فراموشي حقوق شهروندي

ادوارد سعيد

مترجم حسن بوژمهراني

يك دهه پس از سقوط شوروي، بخش اعظمي از جهان تحت سيطره ايدئولوژي در آمده كه امروزه بيشترين شگرف آن در مسابقه 2 نامزد مهم انتخابات رياست جمهوري امريكاست. بدون آن كه خواسته باشم موضوعات متعددي را كه محل اختلاف اين دو نفر است مشخص كنم، علاقه‌مندم بي‌درنگ موضوعي اشاره كنم كه باعث اتحاد آنها مي‌شود و از جهات عديده‌اي آن دو را آيينه تمام نماي‌ همديگر مي‌سازند: هر دو از معتقدان سرسخت و جزم گراي سيستم بازار آزاد بنگاه‌هاي اقتصادي فراگيرند. هر دو ظاهرا از موضوعي با عنوان دولت حمايت مي‌كنند و در مقابل مخالفت حكومت‌هاي بزرگ‌اند و با يكديگر مبارزه‌اي را كه از 2 دهه قبل توسط مارگات تاچر و رونالد ريگان عليه دولت رفاه آغاز شده است ادامه مي‌دهند.

علاقه مندم روند 20 ساله اخير را از منظر ظهور و سيطره نئوليبراليسم توصيف كنم؛ دكتريني كه به طور كامل حزب كارگر  انگليس ( كه الان حزب جديد كارگر ناميده مي‌شود) و حزب دمكراتيك امريكا تحت نظر كلينتون و گور را تغيير شكل داد؛ معضلي كه همگي ما به عنوان شهروند با آن مواجه هستيم البته به استثناي اندك موارد پراكنده‌اي (كه بسياري از آنها نظير كره‌شمالي و كوبا با فشار و اجبار از بحران‌هاي اقتصادي نظام نئوليبرال دور نگه داشته شدند يا مواردي كه همچون الگوهاي ناكار آمدي كه امكان پيروي از آنها وجود نداشت، نئوليبراليسم جهان را تحت سيطره خود گرفته است. اين موضوع عواقب ناگواري براي دمكراسي و محيط زيست مادي داشته است كه نمي‌تواند آن را ناديده گرفت يا ناچيز انگاشت. سوسياليسم دولتي بدان صورت كه در اروپاي شرقي، چين و معدود كشورهايي در آفريقا و آسيا قادر به مقابله با انرژي و خلاقيت‌ سرمايه مالي جهاني نيست كه بيشتر بازارها را به تسخير خود درآورده است، وعده رفاه مادي زودهنگام مي‌دهد و خواسته جدي تعداد زيادي از مردمي است كه از نظر آنان كنترل دولتي به معناي توسعه نيافتگي، بوروكراسي و نظارت سركوبگر زندگي روزانه است؛ بنابراين اتحاد شوروي و اروپاي شرقي به سمت كاپيتاليسم تغيير جهت داده‌اند و جهان جديدي متولد شده است. هنگامي كه آموزهاي بازار آزاد متوجه سيستم‌هاي امنيت اجتماعي نظير آنچه در بريتانيا پس از جنگ جهاني دوم و در ايالات متحده پس از جنگ جهاني دوم و در ايالات متحده پس از معاهده جديد فرانكلين دلانور روزولت شده تحول اجتماعي عظيمي ايجاد كرده است.

اندكي بعد دوباره به اين مطلب اشاره خواهم كرد، ولي هر فردي بايد خط مشي‌هاي مترقي حقيقي را به ياد بياورد كه در فاصله اندكي باعث ايجاد وضعيت نسبتا جديدي از برابري گسترده دمكراتيك و مافع اجتماعي شد كه به وسيله دولت مركزي مديريت و تامين مالي مي‌شد. اين امور بود كه باعث قدرتمند شدن بريتانياي پس از جنگ و امريكا در دهه 40 و50 شد. بر اين اساس سطح ماليات‌ها براي ثروتمندان‌ بالا بود؛ همچنين طبقات مياني و متوسط جامعه مجبور بودند به خاطر اين كه منافع خدماتي بدانها اختصاص يافته بود عمدتا شامل آموزش، بهداشت و امنيت اجتماعي ماليات بپردازند.

بسياري از اين امتيازات نتيجه يك سيستم مديريتي توانمند و پيگير جسور اتحاديه‌هاي كارگري بود. گرچه علاوه بر اين يك ايده به طور عمومي وجود داشت كه به عنوان مثال مخارج سنگين بهداشتي و آموزشي كه افراد به تنهايي استطاعت پرداخت آن را ندارند مي‌بايست به وسيله پيكره واحد دولت رفاه سوبسيددهي شود. با شروع دهه 90 تمام اين امور نه تنها مورد هجوم قرار نگرفت، بلكه بتدريج رو به زوال و نابودي گذاشت. ابتدا اتحاديه‌هاي كارگري ضعيف شدند يا از ميان رفتند (مانند معدنچيان بريتانيايي يا ناظران ترافيك هوايي امريكايي).

در كشورهاي اروپايي، خصوصي سازي خدمات فراگير نظير حمل و نقل، خدمات رفاهي، آموزش و صنايع سنگين در كشورهاي اروپايي پيگيري شد. در ايالات متحده (كشوري كه به استثناي خدمات رفاهي، قيمت بيشتر صنايع كه قبل از اين هم در اختيار بخش خصوصي بود از سوي دولت در بخش خدمات اساسي كنترل مي‌شد.)

مقررات زدايي، قاعده هر روز بود و به اين معنا بود كه حكومت ديگر نبايد به منظور تضمين حفظ قيمت حمل و نقل، كالاهاي اساسي، بهداشت، آموزش و همچنين در خدمات رفاهي نظير گاز و برق در محدوده‌اي معين ايفاي نقش كند.

بازار مي بايست تنظيم كننده جديد اقتصاد باشد، بدين معنا كه تامين مخارج و درآمد سرويس‌هاي حمل و نقل هوايي، بيمارستان‌ها، شركتهاي تلفن (مخابراتي) و مدتي بعد گاز، برق و آب به شركتهاي خصوصي واگذار شده است كه اين روند باعث دردسر و رنج مالي چشمگير مالي براي افراد مصرف كننده شده است؛ همچنين اندك زماني بعد حتي خدمات پستي و بخش عمده‌اي از سيستم زندان، خصوصي سازي و مقررات زدايي شد. تاچريسم در بريتانيا عملا سيستم دانشگاهي را مختل كرد. هر نهاد دانشگاهي كه به عنوان عرضه كننده علم و دانش شناخته مي‌شد از اين پس مانند تجارتي است كه در چارچوب اصطلاحات سود و زيان ده عمل مي‌كند. بسياري از پستهاي آموزشي حذف شده‌اند كه باعث ضرر فوق العاده‌اي معنوي و توليدي شده است، به طوري كه هزاران استاد و معلم خارج از بريتانيا به دنبال موقعيت‌هاي مناسب هستند. با سقوط سوسياليسم در سراسر جهان و برتري احزاب و خط مشي‌هاي جناح راستي كه به وسيله ريگان و تاچر رهبري مي‌شدند، چپ ليبرال سنتي كهنه كار در احزاب كارگر بريتانيا و دمكرات امريكا فقط 2 راه چاره داشتند. گزينه اول اين بود كه به سمت خط مشي هاي موفق راست حركت كنند. گزينه بعدي اين بود كه رويكردي را انتخاب كنند كه در عين حمايت از سيستم خدمات گذشته آن را كارآمدتر كند. هر 2 حزب كارگر زير نظر توني بلر و حزب دمكرات تحت نظر بيل كلينتون، روش نخست را (حركت به سوي راست) برگزيدند ولي به طرز  ماهرانه‌اي لفاظي‌هاي گذشته را حفظ و  وانمود كردند بسياري از خدمات رفاهي دولت در گذشته، الان هم با بسته بندي متفاوت در حال ارائه شدن است. اين موضوع بوضوح نادرست و كذب بود. مقررات زدايي و خصوصي سازي ادامه يافت كه حاصل آن غلبه انگيزه سودآوري به طور كامل بر حوزه عمومي بود. بودجه رفاه اجتماعي و بهداشت براي افراد فقير و مسن و بودجه مدارس قطع شد. حوزه‌هاي دفاع، قانون و نظم عمومي(يعني پليس و زندان) كه قسمت بيشتر درآمد دولتي را مصرف مي‌كردند به بخش خصوصي واگذار و در نتيجه ضرر عمده متوجه كنش‌هاي دمكراتيك واجتماعي شد، چرا كه وقتي كشور تحت حاكميت بازار قرار گيرد (امروزه در ايالات متحده رفاه و ثروت فراوان مخصوص قشر بالاي جامعه و در مقابل فقر و تنگدستي براي اقشار فرودست جامعه است) در اين دولت عملا سلطه يا مشاغل مربوط به بورس سهام و ارز و موسسات بسيار قدرتمند است كه تجسم آن در رشد فوق‌العاده مشاغل الكترونيكي است. در چنين وضعيتي شهروندان انگيزه كمي براي مشاركت در سيستمي دارند كه اساسا مطابق تلقي مردم، خارج از كنترل تصور مي‌شود. هزينه اين سيستم نئوليبرال به وسيله شهرونداني پرداخت مي‌شود كه احساس كنار گذاشته شدن، ناتواني و انزوا از موقعيت بازاري را دارند كه تحت سيطره موسسات عظيم و حريص بين المللي است و دولت هم در چنگال كساني است كه بيشترين توان مالي را دارند، در نتيجه انتخابها به وسيله افراد راي دهنده كنترل نمي‌شود بلكه از سوي پشتيبانان بزرگي همچون بخش رسانه‌ها يا بنگاه‌هاي اقتصادي كنترل مي‌شود.

چيزي كه بسيار مايوس كننده است، احساس بيشتر مردم است كه نه تنها معتقدند گزينه ديگري نيست بلكه معتقدند اين سيستم بهترين سيستمي است كه مي توان تصور كرد كه در آن شاهد تحقق آرمان‌هاي طبقه متوسط نظير دمكراسي انساني و ليبرال يا همان‌طور كه فرانسيس فوكوياما اشاره مي‌كند شاهد پايان تاريخ هستيم.

تخريب محيط زيست و فقير شدن بخشهاي زيادي از آسيا، آفريقا و امريكاي لاتين كه از آنها با عنوان جنوب نام برده مي‌شود. همه در مقايسه با منافع شركتها، در درجه دوم از اهميت قرار دارند. بدتر از همه فقدان انگيزه‌ها و خلاقيت‌هايي است كه مي‌توانند موجبات يك تغيير مشخص را فراهم كنند. امروزه به ندرت مي‌توان كسي را يافت كه به عنوان مثال، مخالف اين نظر باشد كه مدارس مي‌بايست مانند مشاغل سودآور عمل كنند با اين كه بيمارستان‌ها تنها به كساني خدمات ارائه كنند كه مي‌توانند هزينه‌هايي را كه از سوي شركتهاي داروسازي و حسابداري بيمارستان تعيين شده است، بپردازند. زوال دولت رفاه بدين معناست كه هيچ موسسه عمومي‌اي وجود ندارد كه درصدد تامين رفاه براي اقشار ضعيف، مستضعف، خانواده‌هاي بي‌بضاعت، اطفال، معلولان و افراد مسن باشد. ليبراليسم جديد از فرصتهاي آزاد و برابر سخن مي‌گويد در حالي كه اگر شما به هر دليل نتوانيد در موقعيت بالا قرار بگيريد غرق خواهيد شد.

اگر همه امور تحت سيطره بازارهاي جهاني شده قرار بگيرند آينده براي بخش عظيمي از مردم بسيار ناامن مي‌شود، علي رغم اين كه سخنان آرامبخش ولي عميقا گمراه كننده از مراقبت و مهرباني به وسيله مديران رسانه‌ها و متخصصان روابط عمومي كه بر گفتمان عمومي جامعه سيطره دارند بيان مي‌شوند.

پرسش اين است كه عمر نئوليبراليسم چقدر خواهد بود؟ بدين علت كه اگر سيستم جهاني رو به زوال بگذارد يا اگر بيشتر مردم از عواقب حذف خدمات اجتماعي دچار رنج و زحمت يا اگر نظامهاي سياسي دچار ضعف و ناتواني گسترده و عميق شوند، آن وقت بحران رخ خواهد داد. در آن وضعيت است كه وجود گزينه‌ها يك ضرورت خواهد بود، حتي اگر آن زمان گفته شود كه وضعيت و انتخابي بهتر از وضع موجود وجود ندارد پرسش عمده سياسي زمان ما اين است كه چه ميزان رنج اجتماعي براي مردم قبل از احساس نياز به تغييرات واقعي قابل تحمل است؟