مردمشناسى
اسلامى و
مردمشناسى
اسلام
ريچار
تاپر ترجمه:
حسين داوودى حسين
اژدرى زاده انسانشناسى
از نگاه
فرهنگ آداب و
رسوم كه گاه
مردمشناسى
نيز گفته مىشود،
از منظر
اسلامى آن
مورد بحث و
بررسى
نوسينده
مقاله است. او
سه رويكرد (در
نظر او مهم را)
مطرح مىكند
و به بررسى
آنها مىپردازد.
طرح بحث و
نقاديهاى
او، جاى سخن
فراوان دارد.
اما آنچه
براى ما در
چاپ اين
مقاله مهم مىنمود،
اطلاع از
ديدگاه
غربيان در
باب مطالعات
انسانشناسى
اسلامى و
شيوه تحليل
آنهاست. اين
مقاله از Anthropology Quarterly شماره
بهار و
تابستان 1955
گرفته شده
است. اين
مقاله
طرحهاى
متنوع براى
يك «مردمشناسى
اسلامى» و
ارتباط آنها
با «مردمشناسى
اسلام» را
مرور مىكند.
مردمشناسى
اسلامى، بر
اساس ارزشها
يا اصول
اسلامى و با
فنون تحليلىاى
كه از متون و
سنتهاى
اسلامى
استخراج شدهاند،
به پديدههاى
اجتماعى و
فرهنگى روى
مىكند اين
رويكرد به
ادله
گوناگون،
مانند اينكه
تحقيقات
آكادميك،
مطالعه
مبتنى بر
ارزش درباره
ارزشها را
مقبول نمىداند،
تحقير شده
است. اما، همه
مردمشناسىهايى
كه در دهههاى
اخير با
اقبال
فزايندهاى
روبرو شدهاند
تا حدى مبتنى
بر ارزش و
دربند فرضها
و تعريفهاى
خود در باب
ربط و معنا
هستند. اين
امر در مورد
دگر مردمشناسىهاى
مبتنى بر
ايدئولوژى
از قبيل مردمشناسىهاى
ماركسيستى
يا فمينيستى
يا كاربستى
بلا وضوح
بسيار صادق
است. اگر مطلب
از اين قرار
است، يك مردمشناسى
اسلامى (خواه
موضوع آن
جامعه و
فرهنگ
اسلامى باشد
يا جامعهها
و فرهنگهاى
ديگر) از چه
جهات با ساير
«مردمشناسىهاى
اسلام»، (يعنى
مطالعات در
باب جامعهها
و فرهنگهاى
اسلامى يا
بالاخص، در
باب سنتها،
اعتقادات و
آداب و رسوم
اسلامى)
متفاوت است؟ مردمشناسى
و خاورميانه
اسلامى
انسانشناسى
اسلام، به
عنوان يكى از
حوزههاى
فرعى مردمشناسى
دين، چند دهه
عمر دارد. من
آن را كاربرد
روشهاى مردمشناسى
فرهنگى /
اجتماعى در
مطالعه
اسلام به
مثابه يك دين
جهانى و
مجموعههايى
از نهادهاى
اجتماعى
وابسته به آن
مىدانم. در
باب اين شيوهها،
رويكردهاى
گونه گون و
چندين بررسى
وجود دارد. (بخصوص
اسد1986 آيكلمن 1981،
1982،1989; الزين1977) و
من در اينجا
قصد ندارم
بررسى ديگرى [بر
آنها]
بيفزايم.
بلكه به يك
نوع رويكرد
خاص [يعنى]
مردمشناسى
به اصطلاح
اسلامى، كه
به تازگى
شهرت يافته
استخواهم
پرداخت،
چندين قسم
مردمشناسى
اسلامى رقيب
وجود دارد كه
حداقل در
چهار كتاب و
انبوهى از
مقالات، كه
در طول دهه 1980
انتشار
يافتهاند،
بيان شدهاند.
من به چهار
كتاب مىپردازم:
كتاب الياس
بايونس و
فريد احمد كه
برخلاف
عنوانش
جامعهشناسى
اسلامى در
اصل طرحى استبراى
مردمشناسى
اسلامى; دو
اثر عمده
درباره اين
موضوع نوشته
اكبر احمد (به
سوى مردمشناسى
اسلامى و كشف
اسلام); و كتاب
مريل وين
ديويس; (شناختيكديگر).
پيشنهاد
دهندگان [مردمشناسى
اسلامى] در
اين باره، كه
مردمشناسى
اسلامى بايد
توجهش را به
جامعههاى
اسلامى
محدود كند يا
بايد چشم
اندازى جهان
شمول (جهان
گرايانه)
داشته باشد،
اختلاف
دارند. به
عبارت ديگر،
مردمشناسى
اسلامى، فى
المثل مانند
مردمشناسى
اقتصادى يا
سياسى،
لزوما به
معناى
مطالعه
انسان
شناختى
اسلامى
نيست،
چنانكه مردمشناسى
ماركسيستى
يا فمينيستى
نيز به معناى
مردمشناسى
ماركسيسم يا
فمينيسم
نيست. بكله،
اجمالا، به
معناى
پرداختن به
نوعى مردمشناسى
است، كه از
روشهايى كه
بنحوى از
اسلام
استنباط شدهاند،
متاثر است.
روايتهاى
مختلف مردمشناسى
اسلامى در
اين كه اساس
همه آنها
متون اسلامى
است، با
يكديگر
مشتركند. به
عبارت ديگر،
اينها به جاى
اينكه
رويكردهاى
انسان
شناختى نسبتبه
مطالعه متون
اسلامى
باشند،
رويكردهاى
اسلامى نسبتبه
مطالعه متون
انسان
شناختىاند. نوشتههاى
پيشين در باب
مردمشناسى
اسلامى
طرحهايىاند
كه مسلمانان
متقابلا
آنرا نقد
كردهاند. از
انسان
شناسان غير
مسلمان،
نكتههاى
انتقادى كمى
وجود دارد و
اكثرا يا
خواستهاند
نسبتبه
مردمشناسى
اسلام غفلتبورزند
يا بدون بحث
جدى و بسيار
مشتاقانه آن
را، به منزله
تحولى جديد
كه آينده
روشنى دارد،
پذيرفتهاند.
بايد گفت على
الظاهر
بيشتر اين
طرحها در
مرحله اول،
مخاطبانشان
انسان
شناسان يا
استادان
دانشگاهها
نبودهاند،
بلكه انبوهى
از افراد غير
دانشگاهى و
عمدتا
مسلمان بودهاند.
با اين حال،
من فكر مىكنم
بحث جدى
انسان
شناسان
درباره مردمشناسى
اسلامى حائز
اهميت است و
از اين بحث مىتوان
چيزى آموخت.
خواه معلوم
گردد كه نسبتبه
تحول نظرات
انسان
شناختى به
صورت كلى،
ارزش مثبت
دارد يا نه. مساله
همدلى
كردن با شكوه
اكبر احمد
آسان است: امروزه،
روشنفكر
مسلمان در
مواجهه با
جهان گاهى نا
اميد مىوشود.
او براى
روبرو شدن با
اين جهان
مجهز نيست. و
اين بى
جهازى، او را
در نظر خودش
هم كم ارزش
كرده است. او
در ميان دو
دنيا متحير
است: دنيايى
كه مرده است; و
دنياى بدون
قدرت ديگرى
كه تولد
يافته است.
ضربههايى
كه او متحمل
شده است از
خود او
برخاستهاند.
ريشه انحراف
فكرى وى در
آنست كه از
درك و فهم
اسلام در قرن
بيستم عاجز
است. اين
احساسات در
ميان تعداد
كثيرى از
آثار
مسلمانان
بازتاب پيدا
كرده است و در
واقع اين امر
در نوشتههاى
روشنفكران
جهان سوم وجه
رايج است.
ديويس و
ديگران اين
موضوع فرعى
را
انديشمندانه
و با اندكى
تفصيل توضيح
دادهاند،
با فرض رابطه
بين دانش و
قدرت (دانش
قدرت مىآورد
و قدرت براى
دانش حد و مرز
قرار مىدهد)،
گروههايى از
اين كه
ديگران آنها
را مطالعه
كنند و
بشناسند،
آزرده مىشوند.
روشنفكران
جهان سوم به
دنبال دورهاى
از تسلط
اقتصادى،
سياسى،
فرهنگى و
علمى غرب، سر
برآوردند و
اندك اندك از
پذيرش اين
سلطهها و
شيوهاى كه
به موجب آن
اين سلطهها،
در نوشتهها
و سخنرانىهاى
شرق شناسان،
به يكديگر
پيوند مىخوردند
و نيز از
پذيرش حد و
مرزهايى كه
آنها از علم
بدست مىدادند
امتناع
كردند. زيرا
هويت امتهاى
مسلمان و
اسلام و فرد
مسلمان كه
مدتى دراز از
ارزشهاى
غربى و مادى
ضربه يا صدمه
ديده بودند،
بايد در همه
سطوح و از آن
جمله حدود
شناخت و
معرفتبازنگرى
مىشد. موضوعى
كه مردمشناسى
اسلامى (چنانكه
ديگر مردمشناسىهاى
نقدى) مطرح
كرده است،
رابطه ميان
مردمشناسى
و مسائل مورد
مطالعه آن
است (از قديم
غرب، ديگران
را مطالعه مىكند،
شرق شناس هم
خيره مىشود):
عينيت و
تبيين (علم) يا
همدلى و تفهم (انسان).
مردمشناسى
اسلامى، با
دقتبيشترى،
اين سؤال را
مطرح مىكند
كه آيا غير
مسلمانان مىتوانند
اسلام (و
فرهنگ و
جامعه
مسلمانان) را
مطالعه و درك
كنند؟ به
عبارت ديگر،
ماهيت و
توانايى يك
مردمشناسى
اسلام چه
مقدار است؟ نقدى
بر دانش، علم
اجتماعى و
مردمشناسى
غربى
پيشنهادكنندگان
مردمشناسى
اسلامى نقدى
را بر نظريه (اجتماعى)
غربى ارائه
مىدهند تا
با نقد اسلام
گرايان
خودشان از
جامعه،
فرهنگ و
ارزشهاى
غربى تطبيق
كنند. نظريه
اجتماعى
غربى، كه
مردمشناسى
را هم در بر مىگيرد;
قوم مدارانه
است و با
تاريخ و
روابط
امپراطورى
غربى عجين
شده است. مردمشناسى
فرزند
استعمار غرب
است، موضوع
درسى، فرضيهها،
مسائل و شيوههاى
آن را علائق
امپراطورى
ديكته مىكند
و دست
اندركاران
آن يااز
كسانى هستند
كه سوابق
امپراطورى و
سوگيريهاى
راجع به آن
دارند (از نظر
ساختارهاى
بودجه،
مشاغل،
انتشارات،
خواننده)
يااز نخبگان
جهان سوم (غربزده
يا حامى غرب)
هستند.
موضوعهاى
سنتى مردمشناسى
غرب جامعههاى
ابتدايى
هستند. در
دوره ما بعد
استعمار، كه
تعداد جامعههاى
ابتدايى
مطالعه نشده
كاهش يافت،
مردمشناسى
دچار بحران
شد و به حال
احتضار در
آمد. كشورهاى
جهان سوم، از
وقتى كه
مستقل شدند،
درباره
انسانهاى
مورد مطالعه
بر مردمشناسى
[ويژه]
خودشان، و بر
مشخص كردن
رويكردهاى
خودشان، و بر
مطالعه و نقد
فرهنگها و
نظريههاى
غربى اصرار
داشتند. نقد
احمد، در
مقالهاى كه
براى مؤسسه
بينالمللى
انديشه
اسلامى
نوشته است،
عمدتا محدود
استبه
بيانات بدون
پشتوانه در
باب «قوم
مدارى رسواى
مردمشناسى
غربى»، و نيز
به ترفند بحث
انگيزى
مغرضانه كه
در آن
آرمانهاى يك
جامعه (جهان
اسلام) با
زشتيهاى
جامعه ديگر (ايدز،
مواد مخدر و
جنايت در غرب)
مقايسه مىشود.
توصيه او
چنين مىنمايد
كه اگر آنها
فقط مسلمان
مىشدند،
تمام اين
معضلات
ناپديد مىشدند.
اما، مگر در
جامعههاى
اسلامى
معضلات
اجتماعى
وجود ندارد. با
- يونس و احمد،
كه در آكادمى
اسلامى
كمبريج
مشغول به
كارند، و
راجع به
چيزهايى كه
آنها را به
منزله سه
رويكرد مهم
در نظريه
اجتماعى
غربى مىبينند
نقد
استوارترى
ارائه مىدهند.
رويكردهايى
كه هم آنها را
واگرا و
نيازمند جمع
و توفيق
دوباره و كه
همه آنها بر
اثر تعهدشان
به
پوزيتيويسيم
و تفكيك و بى
طرفى علمى
خدشه دار
يافتهاند.
كاركردگرايى
ساختارى،
تضاد راوقعى
نمىنهد و
نظريه قوم
مدارانه «نوسازى
- غربى سازى»
را مطرح مىكند.
پيروان
ماركس و
رويكردهاى
مبتنى بر
تضاد، بيش از
اندازه بر
فرايندهاى
اقتصادى و
ساختارهاى
وسيعترى
تاكيد مىكنند.
تعاملگرايى
نمادى و
نظريه «خود»
بيهوده به
فرد پيشبينىناپذير
مىپردازند.
فرض بر اينست
كه جامعهشناسى
جهان شمول
است، اما
جامعهشناسى
جهان سوم به
واقعيتهاى
اجتماعى و
دريافتهاى
جهان سوم،
وقتى نمىگذارد;
مثلا در باب
مسلمانان
معمولا قوم
مدارى آن، به
نقش تجربه
دينى، بهايى
نمىدهد.
بعلاوه،
جامعهشناسى
معمولا
بسيار نظرى
است و وانمود
مىكند كه
فارغ از ارزش
است; بله،
البته جامعهشناسى
بايد عملى و
كاربردى
باشد و ضرورت
ارزشها را
تصديق كند. ديويس
كه مرور
نسبتا
وسيعترى بر
انديشه علمى
غربى عموما و
مردمشناسى
خصوصا انجام
مىدهد، بر
اين موضوع
تاكيد دارد
كه چگونه
مردمشناسى
فاقد وحدت و
دقت است (مگر
آنكه شالودههاى
آنرا در تمدن
غربى لحاظ
كنيم). او از
نوشتههاى
توماس كوهن و
ميشل فوكالتبراى
فهم نحوه
توليد دانش
كمك مىگيرد.
انگارههاى
غربى درباره
شناخت دچار
تغيير و تحول
شده است،
اما، بر
بسترى از
پيوستگى: Longue duree فرناند
برادل. غير
اروپاييانى
كه انسان
شناسان،
آنها را
مطالعه كردهاند،
مجال اظهار
نظر در اين
باب كه چگونه
بحث انسان
شناختى پديد
آمد و چگونه
اين بحث
واقعيت را
ساخته و
پرداخته،
نداشتهاند.
بحث غربيان
سكولار است و
دين را به
منزله
آفريده
انسان مىبيند.
اين ديد غربى
و ديد مسيحيت
جديد در باب
اسلام را
بفهمد. او مىگويد
عكس العمل
معمولى
مدافعان
مسلمان،
نيروها را از
ايجاد يك
موضوع بحث
اسلامى
مناسب منحرف
مىكند. رسم
اصلى مردمشناسى،
كار ميدانى
ستيعنى
مشاهده
همگانى
انسانهاى
بدوى، (يك
مفهوم
زيرساختى).
نكته ناظر به
اين نقد
متداول
درباره اين
پيوند با
استعمار،
ناكامى مردمشناسى
در مشاهده و
نقد مركز
استعمارى
است و مردمشناسى
جديد، على
رغم آگاهى
تازهاى كه
از تمام اين
مسائل معرفتشناختى
بدست آورده،
هنوز هم در
ارائه نظرى
كارآمد در
باب جامعه
غربى و روابط
بين المللى
ناكام است. عناصر
اصلى دراين
نقد نظريه
غربى، كاملا [امورى]
متداول
هستند. و جواب
بايد با
پذيرفتن اين
امر آغاز شود
كه در هر
نكته،
حقيقتى بوده
يا هست. اما
اينها
ضعفهايى
هستند كه
مطالعات
انسان
شناختى
معدودى، كه
حدودا در
سراسر اين دو
دهه اخير در
باب اسلام و
جوامع
مسلمان
انجام شدهاند،
مىشناسانند.
اين نقدها
نيز اغلب به
تحريف و
انتخاب،
ترسيم
تصورات
قالبى منسوخ
و علم كردن
انسانهاى
پوشالى
متوسل مىشوند
(همانطور كه
با ساير مردمشناسىهاى
نقدى عمل مىكنند)
اين موضوع
براى رد تمام
آن نكات
مناسب نيست
ولى براى
توجه دادن به
بعضى
موضوعات
اصلى
ارزشمند
است، على
الخصوص
موضوعاتى كه
بر قابل قبول
بودن
طرحهايى
براى مردمشناسى
اسلامى، كه
در ذيل بحث مىشوند،
تاثير مىگذارند.
از
اين رو، احمد
از كتاب
فرهنگهاى
ديگر بيتى (1964)
به عنوان
كتاب منبع در
باب
مردشناسى
رايج غربى
استفاده مىكند
در حالى كه
ديويس، گرچه
روايت او
قابل ملاحظهتر
و به روزتر
است، هنوز به
اولين كتاب
ريموند رد 1951
عناصر
سازمان
اجتماعى به
عنوان يك
كتاب درسى
استاندارد
ارجاع مىدهد.
آنگاه تعجبى
ندارد كه
آنها چنين
تصوير مضحكى
از رشته «بحران
زده و در حال
انحطاط»
بدست مىدهند;
يعنى رشتهاى
كه در آن تنها
انسان
شناسان،
غربيان
هستند. رشتهاى
كه در آن
انسان
شناسان فقط
جامعههاى
غير غربى يا
تنها جامعههاى
بدوى را
مطالعه مىكند;
رشتهاى كه
در آن مردمشناسى
لزوما; قوم
مدارانه
است،[يعنى ]
براى مطالعه
فرهنگها از
مقولهها و
فرضهاى
غربى، كه به
كار آن
فرهنگها نمىآيد،
استفاده مىكند;
رشتهاى كه
در آن مردمشناسى،
كاركردگرا و
علمگراى
خشك است و
تنها با
تحليل و
تبيين عينى
سر و كار دارد
و با ذهنيت
گرايى و توجه
به مصداق هر
دو، مخالف
است; و رشتهاى
كه در آن اين
كاركرد گروى
الحادى، دين
را در همان
سطح از تحليل
قرار مىدهد
كه اقتصاد و
سياست و
خويشاوندى
را. در واقع،
در اين دو دهه
اخير مردمشناسى
به صورت قابل
تقدير،
فراتر از
آنكه به چنين
نقدهاى
واماندهاى
پاسخ دهد
پيشرفت كرده
است. و اصول
تازهاى را
در باب
انعكاس قوم
نگارانه و
خود آگاهى
نظرى بوجود
آورده است.
اين امر بدين
معنانيست كه
اين اصول به
نوبه خود
خدشه
ناپذيرند،
بلكه نشان مىدهد
كه
پيشنهادكنندگان
مردمشناسى
اسلامى از
اين
پيشرفتها
آگاهىاى
ندارند. چنانكه
اينها هم از
تناقضهاى
كسانى كه هم
شرق شناسان
را به خاطر
يكدست كردن «شرق»
(در مقابل غرب)
آن هم بدون
تشخيص
تفاوتهاى
فرهنگى و غير
فرهنگى
ملامت مىكنند،
مبرا نيستند
و از اين رو
انسان
شناسانى را،
كه تفاوتها
را تشخيص
داده و
مطالعه مىكنند،
به تفرقه
افكنى به قصد
حكومت كردن
متهم مىكنند.
اما، اين
نقدهاى بومى
معمولا از
نخبگان
فرهيختهاى
است كه
صلاحيت آنها
براى
اظهارنظر
درباره تمام
هموطنان يا
همدينان
خودشان،
مانند
صلاحيت هر
بيگانه، محل
ترديد است.
على رغم
اينكه بعضى
از شرق
شناسان به
صورتى موجه،
به بيگانه
تلقى كردن
موضوعات [مورد
مطالعه ]
خودشان و نيز
به تاكيد بيش
از حد بر
فاصله
فرهنگى ميان
غرب مسيحى و
شرق مسلمان
متهم شدهاند.
به نظر مىرسد
افراطيهاى
جديد مسلمان
از قبيل
ديويس، در
اشتياقشان
به اين ادعا
كه فقط
مسلمانان
استحقاق
مطالعه عالم
اسلام را
دارند، درست
همان كار [شرق
شناسان ] را
انجام مىدهند.
چنانكه
بسيارى
گوشزد كردهاند،
فرهنگهاى
اروپايى و
خاورميانهاى
ريشهها و
موضعگيريهاى
مشترك دارند
و در گفت و
شنود با
يكديگر تحول
يافتهاند.
گرچه جهان
بينىهاى
غربى معاصر
را ميراثهاى [دوره]
رنسانس يا
روشنگرى
استعمار شكل
داده است،
هنوز هم آنها
بطور جدى
ريشه در
سنتهاى
فلسفه
يونانى - رومى
و اديان
ابراهيمى -
توحيدى
دارند كه [در
آنها] با خاور
ميانه
اسلامى
شريكند.
تفاوتها در
هر بافتى
متنوع است.
مدافعان
مسلمان
ليبرالتر،
به نقش اسلام
قرون وسطى در
حفظ و رشد اين
ميراث در طى
عصرهاى ظلمت [حاكم
بر ]
اروپاييان و
نيز به
كمكهاى مهم
نخستين
دانشمندان و
قوم شناسان و
نظريه
پردازان
اجتماعى
مسلمان
اشاره مىكنند.
سوء تفاهمهاى
متقابل بين
دنياى
مسلمان و
غرب، در طول
قرنها در
شرايط رقابتسياسى،
از جنگهاى
صليبى تا
گسترش سلطه
تجارى و
سياسى
اروپاييان
در قرن
نوزدهم، سر
برآوردند.
على رغم
واگرايى
تغييرات
الگويى در
انديشه
اروپايى و
اسلامى،
هنوز هم
پيوستارها و
امكانات
بنيادين
براى گفت و
شنود و درك
متقابل وجود
دارد. در
واقع، من
بخودم جرئت
مىدهم و مىگويم
دنياى
مسلمان، كه
به حتم در
بسيارى از
سنتهايش با
غرب شريك
است، فى نفسه
نمىتواند
از غرب نقدى،
براستى،
اساسى به عمل
آورد. به نظر
مىرسد كه
اگر هر دو سنت
را با سنتهاى
نا آشناتر
هندى و چينى و
ژاپنى يا با
سنتهاى
اساسا
بيگانه
بوميان
آمريكا و
استراليا و
آفريقا يعنى
جاهايى كه
تمام اجزاى
ميراث كشترك
آن با غرب
نسبتا جديد و
سطحى است
مقايسه
كنيم، اين
موضوع روشن
خواهد شد. معرفى
مردمشناسى
اسلامى
گرچه
از مناطق
اسلامى نقد
اساسى مشخصى
را درباره
جامعه غربى و
علوم
اجتماعى آن
انتظار
نداريم و به
يقين تا به
حال ديده
نشده است كه
آنها چنين
نقدى ارائه
دهند،
مسلمانان
كشورهاى
خاور ميانه
از جمله غير
غربيانى
هستند كه
بهتر قادرند
در مقابل
تصويرهايى
كه غربيان از
فرهنگهاى
آنها ارائه
مىدهند
تصويرهاى
جايگزين
ارائه دهند.
امروزه
غالبا قدرت
اقتصادى و
سياسى آنها
به اندازهاى
هست كه حداقل
بتوانند
معين كنند
كدام مفاهيم
و توسط چه كسى
بايد مطالعه
شوند. اما
معضله آنها
اينست كه
كدام اصطلاح
و با چه
مسائلى؟ اگر «مردمشناسى» (Anthropology) در
اين صورت آيا
مردمشناسى
بايد به
تمامى [همان]
مفاهيمى
باشد كه از
آموزشهاى
غربى و منافع
غربى گرفته
شدهاند يه
آنها كه از
منابع
اسلامى يا از
ديگر منابع
بومى گرفته
شدهاند؟ از
دهه 1960 يك
واكنش
اسلامى با
اهميت،
عبارت از جد و
جهدى براى
اسلامى كردن
علوم
اجتماعى، كه
شامل مردمشناسى
هم مىشود،
بوده است.
يعنى آنها را
با اسلام
متناسب كردن;
آنهم با
اصرار بر اين
امر كه جامعههاى
مسلمان ر اء;))نا
فقط مردمشناسى
اسلامى يا
كسانى كه با
منابع رسمى
اسلامى [قرآن
و روايات ]
آشنا هستند،
مىتوانند
مطالعه كنند. در
اين چند
برداشت
مختلف از
مردمشناسى
اسلامى
موضوعات
مشتركى وجود
دارد: فىالمثل،
طرح تدوين
مدينه فاضله
و نظريه
اجتماعى آن
هم بر اساس
برداشت ويژهاى
از ارزشهاو
اصول موجود
در قرآن يا
سنت; اثبات
حقانيت
هميشگى اين [برداشت
از] اسلام; و
ترسيم اسلام
به منزله
جاده ميانه
در بين افراط
كاريهاى
غربى. اما، در
اين
برداشتها
فرضهايى
وجود دارد كه
از بيخ و بن با
يكديگر
متفاوت و
مخالف هستند. بايونس
و احمد جامعهشناسى
اسلامى را به
عنوان يك
برنامه فعال
اسلامى براى
جامعه
شناسان
پيشنهاد مىكنند;
«نبايد اجازه
داد كوشش
براى يافتن
اصول طبيعت و
رفتار
انسانى و
سازمان بندى
انسانى فى
نفسه هدف شود.
اين تلاش
بايد به
منظور
اعتلاى
اسلام در
درون افراد و
محيط افراد
در جامعههايشان
و در درون و
ميان جامعهها
بكار برده
شود.» اين
ديدگاهها
بايد بر
فرضيههايى
قرآنى
استوار باشد: خدا
[جهان ] را
آفريده است; -
انسان، با
اراده آزاد و
توانايى
يادگيرى و
برترى بر
ساير
موجودات
طبيعت، از
جمع اضداد
ساخته شده
است; - جامعه
بر خانواده،
قوانين
الهى، قدرت
نهادينه شده
و فعاليت
اقتصادى
مبتنى است;
تاريخ
جريانى
ديالكتيكى
است كه ثمره
آن در مخالفت
و موافقتبا
پيامبر به
ظهور مىرسد.
همچنين اين
رويكرد بايد
رويكرد
جامعه
شناختى
جامعى باشد
كه هم افراط
كاريهاى
ديگر
رويكردهاى
معاصر را در
بر مىگيرد،
و هم آنها را
بعد از جرح و
تعديل با
يكديگر وفق
مىدهد. به
علاوه، «بايد
پذيرفت كه
جامعهشناسى
اسلامى، به
عنوان امرى
تطبيقى و
نقدى خواهد
بود. يعنى،
بايد كار
مقايسه
جامعههاى
انسانى را -
مسلمان و غير
مسلمان - با
اين آرمانها
و كشف ميزان
انحراف اين
جوامع از اين
الگوى
آرمانى را
انجام دهد. اين
تصوير
آرمانى از
ساختار
اجتماعى
اسلامى بايد
با اسلام
ترسيم شود;
آنهم با
اسلام به
مثابه يك
ايدئولوژى،
فرهنگ، شيوه
زندگى،
فرايند
اطاعت
آگاهانه از
قوانين خدا،
تنها
جايگزين
براى
دموكراسى
سرمايه دارى
و سوسياليزم
و به منزله
راهى ميان
اين دو، نه
التقاطى از
آنها. در اين
صورت قوم
نگارى
اسلامى
تنوعهاى
موجود را
بررسى مىكند;
[در اينجا]
نكته اصلى
عبارت است از
«مسير معتدل»
اسلامى
آرمانى در
باب آداب و
رسوم
خانواده و
ازدواج (عقد،
انتخاب،
جنسيت، چند
زنى، آميزش
جنسى، زن و
فرزند)،
اقتصاد (مستغلات،
ثروت،
بازار، ارث،
قمار، بازى،
بهره، زكوة،
مل كردن)، و
حكومت (دولت،
قدرت،
عدالت،
مشورت). سرمايه
دارى و
دموكراسى و
سوسياليزم
به عنوان
نظامها و
نظريههاى
اجتماعى
وابسته به
آنها شكستخوردند،
چون فاقد
مكانيسم
تعهد و وظيفه
بودند. در اسم
تعهد و وظيفه;
مناسك [ عبادى]
نماز و روزه
بيمه شده است.
اين تصويرى
كلى از يك
جامعه شناسى
آشكارا
ايدئولوژيكى
و اسلامى است.
نظريه (ناظر
به جوامع
مسلمان فعلى
و نيز نظريه
ناظر به
جوامع غربى و
ايدئولوژيهاى
غربى و جامعهشناسىهاى
غربى) و
مقايسه اين
دو با يكديگر
به يك جامعه
آرمانى
اسلامى و
راهى درباره
نحو دستيافتن
به آن اشاره
دارد. از
نظر اكبر
احمد مردمشناسى
اسلامى
عبارت است از
«مطالعه
گروههاى
اسلامى به
وسيله
دانشمندانى
كه نسبتبه
اصول جهان
شمول اسلام -
انسانيت،
شناخت و
تساهل -
متعهدند.
اصولى كه به
مطالعات
خرد، دهكدهاى
و قبيلهاى
على الخصوص
با
چارچوبهاى
تاريخى و
مكتبى
گستردهتر
اسلام مربوطاند.
اينجا اسلام
نه بعنوان
الهيات بلكه
جامعهشناسى
تلقى شده است.
بنابراين،
اين تعريف
غير
مسلمانان را
خارج نمىكند.»
به
نظر من
طرحهاى
ديويس
رساترين،
قوىترين و
ريشهاىترين
طرحهاست. در
نظر او مردمشناسى
اسلامى
عبارت است «مطالعه
بشر در جامعه
از خلال
فرضيهها و
مطابق با
موضعگيريهاى
فكرى اسلام...
علمى
اجتماعى كه
با مطالعه
روابط
اجتماعى
مشترك بشر در
محيطهاى
اجتماعى و
فرهنگى
متنوعى كه
امروزه در
اطراف و
اكناف جهان
وجود دارند و
در گذشته نيز
وجود داشتهاند،
سر و كار دارد.
كانون توجهش
به كنش
انسانى،
اشكال متنوع
آن و نهادينه
كردن آن است; و
در صدد يافتن
اصولى است كه
به كنش انسان
نظم و سازمان
مىدهند و به
آن معنا مىبخشند.»
مردمشناسى
غربى درباره
اسلام، غير
تاريخى است:
هم اسلام را
آرمانى
انتزاعى مىداند،
هم سنتهاى
ادبى و سلسله
مراتب
روحانى را
ناديده مىگيرد;
ولى يكى از
اهداف مردمشناسى
اسلامى
توليد دسته
بنديها و
مفاهيم بديل
و سپس وارد
شدن در گفت و
شنود با مردمشناسى
غربى است.
مفاهيم
اسلامى
مربوط [به بحث]
كدامند؟ و
تاريخ و بستر
آنها چيست؟
توحيد (يگانگى)
مفهومى اصلى
و شرك مفهومى
بيگانه است.
ديويس با
استباط از
سنت (حديث،
فقه، شريعت)،
علماء (دانشمندان
دينى و است (اجتماع،
جامعه) را به
منزله عناصر
اصلى معرفى
مىكند.
انسان،
داراى فطرت (سرشت
طبيعى و
خداداد)،
خليفه (شان
نائب مبانى) و
دين (مذهب به
عنوان راه
زندگى) [همان]
نفس (جوهر
حيات) است.
خداوند
انسانها را
گونه گون
آفريد و دو
حجت در
اختيار آنها
قرار داد:
شريعت (قوانين)
و منهاج (راه
زندگى). شريعتشاخصهايى
را تعيين مىكند
كه در درون
آنها بسيارى
از شيوههاى
زندگى امكانپذير
است. چارچوب
اسلامى جهان
شمول است; در
حالى كه قوم
نگارى
اروپايى، هم
از اول، در
كنار آمدن با
تنوعها
ناكام ماند و
لذا مفهوم [
اقوام] «ابتدايى»
را بوجود
آورد. چشم
انداز
اسلامى نمىتواند
با تحقير
شيوههاى
ديگر آغاز
كند. اينجا نه
مجالى براى
غيريت، هست و
نه مجالى
براى افراط
كاريهاى
عقلگرايانه
يا نسبيت
گرايانه
بلكه تركيبى
است از اينها.
اما متمايز
لذا بايد
مفاهيم و
ارزشهايى را
كه شالوده
مردمشناسى
هستند، به
دقتبه
سرانجامى
برسانيم تا
از تسليم در
برابر
مفروضات
فكرى دانش
غربى اجتناب
شود: «اگر
زمينهاى كه
قرار است در
آن، مقولات
مردمشناسى
اسلامى و
تحليلهاى
اجتماعى
بكار گرفته و
تحقيق شوند،
روشن نباشد.
بحث در باب
خود اين
مقولات
چندان
معنايى
نخواهد داشت
و مجال وسيعى
براى تنبلى
ذهنى و تحميل
خلق و خويى كه
آنچه را مطرح
شده است. صرفا
تعريف
اجمالى مردمشناسى
غربى متداول
بداند. وجود
خواهد داشت.
نه تنها خود
اين مقولات
بلكه شيوه
تفكر درباره
آنها و دخل و
تصرف در آنها
هم به تمامى
از امورى
هستند كه
بايد اسلامى
باشد. نخستين مفهوم، امت است: يعنى تمام سطوح جامعه. هر امتى، دينى (مذهب به عنوان راه |