پاسخ
امام خمينى(ره)
به پرسشهايى
در باب ولايت
فقيه
بهرام
بهرامسيرى پاسخ
امام خمينى(ره)
به پرسشهايى
در باب ولايت
فقيه
وقوع
انقلاب
اسلامىمحصول
تلاش رهبرى
دينى بودكه
توجه به امور
سياسى
وسرنوشت
مسلمانان و
تلاش درجهت
تاسيس جامعهاى
مطابق
باارزشهاى
دينى را جزء
اصول
واعتقادات
اصيل اسلام
مىديد. اين
اعتقادات،
مسبوق به يكدعوى
قرآنى است
دال بر آنكهدين،
پاسخگوى
مسائلاجتماعى
بشريت (سياسى
واخلاقى و
حقوقى) است.حضرت
امام خمينى(ره)،
پيوندميان
دين و سياست و
تشكيلحكومت
اسلامى را از
واجباتاوليه
بلكه از اهم
احكام اسلامخواندند.
اما
رويكردى نيز
وجودداشته و
دارد كه اصل
پيوند مياندين
و حكومت، و
نيز اهميت آنرا،
بكلى منكر
است و حتىصدق
صورت اوليه
مساله
وضروريات
آموزههاى
دينى دراين
باب را، مورد
ترديد
قرارمىدهد.
بنظر آنان، «دين،
فراتراز
امور روزمره
است و نبايد
واردحوزه
امور سياسى
شود». بايد
توجه داشت كه
ادعاىفوق،
گرچه با
بيانى نو
مطرح شود
اماريشه در
تاريخ دارد.
اينكه شان
دين،پايينتر
يا بالاتر از
مسائل سياسى
وحكومتى
است، مآلا به
نفى حكومتاسلامى
و توجيه
حكومتهاى
فاسدانجاميده
و يكى از
موانع تشكيلحكومت
صالحان طى
قرنهاى
مديدبوده
است. از جمله
ادله آن اين
است كهبه
ولايت فقيه
در طول
تاريخ، فرصتيك
آزمون منطقى
داده نشد.
لذا، طبيعىاست
كه اين
نظريه،
عليرغم
استحكامتئوريك
و استناد به "عقل
و نقل"،
درمعرض
ابهامات و
اتهاماتى
باشد. روشناست،
كه هر تفكرى
در صحنه
عمل،روندى
تكاملى و
تدريجى را طى
مىكندو هر
پديده،
مرحله به
مرحله، دقيقتر
وصائبتر مىشود.
تئورى نظام
اسلامىنيز،
در ساليان
اخير درجه به
درجه،شفافتر
و آبديدهتر
شده است. ظهور
وحضور ولايت
فقيه در
مناسبات
دنياىحاضر
و ايجاد
حكومت مدرن
اسلامى،سپس
تكامل
تئوريك آن تا
پايه "ولايتمطلقه
فقيه" با
توجه به روح
كلى كتاب
وسنت و آثار
باقىمانده
از ائمهمعصومين(ع)،
همه و همه،
تبصرههاىتدريجى
بود كه به اين
نظريه
مترقى،ضميمه
شد و پيچيدگىهاى
آن را بدقت
مورد
موشكافى
قرارداده
وراهحلهاى
دينى و
عقلانى را
پيشروآورد.
با توجه به
فشارهاى
موجود درطول
حيات ائمه
اطهار(ع) و
امتناعتشكيل
حكومت علنى و
ظاهرى
شيعى،نبايد
انتظار
داشته باشيم
كه بدون هيچ
زحمتى و از
همان
ابتداء،
نظاماقتصادى
و سياسى 8اسلام
به شكلكامل
و مدون در
اختيار ما
باشد و مسلم
است كه اين
نظامات بايد
در سايهولايت
فقيه و در
زمان نه
چندان
طولانى،بتدريج
مدون شده و در
اختيار
بشريتقرارگيرد.
چنانچه تا
كنون نيز
تجربيات
بسيار مهم و
موفق
ايران،سرفصلهاى
جديدى در
فلسفه سياسىو
حقوق مدنى
جهان اسلام
گشودهاست. بىشك،
ولايت فقيه
به عنوانبارزترين
نوع پيوند
ديانت و
سياست،بيانى
جديد در حوزه
انديشه
سياسىبودهاست.
حضرت امام (ره)
با احياىامر
حكومت و
تاسيس
جمهورىاسلامى،
نحوه اتصال
دين و سياست
رادر عمل
نشان داد و بر
بسيارىسوءتفاهمات
و نيز خاطرات
تلخحكومتهاى
كليسائى قلم
كشيد. امام(ره)،
نخستين
فقيهى است كه
دراعصار
اخير پس از
آنكه مبحث
ولايتفقيه
و حكومت
اسلامى را در
قالبتئورى
بيان داشت،
آن را مستقلا
به مقامعمل
نيز درآورد. اين
حركت در
دستيابى به
حكومتاز
طريق يك
انقلاب
استثنائى
مردمىتحقق
يافت و امام(ره)،
تشكيل حكومتو
قدرت سياسى
را تنها
ابزارى براىاصلاح
جامعه در
ابعاد
گوناگون
دانسته
واثبات
نمودند كه
دين مىتواند
و بايدمنشاء
اصول حيات
جمعى و
برنامهزندگى
باشد و با
پيروى از آن
مىتوان
وبايد به
نيازمنديهاى
مادى و معنوىانسانها
پاسخ گفت. امام
خمينى (ره) طرح
نظريه ولايتفقيه
را در خلال
مكتوبات
وسخنرانيهاى
متعددى
ارائه دادهاند.
ازاولين
تاليفات
ايشان كه
صريحا بهحكومت
دينى و حضور و
نظارتروحانيت
در اداره
كشور اشاره
مىكنند،كتاب
«كشف الاسرار»
است كه در سال1321
هجرى شمسى به
رشته
تحريردرآمد.
معظمله در
اين كتاب به
بعد"نظارت"
و نيز
ملاحظات
حكومتىفقهاء
اشاره كردند. از
ديگر آثار
حضرت امام،«الرسائل»،
«البيع» و «تحريرالوسيلة»است
كه در آنها
نيز بطور
متفرق و بهتناسبهاى
گوناگون،
منصب حكومت
ودخالت در
مسايل سياسى
و اجتماعى
واصلاح
زندگى دنيوى
را براى
فقيه، ثابتمىدانند
و بگونه
پراكنده به
مبحثولايتسياسى
"فقيه عادل"
نيزپرداختهاند.
اما
مهمترين و
صريحترين
اثرمكتوب
حضرت امام(ره)
در بابزعامتسياسى
فقيه، كتاب "ولايتفقيه"
يا "حكومت
اسلامى" است
كهبخشى از
درس خارج فقه
معظمله
درنجف اشرف
بوده و بطور
مبسوط وعلنىترى
به مسئله
پرداختند و
دردهههاى
پيش از
انقلاب،
بمثابه"مانيفست"
مبارزان
مسلمان در
داخلكشور،
تكثير و دستبدست
مىشد. علاوه
بر موارد
مذكور،
مجموعسخنرانيها
و نامههاى
حضرتامام(ره)در
طول حيات
پربركتشان و
نيز بعد
ازپيروزى
انقلاب در
باب "حكومتاسلامى"
مضبوط است و
در اين
مقال،سعىمىشود
با مرورىسريع،
بخشى
ازديدگاههاىايشاندرباببرخىپرسشهاىمهم
را به اجمال،
بررسى كنيم: بنيانگذار
جمهورى
اسلامى
دررابطه با "جامعيت
دين اسلام"مىفرمايند:
"تبليغ
كردند كه
اسلام دين
جامعىنيست،
دين زندگى
نيست، براى
جامعه،نظامات
و قوانين
ندارد، طرز
حكومت
وقوانين
حكومتى
نياورده است."
(1) آيا
دين، مىتواند
منشاء و
معياريك
حكومتباشد
و آيا به شئون
دنيوىو
اجتماعى
مردم از قبيل
حقوق و
اقتصادو
سياست نيز
ناظر است؟!
بعبارتديگر،
آيا تشكيل
حكومت عدل،
يكوظيفه
دينى است؟
امام مىفرمايند:
«...
اسلام و
حكومت
اسلامى
پديدهالهى
است كه با
بكاربستن آن
سعادتفرزندان
خود را در
دنيا و آخرت
بهبالاترين
وجه تامين مىكند
و قدرت آنرا
دارد كه قلم
سرخ بر
ستمگريها،چپاولگريها
و فساد و
تجاوزها
بكشد وانسان
را به كمال
مطلوب خود
برساند،مكتبى
است كه
برخلاف
مكتبهاىغيرتوحيدى
در تمام شئون
فردى
واجتماعى و
مادى و معنوى
و فرهنگى
وسياسى و
نظامى و
اقتصادى
دخالت
ونظارت دارد.
و از هيچ نكته
ولو
بسيارناچيز
كه در تربيت
انسان و
جامعه
وپيشرفت
مادى و معنوى
نقش
داردفروگذار
ننموده است.
از موانع
ومشكلات
سرراه تكامل
را در اجتماع
وفرد گوشزد
نموده و به
رفع آنها
كوشيدهاست
و... حفظ اسلام
در راس تمامواجبات
است.» (2) امام
خمينى(ره)
متذكر مىگردندكه
در دوره كتب
حديث،
بيشترين
احكاممربوط
به مسائل
اجتماعى،
سياسى
واقتصادى
است و مسئله
حكومت
ازسياست، از
اهم احكام
الهى و
غيرقابلتفكيك
از دين خدا مىباشد:
«از
يك دوره كتاب
حديث كه
حدودپنجاه
كتاب است و
همه احكام
اسلام
رادربردارد،
سه، چهار
كتاب مربوط
بهعبادات و
وظايف انسان
نسبتبهپروردگار
است. مقدارى
از احكام هممربوط
به اخلاقيات
است. بقيه،
همهمربوط
به
اجتماعيات،
اقتصاديات،حقوق
و سياست و
تدبير جامعه
است.» (3) «مگر
زمان پيغمبر
اكرم(ص)،سياست
از ديانت جدا
بود؟ مگر در
آندوره،
عدهاى
روحانى
بودند و عدهديگر،
سياستمدار و
زمامدار؟
مگر زمانخلفاى
حق يا ناحق،
زمان خلافتحضرت
امير(ع)،
سياست از
ديانت
جدابود؟ دو
دستگاه بود؟
اين حرفها
رااستعمارگران
و عمال سياسى
آنهادرست
كردهاند تا
دين را از
تصرف
اموردنيا و
از تنظيم
جامعه
مسلمانان
بركنارسازند
و ضمنا علماى
اسلام را از
مردم
ومبارزان
راه آزادى و
استقلال جدا
كنند.در
اينصورت مىتوانند
بر مردم
مسلطشده و
ثروتهاى ما
را غارت كنند.
منظورآنها
همين است.» (4) امام(ره)
همچنين
تصريح مىفرمايندكه
انكار ضرورت «تشكيل
حكومت»،انكار
دين مبين
اسلام است: "هر
كه اظهار كند
كه تشكيلحكومت
اسلامى
ضرورت
ندارد،
منكرضرورت
اجراى احكام
شده و جامعيتاحكام
و جاودانگى
دين مبين
اسلام
راانكار
كرده است." (5) "رسولا...(ص)
پايه سياست
را درديانت
گذاشته است.
رسولا... - صلىا...عليه
و آله و سلم -
تشكيل حكومت
دادهاست،
تشكيل مراكز
سياست داده
استو ساير
خلفاى اسلام
تا آنجايى بهانحراف
كشيده نشده
بود در
صدراسلام،
بايد همه
آنها را نفى
كنند،
بايدآنها را
اين
آخوندهاى
دربارى و اينسلاطين
نوكرمآب،
نفى كنند.
بايدپيغمبراكرم
و خلفاى
اسلام را طرد
كنند
وبگويند كه
آنها مسلم
نبودند. براى
اينكهدخالت
در سياست مىكردند.
سياستىكه
در صدر اسلام
بود، يك
سياستجهانى
بود.
پيغمبراسلام
دستش را
درازكرده
بود در اطراف
عالم و عالم
راداشت دعوت
مىكرد به
اسلام و دعوتمىكرد
به سياست
اسلامى و
حكومتتشكيل
داد و خلفاى
بعد حكومتتشكيل
دادند. در صدر
اسلام از
زمانرسول
خدا تا آن
وقتى كه
انحراف در
كارنبود،
سياست و
ديانت توام
بودند." (6) با
توجه به
اينكه
مجموعه
احكام
وقوانين
الهى، از
جانب خداوند
تبارك
وتعالى توسط
پيامبران
براى بشريتفرستاده
شده است آيا
نياز به
تاسيسيك
حكومتخاص "دينى"
نيز هست؟ "مجموعه
قوانين،
براى اصلاحجامعه
كافى نيست.
براى اينكه
قانون،مايه
اصلاح و
سعادت بشر
شود، به قوهاجرائيه
و مجرى،
احتياج دارد.
به همينجهت،
خداوند
متعال در
كنار
فرستادنيك
مجموعه
قانون يعنى
احكام
شرع،يك
حكومت و
دستگاه اجرا
و ادارهمستقر
كرده است." (7) «اسلام،
همانطور كه
قانونگذارىكرده،
قوه مجريه هم
قرار داده
است."ولى امر"،
متصدى قوه
مجريه همهست.»
(8) حضرت
امام(ره)،
مقوله تشكيلحكومت
اسلامى را
وظيفه فقها
دانسته وآن
را از واجبات
مطلق مىشمرند.
يعنىاز
امورى كه
واجب است
مقدماتش
راهم فراهم
كنيم نه آنكه
منتظر
سرنوشتبمانيم
تا شايد
شرائط و
زمينه
حكومت،
خودبخود،
پيش آيد: "اين
كه فرمودهاند
"فقها حصوناسلامند"،
يعنى مكلفند
اسلام را
حفظكنند و
زمينهاى را
فراهم آورند
كه
بتوانندحافظ
اسلام باشند
و اين از اهم
واجباتاست
و از واجبات
مطلق مىباشد
نهمشروط." (9) ايشان
همچنين،
موضوع تشكيلحكومت
و ولايت فقيه
را وظيفهاىدانستهاند
كه خود بخود
اصالت ندارد
وهدف از آن،
اجراى احكام
الهى است: "عهدهدار
شدن حكومت فى
حدذاته، شان
و مقامى
نيست، بلكه
وسيلهانجام
وظيفه و
اجراى احكام
و برقرارىنظام
عادلانه
اسلام است." (10)
«اين
مقام، حكومت
و منصب نيستكه
به انسان،
شان و منزلت
معنوىمىدهد.
بلكه اين
منزلت و مقام
معنوىاستكهانسانراشايستهبراى
"حكومت"و "مناصب
اجتماعى" مىسازد.»
(11) «ما
براى اينكه
وحدت امت
اسلام را
تامين كنيم،
براى اينكه
وطن اسلام را
ازتصرف و
نفوذ
استعمارگران
و دولتهاىدستنشانده
آنها خارج و
آزاد
كنيم،راهى
نداريم جز
اينكه تشكيل
حكومتبدهيم.»
(12) ايشان،
اين مقام را
براى شخص ولىفقيه
نيز، وظيفهاى
خطير مىدانند:
"اينجا
صحبت از مقام
نيستبلكهصحبت
از وظيفه است.
ولايتيعنىحكومت
و اداره كشور
و اجراى
قوانينشرع
مقدس، يك
وظيفه سنگين
و مهماست. نه
اين كه براى
كسى شان و
مقامغيرعادى
بوجود
بياورد و او
را از
حدانسان
عادى بالاتر
ببرد. بعبارت
ديگر،ولايت
در مورد بحث،
يعنى "حكومت"و
اجرا و اداره
برخلاف
تصورى كه
خيلىافراد
دارند،
امتياز يستبلكه
وظيفهاىخطير
است." (13) «حكومت
در اسلام، به
مفهوم"تبعيت
از قانون"
است، و فقط "قانون"بر
جامعه
حكمفرمايى
دارد.» (14) «حكومت
اسلامى،
حكومت "قانونالهى"
بر مردم است.»
(15) و
اما حكومت "قانون
الهى" چهويژگىهائى
دارد؟ «در
اين طرز
حكومت، "حاكميت"،منحصر
به خداست و "قانون"،
فرمان وحكم
خداست. قانون
اسلام يا
فرمانخدا
بر همه افراد
و بر دولت
اسلامى،"حكومت
تام" دارد.
همه افراد
ازرسولاكرم(ص)
گرفته تا
خلفاى آنحضرت
و ساير
افراد، تا
ابد تابع "قانون"هستند.
همان "قانونى"
كه از طرفخداىتباركوتعالى
نازل شده و در
لسانقرآن و
نبىاكرم(ص)
بيان شده است.»
(16) يك
پرسش مهم
آنست كه آيا
درولايت
فقيه، اراده
شخصى، حكومتمىكند
يا قانون؟! مىفرمايند:
«غير ازقانون
الهى، كسى
حكومت ندارد
و براىهيچكس،حكومتنيست،
نهفقيهونهغيرفقيه.
همه بايد تحت
قانون عمل
كنند.» (17) بنابراين
ولايت فقيه،
ولايت "قوانينالاهى"
است و اين
انقلاب، نه
بهحكومت
اشخاص و
احزاب بلكه
بهحكومتخدا
مىانديشد: «اميدوارمانقلاب
اسلامى را تا
به مقصد، كه"حكومت
الله" در
جميع شئون
كشوراست،
ادامه دهيد.»
(19) «غير
از قانون
الهى، چيزى
نبايدحكومت
كند» (19) امام(رض)،
در پاسخ به
اين سؤالكه
چه نوع
قوانين، مىتواند
معيارحاكميت،
و مسلط بر
جامعه بشرى
باشدمىفرمايند:
«مطابق اصل
توحيد،
مامعتقديم
كه خالق و
آفريننده
جهان وهمه
عوالم وجود
انسان تنها
ذات مقدسخداى
تعالى است كه
از همه حقايقمطلع
و قادر بر همه
چيز و مالك
همهچيز است.
اين اصل به ما
مىآموزد كهانسان
تنها در
برابر ذات
مقدس حق،
بايدتسليم
باشد و از هيچ
انسانى
نبايداطاعت
كند، مگر
اينكه اطاعت
او،اطاعتخدا
باشد. هيچ
فردى حق
نداردانسانى
يا جامعه و
ملتى را از
آزادىمحروم
كند و براى او
قانون وضع
كند.رفتار و
روابط او را،
بنا به درك و
شناختخود
كه بسيار
ناقص استيا
بنا بهخواستهها
و اميال خود،
تنظيم نمايد.قانونگذارى
براى
پيشرفتها،
در
اختيارخداى
تعالى است،
همچنان كه
قوانينهستى
و خلقت را نيز
خداوند
مقررنموده،
سعادت و كمال
انسان و
جوامعتنها
در گرو اطاعت
از قوانين
الهى استكه
توسط انبياء
بشر ابلاغ
شده است». (20) بنابراين
كليه برنامهها
و قوانيناجتماعى،
بايد
برمبناى
شريعت الاهىباشد
و
قانونگذارى
مستقل از دين
وبرخلاف
قانون خدا،
برخلاف
مصلحتبشرى
است: «شارع
مقدس اسلام
يگانه قدرتمقننه
است. هيچكس
حق
قانونگذارىندارد
و هيچ قانونى
جز حكم شارع
رانمىتوان
به مورد اجرا
گذاشت.» (21) اما
در عين حال،
همين مقام
ولايتكه
هدفى جز
اجراء قانون
الهى ندارد،
درمرحله
اجراء اين
احكام و
تامين ايناهداف،
در گيرودار
تزاحمها
واصطكاكهاى
عملى، گاه
مجبور به
تعطيلموقتيا
تاخير در
اجراى يك
قانون ياحكم
مىشود كه
براساس
مصلحتجامعه
اسلامى،
چنين
اختيارى
خواهدداشت.
امام(رض) مىگويند:
"حكومت،
بمعناى
ولايت مطلقهاىاست
كه از جانب
خدا به نبىاكرم(ص)واگذار
شده و اهم
احكام الهى
است و برجميع
احكام فرعيه
الهيه تقدم
دارد.» (22) بدانمعنى
كه اگر اجراء
يك حكمفرعى
خاص، احيانا
با اصل ولايت
ومصلحت
جامعه و نظام
اسلامى
تزاحميافت،
مصلحت
اسلام، مقدم
بر اجراىفورى
يك حكم فرعى
يا يك مادهقانونى
است. در عين
حال، بعقيدهامام(رض)،
نبايد توهم
استبداد و
نوعىخودمحورى
و بىاعتنايى
به قانون
درمورد "ولى
فقيه" شود.
زيرا; «حكومت
اسلامى،
هيچيك از
طرزحكومتهاى
موجود نيست.
استبدادىنيست
كه رئيس
دولت، "مستبد"
وخودراى
باشد، مال و
جان مردم را
بهبازى
بگيرد و در
آن، به
دلخواه دخل
وتصرف كند.» (23) «اگر
يك فقيهى در
يك
موردديكتاتورى
بكند، از
ولايت مىافتد».
(24) «ولايت
فقيه است كه
جلوىديكتاتورى
را مىگيرد.
اگر ولايت
فقيهنباشد،
ديكتاتورى
مىشود.» (25) «حكومت
و زمامدارى
در دست فرد يا
افراد،
وسيله فخر و
بزرگى بر
ديگران نيست
كه از اين
مقام بخواهد
به نفع خود
حقوق ملتى را
پايمال كند.»
(26) همچنين
در باب شرايط
حاكم اسلامى
يا زمامدار و
مجرى مىفرمايند:
«شرايطى
كه براى
زمامدار
ضرورى است
مستقيما
ناشى از طرز
طبيعتحكومت
اسلامى است.
پس از شرايط
عامه مثل عقل
و تدبير، دو
شرط اساسى
وجود دارد:1-
علم به قانون
2- عدالت». (27) شرط
علم; «چون
حكومت
اسلام،حكومت
قانون است و
براى
زمامدار،علم
به قوانين،
لازم است...
اگر
زمامدار،مطالب
را نداند،
لايق حكومت
نيست.چون اگر
تقليد كند،
قدرت حكومتشكسته
مىشود و اگر
نكند، نمىتواندحاكم
و مجرى قانون
اسلام باشد.» و
شرط عدالت;
زيرا «عدالتبهمعناى
برخوردارى
از كمال
اعتقادى
واخلاقى و
نيز عدم
آلودگى به
معاصىاست.
آن اوصافى كه
در «فقيه»
است وبخاطر
آن اوصاف،
خدا او را «ولى
امر»قرار
داده، با آن
اوصاف، ديگر
نمىشودكه
پايش را... يك
قدر غلط
بگذارد». (28) و
در باب سلب
ولايت در
صورتانتفاء
شرائط، مىفرمايند:
«ولى امر،
اگريك كلمه
دروغ بگويد،
يك قدمبرخلاف
بگذارد، آن
ولايت را
ديگرندارد. و...
او را از
عدالت مىاندازد.
يكهمچو
فقيهى نمىتواند
خلاف بكند.اسلام،
هر فقيهى را
كه ولى نمىكند.
آنكه علم
دارد، عمل
دارد. مشىاش
مشىاسلام
است... يك آدمى
كه تمام عمرشرا
در اسلام ... در
مسائل
اسلامىمىگذراند،
آدم معوجى
نيست، آدمصحيحى
است.» (29) «آن
آدمى كه مىخواهد
چنينمنصب
مهمى را
بعهده بگيرد
و«ولىامر»
مسلمين و
نايباميرالمؤمنين(ع)
باشد و در "
اعراض"،"اموال"
و "نفوس مردم"،
"مغانم"،"حدود"
و امثال آن
دخالت كند
بايد منزهبوده
و دنياطلب
نباشد. آن كسى
كه براىدنيا
دست و پا مىكند،
هرچند در
امرمباح
باشد، "امينا..."
نيست و نمىتوانبه
او اطمينان
كرد.» (30) به
تعبيرى ديگر
آيا مىتوان
گفت;مشروعيت
اين حكومت در
عملكردن به
احكام خدا،
تقواى درونى
و منزهبودن
از دنيا و نيز
نظارت دقيق و
قانونمند
امت اسلامى و
خواص صاحب
تشخيص با
معيارهاى
الهى است؟
اساساآيا
ولايت فقيه،
يك حكومت
مطلقه استيا
مشروطه؟ :
«حكومت
اسلامى نه
استبدادىاست
نه مطلقه،
بلكه مشروطه
استالبته
نه مشروطه
بمعنى
متعارف فعلى
آنكه تصويب
قوانين تابع
آراء اشخاص
واكثريتباشد.
مشروطه از
اين جهت كهحكومتكنندگان
در اجراء و
اداره
مقيدبه يك
مجموعه شرط
هستند كه در
قرآنكريم و
سنت رسول
اكرم(ص) معينگشته
است. مجموعه
شرط همان
احكامو
قوانين
اسلام است كه
بايد رعايت
واجراشود. از
اينجهتحكومت
اسلامىحكومت
قانون الهى
بر مردم است.»
(31) بنابراين
«ولايت مطلقه»،
هرگزبمعنى «حكومت
مطلقه» نيستبلكهولايت
مطلقه فقيه،
يك حكومتمشروطه
اسلامى است. ولايت
مطلقه فقيه،
بر حسبتعريف،
به گونهاى
است كه امكانديكتاتورى
از آن منتفى
است. آياولىفقيه،
داراى
اختيارات
مطلق
ونامحدود
است و يا
محدود به
حدودىاست
كه قوانين
براى آن
تعيين كردهاند؟
«فقيه،
اگر يك گناه
صغيره هم
بكند،از
ولايتساقط
است. مگر
ولايت، يكچيز
آسانى است كه
بدهند دست
هركس؟ اينها
كه مىگويند
ديكتاتورى
پيشمىآيد،
اينها نمىدانستند
حكومتاسلامى
ديكتاتورى
نيست.
مذهب،مقابل
اينها
ايستاده،
اسلام،
مقابلديكتاتورها
ايستاده و ما
مىخواهيم
كهفقيه،باشدتاجلوىديكتاتورهارابگيرد.»
(32) "آن
فقيهى كه
براى امت
تعيين شدهاست
و "امام امت"
قرار داده
شده است،آن
است كه مىخواهد
اين
ديكتاتورى
رابشكند و
همه را به زير
بيرق اسلام
وحكومت
اسلام
بياورد.» (33) "اسلام،
ديكتاتورى
ندارد.
اسلام،همهاش
روى قوانين
است و آن
كسانىكه
پاسدار
اسلاماند،
اگر
بخواهندديكتاتورى
كنند، از
پاسدارى
ساقطمىشوند
به حسب حكم
اسلام." (34) آيا
حكومت و
دولت،
مسلطبىقيد
و شرط بر مردم
است و مردم،
درخدمت
دولتند يا به
عكس؟! "اسلام
مىخواهد كه
دولتهاءخدمتگزار
ملتها باشند."
(35) «انبياء
خودشان را
خدمتگزارمىدانستند،
نه اينكه يك
نبىاى خيالكنند
حكومت دارد
بر مردم،
حكومتدر
كار نبوده،
اولياء بزرگ
خدا،
انبياءبزرگ
همين احساس
را داشتند كه
اينهاآمدند
براى اينكه
مردم را
هدايت
كنند،ارشاد
كنند، خدمت
كنند به آنها.»
(36) "مطمئن
باشيد كه
دولت
اسلامى،خدمتگزار
استبراى
همه قشرهاىملت.
اختصاص بهيك
طايفه، دو
طايفهندارد
و مااز طرف
اسلام،
مامور به اينمعنا
هستيم." (37) اساس
و زيربناى
تشكيل حكومتاسلامى
از ديدگاه
حضرت امام(ره)چيست؟
آيا آراء ملت
نقشى جدىدارند
يا مداخله
مردم، صرفا
نوعىتشريفات
است؟ "اينجا
آراء ملتحكومت
مىكند.اينجا
ملت است كه
حكومت را
دردست دارد و
اين ارگانها
را ملت تعيينكرده
است و تخلف از
حكم ملت،
براىهيچيك
از ما جايز
نيست." (38) "حكومت
اسلامى،
حكومتى استكه
صد در صد متكى
به آراء ملتباشد،به
شيوهاى كه
هر فرد
ايرانى
احساسكند
با راى خود
سرنوشتخود
و كشورخود را
مىسازد." (39) "ما
بايد روى
ميزان عدل
رفتار كنيم.ما
به آنها
خواهيم
فهماند كه
معنى
دموكراسى،
چيست؟
دموكراسىغربىاش
فاسد است،
شرقىاش همفاسد
است.
دموكراسى
اسلام، صحيحاست
و ما اگر
توفيق پيدا
كنيم، به شرق
وغرب اثبات
مىكنيم كه
اين
دموكراسىكه
ما داريم
دموكراسى
است نه آنكهشما
داريد و
طرفدار
سرمايهدارهاى
بزرگ است و نه
اينكه آنها
دارند
وطرفدارهاى
ابرقدرت
هستند و همهمردم
را در اختناق
عظيم
گذاشتند." (40) پىنوشتها
1.
ولايت فقيه،
ص 85 2.
صحيفه نور، ج
21، ص 176 3.
ولايت فقيه،
ص 9 4.
ولايت فقيه،
ص 23 5.
ولايت فقيه،
ص 31 6.
صحيفه نور، ج
17 - ص 138 7.
ولايت فقيه،
ص 26 8.
ولايت فقيه،
ص 27 9.
ولايت فقيه،
ص 85 10.
ولايت فقيه،
ص 69 11.
ولايت فقيه،
ص 99 12.
صحيفه نور،
فصل سوم، ص 117 13.
ولايت فقيه،
ص 55 14.
ولايت فقيه،
ص 65 15.
كلمات قصار
پندها و
حكمتها،امامخمينى(س)،
ص 117 16.
ولايت فقيه،
ص 54 17.
صحيفه نور، ج
10، ص 53 18.
صحيفه نور، ج 7،
ص 25، 26 19.
صحيفه نور، ج 6،
ص 58 20.
صحيفه نور، ج 4،
ص 166 21.
ولايت فقيه،
ص 53 22.
صحيفه نور، ج
20، ص 170 23.
ولايت فقيه،
ص 52 24.
كلمات قصار
پندها و
حكمتها،امامخمينى(س)،
ص 119 25.
همان، ص 119 26.
همان، ص 138 27.
ولايت فقيه،
ص 58 28.
صحيفه نور، ج
11، ص 133 29.
صحيفه نور، ج
11، ص 133 30.
ولايت فقيه،
ص 199 31.
ولايت فقيه، 3
و 52 32.
صحيفه نور، ج
10، ص 175 33.
صحيفه نور، ج
10، ص 175 34.
صحيفه نور، ج
10، ص 174 - 175 35.
صحيفه نور،
فصل سوم، ص 139 36.
صحيفه نور، ج
15، ص 217 37.
صحيفه نور، ج
17، ص 79 38.
روزنامه
جمهورى
اسلامى،
اسفند ماه 1359 39.
روزنامه
كيهان،
شماره 10977 - 1359 40.
صحيفه نور، ج 5،
ص 238
|