جهان
اسلام و غرب -
بررسى مفهومنوگرايىغربى(2)
محمد
محفوظ ترجمه:
صالح واصلى اشاره:
در
بخش نخست
مقاله ،
نويسنده با
ارزيابى
روابط گذشته
و حال جهان
اسلام و غرب و
طرح اين پرسش
كه چرا روابط
تاريخى غرب و
جهان اسلام
همواره با
تشنج و
نگرانيهاى
متقابل نسبتبه
يكديگر
همراه بوده
است، همچنين
خاطر نشان
نموده است كه
هدف بايد
رابطه با
ديگرى باشد
نه تقليد از
او. در اين
شماره توجه
خوانندگان
را به ادامه
مطلب جلب مىنماييم.
بىترديد
از جمله
ويژگيهاى
اصلى دوران
كنونى، تسرى
و گسترش
دامنه الگوى
غربى در
چارچوب
نوگرايى
سياسى،
اقتصادى و
اجتماعى است;
بهطورى كه
تمامى جهان
را در بر
گرفته و اين
ذهنيت محورى
غرب، بر
تمامى زمينههاى
زندگى تاثير
گذارده است.
طبق ادعاى
حاميان اصلى
ايدئولوژى
سرمايهدارى،
اين
ايدئولوژى
بر
واقعيتهاى
جاودانى
استوار
بوده، فراتر
از مرزهاى
تحول تاريخى
است و مىرود
تا به صورت
الگويى
همگانى
درآيد. علوم
اجتماعى در
محيط خاص بهوجود
مىآيد و
مفاهيم و
دستورالعمل
خود را به
تمامى
دولتها و
جوامع گسترش
مىدهد و
بدين ترتيب،
تجربه بدست
آمده در
جوامع غربى
به عنوان
معيار و ملاك
اساسى
ارزيابى
روحى و
اجتماعى بهشمار
آمد. بر اين
اساس بود كه
فرهنگ غرب و
دو شاخه آن،
يعنى "فرانكوفوفى"
و "آنگلو
ساكسونى" بهعنوان
هسته مركزى و
محور ديگر
فرهنگها
گرديد; بر اين
مبنا كه آن
فرهنگ بهعنوان
منبع تمدن و
ساير
فرهنگها،
وابسته،
حاشيهاى و
داراى نقش
ثانوى در
جهان بشريتاند.
در اين
راستا، يعنى
تلاش براى
گسترش الگوى
غربى و تلقى
آن بهعنوان
تنها الگوى
شايسته
جهان،
مفاهيم و
مقولههايى
همچون
پيشرفت، عقبماندگى،
تمدن
بربريت،
توحش و غيره
مطرح گرديد
كه بيانگر
معيار و ملاك
سنجش و
ارزيابى غرب
بود. بدين
معنا كه
فرهنگ غرب،
طبق بيان
استاد "الميلى"،
زمان و ارزش
را مساوى هم
مىداند;
يعنى جديد از
لحاظ زمانى
به عنوان
موضوعى
پيشرفته و بر
عكس آن بهعنوان
موضوعى عقبمانده
بهشمار مىآيد.
در
همين ارتباط
بود كه" هگل"
هنگام اشغال
الجزاير از
سوى فرانسه،
ابراز
خرسندى
نموده، آن را
بهعنوان
پيروزى
روحيه اروپا
و بازگشت
عظمت آن
قلمداد كرد.
همچنين رهبر
مكتب وضعيت
نوين،"
اگوست كنت"،
معتقد است كه
تفكر
ابتدايى وى
در مرحله
خردسالى،
تفكرى توهمى
بود و اسطورهها
و اديان را
مدنظر داشت و
با آمدن
يونان، تعقل
را بهوجود
آورد، سپس به
همراه دوران
رنسانس
اروپا،
دگرگون شده،
به مرحله وضع
كنونى كه
مرحله نهايى
است، رسيد. "هگل"
قاره آفريقا
را خارج از
تاريخ و به
دور از عقل و
انديشه
قلمداد
نموده، تمدن
محدود در
شمال اين
قاره را
مرتبط به
نزديكى آن به
اروپا دانست. همچنين
"لوشنباى"
مفهوم توسعه
سياسى را با
استفاده از
ده نمودار
انتخاب شده
از الگوى
نوين غربى
توصيف نموده
است. در همين
راستا، "جبرائيلالموند"
و "ج.پاول"
نيز به تقسيمبندى
نظامهاى
سياسى بر
اساس
ملاكهاى
مزبور
مبادرت
ورزيده و
سيستم
ليبراليستى
آمريكا را
پيشرفتهترين
سيستمهاى
سياسى
خواندهاند. بدين
ترتيب ، اين
ويژگى تصميم
و محوريتشديد
در ذهنيت
غرب، منجر به
ايجاد نوعى
فرهنگ سلطه و
ايده نفى و
حذف ديگران
گرديد. «روژه
گارودى»
انديشمند
مسلمان
فرانسوى،
ضمن انتقاد
از اين ايده
مىگويد: غرب
به عنوان يك
پديده
ناگهانى
بوده و فرهنگ
آن مسخ شده
است. غرب چيزى
جز يكى از
نمونههاى
تمدنى نيست و
از حيثبشردوستى
ترقى و
پيشرفت، هيچ
گونه برترى
بر ساير
تمدنها
ندارد. همچنين
"كارادى فكس"
معتقد بود كه
پيشرفت علمى
مسلمانان در
زمينههاى
مختلف، بهعنوان
علت اصلى و
مستقيم
تحريك
تواناييهاى
اروپاييان
در كسب علم و
استمداد از
آن در دوران
رنسانس بود;
بدين معنا كه
پيشرفت تمدن
اروپا از عدم
بهوجود
نيامده و
مرهون
تمدنهاى
پيشين است;
چرا كه از
ثمره مجموعه
آگاهيهاى
بشرى و
تواناييهاى
روز افزون آن
در تسخير
طبيعتبهره
گرفتند و
پايههاى
تمدن مترقى
كنونى خود را
پىريزى
نمودند. در
برابر اين
تلاش گسترده
براى تعميم
الگوى تمدنى
غرب در سطح
جهان،
مبارزه و
جهاد شديدى
نيز از جانب
ملتهاى
مختلف و در
راس آن امت
اسلامى،
عليه
قدرتهاى
سلطهگر در
جريان است;
چرا كه اسلام
با عقايد،
ارزشها،
تعليم و
نظامهاى
تمدنىاش بهعنوان
الگوى تمدنى
جايگزين و
ناقض الگوى
نوگرايى غرب
بهشمار مىآيد.
ملتهاى
اسلامى همگى
سعى دارند تا
خود را از يوغ
تمدنى غرب
كاملا رها
ساخته،
الگويى
متناسب با
شرايط جوامع
اسلامى بهوجود
آورند، اما
غرب با تمامى
امكانات خود
تلاش دارد تا
جهان اسلام
را همچنان
دنبالهرو
تمدن خود
نگاهداشته و
تبديل به يك
تمدن غربى
نمايد. در
مقابل كشمكش
دو تمدن در
جهان عرب و
اسلام، دو
جريان بهوجود
آمد كه هر
كدام سعى
دارد تا تمدن
خاصى را مطرح
كند. اينك
با توجه به
موارد گفته
شده، به
بررسى
مكانيزم و
نحوه نقد دو
جريان مزبور
مىپردازيم. 1-
جريان غربگرا
اين
جريان شامل
تمامى
گروهها و
شخصيتهاى
برخاسته از
بستر تفكر و
تمدنى غرب و
خودباختگان
در مقابل آن
كه سرنوشتخود
را به سرنوشت
غرب پيوند
زدهاند و
همچنين
جريان
ماركسيستى
است. حركت
ماركسيستى
سعى نمود تا
با تكيه بر
بديهيات،
سرمايهدارى
غرب را مورد
نقد و بررسى
قرار داده،
نويد جهان بىطبقه
و بدون
استثمار را
سر دهد. به
دنبال كسب
استقلال
كشورهاى
عربى و
اسلامى،
محافل
آكادميك غرب
به سمت ايجاد
زمينه جديدى
از نوگرايى و
توسعه گرايش
پيدا كردند
كه در واقع
هدف آنها،
ترويج
مفاهيم و
شيوههاى
غربى اداره و
حكومت (در
معناى وسيع
آن) و نيز
تاكيد بر
نخبگان
تحصيلكرده
يا به اصطلاح
هوشيارى
كشورهاى
عربى و
اسلامى بوده
است. اين
محافل پس از
كسب استقلال
با حمايت
نخبگان حاكم
مبادرت به
انجام
ماموريتخود
نمودند و در
اين راستا،
اقدام به
متحول ساختن
برخى از آرا و
خط و مشىهاى
مربوط به
روند
نوگرايى
جامعه و دولت
نمودند كه از
مجموعه اين
نظريات بهطور
خلاصه اين
مضمون بهدست
مىآيد: "تحقق
توسعه و
نوگرايى در
كشورهاى
عربى و
اسلامى،
تنها از طريق
پيروى از
الگوهاى
كشورهاى
غربى امكانپذير
است و به
عبارت ديگر،
تنها راه
ورود به جهان
نوگرايى و
تمدن، گام
نهادن در
مسير غرب و
دنبالهروى
و وابستگى
سياسى،
فرهنگى و
اقتصادى به
غرب است. اين
انديشمندان
جهان صنعتى
غرب بودند كه
جهان سوم را
مورد توجه
خود قرار
داده، سعى
كردند تا
نابسامانيهاى
آن را تشخيص
دهند كه
البته
كوششهاى
تحليلى و
نظرى آنان
مبتنى بر
چارچوبهاى
غربى كه همان
چارچوب
جانبدارى يا
تمركز بر
خويشتن
اروپايى
است، بود. بدين
ترتيب، تفكر
در
نابسامانيهاى
جهان سوم به
نمايندگى از
طرف اصلى
صورت گرفت و
مفهومى را كه
ادبيات
توسعه در
باره ماهيت
جهان سوم و
نشانههاى
مشكلات آن
ارائه نمود،
يك مفهوم
نادرستبود.
بنابراين،
يكى از
استنتاجهاى
اين تشخيص
نادرست اين
بود كه عامل
اصلى عقبماندگى
را ناشى از
اوضاع
زيربنايى،
اجتماعى و
تمدنى اين
جهان
دانسته،
گستاخانه
اعلام
نمودندكه
پديده
استعمارى،
عامل اصلى
پيشرفت و
توسعه جهان
سوم بوده است.
اين
اشتباهات
موجب شد تا
نسلهايى از
پژوهشگران و
رهبران جهان
سوم با چنين
افكارى رشد
كنند كه اين
امر در
برنامههاى
توسعه آنان
كاملا مشهود
بود. همچنين
مكاتبى در
اين خصوص بهوجود
آمدند كه راهحل
سوسياليستى
يا سرمايهدارى
را به عنوان
يك قضيه
محورى براى
رشد و توسعه
مطرح مىكردند.
كشورهاى
غربى در
تلاشند تا
كشورهاى عقبمانده
را همچنان
عقبمانده
نگاهدارند;
چرا كه اين
كشورها
ناگزير
خواهند شد
براى
بازسازى
ساختار دولت
و نهادهاى
جامعه خود،
به الگوى
غربى پناه
برند و بدين
ترتيب،
سرنوشت آنها
در دست
دولتهاى
غربى قرار مىگيرد.
البته
دولتهاى
غربى نيز در
حد حفظ
وابستگى آن
كشورها،
مساعدت
خواهند كرد. "س
- ايزنستادت"
با اشاره به
اين موضوع مىگويد:
روند
نوگرايى
عبارت است از
الگوپذيرى
از سيستمهاى
اجتماعى،
سياسى و
اقتصادى كه
اروپاى غربى
و آمريكاى
شمالى را از
قرن هفدهم تا
قرن نوزدهم
متحول ساخت و
سپس به سوى
ديگر
كشورهاى
اروپايى
گسترش يافت و
در قرن نوزده
و بيست نيز به
كشورهاى
آمريكاى
جنوبى،
آسيايى و
آفريقايى
راه يافت. آرى
"آيزنستادت"
و ديگران از
نمونه واضحى
نام مىبرند
كه بيانگر
عدم تفاوت
ميان غربى
شدن و
نوگرايى بهعنوان
دو روند
تاريخى جدا
از هم مىباشد.
آنها دو روند
مزبور را يك
مقوله
پنداشته و
فراموش كردهاند
كه روند
تغيير و تحول
ميان بشر و
محيط طبيعى
از هنگام
حضور او در
روى كره زمين
وجود داشته
است و آنچه را
كه اكنون در
ارتباط با
تسخير جهان
طبيعت مىبينيم،
حلقه
پيشرفتهاى
از زنجيره
تكامل بشرى
در طول تاريخ
زندگى بشر
است. در
خصوص نظريه
پردازى غرب
كه برخى
مكاتب فكرى،
سياسى و
اقتصادى نيز
سعى در الهام
از آن دارند،
بهطور
خلاصه مىتوان
گفت كه در جهت
تداوم
وابستگى ما
است. دو
نكته قابل
تامل در
ارتباط با
نقد و اقتباس
اين جريان
وجود دارد: الف
- نخبگان
سياسى و
فرهنگى كه به
موضوع
پرداختند،
به معيارها و
موازين غربى
استناد مىكردند،
بدين معنا كه
كوششهاى
فكرى،
فرهنگى و
تحليلى آنان
در جهت تاكيد
بر سير
وابستگى و
كرنش در
برابر غرب
بوده، هيچ
گاه در مسير
آزادى و خروج
از سلطه غرب
قدمى
برنداشتند. به
عبارت ديگر،
نقطه مشترك
ميان
رژيمهاى
محلى كه شامل
نخبگان
اقتصادى و
سياسى مىشوند
و قدرتهاى
بينالمللى،
تلاش در جهت
از هم گسستن
زير بناى
اجتماعى و
سياسى ملل
استعمار شده
و در نهايت،
از بين بردن
اصول و مبانى
ارزشى ايجاد
كننده هويت
اجتماعى و
سياسى آن
ملتهاست كه
در نتيجه،
نوعى آشفتگى
ايدئولوژيك
را بهوجود
آورده و بر
توسعه اين
كشورها
تاثير
گذاشته است.
همچنين در
كنار آن شاهد
بىپايه
بودن اوضاع
اقتصادى و
گسترش
بروكراسى در
جهان سوم مىباشيم.
بنابراين،
ملاحظه مىشود
كه طبق گفته"
ژرژ قرم"،
اكثر نظريات
كشورهاى
صنعتى،
دربرگيرنده
عناصر تشكيلدهنده
الگوى
فرهنگى
سرمايهدارى
است. ب
- بهطور كلى
حركت
نوگرايى
مبتنى بر به
فعليت
درآوردن
تواناييهاى
ذاتى جامعه و
به كار بستن
آن در راستاى
خدمتبه
آرمانهاى آن
جامعه مىباشد،
نه بر اصل
تقليد
كوركورانه و
به دور از
فراگيرى و
نوآورى. همچنين
روند
نوگرايى يك
حركت
ديناميكى
صرف نيست تا
بتوانيم
مواردى
همچون ميزان
رفاه
اجتماعى،
ميزان جمعيتشهرها
نسبتبه
روستاها،
تعداد
شهرهايى كه
جمعيت آنها
از حد معينى
بيشتر است،
ميزان
كارگران
صنعتى در
مقايسه با كل
كارگران يك
كشور، درآمد
سرانه افراد
و مسائلى از
اين قبيل را
با شاخصهايى
كمى محاسبه
كنيم، بلكه
روند
نوگرايى
بايستى به
صورت
مكانيزمى
مبتنى بر
اصول و عوامل
ثابت در
جامعه باشد.
در اين خصوص،
كشورهاى
نفتى بهترين
نمونه بارز
عدم كارآيى
شاخصهاى
اعلام شده در
باره
نوگرايى است.
كشورهاى
مزبور
توانستند با
كمك
درآمدهاى
نفتى، نتايج
و مظاهر
نوگرايى را
خريدارى
كنند و طبق
شاخصهاى فوقالذكر،
بهعنوان
كشورهاى
متمدن يا
لااقل در راه
متمدن شدن به
شمار آيند. در
حالى كه اگر
اصل موضوع را
در نظر
بگيريم،
درمىيابيم
كه اكثر
كشورها غير
متمدن و عقب
ماندهاند. بر
اين اساس،
ملاحظه مىكنيم
كه غالب
الگوهاى
نوگرايى
وارداتى، بههمراه
استبداد
سياسى و
سركوب
تواناييهاى
ملتها، بهمنظور
تحقق اهداف
ظاهرى
نوگرايى
ظهور يافتهاند.
بدين ترتيب،
روند مسالمتآميز
نوگرايى، با
موضوع اصلى و
اساسى، يعنى
انسان، آغاز
مىگردد، نه
مظاهر و
شاخصهاى كمى.
بدون تحمل
انسان در
فرهنگ،
ارزشها و
ديدگاهش
نسبتبه خود
و ديگرى،
روند
نوگرايى به
صورت امرى
ظاهرى و
ساختگى
بوده،
بيانگر
واقعيت
نخواهد بود.
اين همان
نكتهاى است
كه خداوند
متعال در
سوره رعد آيه
11 به آن اشاره
فرموده است (ان
الله لايغير
مابقوم حتى
يغيروا ما
بانفسهم). به
عبارت ديگر،
اين جريان در
چارچوب كلى
خود، آرزوى
سياسى و
استقلال
اقتصادى را
دارد، ولى در
عين حال،
مايل است در
مسير تمدنى
غرب حركت كند;
يعنى اين كه
در نهايت،
آرزوى آزادى
و استقلال،
به موضوعى
خيالى تبديل
مىشود; زيرا
حركت در مسير
تمدنى غرب،
با آزادى
سياسى و
استقلال
اقتصادى در
تناقض است. 2-
جريان سنتى
اسلامى
بىترديد
جهان اسلام
دچار
بحرانهاى
شديد و
مختلفى در
زمينههاى
گوناگون شده
است و اين
بحران نيز به
خاطر سلطهجويى
غرب بر جهان و
تلاش براى از
ميان بردن
تمامى پايههاى
اصلى هر
جامعه بوده
است تا بدين
وسيله، اين
جوامع در بند
قدرت و
تواناييهاى
غرب باقى
بمانند. همچنين
بروز برخورد
و رويارويى
ميان جهان
اسلام و
جريان
استعمار
غرب، ملل
جهان اسلام
را بر آن داشت
تا در جهت
انتقاد از
الگوى
نوگرايى كه
استعمارگران،
بويژه در
برهه اخير،
سعى در ايجاد
و تثبيت آن
داشتند،
برآيند كه
مهمترين
حركت در اين
ارتباط، از
بستر اسلامى
آغاز گرديد.
به دليل
تاكيد بر بعد
اخلاقى
آينده الگوى
نوگرايى است
كه اتخاذ
چنين موضعى
را مىتوان
ناشى از بروز
آشفتگى در
بخش عظيمى از
جوامع
اسلامى
دانست; تا
جايى كه برخى
از علماى
مذهبى درصدد
برآمدند تا
ارزشها و
ضوابط
اسلامى را با
نهادها و
ساختارهاى
بهوجود
آمده توسط
الگوى
نوگرايى
سازگار
سازند. البته
بديهى است كه
تنها عنصر
اخلاق نمىتواند
تمدن ساز
باشد،
همچنين
انحرافات
اخلاقى و
جرايم
اجتماعى نيز
نمايانگر
وجود خلل
نهفته در
زمينههاى
عقيدتى،
فكرى و
اجتماعى آن
كشور مىباشد.
هنگامى كه
مشاهده مىكنيم
آمار جرم و
جنايت رو به
افزايش است،
به معناى آن
است كه آن
جامعه از
ريشه دچار
مشكل شده است. در
اين راستا،
اسلامگريان
سنتى در
ارتباط با
انتقاد از
الگوى
نوگرايى،
تنها به
مقابله با
اين
انحرافات
پرداخته و
هيچگونه
توجهى به عمق
قضيه و
ساختارى كه
اين مشكلات
را بهوجود
آورده،
ننمودهاند;
در حالى كه
شايسته استسيستم
داخلى
ساختار و
نهادهاى
دولت و ساير
مراكز
اجرايى مورد
انتقاد قرار
گيرد، نه
تنها ظواهر
كارى آنها;
زير
انحرافات
اخلاقى و
افزايش جرم و
جنايت و
گسترش دامنه
اعتياد به
مشروبات
الكلى و مواد
مخدر، بىترديد
جامعه را به
سوى انحطاط و
فروپاشى
خواهد كشاند. ناگزير
بايستى
شاخصهاى
ديگرى را
براى تعيين
روند
نوگرايى در
نظر گرفت،
شاخصهايى كه
به مسائل
اساسى و
زيربنايى
جامعه
ارتباط
داشته باشد.
بنابراين،
انتقاد
مطلوب و
سازنده
زمانى است كه
علاوه بر
آثار و
مظاهر، علل و
ريشهها را
نيز مورد
توجه و بررسى
قرار دهد. بهطور
خلاصه مىتوان
گفت كه جريان
سنتى سعى
نمود تا
ارزشهاى
مادى غرب را
مورد انتقاد
قرار داده،
بر اساس آن،
تصورات و
استراتژى
خود را در
داخل و خارج
تعيين كند. حركتهايى
كه جريان
سنتى در قبال
خط و مشى
نوگرايى
غربى انجام
داد شامل
امور زير بود: الف
- از جمله
مسائل اصلى
كه بايستى
همگى به آن
توجه كنند،
اين است كه
عنصر اخلاق
بهتنهايى
بهوجود
آورنده تمدن
نيست، البته
عامل اخلاقى
نقش اساسى در
سير زندگى و
تحول دارد،
اما نمىتوانيم
نسبتبه
عوامل مادى و
فنى مؤثر در
پيشرفت و
ترقى اهميت
قائل نشويم و
تنها به
انتقاد از
جوانب
اخلاقى يا
استثمار و يا
ظلم و ستمهاى
مختلف جهانى
بسنده كنيم.
اگر تنها از
جايگزينى يك
سيستم خوب
اخلاقى و
عدالت گستر
جهانى سخن
بگوييم و
اجازه بدهيم
تا هر بلايى
بر سر
نهادهاى
تمدنى غرب،
يعنى
تشكيلات
دولت،
بانكها و
شركتها و
مؤسسات
مختلف بيايد
و فقط برخى
تغييرات
ظاهرى بهوجود
آيد. بدون
ترديد،
تبعات چنين
وضعى،
مشكلاتى را
فرا روى نظام
اسلامى
جايگزين
قرار خواهد
داد; زيرا
نهادهاى
مزبور بهعنوان
يك وسيله بىاختيار
نيستند،
بلكه بهصورت
عناصر
زيربنايى و
ساختارى يك
نظام متكامل
بوده،
مكانيزمها و
ضوابط خاص
خود را دارند
و چه بسا
صاحبان خود
را بيش از خود
تحت تاثير
قرار دهند;
حتى اگر آن
صاحبان با
صاحبان قبلى
تفاوت
اخلاقى
داشته باشند. ب
- الگوى
نوگرايى
غرب، تمامى
جهان را
درنورديده و
به زواياى
درون ما،
خانهها،
مدارس،
كارگاهها،
اذهان
جوانان،
بخشهاى
مختلف عمومى
و خصوصى
جامعه نفوذ
كرده است. بنابراين،
نمىتوان با
اين غول با
منطق صوفيها
و ورشكستهها
يا نظام فكرى
خود برخورد
كنيم، بلكه
بايد با كمك
اسلام
فراگير و
توانمند، به
رويارويى با
شيوه
نوگرايى
غربى
بپردازيم;
زيرا اين طور
نيست كه
حاكميت
اسلامى در
سويى و
دشمنان آن در
سويى ديگر
قرار داشته
باشند، بلكه
دشمنان در
بطن حاكميت
اسلامى و در
بطن خود قرار
دارند. بنابر
اين جايگزين
اسلامى
ناگزير است
در سايه عدم
وجود موازنه
قدرت پيكار
كند; يعنى
بايستى خود
را از زير
آوار و
خاكستر خارج
سازد و در
حالى وارد
ميدان
مبارزه شود
كه خود در
دامان تمدن
غرب و در دل
دامى است كه
پيرامون خود
تنيده است;
دامى همچون
نهادهاى
دولتى،
سيستمهاى
اقتصادى و
شيوههاى
زندگى و نيز
راهى جز بهكارگيرى
برخى از
وسايل و
نهادهاى غرب
در اختيار
ندارد. حتى
دولتى كه بر
سر كار خواهد
آمد بهعنوان
دولت همان
تمدن بوده،
متكى به همان
تشكيلات و
نهادها
خواهد بود. ج-
بديهى استسير
نوگرايى بهعنوان
تداوم روند
تكاملى
بشريتبوده،
ارتباط
مستقيمى با
تحول مستمر
انسان در جهت
كسب علم و
معرفت و بهرهبردارى
از آن بهمنظور
تسخير طبيعتبراى
پيشرفت
مستمر دارد. مفهوم
نوگرايى در
درجه نخست،
مفهومى نسبى
و بيانگر
توانايى
انسان به
عنوان فرد و
جامعه در
ايجاد
ارتباط با
طبيعت و بهكارگيرى
آن به نحو
احسن است.
بنابراين،
نبايد
كوششهاى
پيوسته بشر
در طول تاريخ
را ناديده
گرفت;
كوششهايى كه
به تدريج اين
تحول شگفتانگيز
كنونى را
براى بشريتبه
ارمغان
آورده است. به
نظر من، هيچ
يك از دو
جريان
نتوانستهاند
مبناى
مطلوبى از
درك و شناخت
علمى و دقيقى
از تمدن غرب
ارائه دهند.
بنابر اين
اغلب
تلاشهاى
فكرى و
شناختى كه در
جهت نقد تمدن
غرب صورت
گرفته است،
از سطح
تحليلى
مستدل و
اصولى
برخوردار
نمىباشد.
بدين معنا كه
تحليلهاى
ارائه شده،
غرب را به
صورت جنگلى
توصيف كردهاند
كه در آن
انحرافات
مختلف و
مشكلات غير
قابل حل وجود
داشته، علت
آن نيز به
خلاء روحى
جوامع غرب
بازمىگردد.بر
اين اساس، با
سادهانگارى،
اين گونه
قلمداد شد كه
جهان به
مثابه صحنهاى
به دور از هر
گونه اراده
عقيدتى و
سياسى است. دكتر
النفيسى در
اين خصوص مىگويد:
"از جمله
مسائل قابل
تامل كه
تصورات غلطى
را در بين
اسلامگرايان
بهوجود
آورده، اين
است كه جهان
در خلاء
فكرى، روحى،
ارزشى و
تمدنى به سر
مىبرد و
جنبش اسلامى
براى پر كردن
اين خلاء به
صحنه آمده
است". بدين
ترتيب،
نظريات
ارائه شده به
نحوى، نقاط
قوت مورد
اتكاى تمدن
غرب و مدنيت
معاصر آن را
ناديده
گرفته است. لازم
است تاكيد
شود كه تمدن
غرب به رغم
بيماريها و
بحرانهاى
بغرنج و
روزافزونش
هيچگاه
حاضر نيست در
پاسخ به نداى
عقل و وجدان
يا اعتقاد به
حقانيت
اسلام و
تعالى آن و يا
در نظر گرفتن
حقايق يا
آرمانهاى
تاريخى و
انسانى و يا
احترام به
محيط زيست و
طبيعت كه اين
تمدن
بيشترين
خسارت را به
آن وارد
ساخته است،
جايگاه خود
را از دستبدهد.
اين تمدن
همچنين
تمامى قدرت و
توانايى خود
را در جهت
جلوگيرى از
ظهور يك قدرت
رقيب يا
مخالف الگوى
تمدن غرب بهكار
خواهد گرفت. بر
اين اساس،
مقوله ايجاد
جايگزين
اسلامى نمىتواند
تنها در بعد
نظرى صورت
گيرد، بلكه
بايستى عملا
وارد ميدان
كارزار
جهانى شده تا
در چنين
كارزارى،
برنامههاى
آينده
اسلامى
متبلور گردد
و آن برنامهها
بهعنوان
راهحل
نهايى
معضلات
بشريتخواهد
بود; چرا كه
اين موضوع را
نمىتوان به
همهپرسى
عمومى گذاشت
تا مردم
زيبايى
اسلامى را بر
زشتى غربى
ترجيح دهند،
بلكه اين
مساله بهعنوان
پيكارى
سرنوشتساز
است كه
بايستى
فرزندان
اسلام، آن را
در زمينههاى
مختلف دنبال
كنند تا به
مردم جهان
ثابت نمايند
كه راه حل
اسلام نسبتبه
هر راهحل
ديگرى برتر و
بالاتر است و
دين اسلام با
ذخيره تمدنى
كه در اختيار
دارد، قادر
است تا
نوشداروى
عافيتبشرى
را براى
رهايى از
بيماريهاى
تمدنى (امروز)
فراهم سازد. بالاخره
اين كه
مناسبترين
موضع در قبال
روند
نوگرايى و
امروزى شدن،
موضع
فراگيرى و
پشتسر
گذاشتن است;
يعنى
فراگيرى آن
چه كه در نزد
جوامع
پيشرفته از
لحاظ علم و
قدرت وجود
دارد و نيز
فراگيرى
اسرار
تكنولوژى
نوين و گذر از
هر گونه
الگوى
نوگرايى
ديگر. منبع:
محمد
محفوظ،
الاسلام،
الغرب و
حوارالمستقبل،
بيروت:
مركزالثقافىالعربى،
1998.
|