|
نفس ميشناسد و ميفهمد تخيل:
ارسطو در
اثبات تخيل
چنين
استدلال ميكند
كه از يك طرف
حركتي ميتواند
حركت ديگري
به وجود آورد
كه شبيه حركت
نخستين
باشد، از
طرفي همان
طور كه شيء
محسوس علت
حركتي است كه
احساس را به
وجود آورد،
احساس هم (حركت
نخستين) علت
حركت دومي
است كه تخيل
را به وجود ميآورد،
احساس
بالفعل به
وجود ميآيد
حركت ثانوي
تخيل است كه
اولا وابسته
به احساس و
ثانيا صاحب
خود را به
اقسام
مختلفي از
فعل و انفعال
قادر ميكند
و ثالثا ميتواند
درست يا
نادرست باشد.
پس صفات خيال1ـ
متعلق بودن
به احساس 2ـ
حضور آن در
موجودات
حساس 3ـ امكان
وقوع خطا در
آن است. با اين
توضيحات،
ارسطو گفته
بود كه احساس
خاص
خطاناپذير
است. مثلا
ادراك اين
رنگ يا آن بو.ولي
در اينجا
نادرست بودن
احساس را ميپذيريم؛
زيرا از سويي
ميگويد كه
تخيل شبيه
احساس است و
از طرفي ميگويد:
ارسطو يك چيز
مشترك
درباره
تفكر،
استدلال و
فهم، ميگويد
و آن اين كه هر
سه مسبوق به
تجربه حسي
است و به
رسوبات
تجربه حسي
بستگي دارد
حال اين
رسوبات در دو
جا وجود
دارند. 1ـ
حافظه 2ـ تخيل حافظه:
اصطلاحي كه
ارسطو به
كاربرده با
اصطلاحي كه
امروزه به
كار ميبريم
تفاوت دارد.
ارسطو ميگويد
حس به 2 دسته
قابل تقسيم
است. 1ـ حس
ظاهر 2ـ حس
باطن. او حس
ظاهر را همان
حواس
پنجگانه ميدانست
اما حس باطن
را الف) حس
مشترك كه
جايگاهش دل
يا قلب است ب)
وهم؛ كه
جايگاهش غده
صنوبري است،
ميدانست.
مثلا اين كه
من احساس ميكنم
فلاني خادم
به وطن است و
يا خائن است
اين معاني
جزيي را از هم
به دست ميآوريم. ج)
قوه خيال: قوه
مجله كه مجمع
معاني جزييه
است و از راه
وهم حاصل
آمده درست
مثل حس مشترك
كه مجمع صور
جزييهاي
بود و از راه
حس حاصل ميشد.
قدما ميگفتند
كه ربط و بست
قوه خيال و
وهم همان ربط
و بست حس
مشترك است به
حواس ظاهر د)
حافظه: امروز
چيزي كه
حافظه گفته
ميشود مراد
نيرويي است
كه توسط او به
ياد ميآوريم
ولي ارسطور و
ارسطوييان
مرادشان از
حافظه،
مجموعا
معلوماتي
است كه بشر يا
از راه حس
ظاهر يا
نيروي واهمه
و يا از راه
عقل درك كرده
و آنها را به
نيرويي كه
آنها را حفظ
ميكند ميسپرد.
استدلال وي
بر اين مدعا
اين است كه
فراوان چيزي
در قوه حافظه
ماست ولي به
ياد آورده
نميشود و
اين نشان دهنده
اين است كه «
به ياد سپردن»
غير از « به
ياد آوردن »
است، آن كه ما
به آن ميسپريم
همان حافظه
است و آن كه ما
آن را به ياد
ميآوريم
استذكار
است، پس
استذكار از تفكر
و استدلال و
فهم با چه
چيزي سروكار
دارند؟
ارسطو ميگويد
كه اينها با
كليات سر و
كار دارند نه
با كيفيات
حسي خاص و
اشياء خاص. هر
سه تا يك نحوه
استقلال به
عالم خارج
دارند. مثلا
با سيب بما
هو سيب
سرو كار
داريم نه با
سيب جزيي. حال
وقتي تفكر ميكنيم
ذهن يا عقل
ما، مادهاي
است براي آن
صورتي ميشود
كه ما درباره
او تفكر ميكنيم
يعني به
تعبير خود وي
نسبت ذهن يا
عقل به ذرات
يا حقايق كلي
مثل نسبت عضو
حسي ميماند
به كيفيات
حسي، در
اينجا
مفسران
ارسطو يك
آشفته
انديشي را به
ارسطو نسبت
دادهاند. عقل:
توجه ارسطو
به عقل به دو
چيز بيش از
همه جلب ميشود
نخست اين كه
عقل انعطاف
پذيري بي
پايان دارد و
ميتواند
همه چيز
بشود، دوم
اين كه
گزينشي عمل
ميكند. يعني
به رغم
انعطاف
پذيري كه
صرفا از هر
چيزي انطباع
يا ارقام نميپذيرد،
بلكه بطور
فعال و ظاهرا
آزادانه
گاهي روي
چيزي متمركز
ميشود و
گاهي روي چيز
ديگر. عقل دو
نوع است: 1ـ
عقل فعال 2ـ
عقل منفعل.
ارسطو در
كتاب اول نفس
ميگويد كه «نفس
ميشناسد و
ميفهمد» و
اين جمله را
با توجه به
هيات تاليفي
حاصله از بدن
و نفس و شيء كه
پذيرنده
صورتي است
بيان ميدارد. عقل
بالقوه همان
چيزي است كه
معقول خود
بالفعل چنان
است يعني
صورت شيء را
بدون ماده
بپذيرد. او
عقل را عاري
از اختلاط
دانسته يعني
استقلال قوه
ناطقه نفس از
بدن و باقي
ماندن و هر
گونه تركيب
عقل با بدن
مستلزم قائل
شدن به
كيفيتي
محسوس براي
عقل و نيز
داشتن آلت
جسماني خاص
برايش است،
در صورتي كه
عقل ابزاري
ندارد. اگر
بدن ابزاري
براي عقل ميبود
ديگر نميتوانستيم
آن را قوه محض
بدانيم.
ارسطو فقط
قمست ناطقه
نفس را مقري
براي
مثالهاي
بالقوه ميدانست
در حالي كه
افلاطون
تمام نفس را
مقري براي
مثالهاي
بالفعل ميدانست.
او در امتياز
شيء از
ماهيتش ميگويد
كه در اشيايي
كه وحدت عرفي
دراند مثل
انسان سفيد
يا سقراط
موسيقدان و
نيز در
موجوداتي كه
با تحقق
صورتي در
مادهاي به
وجود آمدهاند
يعني اشياء و
اشخاص
منفرد، شيء
موجود از
ماهيتش كه ميشود
مثلا سقراط
با انسانيتي
كه در اوست
يكي نيست اما
شيء «في نفسه
موجود» مثل
خير مطلق يا
حي مطلق با
ماهيتش يكي
است. ما با
احساس،
كيفيات
اشيايي را كه
مركب از ماده
و صورتند
ادراك ميكنيم
ولي با عقل
صورتي را كه
خواه متعلق
به مواد
معيني باشد.
عقل و
معقوليت با
هم وحدت
ندارند. در
غير اينصورت 2
فرض پيش ميآيد:
1ـ عقل بنفسه و
بدون نياز به
سبب ديگري
معقول است پس
عقل همان طور
كه معقول است
معقول هم
بايد عقل
باشد. 2ـ
عقل به سبب يك
عنصر خارجي،
معقول باشد.
حال جواب
ارسطو به
مساله اول
اين است كه
عقل هر گاه
نامخالط و
نامنفعل
باشد. چگونه
ميتواند
خود را
بينديشد و
چون اشتراك
عقل بالقوه
تعلقش در
بهترين
فعليت عقل به
صورت متعلق
خودش است پس
انتقال عقل
استعدادي
است كه خود آن
براي فعليت
يا متن دارد.
پس لوح
بالقوه همان
حروف است و به
قول اسكندر
نانوشته لوح
همان حروف
است و اما
جواب ارسطو
به اين مساله
كه 2 حالت دارد:
الف) آنچه
معقول عقل
است غير مادي
است و معقول
بالفعل است و
بين عقل و
معقول اتحاد
است و تفكر در
همان تماسي
كه با متعلق
خود ميگيرد،
خود نيز
معقول است و
بايد دايما
عقل در حال
انديشيدن
باشد در حالي
كه عقل دايما
در حال
انديشيدن
نيست. ب)
اشياي مادي
بالقوه
معقول است
مگر اين كه
عقل آنها را
به معقولات
بالفعل
تغيير دهد و
از ماده خود
تجربه كند پي
اين قبيل
معقولات
ديگر عقل
نخواهد بود؛
زيرا دو عمل
تعقل عقل فقط
در موقعي با
معقول يكي
است كه اين
معقول
بالفعل باشد. عقلي
وجود دارد به
نام عقل فعال
كه معقولات
را از اشياي
حسي و تصاوير
خيالي بيرون
آورده و
فعليت دهد و
نسبت آن به
معقولات
مانند نسبت
نور است به
موجرات. اما
اين كه عقل ميتواند
معلوماتي را
ايجاد كند
يعني چه؟ مگر
ميشود عقل
مدركي را
ايجاد كند؟
وي براي رفع
اين استيماش
مثال نور را
ميزند و اين
كه عقل مانند
نور است،
همان طور كه
به ظلمت رنگ
بالقوه وجود
دارد بعد
وقتي نور به
اين اشيايي
كه در ظلمت
قرار گرفتهاند
ميتابد ،
رنگهاي
بالقوه آنها
رنگ بالفعل
ميشود.
آنگاه نور
اين رنگهاي
بالفعل را به
من ميرساند
پرتو نور اول
موجود غير
خودش است و
بعد مظهر غير
خودش حال آن
چيزي كه اين
مدركاتي را
كه ابتدا
موجود نبودهاند
به وجود ميآورد،
عقل فعال نام
دارد و آن
مرحلهاي را
كه اين شيء به
وجود آورده
به اطلاع من و
تو ميرساند
عقل منفعل
نام دارد. از
زمان ارسطو
به اين طرف
همه عقل
منفعل را ميتوانستند
قبول كنند
ولي عقل فعال
را خير. اعمال
عقل: تعقل
مركبات و
تعقل بسائط،
ارسطو در
كتاب گاما
واپسيلون،
حقيقت را
حاصل فكر و
خطا را حاصل
ارتباط ناقص
در بين عناصر
بسيط ميداند
و حقيقت را
مفهوم منطقي
ميداند؛
اما در كتاب
تتا حقيقت را
در مطابقات
رابطه فكري
با رابطه
وجودي ميداند.
او دركتاب
گاما ميگويد
كه اگر
بگوييم «وجود
موجود نيست»
يا «لا وجود
موجود است»
اين درست است
ولي درباره
خود وجود و
لاوجود خطا
و صواب بي
معناست،
ارسطو وقوع
حقيقت و خطا
را در تركيب
بسائط و
تشكيل اشياي
مركبه آنها
را ممكن
دانسته و بعد
راجع به تعقل
اشياي بسيط
چنين ميگويد
كه بر 2 قسمند: 1ـ
بالقوه
تقسيم
ناپذيرند 2ـ
بالفعل
تقسيم
ناپذيرند كه
اولي فقط
صورت نوعيه
است كه
استعداد
انقسام ولو
بالقوه هم
ندارد و قسم
دوم هم بر دو
قسم است الف)
غيرمستقيم
بالذات ب)غير
مستقيم
بالعرض كه
اولي مقادير
متصل است مثل
خط و قسم دوم
مثل زمان كه
در يك زمان و
يك عمل روحي،
تقسيم
ناپذير
ادراك ميشود. عقل
عملي: ارسطو
علم بالقوه
را در فرد
مقدم بر علم
بالفعل ميداند
و وجود
بالفعل، قوه
را به دو نحوه
فعليت ميبخشد
1ـ به وسيله
حركت
نخستين، قوه
محض را به
ملكه ميدهد
و 2ـ به وسيله
حركتي ثانوي
قابليتهايي
را كه از صاحب
ملكه است به
ظهور ميرساند
كه عمل احساس
از نوع دوم
بود. ارسطو
تغير را اعم
از حركت و
سكون ميداند
و حركت را
كمال اول شيء
بالقوه و از
آن حيث كه
بالقوه است
ميداند و
سكون در
فعليت تام به
طور دفعتي و
در جزو تقسيم
ناپذير زمان
حاصل ميشود
و او به جاي
تغير حركت به
معناي اعم
آورده است. احساس
بسيط مشابه
تصور بسيط
است كه با هيچ
حكمي همراه
نيست مگر اين
كه بالذت يا
الم همراه
شود؛ پس قوه
حاسه زماني
كه جنبه
انفعالي
يابد يعني
مقرون به لذت
و الم شود با
قوه حاسه به
معناي كلياش
يكي است. يعني
يك قوه واحد
است كه هم
منشاء شوق
است و هم
منشاء نفرت و
اختلاف آنها
در ذات و
مفاهيم
آنهاست. |