رمان
به منزله
تحقيق
ميشل
بوتور
ترجمه سعيد
شهر تاش (1) رمان
شكلي (1) خاص از
حكايت (2) است . حكايت
پديده اي است
كه به طرزي در
خور توجه از
قلمرو
ادبيات
فراتر مي رود
؛ يكي از
عناصر اساسي
تشكيل دهنده
ادراك ماست
از واقعيت . تا
مرگمان ، و از
آن هنگام كه
كلام را در مي
يابيم ،
حكايتها
مدام احاطه
مان مي كنند ،
نخست در ميان
خانواده ،
آنگاه در
مدرسه ، سپس
طي برخوردها
و خواندنها . ديگران
، براي ما ،
تنها آنچه با
چشمانمان از
آنها ديده
ايم نيستند ،
بلكه آنچه
آنها
برايمان از
خود حكايت
كرده اند ، يا
آنچه كساني
ديگر
برايمان از
آنها حكايت
كرده اند . {ديگران
}، تنها ،
كساني
نيستند كه
آنها را ديده
ايم ، بلكه
تمام كساني
نيز كه در
باره شاه با
ما سخن گفته
اند . اين
امر ، نه تنها
در مورد
انسانها
، بلكه
درمورد خود
اشياء ،
مكانها ،
مثلا جايي كه
نرفته ام اما
برايم توصيف
كرده اند نيز
صدق مي كند . اين
حكايت {ها} كه
در آن غوطه
وريم
متنوعترين
شكلها را مي
يابد ، از سنت
خانوادگي ،
اطلاعاتي كه
سر ميز در
خصوص آنچه
صبح گرفته ،
تا اخبار
روزنامه اي
يا اثر
تاريخي . هر يك
از اين شكلها
ما را به بخش
خاصي از
واقعيت
پيوند مي دهد . تمام
اين
حكايتهاي
راست ويژگي
مشتركي
دارند ، و آن
اين كه آنها
هميشه اصولا
قابل تحقيق
اند . من بايد
بتوانم آنچه
را فلان فرد
به من گفته
است ، با
اطلاعاتي كه
از خبر دهنده
ديگر آمده
است بررسي و
تاييد كنم ، و
اين كار را
همچنان
ادامه دهم ،
در غير
اينصورت با
خطا يا امري
تخيلي روبرو
هستم . در
ميان تمام
اين حكايتها
كه به مددشان
، بخش عمده اي
از جهان
روزانه ما
تشكيل مي شود
، حكايتهاي
ممكن است
وجود داشته
باشد كه به
عمد ابداع
شده اند . اگر
ما ، براي
اجتناب از هر
سهو و اشتباه
، به
رويدادهاي
حكايت شده ،
ويژگيهايي
ببخشيم كه
بيكباره از
رويدادهايي
كه به حضور در
آنها عادت
داريم ،
متمايز شان
كند ، خود را
در برابر
ادبيات
تخيلي ،
اسطوره ها ،
قصه ها و غيره
مي يابيم .
رمان نويس ،
خود ،
رويدادهايي
همانند با
رويدادهاي
روزانه را به
ما عرضه مي
كند ، او مي
خواهد
ممكنترين
ظاهر واقعيت
را به آنها
ببخشد ، امري
كه ممكن است
تا تخطئه (3) {
واقعيت } پيش
برود ( دفو 4 ). اما
آنچه رمان
نويس
برايمان
حكايت مي كند
غير قابل
تحقيق است و ،
نتيجتا ،
انچه در اين
خصوص به ما مي
گويد بايد در
ارائه اين
ظاهر واقعيت
برايش كفايت
كند . اگر من
با دوستي
ديدار كنم و
او خبري
غافلگير
كننده به من
بدهد ، برايي
جلب اعتمادن
هميشه اين
دستاويز را
دارد كه به من
بگويد فلان
افراد و
بهمان اشخاص
هم شاهد بوده
اند ، و كافي
است كه من
بروم قضيه را
تحقيق كنم . بر
عكس ، از لحظه
اي كه
نويسنده اي
رويي جلد
كتابش واژه
رمان رامي
گذارد ،
اعلام مي كند
كه به دنبال
اين نوع
تاييد گشتن
بيهوده است .
آنچه او به ما
مي گويد از
اين طريق است
و تنها از اين
طريق است كه
شخصيتها
بايد باور {
خواننده } را
جلب كنند ،
زندگي كنند ،
حتي اگر در
واقعيت وجود
داشته باشند . فرض
كنيم ما يك
مراسله نويس
قرن نوزدهم
را كشف مي
كرديم كه به
طرف مراسله
خود اظهار
ميدارد كه
باباگوريو
را خيلي خوب
مي شناخته ، و
وي به هيچ وجه
آنطور كه با
لزاك
برايمان
توصيف كرده
نيست ، و ، علي
الخصوص ، در
فلان و بهمان
صفحه { كتاب }
خطاهايي
فاحش وجود
دارد ، اين
امر يقينا
هيچ اهميتي
براي ما نمي
تواند داشته
باشد .
باباگوريو
همان است كه
بالزاك به ما
مي گويد ( و
همان كه از
اين طريق مي
توان گفت ) ،
من مي توانم
ارزيابي
كنم كه
بالزاك در
داوريهايش
نسبت به
شخصيت خاص
خويش خطا مي
كند ، و وي را
از نظر دور مي
دارد ، اما
براي توجيه
نگرشم ، لازم
خواهد بود كه
بر خود جمله
هاي متن او
تكيه كنم ،
نمي توانم به
شاهد ديگري
توسل بجويم . با
آنكه حكايت
راست همواره
تكيه گاه و
دستاويزش
امري بديهي
بيروني است ،
رمان بايد به
ايجاد آنچه
با ما از آن
سخن مي گويد
بسنده كند .
اين بدان علت
است كه رمان ،
به منتهي
درجه ، زمينه
پديدار
شناختي است ،
به منتهي
درجه جايي
است كه مي
توان بررسي
كرد واقعيت
از چه طريق بر
ما آشكار مي
شود يا ممكن
است بر ما
آشكار شود ،
از اين رو
رمان
آزمايشگاه
حكايت است .
(2)بنابراين
كار در زمينه
شكل در رمان
اهميتي درجه
اول پيدا
ميكند . در
واقع ، اندك
اندك ،
حكايتهاي
راست ضمن
همگاني و
تاريخي شدن ،
بر حسب برخي
اصول ، تثبيت
مي شوند ، نظم
مي گيرند و
متراكم مي
شوند . ( اين
امر حتي
امروزه
حكايتهاي
رمان سنتي را
نيز شامل مي
شود ، رماني
كه مسئله اي
پيش نمي كشد ) .
جاي آن ادراك
ابتدائي { از
شكل رمان } را
ادراك ديگري
مي گيرد كه به
طرزي غير
قابل قياس ،
غنايي كمتر
از ان دارد ، و
اسلوب
مندانه برخي
از جنبه هاي
آن را حذف مي
كند ، اين
ادراك اندك
اندك تجربه
واقعي را فرا
مي پوشد ، خود
را به جاي آن
جا مي زند ،
بدين ترتيب
به يك
فريبكاري
تعميم يافته
منجر شود .
اكتشاف
شكلهاي
گوناگون
رمان ، در آن
شكلي كه به آن
عادت كرده
ايم ، شكلهاي
ممكن الوقوع
را آشكار مي
كند ، نقاب از
آن بر مي دارد
، ما را از آن
رها مي كند ،
به ما امكان
مي دهد
ماوراي اين
حكايت نثبيت
شده ، تمامي
آن حكايت
بنيادين را
كه زندگي ما
يكسر در آن
غوطه ور است ،
باز يابيم . وانگهي
، پيداست كه
شكل يك اصل
انتخابي است (
و سبك از اين
لحاظ به
عنوان يكي از
جنبه هاي شكل
جلوه مي كند ،
شيوه اي است
كه عناصر خود
زبان از طريق
آن به هم
پيوند مي
خورد ، شيوه
اي است كه به
انتخاب فلان
واژه يا به
انتخاب
بهمان تعبير
بيش از تعبير
ديگر رهبر مي
شود ) ، شكلهاي
تازه در
واقعيت
اشيائي تازه
را آشكار
خواهند ساخت
، و اين شكلها
، طبعا هر چه
انسجام
دروني شان
نسبت به
شكلهاي ديگر
بيشتر مورد
تاكيد باشد ،
پر صلابت تر
خواهند بود . بر
عكس ، با
واقعيتهاي
گوناگون
شكلهاي
حكايتي
گوناگون
سازگاري
دارند . باري ،
روشن است كه
جهاني كه در
آن زندگي مي
كنيم با
سرعتي زياد
دگرگون مي
شود .
تكنيكهاي
سنتي حكايت
از جذب كردن
تمامي
مناسبات اين
چنين
ناگهاني
ناتوان است .
از اين امر يك
آشفتگي
مستمر نتيجه
مي شود . براي
ما غير ممكن
است در
وجدانمان
تمام
اطلاعاتي را
كه بر آن هجوم
مي اوردند
نظم دهيم ،
زيرا فاقد
ابزارهاي
مناسب هستيم . بنابراين
تحقيق در باب
شكلهاي تازه
رمان كه قدرت
جذبشان
زيادتر باشد
، نسبت به
آگاهي يي كه ما
از واقعيت
داريم نقش سه
گانه
افشاگري ،
اكتشاف و
انطباق را
ايفا مي كند .
رمان نويسي
كه از اين كار
احتراز كند ،
عادتها را
برنياشوبد ،
از خواننده
خود متوقع
هيچ تلاش
خاصي نباشد ،
او را به
بازگشت به
خويشتن ، به
بحث و پرسش در
باره
وضعيتهايي
كه مدتهاست
پذيرفته شده
، واندارد ،
البته از
موفقيتي
سهلتر
برخوردار
است ، اما
همدست اين
تشويق ژرف ،
همدست اين
شبي مي شود كه
در آن دست و پا
مي زنيم . او
واكنشهاي
وجدان را مي
زنيم . او
واكشنهاي
وجدان را به
مراتب
انعطاف
ناپذيرتر ،
بيداري اش را
دشوارتر مي
كند . او در
خفگي اش سهيم
است ، به گونه
اي كه حتي اگر
قصد و
غرضهايي
خيرخواهانه
داشته باشد ،
اثرش نهايتا
سم است . ابداع
شكا در رمان ،
بي انكه هيچ
تضادي
باواقع
گرايي داشته
باشد آن چنان
كه غالبا
ناقدان كوته
نظر مي
پندارند ،
شرط لازم
واقع گرايي
بسيار
پيشرفته است . (3)
اما
رابطه رمان
با واقعيتي
كه احاطه مان
مي كند به اين
امر محدود
نمي شود كه
آنچه رمان
برايمان
توصيف مي كند
بخشي وهمي
است از اين
واقعيت ،
بخشي كاملا
مجزا ، كاملا
قابل
دستكاري ، كه
بنابرايين
بررسي اش از
نزديك ممكن
است ، تفاوت
ميان
رويدادهاي
رمان و
رويدادهاي
زندگي ، تنها
اين نيست كه
تحقيق در
باره
رويدادهاي
اينن يك
برايمان
ممكن است ، در
حالي كه به
رويدادهاي
آن يك جز از
خلال متني كه
به وجود شان
مي آورد ، نمي
توانيم دست
يابيم ، بلكه
به تعبير
رايج “ جالب ”
تر نيز هستند.
ظهور
ناگهاني اين
آفرينشهاي
تخيلي در
ارتباط با يك
نياز است ،
نقشي ايفا مي
كند .
شخصيتهاي
تخيلي خلاء
هاي واقعيت
را پر مي كنند
و ما را در
خصوص اين
واقعيت
روشني مي
بخشند . نه
تنها آفرينش
بلكه خواندن
رمان نيز
نوعي رؤياي
بر انگيخته
شده است .
بنابراين
هميشه درخور
يك روانكاوي
به معناي
گسترده است .
وانگهي ، اگر
من بخواهم
نظريه اي ،
روانشناختي
، جامعه
شناختي ،
اخلاقي يا جز
آن را توضيح
بدهم ، مثالي
ساختگي زدن
اغلب برايم
آسان است .
شخصيتهاي
رمان رفته
رفته اين نقش
را به تمامي
ايفا مي كنند
؛ و اين
شخصيتها را
من در دوستان
و آشنايانم
باز خواهم
شناخت ، و
رفتار اينها
را با استناد
جستن بر
ماجراهاي
آنها و جز
آنها تبيين
خواهم كرد . تطبيق
رمان با
واقعيت از
پيچيدگي
بسيار
برخوردا است
، و “ واقع
گرايي ” آن ،
همان
واقعيتي كه
خود را به
عنوان بخش و
همي واقعيت
روزانه عرضه
مي كند ، جز
جنبه خاصي از
اين واقعيت
نيست ، جنبه
اي كه به ما
امكان مي دهد
به عنوان نوع
ادبي مجزايش
كنيمم . من
مجموعه
روابط آنچه
را رمان
برايمان
توصيف مي كند
با واقعيتي
كه در آن
زندگي مي
كنيم
،نمادگرايي
رما مي نامم. اين
روابط بر حسب
رمانها
يكسان
نيستند ، و به
نظرم مي رسد
كه وظيفه
اساسي منتقد
متمايز و
روشن كردن
آنها ست تا
بتوان از هر
اثر تمامي
آموزش آن را
استخراج كرد. اما
، از آنجا كه
در آفرينش
رمان ، و در
اين
بازآفريني
كه خواندن
انديشمندانه
است ، ما
نظامي از
روابط
پيچيده
دلالتهاي
بسيار متنوع
را تجربه
ميكنيم ، اگر
رمان نويس در
صدد سهيم
كردن
صادقانه ما
در تجربه
خويش است ،
اگر واقع
گرايي اش به
قدر كفايت
پيشرفته است
، اگر شكلي كه
به كار مي برد
به قدر كافي
جامع است ، او
ضرورتا به
لحاظ كردن
اين سنخ هاي
متنوع روابط
در درون خود
اثر ، سوق
داده مي شود .
نمادگرايي
بيروني رمان
گرايش به
بازتاب
يافتن در يك
نمادگرايي
دروني دارد ،
برخي بخشها ،
نسبت به
مجموعه ،
همان نقشي را
ايفا مي كنند
كه اين
مجموعه نسبت
به واقعيت . (4) پر
واضح است كه
رابطه عام “واقعيتي
” كه رمان
توصيف مي كند
با واقعيتي
كه احاطه مان
مي كند ، همان
رابطه اي است
كه آنچه را كه
معمولا
مضمون يا
موضوع رمان
مي نامند
معين مي كند .
اين مضمون يا
موضوع به
عنوان پاسخي
به موقعيتي
مشخص از
آگاهي جلوه
مي كند . اما
اين مضمون يا
موضوع ، همان
طور كه ديديم
، نمي تواند
از شيوه اي كه
با آن ارائه
مي شود و از
شكلي كه
بنابر آن
بيان مي شود
جدا گردد. با
يك موقعيت
تازه ، با يك
آگاهي تازه
از آنچه رمان
است ، با يك
آگاهي تازه
از روابطي كه
رمان با
واقعيت
برقرا مي كند
، با يك آگاهي
تازه از
منزلت رمان ،
موضوعهايي
تازه مناسبت
دارند بنابراين
با سطحي كه
زبان ، سبك ،
تكنيك ،
تركيب بندي ،
ساختار
داشته باشد ،
شكلهايي
تازه مناسبت
دارند . بر عكس
، تحقيق در
باب شكلهاي
تازه ،
موضوعهايي
تازه
وروابطي
تازه را
آشكار مي
كنند . از
آغاز درجه
معيني از
تفكر ، واقع
گرايي ، شكل
گرايي و
نمادگرايي
در رمان به
عنوان عناصر
تشكيل دهنده
و حدتي تجزيه
ناپذير
پديدار مي
شوند . رمان
طبعا گرايش
به روشنگري
خاص خود دارد
و بايد داشته
باشد ، اما
نيك ميدانيم
كه
موقعيتهايي
هست كه از
طريق بي
كفايتي شان
در بازتاب
يافتن مشخص
مي شوند ،
موقعيتهايي
كه جز با اين
توهم كه با
موضوع خود
رابطه
برقرار مي
كنند دوام
نمي آورند ، و
با چنين
موقعيتهايي
است كه آن
آثاريي
سازگارند كه
در دورنشان
اين وحدت نمي
تواند
پديدار شود ،
آن نگرشهاي
رمان
نويساني
سازگارند كه
از پرسيدن از
خويش در باره
ماهيت كار
خود و اعتبار
شكلهايي كه
به كار مي
برند امتناع
مي ورزند ،
همان
شكلهايي كه
ممكن نيست
بدون بر ملا
كردن بي درنگ
بي كفايتي و
دروغ خود
بازتاب
يابند ، همان
شكلهايي كه
از واقعيت
تصويري به ما
ارائه مي
دهند در
تناقض آشكار
با آن
واقعيتي كه
به وجودشان
آورده ، و
مقصودشان
كتمان آن است. دراينجا
دغلكاريهايي
وجود دارد كه
منتقد
ناگزير از
افشاي
آنهاست ،
زيرا چنين
آثاري ، علي
رغم
جذابيتها و
محاسنشان ،
سياهي را
ماندگار و
غليظ تر مي
كنند ، وجدان
را در
تناقضهايش ،
در نابينايي
اش ، نگه مي
دارند ، و چه
بسا آن را به
مهلكترين
آشفتگيها
بكشانند . از
همه اينها
نتيجه مي شود
كه هر
دگرگوني
واقعي در شكل
رمان ، هر
تحقيق ثمر
بخش در اين
زمينه ، تنها
با قرار
گرفتن در
درون
دگرگوني خود
مفهوم رمان
ممكن است ،
مفهومي كه
بسيار كند
اما به طرزي
اجتناب
ناپذير به
نوعي تازه از
شعر در ان
واحد حماسي و
آموزشي ،
متحول مي شود (
تمام آثار
بزرگ
داستاني قرن
بيستم بر اين
امر گواه اند )
. اين دگرگوني
، اين تحقيق
تنها با قرار
گرفتن
ادبيات ممكن
است ، مفهومي
كه رفته رفته
ديگر نه به
عنوان رفع
خستگي يا
تجمل ، بلكه
در نقش اساسي
خود در متن
عملي
اجتماعي ،و
به عنوان
تجربه اي
روشمند
پديدار مي
شود . ــــــــــــــــــ يادداشتها
1.Forme 2.Recit 3.Mystofication 4.
دانيل دفو ( 1731 – 1660 )
نويسنده
انگليسي ،
زندگي و
ماجراهاي
رابينسون
كروز و
مشهورترين
كتاب اوست. تحقيق
در باب
شكلهاي تازه
رمان …
نسبت به
آگاهي يي كه
ما از واقعيت
داريم نقش سه
گانه
افشاگري ،
اكتشاف و
انطباق را
ايفا مي كند … شخصيتهاي
تخيلي خلاء
پاي واقعيت
را پر مي كنند
و ما را در
خصوص اين
واقعيت
روشني مي
بخشند . ابداع
شكل در رمان ،
بي انكه هيچ
تضادي با
واقع گرايي
داشته باشد ،
آن چنان كه
غالبا
ناقدان كوته
نظر مي
پندارند ،
شرط لازم
واقع گرايي
بسيار
پيشرفته است . جهاني كه در آن زندگي مي كنيم با سرعتي زياد دگرگون مي شود . تكنيكهاي سنتي حكايت از جذب كردن تمامي مناسبات اين چنين ناگهاني ، ناتوان است … |