اسطورهها تصاوير مهآلود تاريخ
حسن گوهرپور
افسانه، يكى از دستاوردهاى ماندگار ادب شفاهى است كه تصوير روزگارانى مهآلود، در تاريخ را براى ما شفاف مىكند، روزگارانى كه انسان تهى از نوشتارهاى معمولى اين زمانى، حاصل تجربياتش را با زبان و سينه به سينه منتقل كرده است. اصطلاح افسانه اما، در ادب شفاهى با نامهاى ديگرى چون حكايت، روايت، نقل، قصه، سرگذشت و ... آمده است اما با مشترك بودن مشخصههاى اين آثار درمىيابيم كه همه يك اتفاقند در چند نام. در برهان قاطع پيرامون معناى افسانه آمده است: «افسانه سرگذشت و حكايت گذشتگان باشد، مشهور و شهرت يافته را نيز گويند در فرهنگ آندراج، عميد و رشيدى نيز به معانى مشابه اشاره شده است. در فرهنگ نفيسى نيز در اين معنى آمده است: «افسانه: سحر، جادو، سخن ناراست، دروغ، قصه، داستان و ... نوعى سرگذشت است كه از روى حقيقت نباشد. شايد در اين جا نقاط مشتركى ميان مفهوم افسانه و اسطوره پيش آيد. در واقع اساطير از همان سرچشمهاى زاده مىشوند كه افسانهها. روتون در كتاب «اسوره»اش مىنويسد: «ظاهراً (اسطوره) در برابر عقل تقريباً با موفقيت مقاومت مىكند. اين هزارتوى عميق نمىتواند فاقد طرح و نقشهاى باشد، چون اسطوره چيزى نيست مگر دانش يا تاريخ ابتدايى يا تجسم تخيلات ناخودآگاه يا هر راه حل ديگرى كه فعلاً مطلوب باشد» و افسانه هم در برخورد اوليه منطق گريز است و البته اين مشخصه را در اكثر مواقع حفظ مىكند. روايت از قصههاى اجتماعى، عبرتانگيز، عاشقانه، هجوآميز و ... «پيرنگ»هاى اصلى افسانهها هستند كه همين مشخصهها موجب مىشود ريشههاى افسانه و اسطوره به هم نزديك و حتى در بدنه و پيكره نيز با هم پيوند داشته باشند.
اسطوره در ادب ايران زمين
ادبيات سرزمين ايران، ادبياتى است همانند ادبيات سرزمينهاى ديگر ملل و آن، از بطن زيست مردم جامعه و فرهنگ عمومى آنان برخاسته است. البته تفاوتهاى شايان توجهى نيز بين ادب عامه و فرهنگ عامه ايران با ساير ملل هست كه ذكر آن تكرار مكررات است و آن را از پيش در ذهن مخاطب دانسته مىپنداريم. در پژوهش عمومى فرهنگ عامه آمده است: «گستره فرهنگ عامه مردم ايران كه از سطح نازل تعاريف پذيرفته شده اصطلاح «فولكلور» نسبت به گذشته فاصله گرفته است، مشخصه و كنشى آئينى دارد و آبشخور رود و تداوم آن در وجه غالب، نه تنها اسطورهاى و آئينى است كه از رگههاى پرخاش نيز خالى نيست. اين بافت، با نمودها و نشانههاى قبيلهاى كوچك دست نخورده فى المثل در استراليا و يا سرزمينى چون آلمان كه از جهت فرهنگ و تمدن بس ديگرگونى يافته و چند سويه «نو» شده است، بسيار متفاوت است». افسانه و اسطوره هميشه با دو نيرو مواجه بوده است؛ نيروى خير و نيروى شر. اين دو نيرو به شيوههاى مختلف در كوشش بودند ديگرى را پس زده و روزگار و مردمان را به خواسته خود سوق دهند، اما در اغلب اساطير نيروى خير توانسته خود را پيروز ميدان كند. يكى از اساطير در ادب فارسى سيمرغ است؛ در كتاب اسطورههاى ايرانى آمده است: «از جمله موجودات افسانهاى پرندهاى به نام سئين (سيمرغ) است. يك «باز» بزرگ كه اهميتى ويژه دارد. او بر فراز «درخت همه تخمه» لانه دارد و با برهم زدن بالهاى خود بذرها را مىپراكند. سپس اين بذرها به وسيله باران و باد در سراسر زمين توزيع مىشوند. براساس افسانههاى بعدى وى به جوجههايش شير مىدهد. هر چند يكسان بودن او با سيمرغ امرى قطعى نيست اما جالب است كه در شاهنامه فردوسى با يك پرنده افسانهاى مشابه مواجه مىشويم كه قدرتهاى ماوراء طبيعى دارد و در داستان زال و پسرش رستم نقش مهمى ايفا مىكند. «درخت همه تخمه» در ميانه درياى فراخكرت قرار دارد و يك ماهى به نام كراز آن نگهدارى مىكند كه در اطراف آن شنا مىكند و قادر است همه موجودات زيانآور را از آن دور سازد». ميان چنين حيوانات و پرندگانى يك هيولاى افسانهاى نيز حضور داشت. اين هيولا «اژدها» (يا اژى دهاك) بود كه انسانها را طعمه مىكرد. در شاهنامه فردوسى اين اژدها با نام «ضحاك» آمده است؛ هيولاى سه سر آدمخوارى كه سه پوزه، سه كله و شش چشم داشت.
در واقع ضحاكى كه به دام اهريمن مىافتد در شاهنامه انسانى محترم و شريف است، انسانى كه از سرزمين تازى آمده است. «فردوسى نخست ضحاك را يك قهرمان واقعى ـ پهلوان ـ توصيف مىكند كه مانند پدرش دلير است و بيشتر عمر خود را بر پشت اسب گذرانده است اما معصوميت جوانى، او را آلت دست ابليس مىكند و ابليس از جهالت او نسبت به اهريمن بهره مىگيرد. ابليس در هيأت يك ديدار كننده همه اغواگرى و جذابيت خويش را به كار مىگيرد تا مهر و محبت ضحاك را جلب كند و سرانجام موفق مىشود مرد جوان را وادار به سوگند وفادارى نسبت به خود كند. سرانجام ضحاك با بىميلى موافقت مىكند كه پدر خود را بكشد. رابطه ميان عقد اين پيمان زشت و اهريمنى با ابليس و تغيير شكل ظاهرى ضحاك مسحور كننده است. هنگامى كه ابليس بر كتف ضحاك بوسه مىزند، ناگهان دو مار سياه از شانههاى او سر بر مىآورند، ضحاك نه تنها نمىتواند از دست اين هيولاى زشت رهايى يابد، بلكه ناچار است همه روزه با مغز آدميان آنها را تغذيه كند. ضحاك نوميدانه مىكوشد تا با قطع سر اين مارها، آنها را از ميان بردارد اما هر بار سرى تازه به جاى سر قطع شده مىرويد.
رستم و خانوادهاش يكى ديگر از مظاهر اسطوره و افسانه در ادب ايران و در شاهنامه فردوسى هستند كه بيشتر از افسانههاى ديگر بر سر زبانها افتادهاند. قطع و يقين در ادب پارسى افسانهها و انسانهاى اسطورهاى بسيار يافت مىشود اما در واقع پرداختن به تمامى آنها امكانپذير نيست و مجال آن گونه است كه فقط مىشود به آنهايى اشاره كرد كه عموميت بيشتر نزد مردم اين روزگار دارند. «رستم، فرزند زال و نواده سام زمانى در كانون توجه قرار مىگيرد كه ايران و توران به منظور كسب برترى در عرصههاى سرزمينى و پادشاهى در كشمكش به سر مىبرند». نام نياى رستم، سام و پدر سام، نريمان در افسانههاى متون متأخر زرتشتى درج شده، اما از خود رستم و فرزندش سهراب نامى به ميان نيامده است. گويا رستم و سهراب متعلق به خود شاهنامه فردوسى هستند، اما فارغ از اين نظر به هر حال رستم از پهلوانان اساطيرى ايران به شمار مىرود.
پدر رستم، «زال» در كوه البرز با سيمرغ بزرگ مىشود. چون او سپيد موى بوده و خانوادهاش به اين دليل او را بر كوه البرز جا مىگذارند و همان گونه كه در اساطير و افسانهها اتفاق مىافتد، خداوند مقدر مىسازد اين طفل سرش به دنيا باشد. از پروردگار به سيمرغى كه دنبال خوراك براى فرزندانش است ندا مىرسد كه «اين طفل شير نخورده را مراقبت كن، زيرا از تخمه او مردى پا خواهد گرفت». سام پدر زال پس از اين اتفاق به كوه مىرود و از خدا طلب بخشش مىكند. زال به قلمرو پدر در سيستان (زابلستان) باز مىگردد و سپس با رودابه دختر شاه كابل ازدواج مىكند و رستم يل سيستان از اين پيوند زائيده مىشود. اسفنديار نيز يكى ديگر از مظاهر اسطوره در ادب پارسى است. اسفنديار روئين تن است و حكايتهاى زيادى از چگونگى اين روئين تنى آمده است.
اسفنديار را در آبى غسل مىدهند و او چشمهايش را مىبندد چون آب به چشمهايش نمىرسد، چشمها از گزند آسيب در امان نمىمانند. سپس در جنگ رستم و اسفنديار وقتى رستم روز اول زخمهاى عميق از جنگ بر مىدارد نزد پدر (زال) مىرود و پدر از سيمرغ مىخواهد مرهمى براى زخمهاى رستم به او بدهد و او را راهكارى نشان دهد تا بتواند اسفنديار را از پاى درآورد. سيمرغ درخت گز را چاره كار مىداند و رستم تيرى دو سر از درخت را آماده مىكند و صبح روز پيكار آن را بر زه كمان گذاشته و بر چشم اسفنديار مىرهاند. پس از اصابت تير به چشمهاى اسفنديار جهان پيش آن نامدار سياه مىشود و روزگارش تيره و تار مىگردد.
رخش در شاهنامه حيوانى اسطورهاى است. «براى نخستين بار در اوايل شاهنامه از رخش سخن مىرود. رستم پيش از آن كه عازم سفر پر ماجراى خود به كوهها شود و به جستوجوى كيكاووس برآيد در ميان همه رمههاى زادگاه خود زابلستان به جستوجوى اسبى مناسب بر مىآيد، اما هنگامى كه براى آزمودن، دست خود را بر پشت آنها فشار مىدهد هيچ يك وزن او را تاب نمىآورند و شكمشان به زمين مىرسد. در اين هنگام ناگهان ماديانى را مىبيند كه به شير شباهت دارد و گوشهايش مانند دو خنجر بيرون آمدهاند. به دنبال اين اسب كه با گامهاى كوتاه و سريع حركت مىكند كره اسبى به شكل مادرش حركت مىكند كه چشمان سيا و دمى بلند و سمهايى مانند فولاد دارد. قدش به اندازه يك شتر و قدرتاش مانند يك پيل است! و رستم پس از امتحان او را بر مىگزيند.»
در كندوكاوهاى اساطيرى مىتوان شخصيتهاى ديگرى نيز جست كه افسانهها را به نام خودشان آذين بستهاند. مانند ديو سپيد.
اسطوره در هنرها
اسطوره در هنرهاى مختلف نيز باز نمود دارد. آن چنان كه شعرها و روايتهاى نثرى كه در شاهنامه فردوسى آمده، به صورت نقالى و پردهخوانى نقاشى براى مردم خوانده مىشود. ادبيات ملل نيز اين گونه است، به عنوان مثال هومر و هزيود كه از باستانىترين مأخذ شاعران بزرگ يونانى آمدهاند روايتگر برخى سرگذشتها بودهاند. دو اثر هومر نمونهاى از كشف ارزشهاى عظيم پهلوانى است همچنان كه در شاهنامه نيز اين چنين است يا حماسههاى بزرگ هند «مها باراتا» و «رامايانا» كه دانشنامهاى براى عهد باستان به حساب مىآيند.
در كتاب اسطوره بيان نمادين مىخوانيم: «تحليل اساطير ادبيات و هنر از جيمز فريزر آغاز شد. او كتاب شاخه زرين را در آغاز سده بيست انتشار داد و در آن، اسطورهها و آئينهاى كهن را به مثابه آثار ادبى تحليل كرد. تى.اس.اليوت سخت زير تأثير آن قرار گرفت. نويسندگانى چون هرمان ملويل، جويس، كافكا و توماس مان و در ايران سپهرى از اسطوره تأثير گرفتند و آثارى آفريدند كه از نظر گاه اسطورهشناسى قابل تجزيه و تحليلاند. حتى نقد ادبى معاصر زير تأثير اسطورهشناسى قرار گرفت. نور تروپ فراى و گاستون باشلار از جمله منتقدانى بودند كه آثار هنرى را نقد اسطورهشناسى مىكردند. باشلار معتقد است در ابتدا خردورزى با اين اوصاف علمى در انسان وجود نداشت و انسان شاعرانه تمام اتفاقهاى هستى را تبيين مىكرد، پس دريافتن شاعرانه حوادث هستى بر دريافت عقلايى آن مقدم است. اگر اين گونه نپذيريم كه گونههاى هنرى در دوران «انسان بدون نوشتار» به تعبير اشتراوس، همين «اسطورهها» هستند و در عصر نوين يعنى پس از دوران نوزايى، رمانسها جاى چنين آثارى را گرفتهاند، ايلياد و اديسه، دن كيشوت و ... در جريان سيال ذهن (سوررئاليسم) نوعى انديشه اساطيرى و ناخودآگاه محورى وجود دارد كه شكلهاى جديد هنرى را مىسازد و اين شكل به شكلهاى اوليه هنر يعنى در دوران اساطيرى و انسانهاى بدوى بسيار نزديك است. در آثار هنرى سده بيستم از كوبيسم در نقاشى تا سوررئاليسم در سينما هم اين جريانها را شاهديم. در معمارى و مجسمه سازى نيز اين نگاه تبلور يافته است. در هنرهاى نمايشى تراژدىهاى يونان باستان را داريم و برداشتهاى نوين از اسطوره در دنياى معاصر كه به روايت آثار نمايشى تبديل مىشوند. در موسيقى لويى اشتراوس به نمونهاى از اپراى ريچارد واگنر اشاره كرده است كه در آن روح اسطورهاى را مىتوان حس كرد.
اسطوره و پويايى
در كتاب اسطوره در جهان امروز ستارى آمده است: «اما چگونه ممكن است اسطوره كه به تاريخ اعتنا ندارد در جهان امروز كه تاريخمند شده عمرش به سر نيامده باشد و همچنان باقى و پايدار ماند و به رسالت خود عمل كند.»
اسطوره، عين ثابت است و بدين اعتبار هردم تكرار مىشود و بايد همواره تكرار شود تا خير و بركت و فضيلت و كرامتى كه نخستين بار در شروع خلقت با ظهور اسطوره پديد آمد، پيوسته تجديد يا احيا شود.
همچنان كه در مرتبهاى والاتر، بنا به حكم «خلق مدام» خالق لحظه به لحظه خلقت را نو مىكند، بنابراين اسطوره با عليت علمى و زمان و مكان منطقى بيگانه است. زيرا اسطوره باوران بر اين اعتقادند كه تجديد و تكرار كارى نمونه كه نخستين بار در زمان بىزمان و مكان لامكان به دست نياكان فرهنگ ساز صورت گرفته، همه مزايا و محاسن آن كار اصيل را باز مىآورد و ديگر بار فعليت مىبخشد و اين واقعيتى است كه تابع رابطه على به معناى مقبول علمىاش نيست و بعد و مكان و فضا و زمان غير مفارق را نفى مىكند. اسطوره هر بار كه نقل شود به آفرينش عالم و كائنات مداومت مىبخشد و اين باور در حكم نفى هرگونه نوآورى و نوجويى تاريخمندى است. بنابراين چگونه مىتوان دوام و بقاى اسطوره را در جوامع امروزين پذيرفت و باور داشت. در پاسخ بايد گفت، اسطوره كه بنا به تعريف، معرفتى باطنى است و در واقع نوعى عرفان و سر محسوب مىشود، در فرهنگهاى سنتى كه قداست عالم را باور دارند، مسلماً هنوز زنده است و جانى دارد، چنان كه قوم شناسان خاصه در قرنهاى ۱۹ و ۲۰ نمونههاى بسيارى از اسطوره باورى و بينش اساطيرى نزد اقوام سنتگرا يا به قول غالب مردم شناسان «جماعت بدوى و اوليه» يافته و ذكر كردهاند. اما از اين موضوع خاص كه بگذريم، اسطوره به معناى تعليمى سرى و راز آموزانه يعنى آئين تشرف به اسرار كه در نتيجه آن تعليم، بالطبع به عملى ساحرانه و جادويى و غيب آموز شباهت مىيابد، ممكن است هيچ گاه نميرد، بلكه به هرچند گاه با جامعهاى نو، رخ بنمايد و اين در صورتى است كه موضوع اسطوره از جمله دلمشغولىهاى جاودانه آدمى باشد كه گريبان انديشه وى را هرگز رها نمىسازد و در ذهنش سؤالهايى برمىانگيزد كه هيچ گاه پاسخ به تمام و كمال خرسند كنندهاى نمىيابد، از قبيل معناى مرگ، زندگى و سرنوشت بشر و سر هبوط و اميد رستگارى و خواست شناخت موطن اصلى خويش و شوق بازگشت به آن و ... كه اسطوره شناسان رد چنين موضوعات تاريخ گذارى را در بعضى رمانها و نمايشنامههاى رمزى دوران ما بازيافتهاند. فى المثل «نى نامه» مولانا و داستان اساطيرى «سى مرغ» كه به طلب «سيمرغ» بار سفر مىبندند و همه معراج نامهها و داستانهاى حاكى از شوق اصل و ذوق وصل، مبين همين معنى است و در حوزه لايزال و جاودانه عشق و عاشقى معلوم دانسته كه زيباترين رمان با اين موضوعات تمثيلهاى از دو نمونه مثالى دلدادگى و شيفتگى است.»
جهان به شكل عجيبى هميشه درگير اساطير و افسانهها بوده و خواهد بود. به اين معنا كه اساطير پر از رمزهايى هستند كه هميشه براى انسان جذاب بودهاند. دانستن عوالم پنهان و شكوه و جبروتى كه رمل و اسطرلاب شناخت جامع از هستى براى انسان ايجاد مىكند، هميشه وسوسهاى را تحريك مىكند كه به تبع آن بايد جلو رفت و از اين لابيرنت و هزار توى مهاندود، اتفاقات تازهاى را كشف كند. انسان معاصر صنعتى پس از اين كه در مىيابد تكنولوژى او را هم وسيلهاى در دست قرار داده است به سمت كهن الگوهايى سوق پيدا مىكند كه پاسخ پرسشهاى اين چنينىاش باشد. پرسشهايى از جنس اسرار و رمزها و پاسخهايى كه اساطير و افسانهها به اين پرسشها دادهاند تا حدودى ممكن است انسان معاصر صنعتى را در عالم خيال سرگرم كند؛ عالمى كه روزگارى انسانها در آن به هستى خود معنا مىبخشيدند.