اگر
آقا بيايد ...
ف.
حجتى آدم
اگر در صحن
مطهر كريمه
اهلبيت،
فاطمه
معصومهعليها
السلام باشد
و نسيم دلنواز
بارگاه
ملكوتى بانو
را احساس
نكند، هم به
خودش جفا
كرده و هم به
آنهايى كه مىآيند
و دلشان مىخواهد
در آن حوالى
پر و بالى
بزنند. آنچه
آب و هواى
ملكوتى و
بارانى حرم
مىطلبد «ذكر»
است، ذكرى كه
با رشته نخ
تسبيح به هم
متصل مىشود
و انسان را به
نقطه نورانى
عالم متصل مىكند.
اگر در اين
حال و هوا،
چشمهايت را
ببندى و تنها
به صداهاى
اطراف گوش
كنى آنچه مىشنوى
متفاوت استبا
آنچه در مكانهاى
ديگر شنيده
مىشود. صداى
زائران،
صداى صلوات،
صداى نوحهسرايى،
صداى بال زدن
كبوتر، صداى
استغاثه و
خلاصه صداى
نالههايى
سوزان كه قلبهاى
يخ بسته را
آتش مىزند و
گاهى اين
نالهها آنچنان
تاثيرگذار و
بر افروخته
است كه آدمى
را وادار مىكند
كه براى
هميشه آن را
در ذهن خود
ماندگار كند.
درست مثل
آنچه اين بار
من مىشنيدم،
صدايى خسته و
انتظار
كشيده، نالهاى
ملايم و آرام
از دهليزهاى
قلب مادرى
بلند بود،
گريه مىكرد
و حرف مىزد و
آتش به جانها
مىريخت،
گاهى حسين
حسين مىگفت،
گاهى از «بانوى
كرامت» كمك
مىخواست و
گاهى گويا با
كسى صحبت مىكرد
كه سالها
انتظارش را
مىكشيد.
پسرم،
عزيزم، بچهها
اومدن.
دوستات آمدن.
اما خبرى از
تو نبود هر چى
تابوتارو
گشتم پيدات
نكردم. هر چى
به اسم شهدا
چشم دوختم
اسم قشنگ تو
رو نديدم. آخه
تا كى مىخواى
توى اون بىكسى
بمونى. به خدا
چشمام سفيد
شده، اونقدر
چشمهايم را
به در دوختم و
انتظار
اومدن تو رو
كشيدم كه
ديگر سو
ندارد. آتش
از واژههاى
سوزان اين
مادر زبانه
مىكشيد و
هرم آن هر
آنچه در شعاع
اين لحظات
بود، مىسوزاند.
بعضىها
توان سوختن
نداشتند
شايد هم
سعادت آتش
گرفتن در
وجودشان
نبود. به هر
صورت، تنها
آنهايى در
اين شعاع
آتشين مىماندند
كه دلى براى
سوختن
داشتند و
آنها كه با
روزمرهگى و
روزمرگى
مانوس بودند
از دايره عشق
محو مىشدند.
باورتان نمىشود.
اما حرفهاى
اين مادر پير
هر ليلىاى
را مجنون مىكرد.
آنقدر زيبا
واژه واژه
دردهايش را
به ترسيم مىكشيد
كه گويى
هنرمندى
چيرهدست،
واژههايش
را با رنگ و
لعاب عشق به
مردم هديه مىدهد.
او مىگفت: از
صداى
دردآلود يك
مادر تنها و
غريب بايد
سرهاى بىخياليتان
درد بگيرد و
آرامشهاى دروغينتان
به هم بخورد.
شمايى كه حتى
تحمل صداى
مادر يك شهيد
را نداريد
بايد عنوان
زنده بودن را
از خود
برداريد و
حتى مردهاى
در جمع
زندگان هم
نباشيد.
صبورى مادر
شهيد در
مواجهه با
اين بىمهرى
آشكار، مرا
به فكر وامىداشت
كه گلدستهها،
سرود نماز را
فرياد كردند.
مادر شهيد كمكم
آرام شد به صف
جلو رفت چادر
رنگىاش را
روى سرش
گذاشت و
آماده نماز
شد. ديگر بلند
گريه نمىكرد،
فرياد نمىزد،
حتى حرف هم
نمىزد فقط
گاهگاهى
آرام اشكى از
گوشه چشمش
سرازير مىشد.
حالا به اين
فكر مىكنم
كه چرا ما
اسير لحظات
دردناك دنيا
شدهايم؟
چرا ديگر به
گل سرخ عشق
نمىورزيم؟
چرا مثل آن
روزها آسمان
و زمين و گل و
شهيد
برايمان
زيبا نيست؟
چرا بعضىها
از صداى آهنگهاى
وحشتناك
بيگانه
آرامش كاذب
مىيابند.
اما اين صداى
آرام و
دردناك
دلشان را نمىسوزاند؟
چرا اينقدر
غافليم؟ و
چرا اينقدر
از شهدا دور
شدهايم؟
كاش اين سؤال
لابهلاى
ذهنمان كمى
بيشتر
خودنمايى مىكرد
كه هر كدام از
ما هر روز
چقدر از
وقتمان را به
شهدا اختصاص
دادهايم؟
چقدر به آنها
فكر مىكنيم؟
چقدر
وصيتنامههايشان
را خواندهايم؟
و چقدر با
آنها بودهايم؟
آيا اصلا لذت
با شهدابودن
تا به حال در
ما وجود
داشته؟ چقدر
نسبتبه
آنها احساس
مسؤوليت مىكنيم؟
و چه مقدار
خود را مديون
خون پاكشان
مىدانيم؟
تا به حال
چندبار شانههاى
صبورى يك
مادر يا پدر
شهيد را زير
دستهايمان
فشردهايم
تا به آنان
آرامش
بدهيم؟ در
حالى كه آنها
آرامترين
زنان و مردان
اين سرزميناند
و نيازى به
آرامش ما
ندارد.
آنهايى كه هر
روز همراه و
همدم و
همزبان
شهدايشان
هستند به
بيچارگانى
چون ما نياز
ندارند اين
ماييم كه
محتاج
آنانيم و
البته در اين
روزگار نگاههاى
پر محبت و
دستان
گرمشان از
جمله منابع
پرانرژى
معنوى محسوب
مىشوند.
بايد به درد
دلهايشان
وجودمان را
آرامش بخشيم
و از نگاههايشان
نيرو بگيريم.
بايد همراه
با آنها
انتظار
بكشيم. بايد
منتظر باشيم
تا
فرزندانشان
بيايند،
فرزندان
شهيدى كه
سالهاست همه
ما را در
انتظار
گذاشتهاند
نه خبرى و نه
اثرى. نمىدانم
تا به حال دلتبراى
شهدا تنگ
شده؟ نمىدانم
تا به حال
منتظر بودهاى؟
اصلا تا به
حال چقدر
انتظار
كشيدهاى؟
انتظار، چه
مىگويم؟
بهترين واژه
اين روزها.
راستى مىدانى
اگر آقا
بيايد همه
مادران چشم
انتظار ديگر
انتظارشان
به سر خواهد
آمد. اگر آقا
بيايد عطر
شهيد فضاى
دلهايمان را
سرشار مىكند.
اگر آقا
بيايد
شهيدان
زندگى
دوباره را در
قدم بهارى او
آغاز مىكنند
و در يك كلام،
اگر آقا
بيايد آن
مادر صبور
درد دلهاى
خودش را براى
آقا بازگو مىكند
و شايد هم
شكايتها و
شكوههايش
را از ما، از
من و تو، از ما
كه درك نمىكنيم
مادر سه شهيد
بودن يعنى
چه؟... هنوز
در حرم بودم.
جاى شما خالى.
بسيار
باصفاست صبحهاى
حرم، به خصوص
كه با
كبوتران در
حوالى گنبد
چرخ بزنى، با
نالههاى يك
مادر شهيد
عشق كنى و با
حنجرههاى
منتظر دعاى
ندبه را
فرياد كنى،
آنهم در
باران و خيس
شدن در صحن،
چشمهاى
بارانى كه مىسرايند:
اگر آقا
بيايد... متى
ترانا و نراك
|