|
متفكران
اسلامى و
همبستگى دين
و دولت )
فارابى-
ابن سينا-
غزالى-
خواجه
نصيرالدين
طوسى-
صدرالمتألّهين(
موضوع
رابطه دين و
دولت, و پيوند
شريعت و
سياست, در
آثار
متفكران
اسلامى
سابقه اى
طولانى دارد.
اگرچه اين
بحث, در
محدوده خاص (شريعت
اسلام) نيز
قابل بررسى
است ـ و در فصل
دوم به آن
خواهيم
پرداخت ـ ولى
دانشمندان
اسلامى,
مسئله را در
سطحى وسيع تر
و با بينشى
گسترده تر
مورد مطالعه
قرار داده
اند, كه در اين
جا به اجمال
به آن مى
پردازيم. 1
ـ فارابى
از نخستين
حكماى
اسلامى, كه در
آثار خود به
تحقيق در
مباحث سياست
و حكومت
پرداخته, و
درصدد ارائه
الگويى براى
مدينه فاضله
برآمده است, (فارابى)
است.فارابى
در (السياسة
المدنيه), پس
از بيان
مباديِ
مدينه فاضله,
به تشريح
نظام
اجتماعى آن
مى پردازد. از
ديدگاه او,
نظام مدينه
فاضله, بر
قاعده وحى
قرار دارد و
تنها از اين
راه است كه مى
توان كمال
انسان و راه
وصول به آن را
شناخت.خلاصه
استدلال وى
در اين باره
چنين است:چون
هدف از
آفرينش
انسان اين
است كه به
سعادت نهايى
نايل شود, از
اين رو, براى
دست يابى به
اين هدف,
ابتدا بايد
سعادت را
بشناسد و آن
را نصب العين
خود قرار دهد,
سپس بايد به
كارهايى كه
او را
سعادتمند مى
كند, آگاه شود
تا با انجام
آن ها, در مسير
حركت به سوى
هدف خود, قرار
گيرد. و چون
همه انسان ها,
قدرت شناخت
اين دو را
نداشته, و
فطرت آن ها
پاسخ گو نيست,
لذا در اين
راه به معلّم
و راهنما
نيازمند مى
باشند, و
البته هركسى
نمى تواند
راهنمايى را
به عهده
بگيرد. هرچند
بعضى در برخى
از زمينه ها,
توان ارشاد و
راهنمايى
دارند, ولى
همان ها هم در
زمينه هاى
ديگر محتاج
به راهنمايى
هستند. پس همه
بايد به سراغ
فردى بروند
كه در هيچ
بُعدى, به
ديگرى نياز
نداشته باشد,
و تمامى علوم
و معارف در او
تحقق يافته
باشد, و از
راهنمايى و
دست گيريِ
انسان هاى
ديگر مستغنى
باشد. چنين
انسان راهبر
و پيش گامى, هم
بايد از
مسائلى كه به
تدريج اتفاق
مى افتد, آگاه
باشد و هم
بتواند
ديگران را
ارشاد نموده
و در جهت
سعادتشان
سوق دهد. چنين
توان عظيمى
در علم و عمل,
تنها در
ارباب طبايع
عاليه يافت
مى شود كه از (عقل
منفعل) عبور, و
پس از (عقل
مستفاد) به (عقل
فعّال) رسيده
اند و وحى
الهى بر آن ها
نازل مى شود.فارابى
از چنين
شخصيتى كه
داراى اين
ويژگى ها است,
به عنوان (رئيس
اوّل) ياد مى
كند و مى گويد:انسان
هايى كه در
پرتو اين
رهبرى قرار
گيرند, فاضل و
سعادتمند
خواهند بود. و
ملّتى كه
چنين
پيشوايى
داشته باشد,
امّت فاضله
است. و جامعه
اى كه بر گرد
اين رئيس گرد
آيد و بر محور
او حركت كند,
مدينه فاضله
است. و در هر
عصرى كه چنين
انسانى يافت
نشود, بايد
شريعت و
ايدئولوژى
ارائه شده
توسط او مورد
عمل قرار
گيرد و جامعه
براساس مكتب
او اداره شود.فارابى
در اين تحليل
به تشريح
مدينه فاضله
و ترسيم
ساختار
سياسى آن
پرداخته, و
ديدگاه خود
را درباره
رئيس دولت و
مقررات
اجتماعى با
صراحت بيان
كرده است. در
اين الگو از
حكومتِ ايده
آل, سياست,
منحصراً
صبغه مكتبى و
دينى دارد و
فقط به وسيله
انسان هاى
الهى, و در جهت
به كمال
رساندن
جامعه
انسانى,
ارائه و
اعمال مى
گردد.فارابى
علاوه بر
تعريف امت
فاضله و
مدينه فاضله,
در اثر ديگر
خود به تعريف (سياست
فاضله)
پرداخته است:سياست
فاضله,
سياستى است
كه
سياستمدار
را به
بالاترين و
بيش ترين
فضايل
رسانده و
آحاد مردم را
به والاترين
ارزش ها و
كمالات در
زندگى اين
جهان و جهان
پس از آن, نايل
مى گرداند. در
پرتو اين
سياست, مردم
در بهترين
شرايط مادّى
قرار مى
گيرند, و از
نظر شرايط
روحى و معنوى,
به سرحدّ
عالى ترين
مراحل كمال
كه سعادت
جاودانه و
اخروى است, مى
رسند. با چنين
سياستى, پاك
ترين و
گواراترين
نوع زندگى
انسانى, در
جامعه
عينيّت مى
يابد. 2ـ
ابن سينا
از نظر ابن
سينا, شريعت و
ايدئولوژيِ
الهى, براساس
نياز جامعه
انسانى به
قانون, ضرورى
است. از اين رو,
تنظيم روابط
اجتماعى, در
گستره
اقتصاد,
سياست, حقوق و
فرهنگ,
برعهده دين
است, و عدم
ارائه تئورى
نظم اجتماعى
و سياست
جامعه از سوى
آفريدگار
جهان, با نظام
احسن خلقت
ناسازگار
است.براين
اساس, در نظام
آفرينش, نه
ارائه قانون
و ايدئولوژى,
مهمل گذارده
شده, و نه
برعهده
انسان كه
توان تدوين
برنامه اى
كامل و جامع
را دارا نيست,
قرار گرفته
است, بلكه به
اين نياز
حساس و
سرنوشت ساز,
به عنوان
شريعت پاسخ
داده شده و
پيامبر آن را
در جهت الگوى
زندگى بشر,
ارائه كرده
است.بوعلى, در
اين بحث, به
نيازهاى
گوناگون
جامعه
انسانى, از
قبيل قوانين
حقوقى و
اقتصادى
اشاره مى كند
و توضيح مى
دهد كه اصول و
اركان اين
قوانين در
شريعت وجود
دارد. و از آن
جا كه اجراى
اين قانون,
بدون مجرى و
كارگزار
شايسته,
امكان پذير
نيست, لذا پس
از آن, به بحث
در مورد
مسئول اجراى
شريعت (خليفه
و امام) مى
پردازد. و از
جمله وظايف
او را قرار
دادن مجازات
و عقوبت, براى
كسانى مى
داند كه
قانون شريعت
را محترم نمى
شمارند و در
عمل به آن
مسامحه مى
ورزند. 3ـ
غزالى
غزالى در
تعريف (علوم
دينى) و تعيين
محدوده آن,
نظر خاصى
دارد. او تنها
دانشى را علم
دين مى داند
كه مستقيماً
مربوط به
ابعاد روحى
انسان و عالم
آخرت باشد. از
اين رو, دين در
نظر او, در
آگاهى به
عالم آخرت
خلاصه مى شود.
غزالى علم
آخرت را دو
قسم مى داند: 1ـ
علم مكاشفه. 2ـ
علم معامله (يعنى
علم به صفات و
حالات روح). او
ديگر دانش ها
و علوم, حتى
علم به احكام
شرعى, از قبيل
نماز و روزه
را علم دنيوى
مى شمارد;
زيرا اين
علوم براى
آباد كردن
دنيا است,
اگرچه
آباديِ دنيا,
مقدمه
احيايِ آخرت
است و اين
علوم نيز غير
مستقيم در
خدمت (علم
الآخرة) قرار
مى گيرند.با
اين تحليل و
تقسيم, هر چند
غزالى علم به
قوانين
اجتماعى و
سياست را علم
دين تلقى نمى
كند, ولى به هر
حال آن را
بخشى از فقه
مى داند, و
معتقد است كه
فقه بايد به
وسيله
پيامبر و
صاحب شريعت
ارائه گردد:الفقه
علمٌ شرعيٌ,
مستفادٌ من
النبوة.با در
نظر گرفتن
توضيحات فوق,
سخن غزالى
اين است:دنيا
براى ره توشه
گيريِ عالم
آخرت آفريده
شده است. و چون
انسان ها با
هوا و هوس در
مسائل دنيوى
وارد مى شوند,
اختلاف و
درگيرى پيش
مى آيد, و نياز
به حاكم براى
تدبير امور و
برقرارى نظم
پيدا مى شود. و
حاكم براى
تحقق اين هدف,
به قانون
نياز دارد.
فقيه متخصّص
دانش فقه,
دانايِ به
قانون شريعت
و سياست و
آگاهِ به
شيوه داورى
بين مردم و
تنظيم روابط
بين آن ها است.
از اين رو,
فقيه,
راهنماى
حاكم است و او
را به روش
اداره جامعه
هدايت مى كند
تا به اين
وسيله, زندگى
مردم سامان
يابد. البته
فقه هم مربوط
به دين است,
ولى نه بنفسه,
بلكه از آن
جهت كه مربوط
به دنيا است, و
دنيا مزرعه
آخرت است, و
دين بدون
دنيا تمام و
كمال نمى
يابد. پس
حكومت و دين
بايد با
يكديگر
باشند. دين
اساس و پايه
را تشكيل مى
دهد و حاكم,
حافظ و
نگهبان آن
اساس است. آن
چه كه پايه و
اساس ندارد,
ويران است; چه
اين كه هرچه
حافظ و
نگهبان
نداشته باشد,
محكوم به فنا
است. از اين رو,
نظام
اجتماعى و
حكومت, حاكم
مى خواهد, و
حاكم بايد
براساس فقه
جامعه را
اداره كند.هم
چنين غزالى
مى گويد: 4ـ
خواجه
نصيرالدين
طوسى
دانش اداره
جامعه, بخشى
از حكمت عملى
است. از اين رو,
حكيمانى
مانند خواجه
صيرالدين
طوسى, در بحث
از حكمت عملى (يعنى
علم به وظايف
و تكاليف
انسان), پس از
تكاليف
اخلاقى و
خانوادگى آن
را مورد بحث
قرار داده
اند.از نظر
محقق طوسى,
سياست و
تدبير جامعه,
با مثلث (ناموس),
(حاكم) و (دينار)
شكل مى گيرد و
اگر اين سه در
مسير رشد و
كمال شايسته
انسان ها
قرار گيرد, (سياست
الهى) نام
دارد. مباحث
وى گوياى آن
است كه قاعده
سياست را
ناموس تشكيل
مى دهد, و
ناموس, همان
ايدئولوژيِ
الهى است كه
به سرچشمه
وحى اتصال
دارد. عبارت
خواجه در اين
باره چنين
است:سياست
جماعت, تدبير
فرق مختلف
بود بر
قانونى كه
ناموس الهى
وضع كرده
باشد …
سياسات بعضى
تعلق به
اوضاع دارند,
مانند عقود و
معاملات, و
بعضى تعلق به
احكام عقلى,
مانند تدبير
ملك و ترتيب
مدينه. و هيچ
كس را نرسد كه
بى رجحان
تمييزى و فضل
معرفتى به
يكى از اين دو
نوع قيام
نمايد. پس در
تقدير اوضاع,
به شخصى
احتياج باشد
كه به الهام
الهى ممتاز
بود از
ديگران تا او
را انقياد
نمايند. و اين
شخص را در
عبارت قدما (صاحب
ناموس) گفته
اند و اوضاع
مقررّات او
را (ناموس
الهى). و در
عبارت
محدثان, او را
(شارع) و اوضاع
او را (شريعت). 5ـ
صدرالمتألّهين
صدرالمتألهين,
قانون و
حكومت را از
نيازهاى
اساسى در
جامعه بشرى
قلمداد مى
كند كه بدون
آن, حركت
انسان در
مسير كمال
امكان ندارد.
از اين رو,
فرستنده
شريعت بايد
قوانين
اجتماعيِ
مورد نياز
جامعه را در
قانون خود,
جاى دهد.بر
اين مبنا,
شريعت يك
نياز
اجتماعى, در
مسير حركت
تكاملى
انسان است:ان
الانسان
لايعيش فى
الدنيا اü
بتمدن و
اجتماع,
واضطروا الى
قانون مرجوع
اليه بين
كافة الخلق
يحكمون به
العدل وذلك
القانون هو
الشرع. نتيجه
توجه به آرا و
نظريات فوق,
نشان دهنده
آن است كه بحث
رابطه دين و
سياست سابقه
اى طولانى و
پيوسته در
تفكر
دانشمندان
اسلامى دارد.
در نزد آن ها
دين محور
سياست قرار
دارد و در
جامعه دينى,
سياست
ايدئولوژيك,
الگوى
سياستمداران
و دولتمردان
است. |