آيا
تربيت علم
است؟
عبدالعظيم
كريمى «يكى
مىگفت من
چندين تحصيل
علوم كردم و
ضبط معانى
كردم، هيچ
معلوم نشد كه
در آدمى آن
معنى كدام
است كه باقى
خواهد بودن و
به آن راه
نبردم. فرمود
كه اگر آن به
مجرد سخن
معلوم شدى،
خود محتاج به
فناى وجود و
چندين رنجها
نبودى،
چندين مىبايد
كوشيدن كه تو
نمانى، تا
بدانى آن چيز
را كه خواهد
ماندن! يكى مىگويد:
من شنيدهام
كه كعبهاى
است، و ليكن
چندان كه نظر
مىكنم،
كعبه را نمىبينم،
بروم بر بام،
نظر كنم كعبه
را، چون بر
بام مىرود و
گردن دراز مىكند
نمىبيند،
كعبه را منكر
مىشود. ديدن
كعبه به مجرد
اين حاصل نمىشود،
چون از جاى
خود نمىتواند
ديدن!» «ح
( مولوى بلخى،
جلال الدين
محمد; مقالات
مولانا (فيه
ما فيه)، باز
خوانى متون،
ويرايش جعفر
مدرس صادقى،
ص 154.) ح» حكايت
تربيت آدمى،
حكايتسخنى
است كه
مولانا با
ايجاز و
اختصار به
زيبايى بيان
كرده است و
نشان مىدهد
كه علم انسان
به خودش،
همچون ديدن
كعبه است از
بام كعبه; و
چون در خود
غرق است از آن
دور است و چون
به خود نزديك
است، حجاب
خود است و
بايد براى
ديدن خود،
قدرى از خود
دورتر رود. نگاهى
به تاريخ علم
نشان مىدهد
كه دورترين
پديدهها،
زودتر از
ديگر پديدهها
مورد مطالعه
قرار گرفته
است (علم نجوم)
و نزديكترين
پديدهها به
انسان (علم
روانشناسى و
جامعه شناسى)،
ديرتر از
ديگر شاخههاى
علوم مورد
آزمايش و
مطالعه قرار
گرفته است. از
جمله
محدوديتهاى
مكتب اثبات
گرايى،
معرفى روش
تجزيه و
تحليل پديدهها
بود، به نحوى
كه براى
مطالعه هر
عنصرى از
عناصر جهان
بايد آن را به
ذرات ريز
تجزيه كرد و
روح حاكم بر
آن را به
اجزاى تقليل
يافته تبديل
نمود. تا آنجا
كه مقدور استبايد
پنبه واقعيت
را حلاجى كرد
تا دست آخر
چيزى جز
غبارى از
واقعيتباقى
نماند. در
جهان هر چيزى
به اعتبار
شناختى كه
انسان از آن
چيز پيدا مىكند،
نيازى كه با
آن برمىآورد،
ارزشى كه بر
آن مىگذارد
و به طور كلى
معنايى كه به
آن مىدهد
وجود دارد.
اگر اين سخن
را بپذيريم،
چنان است كه
بگوييم: «هر
چيز كه به
شناخت انسان
درنيامده
است وجود
ندارد». در
طول تاريخ،
تصور بشر از
جهانى كه در
آن زندگى مىكرده
است تغييرات
قابل ملاحظهاى
يافته است.
همراه با اين
تغيير، نگرش
او به مسائل
مختلف، از
جمله نگاهش
به خود و
جايگاه و
منزلتش در
اين جهان،
دچار تحولى
عظيم گشته
است. آنچه كه
هميشه ذهن او
را مشغول
داشته است،
مساله
چگونگى
استفاده و يا
تحقق
قابليتها و
استعدادهاى
خويش در
قلمرو تربيتبوده
و سعى نموده
استبراى
اين مهم، به
صورتبنديها
و چارچوبهاى
مشخصى دستيابد.
طبيعىترين
كار آن است كه
آدمى بخواهد
همه چيز را در
قالب فرمول و
نظم و انضباط
از پيش تعيين
شده ببرد و
پديدههاى
پيچيده را به
اجزاى تشكيل
دهنده آن
تجزيه كند و
از اين طريق،
حكم مشخصى را
صادر كند و با
كنار همگذاردن
اجزا و عناصر
تشكيل دهنده
يك كل، شكل و
تصوير آنچه
را كه قرار
استبه دست
آيد، از قبل
پيشبينى
كند. بدون
ترديد، پيش
از آنكه در
جهان پر آشوب
بيرون و در
دنياى هزار
توى درون، در
پى يافتن
فرمولهاى
حساب شده و
آزمايش شدهاى
باشيم، و پيش
از آنكه تلاش
كنيم
متغيرهاى
مختلف را در
قالبهاى
منظم سازمان
دهيم، بايد
بكوشيم
اذهان و
انديشههاى
خود را از نظم
پذيريهاى
تحميلى
برهانيم و با
يك «سازماندهى
نظم زدا» دائم
در پى انحلال
نظامهاى
قبلى و تدوين
نظامهاى
جديد باشيم;
زيرا اگر
بخواهيم خود
را قربانى
نظمهاى
مكانيكى
كنيم، قطعا
به گمراهى
ذهنى و حذف
رويش انديشههاى
نو دچار گشتهايم.
در اين حالت
ممكن است
نقطه عزيمت
را مقصد
بدانيم و
نقطه قريب به
يقين را خود
يقين تصور
كنيم، و در
كنار هم قرار
گرفتن اجزا
را تركيب
اجزا تلقى
كنيم. بدينسان
به يك ديدگاه
ايستا و
تقليلگرا
تكيه نمودهايم
كه محصول آن
جز ركود و
جمود انديشه
ثمرهاى
نخواهد داشت.
اين چنين
خواه بود كه
همه چيز در
سيطره كميت،
تغيير ماهيت
داده و ديگر
آنچه را كه
خرد و كوچك
كردهايم از
ماهيت كلى آن
خارج گشته
است. ساده
سازى عناصر
تربيت و
روشهاى
تربيتى،
فرموله كردن
و صورتبندى
راه حلهاى
تربيتى،
همواره
سترون و بعضا
آسيبزاست،
زيرا بر آنچه
پيوسته در
حال دگرگونى
است جامه تنگ
جمود را
تحميل كردهايم
و آنچه را كه
طبعا به هم
پيوسته و
درهم تنيده
است، در قفسههاى
جداگانه جاى
دادهايم. به
عناصر آشفته
متضاد و
اتفاقى، كه
ذاتى طبيعت
افراد است
توجه نكردهايم
و خواهان آن
هستيم كه بر
اساس آنچه
خود تشخيص مىدهيم
آنها را
شناسايى
كنيم و بر
اساس
توانايى خود
آنها را
تغيير دهيم،
در حالى كه
همان لحظه كه
در فرآيند
تشخيص و در
جريان هدايت
و حل مشكل
قرار مىگيريم،
در همان لحظه
پويايى
تربيت را از
دست دادهايم.
اين
چالشى است كه
تربيت و
پيچيدگى، آن
را راهى
ميدانى پويا
و نامتعين مىسازد
و اگر
بخواهيم به
اين ميدان
وارد شويم،
بايد روشهاى
متغيرى را در
دست داشته
باشيم كه به
تناسب هر
موقعيتى از
انعطافپذيرى
نامحدودى
برخودار
باشد; زيرا
روشهاى
تربيت در
ميدان پوياى
مربى و
متربى، هر
لحظه بايد
خلق و ابداع
شود. هر روشى
براى هر كس
زاييده
تعامل دو
جانبهاى
خواهد بود كه
تنها شخصيت
مربى و
متربى، بيانكننده
آن است. در
چنين فضايى
از تحليل
رفتار، نمىتوان
به پيشبينى
و كنترل
عوامل ايجاد
رفتار در يك
رابطه خطى و
مكانيكى دستيافت.
يكى
از موانع مهم
تربيت، علمىكردن
و يا علمى
پنداشتن آن
است. در پاسخ
به اين سوال
كه اصول و
فنون تربيت
را چگونه
بايد اخذ
نمود و تدوين
كرد؟ يا
منابع تعيين
ملاكهاى
علمى يك
تربيت اصولى
از كجا نشات
مىگيرد؟
بايد گفت كه
اين كار بعضا
از علم برنمىآيد.
هر چند علم در
اين راه مىتواند
به عنوان يك
ابزار ما را
مساعدت كند،
اما مبانى و
اصول، روشها
و اهداف
تربيت در
سيطره
روشهاى علمى
نمىگنجد.
كوششهاى
دانشمندان
علوم تربيتى
و
روانشناسان
در اين زمينه
توفيق زيادى
رابه دست
نداده است. «ح (براى
مطالعه
بيشتر در
ناتوانى
روشهاى علمى
در تربيت ر.ك:
كرانباخ،
روانشناسى
تربيتى،
ترجمه مسعود
رضوى، ص16.) ح»
دستگاهها و
نظامهاى
روانشناختى
كه سعى در
محصور ساختن
اصول تربيت و
فنون تغيير
رفتار نمودهاند،
چيزى جز
رونوشت نسخههاى
تجويزى
روانشناسى
حيوانى
نبوده است. البته
روشن است كه
چرا اين
نظامها در به
قالب
درآوردن
چارچوب
تربيت
ناتوان بودهاند.
يكى از دلايل
آن اين است كه
علم، قادر به
شناخت كاملى
از انسان
نيست و فراتر
از آن، علم
توان كنترل
متغيرهاى
پويا و
دگرگون
شونده را در
شرايط
آزمايشگاهى
ندارد و آن
نظامى كه در
پى ايجاد
قواعد تربيت
واقعى و
اصالى است،
نبايد صرفا
از روشهاى
علمى پيروى و
تقليد كند;
زيرا علم
آنچه را كه
هستبه مامىگويد
و نه آنچه را
كه بايد باشد. اينكه
تربيت علم
نيست، فن
نيست، در عين
حال هم علم
است و هم فن،
يا اينكه
تربيت هنر
است و در عين
حال بايد با
علم و فن نيز
همراه باشد،
احتمالا ذهن
خواننده را
در هالهاى
از تناقض
قرار مىدهد
كه چگونه يك
پديده
روانشناختى
و رفتارى را
مىتوانيم
از قلمرو علم
خارج كنيم و
در عين حال از
يافتههاى
علمى و
ديدگاههاى
نظرى
استفاده
كنيم. بايد
براى رفع اين
شبهه مجددا
تاكيد
نماييم كه
اگر گفته مىشود
تربيت علم
نيست، اين
ادعا به
معناى انكار
استفاده از
روشهاى علمى
در تبيين و
تغيير رفتار
به طور مطلق
نيست، بلكه
علم تنها در
تبيين آنچه
كه هست ما را
يارى مىدهد،
ولى در آنچه
كه بايد
باشد، حلقه
منفصل و بعضا
مفقودهاى
احساس مىشود
كه بايد به
منزله يك پل،
بين آنچه كه
هستبا آنچه
كه بايد باشد
رابطهاى
پيوسته و
پويا برقرار
كند. شايد
در اينجا
مناسب باشد
كه منظور خود
را از
ناتوانى
روشهاى علمى
از زبان يكى
از برجستهترين
دانشمندان
معاصر يعنى «آلبرت
انيشتين» كه
سختبه
روشهاى علمى
پايبند بوده
است، اما
درباره
آموزش و
پرورش و
تربيت
اخلاقى به
گونه ديگر
قضاوت مىكند
بيان كنيم. انيشتين
معتقد است: «روش
علمى چيزى به
ما نمىآموزد،
جز اينكه
اشيا و امور
واقع چگونه
با يكديگر
مرتبط مىگردند
و چگونه بر
همديگر
تاثير مىگذارند.
گرايش به سوى
چنين دانش
عينى،
برترين چيزى
است كه
دستيابى به
آن در توان
بشر است و شما
مسلما اين
بدگمانى را
به خود راه
نخواهيد داد
كه من قصد
تخطئه
دستاوردها و
تلاشهاى
دليرانه بشر
را در اين
زمينه دارم.
با اين حال
روشن است كه
شناخت آنچه
هست دروازهها
را يكراستبه
سوى آنچه كه
بايد باشد
نخواهد گشود.
اين امكان
وجود دارد كه
ما روشنترين
و كاملترين
دانستهها
را درباره
آنچه هست در
اختيار
داشته باشيم
و در عين حال
قادر نباشيم
از اين
دانسته به
درستى
استنتاج
كنيم كه هدف
آرزوهاى
بشرى ما چه
بايد باشد:
دانش عينى
براى رسيدن
به بعضى
مقاصد،
ابزارهايى
موثر و
نيرومند در
اختيار ما مىگذارد،
ولى خود هدف
نهايى و
اشتياق براى
رسيدن به آن
بايد از منبع
ديگرى برآيد
و تصور نمىكنم
لازم به
استدلال
باشد كه
موجوديت ما و
فعاليتهاى
ما فقط با
تعيين و
ارائه اين
هدف و
ارزشهاى
سازگار و با
آن معنا و
مفهوم مىيابد.
شناختحقيقتخودبخود
جذاب و هيجانانگيز
است ولى
توانايى آن
را ندارد كه
هدايت (تربيت)
ما را بر عهده
گيرد و به
همين علت نمىتواند
حتى حقانيت و
ارزش آرزوى
آدمى را براى
نيل به شناخت
واقعى حقيقت
اثبات كند. در
اينجاست كه
استنباطى
صرفا
خردگرايانه(علمى)
از وجود
آدمى،
محدوديتهاى
خود را آشكار
مىسازد». «ح ( ر.ك:
انيشتين،
آلبرت، بيست
و چهار مقاله (حاصل
عمر); ترجمه
ناصر
موفقيان، ص 18.)
ح» اما
نبايد تصور
كرد روش علمى
و يافتههاى
پژوهشى در
قلمرو دانش
علمى هيچ
گونه نقشى را
در فرآيند
تعليم و
تربيت آدمى
بازى نمىكند.
هر گاه شخص
متوجه شود كه
براى رسيدن
به مقصدى
معين وسيله
خاصى مفيد
خواهد بود،
مسلما از آن
استفاده مىكند،
ولى اين
ابزار
توانايى آن
را ندارد كه
مفهوم و
معناى اهداف
نهايى و
اساسى را نيز
به او
بنماياند، و
از آنجا كه
مقوله تربيت
در بردارنده
هدايت انسان
به اهداف
متعالى و
شكوفا ساختن
ارزشها و
درونمايههاى
فطرى اوست،
نبايد اين
ارزشها و
اهداف،
محصور و
محدود به
واقعيتهاى
كشف شدهاى
شود كه در حال
حاضر روشهاى
علمى در
محدوده «اينجا»
و «اكنون» آن
را ترسيم
كردهاند. بنابراين
شناخت
واقعيت «آنگونه
كه هست» يك
وجه قضيه است
و شناخت و
بازآفرينى
واقعيت «آنگونه
كه بايد باشد»
مسالهاى
ديگر; و اين دو
هم به لحاظ
روش و هم به
لحاظ هدف
تمايز
يافتگيهاى
بارزى را در «تبيين»،
«پيش بينى» و «كنترل»
روابط پديدهها
ايجاد خواهد
كرد. حصول
توافق
درباره
اينكه
مقصودمان از
علم چيست؟
چندان دشوار
نخواهد بود.
علم كوشش
ديرينهاى
استبراى
آنكه
پديدارهاى
محسوس اين
دنيا را به
وسيله تفكر
منظم حتىالمقدور
به صورت
جامعيتى
دقيق و كامل
درآوريم. اما
آنچه ما بايد
در تربيت و
هدايت نسل
آينده انجام
دهيم، و همين
جا متوقف
نخواهد شد،
بلكه بايد
تربيتشوندگان
بتوانند
فراتر از
آنچه كه هستبازآفرينى
كنند. هدف
علم اين است
كه قواعد و
مقررات عام
حاكم بر
رابطه
متقابل ميان
پديدهها و
رويدادها را
در زمان و
مكان، كشف و
بيان كند. اين
واقعيت كه ما
قادريم بر
پايه اين
قوانين و
مقررات،
رفتار مادى
پديدهها را
در بعضى از
زمينهها با
دقت و يقين
پيشبينى
كنيم، در
ضمير آگاه
انسان
امروزين نقش
بسته است. حتى
اگر اين
انسان
امروزين
توانايى
ذهنى آن را
نداشته باشد
كه چيز زيادى
از محتواى آن
قوانين را
درك كند،
براى او فقط
كافى است كه
بداند حركتسيارات
در منظومه
شمسى را مىتوان
بر اساس چند
قانون ساده
با دقت زياد
پيشاپيش
محاسبه كرد.
بر همين
منوال - شايد
نه با همين
دقت - مىتوان
پيشاپيش طرز
كار يك موتور
برقى، يك
دستگاه
انتقال
نيرو، يا يك
دستگاه بىسيم
را حتى اگر
تازه اختراع
شده باشد پيشبينى
كرد. اما بىگمان،
هنگامى كه
شمار عوامل
موثر در
پديدههاى
پيچيده
بسيار زياد
باشد، روش
علمى در
بيشتر موارد
ناكام مىماند.
اين
در حالى است
كه تصويرى كه
فلسفه نوين
علمى از
روشهاى علمى
طرح كرده استبا
ديدگاههاى
كلاسيك و
جزمى علوم
سنتى تفاوت
بسيار دارد.
از اين رو در
شناختسياسى
جديد، تصوير
آرمانى
جهانى كه در
حركتخويش
از قواعد
دقيق پيروى
مىكند رختبربسته
است. تصوير
آرمانى
دانشمندى كه
بر حقيقت
مطلق واقف
است از ميان
رفته است.
دانشمند
تنها مىتواند
بهترين
نهادههاى
خود را براى
جهانيان
بازگو كند،
اما او هرگز
نمىداند كه
آيا اين
نهادهها
حقيقت دارند
يا نه؟در
روشهاى
كلاسيك كه
غالبا
برگرفته از
قوانين «فيزيك
مكانيكى» يا
نيوتونى
بود، تبيين
جهان را
كاملا به
دانشمندان
سپرده بود،
اما فلسفه
نوين علمى كه
برخاسته از «فيزيك
كوانتومى» و
تبعيت
متواضعانه
از اصل «عدم
قطعيت» است،
نه رخدادهاى
خاص و منفرد
را مىتوان
با قطعيتبيان
كرد و نه
قوانين عام
حاكم بر جهان
را. اصول منطق
و رياضيات
نمايانگر
بخشى از
واقعيت
هستند، و حتى
همين اصول،
خود امرى
تحليلى و تهى
هستند كه اگر
بخواهيم بيش
از حد آنها را
در چارچوب
ذرهگرايى و
قوانين
مكانيكى
تجزيه و
تحليل كنيم،
كليت و تركيب
سازمان
يافته آن را
از دستخواهيم
داد. تفاوت
ديگر علوم
كلاسيك با
فلسفه نوين
علمى اين است
كه در فلسفه
علمى گذشته،
نظريه علمى
هم بانى
قوانين
اخلاقى (تربيتى)
تلقى مىشد و
هم بانى
قوانين
شناختى; اما
فلسفه جديد
طرح تاسيس
قواعد
اخلاقى را به
كلى ترك گفته
است و هدفهاى
اخلاقى را نه
به مثابه
محصولات
شناخت، بلكه
به عنوان
محصولات
افعال ارادى
تلقى مىكند.
شناخت، تنها
بر روابط
ميان هدفها
يا روابط
ميان هدفها و
وسيلهها
تعلق مىگيرد.
قواعد
اخلاقى
بنيادين از
طريق شناخت
توجيهپذير
نيستند،
بلكه صرفا
بدين علت از
آنها تبعيت
مىشود كه
انسانها
خواستار اين
قواعد و
خواستار
پيروى افراد
ديگر از همين
قواعد هستند.
خواست از
شناخت قابل
استنتاج
نيست، خواست
انسان خود
موجد خويش و
داور خويش
است. «ح (ر.ك:
رايشنباخ،
هانس; پيدايش
فلسفه علمى،
ترجمه موسى
اكرمى; چاپ
اول،
انتشارات
علمى و
فرهنگى.) ح» بر
اين اساس
مشاهده مىكنيم
كه روشهاى
علمى در
قلمرو اخلاق
و تربيت، به
تاييد خود
پيشروان
فلسفه علمى
جديد، قادر
به تبيين و
راهبرى
مسائل
تربيتى
نيستند،
زيرا
پيشرفتهاى
علمى در
زمينه كشف
قواعد و
قوانين حاكم
بر موجودات
زنده تا كنون
چندان عميق
نبوده است، «ح
(اكنون
نظريات
كيهان شناسى
را در نظر مىگيريم.
امروز دو
نظريه عمده
وجود دارد:
يكى نظريه
خلقت آنى، و
يكى نظريه
خلقت دائمى.
در نظريه اول
فرض مىشود،
كه تمام ماده
جهان، اول در
يك حجم بسيار
كوچكى
متراكم بوده
است، به طورى
كه غلظت اين
ماده بسيار
زياد بوده و
در آنى اين
ماده منفجر
شده است و يك
حالت
انبساطى
شروع شده كه
هم اكنون نيز
ادامه دارد.
در نظريه
دوم، يعنى
نظريه خلقت
دائمى، فرض
مىشود كه
ماده ميان
ستارهها
همواره خلق
مىگردد و
ستارههاى
جديد همواره
در حال تشكيل
هستند، به
طورى كه غلظت
ماده در يك
جهان و در حال
انبساط،
همواره ثابت
است. ما خود
جزئى از اين
تحول مداوم
مىباشيم. در
اين نقشه
عظيم آيا ما
سهمى در
ايجاد نظم و
زندگى
نداريم؟ و
آيا نبايد به
خاطر شركتى
كه در اين
تحول داريم
با اخلاص
كامل
بكوشيم؟ اگر
روح از ماده
متفاوت است و
تابع قوانين
آن نيست، و از
طرف ديگر اگر
روح داراى
قدرت سازمان
دادن به ماده
از راه
بخشيدن حيات
به آن است،
اين مساله
پيش مىآيد
كه چگونه
ارتباط ميان
روح و ماده به
وجود مىآيد؟
اين مطلبى
است كه
همواره
فلاسفه را به
خود مشغول
كرده است و
امروز يكى از
مسائل بزرگى
است كه توجه
بيوفيزيكدانها
و
بيوشيميدانها
را به خود جلب
كرده است.
بسيارى از
علما عقيدهمندند
كه شيمى ماده
زنده با شيمى
ماده بيجان
فرق دارد. در
ساختن
ملكولهاى
آلى، ماده
زنده
روشهايى به
كار مىبرد
بسيار لطيفتر
از روشهاى
خشن. يك
كارخانه
شيميايى
اتمها و ذرات
را با لطافت و
نرمى به
اشكال مختلف
درآورده و مىآرايد.
در هر موجود
زنده، گوهرى
است كه روح
نام دارد، كه
با جسم مادى
او تفاوت
دارد، و
داراى قدرت
تميز دادن و
دوست داشتن و
برگزيدن او
مىتواند
خواصى را
تركيب كند كه
فقط خود آن مىتواند
بشناسد; مثلا
مىتواند
رنگ را از يك
عدد كه عبارت
از طول موج
نور استبسازد،
و زيبايى رنگ
آبى دريا را
را دوست
داشته باشد،
و مىتواند
نغمهاى از
يك عدد كه
عبارت از طول
موج صوتى در
هواستبسازد،
و موسيقى را
دوست داشته
باشد، او مىتواند
زيبايى را
تشخيص دهد و
آن را دوست
داشته باشد
ماده را
سازمان دهد و
آن را از
قوانين
بيهوده
احتمالات،
رهايى بخشد.) ح»
ولى با اين
حال توانسته
است لااقل به
حكمفرمايى
ضرورتهايى
ثابت و
پايدار پى
ببرد. در مورد
مقوله
تربيت، كافى
استبه نظم و
ترتيب پديدههاى
وراثتى و
محيطى ميان
موجودات
زنده
بينديشيم;
يعنى آنجا كه
سامان يافتههاى
زيستى تحت
تاثير
سازمان
دهندههاى
محيطى و يا
بالعكس در يك
ميدان «تعاملى
حلقوى» با
فضاى
گشتالتى
قرار مىگيرند.
در چنين
وضعيتى
احساس مىشود
كه تبيين
روابط پديدههاى
ارثى و محيطى
به قدرى
دشوار مىگردد
كه نمىتوان
از كليت عميق
اين ارتباط
پردهبردارى
نمود. بدين
معنى كه هر چه
آگاهى فرد
نسبتبه نظم
و قانونمندى
رويدادهاى
طبيعى
افزايش مىيابد،
اعتقادش
راسختر
خواهد شد،
چرا كه در
كنار اين نظم
و قانونمندى
جايى براى
عللى از نوع
ديگر يافت
نمىشود.
براى او نه
خواست
انسانها،
علت مستقلى
براى
رويدادهاى
طبيعى محسوب
مىشود و نه
تقدير. در
اينجاست كه
به نظر مىرسد
ابتدا بايد
جايگاه علم
را در روششناسى
كلاسيك و روششناسى
جديد مورد
مقايسه قرار
دهيم تا مشخص
شود توانايى
روشهاى
كنونى كه
غالبا متاثر
از علوم
طبيعى و در
راس آن فيزيك
جديد مىباشد
تا چه اندازه
در «تبيين» ، «پيش
بينى» و «كنترل»
روابط پديدههاى
مادى نقش
دارد. آنچه كه
مسلم است اين
است كه يافتههاى
پژوهشى در
قلمرو علوم
طبيعى و
دستاوردهايى
كه از اين
رهگذر به دست
مىآيد
ارتباط
مستقيمى با
روش شناسى در
علوم انسانى
و در راس آن
تبيين، پيشبينى
و كنترل
رفتارهاى
پيچيدهاى
چون رفتار
آدمى دارد. از
اين نظر
مناسب است كه
قبل از ورود
به بحث علمى
بودن يا علمى
نبودن مقوله
تربيت، به
تحليل
جايگاه
روشهاى علمى
در تحولات
جديد
بپردازيم. در
اوايل قرن
بيستم يك
مشاهده علمى
به وقوع
پيوست كه با
كوشش
فيزيكدانها،
تفسير آن را
به وسيله
قواعد
مكانيك و
الكترومانيتيسم
كلاسيك ميسر
نشد. براى
مثال مشاهده
شد كه
تغييرات
تابش گرما،
به وسيله جسم
گداخته،
تابع
قوانينى كه
از نظريه
الكترومانيتيسم
كلاسيك به
دست مىآيد
نيست. در هر
دمايى اين
تابش داراى
يك حداكثرى
است كه براى
يك طول موج
بخصوص به دست
مىآيد. و هر
چه دما
بالاتر باشد
اين طول موج
كوتاهتر
است، ولى
اهميت اين
فرضيه خيلى
بيش از آن بود
كه اول به نظر
مىآمد. به
زودى «انيشتين»،
فرضيه
كوانتومى
نور را
پيشنهاد
كرد، كه بعدا
آن را «فتون»
ناميدند. به
موجب اين
فرضيه، نور
به شكل ذرات
ناپيوسته
فرستاده مىشود
كه هر كدام از
آن ذرات
داراى يك
انرژى است كه
متناسب با
تعداد
ارتعاشات
موج نورانى
در واحد زمان
است. چندى بعد
بوهر،
فيزيكدان
معروف،
فرضيهاى
پيشنهاد كرد
كه به موجب آن
«اتم» نور را
به شكل دانههاى
ناپيوسته مىفرستد
و جذب مىكند
و الكترونها
در داخل اتم
مىتواند
فقط روى
مدارهايى
حركت كند كه
داراى
انرژيهاى
معينى هستند.
در واقع
مشاهده مىكنيم
كه
الكترونها
مانند موج
نورانى
رفتار مىكنند
كه رفتار
آنهابهحسب
موقعيتهاى
متفاوت
تغيير مىكند
و قابل پيشبينى
نيست. بنابراين
به اين نتيجه
مىرسيم كه
برخلاف
عقايد مسلمفيزيك
كلاسيك، نمىتوانيم
قبلا مسير يك
ذره -حتى به
سادگى
الكترون - را
معين كنيم. پس
هر گاه فيزيك
قادر نباشد
رفتار حتى يك
الكترون را
پيشبينى
كند، چطور مىتوان
انتظار داشت
كه بتواند
رفتار
دستگاههاى
وسيع و
پيچيدهترى
چون رفتار
انسان را پيشبينى
و كنترل كرد. شيوه
شناختبيشتر
پديدهها تا
ميانه سده
بيستم تقليلگرا
و انتزاعى
بود. به عبارت
ديگر در اين
روش، شناختيك
كل را تا حد
شناخت اجزاى
تشكيل دهنده
آن تقليل مىدادند.
گويى سازمان
يك كل نسبتبه
ويژگيهاى
اجزاى خود
ويژگيها و
كيفيتهايى
متفاوت وجود
ندارد. تعينگرايى
يا به عبارتى
نفى و انكار
اتفاق و
چيزهايى
تازه و نيز
كاربرد منطق
مكانيكى
دستگاههاى
مصنوعى براى
حل مسائل
مربوط به
موجودات
زنده و زندگى
اجتماعى،
مفاهيم
كليدى و اصلى
اين گونه
روشها بود.
بعد از ظهور
مكتب گشتالت
و اثبات اين
ادعا كه
خاصيت اجزاى
تركيب شده با
خاصيت تك تك
اجزا متفاوت
است، مفهوم
يادگيرى،
بينش، ادراك
و عناصر
وابسته به
تعليم و
تربيت از
زاويهاى
ديگر مورد
بررسى قرار
گرفت. تصويرى
كه هر فرد
نسبتبه
پديدههاى
اطراف دارد
به حسب
موقعيتها،
زمينهها،
تجربهها و
بينشها
متفاوت از
فرد ديگرى
است كه همان
پديده را در
شرايط مشابه
مىنگرد. اين
نوع نگرش به
تربيت، ما را
راهى ميدان
ادراكى
متغير و
نامعينى از
مؤلفهها
تربيت مىگرداند
كه در تعريف،
روشها،
برنامهها و
حتى تعيين
هدفهاى
تربيتى بايد
دستبه
تغييرات
بنيادى
نگرشها و
برداشتهاى
ذهنى خود از
تربيتبزنيم.
نظريه
نوين ماده
نشان داد كه
اتم ديگر نه
يكپارچه است
و نه بسيط،
بلكه ساخت
پيچيدهاى
است كه از
فضاى خالى و
ذرات جدايى
ناپذير
تشكيل شده
است. اما
موضوع در
همين جا
خاتمه
نيافت، كشف
اينكه ذرات
ماده از آنچه
قبلا تصور مىشد
كوچكترند هر
چند جالب
بود، اما
انقلابى
نبود و كوشش
در پيش بينى
رفتار اجزاى
اتم بر پايه
مكانيك
نيوتونى با
شكست روبرو
شد. از طرف
ديگر نظريه
نسبيتبه
نقد مفاهيم
زمان و مكان
پرداخت و
معلومشد كه
سرعت اندازهگيرى
شده نور،
مستقل از
حركت چشمه
نور نسبتبه
ناظر است. اين
نظريات
جديد، بويژه
در زمينه
اتمى، به
پيشرفت علمى
با نتايج
عظيمى
انجاميده
است و
دگرگونى
بسيار عميقى
را در فلسفه
نظرى ايجاد
نموده است.
علم با وجود
نيروى گسترش
ناپذير خود
بالاخره از
محدوديتهاى
خود آگاه شده
است. اكنون
پيچيدگى و
دشوارى پيشبينىنشدهاى
گريبان
مفاهيمى را
كه روزگارى
ساده
انگاشته مىشد
گرفته است. دانشمندان
علوم طبيعى
از تلاشهاى
خود در كار
تصوير
پيوندهاى
متقابل ميان
پديدهها
مورد نظر دستبرداشته
و ساختى
رياضى پديد
آورده است كه
در آن، عناصر
مطلوب با
انگارههايى
از روابط به
يكديگر
پيوند داده
شدهاند. راه
تفكر نو در
فيزيك،
علاقه
گستردهترى
را به
ساختارهاى
مثالى
رياضيات ناب
برانگيخته
است، اين
ساختارها با
وجود مجرد
بودن اكنون
اهميتى
بنيادى
يافتهاند و
به كاوش در
مبانى منطقى
رياضيات
توجه بسيار
شده است. در
قرن نوزدهم
به اين موضوع
توجه كمى شده
است، اما
اهميت آن با
انتشار
كارهاى «وايتهد»
و «راسل»
آشكار گرديد.«ح
(ر.ك: مرورى
كوتاه بر
تحول نگرشها
و روشها،
مجله علمى -
پژوهشى
دانشگاه
انقلاب،
شماره 100;
زمستان 72.) ح» بدين
ترتيب،
كاربرد نماد
در رياضيات و
منطق، در
خدمت تحليل
ماده و پديدههاى
مادى قرار
گرفت و با
ارائه
مكانيك
كوانتيك و
بويژه اصل
عدم قطعيت «هايزنبرگ»
كه اصل عليت
را در حوزههاى
زيراتمى و
پديدههاى
جهان ذرههاى
خرد صادق نمىدانست،
به يكباره
فلسفه نظرى
نوينى در
تبيين روابط
بين پديدهها
حاصل آمد. شكى
نيست كه
شناخت هر
پديده بايد
جزئيات و
كليات آن
پديده را در
بر گيرد، اما
علاوه بر آن
بايد در پى آن
بود تا با
ارجاع به
بافت و
موقعيتهاى
ويژه، نگرش
سيستمى را
جايگزين
نگرش
مكانيكى كرد.
بر اين اساس
تنها كسانى
قادر به درك و
فهم دادههاى
خاص و منحصر
به فردند كه
بصيرت كل
نگرانه خود
را به فرآيند
تربيت،
همچنان با
پويايى و
روشنگرى حفظ
نمايند و آن
را دائما
پرورش دهند و
نه تنها بايد
مجموعه اجزا
را با ديد كل
نگرانه و
سيستماتيك
ادراك نمود،
بلكه فراتر و
خلاقتر از
آن، بايد كل
را هر لحظه «بازسازى»
كرد. نگرش سيستمى در تربيت، پديده تازهاى نيست، بلكه روشى است كه در شتابزدگى پيشرف |