|
عدل
كلى بسم
الله الرحمن
الرحيم الحمد
لله رب
العالمين،بارئ
الخلائق
اجمعين،و
الصلاة و
السلام على
عبد الله و
رسوله و
حبيبه و صفيه
و حافظ سره و
مبلغ
رسالاته
سيدنا و
نبينا و
مولانا ابى
القاسم محمد
صلى الله
عليه و آله و
سلم و على اله
الطيبين
الطاهرين
المعصومين،
اعوذ بالله
من الشيطان
الرجيم: وعد
الله الذين
آمنوا منكم و
عملوا
الصالحات
ليستخلفنهم
فى الارض كما
استخلف
الذين من
قبلهم و
ليمكنن لهم
دينهم الذى
ارتضى لهم و
ليبدلنهم من
بعد خوفهم
امنا
يعبدوننى لا
يشركون بى
شيئا و من كفر
بعد ذلك
فاولئك هم
الفاسقون. . (1) همه
پيامبران
الهى كه از
طرف خداى
متعال در
ميان بشر
مبعوث شدهاند،براى
دو هدف اساسى
بوده است.يكى
از اين دو
هدف،بر
قرارى
ارتباط صحيح
ميان بنده و
خالق
خودش،ميان
بنده و
خداست،و به
تعبير ديگر
منع بشر از
پرستش هر
موجودى غير
از خالق
خودش،كه در
كلمه طيبه«لا
اله الا الله»خلاصه
مىشود.هدف
دومى كه براى
بعثت
پيامبران
عظام از طرف
خداوند
متعال
هست،برقرارى
روابط حسنه و
صالحه ميان
افراد
بشر،بعضى با
بعضى
ديگر،بر
اساس عدالت و
صلح و صفا و
تعاون و
احسان و
عاطفه و خدمتبه
يكديگر است. قرآن
كريم اين دو
مطلب را به
عنوان دو هدف
براى انبياء
در كمال
صراحت ذكر
كرده است.راجع
به هدف
اول،درباره
خاتم
الانبياء مىفرمايد:
يا ايها
النبى انا
ارسلناك
شاهدا و
مبشرا و
نذيرا.و
داعيا الى
الله باذنه و
سراجا منيرا (2)
،و درباره
هدف دوم مىفرمايد:
لقد ارسلنا
رسلنا
بالبينات و
انزلنا معهم
الكتاب و
الميزان
ليقوم الناس
بالقسط (3) .ببينيد
قرآن با چه
صراحتى
عنايت
انبياء و
بلكه
ماموريت و
رسالت
انبياء براى
برقرارى عدل
در ميان بشر
را بيان مىكند.در
اين آيه مىفرمايد
ما
فرستادگان
خودمان را با
دلايل روشن
فرستاديم و
همراه آنها
كتاب و دستور
و نوشته
فرستاديم با
ميزان، يعنى
قوانين و
مقررات
عادلانه،براى
چه؟ ليقوم
الناس
بالقسط براى
اينكه همه
افراد بشر به
عدالت رفتار
كنند و اصل
عدالت در
ميان افراد
بشر برقرار
گردد.بنا بر
اين مساله
برقرارى
عدالت،آنهم
با مقياس
بشريت،هدف
اصلى و عمومى
همه انبياء
بوده
است،يعنى
انبياء كه
آمدهاند،يك
كار،يك
وظيفه،يك
ماموريت و يك
رسالتى كه
داشتهاند،به
نص قرآن مجيد
عدالتبوده
است. مطلب
ديگرى كه
بايد در
اينجا عرض
كنم اين است:آيا
مساله
عدالت،آنهم
عدل كلى و عدل
عمومى-نه عدل
نسبى و فردى و
شخصى-يعنى
عدالتبه
معنى اينكه
روزى در اين
جهان براى
بشر پيش
بيايد كه در
آن روز اثرى
از اين ظلمها
و ستمها و
تبعيضها و
جنگها و
نفرتها و
كينهها و
خونريزيها و
استثمارها و
از لوازم
اينها يعنى
دروغها و
نفاقها و
نيرنگها،و
بالاخره
اثرى از
اينهمه
مفاسدى كه در
ميان بشر
وجود دارد
نباشد،آيا
چنين روزى
براى بشريتخواهد
بود؟آيا
بشريت در
آينده خودش
چنين دورهاى
و چنين روزى و
چنين قرنى را
خواهد
داشت؟يا
نه،اين فقط
يك خيال و يك
آرزوست،هيچ
وقت عمل
نخواهد شد،و
يا حتى ممكن
استيك كسى
كه ذوق دينى و
مذهبى داشته
باشد-البته
اين مطلب در
غير شيعه صدق
مىكند-بگويد:من
منكر عدالت
كلى
نيستم،من
طرفدار
اينكه دنيا
بر اساس ظلم
باشد
نيستم،ولى
معتقدم اين
دنياى ما
آنقدر پست و
دنى
است،آنقدر
ظلمانى و
تاريك است كه
هيچ وقت در
دنيا عدل كلى
و عدالت
واقعى و صلح و
صفاى واقعى و
انسانيت
واقعى و
اينكه يك
روزى واقعا
افراد بشر با
يكديگر
انسانى
زندگى كنند
نخواهد
بود،دنيا
دار ظلم و
تاريكى
است،همه
ظلمها در
آخرت جبران
مىشود،عدالت
فقط مال آخرت
است. در
ميان غير
مسلمانان و
اديان ديگر
چنين فكرى
وجود دارد.يكى
از امتيازات
اساسى
معتقدات
اسلامى-و
بالاخص در
ديد شيعه از
اسلام-همين
است كه:بد بين
نباشيد،دوره
ظلم و
ستم،دوره
جنگ و
دعوا،دوره
اختلاف،دوره
فساد اخلاق و
دوره سياهى و
ظلمتيك
دوره موقت
است و عاقبت
نورانيت و
عدالت است.اگر
هم[اين تعليم]در
اديان ديگر
هست،به اين
روشنى كه در
مذهب شيعه
وجود دارد
قطعا در هيچ
جا وجود
ندارد.اين هم
يك مطلب كه
آينده بشريت
در همين دنيا
نيكى و رختبر
بستن ظلم و
آمدن عدالت
است،و اگر
انسان در
درجه اول در
قرآن كريم
تامل كند مىبيند
قرآن اين
مطلب را
تاييد و
تاكيد مىكند،نويد
به آينده مىدهد
و آينده دنيا
را روشن مىبيند.آيات
زيادى در اين
زمينه
هست،از جمله
همين آيهاى
كه در ابتداى
سخنم تلاوت
كردم: وعد
الله الذين
آمنوا منكم و
عملوا
الصالحات
ليستخلفنهم
فى الارض كما
استخلف
الذين من
قبلهم و
ليمكنن لهم
دينهم الذى
ارتضى لهم و
ليبدلنهم من
بعد خوفهم
امنا
يعبدوننى لا
يشركون بى
شيئا. وعده
مىدهد به
اهل ايمان و
مردمى كه
عملشان صالح
و شايسته است
كه عاقبت
دنيا به دست
اينهاست،آن
كه در نهايت
امر بر دنيا
حكومت مىكند
دين الهى و
معنويت و لا
اله الا الله
است،ماديگريها
و ماده پرستىها
و خود
خواهيها از
بين خواهد
رفت،عاقبت
دنيا امنيت
است (و
ليبدلنهم من
بعد خوفهم
امنا) ،عاقبت
دنيا توحيد
استبه تمام
مراتب خود. بنابراين
از قرآن مجيد
دو مطلب
استفاده شد:يكى
اينكه هدف
اساسى
انبياء دو
چيز است:توحيد
و برقرارى
عدالت.اولى
مربوط استبه
ارتباط
انسان با
خدا،و دومى
مربوط استبه
ارتباط
انسانها با
يكديگر.مطلب
دوم اينكه
مساله
عدالت،تنها
يك آرزو و
خيال
نيست،يك
واقعيتى است
كه دنيا به
سوى آن مىرود،يعنى
سنت الهى است
و خدا عدالت
را در نهايت
امر بر دنيا
حاكم خواهد
كرد و بر اين
دنيا قرنها و
قرنها-كه ما
نمىدانيم
چقدر
است،شايد
ميليونها
سال،و شايد
صدها ميليون
سال-بشر
حكومتخواهد
كرد اما يك
بشر بالغ،يك
بشر انسان
واقعى،يك
بشرهايى كه
در ميان آنها
از اين
تيرگيها و
ظلمهايى كه
امروز هست
هرگز چيزى
وجود ندارد. بحث
من درباره
اين مطلب است
كه عدل كلى در
دنيا برقرار
مىشود،بالخصوص
راجع به يك
جهت آن،و آن
اين است:
اسلام كه
مدعى است عدل
كلى در دنيا
برقرار مىشود،بر
چه اساسى
مدعى است كه
برقرار مىشود؟لهذا
سه موضوع را
بايد تشريح
كنم:يكى
اينكه اولا
عدالت
چيست؟دوم
اينكه آيا در
نهاد و فطرت
بشر تمايل به
عدالت وجود
دارد يا
اساسا در
فطرت بشر ميل
به عدالت
وجود
ندارد،هر
وقت عدالتبه
بشر داده شده
است و داده
بشود،به زور
است،تحميل
است،بشر
محال استبه
ميل و رضاى
خودش زير بار
عدالتبرود؟و
مساله سوم
اين است:آيا
عدالت عملى
هستيا
نيست،و اگر
عملى بشود به
چه وسيله
عملى خواهد
شد؟ تعريف عدالت مساله
اول كه عدالت
چيست،شايد
چندان
احتياج به
تعريف
نداشته باشد.افراد
بشر كم و بيش
ظلم را مىشناسند،
تبعيض را مىشناسند،عدالت
نقطه مقابل
ظلم
است،نقطه
مقابل تبعيض
است،و به
عبارت ديگر:افراد
بشر در دنيا
به حسب خلقتخودشان
و به حسب
فعاليتهايى
كه مىكنند و
استعدادهايى
كه از خود
نشان مىدهند،استحقاقهايى
پيدا مىكنند،عدالت
عبارت است از
اينكه آن
استحقاق و آن
حقى كه هر
بشرى به موجب
خلقتخودش و
به موجب كار و
فعاليتخودش
به دست آورده
استبه او
داده
شود،نقطه
مقابل ظلم
است كه آنچه
را كه فرد
استحقاق
دارد به او
ندهند و از او
بگيرند،و
نقطه مقابل
تبعيض است كه
دو فرد كه در
شرايط مساوى
قرار
دارند،يك
موهبتى را از
يكى دريغ
بدارند و از
ديگرى دريغ
ندارند. ولى
در عين حال از
قديم الايام
افرادى در
ميان بشر
بودهاند از
فيلسوفان
قديم يونان
تا دورههاى
اروپا كه
اساسا منكر
واقعيت
داشتن عدالتبوده
و هستند و مىگويند
اصلا عدالت
معنى
ندارد،عدالت
مساوى با زور
است،عدالتيعنى
آن چيزى كه
قانون موجود
حكم كرده
باشد،و
قانون موجود
هم آن است كه
زور آن را به
بشر تحميل
كرده
باشد،پس
عدالت را در
نهايت امر
زور تعيين مىكند.
من
درباره اين
مطلب نمىخواهم
بحث كنم چون
از بحثهاى
خودم مىمانم.اين
مطلب مردود
است،عدالتخودش
واقعيت دارد
چون حق
واقعيت دارد.حق
از كجا
واقعيت
دارد؟حق از
متن خلقت
گرفته شده
است.چون خلقت
واقعيت
دارد،هر
موجودى در
متن خلقتيك
شايستگى و يك
استحقاق
دارد.انسان
به موجب كار و
فعاليتخودش
استحقاقهايى
را به وجود مىآورد،و
عدالت هم كه
عبارت است از
اينكه به هر
ذى حقى حقش را
بدهيم معنى
پيدا مىكند.آن
حرفها
حرفهاى
موهومى است. آيا
عدالتخواهى
فطرى است؟ قسمت
دوم عرض من
بحث نسبتا
بيشترى لازم
دارد و آن اين
است:آيا در
نهاد بشر
تمايل به
عدالت هستيا
نيست؟بشر يك
چيزهايى را
به حكم نهاد و
فطرت خودش مىخواهد،يعنى
هيچ دليلى[بر
خواستن آنها]ندارد
جز ساختمان
جسمى و روحىاش.مثلا
شما در اين
جلسه محترم
شركت مىكنيد،اين
كتيبههاى
زيبا را مىبينيد،اين«لا
اله الا الله»را
در وسط مىبينيد،در
طرف راست«محمد
رسول الله»را
مىبينيد،در
طرف چپ«على
ولى الله»را
مىبينيد،يك
ستاره مشكى
به عنوان
نشانهاى از
عصمت كبرى
فاطمه زهرا
سلام الله
عليها مىبينيد،اسم
دوازده
معصوم ديگر
را مىبينيد،آيات
قرآن را كه
همه،شعارهاى
اسلام است مىبينيد،كلام
پيغمبر را مىبينيد،كلام
امير
المؤمنين را
مىبينيد،كلام
امام حسين را
مىبينيد،هر
كدام با
قرينه
مخصوص،كاشيهاى
زيبا را مىبينيد،خط
زيبا را مىبينيد،حظ
مىكنيد و
خوشتان مىآيد،چرا؟
چه كسى شما را
مجبور كرده
است كه
خوشتان
بيايد؟هيچ
كس مجبور
نكرده
است،به دليل
اينكه
زيباستخوشتان
مىآيد.در
نهاد هر
انسانى اين
قوه قرار
داده شده است
كه وقتى در
مقابل
زيبايى قرار
مىگيرد
تحسين كند.اين
ديگر نمىخواهد
قانون برايش
وضع كنند يا
يك روزى بر
انسان اعمال
شود.اين در
نهاد انسان
است. اين
جور چيزها را
مىگويند
امورى كه در
نهاد بشر است.علم
دوستى و خيلى
چيزهاى ديگر
در نهاد بشر
است.آيا ميل
به
عدالت،يعنى
ميل به عادل
بودن و علاقه
به عادل بودن
ديگران و لو
انسان خودش
منفعتى
نداشته
باشد،و به
عبارت ديگر
ميل به عادل
بودن خود بشر
و عادل بودن
اجتماع،قطع
نظر از هر
منفعتى كه
انسان در
عدالت داشته
باشد،جزء
مطلوبهاى
بشر است و در
نهاد بشر
چنين چيزى
هستيا
نيست؟ نظر نيچه و
ماكياول عدهاى
معتقدند كه
در نهاد بشر
چنين قوه و
نيرويى
اساسا وجود
ندارد.اكثر
فيلسوفان
اروپا اين
طور فكر مىكنند
و افكار همين
فيلسوفان
است كه دنيا
را در نهايت
امر به آتش
كشيده است.مىگويند:عدالت
اختراع
مردمان زبون
است.مردمان
زبون و
ضعيف،وقتى
كه در مقابل
اقويا قرار
گرفتند،چون
زور نداشتند
كه با اقويا
مبارزه
كنند،آمدند
كلمه«عدالت»را
خلق و اختراع
كردند كه
عدالتخوب
است،انسان
بايد عادل
باشد.اينها
همه حرف مفت
است و دليلش
هم اين است كه
همين آدم
طرفدار
عدالت اگر
خودش زورمند
شود همان
كارى مىكند
كه آن زورمند
سابق مىكرد.نيچه،فيلسوف
معروف
آلمانى،مىگويد:«چقدر
زياد اتفاق
افتاده كه من
خنديدهام
وقتى ديدهام
ضعفا دم از
عدالت و
عدالتخواهى
مىزنند،نگاه
مىكنم،مىبينم
اينها كه مىگويند
عدالت،چون
چنگال
ندارند.مىگويم
اى بيچاره!تو
اگر چنگال مىداشتى
هرگز چنين
حرفى را نمىزدى.»[اين
فيلسوفان مىگويند]اصلا
بشر به عدالت
ايمان و
اعتقاد
ندارد. اينهايى
كه اعتقاد
ندارند كه
عدالت جزء
امورى است كه
در نهاد بشر
مىباشد باز
دو دسته
هستند.يك
دسته مىگويند:
عدالت را به
عنوان يك
آرزو،بشر
دنبالش هم
نبايد
برود،بايد
دنبال قوه و
نيرو
رفت،عدالتحرف
مفت
است،آرزويش
را هم نداشته
باشيد،اساسا
دنبالش هم
نرويد،فقط
برويد دنبال
زور،و يك
مثلى مىگويند
كه با همين
تعبير
خودمان
سازگار
است،خلاصهاش
اين است كه:«دو
گره شاخ بر يك
متر دم ترجيح
دارد»(زور
همان شاخ است
و عدالت دم)شاخ
به دست آور،
عدالتيعنى
چه؟!برو
دنبال زور.نيچه
و ماكياول از
اين جور
اشخاص هستند. نظر برتراند
راسل ولى
عده ديگرى
اين حرفها را
نمىزنند،مىگويند:نه،بايد
رفت دنبال
عدالت، ولى
نه به خاطر
اينكه عدالت
مطلوب
ماست،بلكه
به خاطر
اينكه منافع
فرد در عدالت
جمع است.برتراند
راسل فكرش
چنين است و با
اين فكر مدعى
انساندوستى
هم هست.چون
فلسفهاش
اين جور
ايجاب مىكند
چارهاى
ندارد كه غير
از اين بگويد.مىگويد:انسان
به حسب طبيعتخودش
منفعت پرست
آفريده
شده،و اين
حرف،دوم
ندارد،پس چه
بايد كرد تا
عدالتبرقرار
شود؟آيا به
بشر بگوييم:بشر!عدالت
را
بخواه؟اين
كه زور بردار
نيست،در
نهاد بشر
عدالتخواهى
وجود
ندارد،چطور
با زور به او
بگوييم
عدالت را
بخواه؟!ولى
يك كار ديگر
مىشود كرد و
آن اين است كه
عقل و علم و
دانش بشر را
تقويت كنيم
تا برسد به
آنجا كه به او
بگوييم بشر!درست
است كه آن كه
اصالت دارد
منفعت است و
تو را جز در
طريق منفعت
پرستى فردى
نمىشود سوق
داد،اما
منفعت فرد در
اين است كه
عدالت در جمع
برقرار
باشد،اگر
عدالت در جمع
نباشد منفعت
فرد هم تامين
نمىشود.درست
است كه تو به
حكم طبيعت مىخواهى
به همسايهات
تجاوز
كنى،ولى تو
كه تجاوز كنى
او هم تجاوز
مىكند و تو
بجاى اينكه
منفعتبيشتر
ببرى منفعت
كمتر مىبرى،پس
عقلت را به
كار
بينداز،حساب
كن،بعد مىفهمى
كه نه،مصلحت
فرد تو هم در
عدالت است. اينها
ايده عدالت
در عالم را
دارند ولى
راه وصول به
ايده عدالت
را تقويت فكر
و علم و دانش
مىدانند،يعنى
آشنا كردن
بشر به اينكه
منفعت فرد در
عدالت جمع
است. نقد اين
نظريه اين
هم خيلى واضح
است كه يك
تئورى غير
عملى
است،زيرا
فقط درباره
افرادى صادق
است كه زور
زياد ندارند.درباره
بنده ممكن
است صادق
باشد.من كه يك
آدم ضعيفى
هستم،وقتى
از همسايههايم
مىترسم و مىبينم
به اندازهاى
كه من زور
دارم همسايهام
هم زور
دارد،از ترس
زور همسايه
مىشوم عادل.اما
آن ساعتى كه
يك قدرتى به
دست آوردم كه
هيچ بيمى از
همسايهام
نداشتم و صد
در صد يقين
داشتم كه اگر
او را لگد كوب
كنم قدرتى
نيست كه در
مقابل من
بايستد،
آنوقت چطور
مىتوانم
عادل
باشم؟چطور
علم من مىتواند
مرا عادل
كند؟!چون
جنابعالى كه
مىگوييد
بشر منفعت
پرست
است،علم مىگويد
به خاطر
منفعتخودت
عادل باش،و
اين آن وقتى
است كه من
زورى را در
مقابل خودم
ببينم، وقتى
كه زورى در
مقابل خودم
نمىبينم
چطور عادل
باشم؟!و لهذا
فلسفه راسل-بر
خلاف همه
شعارهاى
انساندوستى
او-به همه
اقويا و
زورمندان
درجه اول كه
هيچ بيمى از
ضعفا ندارند
حق مىدهد كه
هر چه مىخواهند
ظلم كنند. نظر
ماركسيسم دسته
سومى هم
داريم كه مىتوان
اين دسته را
جزء دسته دوم
حساب كرد.اين
دسته مىگويند:عدالت،عملى
است ولى نه از
راه
انسان،انسان
مىتواند
عدالت را
برقرار كند.اين
كار،كار
انسان نيست.نه
مىشود
انسان را آن
طور تربيت
كرد كه واقعا
عدالت را از
عمق جانش
بخواهد و نه
مىشود علم و
عقل بشر را
آنقدر تقويت
كرد كه منفعتخودش
را در دالتبداند،عدالت
را از خداى
ماشين بايد
خواست،عدالت
را از
ابزارهاى
اقتصادى
بايد
خواست،و به
تعبير
صحيحتر:نبايد
خواست،به
شما مربوط
نيست،شما
نمىتوانيد
دنبال عدالتبرويد،اگر
فكر كنى خودت
عدالتخواه
بشوى دروغ
است،تو اصلا
عدالتخواه
نيستى،اگر
فكر كنى عقلتيك
روزى تو را به
عدالت هدايت
مىكند اين
هم دروغ
است،ولى
ماشين خود به
خود بشر را به
سوى عدالت مىكشاند،تحولاتى
كه ابزارهاى
اقتصادى و
توليدى پيدا
مىكنند-با
يك حسابى كه
پيش خودشان
كردند و
بسيارى از
آنها هم غلط
از آب درآمد-مىرسد
به دنياى
سرمايهدارى،دنياى
سرمايهدارى
خود به خود
منتهى مىشود
به دنياى
سوسياليستى،و
در دنياى
سوسياليستى
طبعا و جبرا و
به حكم جبر
ماشين
مساوات و
دالتبرقرار
مىشود،چه
تو بخواهى و
چه نخواهى.تو
عامل اجراى
عدالت نيستى
كه بيايى
حساب كنى آيا
عقل من مرا به
عدالت مىكشاند؟آيا
تربيت من مرا
به عدالت مىكشاند؟مىگويد
اين حرفها
دروغ است. نظر اسلام اما
نظر سومى-و به
يك اعتبار
نظر چهارمى-در
اينجا وجود
دارد كه مىگويد:همه
اينها نوعى
بدبينى به
طبيعت و فطرت
بشر است.اگر
مىبينى
بشريت امروز
از عدالت
گريزان است
هنوز به
مرحله كمال
نرسيده است.در
نهاد بشر
عدالت هست.اگر
بشر خوب
تربيتشود،اگر
زير دست مربى
كامل قرار
گيرد،مىرسد
به جايى كه
خودش واقعا
عدالتخواه
بشود، واقعا
عدالت جمع را
بر منفعت فرد
خودش ترجيح
بدهد و همين
طور كه
زيبايى را
دوست مىدارد
عدالت را
دوست داشته
باشد،بلكه
عدالت،خودش
از مقوله
زيبايى است
ولى زيبايى
معقول نه
زيبايى
محسوس. بعد
هم برايش
دليل مىآورند،مىگويند:در
مكتب ما كه
مكتب دين
است،مطلب
دليل دارد:اين
كه شما مىگوييد
بشر به حسب
نهاد خودش
عدالتخواه
نيست و زور
بايد عدالت
را به او
تحميل
كند،يا مىگوييد
عقلش بايد
برسد به جايى
كه منفعتخودش
را در آن
بداند،يا مىگوييد[تكامل]ابزار
توليد[خود به
خود عدالت را
برقرار مىكند]،ما
مواردى به
شما نشان مىدهيم
كه افرادى
عادل و
عدالتخواه
بودهاند در
صورتى كه
منافعشان هم
ايجاب نمىكرده
است،بر خلاف
منافع فردى
خودشان،عدالت،ايده،هدف
و آرزويشان
بوده
است،بلكه
عدالت را در
حد يك محبوب
دوست داشتهاند
و خودشان را
فداى راه
عدالت كردهاند.اينها
نمونههاى
بشرهاى كامل
در عصرهاى
گذشته بودهاند.اين
نمونهها
نشان دادهاند
كه بشر را مىتوان
در مسير
عدالت
انداخت تا آن
طور
بشود،حال
اگر در حد
آنها نشود
ولى نمونه
كوچكش مىتواند
بشود. على
بن ابى طالب
خودش يك
نمونهاى
است كه همه
اين فلسفهها
را باطل مىكند،على
و دست
پروردگان
على و عده
زيادى از
افراد بشر كه
در تمام
دورانها
بودهاند.حال
وقتى ما مثال
به حضرت امير
مىزنيم
شايد در بعضى
اذهان مىآيد
كه على يك فرد
منحصر است.نه،اين
جور نيست.الآن
هم در ميان
متدينين
واقعى افراد
بسيار زيادى
هستند كه
عدالت را
واقعا دوست
دارند،نهادشان
با عدالت
پيوند دارد و
چه پيوندى!بشر
دورههاى
آينده هم
چنين خواهد
بود. بسيارى
از افراد بشر
خيال مىكنند
كه مساله
ظهور حضرت
حجت(عجل الله
تعالى فرجه)يك
امرى است
مساوى با
انحطاط دنيا
و بازگشتبشر
به تقهقر.قضيه
بر عكس
است،رقاء
فكرى و
اخلاقى و
علمى بشر
است،به حكم
همه شواهد و
ادلهاى كه
از دين به ما
رسيده است.همان
دينى كه
موضوع ظهور
حضرت حجت را و
عدل كلى را
براى ما ذكر
كرده است
اينها را هم
ذكر كرده است.در
حديث اصول
كافى است كه
وقتى آن حضرت
ظهور مىكند
خداى متعال
دستخود را
بر سر افراد
بشر مىكشد و
عقل افراد
بشر افزون مىشود،فكر
و عملشان
زياد مىشود.وقتى
كه وجود مقدس
او ظهور مىكند
ديگر گرگ و
گوسفندى در
دنيا وجود
ندارد،حتى
گرگها با
يكديگر در
صلح و صفا
زندگى مىكنند،كدام
گرگها؟آيا
همان
گرگهايى كه
در بيابان
زندگى مىكنند؟يا
گرگهاى
افراد
بشر،يعنى
گرگ ديگر
طبيعت گرگى
ندارد،طبيعت
گرگى از!160 گرگ
گرفته مىشود.
قبل
از آنكه
قسمتى از
قرائن بسيار
زياد ديگرى
از وضع زمان
حضرت را براى
شما
بخوانم،نكتهاى
را برايتان
عرض بكنم: مساله عمر
حضرت حجت بسيارى
از افراد
وقتى موضوع
حضرت حجت پيش
مىآيد مىگويند:«آيا
يك بشر حدود
هزار و دويستسال
عمر كند؟!اين
بر خلاف
قانون طبيعت
است.»اينها
خيال كردهاند
كه ساير
امورى كه در
همين دنيا
واقع شده
است،با
قوانين عادى
طبيعت-يعنى
آن قوانينى
كه علم امروز
بشر مىشناسد-صد
در صد سازگار
است.اصلا
تمام تحولات
بزرگى كه در
تاريخ حيات و
زندگى عموم
موجودات
زنده-از گياه
و حيوان-پيش
آمده تحولات
غير عادى است.آيا
اولين نطفه
حيات كه روى
زمين بسته
شده،مطابق
اصول علوم
زيستى
است؟اولين
بار كه حيات
در روى زمين
پيدا شد با
كدام قانون
طبيعى جور در
مىآيد؟مطابق
فرضيههاى
علمىاى كه
امروز هست و
از نظر علم
امروز مسلم
است كه در
حدود چهل
ميليارد سال
از عمر زمين
مىگذرد.در
ميلياردها
سال پيش اين
زمين ما يك
كره گداخته
بوده كه محال
و ممتنع بوده
است كه
جاندارى
بتواند روى
آن زندگى كند.طبق
تخمينهاى
علمى
ميلياردها
سال گذشته
است تا اولين
جاندار در
روى زمين
پيدا شده است.علم
امروز هم مىگويد
جاندار
هميشه از
جاندار پيدا
مىشود،و
نمىتواند
نشان بدهد كه
جاندارى از
غير جاندار
پيدا بشود.علم
هنوز
نتوانسته
جواب بدهد كه
آن اولين
جاندار كه در
روى زمين
پيدا
شد،يعنى آن
اولين تحول
بزرگ،آن
نطفه اول
حيات كه روى
زمين بسته شد
چگونه بسته
شد؟ بعد
مىگويند:اولين
نطفه حيات و
اولين سلول
كه پيدا مىشود،تكامل
پيدا مىكند،به
يك مرحلهاى
كه مىرسد دو
شاخه مىشود:شاخه
نباتى و شاخه
حيوانى.شاخه
نباتى با يك
مشخصاتى،و
شاخه حيوانى
با مشخصات
ديگرى،كه در
بعضى قسمتها
ضد يكديگر و
مكمل
يكديگرند،و
اين عجيب است:اگر
گياه نباشد
حيوان نيست و
اگر حيوان
نباشد گياه
نيست،
مخصوصا از
جنبه گرفتن و
پس دادن
گازهايى كه
در فضا وجود
دارد.علم
هنوز
نتوانسته
اين را بيان
كند كه اين
مرحله-كه باز
يك تحول
بزرگى در
حيات و زندگى
پيدا مىشود-چگونه
رخ مىدهد؟چطور
شد شاخه نبات
پيدا
شد،چطور شد
شاخه حيوان
پيدا شد؟و
همچنين
مراحل ديگر
در پيدايش
خود
انسان،پيدايش
موجودى با
اين قدرت،با
اين عقل و فكر
و اراده و
اختيار.مگر
هنوز علم
توانسته اين
را توجيه
كند؟! مگر
خود وحى يك
امر عادى
است؟!مگر خود
وحى كه يك
بشرى برسد به
حدى كه دستور
از ما وراء
طبيعتبگيرد،كمتر
است از مساله
زنده بودن يك
نفر هزار و
سيصد
سال؟اصلا
اين يك امر
عادى و طبيعى
است،يك چيزى
است كه بشر،
اكنون دارد
دنبالش مىرود
و شايد قانون
طبيعى هم
داشته باشد.بشرهاى
امروز دنبال
اين مىروند
كه يك وسائلى
درست كنند-با
يك
دواهايى،با
يك
فرمولهايى-كه
عمر بشر را
افزايش دهند.كسى
نمىتواند
بگويد كه
قانون طبيعت
اين است كه
بشر،صد سال
يا پنجاه سال
يا دويستسال
و يا پانصد
سال عمر كند.درست
است كه
سلولهاى بدن
انسان يك
دوره حياتى
دارد،ولى
اين در شرايط
محدود است.شايد
روزى كشفى
بشود كه با يك
وسيله بسيار
كوچك عمر بشر
را تا پانصد
سال يا بيشتر
تطويل كنند. اين
يك امرى نيست
كه انسان
بخواهد در آن
شك كند.اين
عادىترين
مسائلى است
كه در دنياى
حيات رخ داده
است. هميشه
خداى متعال
نشان داده
است كه وقتى
وضع دنيا به
يك مراحلى مىرسد،مثل
اينكه دستى
از غيب بيرون
مىآيد، يك
تحول
ناگهانى رخ
مىدهد و يك
وضعى پيش مىآيد
كه با قانون
طبيعت اصلا
قابل پيش
بينى نيست.بنابراين،اين
موضوع،بحث
ندارد كه
انسان بيايد
درباره آن
فكر كند يا
العياذ
بالله دچار
شك و ترديد
شود.دنياى
دين براى
همين است كه
چشم انسان را
باز كند و فكر
انسان را از
محدوديت
جريانهاى
عادى خارج
كند. در
آن دوره-كه
عرض كردم
دوره تكامل
علم و عقل و
اخلاق و
اجتماع است-چه
پيش مىآيد؟قسمتى
را به عنوان
عرض مىكنم. مشخصات دوره
حضرت مهدى
عليه السلام به اتفاق علماى شيعه و اهل تسنن اين جمله از پيغمبر اكرم متواتر است.احدى در اين جمله ترديد ندارد كه پيغمبر اكرم فرمود:«لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يخرج رجل من ولدى»يعنى اگر فرض كنيم از دنيا يك روز بيشتر باقى نمانده است،خدا آن روز را طولانى مىكند تا مهدى از اولاد من ظهور كند.مقصود اين است:اين قضاى حتمى پروردگار است كه اگر فرض كنيم از عمر دنيا |