اصطلاح شناسى - تجدد و تجددگرايى

عبد الرسول بيات

مقدمه

اگر چه امروزه تفكر تجدد (مدرنيته) و تمدن متجدد با بحران‏هايى جدى مواجه است - و به عقيده برخى ، دوران جديدى با نام پست مدرن (پساتجدد) در حال شكل گيرى است - اما بنا به دلايلى، شناخت و راهيابى به اين تفكر هم چنان بر ضرورت خود باقى و پا برجاست كه از جمله اين دلايل مى‏توان به شناخت انديشه پست مدرنيسم و دوره پست مدرن كه به شدت ، منوط و مشروط به فهم و شناسايى انديشه مدرنيسم (تجدد گرايى) است اشاره كرد . چرا كه در واقع پست مدرنيسم و پست مدرن چيزى جز نقد و چالش با مدرن و مدرنيسم نيست .

بنابراين اگر بپذيريم كه دوران تجدد در غرب به طور كامل رو به سپرى شدن است (كه اين فرض ، خود مخالفان زيادى دارد) اما از آن جا كه بسيارى از كشورهاى غير غربى، در بدايت راه‏مدرن سازى، رشد و توسعه هستند - و حتى گاه در نزد بسيارى از اين جوامع دستاوردها و مؤلفه هاى جهان متجدد و حتى آداب و رسوم آن جزو آرمان‏ها، آرزوها و انگاره‏ها محسوب مى‏شود - اما، باز هم شناخت دقيق و ژرف‏كاوى تجدد و تجددگرايى و عناصر آن و جدا كردن سره و ناسره آن كاملا ضرورى و اجتناب ناپذير مى‏نمايد .

مفهوم تجدد (مدرنيته)

اصطلاح مدرن (modern) را با مفاهيمى; چون جديد، نو و امروزى مى توان معادل دانست . واژه مدرنيته (modernity) رانيز معمولا با مفهوم تجدد و واژه مدرنيسم (modernism) را با تجدد گرايى و نو گرايى برابر مى‏دانند . با وجود اين كه اين دو مفهوم گاه هنگام كاربرد به جاى هم به كار مى‏روند، اما واقعا دو مدلول متفاوت - و در عين حال مرتبط با هم - دارند . در تعريف اصطلاح مدرنيته يا (تجدد)، اختلاف نظرهاى فراوانى وجود دارد . از اين رو اكثر تعاريف ، مدرنيته را يك «دوره‏» تاريخى و در نتيجه يك پديده زمان‏مند و مكان‏مند مى‏دانند .

«آنتونى گيدنز» - جامعه شناس مشهور و معاصر - در يك تعريف مقدماتى و ابتدايى، مدرنيته را اين گونه معرفى مى‏كند: «مدرنيته به شيوه زندگى اجتماعى، تشكيلات و سازمان‏هاى اجتماعى اشاره دارد كه از قرن هفدهم به اين طرف در اروپا ظاهر شد و دامنه تاثير و نفوذ آن نيز كم و بيش در ساير نقاط جهان بسط يافت‏» . بنابراين به طور خلاصه مى‏توان گفت كه مدرنيته، يا تجدد; يعنى «شيوه زندگى جديد و امروزى‏» . و به عبارتى مشخص‏تر مى‏توان گفت: مدرنيته، يا تجدد عبارت است از «مجموعه اوصاف و ويژگى‏هاى تمدن جديد كه در طى چند قرن اخير در اروپا و امريكاى شمالى ظهور كرده است‏» . پس بايد توجه كرد كه مفاهيمى از قبيل جهان جديد، تمدن جديد، تمدن مدرن يا انسانى مدرن و . . . همگى با مفهوم مدرنيته در ارتباط تام هستند .

شناخت مدرنيته، عناصر و مؤلفه‏هاى آن در واقع مساوى است‏با شناخت تحولات و چرخش‏هاى فكرى ، اجتماعى ، فرهنگى ، سياسى و . . . كه در قرون اخير اتفاق افتاده است . «گئورگ زيمل‏» فيلسوف و جامعه شناس آلمانى نيز در يك تعريف ، مدرنيته را «شكل عينيت‏يافته و مجسم شده فرهنگ مدرن » مى‏داند . به عقيده وى اوج عينيت و تجسم فرهنگ مدرن در پول و با پول است .

مدرنيته همواره خود را در ستيز و چالش با كهنگى، كهنه پرستى، ركود، عقب افتادگى، توسعه نيافتگى و نيز در ستيز با هر گونه قدمت و سنت قرار مى‏دهد و در واقع كشش و تمايل آن به سوى آينده است . به همين خاطر، تمدن جديد - على رغم بسيارى از جزميت‏ها و مطلق انديشى‏هايش - مدعى است كه دستاوردهاى خود را نيز به عنوان جريان‏هايى سيال و غير قطعى تلقى مى كند و آنها را فقط تا اطلاع ثانوى معتبر مى‏شمارد .

قلمرو زمانى و مكانى

اگر تجدد، يا مدرنيته را عبارت از يك دوره تاريخى بدانيم ، مسلما آغاز و تولد، قلمرو و محدوده، و چه بسا مرگ و پايانى خواهد داشت . در مورد آغاز اين دوره نيز آراى ناهمگرا و ناهمگونى وجود دارد . گيدنز - هم چنان كه گذشت - تولد و شروع آن را از قرن 17 مى‏داند، اما بيشتر محققان شروع رسمى آن را از قرن 18 - هم‏زمان با دوره روشنگرى - به حساب مى آورند . عده‏اى ديگر نيز آغاز تدريجى اين دوره و اين شيوه از زندگى را از اواخر قرن 15 - مقارن با دوره رنسانس - دانسته‏اند .

در مورد مكان اين پديده، يا فرآيند تاريخى آن نيز جوامع غربى (اروپا و امريكاى شمالى) در واقع موطن و مولد تجدد بوده‏اند و به صورت نشانه و مظهر مدرنيته در آمده‏اند . بنابراين تعابيرى، چون جهان جديد، فرهنگ و تمدن مدرن مى‏تواند نام ديگرى براى تمدن كنونى غرب باشد . اما در عين حال بايد توجه داشت كه اين سخن به معناى محدود كردن جغرافياى تجدد نيست .

در مورد پايان و زوال عمر مدرنيته و تمدن مدرن نيز آرا مختلف و متفاوتى ارايه شده است . برخى از محققان غربى، بحران‏هاى جدى و نابسامانى‏هايى را كه امروزه، روند تجدد - عملا و نظرا - با آن‏ها مواجه شده است، را نشانه‏هاى كهولت و بلكه احتضار و رو به زوال رفتن آن تلقى كرده از به وجود آمدن دوران جديدى به نام پسامدرن، يا پست مدرن (postmodern) خبر مى‏دهند . كسانى نيز باپذيرفتن بسيارى از بحران‏ها و چالش‏ها معتقدند: تمدن مدرن قادر است‏با بازنگرى و بازسازى مؤلفه‏هاى فكرى و تمدنى‏اش، خود را از ورطه بحران و هلاك برهاند . «هابرماس‏» يكى از انديشمندان مشهور معاصر، طرفدار جدى اين تفكر بوده و براى نجات ايده و فرهنگ مدرن تاملات فراوانى دارد . كسانى نيز اساسا دوره پست مدرن و انديشه پست مدرنيسم را مولود و زاييده مدرنيته و مدرنيسم - و لازمه نوآورى و باز انديشى آن - تلقى مى‏كنند و با در مقابل قرار دادن آن دو با هم مخالفند . بدين حساب پست مدرنيته، يا پست مدرن، شكل و شمايل جديد و سازوكارى نوين از مدرنيته و مدرنيسم خواهد بود .

عرصه‏هاى تجدد

اگر مدرنيته و تجدد را نامى براى خصايص و ويژگى‏هاى تمدن و فرهنگ جديد غرب بدانيم، پس مى توان نتيجه گرفت كه تمامى عرصه‏هاى حيات غربى در واقع جزو قلمرو و حوزه استحفاظى مدرنيته است; به عبارت ديگر فرآيند مدرنيته تمام عرصه‏هاى زندگى و تمدن جديد را تا آن جا كه توانسته فتح كرده است . در واقع عرصه و سيطره مدرنيته شامل حوزه‏هاى گوناگون فكرى و عملى; از قبيل فلسفه، علم، معرفت‏شناسى، جامعه شناسى، روان شناسى، دين، اخلاق ، سياست ، هنر ، ادبيات و . . . مى‏شود . از اين رو پروژه و طرح مدرنيته مدعى بوده است كه در همه اين حوزه‏ها، و همه عرصه‏هاى زندگى فردى و اجتماعى بهترين تفكر و «بهترين شيوه زندگى‏» را به ارمغان خواهد آورد . در واقع نويد قطعى و جازم تمدن متجدد، از ابتدا اين بوده است كه با زدودن خرافات، موهومات، سنت‏ها، اسطوره ها و . . . و با پيروى از عقل و خرد (reason) و با اتكاى به علم (science) انسان را به آرمان‏شهر، مدينه فاضله (utopia) و به امنيت، رفاه، نيك‏بختى و سعادت خواهد رساند .

تجددگرايى (مدرنيسم)

در مورد معناى اين واژه نيز اختلاف نظرهاى فراوانى وجود دارد . هم چنين بايد دانست كه اين مفهوم در حوزه هاى مختلفى به كار مى‏رود، در يك معناى عام - صرف نظر از معانى خاص آن - مى‏توان گفت: تجدد گرايى، يا مدرنيسم عبارت است از «فرهنگ و فلسفه تمدن مدرن‏»، يا به تعبيرى مى‏توان آن را «جهان بينى، يا شيوه نگرش و گرايش انسان متجدد و عصر جديد» دانست .

در واقع مدرنيته يا تجدد، تبلور عينى و تجسم يافته دنياى جديد است و مدرنيسم يا تجدد گرايى، تبلور عقيدتى و احساسى اين دنياست .

مدرنيسم، ايده‏ها و تئورى‏هاى خود را جهان شمول دانسته و آن را براى سعادت بشريت، لازم و با كفايت تلقى مى‏كند . به عبارتى، اين تفكر، تحقق مدرنيته غربى در سراسر جهان را، ممكن، يا ضرورى و به هر حال مطلوب مى شمارد . به همين خاطر است كه از ابتدا داعيه‏هاى جهانى و جهان شمولى را در سر مى پرورانده است .

متجددسازى (مدرنيزاسيون)

متجدد سازى، يا مدرن سازى (modernization) عبارت است از سياست و فعاليتى اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى كه به طور آگاهانه و با هدف تشابه و نزديك سازى جوامع غير مدرن به اوصاف جوامع مدرن صورت مى‏گيرد . به عبارت ديگر، مدرن سازى عبارت از فرآيندى است كه بر اساس آن جوامع سنتى به سوى همه، يا بعضى از شاخص‏هاى جوامع مدرن (مانند پيشرفت علمى ، رشد اقتصادى ، توسعه هاى سياسى و تحولات فرهنگى و فكرى) حركت مى‏كنند . بنابراين اگر فرآيند متجدد سازى بخواهد به صورت تام و كامل صورت پذيرد، مسلما با غربى سازى (westernization) مساوى و هم معنا خواهد شد .

زمينه‏هاى شكل‏گيرى تمدن متجدد

ناگفته پيداست كه زمينه‏ها و بسترهاى متعددى لازم است تا تحول بزرگ تمدنى به وجود آيد، از عوامل و زمينه هاى فكرى و فلسفى گرفته، تا عوامل اجتماعى و سياسى . با اين حال مى‏توان همه اين عوامل و زمينه‏ها را در چهار رويداد بزرگ خلاصه كرد:

1 . جنبش و عصر رنسانس (نوزايى);

2 . جنبش اصلاح دينى (رفرماسيون);

3 . جنبش و دوره روشنگرى ;

4 . انقلاب صنعتى .

در واقع اين چهار رويداد هم عامل شكل گيرى پروژه و پديده تجدد بوده‏اند و هم عامل تثبيت، تداوم و تكامل آن .

1 . جنبش و عصر رنسانس : اين جنبش تقريبا از قرن 14 و در واكنش به تفكرات، رفتارها و سنت‏هاى قرون وسطايى شكل گرفت . در اواخر قرون وسطا، روحيه و رويه اصحاب كليسا، دنيا طلبى و فساد آنها و نيز خشونت گرايى و فشارهايى كه بر انديشمندان مى‏آوردند، زمينه را آماده بروز يك انقلاب سهمگين فكرى و فرهنگى كرده بود . از همين رو از قرن 14 گرايش شديدى به فرهنگ انسان گرايانه يونان باستان پيدا شد كه اين گرايش با عناصر و آموزه‏هاى مسيحيت اوليه نيز پيوند خورد و فرهنگى نوين و عصرى جديد بنام رنسانس را به وجود آورد . خصيصه بسيار مهم اين دوران - كه جزو مبانى و عناصر مدرنيته و جهان مدرن تا به امروز مى‏باشد - بروز جنبش و تفكر انسان گرايى، يا اومانيسم (humanism) بوده است .

بر اين اساس در جهان جديد «انسان‏» و حقوق او در مركز تاملات و تلاش‏ها قرار مى گيرد .

عصر رنسانس تا قرن 16 ادامه يافت و ميراث فراوانى براى دوره هاى بعد و تمدن جديد باقى گذاشت .

2 . جنبش اصلاح دينى :)reformation) اين جنبش در قرن 16 به رهبرى «مارتين لوتر» آغاز شد . در واقع اين جنبش با انگيزه هاى دينى و براى اصلاح كليسا سر بر آورد و با عقايد رسمى كليسا; از جمله معصوميت پاپ‏ها و مرجعيت كليسا - براى تفسير دين، متون دينى و نيز با مسائلى چون فروش عفو و بخشش الهى و فروش غرفه هاى بهشت، و با فساد موجود در ميان اولياى كليسا - در افتاد . نتيجه اين نهضت منجر به تشكيل مذهب پروتستانتيسم (protestantism) و كليساى پروتستان شد .

3 . جنبش و دوره روشنگرى :)enlightenment) بايد مهمترين عامل در تثبيت و تئوريزه شدن مدرنيته و تمدن مدرن را در همين دوره; يعنى قرون 17 و 18 دانست . و در واقع به نظر بسيارى، شروع رسمى مدرنيته و حتى اوج آن از همين دوره به حساب مى آيد .

جنبش و دوره روشنگرى، يا عصر خرد، ادامه منطقى دو جنبش پيشين است . اين جنبش عمدتا جنبه فكرى، فرهنگى، علمى و فلسفى دارد . اومانيسم كه از دوره رنسانس شروع مى‏شود، در اين دوره صبغه فلسفى و تئوريك مى‏يابد و تمامى عروق و شريان‏هاى فكرى ، فرهنگى ، اجتماعى و سياسى تجدد را مشروب مى كند .

دو شاخصه اصلى اين دوره تاكيد و تكيه مصرانه بر عقل و علم است كه از آن با عنوان عقل گرايى و عقل بسندگى، يا راسيوناليسم ( rationalism) و علم گرايى و علم زدگى، يا سيانتيسم (scientism) ياد مى‏شود . در اين دوران انسان مدرن ، با نخوت و غرور زايد الوصفى مدعى مى شود كه دو عنصر «عقل و علم‏» براى رساندن بشر به سر منزل مقصود و وصول به امنيت و سعادت (بهشت زمينى) كفايت تام دارند و نياز به هيچ نيروى بيرونى; از قبيل وحى نيست . در اين عصر دين خدا و خداشناسى نيز در ابتدا به صورت يك خداشناسى عقلانى و غير وحيانى (الاهيات طبيعى) در مى‏آيد و در مقطعى نيز به طور كلى حذف و طرد مى شود (ماترياليسم .)اكثر انديشمندان و معماران فكرى و انديشگى مدرنيته مربوط به همين دوره‏اند كه از جمله اين متفكران مى توان به دكارت، هيوم، لامارك، لكلرك، ديدرو، دالامبر، روسو، آدام‏اسميت، جان استوارت ميل، هولباخ و كانت اشاره كرد .

4 . انقلاب صنعتى: تحولات برق آساى صنعتى - كه در طول يك قرن; يعنى از 1750 تا 1850 به طول انجاميد - به قدرى چشمگير و پرگستره بود كه از آن با عنوان انقلاب ياد مى‏شود . تحولات صنعتى در واقع نمود عينى علم جديد است . البته اين تحولات تنها مربوط به حوزه تكنولوژى نمى‏شود، بلكه تمامى حوزه ها و عرصه هاى زندگى فردى و اجتماعى را دچار دگرگونى و تحولات مهيب ساختارى كرد; در واقع اختراعات جديد و نيل به ابزار آلات پيشرفته صنعتى و گسترش كارخانه هاى بزرگ و . . . موجب بروز لوازم و پيامدهاى فرهنگى عظيمى شد كه خود را در زيرو روشدن ساختارهاى جمعيتى، و در شهر نشينى ، ارتباطات، مناسبات انسانى، سبك زندگى اخلاقى، خانوادگى دينى و . . . نشان داد . به نظر پژوهشگران على رغم دستاوردهاى عظيم اين تحولات بحران‏ها و خسارت‏هاى جبران ناپذير فراوانى را نيز در پى داشت .

اصول، مبانى و مؤلفه‏هاى تجددگرايى

مهمترين عناصر و مؤلفه هاى انديشه مدرنيسم عبارتند از:

1. علم‏گرايى، علم‏گرايى يا علم‏زدگى (scientism) را نبايد با علم و علمى بودن يكى دانست. علم گرايى; يعنى الگو قرار دادن روش‏هاى علوم تجربى، مانند مشاهده و آزمون، در تمامى عرصه هاى زندگى . در واقع مدرنيسم مى‏خواهد روش علمى و تجربى را - كه مربوط به حوزه جهان طبيعت است - به تمامى معارف انسانى سرايت دهد. پس جهان‏بينى مدرنيستى، يك جهان‏بينى علمى و مبتنى بر روش‏ها و محك‏هاى تنگ تجربى است كه نتيجتا منجر به ترديد و انكار در تمام آن دسته از معارف و عقايدى مى‏شود كه تن به حواس ظاهرى نمى‏دهند.

2. عقل‏گرايى، يا عقل بسندگى (Rationalism) : يكى از مهمترين عقايد جهان مدرن، ارادت وافر به عقل و اعتقاد به كفايت و بسندگى آن است. عقل (reason) دوران مدرن كه ميراث عصر روشنگرى است‏با مفهوم سنتى، دينى و فلسفى عقل تفاوت دارد.

عقل مدرن با عناوينى چون «عقل ابزارى‏»، «عقل جزئى‏» نيز مطرح مى‏شود. اين عقل و عقلانيت، صرفا مربوط به امر «معاش » و قلمرو عالم طبيعت و زندگى مادى است و از آنجا كه تنها شان و توانايى اين عقل، نتيجه گيرى از مواد تجربى است، مى‏توان آن را خادم علم جديد دانست.

3. پيشرفت‏باورى (progressivism) :بنا به انديشه‏هاى مدرنيستى، قافله بشريت در طول تاريخ در حال پيشرفت‏بوده است. مدرنيته در طرح خود پيشرفت قطعى و مسلم انسان معاصر را بر اساس دو عنصر علم و عقل وعده و نويد داده بود.

4. مادى‏گرايى (materialism) : ماده گرايى يا ماترياليسم; يعنى اعتقاد به اصالت ماده و امور مادى و تقدم آنها بر امور غير مادى. بى ترديد اصرار بر علم گرايى و پافشارى بر محك تنگ علوم تجربى براى نگريستن و داورى در مورد جهان ، يك جهان بينى ماده گرايانه را به دنبال خواهد داشت.

5. انسان‏گرايى (humanism) : تفكر تجدد گرايانه، به مركزيت و محوريت انسان قائل بوده و انسان را در جايگاهى مى‏نشاند كه همه چيز بايد در خدمت او قرار گيرد. اومانيسم افراطى نتيجتا براى انسان - از نظر اخلاقى - شان خدايگانى قائل مى‏شود; به اين معنا كه همه چيز در خدمت انسان و انسان در خدمت هيچ چيز; يا به عبارتى حق منهاى تكليف.

6. فردگرايى (individualism) : فردگرايى در واقع قرائتى از انسان‏گرايى است ( در مقابل قرائت جمع گرايانه) كه اصالت را نه فقط به انسان، بلكه به فرد انسانى مى‏دهد. بنابراين فردگرايى; يعنى تقدم فرد بر جامعه. در اين نوع مكتب طرز تلقى، اميال و خواست‏هاى فرد را نمى‏توان به نفع جمع محدود و مسلوب كرد.

7. برابرى‏گرايى (egalitarianism) : برابرى گرايى; يعنى اعتقاد به اين كه همه انسانها از هر نژاد، جنس، دين و... كه باشند از حيث آرا و نظريات، حقوق، حرمت، آزادى و... با هم برابرند. بر اساس اين تفكر، نظر هر كس تنها به عنوان يك فرد مورد پذيرش است ; پس - بر خلاف دوران سنتى قرون وسطا - راى هيچ فردى بر فرد ديگر حجيت و سنديتى ندارد. اين مؤلفه يكى از مبانى دموكراسى در غرب بوده است.

8. آزادانديشى و آزادى‏خواهى (ليبراليسم): در غرب اعتقاد به اصل آزادى در ساحت اجتماع و سياست، خود را به صورت فلسفه ليبراليسم (liberalism) نشان مى‏دهد. ليبراليسم مكتب افزايش آزادى فرد در مقابل جامعه و دولت است. اين نوع مكتب در واقع جوهره سياسى مدرنيسم است و اساسا مى‏توان آن را به عنوان روح حاكم بر جهان جديد به حساب آورد. تحقق عينى ليبراليسم در جهان غرب عمدتا در شكل دموكراسى (دموكراسى ليبرال) بوده است.

9. سنت‏ستيزى (antiraditon) : سنت‏ستيزى; يعنى مخالفت‏با احترام گذاردن و مقدس دانستن سنت‏ها، و معارضه با حجيت قائل شدن براى رفتارها و آداب و رسوم ديرينه و كهن. برخلاف انديشه‏هاى سنتى كه براى تجربه متراكم و فشرده نسل‏ها نوعى مرجعيت قائل است، اما مدرنيسم اين گونه تفكر را واپس گرايى خوانده و اساسا هويت‏خود را در معارضه با باورهاى سنتى بدست مى‏آورد.

تذكر: بايد دانست، اصول و مؤلفه‏هايى كه برشمرديم، اولا: بعضى از آنها مربوط به ناخودآگاه انسان و جامعه مدرن بوده و ممكن است تصريح و اصرار خودآگاهانه‏اى بر آن وجود نداشته باشد و ثانيا: اين اصول مربوط به جنبه‏هاى عقيدتى و احساسى طرح مدرنيته است و لزوما بر مصاديق و تك تك افراد خارجى صادق نيست. به عبارتى بايد بين مدرنيته در مقام طرح، با مدرنيته در مقام اجرا تفاوت نهاد. پس با اين توضيح اگر استثنائات فراوانى در جوامع غربى نسبت‏به تطبيق اين مصاديق مشاهده مى‏كنيم، نقضى به كليت و صدق اين مؤلفه‏ها نخواهد بود.

چالش‏ها و بحران‏ها

على رغم تمامى وعده‏ها، نويدها، آرمان‏ها و تلاش‏هاى تمدن مدرن در راستاى نيك بختى و بهزيستى انسان، و با وجود توفيقات فراوانى كه اين تمدن سخت كوش، خصوصا در راستاى تامين و تهيه اسباب و ابزار عيش و رفاه انسان‏ها داشته - كه به هيچ وجه مجال انكار آنها نيست - اما امروزه ايده مدرنيسم و پروژه مدرنيته به شدت در محاصره بحران و چالش است. آنتونى گيدنز، در كتاب «پيامدهاى مدرنيته‏» مدرنيته را به عنوان پديده‏اى «دو دم، يا دولبه‏» توصيف مى‏كند كه از يك سو روند توسعه و تكامل نهادهاى اجتماعى آن، فرصت‏ها و موقعيت‏هاى گسترده‏اى را براى انسان‏ها به ارمغان آورده است و از سوى ديگر مدرنيته داراى وجه تاريك و حزن‏انگيزى نيز هست. در واقع تمدن جديد دو ويژگى متضاد را همزمان آبستن بوده و علاوه بر ارمغان‏هاى مثبت، پيامدهاى منفى آن نيز كم نيستند كه از جمله بحران‏ها و نابسامانى‏هاى دنياى جديد و تمدن مدرن مى‏توان به خلاهاى عاطفى، بحران‏هاى روانى، فروپاشى‏خانوده‏ها، گسست‏هاى اجتماعى، بحران‏هاى نگران كننده زيست محيطى، بحران‏هاى سياسى، استثمار، جنگ‏هاى جهانى و كشتارهاى عمومى، فاصله‏هاى طبقاتى و... اشاره كرد.

خصوصا پس از جنگ‏هاى جهانى اول و دوم تا به امروز، آرمان‏ها، ايده‏ها و تئورى‏هاى مدرنيته دچار چالش‏هاى تئوريكى و مشكلات عملى بوده‏اند. اين بحران‏ها و نقدها تا به امروز به طور فزاينده‏اى رو به گسترش بوده است، به گونه‏اى كه بسيارى از انديشمندان، مكاتب و نحله‏هاى غربى، پروژه مدرنيته را يك پروژه شكست‏خورده و رو به زوال مى‏دانند. از جمله منتقدان مشهور روند مدرنيته و انديشه مدرنيسم، پست مدرنيست‏ها هستند. پرسش پست مدرن‏ها اين است كه اگر وعده صلح و سعادت، امنيت و عقلانيت راست است، پس چرا انسان حتى بيش از دوره‏هاى قبل تهديد مى‏شود و پيوسته در بحران و رنج است؟ و چرا سرمايه‏دارى براى سود بيشتر خود به تخريب طبيعت مى‏پردازد؟

شكست در بسيارى از آرمان‏هاى مدرنيته، موجب نوعى روحيه ياس و سرخوردگى در ميان عده كثيرى از پست مدرنيست‏ها شده است، تا جايى كه اين تفكر نسبت‏به هرگونه نظريه پردازى و طرح و پيشنهاد كلان و هرگونه داعيه‏اى در راستاى تامين سعادت و پيشرفت، به شدت بدبين و بيزار شده است.

متفكران و منتقدان مذهبى در غرب و شرق، مشكلات و بحران‏هاى كنونى جهان مدرن را ناشى از تعاليم اومانيستى و غفلت انسان جديد از درون خويش و بيگانه شدن او با خودش مى‏دانند.

در واقع تمدن اومانيستى مدرن، تمام نيك بختى، كامروايى، فلاح و صلاح انسان را صرفا در جهان بيرون و در برخوردارى از تنعمات آن جست وجو مى‏كرده و از اين طريق مى‏خواسته است او را به شكوفايى برساند. اما مغفول گذاردن اخلاق و به طور كلى ناآبادانى درون، باعث‏شده است تا اين انسان هم براى رابطه برقرار كردن با خويش و هم براى رابطه با انسان‏هاى ديگر و هم در رابطه با محيط زيست و محل زندگى خود، دچار مشكل و ستيز و ناسازگارى شود. از نظر اين منتقدان، اين «خودفراموشى‏» و بحران‏ها و معضلات ناشى از آن نيز، همگى نهايتا با فراموشى مبدا و مقصد آدمى (خدا فراموشى) و با عدم توجه به تكاليف و مسؤوليت‏هاى انسان در قبال او در ارتباط تام است.

برخى از منابع

1. «درآمدى بر مكاتب‏» مفاهيم نوين، عبدالرسول بيات با همكارى جمعى از نويسندگان ( در دست چاپ).

2. «مدرنيته و مدرنيسم‏»، حسينعلى نوذرى، انتشارات نقش جهان.

3. «صورتبندى مدرنيته و پست مدرنيته‏»، حسينعلى نوذرى، انتشارات نقش جهان.

4. «پست مدرنيته و پست مدرنيسم‏»، حسينعلى نوذرى، انتشارات نقش جهان.

5. «پيامدهاى مدرنيته‏»، آنتونى گيدنز، ترجمه محسن ثلاثى.

6. «ليبراليسم و محافظه كارى‏» ، حسين بشيريه، نشر نى.

7. مجله نقد و نظر شماره هاى 9 الى 19.