نگاهى به جامعه‏شناسى معرفت ماكس شلر

عبدالرضا عليزاده

مقدمه

ماكس شلر (1) در سال 1874 در شهر مونيخ زاده شد. (2) اجداد پدرش را مى‏توان تا قرن شانزدهم دنبال كرد; آنان اغلب از حقوقدانان و روحانيان پروتستانى شهر باواريا (3) بودند. با وجود اين، مادرش يهودى تبار بود. از اين رو، تصادم و برخورد بين سنتهاى دينى و فرهنگى در فضاى خانوادگى او را علت‏برخى از كششها و تمايلهاى موجود در شخصيت و آثار او دانسته‏اند. شلر در دانشگاه ينا (4) پزشكى و فلسفه خواند، جايى كه رودلف اى كن (5) فيلسوف برجسته ايده‏آليست و مدافع ليبراليسم فرهنگى پروتستانى مهمترين معلم او بود.

نخستين كار شلر، رساله‏اش در 1899 بود، رساله‏اى كه آشكارا از اى كن متاثر بود. (6)

او در سال 1901 به مقام دانشيارى غير رسمى در دانشگاه ينا رسيد. در 1907 به دانشگاه مونيخ رفت، جايى كه تفكر او شروع به شكل‏گيرى كرد و روش پديدار شناسى را فرا گرفت. در آنجا، توانست در سخنرانى‏هاى فرانس استاد ادموند هوسرل (8) حضور يابد و با مريدان هوسرل حشر و نشر داشته باشد. انديشه‏هاى پديدار شناسانه، توجه شلر را به خود معطوف داشت. هر چند او هرگز يك پديدار شناس تمام عيار نبود، نفوذ و تاثير آراء و انديشه‏هاى برنتانو و هوسرل، در همه آثارش ديده مى‏شود.

پس از يك دوره كوتاه تدريس در دانشگاه مونيخ، شلر از تدريس كناره گيرى كرد. (9)

به تعبير برخى از نويسندگان، دوره دوم زندگى علمى ماكس شلر از همين زمان، آغاز شد زيرا، در همين دوره بود كه او هم پيشنويسها و هم متون نهايى برخى از مهمترين آثار خود را نگاشت. در دوران جنگ اول جهانى، شلر به دفاع از موضع آلمان در جنگ پرداخت و كتب و مقالات متعددى در اين باره و با گرايش مليت گرايانه نوشت. (10)

يكى از آثار شلر در اين دوره، كتابى است‏با عنوان صورتگرايى در اخلاق و اخلاق مادى ارزشها; (11) او در اين كتاب، شرحى پديدار شناسانه و مفصل در باب قلمرو ذوات (جواهر) و ارزشهاى دينى بدست داد. به نظر او، هر انسانى بايد آن جواهر و ارزشها را دريابد، زيرا قلمروى است كه از بن و ريشه با جهان تجربى، متفاوت است. پس از جنگ، در 1919 براى تدريس فلسفه و جامعه‏شناسى دعوت مى‏شود كه در همين زمان به شرح و بسط جامعه‏شناسى معرفت اشتغال داشت. (12) از سال 1924 دوره سوم فكرى و علمى شلر آغاز مى‏شود. او بتدريج، اعتقادش را به مذهب كاتوليك از دست داد و سرانجام كليسا را ترك كرد. اين تحولات فكرى و جدوجهدها، در آثارى شرح داده شده و انعكاس يافته است. (13) پس از مرگ شلر (1928) مدتها از او و انديشه‏اش غفلت‏شد تا آنكه پس از جنگ جهانى دوم، اقبال به پديدار شناسى و اگزيستانسياليسم در فرانسه، باعث توجه جدى به آثار او شد. شلر تا همين اواخر، در كشورهاى آنگلوساكسون، كم شناخته شده بود، مگر در ميان محققان علاقه‏مند به جامعه‏شناسى معرفت‏يا عالمان الهيات و فيلسوفان.

سرانجام، ترجمه برخى از آثار و نوشته‏هاى او، علاقه عالمان علوم اجتماعى را بيشتر برانگيخت.

جامعه شناسى فرهنگى و جامعه شناسى واقعگرا (ناب)

به عقيده شلر، دانش جامعه شناسى از دو بخش تشكيل مى‏شود; بخشى را جامعه شناسى فرهنگى (14) مى‏نامد و بخش ديگر را جامعه شناسى واقعگرا يا جامعه شناسى ناب، (15) نام مى‏نهد. جامعه شناسى واقعگرا به مطالعه «عوامل واقعى‏» مى‏پردازد. «علمى كه بدين سان تاسيس مى‏گردد، علمى غير هنجارمند است (16) كه سر و كارش با هم شكلى‏ها و انواع است (از گونه ميانگين و «ساخت‏يافته‏» يا انواع آرمانى) اگر چه ارزشها و هنجارها مى‏توانند به عنوان عوامل على مورد بررسى قرار گيرند كه بررسى تحليلى و على از محتواهاى عينى و ذهنى زندگى بشرى است‏» (17) .

نظريه شلر در مورد جامعه شناسى فرهنگى و جامعه شناسى واقعگرا، بر نظريه‏اى در باب انگيزه انسانى مبتنى است. جامعه شناسى واقعگرا، جامعه شناسى عوامل واقعى يا زير بناى محتواى حيات انسانى است و جامعه شناسى فرهنگى كه با عوامل معنوى [يا: ايده‏اى] مرتبط است، بر نظريه‏اى در باب فكر (تفكر) انسانى، بنا نهاده شده و نوعى رو بناى محتواى حيات انسانى است. شايد بتوان به نحو روشنترى گفت كه جامعه شناسى واقعى به بررسى رفتار واقعى و تحقق يافته موجودات انسانى مى‏پردازد و جامعه شناسى فرهنگى، الگوهاى ايده آل يا مثالى (18) را كه انسانها، كنشهاى خود را بر اساس آن مشخص مى‏كنند، مورد بررسى قرار مى‏دهد; الگوهايى كه از فرهنگى به فرهنگى ديگر، ديگرگونند. (19) «تفاوت اين دو حيطه، نه تنها روششناسانه بلكه هستى شناسانه است. عوامل واقعى (نژاد و خويشاوندى، سياست و اقتصاد) زير بنايند، در حالى كه عوامل فرهنگى (مذهب، فلسفه، ما بعد الطبيعه و علم) روبنايند. هدف جامعه شناسى كشف قوانين تعامل ميان اين عوامل آرمانى و واقعى در يك توالى تاريخى خاص است.» (20) كليت و محتواى يك گروه انسانى بر اساس اين تعامل (تعامل بين اين دو دوسته عوامل)، شكل مى‏يابد. شلر مدعى است كه قوانين حاكم بر تحول كيفيات خاص شكل گيرى عوامل آرمانى و واقعى را يافته است. قانونى كه از آن سخن مى‏گويد، قانون تعامل عوامل آرمانى و واقعى است، همچنين تعامل بين ساختهاى ذهنى يا فكرى و ساختهاى سائقى نيز مورد توجه است. با كمك احتمالات تحليلى و بكارگيرى تيپ‏هاى مثالى، بررسى مى‏شود كه اين عوامل در جريانهاى تحولات اجتماعى، در سير تاريخى اجتماعات به چه ميزان دخالت و تاثير دارند. (21)

ماكس شلر و جامعه شناسى معرفت

وقتى فيلسوف پديدار شناس به مطالعه رابطه بين ذهن و جامعه مى‏پردازد، نمى‏توان از او انتظار داشت كه پيشينه‏هاى فلسفى خود را ناديده بگيرد يا اينكه تحقيق تجربى را مهمترين كار خود قرار دهد و يافته‏هايش را از مشاهداتش اخذ كند. (22) چه اين خصيصه را مربوط به ماهيت پديدار شناسى بدانيم و چه آن را از خصائص متفكران آن دوره، اين امر غير قابل انكار است كه دانشمندانى چون شلر، در گرايش به جامعه شناسى، ايده‏هاى فلسفى خود را كنار نگذاشتند و حتى اين كار را نادرست مى‏دانسته‏اند.

او، در مقاله‏اى كه در رد پوزيتيويسم كنت و قانون مراحل سه گانه معرفتى او نگاشت، با صراحت تمام، جامعه شناسى معرفت‏خالص را رشته‏اى از معرفت‏شناسى (23) قلمداد مى‏كند (24) و خود نيز در نظريه پردازى همين اعتقاد را در عمل نشان مى‏دهد و نظريه جامعه شناسى معرفت‏خود را بر تعابير و مفاهيم فلسفى و عرفت‏شناختى، بنا مى‏كند. در حالى كه، برخى از جامعه شناسان با اقرار و پذيرش رابطه تنگاتنگ عرفت‏شناسى و جامعه شناسى معرفت، تابعيت‏يكجانبه يكى از اين دو دانش را از ديگرى، ناممكن مى‏دانند، زيرا وجود معرفتهاى جمعى، مسائل جديدى را براى معرفت‏شناسى مطرح مى‏كند كه سابقه نداشته است. (25) به اعتقاد بعضى از متفكران، جامعه شناسى معرفت‏بايد خود را از هرگونه پيشداورى چه فلسفى و چه علمى رها كند تا بتواند به مطالعه واقعى مقوله‏هاى معرفتى نائل آيد. در مقابل عده‏اى هيچ علمى را فارغ از پيشفرض (26) و اصل موضوع (27) نمى‏دانند. در هر صورت، دو نگرش عمده مشاهده مى‏گردد كه ريشه در باورهاى مربوط به فلسفه و روش جامعه شناسى دارد يكى به توصيف و فهم پديده‏هاى واقعى و عينى با روش تجربى و حداقل روشى كه قابل اندازه‏گيرى و آزمايش باشد، بيشتر تمايل دارد و ديگرى فهم هر پديده‏اى را متناسب با نوع و ماهيت آن پديده، در نظر مى‏گيرد و منكر اعتبار يك روش واحد براى هر نوع پديده يا همه انواع پديده‏هاست. نظريه‏هاى تفهمى، درون بينى، شهود پديدار شناسانه از همين نوع اخير هستند.

اهداف شلر در توجه به جامعه شناسى معرفت (28)

1. او با مفهوم عقل به آن صورت كه داراى صور و اصول مطلق و از نظر تاريخى ثابت‏باشد، مخالفت كرده، در بررسيهاى جامعه شناسى معرفت‏خود، متغير بودن معرفت را نشان مى‏دهد. براى مثال، به عقيده او منطق جهات كانتى، فقط نماينده تفكر اروپايى به شمار مى‏آيد، نه آنكه، مقوله‏هايى با اعتبار جهانى و كلى باشند. (29)

2. شلر در صدد كشف جريان تحول معرفت در طول تاريخ و همچنين اشكال گوناگون قابل تمايز معرفت‏بوده است.

3. او مى‏خواست تفكر ما بعدالطبيعه واقعى را ترسيم كند و آن را از نو داراى اعتبار كند. از اين رو، به مقابله با رمز و رازگويى، تاريك انديشى، پوزيتيويسم و تعصبات سازمانهاى دينى پرداخت.

4. يكى از اهداف او، مشخص كردن عوامل موثر بر عليت تاريخى بود تا از اين طريق، بر جزء نگرى (يا تحليلهاى يكجانبه) نظريه‏هاى طبيعت گرايى، تعين اقتصادى (ماركسيستى)، تصورات ايدئولوژيكى (هگلى) و علمى يا فكرى (كنتى) غلبه كند.

5. شلر اهميت فن آورى جديد و كنترل جهان را درك مى‏كرد و يك طرح جديد را در جهت وحدت بخشى به معارف انسانى ضرورى مى‏دانست; طرح او اين بود كه معرفتى كه در جهان مادى مفيد بود با معرفتى كه در متن عقل سليم، انسان داراى فرهنگ مى‏آفريند، هر دو تحت هدايت معرفت ما بعدالطبيعى رستگار كننده، قرار گيرد. در يك كلام، هدف او تركيب جهانبينى يكجانبه فن سالار و پراگماتيك غرب كه داراى رويكرد ايت‏شناختى است‏با فرهنگ معنوى شرق كه رويكرد غالب آن، رويكرد وجود شناختى است‏بود. ماكس شلر به روح شرقى كه مبتنى بر آزادى نفس و پذيرش انفعالى جهان است، ارج مى‏نهاد.

ديدگاه شلر در مورد جهانبينى

نظريه او در جامعه شناسى معرفت، «از جهتى به عنوان پاسخى به نظريه «فلسفه جهانبينى‏» (30) و يلهلم ديلتاى (31) بود. نظريه‏اى كه در علوم اجتماعى و فلسفه آلمان از حدود سال 1890 تا 1930 بسيار موثر افتاده بود و كوششى بود براى نگريستن به جهان معنوى بر حسب تعداد محدودى از جهانبينى‏ها.

اين جهانبينى‏ها، اساس همه نظامهاى فلسفى را شكل مى‏داد و ريشه در تجربه زيسته (32) متفكر نيز داشت، به طورى كه، هر فلسفه يا موضع فكرى را فقط به صورت بيان يكى از جهانبينى‏هاى اساسى مى‏شود فهم كرد و يك موضع فكرى فقط تا آنجا صحيح است كه احتمالا در ارتباط با تجربه زيسته نويسنده [يا: مبدع] يا نويسندگان آن، صحيح مى‏نمايد. از اين رو، ديلتاى نسبيت گرايى‏اى را در سطح نظام فلسفى ايجاد كرد كه نافى حقيقت مطلق بود. شلر، اگرچه مضمون تعداد محدودى از جهانبينى‏ها را پذيرفت، همواره مطابق با مذهب كاتوليكى‏اش با نوعى مفهوم حقيقت مطلق كار مى‏كرد كه آن را جايگزينى بامفهوم دقيق از خود جهانبينى بكار گرفته بود. شلر مى‏گويد آنچه كه ديلتاى مشاهده كرده بود، در واقع، برداشتهاى مصنوعى‏اى (33) ، (Bildungs Wel tanschauungen) است كه توسط نوعى فرايند فكرى آگاهانه ايجاد شده است; تغيير اين برداشتها طبق «طرز تفكرهاى فرهنگى اساسى‏» جوامع جهان و به تعبير شلر «جهانبينى‏هاى نسبتا طبيعى‏» (34) كه در وراى آنها واقعند، انجام مى‏شود. اين جهانبينى‏هاى نسبتا طبيعى كه با بنيان اساسى و «اندام مند» (35)

فرهنگ، ارتباط نزديك دارند، تداوم مى‏يابند و در نتيجه فقط به آهستگى بسيار و در طول زمان، متغير مى‏گردند. جهانبينى ديلتاى از نظر فرهنگى، خاص و فقط با حوزه فرهنگى اروپايى مرتبط بود: آنچه مورد نياز بود عبارت بود از يك نوع شناسى (36)

گسترده‏ترى در باب هم جهانبينى‏هاى نسبتا طبيعى و هم جهانبينى‏هاى نسبتا مصنوعى [يا: صناعى]. شلر معتقد است‏شالوده هر دوى اين جهانبينى‏هاى نسبى، نوعى جهانبينى ثابت و مطلقا نامتغير است، جهانبينى‏اى فراتر از تعين تاريخى و اجتماعى. در نتيجه، قلمرو مطلقى از حقيقت، فراسوى تاريخ و جامعه وجود دارد، قلمروى كه به عقيده او، آن را مى‏توان با شيوه پديدار شناسانه، به عنوان ماهيت تفكر و معرفت انسانى، فهم كرد. در نتيجه، شلر به جاى آنكه مانند وبر، (37) تحليل فلسفى جهانبينى را تحت علم قرار دهد، مى‏گويد فلسفه مى‏تواند شناخت ارزشى‏عينى‏جهانبينى را، با بكارگيرى نوعى روش شناسى خاص‏و شيوه تحليل ماهوى (38) يعنى جامعه شناسى معرفت، بر آورد و تعيين كند. بنابراين، جامعه شناسى معرفت او تا اندازه‏اى، از رويارويى او با نسبيت گرايى ديلتاى ناشى گرديد(و شكلى‏از معرفت‏شناسى است‏»). (39)

شلر، در بحث از فرايند كاركردى شدن جهانبينى‏هاى نسبتا مصنوعى، يك نو شناسى از آنها تهيه كرد و ارائه داد كه ترتيب آنها از بالا به پايين بر حسب درجه تصنعى بودن (40) آنهاست: (41)

كمترين حد تصنع تا بيشترين حد تصنع

1. اسطوره و افسانه (42) 2. زبان محلى طبيعى (43) 3. معرفت دينى (44) 4. معرفت عرفانى (45) 5. معرفت فلسفى متافيزيكى (46) 6. معرفت اثباتى و رياضيات، علوم‏طبيعى و علوم انسانى (47) 7. معرفت فنى [يا: تكنولوژيك]

در ميان اين معرفتها، هر كدام بيشتر مصنوعى باشد، سرعت تغيير يافتن آن نيز بيشتر خواهد بود و بالعكس. در واقع بين ميزان تغيير آنها و تصنعى بودن آنها، رابطه مستقيم وجود دارد. اسطوره و افسانه كه كمترين حد تصنع را داراست و در ميان اين معرفتهاى نسبتا مصنوعى، نزديكترين آنها به نوعى «جهانبينى نسبتا طبيعى‏» تلقى مى‏گردد، از همه كمتر دستخوش تغيير مى‏شود، اما معرفت تكنولوژيك، كه زمينه كار يك گروه كوچك رابرت كى مرتن، (49) پس از بيان اين بحث، به نقد و ارزيابى آن مى‏پردازد كه خلاصه بحث او را نقل مى‏كنيم:

اين فرضيه در مورد ميزان تغيير، در بر دارنده نكته‏هاى مشابهى با نظريه آلفرد وبر (50) مبنى بر اينكه تغيير تمدنى، فراتر از تغيير فرهنگى است و فرضيه آگ برن (51) مبنى اين است كه عوامل مادى، بسيار سريعتر از عوامل غير مادى، تغيير مى‏كنند است. فرضيه شلر، على رغم اينكه داراى محدوديتهاى فرضيه‏هاى ديگرست، داراى چندين عيب و نقص ديگر نيز مى‏باشد. او در هيچ كجا، بروشنى بيان نمى‏كند كه اصل و مبناى او در اين طبقه بندى انواع معرفت، يعنى تصنعى بودن، بر چه چيزى دلالت مى‏كند و مصداق عينى آن چيست. فى المثل، چرا «معرفت عرفانى‏»، مصنوعى‏تر از معرفتهاى جزمى (اصول) دينى، تلقى مى‏گردد؟... شلر جسورانه، انواع هفتگانه معرفت را از لحاظ ميزان تغيير بيان مى‏دارد ولى با اين وصف، اين ادعاى پيچيده خود را به روش تجربى، اثبات نمى‏كند. با توجه به مشكلاتى كه بر سر راه آزمودن تجربى فرضيه‏هاى بسيار ساده‏تر وجود دارد، معلوم نيست كه با ارائه فرضيه‏هاى پيچيده و مغلقى ازاين نوع، چه بدست مى‏آيد. (52)

معرفت‏شناسى ماكس شلر

بايد دانست كه نظريه شلر در مورد روح (53) و سائق (54) ، نظريه‏اى مهم است كه در همه تحليلهاى او، حاضر است. (55) در بخش حيات درونى انسان، سائقه‏هاى غريزه يا قواى حياتى، حافظه تداعى كننده، (56) شعور و توانايى انتخاب، بين انسان و حيوان مشترك است. البته ماكس شلر، كار تداعى حافظه را به نحوى كه هيوم، لاك و ميل گفته‏اند، رد مى‏كند و اين انديشه را كه حافظه تداعى كننده و عقل مدارى (57) ، وجوه تفاوت بين انسان و حيوان است، نادرست مى‏داند. او معتقد است كه حيوانات داراى «مكانى جهانى‏» (58) نيستند، بلكه صرفا از «مكان محيطى‏» يا «مكان پيرامونى‏» (59) برخوردارند.

شلر، معتقد است كه اين فقط انسان است كه مى‏تواند از خويشتن، گامى فراتر نهد و به مطالعه و شناختن همه چيز حتى خودش، بپردازد، يعنى مى‏تواند حتى خودش را موضوع معرفت قرار دهد. به نظر شلر، Ideation ، يعنى توانايى [يا: قابليت] فهم ماهيت جهان كه فقط از خلال نوعى تجربه شهودى خاص و موردى انجام مى‏شود، ويژگى عمده انسان است. اگرچه، بخش معنوى انسان(روح) تحت تاثير بخش سائقى انسان است، ويژگى ذاتى آن ساحت معنوى، آن است كه مى‏تواند از جهان مادى، آزاد شود و از پيوند با زندگى و فشار آن و از تمام امورى كه به حيات مادى تعلق دارد، انفكاك يابد; حتى مى‏تواند از شعور مبتنى بر انگيزش سائقه‏هاى خود رهايى يابد. (60) رويكرد معرفتى شلر آقاى محمد توكل، دو نوع رويكرد معرفتى را پشت پرده همه نظريه‏هاى معرفتى دانسته است. (61) نخست، رويكرد وجود شناختى (62) است. در اين رويكرد، معرفت قابل تحويل به روح و از آن به وجود (63) تلقى مى‏شود; يعنى آنگاه كه انسان به معرفت نائل مى‏آيد، در واقع، از طريق وجود معنوى خود به هستى مى‏رسد و به درك واقع و اتحاد ذهنى با واقعيت انسان و جهان، دست مى‏يابد. در اين رويكرد، معرفت‏يك ماهيت وجودى و ذاتى دارد. بيشتر فيلسوفان داراى چنين رويكردى بوده‏اند. در رويكرد وجود شناختى، سير معرفت‏به صورت زير، ترسيم مى‏شود: (64)

وجود انسان ‹ روح ‹ معرفت

دومين رويكرد، رويكرد غايت‏شناختى (65) ناميده شده است. در اين رويكرد، معرفت‏يك مقوله غايت‏شناسانه محسوب مى‏شود كه در فرايند اجتماعى تاريخى جريان دارد. اين رويكرد در فلسفه قبل از افلاطون، نظريه معرفتى سوفسطايى، نظريه پراگماتيستى، نظريه معرفتى تجربه گرايانه و پوزيتيويستى، فلسفه قدرت نيچه، ماركسيسم و مكتب فرانكفورت، نظريه معرفتى نسبيت گرايى و تاريخ گرايى ديده مى‏شود. در اين رويكرد، معرفت‏به قدرت بازگشت دارد و سير آن به صورت زير، قابل ترسيم است: (66)

فردياجامعه‏انسانى‏آرمانى ‹ قدرت ‹ معرفت

نظريه معرفتى ماكس شلر

شلر مى‏نويسد « قانون جاذبه، مدتها قبل از آنكه نيوتن آن را كشف كند، موجود بود. ارزشها نيز عينيتى از اين نوع دارند: آنها از عقايد و خواسته‏هاى همه افراد مستقلند. در اين معنا، ارزشها را نمى‏توان داراى عينيتى كمتر از اشياى مادى (67) قلمداد كرد» (68) .

به نظر شلر، معرفت‏سه نوع است: معرفت كنترل و نيل به مقصود و هدف (علم)، معرفت‏به ذات و فرهنگ (فلسفه و متافيزيك) و معرفت‏به واقعيت و رستگارى ماوراء طبيعى (دين). در عين حال، سلسله مراتبى عينى براى اين انواع سه گانه معرفت، وجود دارد; در راس آنها، معرفت‏به رستگارى، سپس معرفت‏به فرهنگ و در مرتبه سوم، معرفت‏به كنترل است. هر نوع از معرفت‏بايد تابع معرفت نوع عاليتر بوده و در خدمت آن باشد. اين سلسله مراتب، دقيقا با سلسله مراتب ارزشها منطبق است. شلر مى‏گويد «معرفت مانند هر چيزى كه دوست داريم و در نظر داريم، بايد داراى ارزش و نوعى معناى غايى و وجود شناختى باشد.» (69) اين انديشه، سرانجام او را به اين امر منتهى گرداند كه معرفت را نوعى رابطه وجود شناختى اعلان دارد. (70) از طرفى چون ماكس شلر به مسائل معنوى به صورت وجود شناسانه روى كرده است، بايد او را با گروه اول وجود شناسان همگن دانست اما در يك نكته نمى‏توان چون و چرا كرد و آن اينكه، شلر نظريه عقل را از يونانيان گرفته تا دكارت و هگل كه در آن، است، رد مى‏كند; بلكه او معتقد مى‏شود كه روح، ناتوان (72) است و فقط نقش بازدارنده و رها كننده را براى نيروهاى حياتى كه «كور» (73) و بدون بينش هستند، ايفا مى‏كند. (74) شلر تاكيد مى‏كند كه روح سهم كوچك و ناچيزى دارد. او با بيان مفهوم ناتوانى روح، با اپيكور (75) ، هابز، (76) ماكياولى، (77)

ماركس (78) و فرويد (79) موافقت كرده است، هر چند به همان اندازه با آنان مخالفت مى‏كند زيرا، شلر استقلال روح از امور حياتى را حفظ مى‏كند. در عين حال،او با انديشه عقل (تفكر) ثابت آنچنان كه در فلسفه كلاسيك و توسط كانت مطرح شده مخالفت مى‏ورزد. به نظر وى، جستجوى معرفت از طريق نوعى ميل سائقى و ذاتى، يعنى «اشتياق به دانستن‏» (80) انجام مى‏گيرد، ميلى كه بين انسان و مهره داران عاليتر مشترك است. صورت قويتر از اين اشتياق، «عطش دانستن‏» (81) است. (82) ديگر جنبه مهم نظريه معرفت ماكس شلر، مفهوم ترجيح يا رجحان ارزشى است. اين مفهوم را مى‏توان پادزهر غايت‏شناختى براى اصول موضوعه وجود شناختى او، قلمداد كرد. به نظر او، قبل از هر كنش تصورى يا تفكرى، نوعى احساس ارزشى ارادى (همراه با قصد)فعليت دارد.

شلر، همين معنا را در كتاب جامعه شناسى معرفت‏خود، بيان مى‏كند. «برداشت ارزشى بر ادراك مقدم است... كودك ابتدا «خوشايندى‏» شكر را در مى‏يابد قبل از آنكه به كيفيت‏حسى «شيرين‏» پى ببرد. هر انسانى، دستگاه ترجيح ارزشى مخصوص به خود دارد، يعنى خلق و خوى آدمى كه جوهر شخصيت او را تشكيل مى‏دهد و شخص بر طبق فرامين آن، عمل مى‏كند» (83) .

توزيع دو رويكرد در فلسفه معرفت ماكس شلر

تا اينجا، معلوم گرديد كه هر دو جنبه وجود شناختى و غايت‏شناختى در فلسفه معرفت‏شلر، گنجانده شده است; اما اكنون بايد ديد كه او چگونه آن دو رويكرد را در نظام فلسفى خود، توزيع كرده است.

او در مفهوم معرفت، دو وصف و ويژگى را شناخته و از هم جدا كرده است: يكى شكل (84) معرفت و ديگرى محتواى (85) آن. در حالى كه اشكال و صور معرفت، از حيث اجتماعى تعيين مى‏شود، محتواهاى معرفت چنين نيستند: (86) يعنى «ماهيت اجتماعى همه معرفتهاو همه اشكال تفكر، شهود و شناخت، متشخص و متعين است اما محتواهاى همه معرفتها و حتى اعتبار اين محتواها، چنين نيستند: بلكه، گزينشى از موضوعات معرفت‏بر اساس ترجيح دادن ديدگاههاى اجتماعى به منافع، در كار است‏» (87) .

شلر، مدل روح سائق (88) خود را در فرايند «واقعى شدن‏»، «تحقق يافتن‏» يا «كار كردى شدن‏» معرفت اعمال كرد اما در اينجا، تحت تاثير عناوين «عوامل معنوى‏» و «عوامل واقعى‏» مى‏گويد: «ذهن [روح]... فقط... محتواى خاص يك محتواى فرهنگى معينى را كه مى‏تواند بوجود آيد، تعيين مى‏كند. بدين لحاظ، ذهن به خودى خود داراى «قدرت‏» يا «تاثير» اصيلى نيست كه بتواند محتواى معرفت را بوجود آورد... عوامل منفى يا عوامل واقعى گزينش گر[يا: انتخاب گر]... هميشه عوامل واقعى و سائقى مشروط شده حياتند. شلر معتقد است كه «انديشه‏ها مستقيما قدرت يا امكان تحقق يافتن [يا: واقعى شدن] را كسب مى‏كنند». اين مفهوم يا برداشت از تحقق خارجى يافتن انديشه‏ها، به طور مستقيم با نظريه «شدن‏» (89) شلر مرتبط است، نظريه‏اى كه در مركز متافيزيك وى، جاى دارد. (90) اگرچه نظريه معرفت‏شلر (نظريه عوامل ايده‏اى و واقعى) نظريه‏اى «ديالكتيكى‏» نيست، نظريه‏اى ديناميك است. به نظر او، هر چيز كه تاريخى است، «ناقص‏» است «وفقطدرپايان‏تاريخ، كامل‏مى‏شود».

«ارزشهاى متافيزيكى مربوط به هر عصرى، آگاهى تاريخى و فردى متعلق به همان عصر را تشكيل مى‏دهد و نيازمند به يك «شدن بى‏پايان‏» (91) است تا به خصائص ذاتى و كامل، نائل آيد. (92) به طور خلاصه، نظريه شلر هر دو جنبه وجود شناختى و غايت‏شناختى را داراست. (93) در توجه به جنبه وجود شناختى، «روح‏» را ذات انسان مى‏داند و مفهوم معرفت را به آن مربوط مى‏كند. در عطف نظر به جنبه غايت‏شناختى، «روح‏» را ناتوان مى‏نامد و آن را به نيروهاى حياتى يا ذاتى مرتبط مى‏كند: يعنى محتواى معرفت، داراى مقوله وجود شناختى است و شكل معرفت، يك مقوله غايت‏شناختى است. (94)

انواع معرفت و طبقه بندى آن

در فلسفه به انحاء گوناگون، معرفت را تعريف كرده‏اند، اما از ديدگاه جامعه شناسى معرفت، مفاهيمى چون تفكر، آگاهى، ايدئولوژى، جهانبينى، باور، عناصر فرهنگى، هنجارهاى ارزشى، احساسهاى روانى و نگرشها و ويژگيهاى شخصى را شامل مى‏شود. (95) واژه آلمانى معادل معرفت‏يعنى ’ Wissen ش همين وسعت معنايى را دارد، بر خلاف واژه انگليسى آن، .(Knowledge) معمولا نظريه پردازان (مانند ماركس، مانهايم و ديگران) به تمام اين گستره معنايى، توجه نكرده‏اند بلكه هر كدام، بخشى از آن را مورد مطالعه و بررسى قرار داده، سپس نتايج‏حاصل آمده را به كل حوزه‏هاى معرفتى، تعميم داده‏اند. براى مثال، ما نهايم در كتاب خود (96) به بررسى معرفت‏سياسى پرداخته است، اما ماكس شلر در تحليل جامعه شناختى خود در باب معرفت، به دليل اجتناب از چنين مغالطه‏هايى، تفاوتگذارى و طبقه‏بندى بين سطوح مختلف معرفت، انجام داده است.

نخست، او بين شكل و محتواى معرفت فرق گذاشت. در مرحله بعد، بين «جهانبينى نسبتا طبيعى‏» (يعنى آگاهى خود به خود و عموما غيرصريح) و «جهانبينى مصنوعى يا تعليمى‏» يا به تعبير ديگر بين «جان گروهى‏» و «روح گروهى‏» تفكيك ق