سايه سنگين واقعيت مجال تخيل را گرفته است
نويسنده خديجه حداديان
منبع :كتاب ماه شماره 91
خرس بيمار است و ميميرد
اين طرح داستان، آخرين سفر خرس است كه در آن اتفاق ديگري نميافتد. داستان بلافاصله و با اعلام خبر ناخوش ناخوشي خرس شروع ميشود. عليرغم واژههاي دويدن، فرياد زدن و عجله كردن در سطر اوليه، داستان ضرباهنگي بسيار كند دارد. گويي نويسنده خواسته به اين طريق، براي داستاني فاقد جاذبه، جاذبه ايجاد كند. داستان در نقطه فرود خود شروع ميشود؛ يعني همان نقطهاي كه زندگي قهرمان رو به پايان است.
فقدان جاذبه
آن چه بر طرح ريزي اين داستان، به عامل بيروني تأثير گذار بوده است، شناخت مخاطب و ويژگيهاي خاص او در سالهاي پايان دبستان است. بچههاي اين سنين، معمولا درك و تجربهاي از مرگ دارند. نويسنده داستاني فاقد تعليق به ما عرضه ميكند. در اين داستان، عدم تعادلي ميبينيم كه به تعادل نميرسد.
داستان را گفت و گو پيش ميبرد، نه حادثه. حادثه مرگ خرس كه در همان ابتدا توسط خود خرس اعلام شده و پذيرفته شده است، عاملي نيست كه مخاطب را به دنبال خود بكشاند. خرس در همان ابتداي داستان به حيوانات ميگويد:
«دوستان عزيز! بايد با شما خداحافظي كنم. من به سفري استثنايي ميروم. سفري كه همه در آخر زندگيشان بايد بروند.»
واقعيت سايه انداخته بر داستان، چنان قطعي و سنگين است كه مجالي به پرواز تخيل خواننده نميدهد.
تصويرگري كتاب
نادر ابراهيمي، در كتاب «مقدمهاي بر آرايش و پيرايش كتابهاي كودكان» ميگويد:
«استفاده از تصويرهاي داخل كتاب به عنوان روي جلد و يا بالعكس كار درستي نيست و نوعي بياعتنايي است به اصول تصويرگري و نيز نوعي صرفه جويي است كه دل كودك مخاطب را چركين ميكند. با امكانات تصويري داخل كتاب مي توان روي جلد تازهاي ترتيب داد، اما يك تصوير را عينان در داخل كتاب و روي جلد به كار بردن، باعث ميشود كه كودك حس كند كلاه سرش گذاشتهاند.»
طرح روي جلد كتاب آخرين سفر خرس، در صفحه 13 كتاب هم تكرار شده است. تصاوير كتاب در فضايي كاملاواقعي ترسيم شدهاند و از عناصر تخيل برانگيز بهره چنداني نبردهاند. البته اين را نميتوان از معايب تصويرگري به شمار آورد. زيرا با توجه به موضوع اثر و در نظر گرفتن شرايط سني مخاطب براي تبيين مرگ باوري و نياز به فضايي واقعي، امري كاملا به جا و شايسته است. در صفحاتي كه نوشته و متن دارد،ما با سفيد خواني قابل توجهي روبه رو هستيم و تصويرگر با زيركي از عناصر فرعي اثر مثل برگ، ميوه كاج و ... براي پر كردن صفحه بهره جسته است.
در تصاوير ابتدايي كتاب شاهد تلسط رنگ سبز هستيم، ولي همزمان با اعلام خبر بيماري خرس، رنگ هاي پاييزي، آرام آرام وارد تصاوير ميشوند. عليرغم اين كه عنصر مسلط در اين اثر مرگ باوري است، هيچ رنگ تيره اي در تصاوير مشاهده نميشود.
نگاه روان شناسانه
روان شناسان اعتقاد دارند كه برداشت كودكان از مرگ در دوران كودكي، متناسب با رسش شناختي آنان رشد مييابد. اتل ديرگروف، در كتاب «سوگ كودكان» ميگويد: «كودكان در زير پنج سالگي نميدانند كه مرگ پايان زندگي است. آنها در اين سنينن نميتوانند توضيحاتي انتزاعي ما را در مورد مرگ درك كنند. مثلا كودك چهار سالهاي كه از سويي شنيده است مادرش به بهشت رفته واز طرفي ديگر به او گفته شده مادرش را دفن كرده اند دچار آشفتگي ذهني ميشود.»
اتل ديرگروف دربارة واكنشهاي كودكان به سوگ در سنين پنج تا ده سالگي ميگويد:
«آنها مانند بچههاي كوچكتر، هنوز تفكر عيني دارند و در هنگام كار روي سوگ آنها بايد مظاهر عيني مرگ( مراسم، تصاوير، سنگ قبر) مورد استفاده قرار گيرد. اين دسته از كودكان از علل مرگ نيز برداشتي عيني دارند. از ده سالگي به بعد كودكان برداشت انتزاعيتري از مرگ پيدا ميكنند و پيامدهاي دراز مدت فقدان را عميقتر درك مينمايند.»
اين روان شناس در فصل «واكنشهاي بلا فصل كودك به سوگ»، از ضربه و ناباوري به عنوان اولين واكنش نام ميبرد و در بخش «واكنشهاي معمول كودكان به سوگ»، از اضطراب نام ميبرد. پس از اطلاع از ديدگاه روان شناسان، درخواهيم يافت كه چرا آدوويجلت در زمينه سوگ، اثري در خور خلق كرده است. آخرين سفر خرس، مبتني بر نگاهي عيني به مرگ است، نه انتزاعي. كودكان در مواجه با مرگ عزيزان خود، نياز به اطلاعات واقعي دارند تا احساس امنيت كنند. براي همين است كه خرس به راحتي، بيماري و مرگ زودرس خود را اعلام مي كند. وقتي روباه از خرس ميپرسد كه مردن يعني چه؟ خرس ميگويد: «هيچ كس درست نمي داند. خيلي مي گويند: مرگ ما يك خواب آرام و راحت است. عدهاي هم ميگويند: مرگ يعني رفتن به آسمان و بهشت. اين همان چيزي است كه من قبول دارم.»
در اين جملات، با دو برداشت عيني و انتزاعي روبه رو هستيم كه يكي مخصوص كودك است و ديگري نوجوان. نويسنده به مخاطب خود ميگويد: عليرغم قرائتهاي مختلف درباره مرگ، تو در پذيرش هر يك از آنها مختار هستي.
بعد از مرگ خرس، حيوانها سنگ بزرگي بر لانه او مي گذارند و چند دسته گل را در لانه ميچينند. كه دقيقا شبيه مراسم به خاك سپاري است. چند روز بعد از مرگ خرس هم حيوانها دور هم جمع ميشوند تا به مرور خاطراتشان از خرس بپردازند.
تدمنتن در كتاب « بعد از خداحافظي»، درباره ضرورت تجديد خاطرات بعد از مرگ يكي از عزيزان ميگويد:
«من تجديد خاطرات را پيشنهاد ميكنم. چون به قلب و روح بشر ايمان دارم. معتقدم ما ذاتا قادريم سايهها را به رنگين كمان تبديل كنيم. ما مخلوقاتي رويايي هستيم. مانند كودكان به پشت ميخوابيم و از ابرها تصوير ميسازيم. تصور ميكنيم كسي را در ماه به كار گماشتهايم و اين كار را ميكنيم. عدهاي از ما در رويا خود را التيام ميدهيم و ميتوانيم التيام دهيم.»
كتاب با اين گفت و گو پايان مييابد:«گوركن پيش روباه كوچولو رفت و گفت:
«هيچ كداممان خرس را فراموش نميكنيم او هميشه با ماست. او از ته دل دوست داشت كه اين توپ قديمي مال تو باشد. روباه كوچولو سرش را تكان داد و توپ يادگاري خرس را محكم توي دستهايش گرفت.»
اتل ديرگروف در همان كتاب «سوگ كودكان» ميگويد:
«اشتغال ذهني با خاطرات، هم چنين ممكن است به تسكيل فقدان كمك كند. كودكان، با وجود ناراحتي بزرگسالان، مايلند بارها به عكسهاي فرد مرده نگاه كنند. آنها ممكن است خواستار شنيدن نامهها يا ماجراهايي درباره او باشند.
ممكن است اشيايي از فرد مرده را با خود حمل كنند يا چيزهايي را در مكانهايي خاص پنهان سازند كه بزرگسالان اطلاعاتي از آن ندارند. تمام اين كارها، او را به فرد مرده نزديكتر ميكند. اين گونه اشياي انتقالي ميتوانند به عنوان (دردزداها) حائز اهميت باشند و آن اشيا به طريقي واقعيت از دست رفته را جان بخشيده و احساس امنيتي خارق العاده به او بدهد.»
شايد به همين دليل بوده كه نويسنده روباه را مجبور كرده تا توپ يادگاري خرس را محكم توي دستهايش بگيرد.