حكومت
و مشروعيت
استاد
محمد تقى
مصباح يزدى 1.
مشروعيتحكومت
حكومت عليرغم
تعريفهاى
مختلفى كه از
اين واژه در
كتب علوم
سياسى ارائهشده
است، مىتوان
حكومت را
ارگانى رسمى
دانست كه بر
رفتارهاىاجتماعى
نظارت داشته
و بدانها جهتببخشد.
اگر مردم از
طريقمسالمتآميز،
جهتدهى را
پذيرا
نشوند،
حكومتبا
توسل به قوه
قهريهاهدافش
را دنبال مىكند،
اگر كسانى از
مقررات وضع
شده براى نيل
به هدفقانون،
تخلف كنند با
كمك
دستگاههاى
انتظامى
مجبور به
پذيرفتن
مقرراتمىشوند.
اين تعريف
البته شامل
حكومتهاى
مشروع و
نامشروع مىشود.
در
همه نظريات
حول "حكومت"،
به ضرورتوجود
حكومت در
جامعهاعتراف
شده است.
تنهامكتب «آنارشيسم»
منكر ضرورت
وجود حكومتاست.
آنارشيستها
معتقدند بشر
مىتواند با
اصولاخلاقى،
زندگى
اجتماعى
خويش را
اداره كند و
نيازىبه
حكومت نيست.
آنها
معتقدند
بايد چنان
حركتكردكه
بدون نياز به
حكومت،
جامعه ادارهشود.
مكاتب
ديگر، اين
نظريه را
منافى با
واقعيات وبه
تعبيرى آن را
غير واقعبينانه
مىدانند در
طولقرنها
بلكه هزاران
سال تجربه
نشان دادهاست
درهر جامعهاى
افراد
معتنابه، به
قوانين
اخلاقى
ملتزمنيستند
و اگر قدرتى
آنان را مهار
نكند، زندگىاجتماعى
را به هرج و
مرج مىكشانند.
مشروعيت مشروعيتى
كه در فلسفه
سياست مطرحمىشود
مفهومى
اصطلاحى
دارد كه
نبايد آن را
بامعناى
لغوى اين
واژه و واژههاى
هم خانوادهاشاشتباه
گرفت; به
عبارت ديگر
نبايد «مشروعيت»
رابا «مشروع»،
«متشرعه» و «متشرعين»
كه از «شرع»به
معناى دين
گرفته شده
همسان گرفت.
بنابر
اين،معناى
اين واژه در
مباحثسياسى
تقريبا
مرادفقانونى
بودن است. حال
كه حكومت،
ضرورت دارد و
اساس آن
براين است كه
دستورى از
مقامى صادر
شود وديگران
به آن عمل
كنند، قوام
حكومتبه
وجودشخص يا
گروهى است كه
«حاكم»اند و
همينطوربه
مردمى كه مىبايست
دستورات
حاكم را
بپذيرندو
بدان عمل
كنند. اما
آيا مردم از
هر دستورى
بايد اطاعت
كنند وهر شخص
يا گروهى حق
دارد دستور
دهد؟ در
طول تاريخ
كسانى با زور
بر مردم
تسلطيافته و
حكمفرمايى
كردهاند،
بىآنكه
شايستگىفرمانروايى
را داشته
باشند.
همچنين گاه
افرادشايستهاى
بودهاند كه
مردم مىبايست
از آناناطاعت
كنند. منظور
از «مشروعيت»
اين است كه
كسى حقحاكميت
و در دست
گرفتن قدرت و
حكومت
راداشته
باشد، و مردم
وظيفه
خواهند داشت
از آنحاكم
اطاعت كنند. حق
و تكليف ميان
«حق حاكميت»
و «تكليف
اطاعت»
تلازم وبه
اصطلاح
منطقى،
تضايف
برقرار است.
وقتىكسى «حق»
داشت، طرف
مقابل، «تكليف»
دارد كهآن
حق را رعايت
كند. اگر پدر
حق دارد به
فرزندشدستور
بدهد، پس
يعنى فرزند
بايد اطاعت
كند.وقتى مىگوييم
حاكم «حق»
دارد فرمان
بدهد،يعنى
مردم بايد به
دستورش عمل
كنند. پسمىتوان
گفت: «مشروعيت»
يعنى «حقانيت».
پس
مشروعيتحكومتيعنى
حق حكومتبرمردم.
در ميان مردم
اين باور
وجود دارد كه
در هرجامعهاى
كسانى حق
دارند بر
مردم حكومت
كنندو كسان
ديگرى چنين
حقى را
ندارند. پس
اگر گفتهشود
فلان حكومت
مشروع است،
بدين معنا
نيستكه
دستورهاى آن
حكومت،
لزوما حق و
مطابق
باواقعيت
است. حقى كه در
اينجا گفته
مىشود،مفهومى
اعتبارى است
كه در روابط
اجتماعىمطرح
مىگردد. مفهوم
حق حاكميت گفته
شد «حق حاكميت»
و «تكليف به
اطاعت»با هم
ملازمند و
بدون
يكديگر، بىمعنىاند.
پستفاوتى
نيست اگر
بپرسيم: چرا
حاكم حق
دارددستور
دهد، يا
اينكه سؤال
كنيم: چرا
بايد مردم
ازحاكم
پيروى كنند و
دستورهاى او
را اجرا
نمايند. اگر
پذيرفتيم كه
اولا در هر
جامعهاى
بايدحكومتى
وجود داشته
باشد، و
ثانيا:
حكومت، بهمعناى
تدبير امور
اجتماعى يك
جامعه است پسبايد
بپذيريم
كسانى حق
دستور دادن و
حكم كردندارند،
و در مقابل،
مردم مكلفاند
دستورهاى
حاكميا
هيات حاكمه
را اطاعت
كنند. اگر
دستورى در
كارنباشد،
ديگر حكومتى
وجود نخواهد
داشت.
اگردستور و
اوامرى
باشد، ولى
كسى اطاعت
نكند،حكومتبيهوده
خواهد بود. همان
دلايل عقلى
كه رابطه
رئيس و مرؤوس
ويا امام و
امت را به
وجود مىآورد،
كه بدون چنينرابطهاى،
مصالح جامعه
تامين نمىشود،
عينا ثابتمىكند
كه حاكم، حق
حكم كردن
دارد و مردم
بايداز او
اطاعت كنند. 2.
ملاك
مشروعيتحكومت
درباره
ملاك
مشروعيتحكومت،
به چندنظريه
مشهور به
صورت گذرا
اشاره مىكنيم:
1.
نظريه
قرارداد
اجتماعى: اين
نظريهمشروعيتحكومت
را از
قرارداد
اجتماعى مىداند;بدين
معنا كه بين
شهروندان و
دولت
قراردادىمنعقد
شده كه
براساس آن،
شهروندان
خود را ملزمبه
پيروى از
دستورهاى
حكومت مىدانند;
درمقابل
حكومت هم
متعهد است كه
امنيت، نظم
ورفاه
شهروندان را
فراهم سازد.
در اينكه
طرفينقرارداد
اجتماعى چه
كسانى هستند
نظراتمتفاوتى
اظهار شده و
يكى اين است
كه يك طرفقرارداد،
شهروندان
هستند و طرف
ديگر حاكم
يادولت.
نظريه ديگر
اين است كه
بين
خودشهروندان
اين قرارداد
منعقد مىشود.
2.
نظريه رضايت:
رضايتشهروندان،
معيارمشروعيت
است; يعنى
وقتى افراد
جامعه بهحكومتى
راضى بودند
اطاعت از
دستورهاىحكومتبر
آنان لازم
است. رضايت
افراد باعثمىشود
آنان خود را
به الزام
سياسى وارد
كرده،حكومت،
حق
دستوردادن
پيدا مىكند. 3.
نظريه اراده
عمومى: اگر
همه مردم
يااكثريت
آنان خواهان
حاكميت
كسانى
باشند،حكومت
آنان مشروع
مىشود.
معيار
مشروعيت،خواست
عمومى مردم
است. 4.
نظريه عدالت:
اگر حكومتى
براى عدالتتلاش
كند، مشروع
است. عدالت،
منشا الزامسياسى
است. 5.
نظريه سعادت
يا ارزشهاى
اخلاقى:مشروعيتيك
حكومت در گرو
آن است كهحكومتبراى
سعادت افراد
جامعه و
برقرارىارزشهاى
اخلاقى تلاش
كند. منشا
الزامآورى
ومشروعيت،
اين است كه
حكومتبه
دنبال سعادتمردم
است. 6.
نظريه
مرجعيت
امرالهى يا
حكومتالهى:
معيار
مشروعيتحكومت،
حق الهى و
امراوست.
حكومت دينى
براساس همين
نظريه است. اين
شش نظريه را
مىتوان به
سه
محوراساسى
برگرداند:
خواست مردم،
عدالتيا
مطلقارزشهاى
اخلاقى، و
حكومت دينى (الهى).
خواست
مردم طبق
سه نظريه
نخست، معيار
مشروعيت،"خواست
مردم" است.
اگر معيار
مشروعيت،خواست
مردم باشد،
لازمهاش آن
است كه اگر
مردمحكومتى
را نخواستند
آن حكومت
نامشروع
باشد -هر چند
آن حكومت در
پى مصالح
مردم باشد -
واگر مردم
خواستار
حكومتى
بودند آن
حكومتمشروع
گردد هرچند
برخلاف
مصالح مردم
حركتكند و
ارزشهاى
اخلاقى را
رعايت نكند. اينك
بايد ريشهيابى
كرد كه پايه
ارزشهاىاخلاقى
چيست؟ در
قرون اخير،
گرايشى در
فلسفه اخلاق
پديدآمده كه
اساس
ارزشهاى
اخلاقى را
خواست مردممىداند
(پوزيتويسم
اخلاقى).
براساس اين
گرايشارزشهاى
اخلاقى همان
خواست مردم
است. اما
«فلسفه
اخلاقى
اسلام» كه
معتقد استبينخواست
مردم و
ارزشهاى
اخلاقى، گاه
ممكن استكه
همخوانى
نباشد.
براساس اين
گرايش اشكالفوق
مطرح خواهد
شد. اشكال
ديگر اين است
كهاگر
اكثريت
جامعه
حكومتى را
خواستند،
تكليفاقليتى
كه چنين
حكومتى را
نمىخواهند
چهمىشود؟
چرا اين
اقليت ملزم
به اطاعت از
اوامرحكومتباشند؟!
اين
اشكال بسيار
جدى است و در
برابردموكراسى
به معناى «حكومت
اكثريت»
بسيارمنطقى
جلوه مىكند. همين
طور است كه
اگر افرادى
موافقتمشروط
به حكومتى
داشته
باشند، ولى
حكومتبهآن
شرط عمل نكند;
آيا اين
حكومت
مشروعيتىخواهد
داشت و آن
افراد
التزامى به
آن حكومتپيدا
خواهند كرد؟ درباره
سه نظريه
نخست
اشكالات خاصمتعدد
ديگرى نيز
مطرح است كه
اينجا از
بيان
آنهاخوددارى
مىكنيم. عدالتيا
ارزشهاى
اخلاقى اگر
معيار
مشروعيتحكومت
را عدالت و
ياارزشهاى
اخلاقى
بدانيم
آنگونه كه در
نظريه چهارمو
پنجم بيان
شد، مشروعيت
دستورها و
اوامرحكومت
توجيه شده
است، ولى
نسبتبه
دليلمشروعيتحاكمان
سخنى گفته
نشده است;
يعنىاگر
قانونى
عادلانه و يا
تامين كننده
ارزشهاىاخلاقى
بود، اعتبار
و مشروعيت مىيابد،
همانگونهكه
در نظريه
چهارم و پنجم
مطرح شده است.
بااين سخن
اعتبار قابل
قانون تثبيتشده
است ولىسخن
در اعتبار و
مشروعيتحاكم
است كه به چهمعيارى
حق فرمان
دارد؟ به
عبارت ديگر:
وقتى قانون و
دستورى
عادلانهبود،
لازمالاجراست،
ولى چرا
اجراى اين
قانون بهدستشخص
حاكم باشد؟
عادلانه
بودن
فرمان،توجيهگر
حكومتشخص
يا گروه خاصى
نيست.اين
ايراد در
نظريه چهارم
و پنجم بدون
جوابمانده
است. حكومت
دينى و الهى اگر
نظريه ششم را
بپذيريم،
اشكالات
وارده
برنظريات
قبلى، بر اين
نظريه وارد
نيست. چونهمهكسانى
كه به وجود
خدا معتقد
هستند، خدا
رامالك و
سلطان (داراى
تسلط تكوينى
بر مردم)مىدانند.
اگر خدا
آفريدگار
انسانهاست،
چرا حقدستوردادن
و حكمكردن
نداشته
باشد؟! از سوىديگر
كسانى كه
معتقد به
وجود خدا
هستند، بر
اينباورند
كه احكامالهى
به سود خدا
نيست، بلكه
درجهت مصالح
مردم است،
همچنين اين
احكامعادلانه
و مطابق با
ارزشهاى
اخلاقى است.
پس
اگرخداحكم
كند، لزوم
اطاعت از آن
بدون اشكالاست.
اگر
خدا كسى را
براى اجراى
احكام الهى
معينكند،
او حق حاكميت
دارد. و حكومت
او با اشكالىرو
به رو نخواهد
شد. حكومت
پيامبر(صلى
الله عليه
وآله)
وامامان
معصوم(عليهم
السلام) با
نصب خاص الهى
صورتگرفته
است و حكومت
ولىفقيه در
زمان غيبت
اماممعصوم(عليه
السلام) با
نصب عام از
طرف امام
معصومانجام
شده است كه
خود وى منصوب
خداست. 3.
ملاك
مشروعيتحكومت
از ديدگاهاسلام
در
معيار
مشروعيتحكومت،
شيعه و سنىمتفقند
كه: اگر خدا
كسى را براى
حكومت تعيينكند،
حكومت او
مشروعيت
دارد و او
داراى حقحاكميت
است; زيرا بر
اساس بينش
اسلامى همهجهان
ملك طلق
خداست و همه
چيز از آن
اوست. هيچ كس
حق تصرف در
چيزى را
ندارد مگر
بااجازه
خدايى كه
مالك حقيقى
همه است.
حكومتبر
انسانها هم
در اصل حق
خداست و از
شؤونربوبيت
اوست. هيچ كس
حق حاكميتبر
ديگرى
راندارد مگر
آنكه از طرف
خداى متعال
ماذون باشد;يعنى
حكومت كسى كه
از طرف خدا
نصب شدهباشد،
مشروع است. حكومت
پيامبر(صلى
الله عليه
وآله) بهترين
نمونه حكومتدينى
يك
مصداق از اين
حكومت كه
مورد قبولشيعه
و سنى است -
حكومت رسولالله(صلى
الله عليه
وآله)است. همه
مسلمانان
اتفاق نظر
دارند حكومترسولالله(صلى
الله عليه
وآله) به دليل
نصب الهى،
مشروع بودهاست.
از نظر اهل
تسنن به جز
رسولالله
كسديگرى از
سوى خداى
متعال به
حكومت نصبنشده
است، ولى
شيعيان
معتقدند پس
ازرسولالله(صلى
الله عليه
وآله) امامان
معصوم(عليهم
السلام) نيز
از سوىخداى
متعال به
حكومت منصوب
شدهاند.
بايدتوجه
داشت ولايت و
حكومت
معصومان پس
ازرسول خدا -
به واسطه نصب
رسولالله
نيست،بلكه
اگر رسول خدا(صلى
الله عليه
وآله) حضرت
على(عليه
السلام) را بهعنوان
جانشين خويش
معرفى كردهاند،
ابلاغتعيين
الهى بوده
است. حضرتعلى(عليه
السلام) از
طرفخدا
براى ولايت و
حكومت منصوب
شده بود.درباره
ديگر امامان
نيز همين
گونه است.
ليكن آيااز
جانب خدا كسى
در زمان غيبت
معصوم(عليه
السلام)براى
حكومت نصب
شده است؟
آنچه از
رواياتموجود
در كتابهاى
روايى شيعى
استفاده مىشوداين
است كه در
زمان غيبت،
فقيهى كه
واجدشرايط
مذكور در
روايات
باشد، حق
حاكميت
داردو به
تعبير برخى
روايات از
طرفمعصومان«عليهم
السلام» به
حكومت نصب
شدهاست.
مشروعيتحكومت
فقها زاييده
نصب عام آنان
ازسوى
معصومان است
كه آنان نيز
منصوب خاص
ازجانب خداى
متعال هستند.
از نظر شيعه
به همانمعيارى
كه حكومت
رسولالله(صلى
الله عليه
وآله)
مشروعيتدارد،
حكومت
امامان
معصوم و نيز
ولايت فقيه
درزمان غيبت
مشروعيتخواهد
داشت; يعنىمشروعيتحكومت
هيچگاه
مشروط به
خواستاين و
آن نبوده،
بلكهامرىالهى
وبانصباو
بودهاست. تفاوت
نصب امامان
معصوم با نصب
فقها دراين
است كه
معصومان(عليهم
السلام) به
صورت معيننصب
شدهاند،
ولى نصب فقها
عام بوده و در
هرزمانى
برخى از آنها
ماذون به
حكومت هستند. مشروعيتحكومت
از ديدگاه
اهل تسنن از
ديدگاه اهل
تسنن - كه
بجزرسولالله(صلى
الله عليه
وآله) هيچكس
از طرف خدا
منصوبنشدهاست
- حكومت
چگونه،
مشروعيت مىيابد؟در
جواب بايد
گفت: سه راه
براى
مشروعيتحكومت
وجود دارد;
اول: اجماع
مسلمانان
راىحكومتيك
فرد; دوم: نصب
توسط خليفه
قبلى.سوم:
تعيين اهل حل
و عقد. راه سوم:
معروفترينراه
حصول
مشروعيت از
نظر اهل تسنن
است ومقصود
از آن اين است
كه اگر
بزرگان
مسلمانان -كه
اهل نظر و راى
هستند - اجماع
كنند و كسى
رابراى
حكومت معين
نمايند،
حكومت او
مشروعيتخواهد
داشت. برخى
ديدگاه اهل
تسنن
درمساله
مشروعيتحكومت
را با
دموكراسى
غربى يكسان
دانسته وحتى
از اين راه
خواستهاند
اسلام را
پيشتازدموكراسى
بدانند. در
جاى ديگر به
بررسى
ديدگاهاهلتسنن
درباره
مشروعيتحكومتخواهيمپرداخت
و عدم
همخوانى
نظريه اهلتسنن
بادموكراسى
را بيان
خواهيمكرد. 4.
نقش مهم مردم
در حكومتاسلامى
نقش
مردم در دو
جنبه قابل
بررسى است:يكى
در مشروعيتبخشيدن
به حكومت
اسلامى
وديگرى در
عينيتبخشيدن
به آن. به
اتفاقنظر
مسلمانان
مشروعيتحكومترسولالله(صلى
الله عليه
وآله) از سوى
خداى متعال
بودهاست;يعنى
خدا حق حكومت
را به ايشان
عطا فرمود.ولى
در تحقق
حكومت
پيامبر(صلى
الله عليه
وآله) نقش
اساسىاز آن
مردم بوده;
يعنى آن حضرت
با يك نيروىقهرى
حكومتخويش
را بر مردم
تحميل
نكرد،بلكه
خود
مسلمانان از
جان و دل با
پيامبر بيعتكرده،
با رغبتحكومت
نبوى را
پذيرا شدند.كمكهاى
بىدريغ
مردم بود كه
باعث تحكيمپايههاى
حكومت
پيامبر گشت. در
مورد
مشروعيتحكومت
امامانمعصوم(عليهم
السلام) ميان
اهل تسنن و
شيعيان
اختلافنظر
وجود دارد.
اهل تسنن بر
اين عقيدهاند
كهحكومت
هركس - بجز
رسولالله(صلى
الله عليه
وآله) - با راىمردم
و بيعت آنان
مشروعيت مىيابد.
آنهامعتقدند
اگر مردم با
حضرت على(عليه
السلام) بيعتنكرده
بودند،
حكومت آن
حضرت
نامشروع بود.ولى
شيعيان
معتقدند
مشروعيتحكومت
ائمهمعصومين(عليهم
السلام) با
نصب الهى
است، يعنى
خداىمتعال
است كه حق
حكومت را به
امامانمعصوم(عليه
السلام)
واگذار كرده
است و
پيامبراكرم
نقشمبلغ را
در اين زمينه
داشتهاند.
ولى در تحققبخشيدن
به حكومت
ائمه(عليهم
السلام) بيعت
و همراهىمردم
نقش اساسى
داشتهاست،
از اين روعلى(عليه
السلام) با
اينكه از سوى
خدا به امامت
و رهبرىجامعه
منصوب شده
بود و حكومت
ايشانمشروعيت
داشت ولى 25
سال از دخالت
در
اموراجتماعى
خوددارى
كرد، زيرا
مردم با
ايشان بيعتنكرده
بودند. ايشان
با توسل به
زور حكومتخويش
را بر مردم
تحميل نكرد.
در مورد ديگر
ائمهنيز
همين سخن
درست است. عصر
غيبت درباره
حكومت در
زمان غيبت
معصومبايدگفت:
از
آنجا كه در
نظر اهل
تسنن، زمان
حضور اماممعصوم(عليه
السلام) با
زمان غيبت
تفاوتى
ندارد -
زيراآنها
امامتبعد
از پيامبر را
آنگونه كه
در شيعهمطرح
است قبول
ندارند -
مشروعيتحكومتباراى
مردم است;
يعنى سنىها
معتقدند با
راىمستقيم
مسلمانان يا
تعيين خليفه
قبلى و يا با
نظرشوراى حل
و عقد، حكومتيك
شخص مشروعيتمىيابد.
فقهاى شيعه -
به جز چند تن
از فقهاىمعاصر
- بر اين
باورند كه در
زمان غيبت، «فقيه»حق
حاكميت دارد
و حكومت از
سوى خدا بهوسيله
امامان
معصوم(عليهم
السلام) به
فقها واگذار
شدهاست. پس
در زمان غيبت
هم مشروعيتحكومتاز
سوى خداست و
نقش مردم در
عينيتبخشيدنبه
حكومت است،
نه مشروعيتبخشيدن
به آن. برخى
خواستهاند
نقش مردم در
حكومتاسلامى
- در زمان غيبت
- را پررنگتر
كنند; ازاين
رو گفتهاند
آنچه از سوى
خدا توسط
امامانمعصوم(عليهم
السلام) به
فقها واگذار
شده، ولايت
عامهاست;
يعنى نصب
فقها همانند
نصب معصومانبراى
حكومت و
ولايت نيست،
زيرا نصب
امامان بهگونهاى
خاص و معين
بوده است
فقها به
عنوان كلىبه
ولايت منصوب
شدهاند و
براى معين
شدن يكفقيه
و واگذارى
حكومت و
ولايتبه او
بايد از آراىمردم
كمك گرفت; پس
اصل مشروعيت
ازخداست،
ولى تعيين
فقيه براى
حاكميتبه
دستمردم
است. اين نقشافزون
بر نقشى است
كه مردمدر
عينيتبخشيدن
به حكومت
فقيه دارند. اگر
مقصود
گوينده اين
است كه در
زمان
غيبت،حكومت
فقيه
مشروعيتى
تلفيقى دارد;
بدين معناكه
مشروعيت
ولايت فقيه
به نصب الهى و
نيز راىمردم
است; و راى
مردم در عرض "نصب
الهى"،جزء
تعيينكننده
مشروعيتبراى
حكومت فقيهاست،
و يا اگر
مقصود اين
است كه عامل
اصلىمشروعيتحكومت
فقيه در زمان
غيبت، نصبالهى
است، ولى
خداوند شرط
كردهاست كه
تا آراىمردم
نباشد فقيه
حق حاكميت
ندارد و راى
مردم،شرط
مشروعيتحكومت
فقيه (نه جزء
دخيل درآن)
است، به هر
صورت كه نظر
مردم را
درمشروعيت
دخالتبدهيم،
با اين اشكال
مواجهمىشويم
كه آيا
حاكميت، حق
مردم بوده تا
بهكسى
واگذار
كنند؟ پيشتر
گفتيم
حاكميت فقط
حقخداست، و
امامان از
سوى خدا حق
حاكميتبرمردم
يافتهاند.
اگر مردم در
مشروعيتحكومتدخالت
داشته
باشند، بايد
هر زمان كه
مردمنخواستند
حكومت فقيه
عادل واجد
شرايط،نامشروع
باشد، ولى ما
گفتيم كه
فقيه واجد
شرايطدر
زمان غيبتحق
ولايت دارد و
اين حق
باموافقت
مردم تحقق
عينى مىيابد.
افزون بر
اين،لازم مىآيد
كه در صورت
عدم موافقت
مردم،جامعه
اسلامى بدون
حكومت مشروع
باشد. 5.
فلسفه "انتخابات"
شايسته
است ابتدا به
چند نظريه
اشاره كنيمكه
معتقدند
آراى مردم
بايد در
حكومت دينىنقش
داشته باشد. 1.
برخى مىگويند:
حكومتيا «ليبرالى»
استو توسط
آراى مردم
مشروعيت
پيدا مىكند،
و يا«فاشيستى»
است و در آن
مردم هيچ
دخالتىندارند.
پس در نظام
اسلامى بايد
آراى مردم
رامعتبر
بدانيم، تا
انگ فاشيستى
به نظام زده
نشود. 2.
معدودى از
معاصرين به
عنوان
احتمالگفتهاند:
در زمان غيبت
معصوم،
مشروعيتحكومت
منوط به آراى
مردم است. 3.
برخى
معتقدند: چون
از طرف خدا
براىحكومت -
در زمان غيبت -
حكمى صادر
نشده وامر و
نهىاى به ما
نرسيده است،
يعنى امر
حكومتدر
عصر غيبت
مسكوت مانده
است، پس اين
امر بهمردم
واگذار شده و
آنان بايد به
اكميتشخص
ويا اشخاصى
نظر بدهند،
يعنى نظر و
راى مردمنقش
تعيينكننده
در مشروعيت
نظام دارد. 4.
گروهى مىگويند:
چون توسط خدا
به كسىحق
حاكميت اعطا
نشده است،
خود مردم
بايدتصميم
بگيرند زيرا
مردم بر جان و
مال خويشمسلط
هستند (الناس
مسلطون على
اموالهم
وانفسهم):
مردم حاكميت
را - كه حق
آنان است - بهشخصى
واگذار مىكنند
و يا او را
وكيل خودمىگردانند.
- تفاوت «توكيل»
با «تفويض»
اين استكه
در اولى حق
تجديد نظر
داريم، ولى
در تفويضنمىتوانيم
از راى خود
برگرديم، - پس
مشروعيتحاكميت
در هر دو
صورت، به
آراى مردم
است. در
نقد نظريه
نخستبايد
گفت: به چه
دليلحكومتبايد
در دو شكل ياد
شده منحصر
باشد؟! ما
شكل سومى از
حكومت را مىشناسيم
كه درآن
مشروعيت، با
آراى مردم به
دست نمىآيد،
بلكهمشروعيت
آن با حكم
الهى است، در
همان حالهيچگونه
تحميلى هم بر
مردم وجود
ندارد،
زيراتوسل به
زور براى
دستيابى به
حكومت مورد
نظرما روا
نيست و مردم
با ايمان
آگاهانه و
آزاد خويشبدان
تن مىدهند. درباره
نظريه دوم
بايد توجه
كرد اكثريتفقهاى
شيعه،
مشروعيتحكومت
در زمان غيبترا
از ناحيه خدا
مىدانند،
اگر چه پذيرش
و بيعتمردم
باعث عينيتبخشيدن
به حكومت
دينىخواهد
شد. درباره
نظريه سوم
بايد گفت:
خداى متعال
درمورد
حكومت در عصر
غيبتسكوت
نكرده است;متون
دينى مىگويند:
مردم در زمان
غيبتبايدتحقيق
كنند و فقيه
جامع شرايط
را براى
حكومتبيابند
و حكومت را به
او بسپارند. درباره
نظريه چهارم
بايد گفت: در
بينش دينىحق
حاكميت از آن
خداست، همه
چيز مملوكاوست.
هيچكس حق
تصرف در چيزى
را مگر
بااجازه خدا
ندارد،
حاكميتبر
مردم در
صورتىمشروع
است كه با اذن
خدا باشد. پس
حاكميتحق
مردم نيست،
تا بخواهند
آن را به كسى
واگذاركنند
يا كسى را
وكيل نمايند. اشكالاتى
- كه در جاى
خود - بر «دموكراسى»وارد
است، بر
نظريه چهارم
هم وارد است;
از جملهاينكه
اگر اكثر
مردم حاكميت
را به كسى
توكيل
ياتفويض
كردند،
وظيفه
مخالفان
چيست؟ آيا
بايداطاعت
كنند؟ چرا؟
همچنان كه مىتوان
اشكالكرد
چرا مردم حق
حاكميت را
فقط به فقيه
واگذاركنند؟
اگر حق مردم
است، مىتوانند
آن را به هركس
كه بخواهند
وا گذارند. پس
طبق نظريه
چهارمولايت
فقيه ضرورت
ندارد. 6.
نظريه مقبول
مردم
مشروعيتى به
حكومت فقيه
نمىدهندبلكه
راى و رضايت
آنان باعثبوجود
آمدن آنمىشود.
خدا به
پيامبر مىفرمايد:
«هو الذى ايدكبنصره
و بالمؤمنين;
(1) خداست كه
تو را با يارىخويش
و مؤمنان
تقويت كرد.»
كمك و همدلىمردم
مؤثر در
عينيتبخشيدن
به حكومت - حتىحكومت
پيامبر است.
حضرت امير(عليه
السلام)مىفرمايد:
«لو لا حضور
الحاضر و
قيام الحجةبوجود
الناصر...
لالقيتحبلها
على غاربها (2) مىفرمايد:
«اگر حضور
بيعتكنندگان
نبود و
باوجود
ياوران حجتبر
من تمام نمىشد...
رشتهكار[
حكومت ] را از
دست مىگذاشتم.»
همچنين از آنحضرت
نقل كردهاند:
«لاراى لمن
لايطاع» (3) «كسى
كه فرمانش
پيروى نمىشود،
رايى ندارد.»اين
سخنان همگى
بيانگر نقش
مردم در
پيدايش
وتثبيتحكومت
الهى، خواه
حكومت رسولالله
وامامان
معصوم و خواه
حكومت فقيه
در زمانغيبت،
است. حال
بايد پرسيد
كه اگر چنين
است، شركتمردم
در انتخابات
خبرگان
رهبرى براى
تعيينرهبر
چه حكمتى
دارد؟! مردم
با راى به
خبرگان،
رجوع به «بينه»كردهاند
يعنى
كارشناسان
دينى را
برگزيدهاند
تاسخن آنان
به عنوان حجتشرعى
اعتبار
داشتهباشد
و اين امر
تازگى
ندارد، زيرا
مردم هميشه
درامور شرعى
خويش به «بينه»
رجوع مىكنند،
مثلابراى
تشخيص مرجع
تقليد به
افراد خبره
عادلمراجعه
مىكنند، تا
حجتشرعى
داشته باشند.
بااين
تحليل،
انتخابات
زمينهاى
براى يافتن
رهبرصالح مىشود،
نه اينكه به
او حق حاكميتببخشد.روشن
است كه
بهترين راه
فقيه جامع
شرايطرهبرى،
مراجعه به
خبرگان است. ما
معتقديم اين
نظام بايد بر
اراده
تشريعىالهى
استوار باشد.
قانونى كه
درباره
ديگران
اجرامىكنيم،
تصميماتى كه
براى ديگران
مىگيريم،تصرفى
كه در
زمينها،
جنگلها،
كوهها و
بيابانهامىكنيم،
نفت، گاز،
طلا، مس و
معادنى كهاستخراج
مىكنيم،
اين كارها و
تصرفات را
بايد بامجوز
انجام دهيم.
در بينش
اسلامى،
مجوز اينتصرفات
اذن خداوند
است. در حد
اجازه او،
مجازبه تصرف
هستيم. راى
مردم جايگاه
خود را
داردولى
حجيتشرعى
ندارد، از
اين رو اگر
اسلامچيزى
را نهى كرده
باشد، حق
نداريم با
راى وانتخاب
خود آن را
مجاز
بشماريم. راى
خداوند
درهمه جا
مطاع است و
اعتبار راى
مردم تا وقتىاست
كه با دين
تنافى
نداشته باشد.
براساس اينمبانى،
مشروعيت
دينى محور
است. البته
گرچه «مقبوليت»
با «مشروعيت»
تلازمىندارد،
اما حاكم
دينى حق
استفاده از
زور براىتحميل
حاكميتخويش
را ندارد. اگر نفوذ كلمه |