واكنش به «تغييرات»

ترجمه: على محمدنژاد

 

مهمترين مشخصه‌هاى جامعه كنونى ما شتاب باورنكردنى تحولات و تغييرات به وجود آمده ناشى از آنهاست. صرف نظر از اين كه رويدادها مسير مثبت يا منفى را طى مى‌كنند، تغييرات خود به خود مشكلاتى را به وجود مى‌آورند. نوآورى‌هاى علمى، فنى، فرهنگى و اجتماعى به سرعت رخ مى‌دهند، به طورى كه هيچ كس نمى‌تواند خود را با آن همراه كند. محصولات جديد در انقلاب‌هاى صنعتى ديروز، امروز امرى عادى تلقى شده و فردا از رده خارج محسوب مى‌شوند.

بيشتر مردم به منظور هماهنگى با رويدادهاى در حال تغيير، نياز به بازبينى مهارت‌هاى خود دارند. مشكلات مربوط به بيكارى و اختلاف‌هاى رو به رشد ميان طبقات ثروتمند و فقير در بيشتر كشورهاى غربى عمدتاً به اين حقيقت بازمى‌گردد كه همه افراد نمى‌توانند از عهده اين بازآموزى‌هاى مداوم و هميشگى برآيند. بنابراين بر خلاف مشاغل سنتى در دوره كشاورزى و صنعتى كه به دليل ناهماهنگى با مقتضيات جامعه به فراموشى سپرده شدند، امروزه كارمندان از نظر عقلى و هوشى نياز به سازگارى با دانش‌هاى شغلى در عصر «جامعه اطلاعاتى» دارند. عموماً به طور ذهنى نيز صاحبان مشاغل پيچيده، محققان، اساتيد، مديران و كارشناسان فناورى تغييراتى كه در حوزه كارى آنان رخ مى‌دهد را احساس مى‌كنند.

به گونه‌اى آشكار قابل درك است كه تغييرات به مردم و همچنين سازمان‌ها فشارهايى را وارد مى‌كند. «آلوين تافلر» (۱۹۷۰) پژوهش جامعى را درباره شتاب تغييرات و پيامدهاى روانشناختى آن انجام داده است. او عقيده دارد كه اين تغييرات منجر به يكسرى از ناهنجارى‌هاى فيزيكى و ذهنى خواهد شد. وى از اين ناهنجارى با نام سندرم «شوك آينده» ياد مى‌كند، درست همانند زمان‌هايى كه مردم با جنگ يا بيمارى روبه‌رو مى‌شوند و در نتيجه مشكلات اعصاب و روان رايج شود. به همين گونه افرادى كه با تغييرات سريع زندگى مدرن مواجه مى‌شوند نيز ممكن است شاهد گسترش وضعيت ناتوانى و ضعف در جامعه باشند.

امروزه محققان رابطه مثبتى ميان تغييرات و بيمارى‌هاى فيزيكى يافته‌اند. مفهومى كه محققان بدان اشاره مى‌كنند «مقياس تغييرات زندگى» نام دارد. «مقياس تغييرات زندگى» يك ابزار روانشناختى است كه ميزان تغييرات تجربه شده از سوى يك فرد در يك فرجه زمانى را اندازه‌گيرى مى‌كند (هولمز وراه، ۱۹۶۷). پرسشنامه «تغييرات زندگى» از افراد مى‌خواهد تا مهم‌ترين تغييراتى را كه به تازگى تحمل كرده‌اند عنوان كنند. موضوع‌هايى مانند رفتن به يك خانه جديد، يافتن شغل جديد، ازدواج، طلاق، تولد يك بچه، مرگ يكى از اعضاى خانواده، مسافرت و غيره ... جمع كل نمرات براى يك فرد به عنوان مجموع تغييراتى كه يك شخص تجربه مى‌كند به علاوه ارزش نسبى آنها محاسبه مى‌شود. تعجب‌آور است كه بيمارى در افراد رابطه مثبت با همه تغييرات، اعم از تغييرات مثبت همانند ازدواج و به همان ميزان، تغييرات منفى همانند طلاق يا از دست دادن شغل دارد.

روشى كه در طول آن تغييرات بر وضع فيزيكى ما تأثير مى‌گذارد به گونه‌اى آشكار از راه تأثير آنها بر وضع ذهنى ما صورت مى‌گيرد. واكنش احساسى كه در پى تغيير صورت مى‌گيرد، مقدم بر ديگر محرك‌هاست. اين يك وضع بى‌طرفانه است كه مى‌تواند يا به يك وضع مثبت يا به يك وضع منفى همانند تنش و ترس توسعه يابد. به احتمال زياد محرك‌هاى طولانى از اين گونه، ماندگار خواهد بود. چنانچه يك فرد نتواند پاسخ مناسبى براى محرك‌هاى جديد پيدا كند، به هم ريختگى و اضطراب را تجربه خواهد كرد.

واكنش غريزى حيوانات به موقعيت‌هاى استرس‌زا در سه دسته كلى قرار مى‌گيرد: مقابله، فرار يا ترس. به نظر مى‌رسد همان واكنش‌ها در انسان نيز به ارث گذاشته شده و در پى احساسات منفى او قرار گرفته است. واكنش «مقابله»، از نوع عصبانيت و پرخاشگرى است، «گريز» به ترس و اضطراب مربوط است و «ترس» عكس‌العمل حيوانى فلج يا در حال مرگ است كه در برابر يك خطر مهارنشدنى قرار گرفته است. احساسات مشابه در انسان‌ها نيز به نظر مى‌رسد شامل نوعى بى‌حسى كرخ‌گونه، يأس و نوميدى و افسردگى است. پرخاشگرى واكنشى كوتاه مدت به يك هدف خاص است در حالى كه اضطراب يك پاسخ و واكنش عمومى است كه مى‌تواند پيامدهاى بدى را به دنبال داشته باشد. به نظر مى‌رسد اين امر به احتمال زياد پاسخى به تجربه مداوم از تغييرات پيش‌بينى نشدنى و مهار نشدنى است. به احتمال زياد بى‌ميلى و افسردگى نتيجه يك فرايند طولانى از تلاش‌هاى منجر به شكست براى مهار موقعيت‌هاى استرس‌زا است.

به نظر مى‌رسد مشكل بزرگ فراروى جامعه امروزى ما پيشرفت‌هاى اندك نيست. بلكه پيشرفت‌هاى زياد است. ظاهراً ذهن ما از لحاظ فيزيولوژى و نه ساختارهاى اجتماعى، توان رويارويى با طيفى از تغييرات و حجم بالايى از اطلاعات جديد را دارد. متأسفانه، تغييرات، پيچيدگى‌هاى جوامع و سرريزى اطلاعات اتفاق‌هايى خيلى آشكار و عيان نيستند و از اين رو فهميدن و درك آنها دشوار است. بنابراين هنوز شمار كمى از مردم دريافته‌اند كه اين عوامل به اضطرابى كه آنها آن را احساس مى‌كنند مربوط مى‌شود.

افراد هنگام تلاش براى توصيف احساس مبهم خرسندى، بيشتر به دنبال عواملى كه به آسانى شناخته مى‌شوند، مى‌گردند. همانند از دست دادن شغل، آلودگى، جنايت، اشتغال يا مهاجرت. اين عوامل كه شناخته شده‌تر هستند به دليل توجهى كه از طرف رسانه‌ها به آنها مى‌شود نقش قربانى را براى عوامل اصلى ايفا مى‌كنند. اين عوامل به دليل كيفيت نامطلوب زندگى كه مردم تجربه كرده‌اند سرزنش مى‌شوند، در حالى كه عوامل بيان شده بطور مماس به عوامل اصلى كه مورد اشاره و بحث قرار گرفت مربوط هستند.

 

http://www.irannewspaper.ir/1386/860320/html/report.htm