آيا
اعتبار
حقيقت، همان
اعتبار
جامعه است؟
سعيد
زيبا كلام بازسازى و نقد نظريات اوليه ديويد بلور برخلاف
برى بارتر (1) كه
در آثار
اوليه خود
عمدتا آرا و
انديشههاى
جامعه
شناسان،
خصوصا جامعه
شناسان
معرفت، را
مورد و
ارزيابى
قرار مىداد
ديويد بلور (2) ،
بنيانگذار و
نظريه پرداز
ديگر معرفتشناسى
اجتماعى
مكتب
ادينبورا،
توجه خود را
عمدتا معطوف
به دو دسته از
فيلسوفان
كرده است:
فيلسوفان
تحليل زبانى
و فيلسوفان
علم. در
بررسى و
تحليل دقيق
آثار اوليه
بلور، سه
تعلق يا تعهد
آشكار مىشود
كه در زنجيره
همه انديشههاى
او به طور
منظم و مستمر
حضور دارد. مهمترين
اين تعلقات،
تلاشهاى
مداوم و
پيگير بلور
است تا
رويكردى
صرفا جامعهشناختىبه
علوم طبيعى،
و نيز به
رياضيات و
منطق، اخذ و
استنتاج كند.
موضوع دوم كه
حائز اهميت و
دائما مطرح
است، اتكاى
كلى و تمام و
كمالى است كه
به علم و نهاد
پر پيچ و خم آن
دارد. بلور در
مواقع ضرورى
به تلويح و به
تصريح از علم
نيز دفاع مىكند.
تعلق ديگرى
كه رويه ديگر
علم گرايى
بلور را
تشكيل مىدهد،
مخالفت وى با
فلسفه، به
طور كلى است،
و با مكاتب
فلسفىاى به
طور اخص كه
نگرشى
انتقاد آميز
نسبتبه علم
دارند. سومين
تعلق بلور به
ماركسيسم
است كه جلوههاى
مختلفى پيدا
مىكند. اين
تعهد ضمنى
شايد به طور
طبيعى با
مواضع ضد ما
بعدالطبيعى
وى پيوند
خورده است. پيش
از اينكه
جنبههاى
مختلف
پيدايش و
تطور مكتب
ادينبورا را
مورد تحليل
دقيق فلسفى
قرار دهيم،
جا دارد نكتهاى
را كه به لحاظ
تاريخى
اهميت دارد
گوشزد كنيم،
و آن اين كه
ديويد بلور
نخستين بار،
در سال 1973،
صورت بندى
بسيار مختصر
و مفيدى از
اصول مكتب
ادينبورا
رسما اعلام
مىكند، به
گفته وى: و
تقارن (6) برنامه
تمام عيار
جامعه شناسى
معرفتخوانده
خواهد شد» (ديويد
بلور، 1973 الف: ص
174) در ادامه
مقاله به طرح
و ارزيابى سه
موضع فوق در
آثار بلور مىپردازيم.
1) تعهدات
ماركسيستى و
ضد ما
بعدالطبيعى
آشكارترين
تجلى اين
دلبستگى در
يكى از اولين
مقالات بلور
به چشم مىخورد
كه به تبيين
ماهيت
ديالكتيكى
مجازها (7) پرداخته
است. در اين
مقاله با به
كارگيرى
واژگانى كه
مرى هسى، (8) فيلسوف
معاصر فلسفه
علم، طرح
كرده ديدگاه
تعاملى
مجازها را
بدين صورت
توصيف مىكند
كه «عمل به
وجود آوردن
يك مجاز،
يعنى عمل
قرين ساختن
مفاهيمى از
دو دستگاه،
هر دو آنها را
تغيير مىدهد»
(بلور، 1971 الف: ص
433; تاكيد از
راقم اين
سطور). دو
دستگاه مورد
اشاره
عبارتند از:
دستگاه
اوليه، كه
اشاره به
چيزى دارد كه
ما خواهان
فهم يا تبيين
آن هستيم، و
دستگاه
ثانويه كه
مجموعهاى
از «نام»هاى
مورد
استفاده را
در اختيار ما
مىگذارد. در
جاى ديگر،
هنگامى كه
بلور فرآيند
تعامل
مجازها را،
در يك مورد
خاص، به
زبانى موجز و
تخصصى بيان
مىكند،
اظهار مىدارد
كه «دستگاه
اوليه به
دستگاه
ثانويه
تشبيه مىشود»
(همانجا: ص 432). در
نهايتبلور
مىگويد: «نتيجه
اين است كه
نگرش تعاملى
مجازها ممثل
ماهيت
ديالكتيكى
تفكر در علوم
است و تاييدى
بر اهميت اصل
وحدت اضداد
در اختيار مىنهد»
(همانجا: ص 442). پيش
از اين كه ساز
و كار
استنتاجات
بلور را مورد
بررسى قرار
دهيم، بايد
متذكر شويم
كه آنچه به
وضوح در نگرش
تعاملى
مجازها، به
صورتى كه
بلور ارائه
كرده،
ناديده
گرفته شده
است ميزان
تغييرات هر
دو دستگاه
است. به نظر
چنين مىآيد
كه بلور بدون
هيچ تقييد و
برهانى فرض
مىكند كه
تغيير مهم و
عميقى در
فرآيند
تعامل رخ مىدهد.
به علاوه،
نكته
استفهامآميز
اين است كه
قرينسازى،
مفاهيم
دستگاه
ثانويه را
تغيير مىدهد.
هر دو موضع
صرفا و به
سهولت مفروض
و مصادره شدهاند،
بى اينكه
برهانى بر
آنها اقامه
شود. در
مورد ساز و
كار و نحوه
اخذ نتيجه
مورد نظر
بلور، مشكل
مىتوان
فهميد كه
چگونه عمل
قرين سازى
مفاهيم دو
دستگاه
اوليه و
ثانويه، عمل
تشبيه
دستگاه
اوليه به
ثانويه، «متقارن
ساختن
مفاهيم كه هم
موقعيت و هم
علت تصورات
جديد را به
دست مىدهد» (همانجا:
ص 435)، و به نقل
از مرى هسى،
عمل «انتقال
تصورات و
دلالتهاى
مربوط به
دستگاه
ثانويه به
اوليه» (مرى
هسى، 1973: ص 13)
ناگهان «تاييد
ديگرى» براى
اصل وحدت
اضداد مىشود
(بلور، 1971 الف: ص
435). به
نظر مىرسد
اين تاييد
مشكل آفرين
فقط در صورتى
به اين شكل
اعجاب آور مىتواند
واقع شود كه
به سادگى
قرين سازى،
تشبيه،
تقارن و
انتقال را
كاملا تضادى
از نوع
ديالكتيكى
بدانيم، و به
علاوه، چنين
تخيل كنيم كه
دو دستگاه
اوليه و
ثانويه فى
الواقع ضد هم
هستند. به
عبارت ديگر،
مانند آن است
كه ساختمان
اتم و منظومه
شمسى را در
واقع ضد هم
بدانيم و در
وضعيت تضادى
قرار دهيم.
اين مثالى
است كه بلور
خود ذكر كرده
است. اين
برهان فى
نفسه قابل
فهم نيست،
اما دليل
اقامه چنين
برهانى را
هنگامى درك
خواهيم كرد
كه توجه كنيم
براى بلور «اين
طرز استدلال
به منظور
آشكار كردن
نقاط ضعف
ايرادات ج.
الف. پل به
نظريه ادراك
لنين بسط و
تفصيل يافته
است» (همانجا:
ص
443). آنچه در اين
زمينه جالبتر
است توجه به
تعلقات و
تعهدات پايهاى
تر بلور است،
هنگامى كه
آنها را صريح
و روشن اظهار
مىكند: «فرد
ماركسيست مىگويد
كه پيشرفت و
تطور از طريق
تضادهاى
ديالكتيكى
امكان پذير
است و لذا مىتواند
نگرش تعاملى
به مجازها را
به مثابه
اثبات ماهيت
واقعا
ديالكتيكى
تشكيل و
تقويم
مفاهيم در
علوم بپذيرد»
(همانجا: ص 434). به
عبارت ديگر،
چون تعامل در
مجازها از
طرفى
ديالكتيكى
است و از طرف
ديگر،
فرآيند
تشكيل
مفاهيم در
علوم است
مستقيما
نتيجه مىشود
كه رويكرد
ديالكتيكى
ماركسيستى
به پيشرفت و
تطور، علمى
است. بلور
در جاى ديگرى
كه به
ارزيابى
معرفت عينى
پوپر مىپردازد،
روند روابطى
را كه در اين
اثر آمده «ارزشمند»
مىشمارد. معالوصف،
به طرح اين
سوال مىپردازد
كه آيا مىتوان
اين روند را
بدون
مابعدالطبيعه
سه جهان، (9) كه
شالوده آن
روند است،
حفظ كرد (بلور،
1974 الف: ص 69). پاسخ
وى روش
دگرگونى است
كه به نظر
بلور ابتدا
توسط فوير
باخ طراحى و
براى تبيين
مسيحيتبه
كار گرفته شد.
با اين وصف،
بهترين
كاربرد آن،
اطلاق آن
توسط ماركس
به هگل است.
چون اين روش
مبتنى بر
مفروضاتى
فراگير
درباره هر
نظام
مابعدالطبيعى
است و شيوهاى
بسيار سادهانگارانه
دارد،
شايسته است
توصيف بلور
را مورد
ملاحظه قرار
دهيم. به نظر
بلور، در اين
روش فرض مىكنيم
كه: «نظامهاى
مابعدالطبيعى،
آنچه را بايد
ادراك شود،
استتار،
جايگزين يا
وارونه مىكنند;
اين نظامها
آنچه را مىشود
واضحتر بيان
كرد رمزآميز
مىكنند. با
اختيار يك
اصل واحد و
نظاممند
تفسيرى
برابر نهادن
مابعدالطبيعى
با اجتماعى
ساختار
ارزشمند
دستگاه را مىتوان
حفظ كرد و شكل
اسرار آميز
بيان آن را
رمز گشايى
كرد»(بلور، 1974
الف: ص70). بلور
سپس اظهار مىكند
كه «خصلتشى
گونهاى» كه
معرفتبراى
پوپر دارد به
طور بسيار
روشنى ظاهر
مىشود. به
علاوه، وى
تصوير ارائه
شده از پس
خورد و تعامل
على بين سه
جهان را «قانع
كننده» مىيابد
(همانجا: ص 69). با
توجه به
ارزيابى وى
از اثر پوپر،
كه متاسفانه
به هيچ يك از
نقادىهاى
قانع كنندهاى
كه از نظريه
سه جهان پوپر
شده كمترين
اشارهاى
ندارد و حتى
اين ترديد را
ايجاد مىكند
كه از آنها
كمترين
اطلاعى
نداشته است،
قدرى شگفتآور
است كه بلور
نظريه سه
جهان او را
اسرار آميز
مىخواند. به
علاوه، مشكل
مىتوان
ضرورت طرد ما
بعدالطبيعيه
از دستگاه
پوپر را فهم
كرد. اين مشكل
هنگامى
حادتر مىشود
كه بلور هيچ
دليلى براى
برگيرى يك
نظام فكرى
عادى از
مابعدالطبيعيه
اقامه نمىكند.
بلور هرگز
منظور خود از
«مشكل اسرار
آميز» را
توضيح نمىدهد
و به علاوه
هيچگاه شرح
نمىدهد كه
عناصر دخيل
در آموزههاى
مختلف كتاب
پوپر كدامند.
با توجه به
اين ملاحظات
و مشكلات،
جاى سوال است
كه اصولا چرا
بلور بايد
وارد
فعاليتى
انتقالى
شود، و چرا
بايد
مابعدالطبيعى
را با
اجتماعى
معادل بداند. اگر
چه بلور از
اقامه هر
گونه برهانى
براى حمايت و
تحكيم
برنامه
انتقالى خود
و همچنين
تضعيف نظامهاى
مابعدالطبيعى
بازمانده
است، «دلايل
كلى چندى را
براى ترجيح
ديدگاه
اجتماعى به
مابعدالطبيعيه
سه جهان» به
طور گذرا
بيان مىكند (همانجا:
ص 75). با
نگاهى به
شيوه بلور در
صورت بندى
انتخابهاى
خود اين طور
به نظر مىآيد
كه انتخاب وى
تنها بين
نظام غير
مابعدالطبيعى
و
مابعدالطبيعى
است. مايه
تاسف است كه
به نظر مىرسد
بلور متفطن
خصلت
مابعدالطبيعى
برنامه
جامعهشناختىخود
نشده است. آنچه
مايه حيرت
بيشتر است
اين است كه
همان سوالهايى
كه وى درباره
مابعدالطبيعه
سه جهان مطرح
مىكند خود
به قدر كافى
اقليم
مابعدالطبيعى
را كه بلور در
آن به طرح
مسائل و
مشكلات
مشغول است،
روشن مىكند.
دقت كنيم
بلور چگونه
اثر پوپر را
زير سوال مىبرد:
«نگرانى
عمده هر
خواننده
كتاب پوپر
اين است كه:
جهان سوم
دقيقا چه
چيزى است؟ چگونه
وجودى دارد؟
صرف اظهار
اين كه جهانى
است از قضايا
و نظريهها و
مسائل، مطلب
را روشن نمىكند،
زيرا ضرورى
است كه شرحى
از اين كه اينها
چه هستىهايى
هستند ارائه
شود» (همانجا;
تاكيدات از
بلور). صرف
نظر از اين كه
توضيحات
پوپر در مورد
اين گونه
سوالها تا چه
ميزان قانع
كننده و
مقبول جامعه
فيلسوفان
قرار گرفته و
اساسا خود
نظريه تا چه
حد مورد توجه
واقع شده است
كه در هر دو
مورد وضع
چندان شوق
انگيزى وجود
ندارد اين
سوالها به
وضوح هستى
شناسانهاند.
با اين وصف،
هنگامى كه
بلور در مقام
پاسخگويى به
سوال هستى
شناختى «نگرانى
عمده» قرار
مىگيرد،
نگرانى عمدهاش
ناگهان
چرخشى مهم مىيابد
و راجع به
فرايندى كه
در آن «اشياء
قابل فهم»
بخشى از جهان
سوم مىشوند
به تفحص مىپردازد.
در نتيجه،
آنچه در بادى
امر كاوشى
هستى شناختى
مىنمود، به
كاوشى در
اقليم جامعه
شناسى
استحاله مىشود.
منقوله ذيل
رويكرد
كاملا جامعهشناختىبلور
را به شفافيت
تمام آشكار
مىكند: «درباره
منطق و
اعتبار
منطقى چه مىتوان
گفت؟ در
اينجا نيز
ويتگنشتاين
نشان داده
است كه چگونه
اين دو را مىتوان
در حيات
اجتماعى
ابتناء كرد.
ارزيابى
اعتبار يك
استدلال، به
كارگيرى
موازين يك
گروه
اجتماعى است.
غير از اين يا
بيش از اين
نمىتواند
باشد، زيرا
به هيچ
موازين
ديگرى
دسترسى
نداريم» (همانجا:
ص 75). خلاصه
كلام اينكه،
دلايل بلور
براى ترجيح
ندادن نظام
مابعدالطبيعى
پوپر تماما
مابعدالطبيعىاند،
و اين در حالى
است كه وى اين
مطلب را
مسكوت مىگذارد
كه چگونه
ديدگاه
جامعهشناختى
ظاهرا غير
مابعدالطبيعىاش
از عهده
پاسخگويى به
سوالهاى
مابعدالطبيعى
بر مىآيد.
آيا امكان
دارد كه اين
سكوت حكايت
از موضعى
مستمر و
پايدار نسبتبه
غير
مابعدالطبيعى
بودن
ديدگاهش
داشته باشد؟
به عبارت
ديگر، آيا
امكان دارد
كه نپرداختن
به آن سوالهاى
مابعدالطبيعى
از آن رو باشد
كه ديدگاه وى
اساسا غير
مابعدالطبيعى
است و بنابر
اين چنين
انتظارى
نابجاست؟ احتمال
چنين سوال
فرضى از جانب
بلور درست
نمىآيد;
زيرا وى در
مقاله ديگرى
كه به طراحى
جامعه شناسى
تمام عيار
رياضيات مىپردازد،
مقالهاى كه
با كمال تعجب
يكسال پيشتر
انتشار
يافته استبه
صراحت اظهار
مىكند كه: «هم
برنامه
جامعهشناختىتمام
عيار [ادينبورا]
و هم برنامه
مبتنى بر
واقع انگارى
و غايت
انگارى،
پارههايى
از
مابعدالطبيعه
هستند» (بلور،
1973 الف: ص 183). اين
مواضع
آشكارا
ناسازگار را
شايد بتوان
بدين نحو
سازگار كرد:
اگر چه
احتمالش
ضعيف است اما
غير ممكن
نيست، تصور
كنيم كه بلور
به دلايل
درستى آن نظر
را در سال 1973
داشته است در
حالى كه به
دلايل غلطى
يكسال بعد
تصميم مىگيرد
نظرش را
تغيير دهد.
بديل ديگر
براى تبيين
آن
ناسازگارى
اين است كه
بگوييم در
سال 1973 اجماع
عام اجتماعى
متفكران
مكتب
ادينبورا
درباره
منزلت
معرفتى آن
مكتب اين
بوده كه مكتب
ادينبورا
مابعدالطبيعى
است، در حالى
كه در سال 1974،
اجماع آنها
تغيير كرده و
مكتب
ادينبورا را
غير
مابعدالطبيعى
شناخته است.
در اين صورت،
جالب است
دلايل اين
تغيير موضع
را بدانيم،
زيرا صرف
اظهار اينكه
تغيير معلول
اجماع است
ابدا قانع
كننده نيست. مضافا
بر اين كه
چنين سخنى آن
تغيير عقيده
و موضع را
واقعا تبيين
نمىكند. حال
اگر بديل دوم
به نظر
نامحتمل و
حتى غريب مىآيد،
مطلب ذيل آن
را بسيار
محتمل خواهد
كرد. بلور با
اشاره به «مبناى
اجتماعى
علوم» كه در
منطق اكتشاف
علمى ترسيم
شده است،
آنچه را ما
نيز در اينجا
در مىيابيم
تاكيد مىكند،
به اين مضمون
كه «اجماع نقش
مهمى دارد و
دليل نقشى به
مراتب
كوچكتر» (بلور،
1971 ب: ص 2-111; تاكيد
از راقم اين
سطور). در
بالا موضع ضد
مابعدالطبيعى
بلور را به
طور منظم و
جزء به جزء
دنبال كرديم
و نهايتا به
سنگ بنايى
برخورد
كرديمكهعلتموضعناهمساز
وىرا مشخصوتبيين
مىكند. اين
سنگ بنيادين
چيزى جز
اجماع
اجتماعى
نيست. حال
كه دو فقره از
تعلقات
مرتبط بلور
را بازشناسى
و مورد
استدلال و
استشهاد
قرار داديم
مناسب است كه
زوج مهم ديگر
را مورد
ارزيابى
قرار دهيم. (10) 2) تعلقات
علم گرايانه
و ضد فلسفى
بلور
بررسى به
اصطلاح
نظريه رسمى
ذهن و
استحسان
اتمام رايل (11)
مبنى بر
پوچى آن
نظريه را با
طرح صريح
راهبرد و
رويكرد اصلى
نگرش خود
آغاز مىكند.
به نظر بلور،
اين امكان
اخيرا مدلل
شده است كه: «زبان
متداول
روزانه و فنى
روانشناسى و
اسناد
مفاهيم راجع
به اعمال
ذهن، بايد با
همانند كردن
آنها به
فرآيند
ابداع و فرض
كردن هستىهاى
نظرى در علوم
شناخته و فهم
شود» (بلور، 1970
الف: ص167;
تاكيد از
راقم اين
سطور). بلور
سپس بدون اين
كه مطلوبيت
اين بحث را
مورد لحاظ
قرار دهد و يا
تبعات آن را و
يا حتى
استنباطات
منطقى را كه
مىتوان از
آن كرد مورد
بررسى قرار
دهد براهين
رايل را به
براهينى
عليه نظريههاى
اتمى در حال
تكوين تبديل
مىكند.
علاوه بر
فقدان اين
گونه
ملاحظات،
بلور همچنين
به تحديد
حدود و امكانهاى
مختلف مفهوم
بسيار مهم «همانند
كردن» نمىپردازد.
با اين وصف
منصفانه است
گفته شود كه
اگر چه جاى
بحثى مفهومى
درباره
معناى دقيق
همانند كردن
در آثار بلور
خالى است
ليكن بلور در
عمل شيوه كار
همانند كردن
را تا حدى
روشن كرده
است. بدين
ترتيب،
تعدادى از
استدلالهاى
بسيار شاخص
رايل تبديل
به استدلالهايى
عليه نظريههاى
اتميستى شدهاند.
در
سطحى ديگر،
رايل، به نظر
بلور، هم به «فقدان
كامل دسترسى
عمومى به ذهنها»
و هم به
بكارگيرى و
انتقال
مقولات
مكانيكى در
فيزيك»
اعتراض مىكند
(همانجا: 171). با
اين وصف بلور
به صراحت و
بدون هيچ قيد
و شرطى قائل
مىشود كه «اگر
بتوان عدم
دسترسى
عمومى به
وجودى مفروض
را در فيزيك
پذيرا شويم،
هيچ دليلى
وجود ندارد
كه نتوانيم
در
روانشناسى
پذيراى آن
شويم» (همانجا:
ص 172). اين
اتكاى آشكار
بلور به روش
شناسى علمى و
اعلام مكرر
منزلت
پارادايمى،
اغلب وى را با
وضعيتهاى
تعارض آميز
غير قابل حلى
مواجه مىكند.
البته او اين
وضعيتهاى
مسالهآميز
را با ابداع
تفسيرى خاص
از روش شناسى
علمى حل مىكند.
ليكن از آنجا
كه اين تفسير
ماهيتى
موضعى و
تبصرهاى
دارد، وى
ناگزير مىشود
در آن تجديد
نظر كند و در
صورت نياز
موضعى
ناسازگار
اخذ كند. بدين
ترتيب، در
مورد خاص فوق
اين اعتراض
مطرح شده است
كه فرض وجود
دسترسى خاص
كه مبناى
نظريه رسمى
ذهن است
ايجاب مىكند
كه آن فرض
بتواند با
گزارههاى
تجربى محصول
خود به نحوى
كه مثل و
مانندى در
نظريههاى
علمى ندارد،
تعارض پيدا
كند. روش عقب
نشينانه
بلور در
مقابل اين
قبيل
اعتراضات
ظاهرا مقبول
و از قضا
علمى، اين
است كه دستبه
اختراع روش
شناسى بزند
تا معضل
موجود را رفع
كند: «به
عنوان مثال،
امكان دارد
كه يك وضعيت
اتمى پيشبينى
شده دلالات
تجربى مورد
انتظار را
نداشته باشد.
اين بدان
معنا نيست كه
وضعيت اتمى
به وجود
نيامده است،
البته مشروط
بر اين كه
بتوان دلايل
مقبولى
ابداع كرد كه
چرا در اين
شرايط وضعيت
اتمى نمىتواند
با دلالت
تجربى كه
مشاهده شده
است توام
باشد» (بلور، 1970
الف:ص 174). معناى
سخن پرپيچ و
تاب فوق به
زبانى ساده و
روشن اين است
كه «پيشبينىهاى
ناكام دال بر
كذب نيست» (همانجا).
با توجه به
اينكه تعداد
پيشبينىهاى
ناكام در سخن
بلور هيچ حصر
و حدى ندارد،
اگر اين سخن
را با سخن
ديگر بلور
مقايسه كنيم
كه يك مورد از
نگرش تعاملى
مجاز «تاييد
ديگرى» بر
اصل وحدت
اضداد خواهد
بود (بلور، 1971
الف: ص 435)،
تصوير منطقا
حيرت انگيزى
به وجود
خواهد آمد. به
عبارت ديگر،
وجود تعدادى
گزاره
مشاهدتى،
متعارض با
آنچه نظريه
پيشبينى
كرده است،
موجب ابطال
منطقى نظريه
نمىشود، در
حالى كه يك
مورد توافق
تجربى تاييد
ديگرى براى
همان نظريه
است. از اين
جهت دچار
حيرت خواهيم
شد كه بين
ابطال و
اثبات، يا در
اين مورد
تاييد، عدم
تقارنى
منطقى وجود
دارد. به
زبانى ديگر،
يك مورد
گزاره
مشاهدتى
متعارض،
گزاره كلى يا
نظريه را
منطقا ابطال
مىكند (با
اين فرض كه
گزاره
مشاهدتى را
صادق
پنداشته
باشيم). در
صورتى كه
توافق بين
گزارههاى
مشاهدتى و
نتايج پيشبينى
شده نظريه،
به رغم تعدد و
تكثر توافقها،
منطقا نظريه
را اثبات يا
تاييد نمىكند.
به رغم عدم
خرسندى بلور
از عدم تقارنها،
در اين مورد
نيز با يك
وضعيت قطعى
عدم تقارن
مواجه
هستيم، و اين
وضع مادامى
كه ملاحظات
منطقى مطرح
هستند، به
قوت خود باقى
است. به
سهولت مىتوانيم
در سطحى روش
شناختى يا
عملى تصميم
بگيريم تا
موافق موضع
بلور با هر
وسيله ممكن
از جمله
تحديدهاى
مفيد،
افزايش
فرضيههاى
معين يا كمكى
يا حتى با
اصطلاحات
عقيم تبصرهاى
نظريه را جرح
و تعديل كنيم
تا آن را از
ابطال نجات
دهيم. البته
اين كار بدين
معناست كه
اگر خواسته
باشيم دقيق
سخن بگوئيم
بايد اذعان
كنيم كه ديگر
با نظريه
سابق سر و كار
نداريم. ليكن
متاسفانه
اين وضعيت
تفاوت
آشكارى با
اظهارات
غريب و غير
منطقى بلور،
همان طور كه
تشريح شد،
دارد. اين
بار نيز مىتوان
چنين حدس زد
كه اگر هدف
صرفا نشان
دادن علميت
روانشناسى
يا حداقل
نشان دادن
امكان علمى
شدن آن، نبود
ديگر آن
خطاهاى بزرگ
روى نمىداد. در
همان مقاله
آمده است كه
رايل با اين
نظر موافق
است كه
روانشناسى
تجربى مىتواند
براى مواردى
كه غير عادى
محسوب مىشوند،
و نه موارد
عادى،
تبيينى
ارائه كند; و
بدين ترتيب
اصل بى طرفى
مكتب
ادينبورا
نقض مىشود.
بلور با ذكر
مثال خطاهاى
سهوى
گفتارى، كه
رايل متذكر
آن مىشود،
همساز بودن
اين شرط روش
شناختى را
قابل ترديد
مىيابد (بلور،
1970 الف: ص 178). بلور
بدون اقامه
هر گونه
برهانى براى
اين كه چرا
همسازى آن
شرط جاى
ترديد دارد،
به آن منبع و
سر چشمه
نهايى و
پارادايمى
يعنى فيزيك و
شيمى متوسل
مىشود و
اظهار مىدارد:
«حتى
اگر همساز
باشد، هيچ
دليلى وجود
ندارد كه در
حالى كه
فيزيكدانان
و شيميدانان
و مهندسان از
اين دستور
تبعيت نمىكنند
چرا
روانشناسان
بايد از آن
تبعيت كنند» (همانجا).
به
عبارت ديگر،
ترديدها و
ناهمسازى
اين شرط
اهميتى
ندارد. مهم
اين است كه
چون
دانشمندان
علوم طبيعى
از آن قاعده
پيروى نمىكنند،
روانشناسان
نيز نبايد
تبعيت كنند.
آنچه به همين
اندازه
اهميت دارد
اين است كه هر
چه
دانشمندان
كنند، هر چه
باشد، خوش
كنند زيرا
علمى است. به
نظر من پيام
به قدر كافى
روشن و رساست. بلور
در جاى ديگرى
كه در مورد
نگرش دكارتى
به ذهن به
فيلسوف
تحليل زبانى
ديگرى مىپردازد،
تعلق خود را
به اين
روانشناسى
به لحاظ
تبعيت از
علوم در مسير
درستى قرار
دارد، آشكار
مىكند. اين
امر به رغم
اين است كه
تبيينهاى
روانشناختى «مىتواند»
بسيار ضعيف
باشد. به نظر
وى،
استراوسن (12) در
كتاب افراد (13)
خود
استدلال
كرده است كه
مفهوم شخص
منطقا پيشتر
از مفهوم نفس
خالص است و به
اين دليل
مفهوم شخص را
نمىتوان به
مدد و برچسب
نفس تحليل
كرد. لذا، وى
از اين نكته
نتيجه مىگيرد
كه ما نمىتوانيم
با لحاظ كردن
مردم به
منزله
تركيبى از
بدن و ذهن،
تبيين كنيم
كه «مردم چه
هستند و
چگونه رفتار
مىكنند» (بلور،
1970 ب: ص 9). بلور
سپس بر سر
تفوق منطقى
مفهوم شخص بر
مفهوم نفس با
استراوسن
موافقت مىكند
و به علاوه،
تاييد مىكند
كه تحليل
مفهوم نفس
بايد بر حسب
مفهوم شخص
باشد. بلور
ضمن مخالفتبا
استراوسن
درباره اين
كه اينگونه
تبيين مبتنى
بر تقسيم ذهن
و بدن است مىپذيرد
كه اگر اين
تبيين را با
نظريههاى
تبيينى علوم
فيزيكى
مقايسه
كنيم، تبيين
بسيار ضعيفى
از كار در مىآيد،
لكن اين ضعف
ربطى به اصل
مطلب ندارد. (همانجا:
ص 6) بلور سپس
به تامل در
ايراد اساسىتر
ديگرى، كه
استراوسن مىتواند
مطرح كند مىپردازد:
ادعاى نهفته
در پاسخ ما كه
نگرش خاصى به
ذهن، «در
صورتى كه به
منزله نظريهاى
تبيينى تلقى
شود، مقبول
خواهد بود» (همانجا:
ص7) قابل سوال
است. بلور مىپذيرد
كه ارائه «پاسخى
كامل به اين
ايراد شايد
امكان پذير
نباشد»(همانجا).
با
اين همه،
پاسخ بلور
اين است كه «اگر
در مورد
نظريههاى
فيزيكى كه
مشاهده
ناپذيرها را
مفروض مىگيرند
از ما ايجاد
ترابط
خواسته نمىشود،
در اين صورت
چرا بايد اين
خواسته در
اينجا مطرح
شود؟» (همانجا:
ص 8). بلور
در تمام اين
تاملات شيوه
كاوشهاى
علمى را، به
صراحت تمام،
راهنما و
معيار قابل
اتكايى براى
كاوش در
مفاهيم و
نظريههاى
روانشناختى
مىشناسد، و
همزمان آن را
توجيهى براى
هر آنچه در
حوزه
روانشناسى
واقع مىشود
مىداند. اين
در حالى است
كه بلور
استدلال نمىكند
كه چرا روش
تقليد از روششناسى
علمى، صرف
نظر از اين كه
چيستى و
چگونگى اين
روششناسى
شناخته و
پذيرفته شده
باشد، در
روانشناسى
مناسب و به
جاست. رويه
ديگر سكه علم
زدگى بلور
نگرش خاصى
استبه
فلسفه و
فيلسوفان به
طور اعم. موافق
اين تعلق، «من
مىخواهم
استدلال كنم
كه برخى از
فرايندهايى
كه در كاوشهاى
علوم محور
هستند، با
آنچه بسيارى
از فلاسفه
مجاز مىشمرند
و يا به لحاظ
فلسفى قابل
پذيرش است،
در تناقض
آشكار است» (بلور،
1973 ب: ص 11). نقطه
آغاز حركت وى
اين فرض است
كه «مجاز در
فرايند
تشكيل
مفاهيم در
علوم نقش
محورى دارد» (همانجا).
اين فرايند
كه عمدتا،
اگر نه
تماما،
ماخوذ از
كتاب الگوها
و تشبيهات در
علوم (14) مرى
هسى است، پيش
از اين مورد
طرح و بحث
واقع شده است. آنچه
قبلا مشاهده
كرديم اين
بود كه اصل
ديالكتيكى
وحدت اضداد
توسط نگرش
تعاملى به
مجازها
تاييد مىشود.
ليكن در
اينجا
كاركرد
مجازها در
تشكيل
مفاهيم در
علوم نقش مهمترى
ايفا خواهد
كرد و آن اين
كه فلاسفه به
نحوى از
انحاء ضد
علمى هستند. آنچه
جالب توجه
است اين كه
كاركرد
مزبور در
علوم به لحاظ
معرفتشناسى
منزلتى فرض
دارد. ليكن از
نظر بلور اين
نكته چندان
جالب توجه
نيست، و لذا
مىگويد: «مطلب
جالب توجه
اين است كه
اگر چه در
بررسى علوم
آشكار مىشود
كه مجاز گوهر
منطقى
فعاليتهاى
خلاق تفكر
است، به نظر
بسيارى از
فلاسفه مجاز
گوهر مبهم
انديشى
فلسفى است» (همانجا:
ص 12). متاسفانه مشكل مىتوانم منظور بلور از منطقى بودن را بفهمم و با تاسف بيشتر بايد بگويم كه بلور هم آن را شرح و توضيح نمىدهد. در هر حال، همين سخن هم كه مجازها گوهر فعاليتهاى خلاق تفكرند، نيازمند برهان است |