آن
دولتها
معمولاً
منتخب و
برگزيده
حزبى هستند
كه اكثريت را
در مجلس در
اختيار دارد . يك
ابزار مهم
ديگر براى
جلوگيرى از
قدرت مطلقه
آزادى بيان و
انتقاد از
عملكرددولتمردان
است كه مىتواند
حركتهاى
ناسالم و
ناصحيح را در
معرض افكار
عمومى به نقد
بكشد و آنان
را وادار به
اصلاح نمايد.
ولى مىدانيم
كه امروزه
تنها رسانههاىبزرگ
چون راديو و
تلويزيون و
مطبوعات مى
توانند صداى
خود را به گوش
مردم
پراكنده در
يك كشور
پهناور
برسانند.ازاين
رو اين آزادى
بيان تنها به
سود كسانىاست
كه به اين
رسانهها
دسترسى
دارند. و
واقعيت
مشهود و غير
قابل انكار
در كشورهاى
بزرگ وكوچك
جهان بويژه
در كشورهاى
سرمايه دارى
غرب آنستكه
اين رسانهها
تقريباً
همگى متعلق
به سرمايهداران
بزرگ و
كمپانيهاى
غول آسا
هستند و تنها
در محدوده
سياستها و
منافعآنان
با تمام نيرو
و توان هنرى و
تبليغاتى
عمل مىكنند
وبهيچوجه
اجازه
ندارند در
خلاف منافع
اين
كمپانيها و
سياستمداران
وابسته به
آنها حركت
كنند. البته
بايد توجه
داشت كه
امروزه شيوه
تبليغاتى
رسانهها با
گذشته
كاملاً
متفاوتند.و
براى تخريب
ويا تثبيت يك
سياست و
برنامه و يا
حمايت از يك
گروه از شيوه
هايى كاملاً
علمى و حساب
شده و كاملاً
جذاب و موثر
استفاده مىكنند. به
عنوان مثال
بايكوت خبرى
يكى از سادهترين
راههايى است
كه براى
منزوى كردن
يك فكر و حذف
يك جريان از
صحنه وجود
دارد. نظارت
عمومى در
انديشه
سياسى اسلام آيا
مىتوان
نشانه هايى
از مسئله
كنترل قدرت
را در اسلام
شناسايى
كرد؟ مىتوان
پذيرفت كه
اصل كنترل
قدرت بر اساس
مبانى
انديشه
سياسى اصلى
قابل قبول
است. زيرا هر
روش و شيوهاى
كه بتواند از
فساد قدرت
جلوگيرى كند
و حاكميت را
بهتر در مسير
عدل و حق
پيشبرد روشى
اسلامى
بحساب مىآيد
و دولت
اسلامى موظف
است هميشه از
بهترين
روشها و شيوهها
براى حفظ
سلامت قدرت
سياسى سود مىبرد. نگاهى
به تاريخ
سياسى صدر
اسلام نيز
نشان مىدهد
كه مسلمانان
به اهميت
كنترل قدرت
واقف بوده و
به آن توجه و
اهتمام
داشتهاند.
اين داستان
معروف كه يك
مسلمان عادى
عرب در مقابل
خليفه دوم كه
از اقتدار بى
نظيرى
برخوردار
بود ايستاد و
به او گفت :"هر
زمان از مسير
حق و عدل
اسلامى خارج
شوى ما خود با
شمشيرهايمان
تو را به راه
راست باز مىگردانيم."
به خوبى نشان
مىدهد كه
اسلام به
مسلمانانآموخته
بود كه آنها
خود بايد
حافظ سلامت
قدرت سياسى و
كنترل كننده
آن باشند. اصل
امر به معروف
ونهى از منكر
كه برترين
جايگاه در
اسلام دارد
در برترين و
مهمترين
كاركردش
وظيفه آحاد
جامعهاسلامى
براى نظارت
بر رفتار
دولتمردان
را تعيين
نموده و به
آنان براى
برخورد با
فساد
دولتمردان
مسئوليت
مستقيم داده
است. قابل
ذكراست كه
اين نظارت در
دولتهاى
ساده
ابتدايى
مانند دولت
هاى صد
راسلام مىتواند
مستقيماً
توسط آحاد
مردم صورت
گيرد ولى با
گستردگى و
پيچيده شدن
امور دولتها
اين نظارت
عمومى هم
بايد به گونهاى
سازمان
يافته انجام
شود و همه
ابزار لازم
براى اطلاع
از اهداف و
سياستها و
عملكردهاى
حكومت و
دولتمردان و
جلوگيرى از
انحراف آنان
فراهم شود. دريك
سخن براساس
انديشه
اسلامى هيچ
بخشى از بخشهاىحكومت
نبايد از
نظارت عمومى
استثنا شود.
قواى مختلف
كشور در تمامردهها
و مسؤليتها
بايد تحت
نظارت دقيق
قرار گيرد و
مكانيزمهاى
كارآمد
نظارتى
متناسب
باشرايط
جديد پيش
بينى شود. شيوه
انتخاب
دولتمردان
بايد به گونهاىباشد
كه از نفوذ
باندهاى
وابسته به
سرمايه
داران و
صاحبان نفوذ
اقتصادى و
سياسى و...جلوگيرى
شود. فلسفه
حكومت در
اسلام كه
فراهم كردن
شرايط رشد
مادى و معنوىبراىهمه
افراد جامعه
است راه را
براى هرگونه
چارهانديشى
همراه با
وسواس و دقت
به منظور
جلوگيرى از
شكلگيرى
قدرت فاسد و
كانونهاى
قدرت وابسته
به سرمايه
داران و
احزاب و
جريانهاى
قدرت طلب و
منفعت جو باز
مىكند وپيش
بينى شيوههاى
كارآمد را
براى
پيشگيرى و
مقابله با
اين خطرات
الزامى مىسازد.
مهمترين
وظايف امام و
رهبرى جامعهاسلامى
را بايد
جلوگيرى از
شكلگيرى
چنين
جريانات و
باندها و
قدرتهاى
سياسى و قطع
كردنريشههاى
آنها دانست. رهبرى
و امامت
جامعه
اسلامى نيز
بايد زير
نظارت دقيق
قرار گيرد و
تداوم شرايط
د راو در طول
دوره تصدى
پيوسته
كنترل شود. نكته
اساسى در باب
كنترل قدرت
توجه به
صلاحيتهاى
معنوى
واخلاقى
كارگزاران
برجسته
حكومت است كه
به صورت يك
عامل كنترل
درونى و
بازدارندهمىتواند
در جهت سلامت
و جلوگيرى از
فساد قدرت
عمل نمايد. تاكيد
اسلام به
لزوم وجود
عنصر "عدالت
در امام" و
محور قرار
گرفتن اصل
عدالت در او
نشان از اين
حقيقتدارد
كه هيچ عاملى
به اندازه
تقوى و ايمان
حقيقى و وجود
صفت عدالت و
خدا ترسى و
پارسايىواقعى
در رهبران
نمىتواند
مانع از قرار
گرفتن آنان
در مسير
انحراف و
فساد و خيانت
باشد. وجود
عنصرايمان و
معنويت در
وجود
هرانسان
مسلمان يك
اهرمبسيار
قوى و پرارج
براى سلامت
جامعه
اسلامى و
بخصوص
صاحبان قدرت
است كه نظامهاى
سياسى ديگر
كاملاً از آنبى
بهرهاند. البته
تأكيد بر اين
اهرم كنترل
فساد هيچگاه
نبايد به بى
توجهى به
كنترلهاى
بيرونى
تعبيرشود.
همانگونه كه
وجود ايمان و
معنويت در
فرد به معناى
بى اعتنايى
به تاثير
شرايط فساد
آلود بيرونى
جامعه نمىباشد
و بايد در
كنار تقويت
عنصر ايمان
در فرد به
كنترل فضاى
بيرونى
جامعه
اهتمام نمود
همينطور هم
براى
اطمينان از
حفظ سلامت
قدرتسياسى
در كنار
تأكيد بر
سلامت
اخلاقى و
معنوى
رهبران بايد
بر ايجاد
شرايط خارجى
براى حفظ
سلامت قدرت
نيز توجه
نمود. پيش
بينى عوامل و
اهرمهاى
نظارت از
جمله اين
عوامل مىباشد. لازمه
اعمال قدرت
كنترل
بيرونى بر
رفتار
مسئولان و
رهبران از
سوى مردم و
نمايندگان
آنان امكانعزل
و بركنارى در
صورت تخلف و
انحراف و نيز
پاسخگوئى
آنان در
برابر مرجع
صالح مىباشد. مشاركت
عمومى مشاركت
مردم در عرصه
تصميم
گيريهاى
سياسى و
اجتماعى از
ويژگيهاى يك
نظام سياسى
مطلوب است .هر
قدر مشاركت
مردمبيشتر
تأمين شود
اعتماد
عمومى به
دولت افزايش
مىيابد و
همراهى آنان
با دولت
وسياستهاى
آنان بيشتر و
ضريب موفقيت
اين سياستها
و برنامهها
بالا مىرود . مشاركت
در تصميمگيرىها
معمولاً در
انتخاب
نمايندگان و
امضاى
پارلمان و
رهبران
جامعه تجلىمىيابد.
وجود
نهادهايى
مردمى و غير
وابسته به
دولت مانند
اتحاديههاى
مختلفكارگرى،
احزاب،
كانونهاى
فرهنگى و
اجتماعىكه
مردم در آن
نهادها گرد
آيند و تبادل
نظركنند و در
محدودههاى
خاصى تصميمگيرى
نمايند نيز
به عنوانخصيصه
جامعه مدنى
مطرح مىشود.يك
نقش مهم اين
تشكلها
ارائه راه
كارهاى
مشورتى براى
مسئولان و
كارگزاران
دولتى مىباشد. سپردن
اداره بخش
هايى از امور
دولت به مردم
مانند
شهرداريها
نيز علاوه بر
تأمين
مشاركت مردمبه
سبك شدن بار
دولت كمك مىكند. همانطوركه
پيش تر گفته
شد بخش هايىمثل
شهرداريها و
بسيارى از
وزارت خانهها
و امور عمومى
متعلق به خود
مردم هستند
كه در قروناخير
دولتها
متكفل آن شدهاند.
بنابراين
واگذارى
هرجه
بيشتراداره
آنها به
مردم از نگاه
اسلامى
اقدامىصحيح
به حساب مىآيد. اما
نقش مشورتى
مردم در كتاب
آسمانى و وحى
الهى دوبار
از آن
صراحتاً ياد
شده است. دريك
جا به
پيامبرگرامى
اسلام فرمان
مىدهد كه
بايد در
اداره امور
مردم و دولت
با آنان
مشورت كند و
بدونمشورت
آنان به
تنهايى
تصميم نگيرد
اين فرمان با
توجه به
مرتبه بلند
پيامبر و
اعتبار الهى
او در
نظرمردم
بسيار قابل
توجه است و در
جاى ديگر شكلگيرى
نظام
اجتماعى
برپايه
مشورت و
مشاركتمردم
را ويژگى
نظام مبتنى
بر اسلام و
ايمان ذكر مىكند
و مىگويد
ويژگى
مومنان آنست
كه
امورزندگى
شان را بر
پايه مشورت
تمشيت و
اداره مىكنند.
اين تأكيد
نشان مىدهد
كه مسئلهمشاركت
مردم در
اداره امور
بسى فراتر از
يك نظر خواهى
صرف است بدون
آنكه لازم
باشددولتمردان
براى آن
حسابى باز
كنند. پيشبينى
ساختار
سياسى مناسب
براى حضور
انديشه و
خواست مردم
در فرايند
تصميمسازى
دولتمردان
ويژگى نظام
دينى است كه
قرآن به آن
اشاره دارد. مسلمانان
نيز از آغاز
به تبعيت از
اين اصل
اهتمام
كردند. وجود
شورايى به
نام اهل حل و
عقد وجمعى از
برگزيدگان و
معتمدان
مردم براى
تصميمگيرى
در مسائل مهم
و تأييد آن از
سوىاميرالمؤمنين
على عليه
السلام به
عنوان مرجع
تعيين رهبرى
و امام
مسلمين يك
گام مهم در
عمل بهاين
اصل الهى است. شايان
توجه است كه
مشاركت مردم
در فرايند
تصميمگيرىها
از شيوه و روش
معينى و
ثابتىتبعيت
نمىكند.
بايد در هر
دوره شيوه و
روشى مشاركت
متناسب با آن
دوره را
برگزيد. نظام
پارلمانى كه
محصول تجربه
و انديشه
بشرى است با
رفع نقاط ضعف
آن و انطباق
هرچه بيشترش
با مبانى
اسلامى شيوه
مناسبى براىتامين
اين اصل مىباشد
مشاركت
مستقيم و
غيرمستقيم
دو گونه
مشاركتاند
كه بايد
متناسب با
شرايط خاص
خود انتخاب
شوند. شيوه
انتخابنمايندگان،
تعداد آنان
ويژگيهاى آن
نيز بايد
متناسب با
شرايط تعيين
شود. وجود
نهادها و
تشكلهاى
مدنى كه
بتوانند هم
نظارت عمومى
مردم بر امور
حكومترا
تأمين كند و
هم اصل متكى
بودن امور را
به مشورت و
رأى و نظر
مردم تحقق
بخشد در
انديشه
اسلامى قابل
قبول مىباشد
و انواعمختلف
اين نهادها و
تشكلها
متناسب با هر
زمان و دوره
قابل تعيين و
تعريف است
شيوهمشاركت
آنان در
نظارت و
ارائه رأى و
نظر نيز قابل
تغيير و
تكميل مىباشد. بر
خلاف مسيحيت
كه انتخاب
پاپ بهعنوان
برترين مقام
روحانى توسط
جمعى از
كاردينالها
صورت مىگيرد
نقش مستقيم
مردم در
انتخاب مرجع
تقليد به
عنوان
برترين مقام
دينى نيز بر
ارج و اعتبار
رأى و نظر
مردم در
انديشه
اسلامى
دلالت دارد. |