انسان كامل (مطلوب) از ديدگاه اسلام و روانشناسى

مسعود آذربايجانى

توجه به انسان كامل - انسانى كه معيارى براى افراد انسانى باشد - سابقه‏اى بس ديرينه دارد. در سير تاريخ، آدمى هميشه به دنبال انسان كامل بوده است و شايد در همين جستجو بوده كه گاه موجودات ماوراء الطبيعى و رب النوعها و گاه قهرمانان افسانه‏اى و اساطيرى; و زمانى هم شخصيتهاى برجسته تاريخ را به عنوان انسان كامل مطرح كرده است. در هر يك از فرهنگها و مكاتب فكرى وفلسفى و آيينها و مذاهب، ردپايى از انسان كامل را مى‏يابيم. بودا، كنفوسيوس، زردشت، عيسى(ع) وحضرت محمد(ص)، افلاطون، ارسطو، متصوفه، عرفا و همچنين برخى از روانشناسان معاصر، سخن از انسان كامل يا مطلوب به ميان آورده‏اند (با نامهاى مختلف: آزاده، فيلسوف، انسان بزرگوار، شيخ و پير، ابر انسان، خليفه‏الله، انسان به فعليت رسيده و...). شايد بتوان گفت ريشه گرايش به انسان كامل، ميل به كمال در درون آدمى است و همچنين دورى از نقص و ضعف و حقارت است. بنا به قول آدلر، دورى از احساس كهترى، از نيازهاى اساسى آدمى است; و نيز مى‏توان گفت: منشا آن در انديشه «خداگونه بودن انسان‏» است كه هم در تفكرات دينى و هم فلسفى وجود دارد.

اگر چه بررسى جامع موضوع «انسان كامل‏» كه در حقيقت موضوعى ميان رشته‏اى است (حداقل مشترك ميان فلسفه، روانشناسى و اخلاق)، نيازمند فراغ بال و جمع مساعى انديشمندان عديده است; اما در اين جستار با نگاهى گذرا به پيشينه تاريخى اين موضوع، تعريف وتحديد آن، بررسى تحليلى و تطبيقى آن را از زاويه‏اى محدود (ديدگاه روانشناسى و اسلام) در دو بخش پى‏مى‏گيريم.

اهميت مقام انسان از نظر هر متفكرى مربوط به جهان بينى و روانشناسى اوست. بدين معنا، فيلسوفى كه مادى است و به انسان از ديدگاه امور مادى و روابط سياسى و قوانين حاكم بر ماده مى‏نگرد، او را موجودى سلطه‏جو، وطالب هرج و مرج دانسته است; مثلا «هابز» مى‏گفت: «انسان براى انسان، گرگ است‏»; اما كسانى كه انسان را از جنبه معنوى و ملكوتى مى‏نگريسته‏اند، او را به درجه‏اى والا مى‏دانسته‏اند كه مانند «اسپينوزا» مى‏گفته‏اند: «انسان براى انسان، خداست‏».

يكى از اصول عمده انسانشناسى را در نيمه قرن پنجم ق. م «پروتاگوراس‏» يونانى بيان كرد: «انسان معيار همه اشياست‏» و سقراط، اصل «خودت را بشناس‏»، مقدمه تعاليم خود قرار داد. انسان، جهان و خدا، موضوعات عمده تفكر غربى را از آغاز تاريخ مكتوب آن تشكيل مى‏داده است. در قرون وسطى با الهام از انديشه مسيحى، پايگاه انسان عبارت از اين بود كه «انسان يكى از مخلوقات خداست‏» و بايد انديشه و كردار او چنان سامان يابد كه تفوق ارزشهاى دينى را منعكس نمايد. دانش انسانشناسى گرچه به صورت مستقل نبوده، ولى در بخشى از «كلام‏» كه در آن از سقوط و هبوط انسان بحث مى‏شد و امكان نجات او را به توفيق الهى و از طريق فدا شدن مسيح(ع) مطرح مى‏كرد، قرار داشت.

در دوره رنسانس، انسان خود را از قيد و بندهاى تفكر يونانى و مسيحيت آزاد ساخت و مدعى شد كه مى‏تواند به كاميابيهاى خود افتخار كند و به ستايش خود بپردازد. دو موضوع «شرافت‏» و «عظمت‏»، بويژه براى اومانيستها بسيار گرانقدر بود (در مقابل تفكر «وجدان گناهكار» در مسيحيت). اومانيسم يا انسان مدارى، محصول همين دوره رنسانس است. اين نهضت كه در سده چهاردهم در اروپا به وجود آمد، بيشتر حالت عصيان بر ضد رفتار و سلطه اولياى دين قرون وسطايى داشت و انسان را واجد كمال اهميت دانست. «ميشل دو مونتنى‏» از پيشگامان انديشه انسانشناسى در قرن شانزدهم سعى داشت ماهيت اصلى «شخص انسانى‏» را تعريف كند. انسانشناسى او به خود انسان باز مى‏گردد و تقدم را به حقيقتى مى‏دهد كه در باطن اوست. وى كوشش كرد انسانيت را در ميان كليت اشيا جاى دهد: «هستى انسان به منزله دايره‏اى است كه محيط آن همه جا ومركز آن هيچ جا نيست‏».

پاسكال، دكارت، اسپينوزا و مالبرانش، هر كدام تاملاتى فلسفى در انسانشناسى داشتند و اين انديشه را پيش بردند. «جان لاك‏» انگليسى با مبانى واقع گرايانه‏تر چنين گفت: «انسان بايد خود را به عنوان ساكن خردمند اين جهان بشناسد»; يعنى انسان موضوع مطلقى نيست، بلكه شعور مجسمى است‏با همه نابسندگيها ومحدوديتهاى واقعيت انسانى. در عصر روشنگرى (قرن هجدهم)، انسانشناسى شاخه‏اى از فلسفه شده بود كه با علوم انسانى پيوند نزديك داشت و مى‏كوشيد معلومات عينى جديد گرد آمده درباره انسان را با ارزشهايى كه شعور انسانى را تشكيل مى‏داد ارتباط دهد (انسان جانورى در ميان جانوران و در عين حال يك موجود فرهنگى است). در سده نوزدهم با پيشرفت‏سريع و گسترده علوم اجتماعى، انسان در محاصره تخصصها قرار گرفت. جهان‏بينى و كلى نگرى انسان كاهش يافت و هر عالمى سنگ علم خود را به سينه مى‏زد و از ديگر علوم مربوط به انسان غافل بود.

اين نكته نيز در قرون پس از رنسانس قابل توجه است كه با شكستن تحريم «كالبدشناسى انسان‏» در قرن شانزدهم، به وسيله پزشك بلژيكى «آندراس وساليوس‏»، قداست جسم انسان شكسته شد; ولى باز هم انسان را داراى روح و موجودى عقلانى مى‏دانستند (پاسكال و دكارت) و بر توازى‏گرايى روح و بدن پافشارى مى‏كردند. تا اينكه با كشف ميمونهاى آدم‏نما (شمپانزه و اورانگوتان)، بتدريج مشابهتهاى آنها با انسان، از جهت تشريحى و زيستى فهرست‏شد و اين تمايز و تفاوت نيز از ميان رفت و انسان نيز موجودى در ميان جانداران ديگر تلقى شد، با اين تفاوت كه در زنجيره هستى داراى سابقه تكامل بيشترى است و در نهايت، به عنوان حاصل اين تكامل پذيرفته شد.

در طول قرن نوزدهم، چارچوب مادى و معنوى تمدن قديم، تحت‏تاثير انقلاب صنعتى و انقلابهاى سياسى در هم شكست. ماكس استيرنر، كركگور و نيچه، هر كدام يك نوع فردگرايى افراطى عرضه كردند. اگرچه مفهوم شخص نزد آنها تا حدى جهت‏گيرى منفى داشت، ولى مفهوم شخص‏گرايى در قرن بيستم (با الهام از همان فردگرايى قرن نوزدهم) مى‏كوشد تصورى مثبت‏باشد و اجزاى تشكيل دهنده انسان را به هم بپيوندد. «شخص‏» بيش از آنكه بكوشد يك منش استثنايى پيامبرانه نمايش دهد، عبارت از مجموعه‏اى از ارزشهاست كه هر انسانى را مى‏سازد. همين امر يكى از تفاوتهاى مهم انسانشناسى شرق و غرب است. در كشورهاى شرقى، تاكيد بر وجود فردى، غالبا نوعى خطا و گناه تلقى مى‏گردد و نجات يا آزادى را در انكار فرديت و محو كامل نفس در ذات نيستى مى‏توان يافت. در مقابل، «گوته‏» آلمانى مى‏گفت: «كيفيت‏يك شخصيت‏به تنهايى مى‏تواند سعادت آدميان را تضمين كند». در انسانشناسى فلسفى، فرد انسانى موضوع ارزشها به شمار مى‏رود; ولى ساختارگرايى اشتراوس، انديشه اصالت جمع افرادى چون ماركس، و روان‏پژوهى بيمارگونه فرويدى، همگى جرياناتى هستند كه انسانشناسى فلسفى را تهديد كردند. در اين علوم، انسان نه به عنوان فاعل، بلكه به عنوان منفعل و موضوع تركيبات انديشه‏ها عرضه گرديده است; ولى در مقابل، انسانشناسى فلسفى، تاكيد دارد كه هر موجود انسانى -على‏رغم همه تاثرات داخلى و خارجى- بايد مسئوليت وجود خود را مسلم فرض كند. اين علائق در پديدارشناسى معاصر، كه از «ادموند هوسرل‏» آلمانى و شاگردش «ماكس شلر» الهام گرفته است ديده مى‏شود. در نظر آنها، شعور شخصى عبارت از پيوستن به اصل و غايت‏حقيقت عينى است. اصالت وجود «كارل ياسپرس‏»، «برديانف‏»، «مارتين هايدگر»، «گابريل مارسل‏»، «موريس مولو پونتنى‏» و «ژان پل سارتر»، براى شعور شخصى به عنوان منشا همه تعهدات عينى انسان، تقدم قائل مى‏شود.

انسان به عنوان خلاق فرهنگ و متاثر از فرهنگ است; عالم عينى -كه هر انسانى زندگانى روزمره خود را در آن به سر مى‏برد- با نمادهايى نمايش داده مى‏شود كه خاص اجتماع ويژه‏اى در زمان ويژه از تاريخ آن است. بنابراين براى انسانشناس، انسانيت محصول همه تاريخ و فعاليت‏حال و گذشته انسان است. «جامعه‏شناسى معرفت‏» نيز پيش‏بينى مى‏كند كه هر فرد موجود، زندانى فضاى فرهنگى است كه در آنجا بهم رسيده است. البته اين درست است كه انسان محصول فرهنگ است، ولى اين نيز به همان اندازه درست است كه فرهنگ هم به وسيله انسانها پيدا شده است و اين دو حقيقت در تعامل با يكديگر، همديگر را توازن مى‏بخشند.

بنابراين مى‏توانيم به طور خلاصه اصول عمده انسانشناسى فلسفى اوايل قرن بيستم را به عنوان زيرساخت فكرى روانشناسان انسانگرا كه انسان كامل را توصيف كرده‏اند، چنين برشماريم:

1 - انسانى است كه از آسمان به زمين آمده و زمينى شده است.

2 - انسانى است كه در ميان جانوران ديگر و در كنار آنهاست.

3 - اين انسان، داراى شرافت و عظمت است.

4 - موجودى خردمند و فرهنگى است كه در تعامل با فرهنگ ساخته مى‏شود.

5 - هر انسانى‏يك‏شخص‏و موجودمنحصر به‏فرد است.

اصطلاح «انسان كامل‏» اگرچه به اين صورت در متون اوليه اسلامى (آيات و روايات) استعمال نشده است، ولى با اشاره‏اى به معناى لغوى آن مى‏توانيم سابقه استعمال آن را در فرهنگ اسلامى ريشه‏يابى كنيم; كمل: الكمال التمام; كمل: الكاف والميم واللام اصل صحيح يدل على تمام الشى‏ء يقال: كمل الشى‏ء وكمل فهو كامل اى تام; كمل: در ذات و صفات (هر دو) استعمال مى‏شود،كمل الشى‏ء كمالا وكمولا انجام يافت و تمام شد اجزاى آن چيز; كامل: درست و راست‏شده مقابل ناقص، بى‏كسر و نقصان و... كتب لغت ديگر نيز قريب به همين معنا گفته‏اند. بنابراين معناى لغوى آن، يعنى كسى كه در انسانيت تام و تمام باشد و هيچ نقصى نداشته باشد.

منشا و سرچشمه اين اصطلاح، قرآن و احاديث مروى از معصومين است و اگرچه معناى آن همواره ملحوظ نظر عرفا بوده است، شايد بتوان از موارد نادر استعمال آن، از رساله قشيريه نام برد كه مى‏گويد: بايزيد بسطامى (م 261) از «انسان كامل تام‏» ياد مى‏كند و مى‏گويد عارف پس از فناى در ذات الهى به اين مقام مى‏رسد. نخستين بار «محيى الدين بن عربى‏» اين اصطلاح را رايج مى‏كرد و اصولا هر فص از «فصوص‏الحكم‏» او مشتمل بر بحث در مورد يكى از انبيا يا انسانهاى كامل است، و نيز در ساير آثار خود خصوصا «فتوحات مكيه‏» اصطلاح «انسان كامل‏» را به كار مى‏برد; «انسان كامل كسى است كه به نظر عرفا به عالى‏ترين مقامات معنوى رسيده، جامع جميع عوالم الهيه و كونيه گرديده است، مجلاى تمام‏نماى همه صفات وكمالات الهيه و بالاخره خليفه خداوند بر روى زمين وحجت اوست...». «عزيزالدين نسفى‏» نيز چنين تعبير مى‏كند: «انسان كامل آن باشد كه در شريعت و طريقت وحقيقت تمام باشد... انسان كامل آن است كه او را چهار چيز به كمال باشد: اقوال نيك، افعال نيك، اخلاق نيك ومعارف‏».

اصطلاح «انسان كامل‏» در فرهنگ اسلامى داراى دو مصداق معين است: يكى منطبق بر انبيا و ائمه(ع) است كه صاحب ولايت‏شمسيه هستند و انسان كامل حقيقى اينها هستند; و دوم، منطبق بر اوليا و عرفاى حقيقى كه به مقام فنا در ذات الهى (با تفسير صحيح آن) رسيده‏اند و داراى ولايت قمريه هستند. اما مى‏توانيم بگوييم هيچ يك از اين دو معنا محل بحث ما نيست، زيرا در اين بحث، بنابراين است كه موضوع، مشترك و مورد تعاطى و گفتگوى بين روانشناسى و اسلام باشد و بدون ترديد، دست كوتاه تجربه به اين معانى بلند عرفانى نمى‏رسد و در تور تجربه علمى واقع نمى‏شود.

بنابراين، در مباحث آينده از اين دو مرتبه بالاى انسان كامل چشم مى‏پوشيم و مدار بحث را در مرتبه‏اى فروتر قرار مى‏دهيم. بحث ما حد اعلاى انسانيت نيست; بلكه مرتبه‏اى پايين‏تر است كه براى اكثر مردم قابل دسترس باشد و با معيارهاى علمى (البته نه صرفا كمى) بررسى آن ميسر باشد. از طرف ديگر باد متذكر شويم كه مقصود از انسان كامل در اين مقاله، انسان صرفا سالم يا «بهنجار» نيست;زيرا در مباحث روانشناسان درباره اين موضوع، كانون توجه بر اين است كه انسان چه مى‏تواند باشد; نه اينكه چه بوده يا اكنون چه هست. «آنچه روشن است اينكه روانشناسان كمال، سطح مطلوب كمال و رشد شخصيت را فراسوى بهنجارى مى‏دانند و استدلال مى‏كنند كه تلاش براى حصول سطح پيشرفته كمال، براى تحقق بخشيدن يا از قوه به فعل رساندن تمامى استعدادهاى بالقوه آدمى، ضرورى است. صرفا رهايى از بيمارى عاطفى و نداشتن رفتار روان پريشانه، براى اينكه شخصيتى مطلوب و سالم داشته باشيم كافى نيست‏».

بنابراين انسان كامل مورد نظر، مرتبه‏اى متوسط از كمال انسان است كه فراتر از بهنجارى و فروتر از آن حد اعلى و غايت قصواى انسانيت است كه براى جلوگيرى از خلط اصطلاحات، در اينجا تعبير «انسان مطلوب‏» را انتخاب مى‏كنيم و آن را به طور قراردادى چنين تعريف مى‏كنيم: انسانى كه حداكثر سرمايه‏ها و نيروهاى بالقوه خود را در جهت مثبت عليت‏بخشيده است. البته بديهى است كه اين مرتبه كمال يك طيف و يك مسير است نه يك نقطه. با اعتراف به وجود ابهاماتى در اين تعريف، صرفا براى آنكه حيطه موضوع بحث در تعاطى و محاوره بين روانشناسى و اسلام روشن باشد، اين تعريف ارائه گرديد.

بخش اول: انسان مطلوب از ديدگاه روانشناسان

روانشناسى كمال به جنبه سالم طبيعت آدمى مى‏پردازد، نه به جنبه ناسالم آن (بيمارى روانى). هدف آن نيز درمان مبتلايان به روان نژندى و روان‏پريشى نيست، بلكه بيدارى و رهايى استعدادهاى عظيم انسان براى از قوه به فعل رساندن و تحقق بخشيدن تواناييهاى خويش ويافتن معناى ژرفترى از زندگى است. روانشناسان كمال در عين آنكه تاثير محركهاى بيرونى، غريزه‏ها و كشمكش‏هاى دوران كودكى را بر شخصيت انسان نفى نمى‏كنند، آدميان را دستخوش دگرگونى ناپذير اين نيروها نمى‏دانند. آدمى مى‏تواند و مى‏بايد در برابر گذشته، طبيعت زيست‏شناختى و اوضاع و احوال محيط خويش، بپاخيزد. تصويرى كه روانشناسان كمال از طبيعت انسان به دست مى‏دهند، خوش‏بينانه و اميدبخش است. آنها به قابليت گسترش وشكوفايى كمال خود و تبديل شدن به آنچه در توان آدمى است اعتقاد دارند. هفت نظريه از روانشناسان بزرگ انتخاب شده بود كه نشان مى‏داد با وجود نقاط اشتراك فراوان، هر كدام تصوير جداگانه‏اى از انسان مطلوب ارائه كرده‏اند ولى براى رعايت اختصار، تنها به ذكر عناوين نظريات ششگانه و توضيح نظر «مزلو» بسنده مى‏كنيم وطالبان تفصيل بيشتر را به كتاب «روانشناسى كمال‏» ومانند آن ارجاع مى‏دهيم:1 - شخصيت مطلوب از ديدگاه گوردون آلپورت (1967 - 1897) «انسان بالغ يا پخته و رسيده‏» است.

2 - شخصيت مطلوب از ديدگاه كارل راجرز، «انسان با كنش كامل‏» است.

3 - اريك فروم (1980 - 1900) شخصيت مطلوب را «انسان بارور يا مولد» مى‏داند.

4 - حاصل نظريه كارل گوستاويونگ (1961 - 1875) در مورد انسان مطلوب، «انسان فرديت‏يافته‏» است.

5 - خلاصه نظريه ويكتور فرانكل در مورد شخصيت مطلوب، «انسان از خود فرا رونده يا داراى معنا» است.

6 - انسان مطلوب از ديدگاه پرلز، انسانى «اين مكانى و اين زمانى‏» است.

نظريه آبراهام مزلو

با توجه به آنكه مزلو بيش از روانشناسان ديگر به اين موضوع توجه كرده است، با تفصيل بيشترى وارد بحث درباره آراى وى مى‏شويم. وى معتقد است‏براى بررسى انسان مطلوب و سالم، فقط بايد انسانهاى بغايت‏سالم را مورد مطالعه قرار داد. او براى كارش 49 نفر را (زنده و مرده) برگزيد، مثل استادانش «ورتايمر» و «بنديكت‏»، و از ديگران هم «آبراهام لينكلن‏»، «اسپينوزا»، «انيشتين‏» و... او معتقد شد در مورد انگيزش، افراد داراى شخصيت مطلوب يا سالم، پس از ارضاى سلسله مراتب نيازهاى پايين‏تر (نيازهاى جسمانى، نيازهاى ايمنى، تعلق و محبت، نياز به احترام و نيازهاى دانستن و فهميدن كه بعدا اضافه كرد)، به «نياز به تحقق خود» روى مى‏آورند.

او مى‏گويد: در افراد معمولى، انگيزش، در پى‏جبران «كمبود» يعنى كمبودهاى ارگانيسم (چه جسمانى يا روانى) است، يعنى آنها درصدد ارضاى نيازهاى پايين‏ترند، ولى‏افراد عالى، خواستار متحقق ساختن استعدادهاى بالقوه خود و شناخت و فهم دنياى پيرامونشان هستند. دراين حالت فراانگيزش، شخص به دنبال جبران كمبودهايا كاهش تنش نيست; بلكه هدف، غنى ساختن وگسترش تجربه زيستن و افزايش شادمانى و شور زنده بودن است. فراانگيزش آنها اين است كه «انسان كامل‏» باشند. مزلو فهرستى از فرانيازها عرضه مى‏كند كه خودشان هدفند; يعنى حالتهايى از «بودن‏» هستند نه «شدن‏» وخواستاران تحقق، خود به سوى آنها پيش مى‏روند. فرانيازها عبارتند از: حقيقت، نيكى، قاطعيت، يگانگى وتماميت، فرار از دوگانگى، سرزندگى، يكتايى، كمال، ضرورت، تكميل، عدالت، نظم، سادگى، استغنا و جامعيت، بى‏تكاپويى، بازيگوشى، خودكفايى و پرمعنايى; و در صورتى كه اينها ارضا نشوند، ناكامى به وجودمى‏آيد كه نتيجه‏اش تحقق ارزشهاى مقابل اينهاست.

ويژگيهاى «خواستاران تحقق خود» (انسان مطلوب از ديدگاه مزلو) عبارت است از:

- آنها به نوبه خود، نيازهاى سطوح پايين‏ترشان را برآورده ساخته‏اند، روان‏پريش و روان‏نژند نيستند، بلكه الگوهاى بلوغ و پختگى هستند. در شرايط وفور نعمت، و در توانگرى و رفاه به سر مى‏برند.

- از نظر سنى، ميانسال يا سالخورده‏اند، البته جوانان هم مى‏توانند به سوى تحقق خود پيش روند.

- ادراك صحيح واقعيت: شناخت آنها از جهان آن گونه كه مى‏خواهند يا نياز دارند، نيست; بلكه همان گونه كه هست، آن را مى‏بينند (شناخت عينى). همچنين در جنبه‏هاى مختلف زندگى مثل هنر، علائق فكرى، سياسى و علمى، آن طور كه مردم يا بهترين مردم مى‏بينند; نمى‏بينند، بلكه تنها به داورى بدون تعصب خويش متكى‏اند.

- در پذيرش كلى طبيعت، ديگران و خويشتن، نقاط ضعف و قوت خود و ديگران را بدون نگرانى مى‏پذيرند; طبيعت را نيز به همان صورتى كه هست مى‏پذيرند. البته از تفاوت ميان آنچه هستند و بايد باشند، احساس شرمسارى دارند; ولى احساس گناه، اضطراب يا دلواپسى ندارند.

- خودانگيختگى، سادگى و طبيعى بودن: مطابق طبيعتشان عمل مى‏كنند، و صادقانه عواطف و هيجاناتشان را نشان مى‏دهند; البته در مواردى كه رفتارشان موجب رنجش يا ناراحتى ديگران بشود، خوددارى مى‏كنند.

- توجه به مسائل بيرون از خويشتن: نسبت‏به كارشان متعهد هستند بيش از ديگران كار مى‏كنند و از آن لذت مى‏برند; تفريح و استراحت آنها در كار كردن است.

- نياز به خلوت و استقلال و تنهايى: براى كسب رضايت‏به ديگران متكى نيستند و مى‏توانند بركنار از مردم باشند. مى‏توانند خودشان تصميم بگيرند، نظام ارزشى خاص خود دارند و خلوت و تنهايى را دوست دارند.

- كنش مستقل: از محيط و اجتماعى كه در آن به سر مى‏برند مستقلند، داراى نيروى اراده، آزادى عمل و فعاليت هستند.

- تازگى مداوم تجربه‏هاى زندگى و تحسين مستمر آن: با احساس لذت، احترام و شگفتى، تجربه‏هاى خاص زندگى را بدون توجه به تكرارى بودن آنها احساس مى‏كنند; در برابر عادى شدن مواهب زندگى روحيه شكرگزارى دارند و قدر مواهب زندگى را مى‏دانند.

- تجربه‏هاى عارفانه يا اوج: وجد و سرور و حيرتى عميق، مانند تجارب ژرف دينى احساس مى‏كنند و با آن احساس قدرت، اعتماد به نفس و قاطعيتى مى‏كنند كه چيزى جاى آن را نمى‏تواند بگيرد.

- نوعدوستى: نسبت‏به همه انسانها عميقا احساس همدلى و محبت دارند و آماده كمك به بشريتند و خود را از يك خانواده مى‏دانند (مانند احساس برادرى و خواهرى).

- روابط متقابل با ديگران: داراى روابط محكمترى با ديگران هستند، بيشتر از ديگران محبت مى‏كنند واستوارتر هستند; ولى از جهت كميت، روابطشان كمتر از ديگران است. خصوصا نسبت‏به كودكان مهربان و شكيبا هستند. محبتشان در اثر كمبود نيست، بلكه محبتى است كه سرشار از خوشى، شادمانى و خوشبختى است.

- خوى مردم گرايى: در برابر همه مردم -صرف نظر از طبقه، تحصيلات و...آنها-بردبار و شكيبايند و براى كسى كه در پيشه و هنر خود قابليت دارد، احترام صادقانه‏اى قائلند.

- تمايز ميان هدف و وسيله، و خير و شر: هدفها برايشان مهمتر از وسايل دستيابى به آنهاست و داراى معيارهاى‏اخلاقى‏مشخصى‏براى‏تشخيص‏درست‏ونادرست هستند و در تشخيص خير و شر، دچار مشكل نمى‏شوند.

- حس طنز مهربانانه: نوعى شوخ طبعى فيلسوفانه دارند (اين شوخ طبيعها غالبا آموزنده است، به كل افراد برمى‏گردد نه به فرد خاص، و از سر تحقير، خصمانه و براى آزار ديگران هم نيست).

- آفرينندگى: مبتكر و خلاقند; و با ديدى ساده، صميمى، مستقيم و بى‏تعصب به امور مى‏نگرند، نه الزاما به ابداعات هنرى و... .

- مقاومت در مقابل فرهنگ پذيرى: در برابر فرهنگ عمومى عصيان نمى‏كنند و متعارف هستند، ولى در موضوعات اخلاقى يا چيزى كه برايشان مهم باشد، در مقابل هنجارهاى جامعه مى‏ايستند. آنها خود مختارند، يعنى بيشتر به وسيله قوانين شخصى خودشان هدايت مى‏شوند تا قوانين جامعه.

به طور خلاصه مى‏توانيم شخصيت مطلوب از ديدگاه آبراهام مزلو را «انسان خواستار تحقق‏» بدانيم.

نقد و بررسى نظريه مزلو در باب «انسان مطلوب‏»:

از آنجا كه نظريه مزلو نقاط مشترك قابل توجهى با نظرات ديگر روانشناسان دارد و در عين حال كاملتر و مشروحتر نيز مى‏باشد، به نقد و بررسى نظر مزلو اكتفا مى‏كنيم:

ء1) وجوه مثبت نظريه مزلو را مى‏توانيم به طور خلاصه برشماريم: نگاه خوش بنيانه به انسان و طبيعت انسانى، كه موجب شده نظريه وى در «جنبش استعدادبشرى‏» داراى جايگاه برجسته‏اى باشد. حركت مثبت او در ميان انسانگرايان ديگر -كه بر خلاف رفتارگراها و روانكاوان، انسان را ماشين‏وار يا بيمار گونه ترسيم و تحليل نكرد، بلكه نيروى سوم را در مكاتب روانشناسى تقويت كرد- و عشق وى به نوع بشر و سلامت انسانها، درخور تقدير و تحسين است. همين امر موجب شده به جاى بدترين عناصر بشرى، بهترين عناصر را ببيند; توجه به اراده و اختيار انسانى و اينكه محكوم وراثت، محيط و گذشته خود نيست و مى‏تواند خلاق و شكوفا و... باشد. معيارهاى ارائه شده توسط وى نيز غالبا مورد تاييد بلكه آرزوى هر انسانى است.

توجه وى به جايگاه والاى انسان در روانشناسى نيز از اهميت‏خاصى برخوردار است: «تئورى انگيزش بايد انسان مدار باشد، والا نتايج‏حاصل از آزمايش بهاى انجام گرفته بر روى حيوانات، به مثابه يافته‏هاى بنيادينى در نظر گرفته مى‏شود كه بر پايه طبيعت انسانى مى‏بايد تئوريزه گردد. «يونگ‏» به طور دلخواهى، مفهوم، مقصود يا هدف را از تئورى انگيزش حذف كرده است، چرا كه ما نمى‏توانيم از يك موش مقصود و انگيزه‏اش را بپرسيم. به جاى كنار نهادن مفهوم، مقصود يا هدف، به دليل آنكه نمى‏توان از موش در مورد آن سؤال كرد، بسيار عاقلانه‏تر است كه موش را كنار بگذاريم; زيرا نمى‏توان از موش در مورد مقصودش سؤال كرد».

2) اولين انتقاد، از جهت متدلوژى يا روش شناسى مزلو است. اگر چه پژوهش وى -چنانچه خود نيز معترف است-دقيقا مطابق ضوابط علمى و تجربى نيست، ولى اشكال ما ناظر به اين مطلب نيست; بلكه از اين جهت است كه يك دور باطل در انتخاب معيارها به چشم مى‏خورد. توضيح مطلب چنين است كه بخشى از معيارها، به وسيله خود مزلو القا شده‏اند. «جنبه مثبت ضوابط ما، براى انتخاب اين ملاك ساده بود كه: آيا تحقق بخشيدن به خود در موضوعهاى آزمون به چشم مى‏خورد يا نه. ابتدا براساس اعتقادات غير حرفه‏اى شخصى و فرهنگى دست‏به كار شديم‏». بخش ديگرى از معيارها نيز بر اساس تعاريف و اعتقادات مردم در باب شخصيت‏سالم است: «سپس اطلاعات را با تعاريف و اعتقادات مردم در باب شخصيت‏سالم مقايسه نموديم، آنگاه بر همين زمينه مردمى، به تعاريفى دقيقتر دست‏يافتيم‏».

حال سؤال اين است كه با وجود معيارهاى كلى يا جزئى از پيش تعيين شده در باب انسان سالم (يا مطلوب)، چگونه مى‏توان انتظار داشت كه معيارهاى انسان مطلوب را از دل انتخابها و گزينشهاى پاسخ دهندگان به پرسشنامه‏ها بيابيم: «موضوعها