تنوع و كثرت واقع گرايي هاي اخلاقي

نويسنده: جفري سر-مك كورد

مترجم: سيداكبر حسيني

 

پيش گفتار

     در اعتراف به احياي تكان دهندة واقع گرايي، دان فيلاهو(1)، يكي ازاعضاي انجمن واقع گرايان بي نام را دعوت مي كند تا خودش را درتلويزيون به مردم نشان دهد. دان فيلاهو (د.پ) پس از ذكر مقدمه اي كوتاه درباره نفوذ و گسترة واقع گرايي، از ميهمانان برنامة خود مي پرسد: هيلاري!(2) معتاد به چه نوع واقع گرايي اي بودي؟ هيلاري: معتاد به همه نوع آن، دان! من دربارة واژگان منطقي، اعيان و هستي هاي انتزاعي، فرض هاي نظري و هرچه كه شما بگوييد واقع گرا بودم.

     د.پ: راجع به عليت چطور؟

     ه: در باب عليت نيزواقع گرا بودم. (تعجب حضار)

     د.پ: هيلاري! مي خواهم تو را دراين جا تحت فشار قرار دهم. آيا زماني هم معتاد به       واقع گرايي اخلاقي بوده اي؟

     ه: (درحالي كه باشرم به پاهايش نگاه مي كرد) بله.

     د.پ: اين نوع واقع گرايي چه تأثيري بر زندگي تو داشت؟

     ه: من ساعت ها بي هدف در خيابان ها مي گشتم و به سنگ هاي بزرگ لگد مي زدم و فرياد مي كشيدم كه: من بدين ترتيب [وجود] شما را تكذيب مي كنم!.(3) اين مطالب را از روي ناچار دوباره به خاطرمي آورم.

     د.پ: چيزهايي بدتري نيز در اين ميان وجود داشت، اين طور نيست هيلاري؟

     ه: اين مطلب قابل انكار نيست، دان. (تعجب حضار) من به جاي كه به سر كار بروم، در خانه مي نشستم و به نوازش جاي سيگاري ها مي پرداختم و حريصانه دربارة «نظرياتي كه نزديك اند به توافق برسند»(4) به مطالعه مي پرداختم. من نسخه اي از كتاب «هيتلر: مطالعه اي در استبداد»(5) را در يخچال خانه منفي كرده بودم(6) و هنگامي كه كسي در منزل نبود آن را بيرون مي آوردم و         مي خواندم كه «نازي ها افراد بدي بودند، آنها واقعا بد بودند.»

     البته واقع گرايان و غير واقع گرايان به طور يكساني مي توانند بگويند كه افراد نازي،       انسان هاي بدي بودند و حتي مي توانند بگويند كه نازي ها واقعا بد بودند. آنچه كه واقع گرايان را از مخالفانشان در حوزه اخلاق متمايز مي گرداند، به طور يأس ياآوري دخالت اندكي در ادعاهاي اخلاقي اي دارد كه هر كدام با ميل و رضايت بر آن صحه مي گذارند. در حقيقت، غير واقع گرايان اخلاقي مقدار زيادي از توان و نيروي خود را صرف بيان اين نكته نموده اند كه ديدگاه هاي آنان دربارة شأن و منزلت ادعاهاي اخلاقي كاملا با گفتار اشخاص محترم، سالم و آراسته درباره اشياء مطابقت دارد. همچنين آنچه كه واقع گرايان را از غير واقع گرايان در باب علم متمايز مي گرداند، دخالت اندكي در وجود تفاوت ميان ادعاهاي علمي خاص كه هر كدام از آن ها مي پذيرند، دارد .تفاوت ميان واقع گرايان و غير واقع گرايان در حوزه رياضيات، عليت يا عالم خارجي نيز همين گونه است. در واقع، موجه نمايي غير واقع گرايايي در هر يك از اين حوزه ها، به طور گسترده اي مشروط به حفظ روش هاي معمولي در سخن گفتن است، حتي در زماني كه به معارضه تفسير واقع گرايانة طبيعي (هر چند ممكن است ساده باشد) در باب آنچه كه گفته شده است پرداخته باشند.

     علي رغم نگرش مسالمت آميز غير واقع گرايان به بسياري از مطالبي كه ما مي گوييم، بحث ميان واقع گرايان و غير واقع گرايان عميق و مهم است. اين بحث بر ديدگاه هاي وجود شناختي، معرفت شناختي و معنا شناختي ما تأثيرمي گذارد. در فلسفة اخلاق، اين بحث تفاوت و تغيير مهمي در درك ما در باب آنچه كه با ارزش است (بر فرض اين كه چيز باارزش وجود داشته باشد) و نيز در شرح و تبيين ما از اختلافات اخلاقي و همچنين در اهميتي كه بر تفكر اخلاقي و همچنين در اهميتي كه بر تفكراخلاقي مي نهيم، ايجاد مي كند. و حتي اگر ما به دليل ارزشي كه به اشياء      مي دهيم به سوي آن ها ميل پيدا مي كنيم و نه بالعكس، اين بحث مي تواند نسبت به سعادت ما تغييراتي را ايجاد كند.

     بحث واقع گرايي و غير واقع گرايي در حوزة اخلاقي از زماني كه آدميان به تفكر انتقادي دربارة اعتقادات اخلاقي خود پرداختند، مطرح شده است. همواره مسأله اين بوده كه چگونه به عقايد خود معنا دهيم كه حق اهميت ظاهري اخلاقيات را بدون اين كه با توهمات متافيزيكي مفرط و شديد درگير شويم، استيفاء نماييم. برخي معتقدند كه اين مطلب واقع نمي شود. آنان مدعي هستند كه اهميت ظاهري اخلاق، ظاهر محض است [و اخلاق از اهميت واقعي و قطعي برخوردار نيست]. ديگران معتقدند كه اين امر قابل تحقق است. به عقيدة آنان، آن قدر كه متافيزيك ضروري است نه جسارت آميز است و نه خيالي و نه وهمي.

     وقتي كه جي. اي. مور (G  E. Moore) در اوايل قرن بيستم آنچه را كه مغالطه طبيعت گرايانه  مي خواند، مطرح ساخت، اين بحث تمركز دقيقي پيدا كرد. تمام مطلب اين بود كه به نظر         مي رسيد بيش تر نظريات جذاب متافيزيكي در حوزه اخلاق، يعني نظرياتي كه اخلاق را با  طبيعت گرايي سازگار و منطبق مي گردانند، دچار اين مغالطه شده اند. به نظر مور آدمي هنگامي كه سعي مي كند واژگان اخلاقي بسيط و تحليل ناپذير را تعريف كند، دچار اين مغالطه مي شود. وي مي گويد: مثالي روشن از اين مغالطه، طرح لذت گرايانه (Hedonistic) مبني بر اين كه خوبي يك عمل صرفا عبارت از لذت وخوشي آن عمل است، مي باشد. وي اظهار مي دارد كه هر چند بسياري از اشياء خوب لذت بخش اند و بسياري (و شايد همة) اشياء خوش و لذت بخش، خوب هستند، اما اين كه تصور مي كنيم خوبي و لذت بخشي يك چيزاند و صفتي مشابه اند تصوري خطاست. براي درك خطا بودن اين تصور، به اين نكته توجه كنيد كه با گفتن X لذت بخش است باز هم مي توان پرسيد كه آيا Xعمل خوبي نيز هست يا نه. (مور استدلال مي كند) اين كه پرسش [مذكور] با معناست و با در نظرگرفتن اين كه X  لذت بخش است نمي توان به پاسخ آن پرسش رسيد، نشان مي دهد كه « X لذت بخش است» معنايي يكسان با « X خوب است» ندارد. مور معتقد است بعلاوه اين حقيقت كه اين پرسش [هنوز هم] معنا دارد، (يعني اين حقيقت كه با يك «سوال گشوده» (Open question) مواجهيم) مؤيد اين مطلب است كه «خوب» معنايي جداي از لذت بخش دارد، يعني: «هر كسي از روي دقت و توجه با خود تصور كند وقتي كه وي اين سؤال را مطرح  مي كند كه آيا لذت (با هر چيز ديگري) روي هم رفته خوب است؟ چه چيزي بالفعل در ذهن او مي گذرد. به سادگي مي تواند خودش را قانع كند كه وي صرفا ترديد ندارد كه آيا امر لذت بخش، مطلوب نيز هست يا نه. و اگر او بخواهد اين آزمايش را با هرتعريف پيشنهادي متوالي تجربه كند، ممكن است به اندازه كافي مهارت پيدا كند تا تصديق نمايد كه در هر موردي كه به عقيده خودش موضوعي منحصر به فرد است، با توجه به ارتباطي كه هر موضوع ديگري با آن دارد، پرسش ديگري مي تواند پرسيده شود. هر كسي در حقيقت اين سؤال را كه آيا اين چيز خوب است؟ درك مي كند. وقتي كه آدمي دربارة خوبي آن شيء مي انديشد، حالت ذهني او از هنگامي كه از ايشان پرسيده مي شود آيا اين شيء لذت بخش است، يا در مطلوب است يا پسنديده است؟ متفاوت است. اين سؤال براي او معنايي ديگري دارد هرچند كه نتواند تشخيص بدهد كه از چه جهتي معناي اين سؤال متفاوت است.»(7)

     بنابراين، مورنتيجه مي گيرد كه اگر دربارة چيزي بگوييم: «اين چيز خوب است»، [در حقيقت] صفت تحليل ناپذير بسيطي به آن نسبت داده ايم؛ صفتي كه به طور كلي متمايز از ديگر اوصافي است كه به طور روزمره آن ها را تجربه مي كنيم. او مي گويد: صفت بسيطي كه با واژه «خوب» مورد اشاره قرار گرفته است، اساسا و به طور كلي مورد تجربة حسي قرار نمي گيرد. به نظر وي «خوبي نمي تواند مورد اداراك حسي واقع شود، بلكه تنها اشياء يا كيفيت هايي كه خوب هستند و مي توانند در حيطة زمان تحقق يابند يعني مي توانند استمرار و انقطاع وجود در حيطة زمان داشته باشند- مي توانند موضوع و مورد ادارك واقع شوند.»(8) خود خوبي مورد مشاهده قرار    نمي گيرد، با وجود اين، اين صفت مي تواند صفتي براي اشياء قابل مشاهده قرارگيرد و [البته] صفت هم قرار مي گيرد.

     ديدگاه حاصله، اوصاف اخلاقي را واقعي و حقيقي تلقي مي كند، اما [از سوي ديگر] آن ها را بسيط، غيرطبيعي و ظاهرا اسرارآميز در نظر مي گيرد؛ و از آن جا كه اوصاف اخلاقي غيرطبيعي و غيرقابل كشف از جانب تحقيق تجربي تلقي شده اند، [پيروان] اين تقرير، براي تفسير حصول معرفت اخلاقي به شهودگرايي اخلاقي (Moral Intuitionism) (كه از جهت اسرارآميز بودن، چيزي كم تر از مطلب قبل ندارد) متوسل شده اند. مور استدلال مي كند اگر با توجه به احساس خودمان، در آنجا كه عملي را خوب و عمل ديگري را بد مي خوانيم يا شخصي را فضيلت مند و ديگري را شرير تلقي مي كنيم يا كاري را درست و كار ديگري را خطا معرفي مي نماييم، معنايي را اراده كرده باشيم، آن گاه هر ديدگاهي كه داشته باشيم، از ارتكاب مغالطة طبيعت گرايانه مصون نخواهيم بود. بسياري از مردم پس از متقاعد شدن با استدلال هاي مور، اسرارآميز بودن [طرح وي] را پذيرفته اند و [حتي] برخي تلاش كرده اند با استفاده از فهم مشترك (Common sense) اسرارآميز بودن آن را مرتفع مي سازند.

     در پاسخ و به نام برطرف ساختن اسرارآميز بودن اين ديدگاه برخي اين ايده را كه ادعاهاي اخلاقي به طريقي كه مور مي گفت با معنا هستند مورد ترديد قرار دادند. آنان خاطرنشان مي كنند كه با انكار و نپذيرفتن اين فرض كه ما در زمان خوب دانستن چيزي، در حال توصيف آن شيء هستيم، مي توانيم از مغالطة طبيعت گرايانه به سلامت عبور كنيم و از پذيرش اوصاف غيرطبيعي عجيب نيز اجتناب نماييم. [به عقيده اين عده] با تفكيك ميان زبان اخباري و زبان دستوري زبان هست ها و زبان بايدها مي توانيم تصديق كنيم كه هيچ تعريف پيشنهادي از واژگان اخلاقي، شايسته و كافي نخواهند بود و با اين حال، اين مطلب را انكار كنيم كه زبان انشايي (دستوري) زبان نسبت دادن صفت ها (يعني اوصاف غيرطبيعي) به اعمال، آدميان يا كارهاست. براساس اين نظريه، ابراز اين كه چيزي خوب است (تقريبا) توصيه و سفارش به آن مي باشد و بيان گرتأييد و تصديق شخص نسبت به آن چيز است، و اساسا گزارشي از واقعيتي دربارة آن شيء تلقي نمي گردد بدين ترتيب، اين استدلال به طور مرتب، نياز به داخل كردن اوصاف غيراخلاقي به وجود شناسي ما را برطرف مي كند و اين كار را با رها كردن مفهوم حقايق اخلاقي به انجام مي رساند.

     عده اي اين نظريه را به اندازة نظرية مور غير رضايت بخش يافته اند؛ زيرا به نظر مي رسد با انكار حقايق اخلاقي، اين ديدگاه اهميت اخلاقي را به يغما مي برد و اين انديشه را كه «ممكن است دچار خطاهاي اخلاقي بنيادين شويم» غير معقول مي گرداند. در همين حال، اين ديدگاه به دو دليل در ارائه شرحي قانع كننده از پديدارشناسي تجربه اخلاقي مشكل دارد: اولا، از اين جهت كه اخلاق را به مثابه انعكاسي از گرايش هاي ما مي داند نه معياري براي آن گرايش ها و ثانيا، از آن رو كه وقتي اين نظريه به قلمرو اخلاقيات وارد مي شود، منكر وجود حقايق اخلاقي مي گردد. با اين حال، اين كه آيا جايگزيني وجود دارد كه بتواند حقايق اخلاقي را بدون اين كه دچار اضافات متافيزيكي گردد (بر فرض كه آن ها اضافه باشند) حفظ و بازيابي كند، هنوز در هاله اي از ابهام باقي مانده است. به گمان گروهي از واقع گرايان اخلاقي، جايگزيني وجود دارد و به عقيده باقي واقع گرايان (كساني كه تابع مور هستند) و تمام غير واقع گرايان، جايگزيني وجود ندارد.

     در اين نوشتار قصد دارم نقشه اي ترسيم نمايم كه جايگاه تقريرهاي گوناگون واقع گرايي اخلاقي اي را كه مورد نظربوده اند (چه تقريرهاي تابع مور و چه غير آن ها) آشكار سازد و [نيز] اين ديدگاه ها را ازنظريه هاي غير واقع گرايانه متمايز گرداند. براي جدا كردن واقع گرايي هاي متعدد از همان تعداد ديدگاه هاي غير واقع گرايانه، آنچه مورد نياز است يك نقشه كشي و تعيين حدود و ثغور مفهومي مي باشد؛ نقشه اي كه از طريق [ارائه بحث واقع گرايي به دست مي آيد. براي اين كه نقشة من در باب واقع گرايي كامل و شايسته باشد، دست كم سه كار را بايد انجام دهد؛ اول اين كه از آنجا كه بحثي راجع به واقع گرايي اخلاقي است، اين نقشه بايد هر بعد و مرز را به طور قابل دفاعي ترسيم كند (هيچ كدام از ديدگاه هاي واقع گرايانه و غير واقع گرايانه نبايد به طور عوامانه صادق و حقيقت تلقي شوند)؛ دوم اين كه از آن جا كه بحثي راجع به واقع گرايي اخلاقي است، طرح و نقشة ما، بايد جايگاه ديدگاه هايي را كه به طور قابل تصديقي مردم دربارة اخلاقيات اخذ كرده اند، تعيين كند؛ و سوم اين كه از آنجا كه بحثي راجع به واقع گرايي اخلاقي است، نقشة ما بايد به طريقي طبيعي شامل ديگر مباحث و مباحثات راجع به واقع گرايي باشد.

     نقشه اي كه من پيشنهاد مي كنم به گمان خودم طرحي است كه نه تنها در مباحث واقع گرايي اخلاقي به كار مي آيد، بلكه براي تمام مباحث ديگر در باب واقع گرايي مورد استفاده قرارمي گيرد. [يعني] از بحث واقع گرايي حركت مي كنيم و به بحث واقع گرايي مي رسيم. همين نقشه و طرح مي تواند در مرزبندي هر موضوعي كه در آن بين ديدگاه هاي واقع گرايانه و ضد واقع گرايانه جدايي وجود دارد، مثمر ثمر واقع شود. اين نقشه، برخلاف اغلب طرح ها كه به طور كامل يك قلمرو را شرح مي دهند اما درباره قلمروهاي ديگر بي فايده اند، به عنوان يك راهنما براي      واقع گرايي، هرجا كه باشد، انجام وظيفه مي كند.

     از آن جا كه اين طرح، طرحي انعطاف پذير است، هر قدر آن را بگردانيم و خم كنيم، باز بر يك ديدگاه ثابت در باب ماهيت واقع گرايي منطبق مي گردد. اين طرح در هر موردي اگر ناحيه ويژه اي را به عنوان واقع گرايي جدا كند، ناحيه مشابهي را [به عنوان ديدگاه غير واقع گرايانه] بر جاي مي گذارد؛ به كرات اين مطلب را مي گوييم كه واقع گرايي ديدگاهي است كه اگر بعضي از ادعاهاي مورد بحث آن به صورت ظاهري تفسير شوند، صادق خواهند بود.(9) من ادعا مي كنم كه هرجا واقع گرايي يافت شود، تنها دو فرض را در بردارد: (1) ادعاهاي مورد تحقيق نزاع، هرگاه به صورت ظاهري تفسير شوند، يا صادق اند و يا كاذب (=شناخت گرايي Cognitivism) و (2) برخي از اين ادعاها صادق مي باشند. واقع گرايي [ديگر] چيز بيش تري ندارد. (البته وزن زيادي بر روي اين دو مطلب بار شده است.)

     متناظر با اين دو ادعا، دو طريق براي غير واقع گرا بودن وجود دارد؛ الف) پذيرفتن تحليلي غير شناخت گرايانه دربارة‌ ادعاهاي مورد تحقيق و نزاع و ب) اظهار اين كه ادعاهاي مورد بحث و نزاع، علي رغم داشتن ارزش صدق، هيچ كدام صادق نيستند. (مثلا به اين دليل كه همه آن ها در يك پيش فرض خطا با هم شريك مي باشند.)

     اين تعريف از واقع گرايي، به طرز قابل توجهي از بسياري ازتعريف هاي مشهور متفاوت است. براي مثال، برخي تعريف ها از واقع گرايي، جايگاه ارزشمندي به عينيت مي بخشند و برخي به استقلال از ذهن بها مي دهند. برخي نيز به واقع گرايي به عنوان ادعايي معنا شناختي دربارة  ماهيت صدق و برتري آن از توانايي تفكيك امور ازسوي آدميان، مي پردازند. حتي برخي چند عنصر از مطالب مذكور را با هم تركيب مي كنند [و آن گاه واقع گرايي را تعريف مي نمايند]. مثلا به عقيده مايكل دامت (Michael Dummett) واقع گرايي «اين باور است كه مجموعة گزاره هاي مورد بحث و نزاع، داراي ارزش صدقي عيني هستند كه از ابزار شناخت ما مستقل است. يعني آن    گزاره ها بر حسب وجودي واقعي مستقل از ما، يا صادق اند و يا كاذب.»(10) با وجود اين، در تقريري كه من پيشنهاد مي كنم، اشاره اي به عينيت يا وجود ديده نمي شود و اين تقرير اشاره اي به تشخيص برتري يا استقلال ندارد و نيز در آن اشاره اي به دلالت، دو ارزشي بودن يا تطابق [=نظريه تطابق در صدق] ديده نمي شود. البته اين مطالب فضيلتي براي طرح من است. استقلال از ذهن ممكن است هنگامي كه دربارة اشياي عالم خارجي سخن مي گوييم، لازمه اي موجه براي واقع گرايي باشد، اما وقتي كه دربارة واقع گرايي در حوزة روان شناسي صحبت مي شود (كه حقايق روان شناختي نمي توانند مستقل از ذهن باشند) اين استقلال از ذهن لازمة موجهي نيست؛ دو ارزشي بودن شايد همراه با واقع گرايي در رياضيات مطرح شود، لكن به نظر مي رسد كه    واقع گرايي در سايرقلمروها كاملا با شناخت و پذيرش اين نكته سازگار است كه برخي از محمولات ما مبهم اند و قلمرويي نامعلوم دارند [براي مثال، وقتي كه مي گوييم گل زيباست، زيبا بودن قلمرويي نامعلوم دارد به گونه اي كه نمي توانيم آن را بر گلي كه درحال پژمرده شدن است حمل يا سلب كنيم]؛ و وجود ممكن است آن جا كه واقع گرايي دربارة موجوداتي علمي بحث   مي كند براي واقع گرايي مهم باشد (زيرا ادعاهاي مربوط به چنين موجوداتي تنها هنگامي كه اين موجودات تنها هنگامي كه اين موجودات وجود دارند، صادق اند) اما وجود نسبت به واقع گرايي در حوزة قوانين علمي چندان مهم نيست (آن جا كه واقع گرايي ادعاهاي وجودي مطرح         نمي سازد).

     با جدا شدن از اين مفاهيم (كه اغلب مورد نزاع قرارگرفته اند) شرحي كه من مطرح مي كنم، ديدگاهي است كه تبيين مي كند چرا اين مفاهيم، اغلب نسبت به ديدگاه واقع گرايانه، محوري اند، حتي اگر چه هيچ كدام از آنها هميشه محوري نباشند. تصور حاكم و نافذ اين است كه استقلال، دو ارزشي بودن، وجود و زماني و تنها زماني در واقع گرايي نقش دارند كه سازگار با اين ادعا باشند كه اگر ادعاهاي مورد بحث، تفسيرظاهري شوند صادق اند.

     مفاهيم تفسير ظاهري و حقيقت ظاهري، آشكارا در اين شرح ما از واقع گرايي وزن زيادي را بر دوش خواهند كشيد. هر چند اغلب مباحث واقع گرايي به طور خاصي نسبت به اين كه چگونه اين مفاهيم درك شده اند، حساس نيستند. مادامي كه ما با نظرياتي در باب معنا و صدق سر و كار داريم، نظرياتي كه تمايزات ميان مباحث شناختي و غير شناختي را جريان مي دهند و تمايزات ميان ادعاهايي را كه ظاهرا صادق اند و ادعاهايي كه ظاهرا صادق نيستند مطرح مي كنند، تمام      ديدگاه هاي مناسب و سازگار با بحث واقع گرايي در اخلاق مي توانند دوباره مطرح گردند. اما يك شرط مهم اين است كه طرح معنا شناختي ارائه شده، بايد يكپارچه باشد. نظرياتي كه در باب معنا و صدق براي ادعاهاي مورد بحث مطرح مي شوند بايد شامل كاربرد آن ها در تمام ادعاها باشند. بنابراين، اگر ادعاهاي اخلاقي با معنا و صادق در معناي مشابهي كه ديگر ادعاهاي مسلم و غير جدلي معنادار هستند، معنادار نباشند، شخص نمي تواند از واقع گرايي اخلاقي با نشان دادن معنا داري و صدق ادعاهاي اخلاقي به يك معنا، دفاع كند. چندان مهم نيست كه چه نظرية خاصي در باب معنا وصدق اتخاذ گرديده است. آنچه كه گزينش نظريات معنا شناختي مي خواهد بر آن تأثير گذارد عبارت است از اين كه منظور ما از گفتن اين كه بعضي از ادعاهاي مورد بحث كه تفسير ظاهري شده اند، صادق مي باشند چيست؟ گزينش ما اثبات نمي كند كه آيا ادعايي از ادعاهاي مطرح شده صادق اند يا كاذب. اين عدم حساسيت به تفاوت ميان نظريات معنا شناختي  گوناگون، منعكس كنندة اين حقيقت است كه واقع گرايي تا حدود زيادي مسأله اي متافيزيكي است نه معنا شناختي.

     براي دفاع از اين شرح كلي از واقع گرايي، ارائه نقشه اي در باب واقع گرايي اخلاقي مفيد و سودمند است. اين كار با تعيين حدود و قلمرو بهتر انجام شده است؛ تعيين حدودي كه مي تواند درباره جايگاه اخلاقي باشد.

 

واقع گرايي، ابزارگرايي(11) و ايده آليسم(12)

     در حوزه اي كه بحث واقع گرايي مطرح گرديده، يكي از دوتقابل با واقع گرايي (كه در زمان خود مورد توجه هم قرارگرفته بودند)، فضاي بحث از واقع گرايي را متأثر ساخته است. يكي از  آن ها تقابل ميان واقع گرايي و ابزارگرايي است و ديگري، تقابل ميان واقع گرايي و ايده آليسم. البته اين مطلب كه در توصيف واقع گرايي بر كدام يك از اين دو تقابل تكيه شده است، به طور چشمگيري منظور ما از واقع گرايي اخلاقي را آشكار مي سازد. وقتي كه واقع گرايي (اخلاقي يا غير اخلاقي) با ابزارگرايي به معارضه برمي خيزد، سؤال محوري اين است كه آيا ادعاهاي مورد نزاع و بحث بايد به عنوان اموري داراي ارزش صدق تفسيرشوند يا نه؟ به عبارت ديگر، مسأله اين است كه آيا ادعاهاي مذكور بايد تفسيري شناخته داشته باشند يا خير؟ اما زماني كه واقع گرايي مقابل ايده آليسم قرار مي گيرد، ارزش صدق داشتن يا نداشتن مسأله نيست [زيرا] هم واقع گرايان و هم ايده آليست ها در اين نكته متفق اند كه آن ادعاها ارزش صدق دارند. در عوض مشكل اين است كه آيا اذهان (يا توانمندي هاي آن ها به طور صريح و آشكاري در [تعيين] شرايط صدق  ادعاهاي مورد پژوهش و تحقيق نقش ايفا مي كنند يا نه؟ واقع گرايان (در اين معنا) مي گويند كه اذهان و توانمندي هاي آن ها اين نقش را ندارند، در حالي كه ايده آليست ها مدعي اند اين ادعاها يا صادق اند و يا كاذب؛ اما اين كه آن ها چه ارزش صدقي دارند، منوط به ذهن خود شخص يا ذهن اشخاص ديگر مثل من، شما يا خدا مي باشد.

     بحث ميان واقع گرايان و ايده آليست ها، تفسيري شناختي از ادعاهاي مورد بحث و تحقيق پيش فرض خود گرفته است. [از سوي ديگر ] اگر ابزارگويي را بپذيريم و به تبع آن، غير    شناخت گرايي درباره ادعاهايي راجع به موجودات غير قابل مشاهده يا اعراض و اوصاف اخلاقي يا قوانين علمي را قبول كنيم، آن گاه براي ما هيچ نگراني اي دربارة ماهيت وحقيقت شرايط صدق آن ها پديد نمي آيد؛ زيرا آن ها براي ما هيچ نگراني اي دربارة ماهيت وحقيقت شرايط صدق     آن ها پديد نمي آيد؛ زيرا آن ها اصلا صدقي ندارند تا شرايط صدق داشته باشند.

     كساني كه ابزارگويي را (چه دربارة ادعاهاي علمي راجع به موجودات غير قابل مشاهده و چه دربارة ادعاهاي اخلاقي راجع به اين كه چه اعمالي درست اند و چه اعمالي نادرست)           برمي گزينند، مي گويند كه اين ادعاها، صادق يا كاذب نيستند، بلكه در عوض آن ها صرفا تدابيري مفيد براي ادارة تجارب ما يا رفتار ديگران محسوب مي گردند. يك ديدگاه ابزارگراي استاندارد در باب نظريات علمي، آن نظريات را نظام هاي صوري تفسيرناشده (جعبه هاي سياه(13) شناختي) به شمار مي آورد كه براي اداره و پيش بيني عالم قابل مشاهده ساخته شده اند نه اينكه صرفا آن نظريات، براي توصيف عالمي غير قابل مشاهده آورده شده باشد. براساس چنين ديدگاهي، نظريات علمي برحسب صدق، مورد دقت و نظر قرار نمي گيرند؛ بلكه براساس كفايت و شايستگي تجربي، سود مفهومي، سودمندي علمي و ظرافت و دقت صوري مورد توجه واقع مي شوند.

     در طريقي مشابه، ابزارگرايان اخلاقي [نيز] ادعا مي كنند كه در استعمال زبان اخلاق، صفات اخلاقي را به آدميان، اعمال يا نهادها نسبت مي دهيم. مثلا، اير(Ayer)خاطر نشان مي سازد كه: «وجود نمادي اخلاقي در يك گزاره، چيزي به محتواي حقيقي آن گزاره نمي افزايد. بنابراين،