نگاهى
به جامعهشناسى
معرفت ماكس
شلر
عبدالرضا
عليزاده مقدمه
ماكس
شلر (1) در سال
1874 در شهر
مونيخ زاده
شد. (2) اجداد
پدرش را مىتوان
تا قرن
شانزدهم
دنبال كرد;
آنان اغلب از
حقوقدانان و
روحانيان
پروتستانى
شهر باواريا
(3) بودند. با
وجود اين،
مادرش يهودى
تبار بود. از
اين رو،
تصادم و
برخورد بين
سنتهاى دينى
و فرهنگى در
فضاى
خانوادگى او
را علتبرخى
از كششها و
تمايلهاى
موجود در
شخصيت و آثار
او دانستهاند.
شلر در
دانشگاه ينا
(4) پزشكى و
فلسفه
خواند، جايى
كه رودلف اى
كن (5) فيلسوف
برجسته ايدهآليست
و مدافع
ليبراليسم
فرهنگى
پروتستانى
مهمترين
معلم او بود. نخستين
كار شلر،
رسالهاش در
1899 بود، رسالهاى
كه آشكارا از
اى كن متاثر
بود. (6) او
در سال 1901 به
مقام
دانشيارى
غير رسمى در
دانشگاه ينا
رسيد. در 1907 به
دانشگاه
مونيخ رفت،
جايى كه تفكر
او شروع به
شكلگيرى
كرد و روش
پديدار
شناسى را فرا
گرفت. در
آنجا،
توانست در
سخنرانىهاى
فرانس استاد
ادموند
هوسرل (8) حضور
يابد و با
مريدان
هوسرل حشر و
نشر داشته
باشد. انديشههاى
پديدار
شناسانه،
توجه شلر را
به خود معطوف
داشت. هر چند
او هرگز يك
پديدار شناس
تمام عيار
نبود، نفوذ و
تاثير آراء و
انديشههاى
برنتانو و
هوسرل، در
همه آثارش
ديده مىشود. پس
از يك دوره
كوتاه تدريس
در دانشگاه
مونيخ، شلر
از تدريس
كناره گيرى
كرد. (9) به
تعبير برخى
از
نويسندگان،
دوره دوم
زندگى علمى
ماكس شلر از
همين زمان،
آغاز شد
زيرا، در
همين دوره
بود كه او هم
پيشنويسها و
هم متون
نهايى برخى
از مهمترين
آثار خود را
نگاشت. در
دوران جنگ
اول جهانى،
شلر به دفاع
از موضع
آلمان در جنگ
پرداخت و كتب
و مقالات
متعددى در
اين باره و با
گرايش مليت
گرايانه
نوشت. (10) يكى
از آثار شلر
در اين دوره،
كتابى استبا
عنوان
صورتگرايى
در اخلاق و
اخلاق مادى
ارزشها; (11) او
در اين كتاب،
شرحى پديدار
شناسانه و
مفصل در باب
قلمرو ذوات (جواهر)
و ارزشهاى
دينى بدست
داد. به نظر
او، هر
انسانى بايد
آن جواهر و
ارزشها را
دريابد،
زيرا قلمروى
است كه از بن و
ريشه با جهان
تجربى،
متفاوت است.
پس از جنگ، در
1919 براى تدريس
فلسفه و
جامعهشناسى
دعوت مىشود
كه در همين
زمان به شرح و
بسط جامعهشناسى
معرفت
اشتغال داشت.
(12) از سال 1924
دوره سوم
فكرى و علمى
شلر آغاز مىشود.
او بتدريج،
اعتقادش را
به مذهب
كاتوليك از
دست داد و
سرانجام
كليسا را ترك
كرد. اين
تحولات فكرى
و جدوجهدها،
در آثارى شرح
داده شده و
انعكاس
يافته است. (13) پس
از مرگ شلر (1928)
مدتها از او و
انديشهاش
غفلتشد تا
آنكه پس از
جنگ جهانى
دوم، اقبال
به پديدار
شناسى و
اگزيستانسياليسم
در فرانسه،
باعث توجه
جدى به آثار
او شد. شلر تا
همين اواخر،
در كشورهاى
آنگلوساكسون،
كم شناخته
شده بود، مگر
در ميان
محققان
علاقهمند
به جامعهشناسى
معرفتيا
عالمان
الهيات و
فيلسوفان. سرانجام،
ترجمه برخى
از آثار و
نوشتههاى
او، علاقه
عالمان علوم
اجتماعى را
بيشتر
برانگيخت. جامعه
شناسى
فرهنگى و
جامعه شناسى
واقعگرا (ناب)
به
عقيده شلر،
دانش جامعه
شناسى از دو
بخش تشكيل مىشود;
بخشى را
جامعه شناسى
فرهنگى (14) مىنامد
و بخش ديگر را
جامعه شناسى
واقعگرا يا
جامعه شناسى
ناب، (15) نام
مىنهد.
جامعه شناسى
واقعگرا به
مطالعه «عوامل
واقعى» مىپردازد.
«علمى كه بدين
سان تاسيس مىگردد،
علمى غير
هنجارمند
است (16) كه سر
و كارش با هم
شكلىها و
انواع است (از
گونه
ميانگين و «ساختيافته»
يا انواع
آرمانى) اگر
چه ارزشها و
هنجارها مىتوانند
به عنوان
عوامل على
مورد بررسى
قرار گيرند
كه بررسى
تحليلى و على
از محتواهاى
عينى و ذهنى
زندگى بشرى
است» (17) . نظريه
شلر در مورد
جامعه شناسى
فرهنگى و
جامعه شناسى
واقعگرا، بر
نظريهاى در
باب انگيزه
انسانى
مبتنى است.
جامعه شناسى
واقعگرا،
جامعه شناسى
عوامل واقعى
يا زير بناى
محتواى حيات
انسانى است و
جامعه شناسى
فرهنگى كه با
عوامل معنوى [يا:
ايدهاى]
مرتبط است،
بر نظريهاى
در باب فكر (تفكر)
انسانى، بنا
نهاده شده و
نوعى رو بناى
محتواى حيات
انسانى است.
شايد بتوان
به نحو
روشنترى گفت
كه جامعه
شناسى واقعى
به بررسى
رفتار واقعى
و تحقق يافته
موجودات
انسانى مىپردازد
و جامعه
شناسى
فرهنگى،
الگوهاى
ايده آل يا
مثالى (18) را
كه انسانها،
كنشهاى خود
را بر اساس آن
مشخص مىكنند،
مورد بررسى
قرار مىدهد;
الگوهايى كه
از فرهنگى به
فرهنگى
ديگر،
ديگرگونند. (19)
«تفاوت اين
دو حيطه، نه
تنها
روششناسانه
بلكه هستى
شناسانه است.
عوامل واقعى (نژاد
و
خويشاوندى،
سياست و
اقتصاد) زير
بنايند، در
حالى كه
عوامل
فرهنگى (مذهب،
فلسفه، ما
بعد الطبيعه
و علم)
روبنايند.
هدف جامعه
شناسى كشف
قوانين
تعامل ميان
اين عوامل
آرمانى و
واقعى در يك
توالى
تاريخى خاص
است.» (20) كليت
و محتواى يك
گروه انسانى
بر اساس اين
تعامل (تعامل
بين اين دو
دوسته عوامل)،
شكل مىيابد.
شلر مدعى است
كه قوانين
حاكم بر تحول
كيفيات خاص
شكل گيرى
عوامل
آرمانى و
واقعى را
يافته است.
قانونى كه از
آن سخن مىگويد،
قانون تعامل
عوامل
آرمانى و
واقعى است،
همچنين
تعامل بين
ساختهاى
ذهنى يا فكرى
و ساختهاى
سائقى نيز
مورد توجه
است. با كمك
احتمالات
تحليلى و
بكارگيرى
تيپهاى
مثالى،
بررسى مىشود
كه اين عوامل
در جريانهاى
تحولات
اجتماعى، در
سير تاريخى
اجتماعات به
چه ميزان
دخالت و
تاثير دارند.
(21) ماكس
شلر و جامعه
شناسى معرفت
وقتى
فيلسوف
پديدار شناس
به مطالعه
رابطه بين
ذهن و جامعه
مىپردازد،
نمىتوان از
او انتظار
داشت كه
پيشينههاى
فلسفى خود را
ناديده
بگيرد يا
اينكه تحقيق
تجربى را
مهمترين كار
خود قرار دهد
و يافتههايش
را از
مشاهداتش
اخذ كند. (22) چه
اين خصيصه را
مربوط به
ماهيت
پديدار
شناسى
بدانيم و چه
آن را از
خصائص
متفكران آن
دوره، اين
امر غير قابل
انكار است كه
دانشمندانى
چون شلر، در
گرايش به
جامعه
شناسى، ايدههاى
فلسفى خود را
كنار
نگذاشتند و
حتى اين كار
را نادرست مىدانستهاند.
او،
در مقالهاى
كه در رد
پوزيتيويسم
كنت و قانون
مراحل سه
گانه معرفتى
او نگاشت، با
صراحت تمام،
جامعه شناسى
معرفتخالص
را رشتهاى
از معرفتشناسى
(23) قلمداد مىكند
(24) و خود نيز
در نظريه
پردازى همين
اعتقاد را در
عمل نشان مىدهد
و نظريه
جامعه شناسى
معرفتخود
را بر تعابير
و مفاهيم
فلسفى و عرفتشناختى،
بنا مىكند.
در حالى كه،
برخى از
جامعه
شناسان با
اقرار و
پذيرش رابطه
تنگاتنگ
عرفتشناسى
و جامعه
شناسى
معرفت،
تابعيتيكجانبه
يكى از اين دو
دانش را از
ديگرى،
ناممكن مىدانند،
زيرا وجود
معرفتهاى
جمعى، مسائل
جديدى را
براى معرفتشناسى
مطرح مىكند
كه سابقه
نداشته است.
(25) به اعتقاد
بعضى از
متفكران،
جامعه شناسى
معرفتبايد
خود را از
هرگونه
پيشداورى چه
فلسفى و چه
علمى رها كند
تا بتواند به
مطالعه
واقعى مقولههاى
معرفتى نائل
آيد. در مقابل
عدهاى هيچ
علمى را فارغ
از پيشفرض (26) و
اصل موضوع (27) نمىدانند.
در هر صورت،
دو نگرش عمده
مشاهده مىگردد
كه ريشه در
باورهاى
مربوط به
فلسفه و روش
جامعه شناسى
دارد يكى به
توصيف و فهم
پديدههاى
واقعى و عينى
با روش تجربى
و حداقل روشى
كه قابل
اندازهگيرى
و آزمايش
باشد، بيشتر
تمايل دارد و
ديگرى فهم هر
پديدهاى را
متناسب با
نوع و ماهيت
آن پديده، در
نظر مىگيرد
و منكر
اعتبار يك
روش واحد
براى هر نوع
پديده يا همه
انواع پديدههاست.
نظريههاى
تفهمى، درون
بينى، شهود
پديدار
شناسانه از
همين نوع
اخير هستند. اهداف
شلر در توجه
به جامعه
شناسى معرفت
(28)
1.
او با مفهوم
عقل به آن
صورت كه
داراى صور و
اصول مطلق و
از نظر
تاريخى ثابتباشد،
مخالفت
كرده، در
بررسيهاى
جامعه شناسى
معرفتخود،
متغير بودن
معرفت را
نشان مىدهد.
براى مثال،
به عقيده او
منطق جهات
كانتى، فقط
نماينده
تفكر
اروپايى به
شمار مىآيد،
نه آنكه،
مقولههايى
با اعتبار
جهانى و كلى
باشند. (29) 2.
شلر در صدد
كشف جريان
تحول معرفت
در طول تاريخ
و همچنين
اشكال
گوناگون
قابل تمايز
معرفتبوده
است. 3.
او مىخواست
تفكر ما
بعدالطبيعه
واقعى را
ترسيم كند و
آن را از نو
داراى
اعتبار كند.
از اين رو، به
مقابله با
رمز و
رازگويى،
تاريك
انديشى،
پوزيتيويسم
و تعصبات
سازمانهاى
دينى پرداخت. 4.
يكى از اهداف
او، مشخص
كردن عوامل
موثر بر عليت
تاريخى بود
تا از اين
طريق، بر جزء
نگرى (يا
تحليلهاى
يكجانبه)
نظريههاى
طبيعت
گرايى، تعين
اقتصادى (ماركسيستى)،
تصورات
ايدئولوژيكى
(هگلى) و علمى
يا فكرى (كنتى)
غلبه كند. 5.
شلر اهميت فن
آورى جديد و
كنترل جهان
را درك مىكرد
و يك طرح جديد
را در جهت
وحدت بخشى به
معارف
انسانى
ضرورى مىدانست;
طرح او اين
بود كه
معرفتى كه در
جهان مادى
مفيد بود با
معرفتى كه در
متن عقل
سليم، انسان
داراى فرهنگ
مىآفريند،
هر دو تحت
هدايت معرفت
ما
بعدالطبيعى
رستگار
كننده، قرار
گيرد. در يك
كلام، هدف او
تركيب
جهانبينى
يكجانبه فن
سالار و
پراگماتيك
غرب كه داراى
رويكرد ايتشناختى
استبا
فرهنگ معنوى
شرق كه
رويكرد غالب
آن، رويكرد
وجود شناختى
استبود.
ماكس شلر به
روح شرقى كه
مبتنى بر
آزادى نفس و
پذيرش
انفعالى
جهان است،
ارج مىنهاد. ديدگاه
شلر در مورد
جهانبينى
نظريه
او در جامعه
شناسى
معرفت، «از
جهتى به
عنوان پاسخى
به نظريه «فلسفه
جهانبينى»
(30) و يلهلم
ديلتاى (31) بود.
نظريهاى كه
در علوم
اجتماعى و
فلسفه آلمان
از حدود سال 1890
تا 1930 بسيار
موثر افتاده
بود و كوششى
بود براى
نگريستن به
جهان معنوى
بر حسب تعداد
محدودى از
جهانبينىها.
اين
جهانبينىها،
اساس همه
نظامهاى
فلسفى را شكل
مىداد و
ريشه در
تجربه زيسته
(32) متفكر نيز
داشت، به
طورى كه، هر
فلسفه يا
موضع فكرى را
فقط به صورت
بيان يكى از
جهانبينىهاى
اساسى مىشود
فهم كرد و يك
موضع فكرى
فقط تا آنجا
صحيح است كه
احتمالا در
ارتباط با
تجربه زيسته
نويسنده [يا:
مبدع] يا
نويسندگان
آن، صحيح مىنمايد.
از اين رو،
ديلتاى
نسبيت گرايىاى
را در سطح
نظام فلسفى
ايجاد كرد كه
نافى حقيقت
مطلق بود.
شلر، اگرچه
مضمون تعداد
محدودى از
جهانبينىها
را پذيرفت،
همواره
مطابق با
مذهب
كاتوليكىاش
با نوعى
مفهوم حقيقت
مطلق كار مىكرد
كه آن را
جايگزينى
بامفهوم
دقيق از خود
جهانبينى
بكار گرفته
بود. شلر مىگويد
آنچه كه
ديلتاى
مشاهده كرده
بود، در
واقع،
برداشتهاى
مصنوعىاى (33) ، (Bildungs Wel tanschauungen) است
كه توسط نوعى
فرايند فكرى
آگاهانه
ايجاد شده
است; تغيير
اين
برداشتها
طبق «طرز
تفكرهاى
فرهنگى
اساسى»
جوامع جهان و
به تعبير شلر
«جهانبينىهاى
نسبتا طبيعى»
(34) كه در وراى
آنها
واقعند،
انجام مىشود.
اين
جهانبينىهاى
نسبتا طبيعى
كه با بنيان
اساسى و «اندام
مند» (35) فرهنگ،
ارتباط
نزديك
دارند،
تداوم مىيابند
و در نتيجه
فقط به
آهستگى
بسيار و در
طول زمان،
متغير مىگردند.
جهانبينى
ديلتاى از
نظر فرهنگى،
خاص و فقط با
حوزه فرهنگى
اروپايى
مرتبط بود:
آنچه مورد
نياز بود
عبارت بود از
يك نوع شناسى
(36) گستردهترى
در باب هم
جهانبينىهاى
نسبتا طبيعى
و هم
جهانبينىهاى
نسبتا
مصنوعى [يا:
صناعى]. شلر
معتقد استشالوده
هر دوى اين
جهانبينىهاى
نسبى، نوعى
جهانبينى
ثابت و مطلقا
نامتغير
است،
جهانبينىاى
فراتر از
تعين تاريخى
و اجتماعى. در
نتيجه،
قلمرو مطلقى
از حقيقت،
فراسوى
تاريخ و
جامعه وجود
دارد،
قلمروى كه به
عقيده او، آن
را مىتوان
با شيوه
پديدار
شناسانه، به
عنوان ماهيت
تفكر و معرفت
انسانى، فهم
كرد. در
نتيجه، شلر
به جاى آنكه
مانند وبر، (37)
تحليل
فلسفى
جهانبينى را
تحت علم قرار
دهد، مىگويد
فلسفه مىتواند
شناخت ارزشىعينىجهانبينى
را، با
بكارگيرى
نوعى روش
شناسى خاصو
شيوه تحليل
ماهوى (38) يعنى
جامعه شناسى
معرفت، بر
آورد و تعيين
كند.
بنابراين،
جامعه شناسى
معرفت او تا
اندازهاى،
از رويارويى
او با نسبيت
گرايى
ديلتاى ناشى
گرديد(و شكلىاز
معرفتشناسى
است»). (39) شلر،
در بحث از
فرايند
كاركردى شدن
جهانبينىهاى
نسبتا
مصنوعى، يك
نو شناسى از
آنها تهيه
كرد و ارائه
داد كه ترتيب
آنها از بالا
به پايين بر
حسب درجه
تصنعى بودن (40)
آنهاست: (41) كمترين
حد تصنع تا
بيشترين حد
تصنع
1.
اسطوره و
افسانه (42) 2.
زبان محلى
طبيعى (43) 3.
معرفت دينى (44)
4. معرفت
عرفانى (45) 5.
معرفت فلسفى
متافيزيكى (46) 6.
معرفت
اثباتى و
رياضيات،
علومطبيعى
و علوم
انسانى (47) 7.
معرفت فنى [يا:
تكنولوژيك] در
ميان اين
معرفتها، هر
كدام بيشتر
مصنوعى
باشد، سرعت
تغيير يافتن
آن نيز بيشتر
خواهد بود و
بالعكس. در
واقع بين
ميزان تغيير
آنها و تصنعى
بودن آنها،
رابطه
مستقيم وجود
دارد. اسطوره
و افسانه كه
كمترين حد
تصنع را
داراست و در
ميان اين
معرفتهاى
نسبتا
مصنوعى،
نزديكترين
آنها به نوعى
«جهانبينى
نسبتا طبيعى»
تلقى مىگردد،
از همه كمتر
دستخوش
تغيير مىشود،
اما معرفت
تكنولوژيك،
كه زمينه كار
يك گروه كوچك
رابرت كى
مرتن، (49) پس
از بيان اين
بحث، به نقد و
ارزيابى آن
مىپردازد
كه خلاصه بحث
او را نقل مىكنيم:
اين
فرضيه در
مورد ميزان
تغيير، در بر
دارنده نكتههاى
مشابهى با
نظريه آلفرد
وبر (50) مبنى
بر اينكه
تغيير
تمدنى،
فراتر از
تغيير
فرهنگى است و
فرضيه آگ برن
(51) مبنى اين
است كه عوامل
مادى، بسيار
سريعتر از
عوامل غير
مادى، تغيير
مىكنند است.
فرضيه شلر،
على رغم
اينكه داراى
محدوديتهاى
فرضيههاى
ديگرست،
داراى چندين
عيب و نقص
ديگر نيز مىباشد.
او در هيچ
كجا، بروشنى
بيان نمىكند
كه اصل و
مبناى او در
اين طبقه
بندى انواع
معرفت، يعنى
تصنعى بودن،
بر چه چيزى
دلالت مىكند
و مصداق عينى
آن چيست. فى
المثل، چرا «معرفت
عرفانى»،
مصنوعىتر
از معرفتهاى
جزمى (اصول)
دينى، تلقى
مىگردد؟...
شلر
جسورانه،
انواع
هفتگانه
معرفت را از
لحاظ ميزان
تغيير بيان
مىدارد ولى
با اين وصف،
اين ادعاى
پيچيده خود
را به روش
تجربى،
اثبات نمىكند.
با توجه به
مشكلاتى كه
بر سر راه
آزمودن
تجربى فرضيههاى
بسيار سادهتر
وجود دارد،
معلوم نيست
كه با ارائه
فرضيههاى
پيچيده و
مغلقى ازاين
نوع، چه بدست
مىآيد. (52) معرفتشناسى
ماكس شلر
بايد
دانست كه
نظريه شلر در
مورد روح (53) و
سائق (54) ،
نظريهاى
مهم است كه در
همه
تحليلهاى
او، حاضر است.
(55) در بخش
حيات درونى
انسان،
سائقههاى
غريزه يا
قواى حياتى،
حافظه تداعى
كننده، (56) شعور
و توانايى
انتخاب، بين
انسان و
حيوان مشترك
است. البته
ماكس شلر،
كار تداعى
حافظه را به
نحوى كه
هيوم، لاك و
ميل گفتهاند،
رد مىكند و
اين انديشه
را كه حافظه
تداعى كننده
و عقل مدارى
(57) ، وجوه
تفاوت بين
انسان و
حيوان است،
نادرست مىداند.
او معتقد است
كه حيوانات
داراى «مكانى
جهانى» (58) نيستند،
بلكه صرفا از
«مكان محيطى»
يا «مكان
پيرامونى»
(59) برخوردارند.
شلر،
معتقد است كه
اين فقط
انسان است كه
مىتواند از
خويشتن،
گامى فراتر
نهد و به
مطالعه و
شناختن همه
چيز حتى
خودش،
بپردازد،
يعنى مىتواند
حتى خودش را
موضوع معرفت
قرار دهد. به
نظر شلر، Ideation ،
يعنى
توانايى [يا:
قابليت] فهم
ماهيت جهان
كه فقط از
خلال نوعى
تجربه شهودى
خاص و موردى
انجام مىشود،
ويژگى عمده
انسان است.
اگرچه، بخش
معنوى انسان(روح)
تحت تاثير
بخش سائقى
انسان است،
ويژگى ذاتى
آن ساحت
معنوى، آن
است كه مىتواند
از جهان
مادى، آزاد
شود و از
پيوند با
زندگى و فشار
آن و از تمام
امورى كه به
حيات مادى
تعلق دارد،
انفكاك يابد;
حتى مىتواند
از شعور
مبتنى بر
انگيزش
سائقههاى
خود رهايى
يابد. (60) رويكرد
معرفتى شلر
آقاى محمد
توكل، دو نوع
رويكرد
معرفتى را
پشت پرده همه
نظريههاى
معرفتى
دانسته است.
(61) نخست،
رويكرد وجود
شناختى (62) است.
در اين
رويكرد،
معرفت قابل
تحويل به روح
و از آن به
وجود (63) تلقى
مىشود; يعنى
آنگاه كه
انسان به
معرفت نائل
مىآيد، در
واقع، از
طريق وجود
معنوى خود به
هستى مىرسد
و به درك واقع
و اتحاد ذهنى
با واقعيت
انسان و
جهان، دست مىيابد.
در اين
رويكرد،
معرفتيك
ماهيت وجودى
و ذاتى دارد.
بيشتر
فيلسوفان
داراى چنين
رويكردى
بودهاند. در
رويكرد وجود
شناختى، سير
معرفتبه
صورت زير،
ترسيم مىشود:
(64) وجود
انسان ‹ روح ‹
معرفت دومين
رويكرد،
رويكرد غايتشناختى
(65) ناميده
شده است. در
اين رويكرد،
معرفتيك
مقوله غايتشناسانه
محسوب مىشود
كه در فرايند
اجتماعى
تاريخى
جريان دارد.
اين رويكرد
در فلسفه قبل
از افلاطون،
نظريه
معرفتى
سوفسطايى،
نظريه
پراگماتيستى،
نظريه
معرفتى
تجربه
گرايانه و
پوزيتيويستى،
فلسفه قدرت
نيچه،
ماركسيسم و
مكتب
فرانكفورت،
نظريه
معرفتى
نسبيت گرايى
و تاريخ
گرايى ديده
مىشود. در
اين رويكرد،
معرفتبه
قدرت بازگشت
دارد و سير آن
به صورت زير،
قابل ترسيم
است: (66) فردياجامعهانسانىآرمانى
‹ قدرت ‹ معرفت نظريه
معرفتى ماكس
شلر
شلر
مىنويسد «
قانون
جاذبه،
مدتها قبل از
آنكه نيوتن
آن را كشف
كند، موجود
بود. ارزشها
نيز عينيتى
از اين نوع
دارند: آنها
از عقايد و
خواستههاى
همه افراد
مستقلند. در
اين معنا،
ارزشها را
نمىتوان
داراى
عينيتى كمتر
از اشياى
مادى (67) قلمداد
كرد» (68) . به
نظر شلر،
معرفتسه
نوع است:
معرفت كنترل
و نيل به
مقصود و هدف (علم)،
معرفتبه
ذات و فرهنگ (فلسفه
و متافيزيك) و
معرفتبه
واقعيت و
رستگارى
ماوراء
طبيعى (دين).
در عين حال،
سلسله
مراتبى عينى
براى اين
انواع سه
گانه معرفت،
وجود دارد; در
راس آنها،
معرفتبه
رستگارى،
سپس معرفتبه
فرهنگ و در
مرتبه سوم،
معرفتبه
كنترل است. هر
نوع از معرفتبايد
تابع معرفت
نوع عاليتر
بوده و در
خدمت آن باشد.
اين سلسله
مراتب،
دقيقا با
سلسله مراتب
ارزشها
منطبق است.
شلر مىگويد «معرفت
مانند هر
چيزى كه دوست
داريم و در
نظر داريم،
بايد داراى
ارزش و نوعى
معناى غايى و
وجود شناختى
باشد.» (69) اين
انديشه،
سرانجام او
را به اين امر
منتهى
گرداند كه
معرفت را
نوعى رابطه
وجود شناختى
اعلان دارد.
(70) از طرفى
چون ماكس شلر
به مسائل
معنوى به
صورت وجود
شناسانه روى
كرده است،
بايد او را با
گروه اول
وجود شناسان
همگن دانست
اما در يك
نكته نمىتوان
چون و چرا كرد
و آن اينكه،
شلر نظريه
عقل را از
يونانيان
گرفته تا
دكارت و هگل
كه در آن،
است، رد مىكند;
بلكه او
معتقد مىشود
كه روح،
ناتوان (72) است
و فقط نقش
بازدارنده و
رها كننده را
براى
نيروهاى
حياتى كه «كور»
(73) و بدون
بينش هستند،
ايفا مىكند.
(74) شلر تاكيد
مىكند كه
روح سهم كوچك
و ناچيزى
دارد. او با
بيان مفهوم
ناتوانى
روح، با
اپيكور (75) ،
هابز، (76) ماكياولى،
(77) ماركس
(78) و فرويد (79) موافقت
كرده است، هر
چند به همان
اندازه با
آنان مخالفت
مىكند
زيرا، شلر
استقلال روح
از امور
حياتى را حفظ
مىكند. در
عين حال،او
با انديشه
عقل (تفكر)
ثابت آنچنان
كه در فلسفه
كلاسيك و
توسط كانت
مطرح شده
مخالفت مىورزد.
به نظر وى،
جستجوى
معرفت از
طريق نوعى
ميل سائقى و
ذاتى، يعنى «اشتياق
به دانستن»
(80) انجام مىگيرد،
ميلى كه بين
انسان و مهره
داران
عاليتر
مشترك است.
صورت قويتر
از اين
اشتياق، «عطش
دانستن» (81) است.
(82) ديگر جنبه
مهم نظريه
معرفت ماكس
شلر، مفهوم
ترجيح يا
رجحان ارزشى
است. اين
مفهوم را مىتوان
پادزهر غايتشناختى
براى اصول
موضوعه وجود
شناختى او،
قلمداد كرد.
به نظر او،
قبل از هر كنش
تصورى يا
تفكرى، نوعى
احساس ارزشى
ارادى (همراه
با قصد)فعليت
دارد. شلر،
همين معنا را
در كتاب
جامعه شناسى
معرفتخود،
بيان مىكند.
«برداشت
ارزشى بر
ادراك مقدم
است... كودك
ابتدا «خوشايندى»
شكر را در مىيابد
قبل از آنكه
به كيفيتحسى
«شيرين» پى
ببرد. هر
انسانى،
دستگاه
ترجيح ارزشى
مخصوص به خود
دارد، يعنى
خلق و خوى
آدمى كه جوهر
شخصيت او را
تشكيل مىدهد
و شخص بر طبق
فرامين آن،
عمل مىكند»
(83) . توزيع
دو رويكرد در
فلسفه معرفت
ماكس شلر
تا
اينجا،
معلوم گرديد
كه هر دو جنبه
وجود شناختى
و غايتشناختى
در فلسفه
معرفتشلر،
گنجانده شده
است; اما
اكنون بايد
ديد كه او
چگونه آن دو
رويكرد را در
نظام فلسفى
خود، توزيع
كرده است. او
در مفهوم
معرفت، دو
وصف و ويژگى
را شناخته و
از هم جدا
كرده است: يكى
شكل (84) معرفت
و ديگرى
محتواى (85) آن.
در حالى كه
اشكال و صور
معرفت، از
حيث اجتماعى
تعيين مىشود،
محتواهاى
معرفت چنين
نيستند: (86) يعنى
«ماهيت
اجتماعى همه
معرفتهاو
همه اشكال
تفكر، شهود و
شناخت،
متشخص و
متعين است
اما
محتواهاى
همه معرفتها
و حتى اعتبار
اين
محتواها،
چنين نيستند:
بلكه،
گزينشى از
موضوعات
معرفتبر
اساس ترجيح
دادن
ديدگاههاى
اجتماعى به
منافع، در
كار است» (87) . شلر،
مدل روح سائق
(88) خود را در
فرايند «واقعى
شدن»، «تحقق
يافتن» يا «كار
كردى شدن»
معرفت اعمال
كرد اما در
اينجا، تحت
تاثير
عناوين «عوامل
معنوى» و «عوامل
واقعى» مىگويد:
«ذهن [روح]... فقط...
محتواى خاص
يك محتواى
فرهنگى
معينى را كه
مىتواند
بوجود آيد،
تعيين مىكند.
بدين لحاظ،
ذهن به خودى
خود داراى «قدرت»
يا «تاثير»
اصيلى نيست
كه بتواند
محتواى
معرفت را
بوجود آورد...
عوامل منفى
يا عوامل
واقعى گزينش
گر[يا: انتخاب
گر]... هميشه
عوامل واقعى
و سائقى
مشروط شده
حياتند. شلر
معتقد است كه
«انديشهها
مستقيما
قدرت يا
امكان تحقق
يافتن [يا:
واقعى شدن] را
كسب مىكنند».
اين مفهوم يا
برداشت از
تحقق خارجى
يافتن
انديشهها،
به طور
مستقيم با
نظريه «شدن»
(89) شلر مرتبط
است، نظريهاى
كه در مركز
متافيزيك
وى، جاى دارد.
(90) اگرچه
نظريه معرفتشلر
(نظريه عوامل
ايدهاى و
واقعى) نظريهاى
«ديالكتيكى»
نيست، نظريهاى
ديناميك است.
به نظر او، هر
چيز كه
تاريخى است، «ناقص»
است «وفقطدرپايانتاريخ،
كاملمىشود».
«ارزشهاى
متافيزيكى
مربوط به هر
عصرى، آگاهى
تاريخى و
فردى متعلق
به همان عصر
را تشكيل مىدهد
و نيازمند به
يك «شدن بىپايان»
(91) است تا به
خصائص ذاتى و
كامل، نائل
آيد. (92) به
طور خلاصه،
نظريه شلر هر
دو جنبه وجود
شناختى و
غايتشناختى
را داراست. (93) در
توجه به جنبه
وجود
شناختى، «روح»
را ذات انسان
مىداند و
مفهوم معرفت
را به آن
مربوط مىكند.
در عطف نظر به
جنبه غايتشناختى،
«روح» را
ناتوان مىنامد
و آن را به
نيروهاى
حياتى يا
ذاتى مرتبط
مىكند: يعنى
محتواى
معرفت،
داراى مقوله
وجود شناختى
است و شكل
معرفت، يك
مقوله غايتشناختى
است. (94) انواع
معرفت و طبقه
بندى آن
در
فلسفه به
انحاء
گوناگون،
معرفت را
تعريف كردهاند،
اما از
ديدگاه
جامعه شناسى
معرفت،
مفاهيمى چون
تفكر،
آگاهى،
ايدئولوژى،
جهانبينى،
باور، عناصر
فرهنگى،
هنجارهاى
ارزشى،
احساسهاى
روانى و
نگرشها و
ويژگيهاى
شخصى را شامل
مىشود. (95) واژه
آلمانى
معادل معرفتيعنى
’ Wissen ش
همين وسعت
معنايى را
دارد، بر
خلاف واژه
انگليسى آن، .(Knowledge) معمولا
نظريه
پردازان (مانند
ماركس،
مانهايم و
ديگران) به
تمام اين
گستره
معنايى،
توجه نكردهاند
بلكه هر
كدام، بخشى
از آن را مورد
مطالعه و
بررسى قرار
داده، سپس
نتايجحاصل
آمده را به كل
حوزههاى
معرفتى،
تعميم دادهاند.
براى مثال،
ما نهايم در
كتاب خود (96) به
بررسى معرفتسياسى
پرداخته
است، اما
ماكس شلر در
تحليل جامعه
شناختى خود
در باب
معرفت، به
دليل اجتناب
از چنين
مغالطههايى،
تفاوتگذارى
و طبقهبندى
بين سطوح
مختلف
معرفت،
انجام داده
است. نخست، او بين شكل و محتواى معرفت فرق گذاشت. در مرحله بعد، بين «جهانبينى نسبتا طبيعى» (يعنى آگاهى خود به خود و عموما غيرصريح) و «جهانبينى مصنوعى يا تعليمى» يا به تعبير ديگر بين «جان گروهى» و «روح گروهى» تفكيك ق |