عدل كلى

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين،بارئ الخلائق اجمعين،و الصلاة و السلام على عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على اله الطيبين الطاهرين المعصومين، اعوذ بالله من الشيطان الرجيم:

وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدوننى لا يشركون بى شيئا و من كفر بعد ذلك فاولئك هم الفاسقون. . (1)

همه پيامبران الهى كه از طرف خداى متعال در ميان بشر مبعوث شده‏اند،براى دو هدف اساسى بوده است.يكى از اين دو هدف،بر قرارى ارتباط صحيح ميان بنده و خالق خودش،ميان بنده و خداست،و به تعبير ديگر منع بشر از پرستش هر موجودى غير از خالق خودش،كه در كلمه طيبه‏«لا اله الا الله‏»خلاصه مى‏شود.هدف دومى كه براى بعثت پيامبران عظام از طرف خداوند متعال هست،برقرارى روابط حسنه و صالحه ميان افراد بشر،بعضى با بعضى ديگر،بر اساس عدالت و صلح و صفا و تعاون و احسان و عاطفه و خدمت‏به يكديگر است.

قرآن كريم اين دو مطلب را به عنوان دو هدف براى انبياء در كمال صراحت ذكر كرده است.راجع به هدف اول،درباره خاتم الانبياء مى‏فرمايد: يا ايها النبى انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا.و داعيا الى الله باذنه و سراجا منيرا (2) ،و درباره هدف دوم مى‏فرمايد: لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط (3) .ببينيد قرآن با چه صراحتى عنايت انبياء و بلكه ماموريت و رسالت انبياء براى برقرارى عدل در ميان بشر را بيان مى‏كند.در اين آيه مى‏فرمايد ما فرستادگان خودمان را با دلايل روشن فرستاديم و همراه آنها كتاب و دستور و نوشته فرستاديم با ميزان، يعنى قوانين و مقررات عادلانه،براى چه؟ ليقوم الناس بالقسط براى اينكه همه افراد بشر به عدالت رفتار كنند و اصل عدالت در ميان افراد بشر برقرار گردد.بنا بر اين مساله برقرارى عدالت،آنهم با مقياس بشريت،هدف اصلى و عمومى همه انبياء بوده است،يعنى انبياء كه آمده‏اند،يك كار،يك وظيفه،يك ماموريت و يك رسالتى كه داشته‏اند،به نص قرآن مجيد عدالت‏بوده است.

مطلب ديگرى كه بايد در اينجا عرض كنم اين است:آيا مساله عدالت،آنهم عدل كلى و عدل عمومى-نه عدل نسبى و فردى و شخصى-يعنى عدالت‏به معنى اينكه روزى در اين جهان براى بشر پيش بيايد كه در آن روز اثرى از اين ظلمها و ستمها و تبعيضها و جنگها و نفرتها و كينه‏ها و خونريزيها و استثمارها و از لوازم اينها يعنى دروغها و نفاقها و نيرنگها،و بالاخره اثرى از اينهمه مفاسدى كه در ميان بشر وجود دارد نباشد،آيا چنين روزى براى بشريت‏خواهد بود؟آيا بشريت در آينده خودش چنين دوره‏اى و چنين روزى و چنين قرنى را خواهد داشت؟يا نه،اين فقط يك خيال و يك آرزوست،هيچ وقت عمل نخواهد شد،و يا حتى ممكن است‏يك كسى كه ذوق دينى و مذهبى داشته باشد-البته اين مطلب در غير شيعه صدق مى‏كند-بگويد:من منكر عدالت كلى نيستم،من طرفدار اينكه دنيا بر اساس ظلم باشد نيستم،ولى معتقدم اين دنياى ما آنقدر پست و دنى است،آنقدر ظلمانى و تاريك است كه هيچ وقت در دنيا عدل كلى و عدالت واقعى و صلح و صفاى واقعى و انسانيت واقعى و اينكه يك روزى واقعا افراد بشر با يكديگر انسانى زندگى كنند نخواهد بود،دنيا دار ظلم و تاريكى است،همه ظلمها در آخرت جبران مى‏شود،عدالت فقط مال آخرت است.

در ميان غير مسلمانان و اديان ديگر چنين فكرى وجود دارد.يكى از امتيازات اساسى معتقدات اسلامى-و بالاخص در ديد شيعه از اسلام-همين است كه:بد بين نباشيد،دوره ظلم و ستم،دوره جنگ و دعوا،دوره اختلاف،دوره فساد اخلاق و دوره سياهى و ظلمت‏يك دوره موقت است و عاقبت نورانيت و عدالت است.اگر هم[اين تعليم]در اديان ديگر هست،به اين روشنى كه در مذهب شيعه وجود دارد قطعا در هيچ جا وجود ندارد.اين هم يك مطلب كه آينده بشريت در همين دنيا نيكى و رخت‏بر بستن ظلم و آمدن عدالت است،و اگر انسان در درجه اول در قرآن كريم تامل كند مى‏بيند قرآن اين مطلب را تاييد و تاكيد مى‏كند،نويد به آينده مى‏دهد و آينده دنيا را روشن مى‏بيند.آيات زيادى در اين زمينه هست،از جمله همين آيه‏اى كه در ابتداى سخنم تلاوت كردم:

وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدوننى لا يشركون بى شيئا.

وعده مى‏دهد به اهل ايمان و مردمى كه عملشان صالح و شايسته است كه عاقبت دنيا به دست اينهاست،آن كه در نهايت امر بر دنيا حكومت مى‏كند دين الهى و معنويت و لا اله الا الله است،ماديگريها و ماده پرستى‏ها و خود خواهيها از بين خواهد رفت،عاقبت دنيا امنيت است (و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا) ،عاقبت دنيا توحيد است‏به تمام مراتب خود.

بنابراين از قرآن مجيد دو مطلب استفاده شد:يكى اينكه هدف اساسى انبياء دو چيز است:توحيد و برقرارى عدالت.اولى مربوط است‏به ارتباط انسان با خدا،و دومى مربوط است‏به ارتباط انسانها با يكديگر.مطلب دوم اينكه مساله عدالت،تنها يك آرزو و خيال نيست،يك واقعيتى است كه دنيا به سوى آن مى‏رود،يعنى سنت الهى است و خدا عدالت را در نهايت امر بر دنيا حاكم خواهد كرد و بر اين دنيا قرنها و قرنها-كه ما نمى‏دانيم چقدر است،شايد ميليونها سال،و شايد صدها ميليون سال-بشر حكومت‏خواهد كرد اما يك بشر بالغ،يك بشر انسان واقعى،يك بشرهايى كه در ميان آنها از اين تيرگيها و ظلمهايى كه امروز هست هرگز چيزى وجود ندارد.

بحث من درباره اين مطلب است كه عدل كلى در دنيا برقرار مى‏شود،بالخصوص راجع به يك جهت آن،و آن اين است: اسلام كه مدعى است عدل كلى در دنيا برقرار مى‏شود،بر چه اساسى مدعى است كه برقرار مى‏شود؟لهذا سه موضوع را بايد تشريح كنم:يكى اينكه اولا عدالت چيست؟دوم اينكه آيا در نهاد و فطرت بشر تمايل به عدالت وجود دارد يا اساسا در فطرت بشر ميل به عدالت وجود ندارد،هر وقت عدالت‏به بشر داده شده است و داده بشود،به زور است،تحميل است،بشر محال است‏به ميل و رضاى خودش زير بار عدالت‏برود؟و مساله سوم اين است:آيا عدالت عملى هست‏يا نيست،و اگر عملى بشود به چه وسيله عملى خواهد شد؟

تعريف عدالت

مساله اول كه عدالت چيست،شايد چندان احتياج به تعريف نداشته باشد.افراد بشر كم و بيش ظلم را مى‏شناسند، تبعيض را مى‏شناسند،عدالت نقطه مقابل ظلم است،نقطه مقابل تبعيض است،و به عبارت ديگر:افراد بشر در دنيا به حسب خلقت‏خودشان و به حسب فعاليتهايى كه مى‏كنند و استعدادهايى كه از خود نشان مى‏دهند،استحقاقهايى پيدا مى‏كنند،عدالت عبارت است از اينكه آن استحقاق و آن حقى كه هر بشرى به موجب خلقت‏خودش و به موجب كار و فعاليت‏خودش به دست آورده است‏به او داده شود،نقطه مقابل ظلم است كه آنچه را كه فرد استحقاق دارد به او ندهند و از او بگيرند،و نقطه مقابل تبعيض است كه دو فرد كه در شرايط مساوى قرار دارند،يك موهبتى را از يكى دريغ بدارند و از ديگرى دريغ ندارند.

ولى در عين حال از قديم الايام افرادى در ميان بشر بوده‏اند از فيلسوفان قديم يونان تا دوره‏هاى اروپا كه اساسا منكر واقعيت داشتن عدالت‏بوده و هستند و مى‏گويند اصلا عدالت معنى ندارد،عدالت مساوى با زور است،عدالت‏يعنى آن چيزى كه قانون موجود حكم كرده باشد،و قانون موجود هم آن است كه زور آن را به بشر تحميل كرده باشد،پس عدالت را در نهايت امر زور تعيين مى‏كند.

من درباره اين مطلب نمى‏خواهم بحث كنم چون از بحثهاى خودم مى‏مانم.اين مطلب مردود است،عدالت‏خودش واقعيت دارد چون حق واقعيت دارد.حق از كجا واقعيت دارد؟حق از متن خلقت گرفته شده است.چون خلقت واقعيت دارد،هر موجودى در متن خلقت‏يك شايستگى و يك استحقاق دارد.انسان به موجب كار و فعاليت‏خودش استحقاقهايى را به وجود مى‏آورد،و عدالت هم كه عبارت است از اينكه به هر ذى حقى حقش را بدهيم معنى پيدا مى‏كند.آن حرفها حرفهاى موهومى است.

آيا عدالتخواهى فطرى است؟

قسمت دوم عرض من بحث نسبتا بيشترى لازم دارد و آن اين است:آيا در نهاد بشر تمايل به عدالت هست‏يا نيست؟بشر يك چيزهايى را به حكم نهاد و فطرت خودش مى‏خواهد،يعنى هيچ دليلى[بر خواستن آنها]ندارد جز ساختمان جسمى و روحى‏اش.مثلا شما در اين جلسه محترم شركت مى‏كنيد،اين كتيبه‏هاى زيبا را مى‏بينيد،اين‏«لا اله الا الله‏»را در وسط مى‏بينيد،در طرف راست‏«محمد رسول الله‏»را مى‏بينيد،در طرف چپ‏«على ولى الله‏»را مى‏بينيد،يك ستاره مشكى به عنوان نشانه‏اى از عصمت كبرى فاطمه زهرا سلام الله عليها مى‏بينيد،اسم دوازده معصوم ديگر را مى‏بينيد،آيات قرآن را كه همه،شعارهاى اسلام است مى‏بينيد،كلام پيغمبر را مى‏بينيد،كلام امير المؤمنين را مى‏بينيد،كلام امام حسين را مى‏بينيد،هر كدام با قرينه مخصوص،كاشيهاى زيبا را مى‏بينيد،خط زيبا را مى‏بينيد،حظ مى‏كنيد و خوشتان مى‏آيد،چرا؟ چه كسى شما را مجبور كرده است كه خوشتان بيايد؟هيچ كس مجبور نكرده است،به دليل اينكه زيباست‏خوشتان مى‏آيد.در نهاد هر انسانى اين قوه قرار داده شده است كه وقتى در مقابل زيبايى قرار مى‏گيرد تحسين كند.اين ديگر نمى‏خواهد قانون برايش وضع كنند يا يك روزى بر انسان اعمال شود.اين در نهاد انسان است.

اين جور چيزها را مى‏گويند امورى كه در نهاد بشر است.علم دوستى و خيلى چيزهاى ديگر در نهاد بشر است.آيا ميل به عدالت،يعنى ميل به عادل بودن و علاقه به عادل بودن ديگران و لو انسان خودش منفعتى نداشته باشد،و به عبارت ديگر ميل به عادل بودن خود بشر و عادل بودن اجتماع،قطع نظر از هر منفعتى كه انسان در عدالت داشته باشد،جزء مطلوبهاى بشر است و در نهاد بشر چنين چيزى هست‏يا نيست؟

نظر نيچه و ماكياول

عده‏اى معتقدند كه در نهاد بشر چنين قوه و نيرويى اساسا وجود ندارد.اكثر فيلسوفان اروپا اين طور فكر مى‏كنند و افكار همين فيلسوفان است كه دنيا را در نهايت امر به آتش كشيده است.مى‏گويند:عدالت اختراع مردمان زبون است.مردمان زبون و ضعيف،وقتى كه در مقابل اقويا قرار گرفتند،چون زور نداشتند كه با اقويا مبارزه كنند،آمدند كلمه‏«عدالت‏»را خلق و اختراع كردند كه عدالت‏خوب است،انسان بايد عادل باشد.اينها همه حرف مفت است و دليلش هم اين است كه همين آدم طرفدار عدالت اگر خودش زورمند شود همان كارى مى‏كند كه آن زورمند سابق مى‏كرد.نيچه،فيلسوف معروف آلمانى،مى‏گويد:«چقدر زياد اتفاق افتاده كه من خنديده‏ام وقتى ديده‏ام ضعفا دم از عدالت و عدالت‏خواهى مى‏زنند،نگاه مى‏كنم،مى‏بينم اينها كه مى‏گويند عدالت،چون چنگال ندارند.مى‏گويم اى بيچاره!تو اگر چنگال مى‏داشتى هرگز چنين حرفى را نمى‏زدى.»[اين فيلسوفان مى‏گويند]اصلا بشر به عدالت ايمان و اعتقاد ندارد.

اينهايى كه اعتقاد ندارند كه عدالت جزء امورى است كه در نهاد بشر مى‏باشد باز دو دسته هستند.يك دسته مى‏گويند: عدالت را به عنوان يك آرزو،بشر دنبالش هم نبايد برود،بايد دنبال قوه و نيرو رفت،عدالت‏حرف مفت است،آرزويش را هم نداشته باشيد،اساسا دنبالش هم نرويد،فقط برويد دنبال زور،و يك مثلى مى‏گويند كه با همين تعبير خودمان سازگار است،خلاصه‏اش اين است كه:«دو گره شاخ بر يك متر دم ترجيح دارد»(زور همان شاخ است و عدالت دم)شاخ به دست آور، عدالت‏يعنى چه؟!برو دنبال زور.نيچه و ماكياول از اين جور اشخاص هستند.

نظر برتراند راسل

ولى عده ديگرى اين حرفها را نمى‏زنند،مى‏گويند:نه،بايد رفت دنبال عدالت، ولى نه به خاطر اينكه عدالت مطلوب ماست،بلكه به خاطر اينكه منافع فرد در عدالت جمع است.برتراند راسل فكرش چنين است و با اين فكر مدعى انساندوستى هم هست.چون فلسفه‏اش اين جور ايجاب مى‏كند چاره‏اى ندارد كه غير از اين بگويد.مى‏گويد:انسان به حسب طبيعت‏خودش منفعت پرست آفريده شده،و اين حرف،دوم ندارد،پس چه بايد كرد تا عدالت‏برقرار شود؟آيا به بشر بگوييم:بشر!عدالت را بخواه؟اين كه زور بردار نيست،در نهاد بشر عدالت‏خواهى وجود ندارد،چطور با زور به او بگوييم عدالت را بخواه؟!ولى يك كار ديگر مى‏شود كرد و آن اين است كه عقل و علم و دانش بشر را تقويت كنيم تا برسد به آنجا كه به او بگوييم بشر!درست است كه آن كه اصالت دارد منفعت است و تو را جز در طريق منفعت پرستى فردى نمى‏شود سوق داد،اما منفعت فرد در اين است كه عدالت در جمع برقرار باشد،اگر عدالت در جمع نباشد منفعت فرد هم تامين نمى‏شود.درست است كه تو به حكم طبيعت مى‏خواهى به همسايه‏ات تجاوز كنى،ولى تو كه تجاوز كنى او هم تجاوز مى‏كند و تو بجاى اينكه منفعت‏بيشتر ببرى منفعت كمتر مى‏برى،پس عقلت را به كار بينداز،حساب كن،بعد مى‏فهمى كه نه،مصلحت فرد تو هم در عدالت است.

اينها ايده عدالت در عالم را دارند ولى راه وصول به ايده عدالت را تقويت فكر و علم و دانش مى‏دانند،يعنى آشنا كردن بشر به اينكه منفعت فرد در عدالت جمع است.

نقد اين نظريه

اين هم خيلى واضح است كه يك تئورى غير عملى است،زيرا فقط درباره افرادى صادق است كه زور زياد ندارند.درباره بنده ممكن است صادق باشد.من كه يك آدم ضعيفى هستم،وقتى از همسايه‏هايم مى‏ترسم و مى‏بينم به اندازه‏اى كه من زور دارم همسايه‏ام هم زور دارد،از ترس زور همسايه مى‏شوم عادل.اما آن ساعتى كه يك قدرتى به دست آوردم كه هيچ بيمى از همسايه‏ام نداشتم و صد در صد يقين داشتم كه اگر او را لگد كوب كنم قدرتى نيست كه در مقابل من بايستد، آنوقت چطور مى‏توانم عادل باشم؟چطور علم من مى‏تواند مرا عادل كند؟!چون جنابعالى كه مى‏گوييد بشر منفعت پرست است،علم مى‏گويد به خاطر منفعت‏خودت عادل باش،و اين آن وقتى است كه من زورى را در مقابل خودم ببينم، وقتى كه زورى در مقابل خودم نمى‏بينم چطور عادل باشم؟!و لهذا فلسفه راسل-بر خلاف همه شعارهاى انساندوستى او-به همه اقويا و زورمندان درجه اول كه هيچ بيمى از ضعفا ندارند حق مى‏دهد كه هر چه مى‏خواهند ظلم كنند.

نظر ماركسيسم

دسته سومى هم داريم كه مى‏توان اين دسته را جزء دسته دوم حساب كرد.اين دسته مى‏گويند:عدالت،عملى است ولى نه از راه انسان،انسان مى‏تواند عدالت را برقرار كند.اين كار،كار انسان نيست.نه مى‏شود انسان را آن طور تربيت كرد كه واقعا عدالت را از عمق جانش بخواهد و نه مى‏شود علم و عقل بشر را آنقدر تقويت كرد كه منفعت‏خودش را در دالت‏بداند،عدالت را از خداى ماشين بايد خواست،عدالت را از ابزارهاى اقتصادى بايد خواست،و به تعبير صحيحتر:نبايد خواست،به شما مربوط نيست،شما نمى‏توانيد دنبال عدالت‏برويد،اگر فكر كنى خودت عدالتخواه بشوى دروغ است،تو اصلا عدالتخواه نيستى،اگر فكر كنى عقلت‏يك روزى تو را به عدالت هدايت مى‏كند اين هم دروغ است،ولى ماشين خود به خود بشر را به سوى عدالت مى‏كشاند،تحولاتى كه ابزارهاى اقتصادى و توليدى پيدا مى‏كنند-با يك حسابى كه پيش خودشان كردند و بسيارى از آنها هم غلط از آب درآمد-مى‏رسد به دنياى سرمايه‏دارى،دنياى سرمايه‏دارى خود به خود منتهى مى‏شود به دنياى سوسياليستى،و در دنياى سوسياليستى طبعا و جبرا و به حكم جبر ماشين مساوات و دالت‏برقرار مى‏شود،چه تو بخواهى و چه نخواهى.تو عامل اجراى عدالت نيستى كه بيايى حساب كنى آيا عقل من مرا به عدالت مى‏كشاند؟آيا تربيت من مرا به عدالت مى‏كشاند؟مى‏گويد اين حرفها دروغ است.

نظر اسلام

اما نظر سومى-و به يك اعتبار نظر چهارمى-در اينجا وجود دارد كه مى‏گويد:همه اينها نوعى بدبينى به طبيعت و فطرت بشر است.اگر مى‏بينى بشريت امروز از عدالت گريزان است هنوز به مرحله كمال نرسيده است.در نهاد بشر عدالت هست.اگر بشر خوب تربيت‏شود،اگر زير دست مربى كامل قرار گيرد،مى‏رسد به جايى كه خودش واقعا عدالتخواه بشود، واقعا عدالت جمع را بر منفعت فرد خودش ترجيح بدهد و همين طور كه زيبايى را دوست مى‏دارد عدالت را دوست داشته باشد،بلكه عدالت،خودش از مقوله زيبايى است ولى زيبايى معقول نه زيبايى محسوس.

بعد هم برايش دليل مى‏آورند،مى‏گويند:در مكتب ما كه مكتب دين است،مطلب دليل دارد:اين كه شما مى‏گوييد بشر به حسب نهاد خودش عدالتخواه نيست و زور بايد عدالت را به او تحميل كند،يا مى‏گوييد عقلش بايد برسد به جايى كه منفعت‏خودش را در آن بداند،يا مى‏گوييد[تكامل]ابزار توليد[خود به خود عدالت را برقرار مى‏كند]،ما مواردى به شما نشان مى‏دهيم كه افرادى عادل و عدالتخواه بوده‏اند در صورتى كه منافعشان هم ايجاب نمى‏كرده است،بر خلاف منافع فردى خودشان،عدالت،ايده،هدف و آرزويشان بوده است،بلكه عدالت را در حد يك محبوب دوست داشته‏اند و خودشان را فداى راه عدالت كرده‏اند.اينها نمونه‏هاى بشرهاى كامل در عصرهاى گذشته بوده‏اند.اين نمونه‏ها نشان داده‏اند كه بشر را مى‏توان در مسير عدالت انداخت تا آن طور بشود،حال اگر در حد آنها نشود ولى نمونه كوچكش مى‏تواند بشود.

على بن ابى طالب خودش يك نمونه‏اى است كه همه اين فلسفه‏ها را باطل مى‏كند،على و دست پروردگان على و عده زيادى از افراد بشر كه در تمام دورانها بوده‏اند.حال وقتى ما مثال به حضرت امير مى‏زنيم شايد در بعضى اذهان مى‏آيد كه على يك فرد منحصر است.نه،اين جور نيست.الآن هم در ميان متدينين واقعى افراد بسيار زيادى هستند كه عدالت را واقعا دوست دارند،نهادشان با عدالت پيوند دارد و چه پيوندى!بشر دوره‏هاى آينده هم چنين خواهد بود.

بسيارى از افراد بشر خيال مى‏كنند كه مساله ظهور حضرت حجت(عجل الله تعالى فرجه)يك امرى است مساوى با انحطاط دنيا و بازگشت‏بشر به تقهقر.قضيه بر عكس است،رقاء فكرى و اخلاقى و علمى بشر است،به حكم همه شواهد و ادله‏اى كه از دين به ما رسيده است.همان دينى كه موضوع ظهور حضرت حجت را و عدل كلى را براى ما ذكر كرده است اينها را هم ذكر كرده است.در حديث اصول كافى است كه وقتى آن حضرت ظهور مى‏كند خداى متعال دست‏خود را بر سر افراد بشر مى‏كشد و عقل افراد بشر افزون مى‏شود،فكر و عملشان زياد مى‏شود.وقتى كه وجود مقدس او ظهور مى‏كند ديگر گرگ و گوسفندى در دنيا وجود ندارد،حتى گرگها با يكديگر در صلح و صفا زندگى مى‏كنند،كدام گرگها؟آيا همان گرگهايى كه در بيابان زندگى مى‏كنند؟يا گرگهاى افراد بشر،يعنى گرگ ديگر طبيعت گرگى ندارد،طبيعت گرگى از!160 گرگ گرفته مى‏شود.

قبل از آنكه قسمتى از قرائن بسيار زياد ديگرى از وضع زمان حضرت را براى شما بخوانم،نكته‏اى را برايتان عرض بكنم:

مساله عمر حضرت حجت

بسيارى از افراد وقتى موضوع حضرت حجت پيش مى‏آيد مى‏گويند:«آيا يك بشر حدود هزار و دويست‏سال عمر كند؟!اين بر خلاف قانون طبيعت است.»اينها خيال كرده‏اند كه ساير امورى كه در همين دنيا واقع شده است،با قوانين عادى طبيعت-يعنى آن قوانينى كه علم امروز بشر مى‏شناسد-صد در صد سازگار است.اصلا تمام تحولات بزرگى كه در تاريخ حيات و زندگى عموم موجودات زنده-از گياه و حيوان-پيش آمده تحولات غير عادى است.آيا اولين نطفه حيات كه روى زمين بسته شده،مطابق اصول علوم زيستى است؟اولين بار كه حيات در روى زمين پيدا شد با كدام قانون طبيعى جور در مى‏آيد؟مطابق فرضيه‏هاى علمى‏اى كه امروز هست و از نظر علم امروز مسلم است كه در حدود چهل ميليارد سال از عمر زمين مى‏گذرد.در ميلياردها سال پيش اين زمين ما يك كره گداخته بوده كه محال و ممتنع بوده است كه جاندارى بتواند روى آن زندگى كند.طبق تخمينهاى علمى ميلياردها سال گذشته است تا اولين جاندار در روى زمين پيدا شده است.علم امروز هم مى‏گويد جاندار هميشه از جاندار پيدا مى‏شود،و نمى‏تواند نشان بدهد كه جاندارى از غير جاندار پيدا بشود.علم هنوز نتوانسته جواب بدهد كه آن اولين جاندار كه در روى زمين پيدا شد،يعنى آن اولين تحول بزرگ،آن نطفه اول حيات كه روى زمين بسته شد چگونه بسته شد؟

بعد مى‏گويند:اولين نطفه حيات و اولين سلول كه پيدا مى‏شود،تكامل پيدا مى‏كند،به يك مرحله‏اى كه مى‏رسد دو شاخه مى‏شود:شاخه نباتى و شاخه حيوانى.شاخه نباتى با يك مشخصاتى،و شاخه حيوانى با مشخصات ديگرى،كه در بعضى قسمتها ضد يكديگر و مكمل يكديگرند،و اين عجيب است:اگر گياه نباشد حيوان نيست و اگر حيوان نباشد گياه نيست، مخصوصا از جنبه گرفتن و پس دادن گازهايى كه در فضا وجود دارد.علم هنوز نتوانسته اين را بيان كند كه اين مرحله-كه باز يك تحول بزرگى در حيات و زندگى پيدا مى‏شود-چگونه رخ مى‏دهد؟چطور شد شاخه نبات پيدا شد،چطور شد شاخه حيوان پيدا شد؟و همچنين مراحل ديگر در پيدايش خود انسان،پيدايش موجودى با اين قدرت،با اين عقل و فكر و اراده و اختيار.مگر هنوز علم توانسته اين را توجيه كند؟!

مگر خود وحى يك امر عادى است؟!مگر خود وحى كه يك بشرى برسد به حدى كه دستور از ما وراء طبيعت‏بگيرد،كمتر است از مساله زنده بودن يك نفر هزار و سيصد سال؟اصلا اين يك امر عادى و طبيعى است،يك چيزى است كه بشر، اكنون دارد دنبالش مى‏رود و شايد قانون طبيعى هم داشته باشد.بشرهاى امروز دنبال اين مى‏روند كه يك وسائلى درست كنند-با يك دواهايى،با يك فرمولهايى-كه عمر بشر را افزايش دهند.كسى نمى‏تواند بگويد كه قانون طبيعت اين است كه بشر،صد سال يا پنجاه سال يا دويست‏سال و يا پانصد سال عمر كند.درست است كه سلولهاى بدن انسان يك دوره حياتى دارد،ولى اين در شرايط محدود است.شايد روزى كشفى بشود كه با يك وسيله بسيار كوچك عمر بشر را تا پانصد سال يا بيشتر تطويل كنند.

اين يك امرى نيست كه انسان بخواهد در آن شك كند.اين عادى‏ترين مسائلى است كه در دنياى حيات رخ داده است.

هميشه خداى متعال نشان داده است كه وقتى وضع دنيا به يك مراحلى مى‏رسد،مثل اينكه دستى از غيب بيرون مى‏آيد، يك تحول ناگهانى رخ مى‏دهد و يك وضعى پيش مى‏آيد كه با قانون طبيعت اصلا قابل پيش بينى نيست.بنابراين،اين موضوع،بحث ندارد كه انسان بيايد درباره آن فكر كند يا العياذ بالله دچار شك و ترديد شود.دنياى دين براى همين است كه چشم انسان را باز كند و فكر انسان را از محدوديت جريانهاى عادى خارج كند.

در آن دوره-كه عرض كردم دوره تكامل علم و عقل و اخلاق و اجتماع است-چه پيش مى‏آيد؟قسمتى را به عنوان عرض مى‏كنم.

مشخصات دوره حضرت مهدى عليه السلام

به اتفاق علماى شيعه و اهل تسنن اين جمله از پيغمبر اكرم متواتر است.احدى در اين جمله ترديد ندارد كه پيغمبر اكرم فرمود:«لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يخرج رجل من ولدى‏»يعنى اگر فرض كنيم از دنيا يك روز بيشتر باقى نمانده است،خدا آن روز را طولانى مى‏كند تا مهدى از اولاد من ظهور كند.مقصود اين است:اين قضاى حتمى پروردگار است كه اگر فرض كنيم از عمر دنيا