نجات از مرگ آيت الله مرعشي

از جمله ديگر تشرفات حضرت آيت الله مرعشي نجفي تشرف ذيل است كه از كتاب شيفتگان حضرت مهدي(ع) نقل مي‌شود و از زبان مبارك خودشان ذكر مي‌كنيم: در زيارت عسكر بين (ع) در جاده طرف حرم سيد محمد راه را گم كردم و در اثر تشنگي و گرسنگي زياد و وزش باد در قلب الاسد از زندگي مأيوس شدم غش كردم به حالت صريح و بيهوشي روي زمين افتادم ناگهان چشم باز كردم ديدم سرم در دامن شخص بزرگواري است پس به من آب خوش گوارايي داد كه مثلش را از شيريني و گوارايي در مدت عمرم نچشيده بودم بعد از سيراب كردنم سفره‌اي باز كرد و در ميان سفره دو يا سه عدد نان بود خوردم سپس اين شخص كه به شكل عرب بود فرمود سيد در اين نهر بورد و بدن را شستشو نما گفتم: برادر اينجا نهري نيست نزديك بود از تشنگي بميرم شما مرا نجات داديد آن مرد عرب فرمود: اين آب گوارا است با گفته او نگاه كردم ديدم نهر آب با صفايي است تعجب كردم و با خود گفتم اين نهر نزديك بود و من نزديك بود از تشنگي بميرم! به هر حال فرمود: اين سيد اراده كجا داري؟ حرم مطهر سيد محمد (ع) فرمود: اين حرم سيد محمد است نگاه كردم ديدم در زير بقعه سيد محمد قرار داريم و حال آنكه من در جادسيه (قادسيه) گم شده بودم و مسافت زيادي بين آنجا و بقعه سيد محمد(ع) است (البته هم آقا دستورهايي به آيت الله مرعشي نجفي فرموده‌اند كه خلاصه آنها در كتاب شيفتگان موجود است ) به ذهنم خطور نكرد كه اين آقا كيست مگر وقتي كه از مد نظرم غايب شد.

 

 

تشرف حاج ملا آقاجان زنجاني

يكي از علماي عظيم الشأن و عشاق امام عصر(ع) مي‌گويد: در سفر به سامراء (به همراهي مرحوم حاج ملا آقاجان زنجاني (قدس الله روحه) يك شب منزل مرحوم آقاي كميلي(يكي از دوستانشان) كه همه رفقا خواب بودند من خوابم نبرده بود ناگهان ديدم مثل اينكه دهها لامپ هزار شمعي در حياط منزل روشن شده و نور سفيدي تمام فضا را گرفته و به من خطاب مي‌شود كه اگر مايلي خدمت حضرت ولي عصر(ع) برسي از اتاق بيرون بيا، تا آن حضرت را زيارت كني من كه با شنيدن اين جمله عرق سردي بر بدنم نشست و زبانم از تكلم افتاد و قدرت حركت نداشتم نتوانستم برخيزم همچنان پنجره نگاه مي‌كردم تا آن نور كم كم از بين رفت و من هم به خواب رفتم اين موضوع را از رفقا حتي از خود حاج ملا آقاجان كتمان كردم و اگر حقيقتش را بخواهيد صبح فردا با خود ده درصد احتمال مي‌دادم كه آن جريان را در خواب ديده‌ام را در خواب ديده‌ام و لذا اهميت نمي‌دام تا آن كه فراموشم شد.

يك روز ايشان هنگام بازگشت به ايران به حاج ملاآقاجان مي‌گويند كه من تا در اين سفر به خدمت حضرت ولي عصر(ع) نرسم بر نمي‌گردد حاج ملا آقاجان ايشان را به خلوت مي‌برند و مي‌گويند: آن قدري كه تو به فيض رسيده‌اي رفقاي ديگر موفق نبوده‌اند گفتم: كجا؟ فرمود: يكي در مسجد سهله و ديگري در سامراء در آن نيمه شب چرا برنخاستي تا خدمت آقا برسي مگر تو دعوت نشدي؟ گفتم: مگر بيدارم بودم؟ گفت: مگر خواب بودي؟ پرسيدم: شما از كجا اطلاع پيدا كرديد؟ گفت: من هم بيدار شدم و توفيق زيارتش را پيدا كردم.

   

 

شيعيان ما را نمي خواهند

حاج محمد علي فشندي تهراني مي‌گويد:

در مسجد جمكران قم اعمال را بجا آورده و با همسرم مي‌آمدم ديدم آقاي نوراني داخل صحن شده و قصد دارند به طرف مسجد بروند گفتم اين سيد در اين هواي گرم تابستان از راه رسيده تشنه است، ظرف آبي به دست او دادم تا بنوشد پس از آنكه ظرف آب را پس داد گفتم: آقا شما دعا كنيد فرج امام زمان (عج) را از خدا بخواهيد تا امر فرج نزديك گردد فرمودند:

«شيعيان ما به اندازه آب خوردني ما را نمي‌خواهند اگر بخواهند دعا مي‌كنند و فرج ما مي‌رسد» اين را فرمودند تا نگاه كردم آقا را نديدم فهميدم وجود اقدس امام زمان(عج) را زيارت كردم و حضرتش امر به دعا نموده است.

ما هم عرض مي‌كنيم به درگاه خداي مهربان:

«لاالله الا انت سبحانك انا كنا من الظالمين »

(اي خداي مهربان) خدايي جز تو نيست تو پاكي و منزهي ما از ظالمين بوديم. پس عفومان كن و فرج مولاي عزيزمان را برسان.

 

 

مظلومترين فرد عالم

مرحوم حجةالاسلام آقاي حاج سيد اسماعيل شرفي مي‌گويد: به عتبات مقدسه مشرف شده بودم و در حرم مطهر حضرت سيد الشهداء مشغول زيارت بودم چون دعاي زائرين در قسمت بالاسر حرم مطهر امام حسين (ع) مستجاب است در آنجا از خداوند خواستم مرا به محضر مبارك مولايم حضرت مهدي (ع) مشرف گرداند و ديدگانم را به جمال بي مثال آن بزرگوار روشن نمايد مشغول زيارت بودم كه ناگهان خورشيد جهانتاب جمالش ظاهر شد گرچه در آن هنگام حضرتش را نشناختم ولي شديدا مجذوب آن بزرگوار شدم پس از سلام از ايشان سؤال كردم شما كيستيد؟ آقا فرمودند: « من مظلومترين فرد عالم هستم». من متوجه نشدم و با خود گفتم شايد ايشان از علماء بزرگ نجف هستند و چون مردم به ايشان گرايش پيدا نكرده‌اند خود را از مظلومترين فرد عالم مي دانند در اين هنگام ناگهان متوجه شدم كه كسي در كنارم نيست اينجا بود كه فهميدم مظلومترين فرد عالم كسي جز امام زمان(ع) نيست و من نعمت حضور آن بزرگوار را از دست دادم.

   

تشرف دختر آيت الله اراكي

دختر آيةالله اراكي مي‌گويد:

من پس از آنكه در ميقات احرام بستم و وارد مسجد الحرام شدم كه طواف به جاي بياورم ديدم در اطراف كعبه آنقدر جمعيت متراكم است كه ابدا من قدرت طواف ندارم حجرالاسود كه نقطه ابتداي شروع طواف است پيدا كردم و هر چه خواستم از آنجا شروع كنم و برگرد خانه كعبه طواف كنم ديدم ابدا مقدور نيست بيچاره شدم گفتم: خدايا من براي طواف خانه تو آمده‌ام و مي‌بيني كه با اين ازدحام و انبوه جمعيت قدرت ندارم خدايا چه كنم نمي‌توانم! در اينجا ناگهان ديدم از مكان محاذي حجر الاسود فضايي به شكل استوانه باز شد و كسي در گوش من گفت: خودت را به امام زمانت بسپار و در اين فضا با او طواف كن من وارد اين محل خالي استوانه‌‌اي شدم و ديدم در حجرالاسود حضرت امام زمان (ع) مشغول طواف هستند و پشت سر آن حضرت كمي به طرف راست چپ شخص ديگري است من وارد شدم و پشت سر آن دو مشغول طواف شدم و از حجرالاسود شروع كردم و تا هفت نوبت به همين منوال تمام كردم و در اين مدت نه تنها احساس فشار جمعيت نمي‌كردم بلكه ابدا حتي انگشت كسي به دست يا به بدن من برخورد نكرد و در تمام هفت دور متوسل به آن حضرت بودم دست روي شانه‌هاي آن حضرت مي‌ماليدم و التماس و تضرع داشتم ولي چهره آن حضرت را نمي‌ديدم چون روي آن حضرت به طرف جلو بود و در حال طواف بودند، چون هفت دور تمام شد خود را خارج از آن حلقه ديدم و ديگر ابدا امام زمان(ع) و شخص ديگري نبود و ديگر آن حضرت را نديدم. و من فقط يك تأسف دارم و آن اينكه من چرا به آن حضرت سلام نكردم تا جواب سلام آن حضرت را نيز دريافت كنم.  

 

ديوانه امام زمان (عج)

امامعلي قفقازي آن قدر به حضرت بقيةالله روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداه عشق و علاقه داشت كه با يك ساعت معاشرت با او انسان عوض مي‌شد و از او مي‌توان درس عشق و محبت كه در هيچ مدرسه‌اي تدريس نمي‌شود تعليم گرفت از امتيازات او اين بود كه داراي ملكات نفساني و صفات حسنه روحي و انساني خوبي بود خود را تزكيه كرده بود و صفات حيواني را از خود دور كرده بود در مغازه كفاشيش روي پوست تختي مي‌نشست و هر چه به او پول مي‌ دادند  زيرا آن پوست تخت مي‌گذاشت و هر كس هر وقت از او پول مي‌خواست از زير همان پوست تخت برمي‌داشت و به او مي‌داد دوستانش روزهاي مكرر مواظب بودند كه ببينند چقدر پول زير پوست تخت مي‌گذارد و چقدر بر مي‌دارد كه بارها ديده بودند كه آنقدر كه او پول بر مي‌دارد نمي‌گذارد مرحوم رازي نقل مي ‌كند: يك روز كه او براي كاري از مغازه بيرون رفته بود زير پوست را نگاه كردم حتي يك ريال هم در آنجا نبود. او مكرر خدمت حضرت بقيةالله (ع) رسيده بود و مردم حكايات مفصلي از ملاقاتهاي او نقل مي ‌كنند يك روز مرحوم حاج ملاآقاجان زنجاني كه از اولياء و عشاق امام عصر(ع) بودند  عبورش از جلوي مغازه او مي‌افتد مي‌بيند كه مردي از مغازه بيرون پريد معظم له را در بغل گرفت و او را مي‌بوسد گفتند تو كيستي؟ گفت: ديوانه مولا حضرت بقيةالله (ع) ، بوي عطر محبوبم را از تو استشمام مي‌كنم مرحوم حاج ملا آقاجان فرمودند: «درست است ديوانه چو ديوانه را بيند خوشش آيد» مرحوم مشهدي امامعلي در يكي از تشرفاتش عرضه مي‌دارد كه اگر ظهور نزديك نشده مرا از دنيا ببريد زيرا طاقت فراق را بيش از اين ندارم و لذا به او وعده داده مي‌شود كه ماه رمضان آينده از دنيا مي‌روي او با شنيدن اين بشارت در مدت چند ماهي كه تا ماه رمضان باقي مانده بود به دوستانش خبر فوتش را مي‌دهد و در ماه  مبارك رمضان 1365 قمري روح پاكش به عالم بالا پرواز مي‌كند و در قبرستان دختران ري مدفون مي‌گردد.  

حضرت عباي زمستاني مي‌فرستد

در عصر آيت الله العظمي مرحوم شيخ عبدالكريم حائري كه عدد محصلين حوزه به 400 نفر رسيده بود در زمستان طلاب از حاج شيخ محمد تقي بافقي كه مقسم شهريه مرحوم حاج شيخ بود عباي زمستاني خواستند و ايشان از مرحوم حائري خواستند و آن مرحوم فرمود: چهارصد عدد عبا را از كجا بياورم؟ گفت: از حضرت صاحب الزمان(ع) بگيريد: فرمود من راهي ندارم . گفت: پس من انشاءالله مي‌گيرم و شب جمعه به مسجد جمكران رفته و روز جمعه به مرحوم شيخ حائري گفت: آقا صاحب الزمان (عج) وعده فرمودند: فردا كه شب شنبه است چهارصد عبا مرحمت كنند روز شنبه به وسيله مردي از تجار عبا رسيد و بين طلاب تقسيم شد.

 

دستگيري امام (عج) از سيد بحرالعلوم

در زمان حضر آيت الله سيد مهدي بحرالعلوم (ره) مدتي وضعيت مالي خراب مي‌شود و اطرافيان ايشان از وضع تنگدستي شكايت مي‌كنند يك روز كسي درب خانه را مي‌كوبد بر خلاف هميشه سيد فورا مضطرب شده و خودشان برمي‌خيزند و مي‌روند نزديك و در را باز مي‌كند پس شخص جليلي به لباس اعراب داخل شده و در اطاق سيد مي‌نشيند و سيد در نهايت ذلت و مسكنت و ادب دم در نشست و پس ساعتي نشستند و با يكديگر سخن مي‌ گفتند آنگاه خوابانيده بود سوار كرد و او رفت و سيد با رنگ متغير برگشت و براتي به دست من داد و گفت: اين حواله‌اي است بر مرد صرافي كه در كوه صفا است برو نزد او و آنچه بر او حواله شده بگير و پس آن برات را گرفتم و بردم نزد همان مرد چون برات را گرفت و در آن نظر نمود بوسيد گفت: برو چند حمال بياور پس رفتم و چهار حمال آوردم پس به قدري كه آن چهار نفر قوت داشتند ريال فرانسه آورد و ايشان برداشتند پس آن حمالها آن ريالها را به منزل آوردند. پس روزي رفتم نزد آن صراف تا از حال او آگاه شوم و اينكه اين حواله ازكي بود؟ نه صرافي را ديدم و نه دكاني پس از كسي كه در آنجا حاضر بود از حال صراف پرسيدم گفت مادر اين جا صرافي نديده بوديم و در اينجا فلاني مي‌نشيند پس دانستم كه اين از اسرار ملك علام بود.

 

 

نجات همسر خارجي پزشك شيرازي

نجات همسر خارجي پزشك شيرازي: يكي از اطباي شيراز زني از خارج گرفته بوده و او را مسلمان كرده بود و براي اولين بار به سفر حج برده بود ضمنا به او گفته بود كه حضرت ولي عصر (ع) در برنامه اعمال حج شركت مي ‌كنند و اگر ما تو را گم كرديم يا تو كاروان را گم كردي متوسل به آن حضرت بشو تا تو را راهنمايي بفرمايد و به كاروان ملحق كند اتفاقا آن خانم در صحراي عرفات گم مي شود جمعيت كاروان خود و آقاي دكتر شوهر آن خانم ساعتها به جستجوي او برخواسته و مي روند و او را پيدا نكردند پس از دو ساعت كه همه خسته در ميان خيمه جمع شده بودند و نمي دانستند چه بايد بكنند ناگهان ديدند آن زن وارد خيمه شده از او پرسيديم كجا بودي؟ گفت: گم شده بودم و همان گونه كه دكتر گفته بود متوسل به حضرت بقيةالله (عج) شدم اين آقا آمدند با آنكه من نه زبان فارسي بلد بودن و نه زبان عربي در عين حال با من به زبان خودم حرف زدند مرا به خيمه رساندند و از اين آقا تشكر كنيد اهل كاروان هر چه به آن طرفي كه آن زن اشاره مي كرد نگاه كردند كسي را نديدند بالاخره معلوم شد كه حضرت ولي عصر(ع) را فقط آن زن مي بيند ولي سائرين نمي‌بيند.

 

تشرف راننده كاميون

موقعي كه من بار زده و از مشهد به قصد يكي از شهرها خارج شدم در بين راه هوا طوفاني شد برف زيادي آمد كه راه بسته شد در برف ماندم موتور ماشين هم خاموش و از كار ايستاد هر چه كوشش كردم نتوانستم ماشين را روشن كنم بر اثر شدت سرما مرگ خود را متجسم ديدم به فكر فرو رفتم كه خدايا راه چاره چيست؟ يادم آمد سالهاي قبل واعظي كه در منزل‌ها منبر مي‌رفت بالاي منبر گفت: مردم هر وقت در تنگنا قرار گرفتيد و از همه جا مأيوس شديد متوسل به آقا امام زمان (عج) شود كه انشاءالله حضرت كمك مي‌كند بي اختيار متوسل به آقا امام زمان (عج) شدم و ... با خداوند تعهد كردم كه اگر من از اين مهلكه نجات پيدا كنم و دوباره زن و فرزندم را ببينم از گناهاني كه تا آن روز آلوده به آن بودم فاصله بگيرم و نمازهايم را هم اول وقت بخوانم چون تا آن زمان من به نماز اهميتي نمي‌دادم و چون گاهي مي ‌خواندم گاهي قضا مي‌شد و گاه آخر وقت مي خواندم و مرتب نبود اين دو تعهد را با خدا بستم كه در صورت نجات از اين مهلكه اين دو برنامه را انجام دهم يك وقت متوجه شدم ديدم يك نفر داخل برفها دارد به طرف من مي‌آيد حس كردم كمك راننده‌اي است چون مقداري آچار به دست داشت به من سلام كرد و فرمود: چرا سرگرداني؟  من شروع كردم ماجراي طوفان و برف و خاموشي ماشين را به طور مفصل براي او نقل كردم و گفتم حدود 3و4 ساعت است كه من طفره زده‌ام و ماشين روشن نمي‌شود آن شخص فرمود: من ماشين را راه مي‌اندازم به من فرمود: برو پشت فرمان بنشين و استارت بزن كاپوت ماشين را بالازدند و نديدم دست ايشان به موتور خورد يا نه سوئيچ ماشين را زدم و موتور روشن شد و فرمودند: حركت كن برو. گفتم : الان مي‌روم جلوتر مي‌مانم راه بسته است فرمود: ماشين شما در راه نمي‌ماند حركت كن. گفتم: ماشين شما كجاست مي‌خواهيد من به شما كمكي بدهم؟ فرمودند: ما به كمك شما احتياج نداريم تصميم گرفتم كه مقداري پول به شما بدهم فرمود: به پول شما احتياجي ندارم . پرسيدم عيب ماشين چه بود؟ فرمود: هر چه بود رفع شد. گفتم : ممكن است دوبار‌ه  دچار نقص شود. فرمود: نه اين ماشين شما ديگر در راه نمي‌ماند. گفتم : آخر اين كه نشد شما به پول و كمك من احتياج نداريد و از نظر استادي هم فوق العاده مهارت نشان داديد من از اينجا حركت نمي‌كنم تا كه خدمتي به شما بنمايم چون من راننده جوانمردم كه بايد زحمت شما را از راهي جبران كنم. تبسمي فرمود و گفتند: تفاوت راننده جوانمرد و ناجوانمرد چيست؟ گفتم: خودت كمك راننده‌اي مي داني شوفر ناجوانمرد اگر از كسي كه نيكي و خدمتي ببيند تا پاسخگوي نيكويي او نباشد وجدانش راحت نمي‌شود و من نمي‌گويم جوانمردم ولي ناجوانمرد هم نيستم تا به شما خدمتي نكنم وجدانم ناراحت است و نمي‌توانم اين حركت كنم ايشان فرمود: خيلي خوب حالا اگر مي خواهي خدمتي به ما كني تعهدي را كه با خدا بستي عمل كن كه اين خدمت به ماست. گفتم : من چه تعهدي بستم؟ فرمود: يكي اينكه از گناه فاصله بگيري و دوم اينكه نمازهايت را در اول وقت بخواني وقتي اين مطلب را شنيدم تعجب كردم كه اين مطلبي است كه من وقتي دست از جان شستم با خدا در دل بيان كردم و اين از كجا فهميده و به ضمير من آگاه شد درب ماشين را باز كردم و آمدم پايين كه اين شخص را از نزديك ببينم وقتي خواستم آقا را بغل كنم ديدم كسي نيست فهميدم همان توسلي كه به آقا و مولايم صاحب الزمان (عج) پيدا كردم اثر گذاشت و اين وجود مبارك آقا بود كه نجاتم داد.

 

 

تشرف سيد كريم و زيارت امام رضا (ع)

يك شب جمعه آ سيد كريم در صحن مطهر حضرت عبدالعظيم به محضر امام عصر(عج) مشرف مي‌شود كه آن بزرگوار به سيد كريم مي‌فرمايد: سيد بيا به زيارت حرم حضرت رضا(ع) برويم سيد كريم مي‌گويد: در خدمت آن حضرت از صحن بيرون آمديم هنوز چند قدم با او برنداشته بودم كه خود را در صحن حضرت رضا(ع) ديدم وارد حرم مطهر شديم و زيارت و نماز گذارديم و آنگاه با همان حال به تهران آمديم در تهران فرمود: بيا تا سر قبر برخاست و به استقبال آمد و به امام عصر(عج) اظهار ادب و اخلاص كرد و رو به من گفت: آ سيد كرم سلام مرا به حاج شيخ مرتضي زاهد برسان و بگو حق دوستي و رفات را گويي از ياد بردي و به ديدن من نمي‌آيي حضرت در پاسخ او فرمود:« آ سيد علي حاج شيخ مرتضي گرفتار و از آمدن معذور است من به جاي او خواهم آمد».  

  

نماز‌هاي تقي بي نماز

نامش سيد يونس و از اهالي آذر شهر آذربايجان بود به قصد زيارت هشتمين امام نور راه مشهد را در پيش  گرفت و بدانجا رفت اما پس از ورود و نخستين زيارت همه پول او مفقود و بدون خرجي مي‌ماند ناگزير به حضرت رضا(ع) متوسل مي‌‌شود و شب در منزل در عالم رؤيا مي‌بيند كه حضرت مي‌فرمايد: سيد يونس بامداد فردا هنگام طلوع فجر برو  و در بست پائين خيابان زير غرفه نقاره خانه بايست اولين كسي كه آمد رازت را به او بگو تا او مشكل تو را حل كند. مي‌گويد پيش از فجر بيدار شدم وضو ساختم و به حرم مشرف شدم و پس از زيارت قبل از دميدن فجر به همان نقطه‌اي كه در خواب ديده و دستور يافته بودن آمدم و چشم به هر سو دوخته بودم تا نفر اول را بنگرم كه به ناگاه ديدم آقاي تقي آذرشهري كه متأسفانه در شهر ما به خاطر بدگويي برخي به او تقي بي نماز مي‌گفتند از راه رسد اما من با خود گفتم آيا مشكل خود را به او بگويم؟ با اينكه در وطن متهم به بي نمازي است چرا كه در صف نمازگزاران رسمي و حرفه‌اي نمي نشيند من چيزي به او نگفتم و او هم گذشت و به حرم مشرف شد من نيز بار ديگر به حرم رفته و گرفتاري خويش را با دلي لبريز از غم و اندوه به حضرت رضا(ع) گفتم  و آمدم بار ديگر به حرم رفته و گرفتاري خويش را با دلي لبريز از غم و اندوه به حضرت رضا(ع) گفتم و آمدم بار ديگر شب در عالم خواب حضرت را ديدم و همان دستور را دادند و اين جريان سه شب تكرار شد. روز سوم گفتم بي‌ترديد در اين خوابهاي سه گانه رازي است به همين جهت بامداد روز سوم جلو رفتم و به اولين نفري كه قبل از فجر وارد مي‌شد و جز‌آقا تقي نبود سلام كردم و او نيز مرا مورد دلجويي قرار داد و پرسيد اينكه سه روز است كه شما را در اين جا مي‌بينم كاري داري؟ من جريان را گفتم و او نيز علاوه بر خرج توقف يك ماهه‌ام در مشهد پول سوغات را نيز دارد و گفت پس از يك ماه قرار ما در فلان روز و فلان ساعت آخر بازارسر شوي در ميدان سرشوي باشد، تا ترتيب رفتن تو به سوي شهرت را بدهم از او تشكر كردم. آمدنم يك ماه گذشت زيارت وداع كردم و سوغات هم خريدم خورجين خويش را برداشتم در ساعت مقرر در مكان مورد توافق حاضر شدم درست سر ساعت بود كه ديدم آقا تقي آمد و گفت: آماده رفتن هستي؟ گفتم: آري، گفت: بسيار خوب بيا! بيا! نزديكتر رفتم گفت خودت به همراه بار و خورجين و هر چه داري بر دوشم بنشين تعجب كردم و پرسيدم مگرممكن است؟ گفت: آري، نشستم به ناگاه ديدم آقا تقي گويي پرواز مي‌كند و من هنگامي متوجه شدم كه ديدم شهر و روستاهاي ميان شهدا تا آذر شهر به سرعت از زير پاي ما مي‌گذرد و پس از اندك زماني خود را در صحن خانه خود در آذرشهر ديدم و دقت كردم ديدم آري خانه من است و دخترم در حال غذا پختن است آقا تقي خواست برگردد دامانش را گرفتم و گفتم بخدا سوگند تو را رها نمي كنم در شهر ما به تو اتمام بي نمازي و لامذهبي زده‌اند و اينك قطعي شد كه از دوستان خاص خدايي از كجا به اين مرحله دست يافتي و نمازهايت را كجا مي‌خواني ؟ او گفت: دوست عزيز چرا تقتيش مي‌كني؟ باز او را سوگند دادم... تا اينكه تعهد گرفت كه تا زنده‌ام به كسي نگويم گفت: سيد يونس من در پرتو ايمان و خود سازي و تقوا و عشق به اهل بيت (ع) و خدمت به خوبان و درماندگان به ويژه با ارادت به امام عصر (ع) مورد عنايت قرار گرفتم و نمازهاي خود را هر كجا باشم با طي الارض در خدمت او و به امامت آن حضرت (ع) مي خوانم.

  

تشرف شيخ محمد كوفي

شيخ محمد كوفي مي گويد: جوان بودم و شور و حالي داشتم شب بيست و يكم ماه رمضان بود كه براي احياء و عبادت و راز نياز با خدا به مسجد كوفه رفتم نخست نماز مغر ب عشا را در مقام اميرمؤمنان (ع) به جا آوردم و سپس براي افطار به ايوان مجاور ... آمدم وقتي به ايوان صحن رسيدم ديدم فرش گسترده است و شخصي بر روي آن به پشت خوابيده و عبا بر چهره كشيد و شخص ديگري در كنار او نشسته است بر او سلام كردم پاسخ مرا داد و با زبان شوشتري گرم و پر مهر گفت: شيخ محمد بنشين افطار كن شگفت زده از اينكه من او را نديده‌ام اما او مرا با نام و نشان صدا مي‌زند و از نيت من آگاه است كه به قصد افطار به ايوان رفته‌ام او را نگريستم اما به هر حال فرش خود را افكندم و در كنار آنها نشستم و سفره افطار را كه بسيار ساده بود گشودم او را به افطار دعوت كردم و او پاسخ داد افطار كرده‌ايم افطار خود را شروع كردم اما سر صحبت را نيز آغاز كردم پرسيدم اين آقا كه اول شب خوابيده است كيست؟ پاسخ داد ايشان آقاي عالم است منظورش را درك نكردم فكر كردم مي‌گويد دانشمند و مجتهد است به همين جهت پرسيدم ملا و مجتهد است؟

حواله كربلا مي‌دهند

حاج محمد علي فشندي تهراني مي‌گويد: با آقا سيد باقر خياط و جمعي رفتيم به مسجد جمكران همه خوابيدند من بيدار بودم و يك پيرمردي كه پش بام يك شمعي روشن كرده بود و دعا مي‌ خواند من مشغول نماز شب بودم ناگاه ديدم هوا روشن شد با خود گفتم ماه طلوع نموده هر چه نگاه كردم ماه را نديدم يك مرتبه ديدم به فاصله 50 متري زير يك درخت سيد بزرگواري ايستاده و اين نور از آن آقاست به پيرمرد گفتم شما كنار آن درخت سيدي را مي‌بيني؟ گفت هوا تاريك است چيزي ديده نمي‌شود خوابت مي‌آيد برو بخواب دانستم كه آن شخص را نمي‌بيند، نزديك آثار رفتم و عرض كردم من مي‌خواهم كربلا بروم چه بكنم نه پول دارم نه گذرنامه اگر تا صبح به رفقا داستان را گفتم بعضي از آنها مرا مسخره كردند و گذشت، روز چهارشنبه صبح زود در ميدان فوزيه سابق براي كاري آمده بودم و منزل در شميران بود كنار ديواري ايستاده بودم و باران مي‌آمد پيرمردي آمد نزديكم كه او را نمي‌شناختم گفت: حاج محمد علي ميخواهي كربلا بروي؟ گفتم مايلم ولي نه پولي دارم و نه گذرنامه گفت: شما 10 عدد عكس با دو عدد رونوشت شناسنامه بياور گفتم: عيالم را نيز مي‌خواهم ببرم. گفت: مانعي ندارد فورا رفتم منزل و عكس و رونوش را تهيه كردم و آوردم گفت فردا صبح همين وقت بيا اينجا فردا صبح در همان محل آن پيرمد آمد و گذرنامه را با ويزاي عراقي به ضميمه 5 هزار تومان به من داد و رفت ديگر او را نديدم به منزل آقا سيد باقر رفتم، ختم صلوات داشتند بعضي از رفقا از راه مسخره گفتند: گذرنامه گرفتي؟ گفتم: بلي و ماجرا را گفتم شروع كردند به گريه كردن و مي‌گفتند: خوش بحالت با اين سعادت.

 

 محبوب در كنار كوه خضر

آقاي حاج سيد مرتضي ساعت ساز مي‌گويند: يك بار در خدمت آيت الله حاج شيخ محمد تقي بافقي قدس سره به مسجد جمكران در قم مشرف شديم پس از انجام آداب و دعاهاي وارده من در حال سجده ميان خواب و بيداري بودم كه كسي گفت: حاج شيخ محمد تقي بيا كه حضرت ولي عصر(عج) شما را خواسته من سربلند كردم ديدم حاج شيخ حركت كرد و به سوي كوه خصر كه نزديك مسجد است شتافت با ديدگان جستجوگر خويش او را زير نظر داشتم كه ديدم در دامنه كوه با سه نفر كه منتظرش بودند به گفتگو پرداخت و پس از گفتگو بازگشت از او پرسيدم: آنها كه بودند؟ فرمود: يكي از‌ آنها سالارم امام عصر روحي له فداه بود. 

 

تشرف كودك و عنايت محبوب

روز 16 شعبان 1415 بچه 9 ساله‌اي از طبقه بالاي ساختمان مرتفع سقوط مي‌ كند و از همان جا صدا مي‌زند «يا صاحب الزمان » اطرافيان كه سقوط بچه را ديدند بلافاصله مي‌دوند و سراسيمه به محل حادثه مي‌رسند در حاليكه همه يقين داشتند كه اين پسر بچه يا مرده و يا زخمي شه اما ناگهان مي‌بينند پسر بچه از روي زمين صحيح و سالم برخاست و مشغول راه رفتن است، دورش جمع مي‌شوند مي‌پرسند چه شد؟ مي‌گويد من مي‌خواستم شخصي را كه در پايين است ببينم خود را خم كردم و چون او از نظرم دور مي‌شد بيشتر خم مي‌شدم تا اينكه تعادل خود را از دست دادم و پرتاب شدم به طرف زمين به ذهنم رسيد كه پدر و مادرم در تمام گرفتاريها امام زمان (عج) را صدا مي‌زنند من هم صدا زدم «يا صاحب الزمان» بلافاصله متوجه شدم آقايي مرا گرفت و مرا سالم روي زمين قرار داد.

  

تشرف بانوي عفيفه

مرحوم آيت الله سيد محمد باقر مجتهد سيستاني پدر آيت الله العظمي سيد علي سيستاني دامة بركاته در مشهد مقدس براي آنكه به محضر امام زمان(عج) شرفياب شود ختم زيارت عاشورا چهل حمعه هر هفته در مسجدي از مساجد قم آغاز مي‌كند ايشان فرمود: در يكي از جمعه‌هاي آخر ناگهان شعاع نوري را مشاهده كردم كه از خانه اي نزديك آن مسجدي كه من در آن مشغول به زيارت عاشورا بودم مي‌ تابيد حال عجيبي بمن دست داد از جاي برخواستم و به دنبال آن نور عجيبي كه مي‌ تابيد رفتم در زدم وقتي در را باز كردند مشاهده كردم حضرت ولي عصر(عج) در يكي از اتاقهاي آن خانه تشريف دارند و در آن اتاق جنازه‌اي مشاهده كردم كه پارچه‌اي سفيد به روي آن كشيده بودند وقتي من وارد شدم و اشك ريزان سلام كردم حضرت به من فرمود: چرا اينگونه دنبال من مي‌ گردي و رنجها را متحمل مي‌شوي؟ مثل اين باشيد (اشاره به آن جنازه كردند) تا من دنبال شما بيايم بعد فرمودند: اين بانوئي است كه در دوران بي حجابي (دوران رضا خان پهلوي) هفت سال از خانه بيرون نيامد تا مبادا نامحرم او را ببيند.

 

محبوب بجاي علامه حلي مي‌نويسد

در زمان علامه حلي رضوان الله عليه يكي از مخالفين اهل سنت كتابي در رد مذهب شيعه نوشته بود و در مجالس عمومي و خصوصي خويش از آن بهره مي‌گرفته و افراد زيادي را نسبت به طريقه اماميه بدبين و گمراه مي‌نموده است از طرفي كتاب را هم در اختيار كسي نمي‌گذاشته تا در دست دانشمندان شيعه قرار بگيرد و جوابي بر ضد آن بنويسند و ايرادي وارد نكنند. علامه حلي با آن عظمت و قدر و جلال علمي به دنبال وسيله‌اي براي بدست آوردن آن كتاب به مجلس درس آن مخالف مي‌رود و براي حفظ ظاهر خود را شاگرد او مي‌خواند و بعد از مدتي علاقه و رابطه استاد و شاگردي را بهانه مي‌كند و تقاضاي دريافت آن كتاب را مي‌نمايد آن شخص در يك حالت عاطفي قرار مي‌گيرد و چون نمي‌ تواند دست رد بر سينه او بزند لذا مي‌گويد: من نذر كردم كه كتاب را جز يك شب به كسي واگذار نكنم علامه به ناچار مي‌پذيرد و همان شب را غنيمت مي‌شمرد آن شب با يك دنيا شعف و خرسندي به رونويسي آن كتاب قطور مي‌پردازند نظر او اين بود كه هرچه مقدور شد از اين كتاب را يادداشت نموده و سپس در فرصتي به پاسخش اقدام نمايد اما همين كه شب به نيمه مي‌رسد خواب او را فرا مي‌گيرد و در همين هنگام ميهمان جليل القدري داخل اتاق او مي‌شود و با او هم صحبت مي‌گردد پس از صحبتهايي مي‌فرمايد: علامه تو بخواب و نوشتن را به من واگذار علامه بي چون و چرا اطاعت مي‌كند به خواب عميقي فرو مي‌رود وقتي از خواب بر مي‌خيزد از ميهمان نورانيش اثري نمي بيند چون به سراغ نوشته مي‌رود كتاب را مي‌بيند كه به صورت تمام و كمال نوشته شده و در پايان آن نقشي به عنوان امضاء چنين مشاهده مي ‌كند «كتبه الحجت»(حجت خدا آن را نگاشت.)