جهان اسلام و غرب - بررسى مفهوم‏نوگرايى‏غربى(2)

محمد محفوظ

ترجمه: صالح واصلى

اشاره:

در بخش نخست مقاله ، نويسنده با ارزيابى روابط گذشته و حال جهان اسلام و غرب و طرح اين پرسش كه چرا روابط تاريخى غرب و جهان اسلام همواره با تشنج و نگرانيهاى متقابل نسبت‏به يكديگر همراه بوده است، همچنين خاطر نشان نموده است كه هدف بايد رابطه با ديگرى باشد نه تقليد از او. در اين شماره توجه خوانندگان را به ادامه مطلب جلب مى‏نماييم.

بى‏ترديد از جمله ويژگيهاى اصلى دوران كنونى، تسرى و گسترش دامنه الگوى غربى در چارچوب نوگرايى سياسى، اقتصادى و اجتماعى است; به‏طورى كه تمامى جهان را در بر گرفته و اين ذهنيت محورى غرب، بر تمامى زمينه‏هاى زندگى تاثير گذارده است. طبق ادعاى حاميان اصلى ايدئولوژى سرمايه‏دارى، اين ايدئولوژى بر واقعيتهاى جاودانى استوار بوده، فراتر از مرزهاى تحول تاريخى است و مى‏رود تا به صورت الگويى همگانى درآيد.

علوم اجتماعى در محيط خاص به‏وجود مى‏آيد و مفاهيم و دستورالعمل خود را به تمامى دولتها و جوامع گسترش مى‏دهد و بدين ترتيب، تجربه بدست آمده در جوامع غربى به عنوان معيار و ملاك اساسى ارزيابى روحى و اجتماعى به‏شمار آمد. بر اين اساس بود كه فرهنگ غرب و دو شاخه آن، يعنى "فرانكوفوفى" و "آنگلو ساكسونى" به‏عنوان هسته مركزى و محور ديگر فرهنگها گرديد; بر اين مبنا كه آن فرهنگ به‏عنوان منبع تمدن و ساير فرهنگها، وابسته، حاشيه‏اى و داراى نقش ثانوى در جهان بشريت‏اند. در اين راستا، يعنى تلاش براى گسترش الگوى غربى و تلقى آن به‏عنوان تنها الگوى شايسته جهان، مفاهيم و مقوله‏هايى همچون پيشرفت، عقب‏ماندگى، تمدن بربريت، توحش و غيره مطرح گرديد كه بيانگر معيار و ملاك سنجش و ارزيابى غرب بود. بدين معنا كه فرهنگ غرب، طبق بيان استاد "الميلى"، زمان و ارزش را مساوى هم مى‏داند; يعنى جديد از لحاظ زمانى به عنوان موضوعى پيشرفته و بر عكس آن به‏عنوان موضوعى عقب‏مانده به‏شمار مى‏آيد.

در همين ارتباط بود كه" هگل" هنگام اشغال الجزاير از سوى فرانسه، ابراز خرسندى نموده، آن را به‏عنوان پيروزى روحيه اروپا و بازگشت عظمت آن قلمداد كرد. همچنين رهبر مكتب وضعيت نوين،" اگوست كنت"، معتقد است كه تفكر ابتدايى وى در مرحله خردسالى، تفكرى توهمى بود و اسطوره‏ها و اديان را مدنظر داشت و با آمدن يونان، تعقل را به‏وجود آورد، سپس به همراه دوران رنسانس اروپا، دگرگون شده، به مرحله وضع كنونى كه مرحله نهايى است، رسيد.

"هگل" قاره آفريقا را خارج از تاريخ و به دور از عقل و انديشه قلمداد نموده، تمدن محدود در شمال اين قاره را مرتبط به نزديكى آن به اروپا دانست.

همچنين "لوشن‏باى" مفهوم توسعه سياسى را با استفاده از ده نمودار انتخاب شده از الگوى نوين غربى توصيف نموده است. در همين راستا، "جبرائيل‏الموند" و "ج.پاول" نيز به تقسيم‏بندى نظامهاى سياسى بر اساس ملاكهاى مزبور مبادرت ورزيده و سيستم ليبراليستى آمريكا را پيشرفته‏ترين سيستمهاى سياسى خوانده‏اند.

بدين ترتيب ، اين ويژگى تصميم و محوريت‏شديد در ذهنيت غرب، منجر به ايجاد نوعى فرهنگ سلطه و ايده نفى و حذف ديگران گرديد.

«روژه گارودى‏» انديشمند مسلمان فرانسوى، ضمن انتقاد از اين ايده مى‏گويد: غرب به عنوان يك پديده ناگهانى بوده و فرهنگ آن مسخ شده است. غرب چيزى جز يكى از نمونه‏هاى تمدنى نيست و از حيث‏بشردوستى ترقى و پيشرفت، هيچ گونه برترى بر ساير تمدنها ندارد.

همچنين "كارادى فكس" معتقد بود كه پيشرفت علمى مسلمانان در زمينه‏هاى مختلف، به‏عنوان علت اصلى و مستقيم تحريك تواناييهاى اروپاييان در كسب علم و استمداد از آن در دوران رنسانس بود; بدين معنا كه پيشرفت تمدن اروپا از عدم به‏وجود نيامده و مرهون تمدنهاى پيشين است; چرا كه از ثمره مجموعه آگاهيهاى بشرى و تواناييهاى روز افزون آن در تسخير طبيعت‏بهره گرفتند و پايه‏هاى تمدن مترقى كنونى خود را پى‏ريزى نمودند.

در برابر اين تلاش گسترده براى تعميم الگوى تمدنى غرب در سطح جهان، مبارزه و جهاد شديدى نيز از جانب ملتهاى مختلف و در راس آن امت اسلامى، عليه قدرتهاى سلطه‏گر در جريان است; چرا كه اسلام با عقايد، ارزشها، تعليم و نظامهاى تمدنى‏اش به‏عنوان الگوى تمدنى جايگزين و ناقض الگوى نوگرايى غرب به‏شمار مى‏آيد.

ملتهاى اسلامى همگى سعى دارند تا خود را از يوغ تمدنى غرب كاملا رها ساخته، الگويى متناسب با شرايط جوامع اسلامى به‏وجود آورند، اما غرب با تمامى امكانات خود تلاش دارد تا جهان اسلام را همچنان دنباله‏رو تمدن خود نگاهداشته و تبديل به يك تمدن غربى نمايد. در مقابل كشمكش دو تمدن در جهان عرب و اسلام، دو جريان به‏وجود آمد كه هر كدام سعى دارد تا تمدن خاصى را مطرح كند.

اينك با توجه به موارد گفته شده، به بررسى مكانيزم و نحوه نقد دو جريان مزبور مى‏پردازيم.

1- جريان غرب‏گرا

اين جريان شامل تمامى گروهها و شخصيتهاى برخاسته از بستر تفكر و تمدنى غرب و خودباختگان در مقابل آن كه سرنوشت‏خود را به سرنوشت غرب پيوند زده‏اند و همچنين جريان ماركسيستى است. حركت ماركسيستى سعى نمود تا با تكيه بر بديهيات، سرمايه‏دارى غرب را مورد نقد و بررسى قرار داده، نويد جهان بى‏طبقه و بدون استثمار را سر دهد.

به دنبال كسب استقلال كشورهاى عربى و اسلامى، محافل آكادميك غرب به سمت ايجاد زمينه جديدى از نوگرايى و توسعه گرايش پيدا كردند كه در واقع هدف آنها، ترويج مفاهيم و شيوه‏هاى غربى اداره و حكومت (در معناى وسيع آن) و نيز تاكيد بر نخبگان تحصيلكرده يا به اصطلاح هوشيارى كشورهاى عربى و اسلامى بوده است.

اين محافل پس از كسب استقلال با حمايت نخبگان حاكم مبادرت به انجام ماموريت‏خود نمودند و در اين راستا، اقدام به متحول ساختن برخى از آرا و خط و مشى‏هاى مربوط به روند نوگرايى جامعه و دولت نمودند كه از مجموعه اين نظريات به‏طور خلاصه اين مضمون به‏دست مى‏آيد: "تحقق توسعه و نوگرايى در كشورهاى عربى و اسلامى، تنها از طريق پيروى از الگوهاى كشورهاى غربى امكان‏پذير است و به عبارت ديگر، تنها راه ورود به جهان نوگرايى و تمدن، گام نهادن در مسير غرب و دنباله‏روى و وابستگى سياسى، فرهنگى و اقتصادى به غرب است.

اين انديشمندان جهان صنعتى غرب بودند كه جهان سوم را مورد توجه خود قرار داده، سعى كردند تا نابسامانيهاى آن را تشخيص دهند كه البته كوششهاى تحليلى و نظرى آنان مبتنى بر چارچوبهاى غربى كه همان چارچوب جانبدارى يا تمركز بر خويشتن اروپايى است، بود.

بدين ترتيب، تفكر در نابسامانيهاى جهان سوم به نمايندگى از طرف اصلى صورت گرفت و مفهومى را كه ادبيات توسعه در باره ماهيت جهان سوم و نشانه‏هاى مشكلات آن ارائه نمود، يك مفهوم نادرست‏بود. بنابراين، يكى از استنتاجهاى اين تشخيص نادرست اين بود كه عامل اصلى عقب‏ماندگى را ناشى از اوضاع زيربنايى، اجتماعى و تمدنى اين جهان دانسته، گستاخانه اعلام نمودندكه پديده استعمارى، عامل اصلى پيشرفت و توسعه جهان سوم بوده است. اين اشتباهات موجب شد تا نسلهايى از پژوهشگران و رهبران جهان سوم با چنين افكارى رشد كنند كه اين امر در برنامه‏هاى توسعه آنان كاملا مشهود بود.

همچنين مكاتبى در اين خصوص به‏وجود آمدند كه راه‏حل سوسياليستى يا سرمايه‏دارى را به عنوان يك قضيه محورى براى رشد و توسعه مطرح مى‏كردند.

كشورهاى غربى در تلاشند تا كشورهاى عقب‏مانده را همچنان عقب‏مانده نگاهدارند; چرا كه اين كشورها ناگزير خواهند شد براى بازسازى ساختار دولت و نهادهاى جامعه خود، به الگوى غربى پناه برند و بدين ترتيب، سرنوشت آنها در دست دولتهاى غربى قرار مى‏گيرد.

البته دولتهاى غربى نيز در حد حفظ وابستگى آن كشورها، مساعدت خواهند كرد. "س - ايزنستادت" با اشاره به اين موضوع مى‏گويد: روند نوگرايى عبارت است از الگوپذيرى از سيستمهاى اجتماعى، سياسى و اقتصادى كه اروپاى غربى و آمريكاى شمالى را از قرن هفدهم تا قرن نوزدهم متحول ساخت و سپس به سوى ديگر كشورهاى اروپايى گسترش يافت و در قرن نوزده و بيست نيز به كشورهاى آمريكاى جنوبى، آسيايى و آفريقايى راه يافت. آرى "آيزنستادت" و ديگران از نمونه واضحى نام مى‏برند كه بيانگر عدم تفاوت ميان غربى شدن و نوگرايى به‏عنوان دو روند تاريخى جدا از هم مى‏باشد. آنها دو روند مزبور را يك مقوله پنداشته و فراموش كرده‏اند كه روند تغيير و تحول ميان بشر و محيط طبيعى از هنگام حضور او در روى كره زمين وجود داشته است و آنچه را كه اكنون در ارتباط با تسخير جهان طبيعت مى‏بينيم، حلقه پيشرفته‏اى از زنجيره تكامل بشرى در طول تاريخ زندگى بشر است.

در خصوص نظريه پردازى غرب كه برخى مكاتب فكرى، سياسى و اقتصادى نيز سعى در الهام از آن دارند، به‏طور خلاصه مى‏توان گفت كه در جهت تداوم وابستگى ما است.

دو نكته قابل تامل در ارتباط با نقد و اقتباس اين جريان وجود دارد:

الف - نخبگان سياسى و فرهنگى كه به موضوع پرداختند، به معيارها و موازين غربى استناد مى‏كردند، بدين معنا كه كوششهاى فكرى، فرهنگى و تحليلى آنان در جهت تاكيد بر سير وابستگى و كرنش در برابر غرب بوده، هيچ گاه در مسير آزادى و خروج از سلطه غرب قدمى برنداشتند.

به عبارت ديگر، نقطه مشترك ميان رژيمهاى محلى كه شامل نخبگان اقتصادى و سياسى مى‏شوند و قدرتهاى بين‏المللى، تلاش در جهت از هم گسستن زير بناى اجتماعى و سياسى ملل استعمار شده و در نهايت، از بين بردن اصول و مبانى ارزشى ايجاد كننده هويت اجتماعى و سياسى آن ملتهاست كه در نتيجه، نوعى آشفتگى ايدئولوژيك را به‏وجود آورده و بر توسعه اين كشورها تاثير گذاشته است. همچنين در كنار آن شاهد بى‏پايه بودن اوضاع اقتصادى و گسترش بروكراسى در جهان سوم مى‏باشيم. بنابراين، ملاحظه مى‏شود كه طبق گفته" ژرژ قرم"، اكثر نظريات كشورهاى صنعتى، دربرگيرنده عناصر تشكيل‏دهنده الگوى فرهنگى سرمايه‏دارى است.

ب - به‏طور كلى حركت نوگرايى مبتنى بر به فعليت درآوردن تواناييهاى ذاتى جامعه و به كار بستن آن در راستاى خدمت‏به آرمانهاى آن جامعه مى‏باشد، نه بر اصل تقليد كوركورانه و به دور از فراگيرى و نوآورى.

همچنين روند نوگرايى يك حركت ديناميكى صرف نيست تا بتوانيم مواردى همچون ميزان رفاه اجتماعى، ميزان جمعيت‏شهرها نسبت‏به روستاها، تعداد شهرهايى كه جمعيت آنها از حد معينى بيشتر است، ميزان كارگران صنعتى در مقايسه با كل كارگران يك كشور، درآمد سرانه افراد و مسائلى از اين قبيل را با شاخص‏هايى كمى محاسبه كنيم، بلكه روند نوگرايى بايستى به صورت مكانيزمى مبتنى بر اصول و عوامل ثابت در جامعه باشد. در اين خصوص، كشورهاى نفتى بهترين نمونه بارز عدم كارآيى شاخصهاى اعلام شده در باره نوگرايى است. كشورهاى مزبور توانستند با كمك درآمدهاى نفتى، نتايج و مظاهر نوگرايى را خريدارى كنند و طبق شاخصهاى فوق‏الذكر، به‏عنوان كشورهاى متمدن يا لااقل در راه متمدن شدن به شمار آيند. در حالى كه اگر اصل موضوع را در نظر بگيريم، درمى‏يابيم كه اكثر كشورها غير متمدن و عقب مانده‏اند.

بر اين اساس، ملاحظه مى‏كنيم كه غالب الگوهاى نوگرايى وارداتى، به‏همراه استبداد سياسى و سركوب تواناييهاى ملتها، به‏منظور تحقق اهداف ظاهرى نوگرايى ظهور يافته‏اند. بدين ترتيب، روند مسالمت‏آميز نوگرايى، با موضوع اصلى و اساسى، يعنى انسان، آغاز مى‏گردد، نه مظاهر و شاخصهاى كمى. بدون تحمل انسان در فرهنگ، ارزشها و ديدگاهش نسبت‏به خود و ديگرى، روند نوگرايى به صورت امرى ظاهرى و ساختگى بوده، بيانگر واقعيت نخواهد بود. اين همان نكته‏اى است كه خداوند متعال در سوره رعد آيه 11 به آن اشاره فرموده است (ان الله لايغير مابقوم حتى يغيروا ما بانفسهم).

به عبارت ديگر، اين جريان در چارچوب كلى خود، آرزوى سياسى و استقلال اقتصادى را دارد، ولى در عين حال، مايل است در مسير تمدنى غرب حركت كند; يعنى اين كه در نهايت، آرزوى آزادى و استقلال، به موضوعى خيالى تبديل مى‏شود; زيرا حركت در مسير تمدنى غرب، با آزادى سياسى و استقلال اقتصادى در تناقض است.

2- جريان سنتى اسلامى

بى‏ترديد جهان اسلام دچار بحرانهاى شديد و مختلفى در زمينه‏هاى گوناگون شده است و اين بحران نيز به خاطر سلطه‏جويى غرب بر جهان و تلاش براى از ميان بردن تمامى پايه‏هاى اصلى هر جامعه بوده است تا بدين وسيله، اين جوامع در بند قدرت و تواناييهاى غرب باقى بمانند.

همچنين بروز برخورد و رويارويى ميان جهان اسلام و جريان استعمار غرب، ملل جهان اسلام را بر آن داشت تا در جهت انتقاد از الگوى نوگرايى كه استعمارگران، بويژه در برهه اخير، سعى در ايجاد و تثبيت آن داشتند، برآيند كه مهمترين حركت در اين ارتباط، از بستر اسلامى آغاز گرديد. به دليل تاكيد بر بعد اخلاقى آينده الگوى نوگرايى است كه اتخاذ چنين موضعى را مى‏توان ناشى از بروز آشفتگى در بخش عظيمى از جوامع اسلامى دانست; تا جايى كه برخى از علماى مذهبى درصدد برآمدند تا ارزشها و ضوابط اسلامى را با نهادها و ساختارهاى به‏وجود آمده توسط الگوى نوگرايى سازگار سازند.

البته بديهى است كه تنها عنصر اخلاق نمى‏تواند تمدن ساز باشد، همچنين انحرافات اخلاقى و جرايم اجتماعى نيز نمايانگر وجود خلل نهفته در زمينه‏هاى عقيدتى، فكرى و اجتماعى آن كشور مى‏باشد. هنگامى كه مشاهده مى‏كنيم آمار جرم و جنايت رو به افزايش است، به معناى آن است كه آن جامعه از ريشه دچار مشكل شده است.

در اين راستا، اسلام‏گريان سنتى در ارتباط با انتقاد از الگوى نوگرايى، تنها به مقابله با اين انحرافات پرداخته و هيچ‏گونه توجهى به عمق قضيه و ساختارى كه اين مشكلات را به‏وجود آورده، ننموده‏اند; در حالى كه شايسته است‏سيستم داخلى ساختار و نهادهاى دولت و ساير مراكز اجرايى مورد انتقاد قرار گيرد، نه تنها ظواهر كارى آنها; زير انحرافات اخلاقى و افزايش جرم و جنايت و گسترش دامنه اعتياد به مشروبات الكلى و مواد مخدر، بى‏ترديد جامعه را به سوى انحطاط و فروپاشى خواهد كشاند.

ناگزير بايستى شاخصهاى ديگرى را براى تعيين روند نوگرايى در نظر گرفت، شاخصهايى كه به مسائل اساسى و زيربنايى جامعه ارتباط داشته باشد. بنابراين، انتقاد مطلوب و سازنده زمانى است كه علاوه بر آثار و مظاهر، علل و ريشه‏ها را نيز مورد توجه و بررسى قرار دهد.

به‏طور خلاصه مى‏توان گفت كه جريان سنتى سعى نمود تا ارزشهاى مادى غرب را مورد انتقاد قرار داده، بر اساس آن، تصورات و استراتژى خود را در داخل و خارج تعيين كند.

حركتهايى كه جريان سنتى در قبال خط و مشى نوگرايى غربى انجام داد شامل امور زير بود:

الف - از جمله مسائل اصلى كه بايستى همگى به آن توجه كنند، اين است كه عنصر اخلاق به‏تنهايى به‏وجود آورنده تمدن نيست، البته عامل اخلاقى نقش اساسى در سير زندگى و تحول دارد، اما نمى‏توانيم نسبت‏به عوامل مادى و فنى مؤثر در پيشرفت و ترقى اهميت قائل نشويم و تنها به انتقاد از جوانب اخلاقى يا استثمار و يا ظلم و ستمهاى مختلف جهانى بسنده كنيم. اگر تنها از جايگزينى يك سيستم خوب اخلاقى و عدالت گستر جهانى سخن بگوييم و اجازه بدهيم تا هر بلايى بر سر نهادهاى تمدنى غرب، يعنى تشكيلات دولت، بانكها و شركتها و مؤسسات مختلف بيايد و فقط برخى تغييرات ظاهرى به‏وجود آيد. بدون ترديد، تبعات چنين وضعى، مشكلاتى را فرا روى نظام اسلامى جايگزين قرار خواهد داد; زيرا نهادهاى مزبور به‏عنوان يك وسيله بى‏اختيار نيستند، بلكه به‏صورت عناصر زيربنايى و ساختارى يك نظام متكامل بوده، مكانيزمها و ضوابط خاص خود را دارند و چه بسا صاحبان خود را بيش از خود تحت تاثير قرار دهند; حتى اگر آن صاحبان با صاحبان قبلى تفاوت اخلاقى داشته باشند.

ب - الگوى نوگرايى غرب، تمامى جهان را درنورديده و به زواياى درون ما، خانه‏ها، مدارس، كارگاهها، اذهان جوانان، بخشهاى مختلف عمومى و خصوصى جامعه نفوذ كرده است.

بنابراين، نمى‏توان با اين غول با منطق صوفيها و ورشكسته‏ها يا نظام فكرى خود برخورد كنيم، بلكه بايد با كمك اسلام فراگير و توانمند، به رويارويى با شيوه نوگرايى غربى بپردازيم; زيرا اين طور نيست كه حاكميت اسلامى در سويى و دشمنان آن در سويى ديگر قرار داشته باشند، بلكه دشمنان در بطن حاكميت اسلامى و در بطن خود قرار دارند.

بنابر اين جايگزين اسلامى ناگزير است در سايه عدم وجود موازنه قدرت پيكار كند; يعنى بايستى خود را از زير آوار و خاكستر خارج سازد و در حالى وارد ميدان مبارزه شود كه خود در دامان تمدن غرب و در دل دامى است كه پيرامون خود تنيده است; دامى همچون نهادهاى دولتى، سيستمهاى اقتصادى و شيوه‏هاى زندگى و نيز راهى جز به‏كارگيرى برخى از وسايل و نهادهاى غرب در اختيار ندارد. حتى دولتى كه بر سر كار خواهد آمد به‏عنوان دولت همان تمدن بوده، متكى به همان تشكيلات و نهادها خواهد بود.

ج- بديهى است‏سير نوگرايى به‏عنوان تداوم روند تكاملى بشريت‏بوده، ارتباط مستقيمى با تحول مستمر انسان در جهت كسب علم و معرفت و بهره‏بردارى از آن به‏منظور تسخير طبيعت‏براى پيشرفت مستمر دارد.

مفهوم نوگرايى در درجه نخست، مفهومى نسبى و بيانگر توانايى انسان به عنوان فرد و جامعه در ايجاد ارتباط با طبيعت و به‏كارگيرى آن به نحو احسن است. بنابراين، نبايد كوششهاى پيوسته بشر در طول تاريخ را ناديده گرفت; كوششهايى كه به تدريج اين تحول شگفت‏انگيز كنونى را براى بشريت‏به ارمغان آورده است.

به نظر من، هيچ يك از دو جريان نتوانسته‏اند مبناى مطلوبى از درك و شناخت علمى و دقيقى از تمدن غرب ارائه دهند. بنابر اين اغلب تلاشهاى فكرى و شناختى كه در جهت نقد تمدن غرب صورت گرفته است، از سطح تحليلى مستدل و اصولى برخوردار نمى‏باشد. بدين معنا كه تحليلهاى ارائه شده، غرب را به صورت جنگلى توصيف كرده‏اند كه در آن انحرافات مختلف و مشكلات غير قابل حل وجود داشته، علت آن نيز به خلاء روحى جوامع غرب بازمى‏گردد.بر اين اساس، با ساده‏انگارى، اين گونه قلمداد شد كه جهان به مثابه صحنه‏اى به دور از هر گونه اراده عقيدتى و سياسى است.

دكتر النفيسى در اين خصوص مى‏گويد: "از جمله مسائل قابل تامل كه تصورات غلطى را در بين اسلامگرايان به‏وجود آورده، اين است كه جهان در خلاء فكرى، روحى، ارزشى و تمدنى به سر مى‏برد و جنبش اسلامى براى پر كردن اين خلاء به صحنه آمده است".

بدين ترتيب، نظريات ارائه شده به نحوى، نقاط قوت مورد اتكاى تمدن غرب و مدنيت معاصر آن را ناديده گرفته است.

لازم است تاكيد شود كه تمدن غرب به رغم بيماريها و بحرانهاى بغرنج و روزافزونش هيچ‏گاه حاضر نيست در پاسخ به نداى عقل و وجدان يا اعتقاد به حقانيت اسلام و تعالى آن و يا در نظر گرفتن حقايق يا آرمانهاى تاريخى و انسانى و يا احترام به محيط زيست و طبيعت كه اين تمدن بيشترين خسارت را به آن وارد ساخته است، جايگاه خود را از دست‏بدهد. اين تمدن همچنين تمامى قدرت و توانايى خود را در جهت جلوگيرى از ظهور يك قدرت رقيب يا مخالف الگوى تمدن غرب به‏كار خواهد گرفت.

بر اين اساس، مقوله ايجاد جايگزين اسلامى نمى‏تواند تنها در بعد نظرى صورت گيرد، بلكه بايستى عملا وارد ميدان كارزار جهانى شده تا در چنين كارزارى، برنامه‏هاى آينده اسلامى متبلور گردد و آن برنامه‏ها به‏عنوان راه‏حل نهايى معضلات بشريت‏خواهد بود; چرا كه اين موضوع را نمى‏توان به همه‏پرسى عمومى گذاشت تا مردم زيبايى اسلامى را بر زشتى غربى ترجيح دهند، بلكه اين مساله به‏عنوان پيكارى سرنوشت‏ساز است كه بايستى فرزندان اسلام، آن را در زمينه‏هاى مختلف دنبال كنند تا به مردم جهان ثابت نمايند كه راه حل اسلام نسبت‏به هر راه‏حل ديگرى برتر و بالاتر است و دين اسلام با ذخيره تمدنى كه در اختيار دارد، قادر است تا نوشداروى عافيت‏بشرى را براى رهايى از بيماريهاى تمدنى (امروز) فراهم سازد.

بالاخره اين كه مناسبترين موضع در قبال روند نوگرايى و امروزى شدن، موضع فراگيرى و پشت‏سر گذاشتن است; يعنى فراگيرى آن چه كه در نزد جوامع پيشرفته از لحاظ علم و قدرت وجود دارد و نيز فراگيرى اسرار تكنولوژى نوين و گذر از هر گونه الگوى نوگرايى ديگر.

منبع:

محمد محفوظ، الاسلام، الغرب و حوارالمستقبل، بيروت: مركزالثقافى‏العربى، 1998.