جهاني سازي غربي و جهاني شدن اسلامي
تحليلي از غربي سازي جهان
و حكومت جهاني امام عصر – عليه السلام
مرتضي شيرودي
پروژه جهاني شدن
در پروسه، كسي يا چيزي كنترلي بر ايجاد، ابقا و نظارتي بر اوضاع يك پديده ندارد و از سرانجام آن بيخبر است. در حقيقت، پروسه طبيعي پديده، با فراز و نشيبهاي طبيعي است. در حالي كه پروژه در دست سكان داري است كه قصد دارد با بسيج منابع، آن را به مقصدي خاص هدايت نمايد. به طور كلي، چند نظريه درباره پروژه يا پروسه بودن جهاني شدن وجود دارد:
1ـ به اعتقاد برخي ، جهاني شدن يك پروژه است كه پيشتر غرب – به ويژه آمريكا- براي ادامه تسلط بر جهان طراحي كرده بود كه در دهههاي اخير، روندي روبه رشد گرفته است. طرفداران پروژه بودن جهاني شدن، طيفهاي مختلفي را در برمگيرند:
الف ـ جهاني شدن از آغاز به عنوان يك پروژه متولد شد و تمام آن، از پيش طراحي گرديده است؛ ب ـ جهاني شدن از درون واقعيتهاي ديگر اجتماعي زاده شده، و در واقع بخشي از آن پيشتر طراحي شده است نه تمام آن.
2ـ دستهاي ديگر، جهاني شدن را يك پروسه ميبينند، و عقيده دارند كه اين تئوري، يك روند است و محتاج زمان. به اعتقاد اين گروه، گرايشهاي مختلف جهاني شدن، از قرنها پيش وجود داشته است و در اين باره، حتي از جهاني شدن سرمايه در قرن شانزده و هفده سخن ميگويند. در اين ديدگاه، پروسه جهاني شدن، تداوم پروسههاي كوچك تر قبلي است. در ميان طرفداران اين نظريه، عدهاي بر اين باورند كه اگرچه هر پروسه، محصول پروسه قبل است، اما يك پروسه جديد است كه چندان نمي توان براي آن ريشهها و بسترهاي دور و دراز يافت. از اين رو، آنها پروسه جهاني شدن را محصول ريشههاي سياسي – اجتماعي دو دهه گذشته مي دانند.
جهاني شدن فرآيندي است بر پايه اقتصاد، باز شدن بازارها، جانشين شدن قوانين جهاني به جاي داخلي.
3ـ پيروان نظريه سوم ميگويند: درست است كه جهاني شدن يك پروسه است، ولي ممكن است بعدها به يك پروژه تبديل شود. مثلا، اروپا با رنسانس در آغاز راه توسعه قرار گرفت، با تغيير در افكار و راهاندازي اقتصادي، وضع داخلياش را بهبود بخشيد و به انباشت ثروت و سرمايه دست يافت، و پس از آن به فكر استعمار در كشورهاي مختلف افتاد و دويست سال بدبختي و بيچارگي را براي كشورهاي قارههاي آسيا، افريقا و امريكاي لاتين به بار آورد. نظريه ديگر در اين باره آن است كه جهاني شدن، در مرحله نخست پروژه است و بعد به پروسه تبديل ميشود.
4ـ نظريه ديگر آن است كه جهاني شدن پروسه و در عين حال پروژه است. پيروان اين نظريه معتقدند اگر جهاني شدن را به عنوان يك پروژه يا پروسه تحليل كنيم، از مضرات و منافعي كه حول و حوش پروژه يا پروسه جهاني شدن وجود دارد، غافل خواهيم ماند. در اين نظريه، از جهاني شدن پروژهاي، به جهان سازي؛ و جهاني شدن پروسهاي، به جهاني شدن تعبير ميشود.
انديشمندان بسياري درباره هر يك از نظريههاي مذكور سخن گفته، و در تبيين آنها كوشيدهاند، از جمله:
1ـ به اعتقاد دكتر حسين سليمي – مدرس دانشگاه – جهاني شدن، يك واقعيت است. با پذيرش اين واقعيت، دچار تناقض نميشويم؛ زيرا به باور رابرتسون بومي شدن عين جهاني شدن و جهاني شدن عين بومي شدن است؛ يعني در جهاني شدن، همه فرهنگهاي جهاني يكي ميشوند، ولي فرهنگهاي مختلف، امكان حضور و تعامل را در آن عرصه خواهند داشت. از آنجا كه جهاني شدن يك واقعيت است، ما در عصر جهاني شدن، قدرت انتخابهاي متعدد را نداريم. نتيجه سخن آن اس كه جهاني شدن يك پروژه است و بايد در مقابل آن تسليم بود!
2ـ سهراب شهامي – معاون دبير كل اكو – جهاني شدن را يك پروسه ميداند كه بر سه مفهوم زير پايه گذاري شده است: الف – آزاد سازي تجارت (باز شدن مرز كشورها به روي تجارت كالاها)؛ ب ـ خصوصي سازي (= حضور عمده شركتهاي چند مليتي و سرمايه گذاري مستقيم از طريق اين شركتها)؛ ج ـ توسعه ارتباطات (= الكترونيكي شدن ارتباطات تجاري).
حاصل اينكه جهاني شدن فرآيندي است بر پايه اقتصاد، باز شدن بازارها، جانشين شدن قوانين جهاني به جاي داخلي. در اين فرآيند، كالاها مليت خود را از دست ميدهند مگر كالاهاي سنتي؛ كالاها و خدمات تحت نظريه اقتصادي مكانيزم بازارها قرار ميگيرند؛ فروشنده، تعيين كننده نوع كالاهايي است كه به بازار ميآورد، نه تعيين كننده طرفه معامله.
3ـ دكتر حسين سيف زاده ـ استاد دانشگاه- بخشي از جهاني شدن را پروسه و بخشي ديگر را پروژه ميداند. بر اين اساس، سه برخورد با آن تشخيص داده است: الف – عدهاي نه فرآيند جهاني شدن را ميپذيرند، نه اقدام جهانگرايانه غرب را؛ مثل چين تا زمان مائو، ژاپن تا 1945 و بنيادگرايان اسلامي ! ب ـ تعداد كه فرآيند جهاني شدن را پذيرفتهاند ولي خواهان ابقا و تحكيم فرهنگ بومياند، مثل دولت آقاي خاتمي؛ ج ـ عدهاي هم فرآيند جهاني شدن را پذيرفتهاند و هم اقدام جهانگرايانه غرب را؛ مانند تركيه.
4ـ دكتر عامل در گفت و گو با پروفسور مولانا، ضمن رد نظريه وي كه جهاني شدن را تنها يك پروژه معرفي ميكند، ميافزايد: «من به خلاف آقاي مولانا معتقدم جهاني شدن، ضمن اين كه يك پروژه است، يك فرآيند هم هست».
وي درتوجيه سخنش به تعبير لرنر در اين باره، استناد ميكند و ميگويد: «شخصي به مادري گفت: كودك بسيار زيبايي داريد. مادر گفت: عكسش را نديدهاي، عكسش از خودش قشنگ تر است».
همچنين درباره اينكه جهاني شدن، پروژهاي هدايت شده از سوي غرب با هدف گسترش همه جانبه آموزههاي ليبراليسم در ابعاد فرهنگي، سياسي و اقتصادي و مشروعيت بخشيدن به هژموني غرب است يا يك جريان يا فرآيند طبيعي عصر حاضر و برآيند گسترش فزاينده ارتباطات است ديدگاههاي مختلفي وجود دارد.
جهاني سازي يا امريكايي سازي؟
هري مگداف مي گويد: هياهوي يك و نيم دهه گذشته درباره جهاني شدن، چيز تازهاي نيست؛ بلكه بخشي از يك پديده مستمر با پيشينهاي طولاني است. در آغاز، سرمايهداري غربي براي ايجاد يك بازار جهاني پا به عرصه حيات گذاشت، سپس امواج طولاني نفوذ و رشد آن در كشورهاي ديگر جهان، از راه فتوحات نظامي و رخنه اقتصادي ادامه يافت.
همچنين، سمير امين در مقاله امپرياليسم و جهاني شدن گفته است: تسخير امپرياليستي كره زمين يا جهاني كردن از سوي اروپائيها و فرزندان امريكايي آنان، در سه مرحله صورت گرفت:
مرحله اول: با تعرض ويرانگر نظام سرمايه داري سوداگر غربي در حوزه اقيانوس اطلس آغاز شد كه آن، به تسخير امريكاي شمالي، مركزي و جنوبي انجاميد. حاصل اين مرحله، تخريب تمدنهاي سرخ پوستان، اسپانيا و مسيحي كردن منطقه از طريق قتل عامهاي تمام عيار بود، و سرانجام به روي ويرانههاي آن ايالات متحده امريكا! ساخته شد.
استعمارگران انگوساكسوني همين مسئله را در استراليا و زلاند نو تكرار كردند؛ زيرا پروتستانهاي انگليسي از كتاب مقدس خود حق نابود كردن كفار و محور كردن آنان از روي كره زمين را نتيجه ميگرفتند. نتايج فاجعه بار نخستين فصل گسترش جهاني سرمايه داري، اگرچه نهضتهايي چون انقلاب بردگان در سن دومينگ (هائيني امروز) در پايان قرن هجدهم را برانگيخت، با پيروزي سرمايه داري غربي به پايان رسيد.
مرحله دوم: اين مرحله تقارن با انقلاب صنعتي است و به انقياد استعماري آسيا و افريقا كشيد. هدف و انگيزه واقعي استعمارگران، تصاحب منابع طبيعي جهان و گشودن بازارهاي به روي كالاهاي غربي بود، اين بار نيز، غربيها تعرض و تجاوز به جهان را مأموريتي مقدس قلمداد كردند. پيامدهاي اين مرحله، قطبي شدن جهان و افزايش نابرابري بين جهانيان از دو برابر در سال 1800 به شصت برابر در سال 1917 بود؛ انقلاب روسيه و چين، پاسخي به اين نابرابري شمرده شده است. از اين رو، شگفت آور نيست كه انقلابهاي رهايي بخش ملي در مناطق پيراموني جهان، يعني كشورهاي غير غربي، روي داد. اين انقلابها، باعث شد كه براي مدتي جهان احساس آرامش كند، و سرمايهداري هم ناچار گرديد خود را با وضعيت جديد سازگار نمايد.
مرحله سوم: مرحله جديد با شعار توسعه و دموكراسي آغاز شد. دموكراسي يكي از شرايط ضروري توسعه معرفي شد، ولي هيچ گاه به اثبات نرسيد؛ در حالي كه برخي معتقدند، در صورتي كه كشوري به توسعه دست يابد، دموكراسي مي تواند تحقق يابد. شرط لازم براي دريافت كمك از دموكراسيهاي بزرگ ثروتمند، ارائه گواهي دموكراسي است. مدرنيته مترادف با سرمايه داري است و دموكراسي كه مدرنيته را به وجود آورد، نيز محصول سرمايه داري است كه امريكا در رأس آن قرار دارد.
عيسي صفا در مقاله جهاني شدن امپرياليسم و سرمايه داري بر آن است كه تاريخ واقعي جهاني شدن، با شكست اردوگاه سوسياليستي و بازگشت مناسبات سرمايه داري به اين كشورها همراه است و آن نيز، عربدهاي بوده است كه بعد از پيروزي غرب سرمايهداري در جنگ با عراق به رهبري امريكا و بوش پدر كشيده شد. به همين سبب، او جهاني شدن را همان يك قطبي شدن جهان، تحت رهبري قدرت امپرياليستي امريكا مي داند و مشخصات جهاني شدن در مفهوم سرمايه داري امريكايي را به اين شرح بر ميشمارد:
1ـ تلاش براي حذف همه ساختارهاي اقتصادي كه در مقابل بخش خصوصي قرار ميگيرند؛
2ـ مداخله آشكار و مؤثر صندوق بين المللي پول (= بانك جهاني) در اقتصاد كشورهاي ديگر؛
3ـ حمله به پول ملي كشورهاي جهان سوم و...؛
4ـ مداخله فعال در بورس جهاني و...؛
5ـ انحصار و تمركز نوآوري، تحقيق و توسعه در مؤسسات خصوصي چند مليتي؛
6ـ ديكتاتوري سهامداران و شركتهاي چند مليتي. ليونل ژوسين نخست وزير فرانسه در اين باره گفته است: ما ديكتارتوري پرولتاريا را رد نكرديم كه ديكتاتوري سهامداران را بپذيريم.
پل سوئيزي به نوعي ديگر، رابطه بين جهاني شدن و سلطه گري امريكا را به تصوير ميكشد. به اعتقاد وي، امريكا يك بار ديگر براي استقرار مجدد سركردگي جهاني خود، متناسب با شرايط اقتصادي، سياسي و نظامي اش، دست به تعرض زده است. بنابراين، اولا از نگاه سوئيزي، امريكا قبل از اين نيز، درصدد سلطه گري بر كل قاره امريكا بود. ثانيا، اينك امريكا در تلاش است تا سلطه خود را در جهاني كنوني و آينده جهان بسط و گسترش دهد.
يكي از ابزارهاي اساسي در سلطه گري امريكا، قدرت نظامي است كه از سال 1945 سر برآورده است و تا زماني كه شوروي پابرجا بود، روشي مسالمت جويانه داشت، ولي پيس از آن به حالت تعرض درآمد. هنري كيسينجر ميگويد: جهاني شدن فقط واژه ديگري است، هم معناي سلطه ايالات متحده امريكا.
دستگاه اصلي كه استراتژي سلطه جويانه واشنگتن را اجرا ميكند، ناتوانست، و علت اصلي عدم انحلال ناتو پس از فروپاشي پيمان ورشو و شوروي نيز همين است. هدف از پروژه جهاني شدن، ساختن يك جهان تك قطبي به سركردگي امريكاست كه يكي از اصولش، گسترش امپراطوري نظامي امريكايي بر جهان است.
گرچه جهان گرايي امريكا متكي بر ابزارهاي نظامي است، ولي اين جهان گرايي مبتني بر نگرشهاي فرهنگي امريكايي نيز هست؛ مثلا آنها سفيد پوستان امريكايي را تنها مصداق انسان ناب ميدانند، پس تنها آنچه آنها در عرصه فرهنگ توليد ميكنند، بهترين فرهنگ انساني خواهد بود. آنها ميگويند: ما بهترين هستيم، چرا كه ملت ما بهترين است؛ ما بهترين هستيم؛ چرا كه فقط ما انسان واقعي هستيم.
جهان گرايي فرهنگي امريكايي ، ابعاد ديگري نيز دارد؛ مثلا فرهنگ جهاني شدن را مي توان فرهنگ پسامدرن ناميد كه در بردارنده غربي شدن يا همان استيلاي كوكا كولاي امريكايي است.
اين فرهنگ رسانهاي و مصرفي غرب، مبتني بر كالايي شدن است كه در آن مصرف، روش اصلي اظهار وجود است. صدور چنين فرهنگي به ديگر نقاط جهان، از طريق گسترش ارتباطات جمعي، يك فرهنگ جهاني پسامدرن به شمار ميرود.
بحث درباره جهاني شدن، يعني همان سلطه آمريكا را با سخناني از هانتينگتون به پايان مي بريم. به اعتقاد وي:
اولا تمدن غرب معرف فرآيند مدرن سازي و صنعتي شدن بوده كه اينك ابعاد جهاني يافته، يا به بيان ديگر، غرب هم اينك در حال شكل دادن يك امپراطوري جهاني است؛
ثانيا غرب بدون امريكا، بخش عقيم در حال سقوطي از جمعيت و عرصه جهان خواهد بود كه در يك جزيره كوچك و جدا در انتهاي اوراسيا قرار گرفته است؛
ثالثا امريكاييها از لحاظ فرهنگي، بخشي از خانواده غرب اند. وقتي امريكاييها به جست و جوي ريشههاي فرهنگي خود برمي خيزند، آن را در اروپا خواهند يافت.
بنابراين، تلاش طرفداران پديده چند فرهنگي كه اعتقاد به جدايي فرهنگ امريكايي از فرهنگ اروپايي دارند، و در فرهنگ اروپايي فضيلتي نميبينند، و تنها بر جهات منفي آن تأكيد دارند، در جداسازي ميراث گناهكارانه فرهنگ اروپايي از فرهنگ پر گناه امريكا بيهوده است. حاصل كلام هانتينگتون آن است:
1ـ جهاني شدن به معناي غربي سازي است؛
2ـ در رأس غربي سازي جهان، امريكا قرار دارد.
فوكوياما هم به نتيجه هانتينگتون رسيده است كه ميگويد:
«جهاني شدن، همان امريكايي شدن است و امريكايي شدن به معناي پذيرش ارزشهاي امريكايي در دو دهه 40 و 50 از سده بيستم ميلادي است.»
پس ترديدي باقي نمي ماند كه مراد از جهاني شدن، همان سلطه گري امريكا بر جهان است؛ اما آيا امريكا قادر است جهاني سازي امريكايي را در جهان براي هميشه مستقر و نهادينه نمايد؟
در اين باره، به نظريات سه نظريه پرداز معروف امريكايي يعني كيسينجر، فوكوياما و هانتينگتون استناد ميكنيم:
الف ـ پايان جنگ سرد، منجر به پيدايي محيطي شد كه برخي آن را جهان تك قطبي يا يك ابرقدرتي ناميدهاند؛ اما در آن، امريكا از موقعيت برتر و بهتري براي ديكته كردن دستورهاي جهاني خويش به طور يك جانبه برخوردار نيست.
به ديگر بيان، توان امريكا در به كارگيري قدرتش در شكل دادن به بقيه جهان، در عمل كاهش يافته، در حالي كه قدرت و تفوق امريكا نسبت به ده سال قبل افزايش يافته است. البته امريكا خود نيز برداشت روشني از آنچه در پي استقرارش در جهان پس از جنگ سرد است ندارد.
جهاني سازي امريكايي بر ويلسون گرايي قرار دارد، و آن به عنوان رويكرد اساسي سياست خارجي امريكا بر اين فرض قرار داشت كه امريكا داراي ماهيتي استثنايي است و از اين رو، در فضايل و قدرت بيهمتاست، و چنان به قدرت و قداست اهدافش اعتقاد دارد كه مي تواند مبارزه براي گسترش ارزشهاي خود در سطح جهان را حق خود بداند و آن را نيز مشروع جلوه دهد؛ اما در قرن جديد (= قرن بيستم و بيست و يكم) عواملي باعث ميشوند كه امريكا كمتر استثنايي جلوه كند. گرچه قدرت نظامي امريكا در آينده قابل پيش بيني، بيرقيب خواهد ماند، ولي از آن قدرت، به تنهايي نمي تواند در جنگهاي سود ببرد. امريكا احتمالا قويترين اقتصاد جهان را طي سالهاي پس از آغاز قرن جديد دارد، در عوض با رقابت اقتصادياي مواجه ميشود كه آن را در طول جنگ سرد تجربه نكرده است.
بنابراين، امريكا هر چه قويتر باشد، باز به عنوان يك كشور، ظرفيت و توان تحميل تمامي خواستههاي خود بر بقيه نوع بشر را ندارد. از اين رو، كيسنجر سفارش مي كند: امريكا تنها از طريق برقراري توازن قوا ميتواند به منافعش دست يابد. براي حفظ يا استقرار توازن قوا، نيازمند شريك است. اين شركا هميشه نمي توانند براساس ملاحظات اخلاقي انتخاب شوند.
ب ـ به باور برخي، اعتقاد غربيها به جهاني بودن فرهنگ غرب، يا عقيده به اينكه ملتهاي غير غربي بايد ارزشها و نهادهاي غربي را بپذيرند، غير اخلاقي و غير ممكن است؛ زيرا اگرچه قدرت نيمه جهاني اروپاييها در پايان قرن نوزدهم و سلطه جهاني امريكا در پايان قرن بيستم در جهان حاكم بود، اينك جهان گرايي اروپايي ديگر وجود ندارد، و پيشگامي امريكا هم در حال افول است؛ دست كم تهديد شوروي موجود نيست تا سلطه جهاني امريكا را موجه و مشروع سازد. از اين رو، هانتينگتون، از رهبران غربي ميخواهد كه بكوشند كيفيت تمدن غربي را بازسازي و نگهباني نمايند.
وي اين مسئوليت را بيش از انكه متوجه اروپا بداند، متوجه امريكا ميداند. از نگاه او براي حفظ تمدن غربي، تعقيب و تحقيق اهداف زير اجتناب ناپذير است:
الف ـ دست يابي به همگرايي سياسي، اقتصادي و نظامي بيشتر و هماهنگ كردن سياستها با اين هدف كه كشورهاي متعلق به تمدنهاي ديگر، اختلافات خود را با كشورهاي غربي حل كنند؛
ب ـ پذيرش جايگاه روسيه به عنوان كشور كانوني آيين ارتودوكسي و يك قدرتمحلي عمده با منافعي مشروع در حفظ امنيت مرزهاي جنوبي خود؛
اعتقاد غربيها به جهاني بودن فرهنگ غرب، يا عقيده به اينكه ملتهاي غير عربي بايد ارزشها و نهادهاي غربي را بپذيرند، غير اخلاقي و غير ممكن است.
ج ـ ادغام كشورهاي غربي اروپاي مركزي در اتحاديه اروپايي و ناتو يعني كشورهاي گروه ويسگراد، جمهوريهاي حوزه بالتيك، اسلووني و كرواسي؛
د ـ كمك به غربي شدن امريكاي لاتين تا حد امكان و ايجاد پيوندهاي نزديكتر بين كشورهاي امريكاي لاتين با غرب؛
هـ ـ محدود كردن گسترش قدرت نظامي متعارف و غير متعارف كشورهاي مسلمان و چين؛
و ـ كند كردن شتاب و دور شدن ژاپن از غرب و نزديك شدن اين كشور به چين؛
زـ حفظ برتري تكنولوژيك و نظامي غرب بر تمدنهاي ديگر.
ج ـ جوامع غربي به جاي آنكه درصدد باشند، اخلاق شهروندان خود را بهبود بخشند، در جست و جوي نهادهاي متكي بر قانون اساسي و فراهم آوردن مبادله مبتني بر بازار آزاد هستند، در حالي كه هنجارهاي جهان صنعتي در طول 1965 تا 1995 به سرعت به سوي قهقرا رفته است.
وقوع ناهنجاريهاي اجتماعي، در اين دوره چنان زياد بوده است كه مي توان نام فروپاشي بزرگ را بر آن نهاد. نخستين و مهمترين نشانه اين فروپاشي، زوال خانواده هستهاي است، اما همانطوري كه ديويد پاپينو (= David Popenoe ) خاطر نشان كرد، در سالهايي كه فروپاشي بزرگ در حال وقوع بود، كتابهاي درسي جامعه شناسي زوال خانواده را افسانه ميشمرد، ولي اثبات افسانه نبودن زوال خانواده، چندان مشكل نيست. چون:
الف ـ ميزان طلاق از حدود سال 1967 به بعد، به شدت در جامعه امريكا افزايش يافت، به گونهاي كه امريكا را بيش از هر كشور اروپايي از طلاق برخوردار ساخت. ميزان بالاي طلاق به اين معناست كه: 1ـ تعداد زيادي از فرزندان، بدون حضور يكي از والدين در خانه بزرگ ميشوند؛ 2ـ تعداد زيادي از كودكان از والديني به دنيا آمدهاند كه پدر و مادرشان با هم ازدواج نكردهاند. بنابراين جاي تعجب نخواهد بود كه بين سالهاي 1940 تا 1993، كودكاني كه از زنان غير متأهل به دنيا آمدهاند، از پنج درصد به 31 درصد افزايش يافته است.
ب ـ برخلاف تبليغات، ميزان جنايت در اوايل دهه 1990، اگرچه به ميزان اوايل دهه 1980 نيست، نسبت به دوره بعد از جنگ جهاني دوم، همچنان بالاست. زشت كاري با كودكان(= سوء استفاده جنسي، مسامحه عاطفي و جسمي) نيز يكي از اقلام جنايت است كه بر پايه گزارش رسمي اداره سرشماري امريكا، در دهه 1990 به سرعت افزايش يافته است. بال دال، سناتور جمهوريخواه در دوره مبارزه انتخاباتي رياست جمهوري كلينتون آشكار ساخت كه ميزان استفاده نوجوانان از مواد مخدر به ويژه از سال 1993 به بعد افزايش يافته است.
جهاني شدن و مهدويت اسلامي
حاصل مباحث قبلي اين است كه جهاني سازي ريشه در غرب دارد، و در غرب متولد شده و بارور گرديده است. اصول و مباني فكري و فلسفي آن دقيقا همان اصول و مباني تفكر غرب است. انديشمندان متعددي نيز بر ارتباط مستقيم بين جهاني سازي و غرب و بر پروژه بودن آن تأكيد دارند.
در رأس پروژه جهاني سازي امريكاست، اما امريكا به دلايل مختلفي از صلاحيت رهبري جهاني سازي برخوردار نيست. سپس اين پرسش پيش ميآيد كه اگر امريكا يا مسيحيت دولتي قادر به رهبري عادلانه جهان نيست، پس چه كسي از اين توانايي برخوردار است؟! پاسخ، اسلام است. اما آيا جهاني سازي اسلام براساس تعاليم ديني اثبات پذيري است؟! اين جهاني سازي بر چه اصولي استوار است و ويژگيها و ابزارهاي آن كدام است؟! در پاسخ به پرسشهاي مذكور، مباحث زير را مرور ميكنيم:
جهاني شدن در كلام خدا و معصومان
اسلام جهاني تولد يافت، مسلمانان براي جهاني كردن اسلام بسيار كوشيدند، شيعيان هم به حكومت جهاني حجت بن الحسن – عليه السلام – دل سپردهاند. آيات و روايات اسلام نيز، پروسه جهاني شدن اسلام را مورد تأييد و تأكيد قرار دادهاند. از جمله آيات و روايات فراواني كه درباره جهان مداري اسلام است، موارد زير تنوع و كاربرد بيشتري دارد:
الف – قرآن: آياتي از قرآن به مسأله جهاني شدن اسلام اشاره دارند:
1ـ « و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم في الارض و نري فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون »
« ما ميخواهيم بر مستضعفان زمين منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روي زمين قرار دهيم و حكومتشان را در زمين پابرجا سازيم؛ و به فرعون و هامان و لشكريانشان، آنچه را از آنها {= بني اسرائيل} بيم داشتند، نشان دهيم! »
اين دو آيه، هر چند به قصه حضرت موسي – عليه السلام – فرعون و بني اسرائيل مربوط است، ولي محتوا و مفهوم آيات، تنها به آن برنميگردد. آنچه در آن دوره اتفاق افتاد، جلوهاي از اراده خداوند براي حاكميت بخشيدن مستضعفان بر مستكبران بود، در حالي كه اراده خدا در اين باره، به طور كامل تحقق نيافته است. پس روزي ميرسد كه خداوند حاكميت خويش بر زمين را از طريق سپردن آن به دست بندگان صالح تحقق بخشد.
2ـ « قال رب فانظر الي يوم يبعثون قال فانك من المنظرين الي يوم الوقت المعلوم»
(شيطان) گفت: پروردگارا! مرا تا روز رستاخيز مهلت ده ( و زنده نگهدار؛ خداوند فرمود: تو از مهلت يافتگاني! (اما نه تا روز رستاخيز، بلكه) تا وقت معيني.»
بر پايه اين آيه، روزي فرا ميرسد كه شيطان ديگر بر انسان حاكميت ندارد. در واقع، خداوند با مهلت درخواستي ابليس تا روز قيامت، موافقت نكرد و تا زمان معيني (= تا قبل از برپايي قيامت) به او مهلت داد. با پايان يافتن حاكميت شيطان بر انسان، جهاني شدن اسلام از سوي بنده صالح خداوند تبارك و تعالي يعني حجت بن الحسن – عليه السلام – آغاز ميشود.
3ـ « هو الذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله و لوكره المشركون»
« او كسي است كه رسولش را با هدايت و آيين حق فرستاد، تا آن را بر همه آيينها غالب گرداند، هر چند مشركان كراهت داشته باشند.
امام صادق – عليه السلام – در تفسير اين آيه فرمود: «سوگند به خدا، هنوز تفسير اين آيه تحقق نيافته است.» راوي پرسيد: فدايت شوم پس چه زماني تحقق مييابد؟ امام فرمود: « وقتي با اراده خدا، قائم قيام كند.» بنابراين، جهاني شدن اسلام و تشكيل حكومت واحد جهاني امام زمان – عليه السلام – به كارگيري علوم و فنون نوين به انجام ميرسد و تداوم آن با تدبير، تدبر، دانش و بينش ميسر ميشود.
4ـ « و لقد كتبنا في الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادي الصالحون»
« در زبور بعد از ذكر (تورات) نوشتيم كه بندگان شايستهام وارث (حكومت) زمين خواهند شد!»
«يرثها» جنبه جهان شمولي دارد، يعني همه حاكمان زمين، عباد صالح خواهند شد. اين مطلب در مزامير داوود ، ـ مزمور 37 ـ به اين صورت آمده است: «حليمان وارث زمين خواهند شد». زبور در اين جا، نه زبور داوود، بلكه به اعتقاد مرحوم طبرسي، مراد مطلق كتاب آسماني است. از اين رو، برخي از مفسران، آيه فوق را اين گونه ترجمه ميكنند: «علاوه بر قرآن در زبور هم گفتيم: بندگان شايستهام وارث (حكومت ) زمين خواهند شد! »
5ـ « وعد الله الذين امنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم الذي ارتضي لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدونني لا يشركون بي شيئا و من كفر بعد ذلك فاولئك هم الفاسقون»
« خداوند به كساني از شما ك