اصطلاح
شناسى - تجدد و
تجددگرايى
عبد
الرسول بيات مقدمه
اگر
چه امروزه
تفكر تجدد (مدرنيته)
و تمدن متجدد
با بحرانهايى
جدى مواجه
است - و به
عقيده برخى ،
دوران جديدى
با نام پست
مدرن (پساتجدد)
در حال شكل
گيرى است - اما
بنا به
دلايلى،
شناخت و
راهيابى به
اين تفكر هم
چنان بر
ضرورت خود
باقى و پا
برجاست كه از
جمله اين
دلايل مىتوان
به شناخت
انديشه پست
مدرنيسم و
دوره پست
مدرن كه به
شدت ، منوط و
مشروط به فهم
و شناسايى
انديشه
مدرنيسم (تجدد
گرايى) است
اشاره كرد .
چرا كه در
واقع پست
مدرنيسم و
پست مدرن
چيزى جز نقد و
چالش با مدرن
و مدرنيسم
نيست . بنابراين
اگر بپذيريم
كه دوران
تجدد در غرب
به طور كامل
رو به سپرى
شدن است (كه
اين فرض ، خود
مخالفان
زيادى دارد)
اما از آن جا
كه بسيارى از
كشورهاى غير
غربى، در
بدايت راهمدرن
سازى، رشد و
توسعه هستند -
و حتى گاه در
نزد بسيارى
از اين جوامع
دستاوردها و
مؤلفه هاى
جهان متجدد و
حتى آداب و
رسوم آن جزو
آرمانها،
آرزوها و
انگارهها
محسوب مىشود
- اما، باز هم
شناخت دقيق و
ژرفكاوى
تجدد و
تجددگرايى و
عناصر آن و
جدا كردن سره
و ناسره آن
كاملا ضرورى
و اجتناب
ناپذير مىنمايد
. مفهوم
تجدد (مدرنيته)
اصطلاح
مدرن (modern) را
با مفاهيمى;
چون جديد، نو
و امروزى مى
توان معادل
دانست . واژه
مدرنيته (modernity) رانيز
معمولا با
مفهوم تجدد و
واژه
مدرنيسم (modernism) را
با تجدد
گرايى و نو
گرايى برابر
مىدانند . با
وجود اين كه
اين دو مفهوم
گاه هنگام
كاربرد به
جاى هم به كار
مىروند،
اما واقعا دو
مدلول
متفاوت - و در
عين حال
مرتبط با هم -
دارند . در
تعريف
اصطلاح
مدرنيته يا (تجدد)،
اختلاف
نظرهاى
فراوانى
وجود دارد . از
اين رو اكثر
تعاريف ،
مدرنيته را
يك «دوره»
تاريخى و در
نتيجه يك
پديده زمانمند
و مكانمند
مىدانند . «آنتونى
گيدنز» -
جامعه شناس
مشهور و
معاصر - در يك
تعريف
مقدماتى و
ابتدايى،
مدرنيته را
اين گونه
معرفى مىكند:
«مدرنيته به
شيوه زندگى
اجتماعى،
تشكيلات و
سازمانهاى
اجتماعى
اشاره دارد
كه از قرن
هفدهم به اين
طرف در اروپا
ظاهر شد و
دامنه تاثير
و نفوذ آن نيز
كم و بيش در
ساير نقاط
جهان بسط
يافت» .
بنابراين به
طور خلاصه مىتوان
گفت كه
مدرنيته، يا
تجدد; يعنى «شيوه
زندگى جديد و
امروزى» . و
به عبارتى
مشخصتر مىتوان
گفت:
مدرنيته، يا
تجدد عبارت
است از «مجموعه
اوصاف و
ويژگىهاى
تمدن جديد كه
در طى چند قرن
اخير در
اروپا و
امريكاى
شمالى ظهور
كرده است» .
پس بايد توجه
كرد كه
مفاهيمى از
قبيل جهان
جديد، تمدن
جديد، تمدن
مدرن يا
انسانى مدرن
و . . . همگى با
مفهوم
مدرنيته در
ارتباط تام
هستند . شناخت
مدرنيته،
عناصر و
مؤلفههاى
آن در واقع
مساوى استبا
شناخت
تحولات و
چرخشهاى
فكرى ،
اجتماعى ،
فرهنگى ،
سياسى و . . . كه
در قرون اخير
اتفاق
افتاده است . «گئورگ
زيمل»
فيلسوف و
جامعه شناس
آلمانى نيز
در يك تعريف ،
مدرنيته را «شكل
عينيتيافته
و مجسم شده
فرهنگ مدرن »
مىداند . به
عقيده وى اوج
عينيت و تجسم
فرهنگ مدرن
در پول و با
پول است . مدرنيته
همواره خود
را در ستيز و
چالش با
كهنگى، كهنه
پرستى،
ركود، عقب
افتادگى،
توسعه
نيافتگى و
نيز در ستيز
با هر گونه
قدمت و سنت
قرار مىدهد
و در واقع كشش
و تمايل آن به
سوى آينده
است . به همين
خاطر، تمدن
جديد - على رغم
بسيارى از
جزميتها و
مطلق انديشىهايش
- مدعى است كه
دستاوردهاى
خود را نيز به
عنوان جريانهايى
سيال و غير
قطعى تلقى مى
كند و آنها را
فقط تا اطلاع
ثانوى معتبر
مىشمارد . قلمرو
زمانى و
مكانى
اگر
تجدد، يا
مدرنيته را
عبارت از يك
دوره تاريخى
بدانيم ،
مسلما آغاز و
تولد، قلمرو
و محدوده، و
چه بسا مرگ و
پايانى
خواهد داشت .
در مورد آغاز
اين دوره نيز
آراى
ناهمگرا و
ناهمگونى
وجود دارد .
گيدنز - هم
چنان كه گذشت -
تولد و شروع
آن را از قرن 17
مىداند،
اما بيشتر
محققان شروع
رسمى آن را از
قرن 18 - همزمان
با دوره
روشنگرى - به
حساب مى
آورند . عدهاى
ديگر نيز
آغاز تدريجى
اين دوره و
اين شيوه از
زندگى را از
اواخر قرن 15 -
مقارن با
دوره رنسانس -
دانستهاند . در
مورد مكان
اين پديده،
يا فرآيند
تاريخى آن
نيز جوامع
غربى (اروپا و
امريكاى
شمالى) در
واقع موطن و
مولد تجدد
بودهاند و
به صورت
نشانه و مظهر
مدرنيته در
آمدهاند .
بنابراين
تعابيرى،
چون جهان
جديد، فرهنگ
و تمدن مدرن
مىتواند
نام ديگرى
براى تمدن
كنونى غرب
باشد . اما در
عين حال بايد
توجه داشت كه
اين سخن به
معناى محدود
كردن
جغرافياى
تجدد نيست . در
مورد پايان و
زوال عمر
مدرنيته و
تمدن مدرن
نيز آرا
مختلف و
متفاوتى
ارايه شده
است . برخى از
محققان
غربى، بحرانهاى
جدى و
نابسامانىهايى
را كه
امروزه،
روند تجدد -
عملا و نظرا -
با آنها
مواجه شده
است، را
نشانههاى
كهولت و بلكه
احتضار و رو
به زوال رفتن
آن تلقى كرده
از به وجود
آمدن دوران
جديدى به نام
پسامدرن، يا
پست مدرن (postmodern) خبر
مىدهند .
كسانى نيز
باپذيرفتن
بسيارى از
بحرانها و
چالشها
معتقدند:
تمدن مدرن
قادر استبا
بازنگرى و
بازسازى
مؤلفههاى
فكرى و تمدنىاش،
خود را از
ورطه بحران و
هلاك برهاند .
«هابرماس»
يكى از
انديشمندان
مشهور
معاصر،
طرفدار جدى
اين تفكر
بوده و براى
نجات ايده و
فرهنگ مدرن
تاملات
فراوانى
دارد . كسانى
نيز اساسا
دوره پست
مدرن و
انديشه پست
مدرنيسم را
مولود و
زاييده
مدرنيته و
مدرنيسم - و
لازمه
نوآورى و باز
انديشى آن -
تلقى مىكنند
و با در مقابل
قرار دادن آن
دو با هم
مخالفند .
بدين حساب
پست
مدرنيته، يا
پست مدرن،
شكل و شمايل
جديد و
سازوكارى
نوين از
مدرنيته و
مدرنيسم
خواهد بود . عرصههاى
تجدد
اگر
مدرنيته و
تجدد را نامى
براى خصايص و
ويژگىهاى
تمدن و فرهنگ
جديد غرب
بدانيم، پس
مى توان
نتيجه گرفت
كه تمامى
عرصههاى
حيات غربى در
واقع جزو
قلمرو و حوزه
استحفاظى
مدرنيته است;
به عبارت
ديگر فرآيند
مدرنيته
تمام عرصههاى
زندگى و تمدن
جديد را تا آن
جا كه
توانسته فتح
كرده است . در
واقع عرصه و
سيطره
مدرنيته
شامل حوزههاى
گوناگون
فكرى و عملى;
از قبيل
فلسفه، علم،
معرفتشناسى،
جامعه
شناسى، روان
شناسى، دين،
اخلاق ،
سياست ، هنر ،
ادبيات و . . . مىشود
. از اين رو
پروژه و طرح
مدرنيته
مدعى بوده
است كه در همه
اين حوزهها،
و همه عرصههاى
زندگى فردى و
اجتماعى
بهترين تفكر
و «بهترين
شيوه زندگى»
را به ارمغان
خواهد آورد .
در واقع نويد
قطعى و جازم
تمدن متجدد،
از ابتدا اين
بوده است كه
با زدودن
خرافات،
موهومات،
سنتها،
اسطوره ها و . . .
و با پيروى از
عقل و خرد (reason) و
با اتكاى به
علم (science) انسان
را به آرمانشهر،
مدينه فاضله (utopia) و
به امنيت،
رفاه، نيكبختى
و سعادت
خواهد رساند . تجددگرايى
(مدرنيسم)
در
مورد معناى
اين واژه نيز
اختلاف
نظرهاى
فراوانى
وجود دارد . هم
چنين بايد
دانست كه اين
مفهوم در
حوزه هاى
مختلفى به
كار مىرود،
در يك معناى
عام - صرف نظر
از معانى خاص
آن - مىتوان
گفت: تجدد
گرايى، يا
مدرنيسم
عبارت است از
«فرهنگ و
فلسفه تمدن
مدرن»، يا به
تعبيرى مىتوان
آن را «جهان
بينى، يا
شيوه نگرش و
گرايش انسان
متجدد و عصر
جديد» دانست . در
واقع
مدرنيته يا
تجدد، تبلور
عينى و تجسم
يافته دنياى
جديد است و
مدرنيسم يا
تجدد گرايى،
تبلور
عقيدتى و
احساسى اين
دنياست . مدرنيسم،
ايدهها و
تئورىهاى
خود را جهان
شمول دانسته
و آن را براى
سعادت
بشريت، لازم
و با كفايت
تلقى مىكند .
به عبارتى،
اين تفكر،
تحقق
مدرنيته
غربى در
سراسر جهان
را، ممكن، يا
ضرورى و به هر
حال مطلوب مى
شمارد . به
همين خاطر
است كه از
ابتدا داعيههاى
جهانى و جهان
شمولى را در
سر مى
پرورانده
است . متجددسازى
(مدرنيزاسيون)
متجدد
سازى، يا
مدرن سازى (modernization) عبارت
است از سياست
و فعاليتى
اجتماعى،
فرهنگى و
اقتصادى كه
به طور
آگاهانه و با
هدف تشابه و
نزديك سازى
جوامع غير
مدرن به
اوصاف جوامع
مدرن صورت مىگيرد
. به عبارت
ديگر، مدرن
سازى عبارت
از فرآيندى
است كه بر
اساس آن
جوامع سنتى
به سوى همه،
يا بعضى از
شاخصهاى
جوامع مدرن (مانند
پيشرفت علمى
، رشد
اقتصادى ،
توسعه هاى
سياسى و
تحولات
فرهنگى و
فكرى) حركت مىكنند
. بنابراين
اگر فرآيند
متجدد سازى
بخواهد به
صورت تام و
كامل صورت
پذيرد،
مسلما با
غربى سازى (westernization) مساوى
و هم معنا
خواهد شد . زمينههاى
شكلگيرى
تمدن متجدد
ناگفته
پيداست كه
زمينهها و
بسترهاى
متعددى لازم
است تا تحول
بزرگ تمدنى
به وجود آيد،
از عوامل و
زمينه هاى
فكرى و فلسفى
گرفته، تا
عوامل
اجتماعى و
سياسى . با اين
حال مىتوان
همه اين
عوامل و
زمينهها را
در چهار
رويداد بزرگ
خلاصه كرد: 1
. جنبش و عصر
رنسانس (نوزايى);
2
. جنبش اصلاح
دينى (رفرماسيون);
3
. جنبش و دوره
روشنگرى ; 4
. انقلاب
صنعتى . در
واقع اين
چهار رويداد
هم عامل شكل
گيرى پروژه و
پديده تجدد
بودهاند و
هم عامل
تثبيت،
تداوم و
تكامل آن . 1
. جنبش و عصر
رنسانس : اين
جنبش تقريبا
از قرن 14 و در
واكنش به
تفكرات،
رفتارها و
سنتهاى
قرون وسطايى
شكل گرفت . در
اواخر قرون
وسطا، روحيه
و رويه اصحاب
كليسا، دنيا
طلبى و فساد
آنها و نيز
خشونت گرايى
و فشارهايى
كه بر
انديشمندان
مىآوردند،
زمينه را
آماده بروز
يك انقلاب
سهمگين فكرى
و فرهنگى
كرده بود . از
همين رو از
قرن 14 گرايش
شديدى به
فرهنگ انسان
گرايانه
يونان
باستان پيدا
شد كه اين
گرايش با
عناصر و
آموزههاى
مسيحيت
اوليه نيز
پيوند خورد و
فرهنگى نوين
و عصرى جديد
بنام رنسانس
را به وجود
آورد . خصيصه
بسيار مهم
اين دوران - كه
جزو مبانى و
عناصر
مدرنيته و
جهان مدرن تا
به امروز مىباشد
- بروز جنبش و
تفكر انسان
گرايى، يا
اومانيسم (humanism) بوده
است . بر
اين اساس در
جهان جديد «انسان»
و حقوق او در
مركز تاملات
و تلاشها
قرار مى گيرد .
عصر
رنسانس تا
قرن 16 ادامه
يافت و ميراث
فراوانى
براى دوره
هاى بعد و
تمدن جديد
باقى گذاشت . 2
. جنبش اصلاح
دينى :)reformation) اين
جنبش در قرن 16
به رهبرى «مارتين
لوتر» آغاز شد
. در واقع اين
جنبش با
انگيزه هاى
دينى و براى
اصلاح كليسا
سر بر آورد و
با عقايد
رسمى كليسا;
از جمله
معصوميت پاپها
و مرجعيت
كليسا - براى
تفسير دين،
متون دينى و
نيز با
مسائلى چون
فروش عفو و
بخشش الهى و
فروش غرفه
هاى بهشت، و
با فساد
موجود در
ميان اولياى
كليسا - در
افتاد . نتيجه
اين نهضت
منجر به
تشكيل مذهب
پروتستانتيسم (protestantism) و
كليساى
پروتستان شد . 3
. جنبش و دوره
روشنگرى :)enlightenment) بايد
مهمترين
عامل در
تثبيت و
تئوريزه شدن
مدرنيته و
تمدن مدرن را
در همين دوره;
يعنى قرون 17 و 18
دانست . و در
واقع به نظر
بسيارى،
شروع رسمى
مدرنيته و
حتى اوج آن از
همين دوره به
حساب مى آيد . جنبش
و دوره
روشنگرى، يا
عصر خرد،
ادامه منطقى
دو جنبش
پيشين است .
اين جنبش
عمدتا جنبه
فكرى،
فرهنگى،
علمى و فلسفى
دارد .
اومانيسم كه
از دوره
رنسانس شروع
مىشود، در
اين دوره
صبغه فلسفى و
تئوريك مىيابد
و تمامى عروق
و شريانهاى
فكرى ،
فرهنگى ،
اجتماعى و
سياسى تجدد
را مشروب مى
كند . دو
شاخصه اصلى
اين دوره
تاكيد و تكيه
مصرانه بر
عقل و علم است
كه از آن با
عنوان عقل
گرايى و عقل
بسندگى، يا
راسيوناليسم ( rationalism) و
علم گرايى و
علم زدگى، يا
سيانتيسم (scientism) ياد
مىشود . در
اين دوران
انسان مدرن ،
با نخوت و
غرور زايد
الوصفى مدعى
مى شود كه دو
عنصر «عقل و
علم» براى
رساندن بشر
به سر منزل
مقصود و وصول
به امنيت و
سعادت (بهشت
زمينى) كفايت
تام دارند و
نياز به هيچ
نيروى
بيرونى; از
قبيل وحى
نيست . در اين
عصر دين خدا و
خداشناسى
نيز در ابتدا
به صورت يك
خداشناسى
عقلانى و غير
وحيانى (الاهيات
طبيعى) در مىآيد
و در مقطعى
نيز به طور
كلى حذف و طرد
مى شود (ماترياليسم
.)اكثر
انديشمندان
و معماران
فكرى و
انديشگى
مدرنيته
مربوط به
همين دورهاند
كه از جمله
اين متفكران
مى توان به
دكارت،
هيوم،
لامارك،
لكلرك،
ديدرو،
دالامبر،
روسو، آداماسميت،
جان استوارت
ميل، هولباخ
و كانت اشاره
كرد . 4
. انقلاب
صنعتى:
تحولات برق
آساى صنعتى -
كه در طول يك
قرن; يعنى از 1750
تا 1850 به طول
انجاميد - به
قدرى چشمگير
و پرگستره
بود كه از آن
با عنوان
انقلاب ياد
مىشود .
تحولات
صنعتى در
واقع نمود
عينى علم
جديد است .
البته اين
تحولات تنها
مربوط به
حوزه
تكنولوژى
نمىشود،
بلكه تمامى
حوزه ها و
عرصه هاى
زندگى فردى و
اجتماعى را
دچار
دگرگونى و
تحولات مهيب
ساختارى كرد;
در واقع
اختراعات
جديد و نيل به
ابزار آلات
پيشرفته
صنعتى و
گسترش
كارخانه هاى
بزرگ و . . . موجب
بروز لوازم و
پيامدهاى
فرهنگى
عظيمى شد كه
خود را در
زيرو روشدن
ساختارهاى
جمعيتى، و در
شهر نشينى ،
ارتباطات،
مناسبات
انسانى، سبك
زندگى
اخلاقى،
خانوادگى
دينى و . . . نشان
داد . به نظر
پژوهشگران
على رغم
دستاوردهاى
عظيم اين
تحولات
بحرانها و
خسارتهاى
جبران
ناپذير
فراوانى را
نيز در پى
داشت . اصول،
مبانى و
مؤلفههاى
تجددگرايى
مهمترين
عناصر و
مؤلفه هاى
انديشه
مدرنيسم
عبارتند از: 1.
علمگرايى،
علمگرايى
يا علمزدگى (scientism) را
نبايد با علم
و علمى بودن
يكى دانست.
علم گرايى;
يعنى الگو
قرار دادن
روشهاى
علوم تجربى،
مانند
مشاهده و
آزمون، در
تمامى عرصه
هاى زندگى . در
واقع
مدرنيسم مىخواهد
روش علمى و
تجربى را - كه
مربوط به
حوزه جهان
طبيعت است - به
تمامى معارف
انسانى
سرايت دهد. پس
جهانبينى
مدرنيستى،
يك جهانبينى
علمى و مبتنى
بر روشها و
محكهاى تنگ
تجربى است كه
نتيجتا منجر
به ترديد و
انكار در
تمام آن دسته
از معارف و
عقايدى مىشود
كه تن به حواس
ظاهرى نمىدهند.
2.
عقلگرايى،
يا عقل
بسندگى (Rationalism) :
يكى از
مهمترين
عقايد جهان
مدرن، ارادت
وافر به عقل و
اعتقاد به
كفايت و
بسندگى آن
است. عقل (reason) دوران
مدرن كه
ميراث عصر
روشنگرى استبا
مفهوم سنتى،
دينى و فلسفى
عقل تفاوت
دارد. عقل
مدرن با
عناوينى چون «عقل
ابزارى»، «عقل
جزئى» نيز
مطرح مىشود.
اين عقل و
عقلانيت،
صرفا مربوط
به امر «معاش »
و قلمرو عالم
طبيعت و
زندگى مادى
است و از آنجا
كه تنها شان و
توانايى اين
عقل، نتيجه
گيرى از مواد
تجربى است،
مىتوان آن
را خادم علم
جديد دانست. 3.
پيشرفتباورى (progressivism) :بنا
به انديشههاى
مدرنيستى،
قافله بشريت
در طول تاريخ
در حال
پيشرفتبوده
است. مدرنيته
در طرح خود
پيشرفت قطعى
و مسلم انسان
معاصر را بر
اساس دو عنصر
علم و عقل
وعده و نويد
داده بود. 4.
مادىگرايى (materialism) :
ماده گرايى
يا
ماترياليسم;
يعنى اعتقاد
به اصالت
ماده و امور
مادى و تقدم
آنها بر امور
غير مادى. بى
ترديد اصرار
بر علم گرايى
و پافشارى بر
محك تنگ علوم
تجربى براى
نگريستن و
داورى در
مورد جهان ،
يك جهان بينى
ماده
گرايانه را
به دنبال
خواهد داشت. 5.
انسانگرايى (humanism) :
تفكر تجدد
گرايانه، به
مركزيت و
محوريت
انسان قائل
بوده و انسان
را در
جايگاهى مىنشاند
كه همه چيز
بايد در خدمت
او قرار گيرد.
اومانيسم
افراطى
نتيجتا براى
انسان - از نظر
اخلاقى - شان
خدايگانى
قائل مىشود;
به اين معنا
كه همه چيز در
خدمت انسان و
انسان در
خدمت هيچ چيز;
يا به عبارتى
حق منهاى
تكليف. 6.
فردگرايى (individualism) :
فردگرايى در
واقع قرائتى
از انسانگرايى
است ( در مقابل
قرائت جمع
گرايانه) كه
اصالت را نه
فقط به
انسان، بلكه
به فرد
انسانى مىدهد.
بنابراين
فردگرايى;
يعنى تقدم
فرد بر جامعه.
در اين نوع
مكتب طرز
تلقى، اميال
و خواستهاى
فرد را نمىتوان
به نفع جمع
محدود و
مسلوب كرد. 7.
برابرىگرايى (egalitarianism) : برابرى
گرايى; يعنى
اعتقاد به
اين كه همه
انسانها از
هر نژاد،
جنس، دين و...
كه باشند از
حيث آرا و
نظريات،
حقوق، حرمت،
آزادى و... با
هم برابرند.
بر اساس اين
تفكر، نظر هر
كس تنها به
عنوان يك فرد
مورد پذيرش
است ; پس - بر
خلاف دوران
سنتى قرون
وسطا - راى هيچ
فردى بر فرد
ديگر حجيت و
سنديتى
ندارد. اين
مؤلفه يكى از
مبانى
دموكراسى در
غرب بوده است. 8.
آزادانديشى
و آزادىخواهى
(ليبراليسم):
در غرب
اعتقاد به
اصل آزادى در
ساحت اجتماع
و سياست، خود
را به صورت
فلسفه
ليبراليسم (liberalism) نشان
مىدهد.
ليبراليسم
مكتب افزايش
آزادى فرد در
مقابل جامعه
و دولت است.
اين نوع مكتب
در واقع
جوهره سياسى
مدرنيسم است
و اساسا مىتوان
آن را به
عنوان روح
حاكم بر جهان
جديد به حساب
آورد. تحقق
عينى
ليبراليسم
در جهان غرب
عمدتا در شكل
دموكراسى (دموكراسى
ليبرال) بوده
است. 9.
سنتستيزى (antiraditon) :
سنتستيزى;
يعنى مخالفتبا
احترام
گذاردن و
مقدس دانستن
سنتها، و
معارضه با
حجيت قائل
شدن براى
رفتارها و
آداب و رسوم
ديرينه و كهن.
برخلاف
انديشههاى
سنتى كه براى
تجربه
متراكم و
فشرده نسلها
نوعى مرجعيت
قائل است،
اما مدرنيسم
اين گونه
تفكر را واپس
گرايى
خوانده و
اساسا هويتخود
را در معارضه
با باورهاى
سنتى بدست مىآورد.
تذكر:
بايد دانست،
اصول و مؤلفههايى
كه
برشمرديم،
اولا: بعضى از
آنها مربوط
به
ناخودآگاه
انسان و
جامعه مدرن
بوده و ممكن
است تصريح و
اصرار
خودآگاهانهاى
بر آن وجود
نداشته باشد
و ثانيا: اين
اصول مربوط
به جنبههاى
عقيدتى و
احساسى طرح
مدرنيته است
و لزوما بر
مصاديق و تك
تك افراد
خارجى صادق
نيست. به
عبارتى بايد
بين مدرنيته
در مقام طرح،
با مدرنيته
در مقام اجرا
تفاوت نهاد.
پس با اين
توضيح اگر
استثنائات
فراوانى در
جوامع غربى
نسبتبه
تطبيق اين
مصاديق
مشاهده مىكنيم،
نقضى به كليت
و صدق اين
مؤلفهها
نخواهد بود. چالشها
و بحرانها
على
رغم تمامى
وعدهها،
نويدها،
آرمانها و
تلاشهاى
تمدن مدرن در
راستاى نيك
بختى و
بهزيستى
انسان، و با
وجود
توفيقات
فراوانى كه
اين تمدن سخت
كوش، خصوصا
در راستاى
تامين و تهيه
اسباب و
ابزار عيش و
رفاه انسانها
داشته - كه به
هيچ وجه مجال
انكار آنها
نيست - اما
امروزه ايده
مدرنيسم و
پروژه
مدرنيته به
شدت در
محاصره
بحران و چالش
است. آنتونى
گيدنز، در
كتاب «پيامدهاى
مدرنيته»
مدرنيته را
به عنوان
پديدهاى «دو
دم، يا دولبه»
توصيف مىكند
كه از يك سو
روند توسعه و
تكامل
نهادهاى
اجتماعى آن،
فرصتها و
موقعيتهاى
گستردهاى
را براى
انسانها به
ارمغان
آورده است و
از سوى ديگر
مدرنيته
داراى وجه
تاريك و حزنانگيزى
نيز هست. در
واقع تمدن
جديد دو
ويژگى متضاد
را همزمان
آبستن بوده و
علاوه بر
ارمغانهاى
مثبت،
پيامدهاى
منفى آن نيز
كم نيستند كه
از جمله
بحرانها و
نابسامانىهاى
دنياى جديد و
تمدن مدرن مىتوان
به خلاهاى
عاطفى،
بحرانهاى
روانى،
فروپاشىخانودهها،
گسستهاى
اجتماعى،
بحرانهاى
نگران كننده
زيست محيطى،
بحرانهاى
سياسى،
استثمار،
جنگهاى
جهانى و
كشتارهاى
عمومى،
فاصلههاى
طبقاتى و...
اشاره كرد. خصوصا
پس از جنگهاى
جهانى اول و
دوم تا به
امروز،
آرمانها،
ايدهها و
تئورىهاى
مدرنيته
دچار چالشهاى
تئوريكى و
مشكلات عملى
بودهاند.
اين بحرانها
و نقدها تا به
امروز به طور
فزايندهاى
رو به گسترش
بوده است، به
گونهاى كه
بسيارى از
انديشمندان،
مكاتب و نحلههاى
غربى، پروژه
مدرنيته را
يك پروژه
شكستخورده
و رو به زوال
مىدانند. از
جمله
منتقدان
مشهور روند
مدرنيته و
انديشه
مدرنيسم،
پست مدرنيستها
هستند. پرسش
پست مدرنها
اين است كه
اگر وعده صلح
و سعادت،
امنيت و
عقلانيت
راست است، پس
چرا انسان
حتى بيش از
دورههاى
قبل تهديد مىشود
و پيوسته در
بحران و رنج
است؟ و چرا
سرمايهدارى
براى سود
بيشتر خود به
تخريب طبيعت
مىپردازد؟ شكست
در بسيارى از
آرمانهاى
مدرنيته،
موجب نوعى
روحيه ياس و
سرخوردگى در
ميان عده
كثيرى از پست
مدرنيستها
شده است، تا
جايى كه اين
تفكر نسبتبه
هرگونه
نظريه
پردازى و طرح
و پيشنهاد
كلان و
هرگونه
داعيهاى در
راستاى
تامين سعادت
و پيشرفت، به
شدت بدبين و
بيزار شده
است. متفكران
و منتقدان
مذهبى در غرب
و شرق،
مشكلات و
بحرانهاى
كنونى جهان
مدرن را ناشى
از تعاليم
اومانيستى و
غفلت انسان
جديد از درون
خويش و
بيگانه شدن
او با خودش مىدانند.
در
واقع تمدن
اومانيستى
مدرن، تمام
نيك بختى،
كامروايى،
فلاح و صلاح
انسان را
صرفا در جهان
بيرون و در
برخوردارى
از تنعمات آن
جست وجو مىكرده
و از اين طريق
مىخواسته
است او را به
شكوفايى
برساند. اما
مغفول
گذاردن
اخلاق و به
طور كلى
ناآبادانى
درون، باعثشده
است تا اين
انسان هم
براى رابطه
برقرار كردن
با خويش و هم
براى رابطه
با انسانهاى
ديگر و هم در
رابطه با
محيط زيست و
محل زندگى
خود، دچار
مشكل و ستيز و
ناسازگارى
شود. از نظر
اين
منتقدان،
اين «خودفراموشى»
و بحرانها و
معضلات ناشى
از آن نيز،
همگى نهايتا
با فراموشى
مبدا و مقصد
آدمى (خدا
فراموشى) و با
عدم توجه به
تكاليف و
مسؤوليتهاى
انسان در
قبال او در
ارتباط تام
است. برخى
از منابع
1.
«درآمدى بر
مكاتب»
مفاهيم
نوين،
عبدالرسول
بيات با
همكارى جمعى
از
نويسندگان (
در دست چاپ). 2.
«مدرنيته و
مدرنيسم»،
حسينعلى
نوذرى،
انتشارات
نقش جهان. 3.
«صورتبندى
مدرنيته و
پست مدرنيته»،
حسينعلى
نوذرى،
انتشارات
نقش جهان. 4.
«پست مدرنيته
و پست
مدرنيسم»،
حسينعلى
نوذرى،
انتشارات
نقش جهان. 5.
«پيامدهاى
مدرنيته»،
آنتونى
گيدنز،
ترجمه محسن
ثلاثى. 6.
«ليبراليسم و
محافظه كارى»
، حسين
بشيريه، نشر
نى. 7.
مجله نقد و
نظر شماره
هاى 9 الى 19.
|