تربيت
دينى از
ديدگاه كانت
1
شهابالدين
مشايخى - عضو
پژوهشكده
حوزه و
دانشگاه مقدمه
يكى
از مفاهيمى
كه امروزه
دستخوش
تفاوت
ديدگاهها و
تنوع نظرات
قرارگرفته
است، مفهوم
تربيت دينى
است. ابهام
حاصل از
انتظارات
گوناگوندر
باب تربيت
دينى بيش از
آنكه ريشه در
اصل مفهوم
تربيت داشته
باشداز
اختلافنظر
در باب دين،
منشاء و
كاركرد آن
ناشى مىشود.
از اين
رو،تربيت
دينى نيز در
كنار ديگر
واژهها و
اصطلاحات
متداول
مانند علمدينى
و فلسفه دينى
دچار فراز و
نشيبهاى
فراوانى شده
است. بديهى
استارائه
چشماندازى
آشكار از
تربيت دينى،
منوط به
ابراز نظر
صريح درباب
دين و ماهيت
آن مىباشد.
اين امر به
نوبه خود مىتواند
ابهامموجود
در مفهوم
تربيت دينى
را بزدايد و
آشكارا هويت
آن را در ضمنديدگاههاى
گوناگون
نسبتبه دين
ظاهر سازد.
اولين
اختلاف در
باب تربيتدينى
ناشى از
ديدگاه
الهياتى و
غيرالهياتى
به دين و مذهب
است.
بسياراتفاق
مىافتد كه
برخى با تمسك
به اصل ضرورت
تربيت دينى
از ديدگاهكسانى
كه به دين به
عنوان يك
ضرورت
اجتماعى يا
اخلاقى صرف
نظرمىافكنند
و آن را از
سرچشمه وحى و
الهياتىاش
منقطع مىسازند،
درصددارائه
شواهدى نو
جهت تقويتبنيههاى
تربيت دينى
برمىآيند،
غافل از آنكه
اساس و جوهره
دين بر مبناى
برداشت
انسانى،
تفاوتى كامل
با دين
برمبناى
ارائه آن از
طريق وحى
دارد و هر
آنچه در باب
تربيت دينى
برمبناى اول
مطرح مىشود،
قابل
استفاده در
فرايند
تربيت دينى
بر مبناىدوم
نيست. بدينلحاظ،
هرگونه
روشنگرى در
باب اختلاف
ديدگاههاى
تربيتدينى
كه ريشه در
تفاوتهاى
موجود در
تفكر دينى
دارد، مىتواند
ما رادر
تمايز هريك
از آن دو
رويكرد و رفع
ابهام و عدم
اختلاط بين
آن دورهنمون
سازد. مقاله
حاضر با درك
لزوم شفاف
نمودن چنين
تفاوتها
وتمايزاتى
اقدام به
ارائه
ديدگاههاى
يكى از
فيلسوفان
متبحر و
موءثردر
روند ارائه
مفهومى خاص
از دين، يعنى
دين اخلاقى،
كرده است.
كانتكه با
بيان نظر خود
در باب دين
درصدد ارائه
چارچوب خاصى
براى تربيتدينى
است، مىتواند
نمونهاى
مناسب براى
بسيارى از
ديدگاههاى
مشابهنسبتبه
دين، در
زمانهاى پس
از خود قرار
گيرد. بديهى
است تمايز
كاملبين
ديدگاه كانت
نسبتبه
تربيت دينى
با ديگر
ديدگاههايى
كه ريشه
دراديان
وحيانى
دارند،
هرگونه بهرهبردارى
احساسى و
غافلانه از
وى بهنفع
دين و تربيت
دينى را
بيحاصل و در
برخى موارد
ناسازگار با
اركاندين و
حتى
دوركننده از
اهداف آن مىكند.
قبل
از شروع بحث
پيرامون
تربيت دينى
از ديدگاه
كانت لازم
است
موضوعاتىچند
بعنوان
زمينه بحث
مورد توجه
قرار گيرد.اين
موضوعات كه
عبارتند
ازتلقى كانت
از انسان،
دين و تربيت،
به نحوى
غيرقابل
انفكاك به
يكديگروابستهاند.
هرگونه
ديدگاه
تربيتى در
فلسفه كانت
منوط به نگاه
وى بهانسان
و هرنوع
اتخاذ موضع
در باب تربيت
دينى وابسته
به طرز تلقى
اواز دين است.
بنابراين،
هريك از
موضوعات
مذكور را به
نحوى گذرا
وقابل
استفاده در
بافت تربيت
دينى از
ديدگاه كانت
مورد بررسى
قرارمىدهيم.
الف)
هويت انسان
از نظر كانت
بحث
پيرامون
هويت انسان،
آن هم از
ديدگاه
فيلسوف
متبحرى چون
كانت،نيازمند
پردازش
مطالبى چند
از نظام
فلسفى او و
نگاهى مستقل
به موضوعبحثيعنى
انسان در
نوشتارى
مستقل است. (1) آنچه
اكنون به
عنوان هويتانسان
از ديدگاه
كانتيا به
عبارت ديگر،
انسانشناسى
مطرح مىشود،صرفا
در بافت
مباحث
تربيتى و با
هدف مشخص
تعليم و
تربيت مدنظر
قرارمىگيرد.
اين درست
مانند آن است
كه نگاه كانتبه
انسان از
ديدگاهمعرفتشناسى
مورد توجه
قرار گيرد. از
اين رو ما
بيشتر به
مواضعى
ازانسانشناسى
كانت مىپردازيم
كه به نوعى در
نتيجهگيريهاى
تربيتى
وبالاخص
تربيت دينى
دخالت دارند. 1.
تربيتپذيرى
انسان از
نظر كانت
انسان داراى
ظرفيت و
استعداد
تربيت است. وى
هرگز انسانرا
موجودى مضطر
و غيرقابل
تغيير نمىداند.
از اين رو، در
جاى جاىفلسفه
اخلاق و
گفتارهاى
تربيتى او با
مفاهيمى چون
تكليف،
غاياتانسانى،
اختيار و
آزادى،
پيشرفت
تدريجى به
سوى هدف و
همچنين
مفاهيمتربيتى
از قبيل
تربيت منفى و
مثبت،
تاءديب،
پرورش
اخلاقى،
بدنى، علمىو...
مواجه مىشويم.
مسلما
هريك از اين
مفاهيم در
مجال اضطرار
واجبار كه
اميدى به
تغيير انسان
نمىرود،
نمىتوانند
مفهومى محصل
ومنطقى
داشته باشند.
بنابراين،
با اندك
نگاهى به
ديدگاههاى
كانت وضوحاين
امر كه انسان
موجودى قابل
تغيير و
تربيت است،
كاملا آشكار
خواهدشد. (2) كانتبا
صراحت اين
مطلب را ذكر
مىكند كه: «آدمى
تنها مخلوقىاست
كه به تعليم و
تربيت
نيازمند است».
(3) وى معتقد
است انسان
ازرهگذر
تعليم و
تربيتبه
سطح موفقيت
نايل مىشود
و صرفا تعليم
و تربيتاست
كه رفتار
انسان را در
قالبى
متناسب شكل
مىدهد. (4) از
نظر كانتيكى
از تفاوتهاى
اساسى انسان
و حيوان آن
است كه حيوان
طبق غريزه(طرح
منظم) قادر به
استفاده از
نيرو و
تواناييهاى
خود است
وبنابراين،
نيازى به
تربيت و
پرستارى
ندارد،
برخلاف
انسان كه
هموارهبايد
براى رفتار
خود برنامهريزى
كند و مواهب
طبيعى را به
تدريج و
باسعى و تلاش
خويش به چنگ
آورد. (5) انتيگانه
راه وصول به
انسانيت
راتربيت مىداند
(6) و براى اين
منظور حتى
بحثهاى
فلسفى
پيرامون
موضوعاخلاق
را، علىرغم
اشتهارش در
معرفتشناسى
و فلسفه
اءولى، به
عنوانمهمترين
امر مورد
توجه قرار مىدهد.
(7) 2.
دو وجهى بودن
انسان انسان
داراى دو
جنبه وجودى
است. جنبه
طبيعى و جنبه
عقلانى. (8) ازجهت
اينكه
موجودى
طبيعى است
داراى يكسرى
كاركردهاى
خاصى است كهمربوط
به عالم
طبيعت مىشود
و از جهت
اينكه
موجودى صاحب
عقل استبهعالم
معقولات ربط
مىيابد. (9) انسان
از آن رو كه به
جهان حس
وابسته استنيازهايى
دارد، و خرد
او براى اين
كار وظيفهاى
دارد كه نمىتواندناديده
انگارد و آن
توجه به جنبه
طبيعتحسى و
پرداختن به
دستورهاىعملى
با نظر داشتن
به سعادت اين
زندگانى و
حتى اگر ممكن
باشد سعادتزندگانى
آينده است،
ولى با اين
همه او تا
بدان حد
حيوان نيست
كهنسبتبه
خرد خود
اعتنايى
نكند و آن را
فقط چون
ابزارى براى
خشنودگردانيدن
نيازهاى حسى
به كار گيرد،
زيرا اگر خرد
براى همان
هدفىباشد
كه سرشت
جانوران
براى آن است.
داشتن خرد
ارزش انسان
را
ازجانوران
وحشى بالاتر
نمىبرد. (10) كانت
معتقد است
قرين بودن
طبع با عقلدر
وجود انسان
وى را از
لوازمات
حاصل از وجود
منحصر هريك
از آن دودور
مىكند. بدينلحاظ،
انسان مجبور
نيست زيرا
صرفا موجودى
طبيعىبشمار
نمىآيد كه
تمام
فعاليتهايش
تابع قوانين
على و از سر
اجبارباشد.
آدمى اگر
يكسره محكوم
به ضرورت على
بود، نمىتوانست
ارادهخويش
را برحسب آن
تعيين كند.
ممكن بود از
تعارض بين
وظيفه و
خواهشنفسانى
تجربه حاصل
كند، اما نمىتوانستبرخلاف
اميال و
خواهشها بهوظيفه
خويش عمل
كند، چه فقط
همين
خواهشها
اراده او را
موجب مىشوندو
به استثناى
بعضى اصول
كلى، كه به
مناسبت پارهاى
غايات نسبى
موردتوجه
قرار مىگرفت،
هيچ اصل كلى
ديگرى براى
وى متصور نمىشد.
(11) از طرفديگر،
او موجودى
صرفا عاقل
نيست كه تمام
رفتارش
انطباق كامل
با عقلداشته
باشد و به
عبارتى،
نوعى وحدت
رفتار و
قانون بر او
حاكم
باشد،بلكه
در وجود
انسان يك
حاكم و
قانونگذار
به نام عقل
وجود دارد و
يكماءمور و
مجرى به نام
طبع. رفتار
مجرى مىتواند
برخلاف يا
مطابق قانونناشى
از
قانونگذار
باشد. «موجود
عاقل نهتنها
تابع امر
مطلق، بلكهآفريننده
آن است. به
عبارت ديگر،
هر موجود
عاقل نهتنها
از قانوناخلاق
تبعيت مىكند،
بلكه خود
مقنن است». (12) كانت
اذعان مىدارد
كههرچند
سررشته
انسانيتبه
دست عقل است و
طبيعت از
لواحق و
عوارضانسان
محسوب مىشود،
(13) اما تحقق
انسان كامل
در گرو به
كارگيرى هر
دودسته از
قواى روحى وى
است. به عقيده
كانت، اگر
بناست اصلى
در اخلاقمستقل
از خواهشها و
مقاصد ناشى
از آنها
باشد، بايد
از سرچشمهاىبيرون
از هرگونه
زنجيره علت و
معلول نشاءت
بگيرد. انسان
از جهتاينكه
موجودى عاقل
استبايد
خاستگاه
چنين اصلى
تلقى شود. (14) انسانهمانطور
كه داراى
خواستههاى
عقلانى است
تمايل به
امور جسمانى
نيزدارد. (15) بدينلحاظ،
از نظر كانت
انسان به دو
نيمه تقسيم
شده است،
نيمى جسمانى (طبيعى
مادى) (16) و
نيمى ديگر
روحانى (معقول،
علمىو...). رمز
تحقق
انسانيت
توجه به
تمايلات هر
دو بخش از
وجود وى است.همكارى
كامل بين اين
دو دسته از
قواى انسانى
و شركت عقل و
احساس وعالم
معنا و طبيعت
در ساخت
زندگى،
يگانه عامل
تحقق كمال
براى انساناست.
قابل توجه
اينكه كانت
در بعد تعليم
و تربيت كودك
نيز
كاملاجوانب
مختلف وجودى
وى را مدنظر
قرار مىدهد
و علاوه بر
اينكه تربيتاخلاقى
و عقلانى را
وجهه همتخود
قرار مىدهد،
تاءكيد بر
تربيتبدنى
وعملى را نيز
از ياد نمىبرد.
(17) 3.
انسان و عقل انسان
دردستگاهفلسفى
كانت موجودى
عاقلوصاحب
فهم تلقى مىگرددموجودى
كهتمام
حيثيت
وجوديش در
گرو همين
استعداد و
توانايى است.
كانت
معتقداست
انسان در عين
حال كه داراى
يك توانايى
بنام عقل است
از دو حيثمىتواند
از اين
توانايى
استفاده كند.
گاهى
استعداد
عقلانى خود
را درجهتشناخت
واقعيتبه
كار مىاندازد
و گاهى از آن
در جهت ايجاد
واقعيتاستفاده
مىنمايد. به
عبارت ديگر،
عقل از نظر
كانتيك
واحد تلقىمىشود
كه اطلاعات
آن از يكديگر
متمايزند.
عقل به دو
طريق متفاوت
بهواقعيت
تعلق مىگيرد.
گاهى صرفا به
آن و به مفهوم
آن تعين مىبخشد
وگاهى به آن
واقعيتيا
فعليت مىدهد.
در صورت اول
عقل جنبه
نظرى داردو
در صورت دوم
عقل داراى
كاركردى
عملى است. (18) وجود
عنصر عقل
درانسان
منشاء
بسيارى از
ديگر اوصاف و
ويژگيها در
او شده است.
كانتسرچشمه
اوصافى از
قبيل: اراده،
آزادى،
اختيار،
وظيفهشناسى
و... رادر
كانون عقل
جستجو مىكند.
همين كه
انسان به
عنوان يك ذات
معقولمحسوب
مىشود خارج
از دايره
نظام على
طبيعت قرار
مىگيرد و از
اينجهتبه
عنوان يك
موجود آزاد و
مختار مطرح
مىگردد. (19) از
طرف
ديگرموجودى
كه عاقل استخود
غايت و مقصود
خويش واقع مىگردد.
هرگز يكموجود
عاقل نبايد
فراتر از عقل
به جستجوى
هدف و غايتى
برآيد.
هرقاعده و
قانون بايد
از چشمه
جوشان عقل
سرازير شود.
(20) تنها خرد
عملىما
قادر به
تشخيص نيك از
بد است و لذا،
تنها ميزان
در سنجش ارزشاخلاقى
كردارهاى ما
همان قانون
اخلاقى متخذ
از عقل عملى
است. او
صريحادر اين
باب مىگويد:
«به آسانى مىتوان
نشان داد كه
خرد انسانى
چگونهبا در
دست داشتن
اين قطبنما [عقل
عملى] به خوبى
مىتواند در
هر دومورد
نيك را از شر و
درست را از
خطا
بازشناسد به
شرط آنكه
چونانسقراط،
بىآنكه
كوششى براى
آموختن
چيزهاى نو به
كار بريم،
كارى كنيمكه
خرد به اصل
خود وفادار
بماند. (21) عقل
مطلق است كه
به انسان
دستورمىدهد
و منشاء
الزام او در
قالب تكليف
قرار مىگيرد
و نه امورى
مربوطبه حس و
تجربه. از اين
رو، نه لذت،
سعادت و هيچ
امر ديگرى
نمىتواندمعيار
فعل اخلاقى
قرار گيرد.
تنها عقل است
كه چهره
انسانيت
انسان
رانشان مىدهد،
مادامى كه به
نفسانيت
مشوب نشود. در
اين صورت است
كهضمن دارا
بودن احكام
كلى، يعنى
قانون، بر
اعمال و
رفتار انسان
حاكممىگردد.
(22) كانت
معتقد استبرخى
از امور
هرچند قابل
اثبات با عقلنظرى
نيستند اما
نهتنها
توسط عقل
نظرى نفى نمىشوند
بلكه از طرف
عقلعملى
مورد اثبات
نيز قرار مىگيرند.
از آن امور مىتوان
اراده،
اختيارو
ابديت انسان
را نام برد. (23) بنابراين،
كانت اعتقاد
راسخ به
آزادى،اراده،
اختيار و
ابديت انسان
دارد، اما
سوءالى كه
مطرح مىشود
ايناست كه
عقل عملى
چگونه اقدام
به اثبات اين
مقولات مىكند.
كانت ازطريق
اخلاقى بودن
انسان اين
امر را ثابت
مىكند. او
معتقد است
قانوناخلاقى
از اين جهت ما
را ناچار به
فرض وجود
آزادى مىكند
كه مفهومآزادى
و مفهوم اصل
اعتلاى
اخلاق كاملا
با يكديگر
متحد هستند.
در اينصورت
است كه مىتوان
آزادى عملى
را به عنوان
استقلال
اراده از
هرچيزىغير
از قانون
اخلاقى
تعريف كرد. (24) از
نظر كانت «امر
اخلاقى اين
استكه بايد
بكنى، اگرچه
مىتوانى
نكنى و «بايد
بكنى» غير از
اين استكه «مجبورى
بكنى». مطيع
فرمان هستى،
اما فرمان
خودى نه
فرمان غيريا
موجبات
خارجى، و
قدرتدارى
كه اطاعت
نكنى چنانكه
بسيار اتفاقمىافتد
كه نمىكنى.
همين فقره
شاهد استبر
اين كه انسان
اراده دارد
وهمين
توانايى
انسان بر
پيروى اوامر
عقل، مختار
بودن اوست. و
آن وقتكه
اطاعت امر
عقل نمىكند
آزادى خود را
از دست داده و
مقهور
طبع،يعنى
عوارض و
حادثات، شده
و خود را
گرفتار
موجبات
خارجى ساخته
و بهقول
معروف نفسپرورى
كرده.» (25) انتبراى
اثبات ابديت
نفس انسان
نيزاز عقل
عملى
استفاده مىكند
و معتقد است
از آنجايى كه
نفس انسان بهدنبال
يافتن خير،
خود را مكلف
به طلب كمال،
يعنى خير كل
تام، مىيابدبايد
همواره
زمينه تحقق
كمال مزبور
را نيز
بيابد، و چون
دستيابى بهآن
در زندگانى
دنيا و عمر
كوتاه دنيوى
ممكن نيست،
زيرا در اين
مدتزمان
كوتاه عقل
انسان
همواره در
دستانداز
طبع زمينگير
مىشود پس
حتمابراى
نيل به عصمت و
سعادت مطلق
بايد نفس
داراى خلود
باشد تا پس
ازمرگ
بتواند در
مسير حركتبه
سوى كمال سير
كند. (26) با
توجه به آنچهذكر
شد نتيجه مىگيريم
انسان از نظر
كانتبه
دليل اينكه
موجودىعاقلاست
فضيلتگرا
واخلاقگراست
وچون موجودىاخلاقىاستوهمواره
عقل عملىدر
او فعال است
آزاد، مختار
و در بند
تكليف است.
دغدغه فضيلتطلبى
وعصمتجويى
در انسان
هرگز او را
رها نمىكند،
اما جبر ناشى
از طبيعتنفسانى
وى را به سوى
تندادن بهاجبارهاى
ناشى
ازتمايلات
پستسوقمىدهد.انسان
براى نيل به
عصمت و كمال
مطلق و سيراب
نمودن تشنگى
فضيلتخواهىخود
بايد از قيد
طبيعت نجات
يابد. در اين
صورت است كه
با دور كردنتن
از خود و كنار
زدن حجاب
عقل، در جهان
ابديتبه
سوى فضيلت و
عصمتپرواز
مىكند و از
مزاياى كمال
مطلق بهرهمند
مىشود. همانطور
كهمشاهده
مىشود،
التزام به
عقل عملى در
فلسفه كانت
رمز تحقق
هرگونهعملكرد
ارزشى است.
كانتبه هيچ
عنوان عقل
عملى و احكام
آن را بهخارج
استناد نمىدهد،
بلكه تنها
عقل را محور
حكم و قضاوت
قرار مىدهد. بنابراين،
همانطور كه
بعدا نيز
خواهد آمد،
در نظام
فلسفى كانت
هرگزمعقولات
دينى و ارزشى
وراى احكام
مستقيم عقلى
داراى ارزش
ذاتىنيستند.
هرچند ممكن
استبين
احكام
اخلاقى دين
با احكام
اخلاقى عقلتطبيقى
حاصل شود اما
هرگز حجيت
ناشى از
غيرعقل
سازنده
تكليف و
وظيفهنيست.
(27) بدينلحاظ،
عقل داراى
نقشى محورى
در بايدها و
نبايدهاى
اخلاقىو
تربيتى
محسوب مىشود.
(28) 4.
خير و شر در
وجود انسان همانطور
كه در مباحث
قبل بيان
نموديم، از
نظر كانت
انسان داراى
عقلو طبع
است. سوءالى
كه مطرح مىشود
اين است: آيا
عوامل خير
طلب و شرطلب
در وجود او به
صورت فعال
نهاده شده
است؟ آيا
انسان داراى
كششهاو
فعليتهاى
خيرخواهانه
و شرخواهانه
است؟ به بيان
ديگر، آيا
خلقتاولى
انسان يعنى
فطرت او به
نوعى داراى
مبادى خير يا
شر است و
ياهيچيك در
او به صورت
فعال وجود
ندارد؟ پاسخ
اوليه به اين
سوءال آناست
كه انسان
موجودى تك
بعدى در جانب
حركتبه سوى
تمايلات
طبيعى
ياخواستههاى
عقلانى نيستبلكه
زمينه حركتبه
هر دو سو براى
وى موجوداست.
انتبرخلاف
بسيارى از
متفكران
سابق بر خود
كه نگاهى از
سرحسننيتبه
فطرت انسان
داشتند و او
را موجودى
خيرخواه،
خيرطلب و نيكسيرتمىپنداشتند
يا شرارت و
نفسانيت را
وجهه انسان
قرار مىدادند
و او
راموجودى
بدسيرت و
شرطلب مىپنداشتند،
هيچگونه
جنبه ارزشى
براى انساندر
مرتبه خلقت و
فطرت قائل
نيست. او
معتقد به
وجود
استعداد
درانسان
است، اما نه
استعداد شر
بلكه
استعداد خير.
وى صريحا
دراين بابمىگويد:
«مشيت الهى بر
آن تعلق
گرفته است كه
آدمى خير
نهفته
درطبيعتش را
خود به ثمر
برساند،
گويى خداى
تعالى، آدمى
را چنين
موردخطاب
قرار داده
است: به دنيا
درآى! ترا به
هر گونه
تمايل به
خيرمجهز
كردم.» (29) در
اين صورت
سوءالى كه
مطرح مىشود
اين است:
مبناىاين
همه شرارت و
ظلم و ستم در
تاريخ بشريت
چيست؟ از نظر
كانتخداوندهرگز
تمايل به شر
را در وجود
انسان قرار
نداده استبلكه
طبيعت انسانخيرطلب
و خيرخواه
است. هرآنچه
سبب عدول از
اين طبيعت و
خلقت اوليهشود
موجب بروز شر
در انسان مىگردد.
وى در اين
باره چنين مىگويد:
«مبادى
شرارت را در
وضع طبيعى
بشر نتوان
يافت، بدى
تنها نتيجه
عدمضبط
طبيعت است. در
آدمى جز
جوانههاى
خير يافت نمىشود».
(30) 5.
انسان مسئول
است (انسان
بهعنوان
اينكه از
تكليف خويش
در عالم آگاه
است،
پديدارى
نيستبلكه
ناپديدارى
است; و شيئى
نيستبلكه
شخص است.» (31) نكته
ديگر در باب
انسان شناسى
تربيتى از
ديدگاهكانتبحث
مسئوليت و
پاسخگويى
انسان در
برابر اعمال
و رفتار خويشاست.
قابل ذكر است
مقصود از
مسئوليت
انسان صرفا
جنبه
پاسخگويى
اوبه اعمال و
رفتارش يستبلكه
فراتر از آن
مسئوليت او
در رشد،
پرورشو
كماليابى
يا انحطاط و
قرار گرفتن
در سراشيبى
سقوط نيز مىباشد.
بدينمنظور،
هرگاه بحث از
مسئوليت
مطرح مىشود
دو حيطه
رفتارهايى
كهمنجر به
بروز تغيير
در انسان مىشود
و نتايجحاصل
از آن
رفتارهامدنظر
قرار مىگيرد.
كانتبه
تناسب نظام
فلسفى خود در
بعد
اخلاقى،انسان
را حاكم بر
سرنوشتخود
و بالمآل
پاسخگو در
برابر اعمال
خويشمىداند،
زيرا آزادى،
اختيار و
تكليف را جزء
لاينفك
مجموعه
ابحاثاخلاقى
به حساب مىآورد.
از اين رو،
نمىتواند
انسان را
مسئول
انتخاب
وگزينش خود
نداند يا اين
انتخاب را در
شكلدهى به
هويت انسان
موءثرقلمداد
نكند. وى اين
نكته را
صريحا متذكر
مىشود و مىگويد:
«مشيتالهى
بر اين تعلق
گرفته است كه
آدمى
خيرنهفته در
طبيعتش را
خود بهثمر
برساند». (32) كانت
معتقد است
اگر چيزى در
نهاد وجود
آدمى بهوديعه
گذاشته شده
است صرفا
مادهاى خام
و شكل نگرفته
است كه با
ارادهو
اعمال
انسان، شكل و
قالب مىيابد.
اين خود
انسان است كه
بايداستعدادهاى
خويش را
شكوفا نمايد
و آنها را
متجلى سازد.
فعليتبخشى
بهخير
نهفته در
وجود او صرفا
با تمسك به
انتخاب و عمل
از جانب او
ميسراست.
كانت در اين
باره مىگويد:
«آدمى بايد
تمايل به خير
را در
خودتوسعه
دهد. حقتعالى
خوبى را
ساخته و
پرداخته در
وجودش
ننهاده است. آنچه
به وى اعطاء
فرموده
تمايل به خير
است كه از
قانون
اخلاقى
متمايزنيست.
آدمى موظف
استخود را
اصلاح كند،
ذهنش را
بارور سازد و
وقتى بهگمراهى
خويش پى برد،
قانون
اخلاقى را
درباره خويش
اجرا كند». (33) دربعد
پاسخگويى به
اعمال و
نتايج رفتار
نيز كانتيگانه
مسئول را
انسانمىداند
و از اين رو،
معتقد استسعادت
و شقاوت
انسان تنها
به خود
اووابسته
است (34) و هيچ
عامل ديگرى
نمىتواند
از جانب وى
پاسخگو باشد. ب)
مفهوم دين از
نظر كانت
براى
روشن شدن
مفهوم دين از
نظر كانت و
اينكه وى چه
ديدگاهى
نسبتبهدين
داشته است،
بحث را در
محورهاى زير
ادامه مىدهيم.
1.
منشاء
اعتقاد به
دين آيا
كانت نيز
مانند ديگر
معتقدان به
اديان (از
جمله مسيحيت)
دين رانوعى
پيش درآمد
براى تمام
اعمال و
رفتار ارزشى
انسان و
راهنماى آنمىداند؟
آيا او نيز
التزام به
اهداف از پيش
تعيين شده
توسط دين
رايگانه
الگوى
رفتارى مورد
پذيرش خود
قرار مىدهد؟
اين سوءالها
ازمجموعه
سوءالهايى
است كه وضوح
آن درگرو
دريافت
ديدگاه كانت
نسبتبهدين
و ريشهيابى
اعتقادى آن
است. كانت
همواره
اعتقاد به
دين را
بااعتقاد به
خدا مقرون مىساخت.
وى احكام
مربوط به
كيفيت نضج و
شكلگيرىاعتقاد
به خدا را در
حوزه وجودى
انسان به دين
نيز سرايت مىدهد.
ازاين رو،
هرگونه بحث
پيرامون
اعتقاد دينى
به عنوان
معرفتى
پيشينى
ياپسينى (35) در
نظام فلسفى
كانت منوط به
كيفيت
راهيابى
اعتقاد به
خدا درروح و
جان انسان
است. كانت رمز
اعتقاد به
خدا را در
اثبات وجود
وىجستجو مىكرد،
اما هنگامى
كه با تمسك به
عقل نظرى
درصدد نيل به
اينمعنا
برمىآمد
بدون
دستيابى به
نتيجه،
همچنان
ماءيوس و
محروم از كشفمقصود
در حرمان و
ياءس نسبتبه
ناتوانى عقل
نظرى در
اثبات وجود
خدافرو مىرفت.
تمام
شاخصهاى
نظرى كه به
نوعى درصدد
اثبات
عقلانى
وجودخداوند
بودهاند
توانايى
لازم را براى
اين منظور از
دست دادهاند.
براهين
موسوم به
جهانشناسى،
وجودشناسى و
غايتشناسى
هرگز به
دلايل فنىنمىتوانند
ما را به
يگانه عالم
وجود (36) برسانند.
مركب عقل
قدرت حملاين
بار سنگين را
ندارد. بايد
مركب و وسيلهاى
ديگر اختيار
كرد. كانتمعتقد
بود ما
همواره در
زندگى خود با
فكر و ذكر خدا
حشر و
نشرداريم،
او را وجودى
متعالى و
معيار تمام
نيكيها مىدانيم،
ستبردامان
عظمت و علو او
مىزنيم،
وجود خويش را
به او وابسته
و ابديت روحخود
را در
جاودانى او
جستجو مىنماييم
و راز كمال
مطلق در
جستجوىاخلاق
برتر را در
وجود او مىيابيم.
وى معتقد بود
حال كه نمىتوانيم
باعقل نظرى
به ساحت قدس
الهى وارد
شويم نبايد
گمان كنيم كه
ديگر راهىبراى
نيل به
خداوند وجود
ندارد. هرگز
با حرمان از
عقل نظرى
تمامراهها
بر ما بسته
نمىشود،
بلكه راهى بس
هموارتر و
روشنتر در
جلوىديدگان
ما به نام عقل
عملى باز است.
او همانطور
كه اثبات
مفاهيمىهمچون
آزادى،
اراده،
اختيار و
ابديت انسان
را منوط به
دخالت عقلعملى
مىدانست
راهيابى به
مفهوم خدا و
نيل به درك
وجود متعالى
او رانيز در
گرو ورود
عاملى توانا
و شايسته،
يعنى عقل
عملى، مىديد.
البتهبايد
دانست كانت
هرگز وجود
خدا را به طور
مستقيم از
طريق تمسك بهعقل
عملى اثبات
نمىكند،
بلكه همانند
اثبات آزادى
و ابديت
انسان،
ازطريق
اخلاق اقدام
به اين امر مىنمايد.
وى در اين
باره چنين مىگويد:
«بر
ماست كه در
تحقق بخشيدن
به خير برين
بكوشيم. به
اين جهت،
بايدهمچنين
وجود علتى را
براى كل
طبيعت اصل
موضوع قرار
دهيم و مسلمشماريم
كه غير از خود
طبيعت است و
دليل متناسب
بودن سعادت
با اخلاقرا
دربردارد.» (37) استدلال
كانتبر
وجود خدا
داراى
مراحلى است
كه بهترتيب
عبارتند از:1
انسان تنها
به شرطى قادر
به اداى
وظيفه است كه
مختار باشد;2
انسان تنها
به شرطى قادر
به رسيدن به
مرتبه
معصوميت است
كه نفسجاويد
داشته باشد;3
انسان تنها
به شرطى قادر
به متحقق
ساختن خير
برين است كه
خداوجود
داشته باشد.
(38) عقل
نظرى اگر
توانايى بر
يافتخدا
ندارد
توانايىاقدام
به نفى وجود
او را نيز
ندارد، (39) بلكه
ما را در
اعتقاد به
وجودى كه
ماوراى
موجودات
ديگر است،
يعنىخدا،
آزاد مىگذارد،
ولى حس
اخلاقى ما را
امر مىكند
كه به آن
معتقدباشيم.
(40) بدينلحاظ
كانت وجود
خدا را در
وراى احكام
عقل عملى، آن
همبه عنوان
تابعى از
اخلاق و
لازمى
غيرقابل
انفكاك از
آن، به حسابمىآورد.
وى چون براى
اصول اخلاقى
جنبه ابديت
كلى و مطلق
قائل است وآن
را به عالم
بالا مربوط
مىداند و از
طرف ديگر به
دليل اينكه
تاءمينسعادت
فردى را در
دنياى فانى و
محدود طبيعى
غيرممكن مىداند،
معتقداستبراى
تحقق اصول
اخلاقى و
معنادارى آن
وجود خداوند
لازم و ضرورىاست،
زيرا امور
مطلق صرفا از
طريق وجود
خدا معنا
پيدا كرده و
تحققمىيابند.
از اينرو، وى
در نهايت،
وجود خدا را
با بالاترين
خوبيهاتواءم
و مترادف مىبيند.
شيوه كانت در
خداشناسى
نوعى شيوه
اخلاقىبود
و از اين جهت،
خداشناسى وى
به خداشناسى
اخلاقى
مشهور شده
است. (41) خدا
به عنوان خير
برين و كمال
مطلق يگانه
محور اساسى
در دين به
حسابمىآيد.
هرگاه نيل به
جوهر و گوهر
اساسى دين از
طريق عقل و
سپس اخلاقصورت
پذيرد، مىتوان
استنباط
نمود كه
احكام دينى و
قوانين
مربوط بهدين
نيز صرفا در
چنين زمينهاى
امكان رشد و
مطرح شدن
پيدا مىكنند.
ازاين نظر،
كانت دين را
تلاش اخلاقى
براى انسان
عاقل قلمداد
مىكرد
وهرگز دين
عرفى را
برنمىتافت. كانت
در مرحله
اول، دين را
به دو قسمتقسيم
مىنمايد:
دين وضعى و
دين عقلى. او
معتقد است
دين وضعى
براساسوحى
و عقيدهاى
كه به ما
ابلاغ شده
است و همچنين
بر اساس
وقايعى كه
درجريان
تحقق و رشد آن
دين اتفاق
افتاده،
استوار است و
از اين
رو،ايمان به
اين دين را
نوعى ايمان
تاريخى به
حساب مىآورد.
از طرفديگر،
دين عقلى به
معناى دينى
كه براساس
عقل استوار
گشته است،
مطرحمىشود.
اين دين چون
ريشه در عقل
انسان دارد
نوعى اتحاد و
اتفاق رابر
محور كانون
خود به
ارمغان مىآورد.
(42) از نظر
كانت دين
همان دينعقلى
است، چرا كه
ارتباط دين
با اخلاق در
ديدگاه او
منجر به وصولنهايى
اخلاق به دين
مىشود. از
اين روست كه
اخلاق، وسعت
و گستردگى
پيداكرده و
قدرت عظيمى
را خارج از
انسان در پى
حمايتخود
بسيج مىكند.بنابراين،
دين با اخلاق
همپوشى و
تطبيق پيدا
مىكند و
بدينلحاظ
دين ازنظر
كانتبه دين
اخلاقى
مشهور شده
است. (43) اخلاق
هرگز مبتنى
بر ديننيست
هرچند به آن
منتهى مىشود،
(44) زيرا
اخلاق از حيث
اينكه مبتنى
برمفهوم
انسان به
عنوان
موجودى آزاد
است كه در عين
حال خود را بهوسيله
عقل تابع
قوانين
لابشرط مىسازد،
نه محتاج
مفهوم موجود
ديگرىبالاتر
از انسان استبراى
اينكه تكليف
خود را
بشناسد، و نه
محتاجمحرك
ديگرى غير از
خود قانون تا
تكليف خود را
انجام دهد.
اما از طرفديگر،
مساءله
نتيجه نهايى
عمل اخلاقى و
ائتلاف و
سازگارى
ممكن بينمراتب
اخلاقى و
طبيعى، نمىتواند
از لحاظ عقل
انسانى مورد
بىاعتنايىواقع
شود و
سرانجام
اخلاق
ضرورتا به
دين منتهى مىشود،
زيرا راه
ديگرىبراى
حصول اين
ائتلاف و
سازگارى جز
طريق عمل
الهى سراغ
نداريم. (45) بنابراين
دين يك امر
پسينى است و
نه پيشينى و
به بيان
ديگر، كانتدين
را بطور
مستقيم به
عنوان يك
وظيفه تلقى
نمىكرد. او
معتقد به دينالهى
نيست و در اين
باره صريحا
چنين مىگويد:
«دين قانون
درونىماست،
تا به آنجا كه
اهميتش از
قانونگذار و
داورى فوق
بشرى ناشىمىشود.
دين و اعمال
اخلاق در
قلمرو معرفتبارى
تعالى است.» (46) بنابراين
تلقى، اگر
مذهب به
عنوان يك
وظيفه
قلمداد مىگردد
صرفا درپرتو
اخلاق و به
واسطه
مشروعيت
وظايف
اخلاقى است
كه لباس
وظيفهمىپوشد.
از اين رو، نهتنها
مذهب از راه
اخلاق در
جرگه وظايف
واردمىشود،
بلكه اخلاق
اساس مذهب
قرار مىگيرد.
نتيجه اينكه
اعتبار
اموراخلاقى
به دستور
خدايى نيستبلكه
اخلاق خود
نيز مانند
وجود خدا
داراىاعتبارى
عقلانى است.
هم اخلاق و هم
مذهب جزو
امور مطلق
محسوب مىشوند;زيرا
سرچشمه هردو
يكى است و آن
خرد ناب. (47) بطور
خلاصه مىتوان
ازمجموع
آنچه ذكر شد
چنين نتيجه
گرفت كه
هرچند كانت
معتقد بود
اخلاق مارا
به سوى خدا
رهبرى مىكند،
اما دين و
اعتقاد به
خدا صرفا يك
معرفتپسينى
در وادى خرد
ناب عملى است.
از اين جهت،
اگر انسان
متجدد
بايدبه صورت
انسان بالغ
زندگى كند،
لازم است
تمام
قدرتهاى
غيرواقعى
خارجىرا از
خود دور سازد
و فقط تابع
عقل خويش
باشد. او به
خدايى كه
ناصحآسمانى
يا ايجاد
كننده محرك
براى او
باشد،
احتياجى
ندارد; بايد
بههرچه
عقلش مىگويد
گوش فرا مىدهد.
وى صريحا در
اين باره مىگويد:
«ازآنجا
كه اخلاق بر
آزادى انسان
مبتنى است و
به علت همين
آزادى است كهانسان
خود را در
مقابل
قوانين قطعى
مكلف مىداند،
ديگر
احتياجى
نيستكه
براى درك
وظايف خود
معتقد باشد
كه وجود
ديگرى در
بالاى او
قراردارد و
همچنين براى
انجام وظايف
خود محرك
ديگرى غير از
قوانين لازمندارد».
(48) 2.
كاركرد و اثر
دين باتوجه
بهبرداشت
كانت ازدين
واينكه دين
مستقلا
سرچشمهاحكام
اخلاقى
قرارنمىگيرد
چهاثر و
كاركردى را
براى آن مىتوان
درنظر گرفت؟ همانطور
كهقبلامطرح
شد كانت دين
را در دو قالب
وضعى و عقلى
مطرح مىكند.
وى معتقداست
دين وضعى
داراى يكسرى
آثار و نتايج
است و دين
عقلى داراى
آثار
ونتايجى
ديگر. از نظر
او دين وضعى،
يعنى دين
الهياتى،
مستلزم يك
نوعايمان
تاريخى است،
ايمان به
وقايعى كه از
قبل در تاريخ
رخ داده استو
صرفا در حوزه
آگاهى كسانى
كه در آن
تاريخ زندگى
مىكنند
كارساز
وحياتآفرين
است، از اين
رو، ايمان به
چنين دينى به
عنوان ايمانتاريخى
هرگز نمىتواند
ايمانى زنده
و حياتبخش و
نجاتدهنده
باشد. كانتهرگونه
دعوت به
ايمان
تاريخى،
ايمانى كه
همراه با
كليسا و
كنيسه
ومحفوف به
دستورات
موجود در
لوايح باشد،
برنمىتافت
و اين نوع
اعتقادرا
خرافى مىپنداشت.
(49) كانت
همواره از
آداب دينى
گريزان بود و
آدابىاز
قبيل دعا،
اظهار
عبوديت و
پرستش، چه
فردى و جمعى
را بىارزش
تلقىمىكرد
و مىگفت: دين
حقيقى اين
نيست كه
بدانيم خدا
براى نجات ما
چهكرده
است، بلكه
اين است كه
بدانيم ما چه
بايد بكنيم
كه شايسته
نجاتباشيم...
در مورد لزوم
آن، همه ممكن
است مطمئن
باشند بىآنكه
احتياجىبه
كتاب مقدس
باشد. خود
انسان از نظر
اخلاقى
مسئول خوب يا
بد بودنخودش
است. چه امرى
سبب اهميت
قائل شدن
كانتبراى
دين و
گرايشهاىمربوط
به آن شده
است؟ يگانه
ملاك در
رويكرد
دينى، تطبيق
آن با اخلاق
وميزان
ابتناى آن بر
اخلاق است.
كانت مىگويد:
«اگر دين به
اخلاق متصلنباشد،
فقط به سعى در
جهت جلب
التفات
تبديل مىشود.
سرودخوانى،
دعا،نماز و
كليسا رفتن
فقط بايد به
مردم براى
پيشرفت،
نيروى تازه
وجراءت عطا
كند يا اين
اعمال بايد
زبان حال
قلبى ملهم از
وظيفهشناسىباشد.»
(50) بنابراين،
مشاهده مىشود
اگر علقه و
علاقهاى به
برخى ازآداب
دينى وجود
دارد نه به
عنوان آداب
صرف، بلكه
زمينهاى
براى
رشداخلاق و
همدلى در سطح
فردى و
اجتماعى است.
لذا او معتقد
است هيچيك
ازاين اعمال
عبادى و آداب
و رسوم دينى
نبايد به
عنوان عمل
صالح تلقىگردند،
بلكه صرفا
تمهيداتى
براى اعمال
صالح قلمداد
مىگردند.
خشنودىخداوند
در گرو انجام
مناسك خشك
بدون دريافت
و انعكاس
تاءثير
اخلاقىآن
نيستبلكه
مردم براى
خشنودى
خداوند راهى
جز بهتر شدن
ندارند. (51) كانت
در اين باره
چنين مىگويد:
«هر چيزى، غير
از طريق سلوك
اخلاقى،كه
انسان خيال
مىكند مىتواند
براى خشنودى
خدا انجام
دهد، توهم
دينىمحض و
عبادت كاذب
خداوند است.»
(52) اعتقاد
كانتبه كتب
آسمانى و
آدابو رسوم
اديان در
مقياس سنجش
اخلاق،
مفهومى
كاملا
متفاوت از
ايمانتاريخى
دارد. كانتبر
اساس ابتناى
دين بر
اخلاق،
معتقد است: «هركتاب
آسمانى را
بايد از روى
ارزش اخلاقى
آن سنجيد و
خود به
خودنمىتواند
حاكم و قاضى
اخلاق شود.
معابد و اصول
ديانات تا
آنجا ارزشدارند
كه به پيشرفت
اخلاقى
اقوام كمك
كنند. اگر در
دينى
تشريفات
وآداب بر روح
اخلاقى آن
بچربد، آن
دين مضمحل
خواهد شد.» (53) اما
جاى اين
سوءال هنوز
باقى است كه
اهميت دين در
ديدگاه كانتبه
چيست؟واقعا
چرا لازم است
عاملى به نام
دين در زندگى
ما نقش ايفا
كند؟
آيابدون دين
و صرفا با
تمسك به عقل
عملى، عقلى
كه زايش و
تداوم زندگىاخلاقى
ما را رهين
توجه منحصر
به خود مىداند،
نمىتوان
سرانجامى
نيكوداشت؟ هرچند
كانت دين
الهياتى (وضعى)
را انكار مىكند
اما هرگز
دينىرا كه
براساس عقل
عملى و اخلاق
استوار شده
است، ناكارآ
و
غيرموءثرقلمداد
نمىكند. وى
معتقد است
دين وضعى;
آنگاه كه
معتقدانش آن
را ازرهگذر
عقل بدست
آورده باشند
با دين عقلى
انطباق حاصل
مىكند.بنابراين،
گسترش پايههاى
عقلى دين حتى
مىتواند
دين وحيانى
را كه ازقبل
تحقق يافته
است، مفيد و
ضرورى براى
نجات نوع
انسان جلوه
دهد. (54) از
طرف ديگر،
همانطور كه
بيان شد، رمز
اعتقاد به
خدا و دين در
نظركانت
تمهيد نوعى
تضمين براى
نيل انسان به
سعادت كامل و
وصول به
خيربرين است.
بنابراين
احتياج به
دين از اين
جهت نيز
مدنظر قرار
مىگيردكه
چون انسان
واجد قوه عقل
و حس است و
صرفا با قوه
ذاتى
خودتوانايى
سير در سعادت
بيكران را
ندارد و قادر
نيست تا بىنهايتبراراده
نيك خود باقى
بماند و در
برابر
تمايلات
طبيعى
مقاومت
كند،ناچار
نيازمند به
مستمسكى
قويتر از
اراده ذاتى
خود است و اين
امرغير از
دين و لطف
الهى (55) نخواهد
بود.
بنابراين،
دين نوعى
اميدوارىرا
در انسان
احياء مىكند.
اينجاست كه
فلسفه دين از
نظر كانت
ناظربه
چگونه (56) ندگىكردننيستبلكه
اودين را
درقالبنوعى
احساسمثبتونوعىاميدوارى
تبيين مىكند.
كانت جنبههاى
مهم
فعاليتهاى
انسانرا در
سه محور
تشريح مىكند.
1
چه مىتوانم
بدانم؟2 چه
بايد بكنم؟ و 3
چه اميدى
بايد داشته
باشم؟. او
پاسخ به
سوءال اول را
در قلمرو
مابعدالطبيعه
جستجو مىكرد
وپاسخ به
سوءال دوم (57) را
برعهده
اخلاق مىگذاشت.اما
سوءال سوم را
نه عقل مىتواند
پاسخ دهند و
نه اخلاق;تنها
دين است كه ما
را به زندگى
اميدوار و
سعادت ابدى
ما را تاءمينمىكند.
با
توجه به
مطالبى كه
بيان شد مىتوان
چنين نتيجه
گرفت كهكانت
هرچند حاضر
نبود كاملا
از دين غفلت
نمايد اما در
عمل، دين او
يكدين بدون
خدا و در واقع
دين فاقد
پرستش نيروى
ماوراءالطبيعه
بود.اين دين
براساس
معيارهاى
انسانى شكل
گرفته بود به
نحوى كه توسط
همه،اعم از
ديندار و بىدين
قابل نيل و
اجرا بود. از
نظر كانت نقش
دين درزندگى
انسان صرفا
در قالب نوعى
اميدوارى به
آيندهاى در
جهان
ديگرمطرح
است. انسانى
كه امكان
وصول به كمال
مطلق و خير
برين را
هرچنددر
جهانى ديگر
براى خود مىبيند
سعى در
اخلاقى
زندگى كردن و
ايجادمقدمات
اخلاقى براى
زندگى
سعادتمندانه
در آن جهان مىنمايد.
حداكثرجاذبه
دين تاءثير
آن در سطح
انگيزشى
انسان است،
اما اين خود
انساناست
كه بايد
بفهمد چگونه
مىتواند به
انگيزش دينى
و اخلاقى خود
پاسخدهد، و
نه دين. ج)
تربيت از نظر
كانت
پس
ازبيانمقدماتى
چندپيرامون
محورهايى كه
مارا درفهم
تربيت دينى
ازديدگاه
كانتيارى
مىرساند
نوبتبهآخرين
حلقه
ازبحثهاى
مقدماتى در
اينزمينه،
يعنى بحث
پيرامون خود
تربيت از
ديدگاه
كانت، مىرسد.
قابل ذكراست
ارائه بحثى
كامل
پيرامون
فلسفه تربيت
از نظر كانت
احتياج بهنوشتارى
مستقل دارد
كه مدنظر اين
مكتوب نيست.
بنابراين،
هرگونه بحثپيرامون
فلسفه تعليم
و تربيت از
نظر كانت
صرفا در قالب
مقدمهچينىبراى
آخرين مرحله
بحث، يعنى
تربيت دينى،
تلقى مىشود.
بدينلحاظهمانطور
كه ديگر
ابحاث
مقدماتى
يعنى هويت
انسان و
مفهوم دين از
نظركانت
صرفا با هدف
نيل به مقصود
اين نوشتار
يعنى تربيت
دينى تنظيمشده
است، اين بحث
نيز با چنين
ديدگاهى
ارائه مىگردد.
1.
تربيت امر
انسانى است چه
كسى بايد
متكفل تربيت
انسان
شود؟برنامههاى
تربيتى و
فرازهاى آن
از سوى چه
منبعى بايد
به انسان
ارائهگردد؟
آيا آدمى خود
مىتواند
متولى امر
تربيتخويش
گردد يا براى
اينمنظور
بايد چشم به
مرجع ديگرى
فراتر از حد
انسانى،
يعنى منبع
الهى،بدوزد؟
نكته
حائز اهميت
در پاسخ به
اين نوع
سوءالات
دريافت اين
مطلباست كه
نگاه كانتبه
انسان يك
نگاه انسانوارانه
است نه دينمنشانه.او
انسان را يك
موجود ارزشى
و دينى به
حساب نمىآورد
و از اين
رو،جهتگيرى
تربيتى وى را
نيز در قالب
رويكردهاى
ارزشى تفسير
نمىكند.كانت
معتقد است
آدمى از حيث
طبيعت
موجودى
اخلاقى نيست
و اگر چنانچهتوانايى
نيل به سطح
اخلاق را
دارد صرفا با
تمسك به عقل و
پرورش جوانبآن
است. او در اين
باره مىگويد:
«آيا آدمى از
لحاظ اخلاقى
طبيعتاخوبستيا
بد؟ هيچكدام!
چون آدمى
طبيعتا
موجودى
اخلاقى نيست.
فقط وقتىعقلش
مفاهيم
تكليف و
قانون را
پرورش داد،
موجودى
اخلاقى مىشود.»
(58) بنابراين
تمسك به
هرگونه عامل
اخلاقى و
ارزشى براى
ترسيم چهره
طبيعىو
فطرى انسان
امرى
غيرقابل
قبول قلمداد
مىگردد. از
طرف ديگر،
چنانكهسابقا
نيز مطرح شد،
كانتيگانه
محور هدايت و
راهنمايى
انسان را عقلمىداند
و هيچگونه
سهمى براى
مقولهاى
غير از عقل در
تربيت و
راهبرىانسان
قائل نيست. او
دين را امرى
پسينى و صرفا
سوقدهنده و
اميدواركننده
مىداند و
هرگز نقش
راهنما و
مدبر را در
امور جارى
انسان براىآن
نمىپسندد.
بنابراين،
طبيعى است كه
سررشته
تربيت انسان
به دستخود
او سپرده شود
و هيچگونه
نقشى براى
انبياء و
اديان الهى
در
مسيرتربيت
در نظر گرفته
نشود. كانت در
جاى جاى
بيانات
تربيتى خود
به اينامر
كه تعليم و
تربيت امرى
وانهاده به
انسان است،
اشاره مىنمايد.هرچند
وى در باب
اصول اخلاقى
تجربهگرا55
يا آزمايشگرا56
نيست،
امااهميت
ويژهاى
براى تجربه
انسانى
درخلال
تعليم و
تربيت قائل
است ومىگويد:
اگرچه پيامد
تجربه اغلب
برخلاف
تصورى است كه
اكثر مردم آن
راقبول
دارند، اما
هرگز نبايد
از تجربه در
تعليم و
تربيت
احترازكرد. (59)
او معتقد
است: «تعليم و
تربيت
احتياج به
آزمايش كردن
دارد وصرفا
نبايد به عقل
رجوع شود». (60) از
اين رو، هنر
تعليم و
تربيتنبايد
حالت
مكانيكى
داشته و بر
تجارب
غيرقابل نقد
و غيرقابلسازماندهى
استوار
باشد، بلكه
بايد بر اصول
مشخص و مبانى
علمى تكيهنمايد.
(61) تعليم و
تربيتبايد
به صورت يك
تحقيق درآيد;
درغير اينصورت
هيچ اميدى
بدان نتوان
داشت. (62) اين
بيانات
تماما نشاگر
انحصاردخالتبراى
عقل انسان در
تربيتخويش
و پرهيز از
هرگونه
انتظار نسبتبه
امرى غير از
آن است.
بنابراين،
انسانها خود
بايد متكفل
تربيتفرزندانشان
شوند، اما
هرگز نبايد
تربيت
فرزندان
مانند تربيت
پدرانباشد،
بلكه گستره
تربيتبايد
در طول نسلها
تغييرات
كيفى خود
راكاملا
آشكار نمايد.
تلاش بىوقفه
هر نسل براى
كسب تجارب
گذشته و
تقويتآن از
خلال
كاميابى
روزافزون در
شكوفايى
تعليم و
تربيت
متناسب
باخاستگاه
زمانه،
يگانه رمز
پويايى
تعليم و
تربيت در طول
نسلهاى پى
درپى است. «تربيت
فقط به
آهستگى
پيشرفت مىكند
و تصور واقعى
روش تربيتتنها
وقتى حاصل مىشود
كه هر نسل
ذخاير تجربى
و علمى خود را
به نسلبعد
منتقل كند و
هر نسل، قبل
از انتقال
اين ميراث به
نسل بعد، بهنوبه
خود چيزى بر
آن بيفزايد.
وه كه چنين
تصورى
مستلزم وجود
چهفرهنگ
وسيع و چه
تجربه دامنهدارى
است.» (63) بنابراين،
«تعليم
وتربيت هنرى
است كه فقط با
جمع شدن
نتيجه تجارب
چند نسل كامل
تواندشد. هر
نسل،
برخوردار از
دانش نسل
قبل، هر روز
بهتر از روز
پيشمىتواند
تعليم و
تربيتى كه
استعدادهاى
طبيعى آدمى
را در
ابعادبايسته
آن و در
ارتباط با
هدفش توسعه
مىدهد،
فراهم كند.» (64) مسلما
فرايندى كه
ريشه در
تجارب بشرى
داشته باشد،
مانند موارد
مشابه،همواره
از تحقيق
محققان و
بالمآل تخصص
آنها سود مىجويد.
نگاه كانتبه
پيشرفت هنر
تعليم و
تربيتبه
عنوان يكى از
مشكلترين
هنرهاى بشرىهمچون
ديگر
مجالهاى
پيشرفت وى
است. همانطور
كه انسان با
تحقيق وتخصص
مىتواند بر
طبيعتحاكم
شود و روز به
روز از دامنه
معضلات
خودبكاهد،
با دست زدن به
تحقيقات
توانايى
لازم براى
فائق آمدن بر
اينهنر
مشكل يعنى
تعليم و
تربيت را نيز
پيدا خواهد
كرد. «اگر
قرارباشد كه
اطفال بيش از
پدر و مادر
خود پيشرفت
كنند، تعليم
و تربيتبايد
به صورت يك
تحقيق درآيد...
ترتيب تربيتبايد
دگرگون و
علمىشود.» (65) بنابراين،
از نظر كانت «اداره
مدارس بايد
كلا به
نظرروشنبينترين
متخصصان
موكول شود.
تنها از راه
تلاشهاى
مردم
بلندنظر
وعلاقهمند
به مصالح
عمومى، كه
قادر باشند
وضع بهتر
آينده امور
را
تصوركنند،
پيشرفت
تدريجى
طبيعت آدمى
به سوى هدفش
امكانپذير
است.» (66) 2.
هدف تربيت كانت
در جاى جاى
كتاب خود (تعليم
و تربيت)از
هدف تربيت
صحبت مىكند.
به نظر مىرسد
براى كسى كه
با شمهاىاز
نظام فلسفى
كانت آشنا
باشد و
ديدگاه او را
نسبتبه
انسان، دين
وجهان
بداند، فهم
گستره اهداف
تربيت مشكل
نباشد. از اين
رو، بهراحتى
مىتوان حدس
زد كه كانت چه
هدفى را از
تربيت دنبال
مىكرده است. ظاهرا
از مجموع
اشارات كانتبه
هدف تربيت مىتوان
چنين برداشت
كرد كهرشد
شخصيت و نيل
به كمال
انسانيتيگانه
ملاك در جهتگيرى
هدفهاىتربيتى
است. او هرچند
در جايى براى
تربيت چهار
مقصود و
منظور را
درنظر مىگيرد
و مىگويد: «در
اثر تربيت،
آدمى بايد
اولا مورد
تاءديبقرار
گيرد... ثانيا،
تربيتبايد
آدميان را به
زيور فرهنگ
يعنىاطلاعات
و تعليمات
بيارايد...
ثالثا،
تربيتبايد
شخص را به
بصيرتمجهز
كند... رابعا،
پرورش اخلاق
بايد جزء
تربيتباشد.»
(67) و هرچند
درجايى ديگر
هنگامى كه
درصدد بيان
هدف كلى
تربيتبرمىآيد،
معتقد استهدف
تربيت دو چيز
است: پرورش
كلى قواى
ذهنى شامل
پرورش مادى و
اخلاقىو
پرورش قواى
ذهنى خاص
شامل پرورش
قوه شناخت،
حواس، تصور،
اما هدف غايى
تربيت را نيل
به مرحله
انسانيتمىداند.
(69) گويى
تفاوت بيان
ناشى از
تفاوت موجود
بين اهداف
غايى وديگر
اهداف است.
كانت وقتى
راجع به
اهداف و
مقاصدى كه
مستقيما
ازتعليم و
تربيت ناشى
مىشوند،
بحث مىكند
درصدد ارائه
هدف غايى
نيست وزمانى
كه درصدد
ارائه هدف
غايى برمىآيد
تمام مقاصد
ميان راهى را
بهنوعى در
اين هدف
منعكس مىنمايد.
آنچه
در اين بحث
مدنظر مىباشد
نوعنگاه
كانتبه هدف
تربيت است. وى
با توجه به
اينكه تربيت
را يك
امرانسانى
قلمداد مىكند،
هرگز هدف آن
را فراتر از
حدود انسانى
قرارنمىدهد
و از اين رو،
هيچگاه نيل
به خاستگاهى
دينى و ارزشى
را بهعنوان
يك هدف محور
تربيت نمىداند.
براى كانت
اين امر كه
جهان داراىهدفى
است و انسان
نيز به سوى
هدفى متعال
در حركت است
مطرح نبوده
استو او
هرگز خدا را
به عنوان هدف
مدنظر قرار
نمىدهد،
چرا كه
هيچگاهاخلاق
را مبتنى بر
خدا قرار نمىداند،
بلكه خدا و
پذيرش وجود
او رامبتنى
بر اخلاق مىداند.
بنابراين وى
نمىتواند
خدا را به
عنوان غايت
وهدف اخلاق
تلقى كند.
اساسا كانت
وراى وجود
انسان و عقل
عملى كه
متكفلواقعيتزايى
است چيزى را
قبول ندارد. «مفهوم
تلويحى
انسانگرايى
شديدكانت
وقتى سراغ
اخلاقيات مىرود،
از اين هم
بيشتر به چشم
مىآيد. فكر
وعمل انسان
همه تقنينى
است: قاعده و
قانون
برقرار مىكند.
تفكر نظرىنظم
و تربيتبر
تجربه تحميل
مىكند تا
تجربه را به
صورت جهانىفهمپذير،
جهان
واقعيت،
جهان آنچنان
كه هست، در
بياورد. ما در
تفكرعملى و
اخلاقى
مستقلانه
قواعدى براى
اعمال خود
وضع مىكنيم
تا جهانى
راكه عقلمان
مىگويد
بايد باشد به
وجود آوريم.
ديد كانت از
اخلاقيات،هرچند
عقلى و عينى،
كاملا
خودگردان
نيز بود; اين
عقل ماست كه
اقتدارذاتى
اصول اخلاقى
را بازمىشناسد،
و همچنين
وظيفه ما را
در پيروى
ازآنها به
مثابه
اندرزهايى
كه حق دارند
رهنمون
كردار ما
باشند.سربلندى
اخلاقى ما
تماما در اين
است كه مىتوانيم
و مىبايد
خودقانونگذار
خود باشيم.» (70) بيان
فوق نشانگر
اهميت
استعداد
عقلى
درانسان و
انحصار آن در
قضاوت و در
نهايت، ملاك
قرار گرفتن
آن براىسنجش
است. اين
ديدگاه جايى
را براى
جولان دادن
ديگر
معيارها، از
جملهخدا به
عنوان مقياس
و سنجش، باقى
نمىگذارد.
از اين رو، در
وادىتربيت
هدف بايد
همان وجهه
انسانى
انسان باشد و
نه امرى ديگر.بنابراين
مىتوان از
ديدگاه كانت
هدف تربيت را
نيز مانند
خود تربيتامرى
كاملا
انسانى
قلمداد كرد. 3.
وظايف تعليم
و تربيت وظايف
تربيت از
ديدگاه كانت
در سه محور
تربيت
جسمانى (فيزيكى)،اخلاقى
و عملى خلاصه
مىشود.
هرچند هريك
از محورهاى
سهگانه
حاوىموضوعات
متنوع
هستند، اما
آنچه بايد به
عنوان مقصود
تربيت،
مدنظرمربى
قرار گيرد
انسان در سه
بعد جسمانى،
اخلاقى و
عملى است.
مقصودكانت
از تربيت
جسمانى صرفا
پرورش جسم و
بدن نيست،
بلكه اين
مفهوم ازنظر
او داراى
گسترهاى
وسيعتر از
بدن است و
شامل امور
فرهنگى يعنىپرورشى
قواى ذهنى و
حتى تعقل در
سطح عالى نيز
مىشود. دليل
اين
امر،همانطور
كه خود كانتبيان
كرده است،
تفكيك بين
امور طبيعى و
امورغيرطبيعى
است، چرا كه
در امور
طبيعى
حاكميت على
كاملا گسترش
دارد امادر
امور
غيرطبيعى
مانند
اخلاق،
آزادى نقش
اساسى ايفا
مىكند. وى
معتقداست: «بايد
پرورش مادى
ذهن كه فقط
متوجه طبيعت
است از تربيت
اخلاقىكه
آزادى را
مدنظر دارد،
متمايز گردد.»
(71) بنابراين
از نظر كانتتربيت
عقل نيز نوعى
تربيت
فيزيكى است،
زيرا در اين
نوع تربيت
نوعىپرورش
استعدادهاى
طبيعى مطرح
مىشود. (72) تربيت
جسم همان
پرورش قواىجسمانى
و كمك به رشد
كودك است،
اما پرورش
عقلى در دو
بخش آموزشى(فرهنگ)
و پرورشى
ذهنى مطرح مىشود.
در بخش فرهنگ
بايد مراقب
رشداستعدادهاى
طبيعى كودك
بود، اعم از
اينكه او را
آموزش دهيم
يازمينهاى
براى خلاقيت
و ابتكار وى
آماده
نماييم. بخش
دوم، يعنى
پرورشذهن،
در دو محور
پرورش قواى
ذهنى خاص و
پرورش قواى
عاليه ذهن
خلاصهمىشود.
محور اول
شامل پرورش
قوه شناخت،
حواس، تصور،
حافظه، قدرتتوجه
و هوش و به طور
كلى قواى سطح
پايين فهم
است، اما
محور دوم
صرفاشامل
پرورش قواى
عالى ذهن
يعنى پرورش
فهم، تميز و
استدلال مىشود.
(73) روشهاى
بكار گرفته
شده در پرورش
فيزيكى
بستگى به
موضوع پرورش
دارد;اگر
پرورش
جسمانى مطرح
باشد از روش
تربيتى منفى
استفاده مىشود
و اگرپرورش
قواى ذهنى
مدنظر باشد
از طريق عمل
نسبتبه
آنچه مورد
علاقهاست،
انجام مىپذيرد
و اگر پرورش
عقلانى مقصد
باشد بهترين
روش روشسقراطى
است. (74) به
طور كلى،
كانت معتقد
است تربيت
فيزيكى
بيشتر جنبهمنفى
دارد تا
مثبت، به اين
معنا كه اين
نوع تربيت
متكى بر
تمرين ونوعى
نظم است.
متربى از
طريق نمونه و
الگو تربيت
نمىشود،
بلكه ازطريق
پيروى از
راهنماست كه
هدايت مىشود.
در واقع اين
راهنما و
مربىاست كه
براى امر
تربيت طرحريزى
و فكر مىكند
نه خود او،
برخلاف
تربيتاخلاقى
كه متربى خود
فكر مىكند و
هيچ نوع
مقررات خاصى
بر او
حكمفرمانيست
(تنبيه
تاءديب و...) (75) وظيفه
دوم تعليم و
تربيت عبارت
استاز
تربيت
اخلاقى.
تربيت
اخلاقى به
پيروى از
فلسفه اخلاق
كانتبايد
براصول كلى
مبتنى باشد و
نه انضباط،
اصولى كه
مستقلا از
ذهن آدميانسرچشمه
گرفته است.
كانت معتقد
است اولين
قدم براى نيل
به تربيتاخلاقى
تشكيل يك
شخصيت
مستحكم در
كودك است. از
اين رو، بايد
مقرراتىبراى
برنامههاى
وى در نظر
گرفت و اين
مقررات را
كاملا محترم
شمرد تااو
بداند كه
نبايد از
اصول اخلاقى
به هيچ وجه
عدول نمايد.
در اينميان
مىتوان
اصول اخلاقى
حاكم بر
مدرسه و سپس
اصول اخلاقى
حاكم بر كلجامعه
بشرى را به وى
آموخت. (76) بخش
سوم تربيت
همان تربيت
عملى است.اين
بخش شامل سه
محور مهارت،
بصيرت و
اخلاق مىشود.
مهارت
دربرگيرندهآموختن
يكسرى
تواناييها و
تخصصهاى
عملى است.
بصيرت هنر
استفاده
ازمهارت است
و اخلاق امرى
است كه به
شخصيت كودك
مربوط مىشود
و با تربيتاخلاقى
كه متضمن
پيروى از
اصول كلى،
تقويت روح
اطاعت و
فرمانبردارىدر
برابر قانون
و قابليت
اجتماعى شدن
است، متفاوت
مىباشد.
تربيتعملى
در بعد اخلاق
به رشد
استعدادها و
تواناييهاى
اخلاقى منجر
نمىشودبلكه
به متن امور
اخلاقى مىپردازد.
در اين نوع
تربيت تحمل و
خوددارىكودك
پرورش مىيابد.
اينكه
كودك بتواند
هدفهاى خود
را كنار
بگذارد وبه
نوعى
بردبارى و
عادت به تحمل
و صبر نايل
شود. اينكه
كودك هم حسىداشته
باشد و نوع
دوستباشد.
هدف غايى
تربيت در
تربيت اخلاق
متجلىمىشود
يعنى شكل
دادن به
شخصيت. به اين
معنا كه
انسان عزم
راسخ
برانجام
كارى داشته
باشد سپس در
جهت تحقق آن
اقدام قاطع
نمايد. (77) همانطور
كه مشاهده مىشود
نگاه كانتبه
تربيت در
تمام جوانب،
نگاهىحاكى
از سيطره ديد
انسانى و
طبيعى به دور
از هرگونه
تصور متعالى
وتوجه الهى (دينى)
است. او تربيت
را مانند
ديگر
ساحتهاى
بشرى همچونحكومت،
هنرى قلمداد
مىكند كه
انسان بايد
از رهگذر
تحقيق
وتجربهاندوزى
به پرورش
جوانب مختلف
وجودى خود
بپردازد.
بنابراينتربيت
نهتنها در
روشها بلكه
در اهداف و
برنامههاى
خود نيز
محتاج بهدين
و توجه
متعالى نيست.
از اين رو، در
مجموعه
مباحث كانت
پيرامونتربيت
هيچ نكتهاى
در باب دخالت
دين در يكى از
محورهاى
اساسى تربيت(روش
هدف وظايف و...)
به چشم نمىخورد.
كانت
هنگامى كه
درصدد طرحعناوين
تربيت و
وظايف آن
برمىآيد
پنجيا به
عبارتى، شش
وظيفه
رابراى ربيتبرمىشمارد.
او معتقد
است، تربيتبايد:
1.
انسان را بار
آورد (تربيت
فيزيكى); 2.
او را موءدب و
منضبط
گرداند; 3.
وى را
بپروراند (تربيت
فرهنگى); 4.اورا
دورانديش
وحسابگربارآورد.
به اوديد
جهانى دهد
واورا متمدن
سازد; 5.
وى را اخلاقى
سازد (تربيت
اخلاقى); 6.
او را نسبتبه
آنچه عقيده
دارد راسخ و
عامل قرار
دهد (تربيت
عملى) قابل
توجه اينكه
كانت در
فهرست وظايفتعليم
و تربيت نامى
از تعليم و
تربيت دينى
به ميان نمىآورد.
او دينرا به
عنوان يكى از
وظايف تعليم
و تربيت در
عرض تربيت
جسم،
اخلاق،عواطف،
ذهن و... قرار
نمىدهد. (78) بنابراين
تربيت دينى
در نظر كانتجايگاهى
كاملا
غيرمستقل
دارد و نمىتواند
به عنوان يك
روش، وظيفه
ياحتى هدف
مستقل در
كنار ديگر
ساحتهاى
تربيت مطرح
شود. بدينلحاظ،
درمجموع مىتوان
چنين
استنباط كرد
كه تربيت
دينى از نظر
كانت
هرگزداراى
حد و مرز
مستقل از
ديگر
مجالهاى
تربيتى
نيست، چرا كه
دين امرىكاملا
انسانى است و
هر آنچه در
حيطه وجود
انسان و
استعدادهاى
اومطرح شود،
قالبى كاملا
انسانى به
خود مىگيرد.
از اين رو،
تمام جوانبآن
بايد بدستخود
انسان و با
فكر و تخصص
خود او مورد
ارزيابى
قرارگيرد نه
عاملى خارج
از وجود وى. به
بيانى ديگر،
تربيت دينى
هرگز خوديك
امر دينى به
شمار نمىآيد،
بلكه اين نوع
تربيت نيز در
قالبمحورهاى
اساسى تربيت
انسانى
جايگزين مىشود.
تربيت دينى
از اين
رهگذربه عرف
و عقل انسان
واگذار شده
است و از عقل
عملى يعنى
اخلاق
سرچشمهمىگيرد.
پىنوشتها
1.
قابل ذكر است
كه كانتخود
راجع به
انسانشناسى
مكتوبىمستقل
تاءليف كرده
است كه عنوان
آن عبارت است
از
انسانشناسى
از ديدگاه
علمى.اين
نوشتار به
فارسى ترجمه
نشده است. 2.
براى آگاهى
بيشتر، ر.ك:
كانت،
ايمانوئل،
تعليم و
تربيت; مترجم:
غلامحسين
شكوهى 3.
همان 4. Morsy,
Zaghloul, THINKERS ON EDUCATION; p . 794 5.
پىنوشت 2، ص2
6.
بدوى،
عبدالرحمن،
فلسفه الدين
والتربيه
عند كنت; ص121 7.
براى آگاهى
بيشتر،ر.ك:
پاپكين،
ريچارد،
كليات فلسفه:
فلسفه چيست؟;
ترجمه جلالالدين
مجتبوى 8.
كرم، يوسف;
فلسفه كانت;
مترجم:
محمدمحمدرضايى،
ص106 9.
براى آگاهى
بيشتر ر.ك:
فروغى،
محمدعلى; سير
حكمت در
اروپا; با
تصحيح
اميرجلالالدين
اعلم، ص355 10.
نقيبزاده،
ميرعبدالحسين،
فلسفه كانت; ص321
11.
كورنر،
اشتفان;
فلسفه كانت;
مترجم: عزتالله
فولادوند، ص298
12.
همان 13.
پىنوشت 9، ص356
14.
پىنوشت11، ص298
15.
الهى،
محمودرضا;
كليات فلسفه;
ص170 16.
براى آگاهى
بيشتر، ر.ك:
كاپلستون،فردريك;
تاريخ فلسفه:
از ولف تا
كانت; مترجم
اسماعيل
سعادت،
منوچهر
بزرگمهر 17.
براى آگاهى
بيشتر، ر.ك: پىنوشت2
18.
براى آگاهى
بيشتر، ر.ك: پىنوشت
11، ص274 و پىنوشت16،
ص318 19.كانت،
ايمانوئل;
بنياد
مابعدالطبيعه
و اخلاق;
مترجم: حميد
عنايت، على
قيصرىص106 20.
پىنوشت16، ص333
21.
پىنوشت10، ص301
22.
همان، ص353 23.
دورانت، ويل;
تاريخ فلسفه;
مترجم: عباس
زرياب، ص250 24.
همان، ص341 25.
پىنوشت9، ص356
26.
همان، صص357358 27.
پىنوشت 6، ص14
28.
همانطور كه
در تحليل
تربيت دينى
از نظر كانت
ذكر خواهد
شد، توجه به
محوريت عقل،
نه شرع در
تربيت دينى
تاثير
بسزايى ايفا
مىكند. 29.
پىنوشت 2، ص7
30.
همان، ص10 31.
پىنوشت 16، ص396
32.
همان، ص7 33.
همان 34.
«به دنيا درآى!
ترا به
هرگونه
تمايل به خير
مجهز كردم.برتوست
كه آنها را
نشوونمو دهى
و بارور سازى;
سعادت و
شقاوتت تنها
به خودت
مربوط است.» (همان)
35.
معرفت
پيشينى يا
قبلى، (Apriori) معرفتى
است كه از هر
نوع تجربه
كاملا مستقل
باشد.معرفت
پسينى يا
بعدى، (
Posterion) ،برخلاف
معرفت
پيشينى،
معرفتى است
كه فقط از راه
تجربه حاصل
مىشود. 36.
براى آگاهى
بيشتر، ر.ك: پىنوشت9،
ص343 و پىنوشت11،
ص261، قابل
ذكر است كه
كانتبا
هرگونه
استدلال
نظرى
پيرامون
وجود خدا
مخالف است،
زيرا برترين
استدلالات
در حوزه عقل
نظرى در سهقالب
برهانى
وجودشناختى،
جهانشناختى
و غايتشناختى
ظهور پيدا مىكند
كه وى هرسه
نوع برهان را
مردود و از
حيث نظرى،
غيرقابل
قبول تلقىمىداند.از
اين رو، وى
معتقد استبراى
اثبات وجود
خدا بايد
طرحى ديگر
درانداخت. 37.
پىنوشت11، ص320
38.
همان، ص320 39.
همان 40.
پىنوشت23، ص251
41.
پىنوشت15، ص168
42.
پىنوشت6، ص13
43.
همان، صص1110 44.
پىنوشت8، ص102
45.
پىنوشت16، ص349
46.
پىنوشت2، ص75
47.
پىنوشت15، ص169
48.
براون،
كالين; فلسفه
و ايمان
مسيحى; مترجم:
طاطهوس
ميگائليان،
صص97-98 49.
پىنوشت6، ص14
50.
پىنوشت 2، ص75
51.
همان 52.
پىنوشت16، ص349
53.
پىنوشت23، ص252
54.
پىنوشت6، ص14
55.
پىنوشت8، ص102
56.
قبول اين
نكته كه دين
در حوزه
چگونگى
زندگى وارد
نمىشود،
بلكه صرفا در
قالب نوعى
احساس
اميدوارى
پديدار مىگردد،
تاءثير
تعيينكنندهاى
در تعليم و
تربيت دينى
به جا مىگذارد.
57.
پىنوشت48، ص90
58.
پىنوشت2، ص73
59. Frankena,
william, Three Historical Philosophies of Education, p.83 60.
پىنوشت2، ص14
61.
پىنوشت59، ص82
62.
پىنوشت2، ص73
63.
همان، ص8 64.
همان، ص7 65.
همان، ص9 66.
همان، ص14 67.
همان، ص12 و
پىنوشت6، ص126
68.
براى آگاهى
بيشتر، ر.ك:
همان، ص52 69.
همان، ص2 70.
كيوپيت، دان;
درياى ايمان;
مترجم: حسن
كامشاد، ص170 71.
پىنوشت 2، ص45
72.
پىنوشت6، ص135
73.
براى آگاهى
بيشتر، ر.ك: پىنوشت
2 74.
براى آگاهى
بيشتر ر.ك:
همان 75.
پىنوشت59، ص113
76.
براى آگاهى
بيشتر، ر.ك: پىنوشت2
77.
همان، ص66 78.
پىنوشت 59، ص127
|