پيام، شفاف و رسا دريافت شد

در مباحث ارتباطات (Communication) و ارتباط شناسي (Communicalogy)  در باب انتقال پيام، معناي پيام، ماهيت پيام و اين كه معني كه در وجود پپام وابسته است يا به پيامگير و انسان مرتبط است، استدلال ، آزمون‌ها و نظريه‌هايي ارائه شده است. اگر مطابق نظريه ديويد برلو (David Berlo) بپذيريم كه «معنا با پيام منتقل نمي‌شود» مي‌توان استدلال كرد كه عناصر فرهنگ عامه، در هر كشور و جامعه‌اي، در حد پيامهايي تلقي خواهند شد كه با انتقال آنها مخاطبان با نسلهاي بعدي آنها را مي‌پذيرند، گويي بواقع آنها صاحب كدها و معاني مشخص در درون خود هستند كه چون با آن مفاهيم مشترك و مقبول خود روبه رو مي‌شوند و آنها را مي‌شناسند، مي‌پذيرند و حتي خود را در انتقال و انعكاس مجدد آنها، مسئول مي دانند. به عنوان نمونه، پيام يك قصه عاميانه، به دليل سازگارهاي زباني، مفهوم سليس، تطابق با ويژگي‌هاي رواني و اجتماعي جامعه خودي، ماهيت خاص دراماتيك آن و با نتايج و سرانجامي كه در متن و طول قصه انتظار دارند و بويژه پيام تاثير گذاري كه در آن نهفته است، براحتي انتقال مي‌يابد و حتي علاوه بر خود قصه، با ويژگي هاي نقل كننده آن همراهي و دمسازي مي كند. گويي به نوعي با بخشي  از زندگي و احوال خود روبه رو شده‌اند و يا تصويري از متن جامعه و زندگي خود را مشاهده مي‌كنند و اينها به همراه عوامل ديگر، زمينه جذب پيام قصه است. در واقع رمز قصه در مخاطبان، همان عنصر معنايي شگفتي است كه آنها با ديگر مشتركات مانوس جامعه، در تجليل دروني خود بدان مي پردازند. و يا در پيامهاي فولكوريك ضرب المثل‌ها مثل:

تخم مرغ دزد، شتر دزد خواهد شد؛ زبان سرخ، سرسبز را مي‌دهد بر باد و يا خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت شو.

به نظر مي‌رسد كه پيام در  قالبي استعاري و نمادين ارائه مي شود؛ اما مخاطبان به عنوان طرف ديگر فرآيند ارتباط، با حلاجي‌هاي دروني خود و با تجزيه و تحليلي از مجموع عناصر پيام با داده‌هاي قبلي خود، همان مفهوم و معناي مشتركي را استنباط خواهند كرد كه انتظار مي رود. منظور آن كه آن محمل و زمينه دريافت‌هاي مشترك، خصايص مشترك انسان‌ها در جامعه‌اي است كه در آن زندگي مي‌كنند و محوريت آن اشتراك، آراء و باورهاي فرهنگي است. يعني آنچه كه در اين مقال، بر جنبه هاي اصلي و اصيل فولكلوريك آنها تاكيد مي‌شود.

و همين گونه است ترانه‌هاي عاميانه، حكمتهاي عاميانه، تمثيلها و ... تا آنجا كه مي توان همين مفاهيم و زمينه هاي ارتباطي را در جشنها، سوگواري‌ها، آيين‌ها، مناسك و مراسم مختلف مورد توجه و تاييد قرار داد.

يك استدلال قابل قبول، كه نظرگاه حضور معنا در وجود انسان را تاييد مي كند، عناصر نماد و استعاره در ادبيات رسمي و ادبيات شفاهي و بويژه در ضرب المثل‌ها و تمثيل‌هاست.

همان گونه كه با چند نماد مشهور مثل داس و چكش، پرچم سه رنگ و تابلو ورود ممنوع مي‌شود به روشني و سهولت مفاهيم انقلاب روسيه، ميهن و سرزمين ايران و ممنوعيت ورود يا بن بست بودن يك مسير را دريافت، در روابط معمول ميان افراد نيز ويژگي‌هاي  خاص رفتار، نوع نگاه واژگان كنايه آميز و الفاظ مختلف مي توانند عامل درك معاني و موجب برداشت‌هاي خاص گروه باشند و حتي در تغيير رفتار و موضعگيري افراد موثر واقع شوند. آنچه مهم است آن كه با ارائه نماد، استعاره، حالت ظاهري، نگاه، واژگان، الفاظ و عبارات خاص، در واقع مخاطبان با پيامهاي مختلف روبه رو مي‌شوند و به همراه تحليل‌هاي دروني خود با استفاده از تجربه هاي و نشانه‌هايي كه در ذهن و حافظه خود دارند و معاني خاصي كه آن پيامهاي مي تواند برايشان داشته باشد، استنباط هايي را به دست مي‌آورند و سپس واكنش مناسب را نشان مي دهند.

در ادبيات رسمي، گاه با مفاهيم مبالغه آميز و استعاري روبه رو مي‌شويم كه پس از دريافت آن، مخاطب با عنايت به داده‌هاي پيشين خود، از آن معناي ويژه‌اي را به دست مي دهد، مثلا: بعد از اينم نيود شائبه در جوهر فرد

كه دهان تو در اين نكته خوش استدلالي است مخاطبان اين پيام شاعرانه، با شناخت و آگاهي‌هاي خويش و تعابيري كه خود از مفهوم زيبايي و حسن دهان كوچك يار دارند، تشبيه دهان يار را به كوچكترين عنصر يعني جوهر فرد. گرچه مبالغه آميز است. مي‌پذيرند و آن را دريافت مي‌كنند لذا تحليل پيام در خود انسان راه به معاني خاصي مي‌برد؛ اما خود پيام نيز قطعا، چنين محملي را فراهم كرده است. يعني آن كه نامربوط گويي يا متجانس نبودن عناصر پيام و عوارض ديگر، منتج به تحليل معنايي مورد نظر نخواهد شد.

در قلمروي ادبيات شفاهي نيز، همين موضوع صادق است و با اشاره به چند ضرب المثل ساده، قابل بررسي است.

1ـ ديگ به ديگ مي گه روت سيا: بي دقتي و غفلت نسبت به وضعيت خود و تحقير ديگران .

2ـ موش تو سوراخ نمي‌رفت، جارو به دمش مي بست؛ واقف نبودن به موقعيت و جايگاه خود و گزافه خواهي و ادعاي بيشتر

3ـ هر چه سنگه براي پاي لنگه: بدشانسي‌هاي مكرر

به همين دليل اشتراك معاني در ذهن افراد، استنباط و برداشت هاي مشترك صورت مي گيرد كه نشان مي‌دهد بواقع مخاطبان رموز معنايي مشتركي را در خود دارند كه با يك استعاره، گوشزد نكته و پيام مختصر يك جمله‌اي، مفهومي عميق تر را درمي يابند... اما دنياي زيباي ادبيات شفاهي و پيامهاي ارتباطي فولكوريك در جوامع مختلف و مردم سرزمين‌هاي گوناگون، همه همين خواص و ارزشها را دارند. مثلا چند ضرب المثل ماسايي:

1ـ گردن نمي تواند بالاتر از گردن قرار گيرد: پسر بايد از پدر اطاعت كند

2ـ هيزم در آتش به هيزم روي پشته مي‌خندد: احمق هيچ گونه متوجه حماقتش نيست

3ـ گورخر از پوست راه راهش بدش مي‌آيد: انسان  نبايد ويژگي‌ها و سنتهاي خاص خود را نفي كند.

به روشني پيداست كه استعاره هاي مندرج در پيامهاي فولكوريك، بصراحت حامل معنا نيستند، اما فهم اجتماعي عامه و بخصوص كاربردهاي مكرر اين گونه پيامها، انسان هاي مخاطب را با معاني و مفاهيم ذهني خودشان به استنباط‌هاي مشترك مي‌رساند و انصافا اين ويژگي‌هاي ارزنده ادبيات شفاهي ملل مختلف است.

چند چيستان فارسي:

آن چيست كه بي زبان، سخن مي گويد                  قول تو قصه‌ها به من مي گويد

با آن كه در او نيست نه دندان و نه لب                    بي پرده راز مرد و زن مي‌گويد

پاسخ: نامه

مي‌رويم و آن مي‌ماند

پاسخ : جاي پا

اول سپيد بعد سياه، بعد سرخ و بعد خاكستري

پاسخ: ذغال ( از چوب تا خاكستر)

همه را مي‌پوشاند و زينت مي دهد، اما خود عريات است

پاسخ : سوزن خياطي

جايگاه چيستان در ادبيات شفاهي ملل به عنوان پرسشهاي ساده، پر معنا و عبرت آموز، جايگاه رفيعي است و به همان دليل كه معنا را انسان‌ها با پرداخت ها و تحليل هاي دروني خود استدراك مي كنند، اين عناصر شيرين فولكوريك نيز در مسير ارتباطي خود و از رهگذر تحليل فردي مخاطبان، راه به فهم معاني و مقاصدي شگرف خواهند برد و اگر چنين امري صورت گرفت، تازه مفهوم پنهان پيام به دست آمده است. نمونه‌هاي ديگري از چيستان هاي سواحيلي:

خانه من كوچك است ؛ اما پنجره‌هاي زيادي دارد.

پاسخ: تور ماهيگيري

درختي در دوردست افتاده؛ اما شاخه‌هايش تا اينجا رسيده است.

پاسخ: خبر مرگ كسي

همواره در راه است؛ اما هيچوقت به مقصد نمي‌رسد.

پاسخ: خورشيد

در راه به زنجيري دراز برخوردم؛ اما نتوانستم آن را بردارم.

پاسخ: صف مورچه‌ها

گذشته از آن كه وجوه مشترك و شگفتي ميان استعاره ها و پيامهاي رمز آلود فولكلوريك ميان ملل مختلف وجود دارد كه خود محل توجه و عبرت است، در عين حال به روشني مشاهده مي‌شود كه چگونه ظرافت پيامها و استعاره‌ها در ضرب المثل هاي مختلف، مخاطبان را در ميان اقوام گوناگون، ناگزير از تحليل معنايي خصايص مشترك هر قوم، مشتمل بر باورهاي مشترك، نگاهها و ارزيابي‌هاي مشترك، سمبلهاي مشترك، همراه با توانايي استدراك دروني هر فرد، زمينه فهم و تحليل پيامها خواهد شد. به نمونه هاي ديگري از اين عناصر فولكوريك با خصلتهاي محرز ارتباطي در ميان مردم عرب زبان توجه كنيد:

رب نعل شر من الخفاء: چه بسا كفش پوشيدن بدتر از پا برهنه بودن باشد.

مقصود آن است كه چه بسا ثروت، دارايي و مقام والاتر، خطرناكتر و جانكاه تر از تنگدستي باشد.

-        كل آت قريب: هر آينده‌اي، نزديك است. كنايه از آن كه زمان حال سپري مي‌شود و زمان آينده بزودي فرا مي‌رسد كه بايد قدر حال را دانست و براي آينده برنامه ريزي كرد.

-        اول الغيث قطر: ابتدا قطره قطره، ناگهان رگبار.

مثل ، قطره قطره جمع گردد وانگهي دريا شود، يا آرامش پيش از طوفان

-        بلغ السكين العطم: كارد به استخوان رسيده.