|
مدنيت
بالطبع
انسان از چشم
انداز
فلاسفه سيد
محمد مظفري زير
نظر : استاد
صادق
لاريجاني چكيده
: مساله
مدنيت
بالطبع
انسان ، از
دير باز ميان
فلاسفه
يونان و
حكماي
اسلامي مورد
بحث بوده و
مسائل
متعددي راجه
به آن در خور
بررسي و
تحقيق است ؛
از جمله :
مقصود حكما
از اين اصل
چيست ؟ آيا
انسان ،
طبعاً مدني
است يا از روي
ناچار و
اضطرار به
مدنيت روي مي
آورد ؟ آيا
انسان با مدد
جستن از عقل
حسابگر خويش
، مدنيت را بر
مي گزيند يا
آن كه نسبت به
آن ، لا
اقتضاست ؟
نوشتار حاضر
، كاوشي است
در يافتن
پاسخ
پرسشهاي ياد
شده و بررسي
رهيافت پاره
اي از حكماي
يونان و
اسلام در اين
باب. كليد
واژگان :
فلسفه سياسي
، مدنيت
بالطبع ،
طبيعت ، فطرت
، اضطرار ،
انتخاب
لالقتضا. اشاره
درباره مدني
بالطبع بودن
انسان و در
اين كه چه
نسبتي با
مدنيت دارد ،
چهار نظريه
قابل طرح است :
1.
انسان
، مدني
بالطبع است . 2.
انسان
، مستخدم
بالطبع است و
تنها از روي
اضطرار و
ناچاري به
مدنيت
واجتماع روي
مي آورد . 3.
انسان
، نسبت به
مدنيت ،
اقتضايي
ندارد ( لا
اقتضا ست ) . در
واقع ، مدنيت
انسان يك امر
انتخابي است
كه آدميان با
پشتيباني
خرد حسابگر
خود بدان روي
مي آورند . 4.
انسان
، متمايل به
اجتماع و
مدنيت ايست . عده
زيادي از
فلاسفه اصل
مدني بودن
انسان را در
آثار مطرح
كرده اند ،
اما سخنان
آنان در اين
باب ، بسيار
كلي و مبهم
است و آراي
بيشتر آنها
با نظريه
اضطرار
مطابقت دارد .
نوشته حاضر
، كوششي است
در جمع آوري ،
تبيين و
ارزيابي
آراي فلاسفه
اسلامي در
اين خصوص ،
اصطلاح مدني
بودن و
اجتماعي
بودن انسان و
مقصود
فلاسفه از
اين اصل بيان
شده است و سپس
به تبيين
آراي فلاسفه
و كاوشي در
اين زمينه
پرداختيم . معناي
اصطلاحي
مدني در
اصطلاح
فلاسفه
اسلامي ، “
مدني ” منسوب
به مدينه و
كنايه از
اجتماع بشري
است . خواجه
نصير الدين
طوسي در اين
خصوص مي گويد :
“ التمدن في
اصطلاحهم هو
هذا
الاجتماع ” 1
: تمدن در
اصطلاح
فلاسفه
،همان
اجتماع بشري
است . اين
خلدون مي
گويد : كلمه “
مدني ” منسوب
به مدينه است
و در نزد
حكيمان ،
كننايه از
اجتماع بشري
است .2
ملاعبدالرزاق
فياض لاهيجي
مي گويد : و
تمدن عبارت
از آن اجتماع
، و مدينه
عبارت از آن
مكان باشد .3
بنابراين ،
از مجموع
سخنان
فلاسفه
اسلامي به
اين نتيجه مي
رسيم كه تمدن
در لسان آنان
به معناي
اجتماع بشري
است و سخن از
مدني بودن
انسان ، سخن
از اجتماعي
بودن آن است . باري
، زندگي
اجتماعي اين
نيست كه
گروهي از
انسانها در
كنار يكديگر
و در يك منطقه
زيست كنند ،
بلكه زندگي
اجتماعي
بدان معني
است كه ماهيت
اجتماعي
داشته باشد ؛
يعني بين
افراد جامعه
، تعامل و
همكاري وجود
داشته باشد و
بر اين اساس ،
مدنيت و
اجتماع
،جوامع
كوچكي را كه
داراي تعامل
و همكاري مي
باشد ، اما
فاقد حكومت
است نيز شامل
مي شود . اشاره
اي به سير
تاريخي بحث
مدنيت
بالطبع
انسان اينان
مساله كه آيا
انسان ، مدني
بالطبع است و
در كل ، چه
نسبتي با
مدنيت دارد ،
از دير باز
ميان فلاسفه
مطرح بوده
است . آثاري كه
از فلاسفه
يونان به جا
مانده است ،
نشان مي دهد
كه افلاطون و
ارسطو از
نخستين
كساني بوده
اند كه اين
مساله را
مطرح كرده
اند . و اين
سخن معروف كه
“ انسان مدني
بالطبع يا
حيواني است
سياسي ” از
ارسطوست . لكن
پيش از او ،
افلاطون نيز
در اين خصوص
سخن گفته است
كه سخنان
آنان بعدا به
طور مفصل ذكر
خواهد شد . بعد
از ارسطو نيز
اين مساله
ميان فلاسفه
غرب ، بخصوص
ميان فلاسفه
سياسي ـ مطرح
بوده است ؛
مثلا توماس
اكونياس
قديس ( 1224 ـ 1274 ) در
اين كه انسان
بنا بر طبيعت
خود ، موجودي
اجتماعي و
سياسي است ؛
با ارسطو هم
عقيده بوده
است . ولي هابز
( 1588 ـ 1679) اين اصل
را به شدت
انكار كرده
است و توافق
افراد بشر بر
حكومت را كه
صرفا از راه
قرارداد به
وجود آمده ،
نه طبيعي ،
كاملا
مصنوعي مي
داند . از
فلاسفه
اسلامي ،
معلم ثاني ـ
ابونصر
فارابي ـ
شايد نخستين
كسي است كه
اين اصل را در
بحث حكومت و
سياست به
صورت مستقل
مطرح كرده
است . پس از او
شيخ الرئيس ـ
هر چند به
صورت غير
مستقيم و
براي اثبات
شريعت ـ به
اينن اصل
پرداخته است .
ابن رشد ،،
ابنن خلدون ،
امام فخر
رازي و بعضي
ديگر از
متكلمان
اسلامي نيز
اين اصل را
مورد بحث
قرار داده
اند كه
نظريات آنان
بعدا به
تفصيل ذكر
خواهد شد . بررسي
اجمالي
معاني “ فطرت ”
ؤ “ طبيعت ” و “
غريزه ” از آن
جا كه در
بررسي مساله
مدنيت
بالطبع ، با
كلمه طبيعت
نيز سرو كار
داريم ، لازم
است توضيح
مختصري در
معنايي آن و
نيز تمايز
ميان معناي
طبيعت و دو
واژه ديگر ؛
يعني فطرت و
غريزه بيان
شوود . هر چند
كه يافتن
معناي دقيق
براي اين
واژه ها و
تمايز آنها
از يكديگر
دشوار است ؛
زيرا در
مواردي ،
فطرت و طبيعت
را به يك معني
به كار برده
اند ، در عين
حال ، مي شود
از موارد
استعمال
آنها ، وجه
اشتراك و وجه
افتراق آنها
را به دست
آورد . وجه
مشترك اين سه
واژه اين است
كه هر سه از
امور تكويني
است ، نه
اكتسابي . اما
وجه افتراق
آنها اين است
كه “ طبيعت ” ،
بيشتر
درباره بي
جانها
استعمال مي
شود ؛ گرچه
درباره
جاندار هم به
كار مي رود .
به آن
خصوصيتي كه
در اشيا منشأ
اثر خاصي مي
شود ، طبيعت
مي گويند . “
غريزه ” از
نظر مورد ،
اخص از طبيعت
است ؛ زيرا
غريزه بيشتر
درباره
حيوانان و
كمتر در مورد
انسان به كار
مي رود و
درباره
جمادات و
نباتات به
كار برده
نشده است . اما
“ فطرت ” نسبت
به هر دو واژه
اخص است ؛
زيرا تنها
درباره
انسان به كار
برده مي شود .
علاوه بر آن ،
فطرت از
غريزه ،
آگاهانه تر و
از مسائل
ماوراي بعد
حيواناي
انسان است .4 كلمه
“ طبيعت ” يكي
از كلماتي
است كه در
ادوار مختلف
تاريخي ،
معاني
متعددي به
خود گرفته
است و در لسان
فلاسفه به
كار برده شده
است كه به
برخي از آن
معاني اشاره
مي شود : 1.
به
معناي
استعداد قوي
در شيء. 2.
براي
تغيير و ثبات
ذاتي . 3.
به
معناي مبدأ
تغييرات در
اشيا. 4.
بر
آنچه از ذات
شيء ـ بدون
رجوع به هيچ
عامل خارجي
ديگر ـ صادر
شود ، طبيعت
مطلقه گفته
مي شود . 5.
به
معناي چيزي
كه فاعل ،
بدون تعليم
به آن هدايت
شود ، و معاني
بسيار ديگر.5
بعضي
معتقدند كه
تمام معاني
فلسفي اي كه
اين لفظ دال
بر آنهاست ،
به اين معني
بر مي گردد كه
طبيعت عبارت
است از نيروي
پراكنده اي
در اجسام كه
هر موجودي مي
تواند توسط
آن ، به كمال
طبيعي خود
برسد .6 “
طبع ” عبارت
است از هيأتي
كه به واسطه
آن ، نوع از
انواع كامل
گرددذ ؛ چه آن
هيأت ، فعلي
باشد يا
انفعالي .
گويا طبع ،
اعم از طبيعت
است ؛ زيرا مي
شود چيزي از
طبع باشد ،
اما از طبيعت
نباشد . طبع
عبارت است از
سرشتي كه
انسان بر آن
آفريده شده
است ( تعريفات
جرجاني ) . يا
مجموع
استعدادهاي
خلقي و رواني
اي كه انسان
متصف بدان
است و مترداف
خلق و طبيعت و
سجيه است.7 مقصود
فلاسفه از
مدنيت
بالطبع
انسان با
توجه به
معاني اي كه
براي طبيعت و
طبع ذكر شد ،
از جمله “
انسان ، مدني
بالطبع است ”
، اين معني
متبادر است
كه سرشت آدمي
، وراي هر
عامل ديگري ،
مدني است ؛
يعني انسان ـ
بما هو انسان
ـ اجتماعي و
مدني است .
ليكن توجه
حكماي
اسلامي ، در
اين جمله ،
بيشتر به
ضرورت و لزوم
مدنيت و
اجتماع است
تا بالطبع
بودن آن .
انسانن مدني
بالطبع است ،
يعني اجتماع
و مدنيت براي
رسيدن به
كمالات
انساني ،
امري لازم و
ضروري است .
دلايل ذيل ،
اين گفته را
تاييد ميكند. 1.
عبدالرحمن
بن خلدون مي
گويد : اجتماع
نوع انسان و
حكيمان اين
معني را بدين
سان تعبير مي
كنند كه
انسان داراي
سرشت مدني
است ؛ يعني
ناگزير است
اجتماعي
تشكيل دهد كه
در اصطلاح
ايشان آن را
مدنيت گويند
و معناي
عمران همين
است .8 2.
امام
فخر رازي مي
گويد : امتياز
انسان با
حيووانات
ديگر به اين
است كه اگر
انسان
بخواهد به
تنهايي و به
دور از
اجتماع زيست
كند ، حسن
معيشت وي
تامين
نخواهد گشت ،
پس ناگزير با
هم نوعان
ديگر خود
بايد همكاري
داشته باشد
تا با معاونت
آنان حسن
معيشت وي
تامين و
احتياج او
رفع گردد و از
همين روست كه
انسان مدني
بالطبع مي
گردد .9 3.
حكيم
سبزواري در
اين خصوص مي
گويد : “
انسان مدني
بالطبع است ”
يعني بايد
اجتماع كنند
در مدينه ها .10
4.
علامه
طباطبايي مي
فرمايد : غير
ان الانسان
لما وجد ساير
الافراد من
نوعه و هم
امثاله
يريدون منه
ما يريده
منهم صالحهم
و رضي منه ان
ينتفعوا منه
وزان ما ينفع
منهم و هذا
حكمه بوجوب
اتخاذ
المدينه و
الاجتماع
التعاوني و
يلزمه الحكم
بلزوم
استقرار
الاجتماع
بنحو ينال كل
ذي حق حقه … فهذا
الحكم اعني
حكمه
بالاجتماع
المدني و
العدل
الاجتماعي
انما هو حكم
دعا اليه
الاضطرار ،و
لو لا اضطرار
المذكور لم
يقض به
الانسان
ابدا و هذا
معني ما يقال
“ ان الانسان
مدني بالطبع
” و انه يحكم
بالعدل
الاجتماعي.11
هر
چند كه تبيين
نظر علامه
بعدا به
تفصيل ذكر
خواهد شد ،
غرض از ذكر
عبارت مذكور
اين است كه
مرحوم علامه
تصريح نموده
اند كه معناي
اين كه انسان
مدني بالطبع
است و به لزوم
عدل اجتماعي
حكم مي كند ،
ضرورت و لزوم
اجتماع مدني
و عدالت
اجتماعي است
كه بشر از رو
آوردن به آن
ناگزير است .
اگر
به عبارات
گذشته نيك
بينديشيم ،
ترديدي باقي
نخواهد ماند
كه مراد حكما
از جملله “
انسان مدني
بالطبع است ”
ضرورت و لزوم
مدنيت است 12
و از اين جهت ،
اختلافي
ميان آنان
وجود ندارد و
كمتر كسي
ضرورت و لزوم
مدنيت و
اجتماع را
براي بشر نمي
پذيرد . اما
اين كه مدنيت
مقتضاي طبع
آدمي است يا
به حكم عقل و
يا دقت است .
بدين جهت ،
نخست
احتمالات
معقول در
مساله مدنيت
انسان را
مطرح مي كنيم
، سپس به
داوري و
ارزيابي
آراي حكماي
اسلامي در
اين خصوص مي
پردازيم كه
سخنان آنان
با كدام يك از
تئوريهاي
ذيل مطابقت
دارد . به
طور كلي در
مساله مدنيت
انسان ، چهار
نظريه قابل
طرح است : الفا
) مدنيت
مقتضاي طبع
انسان است ؛
يعني رد سرشت
آدمي به دور
از هر محرك
ديگري ،
اقتضاي
مدنيت وجود
دارد . ب)
انسان ،
مستخدم
بالطبع است و
تنها از روي
اضطرار و
ناچاري به
مدنيت و
اجتماع روي
مي آورد . ج)
انسان نسبت
به مدنيت ،
اقتضايي
ندارد “
لااقتضاست ”
و در واقع ،
مدنيت انسان
، يك امر
انتخابي است
كه آدميان با
پشتيباني
خرد حسابگر
خود بدان روي
مي آورند . د)
انسان ،
متمايل به
اجتماع و
مدنيت است . طبق
نظريه اول ،
زندگي
اجتماعي
انسانها از
قبيل زندگي
خانوادگي زن
و مرد است كه
هر يك از
زوجين به
صورت يك جزء
از كل در متن
خلقت آفريده
شده است و در
نهاد هر كدام
، گرايش
پيوستن به كل
خود وجود
دارد . مطابق
نظريه دوم ،
زندگي
اجتماعي از
قبيل همكاري
دو كشور است
كه خود را به
تنهايي در
مقابل دشمن
مشترك ، زبون
مي بينند و
بناچار به
همكاري و
ارتباط با
ديگران ، تن
در مي دهند .
نظريه سوم ،
زندگي
اجتماعي را
از قبيل شركت
دو سرمايه
دار مي داند
كه براي
تحصيل سود
بيشتر ،يك
واحد صنعتي
يا تجاري را
به وجود مي
آورند .13
نظريه
افلاطون افلاطون
( 427 ـ 347 پيش از
ميلاد )
نخستين
فيلسوف و
متفكر دنياي
باستان بود
كه با روشي
مشخص درباره
سياست و
حكومت سخن
گفت . او راه
نجات جامعه
بشري را
استمرارر يك
حاكميت
فلسفي مي
دانست و بر
اين باور بود
كه يا حكيمان
بايد
زمامدار
باشند و يا
زمامداران
بايد حكيم
شوند . روش
افلاطون اين
بود كه
باورهاي
فلسفي و
دلايل خود را
به صورت گفت و
شنود و از
دهان سقراط
بيان كند . در
خصوص مساله
مدنيت و
اجتماعي
بودن انسان
نيز همين روش
را در پيش
گرفته ، مي
گويد : گفتم
به عقيده من ،
علت احداث
شهر اين است
كه هيچ فردي
براي خود
كافي نيست ،
بلكه به
بسياري از
چيزها
نيازمند است .
آيا به عقيده
تو دليل
ديگري براي
احداث
شهرهاست ؟
گفت نه ، هيچ
نيست . گفتم يك
احتياج باعث
يم شود كه
انساني ،
انسان ديگر
را با خود
شريك كند ،
سپس احتياج
ديگري او را
وادار مي كند
كه با شخص
ديگري
بپيوندند و
بدين طريق
كثرت حوائج
موجب مي شود
كه عده زيادي
نفوس در يك
مرگز گرد
آمده ، با هم
معاشر شوند و
به يكديگر
كمك كنند و ما
اين محل تجمع
را شهر مي
ناميم . گفتم
اگر مردم با
يكديگر
معامله مي
كنند ، مگر نه
از اين جهت
است كه نفع
خود را در اين
داد و ستد تشخيص
داده اند ؟
گفت يقينا
همين طور است
.( آنگاه
نيازمنديهاي
مختلف انسان
را بر شمرده ،
هر يك از
انسانها را
فراهم كننده
يكي از
مايحتاج
جامعه مي
داند و مي
گويد : ) گفتم :
پس به حكم
ضرورت ، شهر
بايد از چهار
، پنج نفر
تشكيل شود .14 آنچه
از سخن
افلاطون
پيداست ،
ضرورت تشكيل
اجتماع و
مدنيت است و
به نظر وي ،
محرك اصلي
مدنيت انسان
،
نيازمنديهاي
او و دسترسي
به منافع
بيشتر و بهتر
است و اين ،
همان نظريه
اضطرار است
كه در واقع ،
انسان مضطر
به مدنيت و
اجتماع است ،
نه اين كه
مدنيت
مقتضاي طبع
اولي آدمي
باشد . ما از
سخنان
افلاطون
چيزي
نيافتيم كه
انسان را
مدني بالطبع
بداند . بررسي
نظريه
افلاطون درباره
نظريه
افلاطون
بايد گفت كه
هم مدعا و هم
دليل وي ، هر
دو شفاف و
روشن است ؛
زيرا مدعاي
او ضرورت و
لزوم اجتماع
و پيوستن
انسان به
مدينه است و
دليل وي بر
اين ادعا اين
است كه انسان
به تنهايي از
عهده تامين
نيازمنديهاي
متعدد خويش
بر نمي آيد و
بدون پيوستن
به مدينه ، به
كمال مطلوب و
نيز منافع
بيشتر و بهتر
دست نمي يازد .
پس به حكم
ضرورت ، شهر
بايد تشكيل
شود . و اين
مطلبي
معققول و
منطقي است كه
ابهامي در آن
وجود ندارد . نظريه
ارسطو ارسو
( 384 ـ 322 پيش از
ميلاد ) از
فلاسفه
معروف يونان
باستان است .
وي در زميينه
هاي مختلف
ادبي ، فلسفي
، اخلاقي و
سياسي ، آثار
متعدد و
مفيدي از خود
به جاي
گذاشته است و
در واقع ،
بشريت قرن
بيستم هنوز
از قبضه
افكار
ارسطويي
رهايي
نيافته است و
كم نيستند
دانشمنداني
كه هنوز هم
پاي بند
باورههاي
فلسفي
اخلاقي و
سياسي ارسطو
هستند . وي
در خصوص
مساله مدنيت
انسان ، در دو
اثر عمده خود (
سياست و
اخلاق نيكو
ماك ) سخن گفته
و اين جمله
معروف از
اوست كه : “
انسان ،مدني
بالطبع است ” . هر
چند كه ارسطو
درمواردي
اين جمله را
به كار برده
است ، اما
مقصود او از
اين سخن ،
روشن نيست . از
اين رو ما
عبارات
ارسطو را در
اين خصوص گرد
آورده ايم تا
شايد با نظر
ژرفي در آن ،
به مقصود وي
دست يابيم . او
مي گويد : شهر
{ نقطه كمال و }
غايت جوامع
ديگر است و
طبيعت هر چيز
در كمال آن
است . از اين
رو هر گاه
چيزي ـ خواه
آدمي باشد و
خواه اسب و
خواه
خانواده ـ به
مرحله كمال
رسد ، مي
گوييم كه آن
چيز ، طبيعي
است . وانگهي ،
غايتي كه هر
چيز به سبب آن
وجود دارد ،
يا علت غائي ،
برترين خير
آن است و اتكا
به ذات ، غايت
و برترين خير
است . از اين
جا آشكار مي
شود كه شهر ،
پديده اي
طبيعي است و … و
انسان به حكم
طبيعت ،
حيواني
اجتماعي است
و آن كس كه از
روي طبع و نه
بر اثر تصادف
، بي وطن است ،
موجودي يا
فروتر از
آدمي است يا
برتر از او .
همچنان كه مي
دانيم شهر ،
نوع اجتماع
است … آن جامعه
اي كه بالاتر
از همه و
فراگيرنده
همه جوامع
ديگر است
،خير برين را
مي جويد و (
اين گونه )
جامعه است كه
شهر يا
اجتماع
سياسي نام
دارد …
بدين گونه
،مي بينيم كه
شهر ، طبعا
مقدم بر فرد
است ؛ زيرا
افراد چون
نمي توانندد
به تنهايي
نيازهاي
خويش را
برآورند ،
ناگزير بايد
به كل شهر
بپيوندند ؛
همچنانكه هر
جزء ديگري به
كل خويش مي
پيوندد.
آن
كس كه نمي
تواند با
ديگران زيست
كند و يا
چندان به ذات
خويش متكي
است كه نياز
به همزيستي
با ديگران
ندارد ، عضو
شهر نيست ، و
از اين رو
بايد يا دد
باشد ، يا خدا
بدين سبب ،
انگيزه اي در
همه آدميان
نهفته است تا
بدين گونه با
هم اجتماع
كنند .15 هر
چند كه ارسطو
در عبارت
مذكور ، مي
گويد : “ انسان
به حكم طبيعت
حيواني ،
اجتماعي است
” و حداقل در
دو مورد از
كتاب اخلاق
نيكوماك نيز
همين سخن را
تكرار نموده
كه : “ انسان به
مقتضاي
طبيعتش
مخلوقي
اجتماعي است
” 16 و “ در واقع
، انسان
مخلوقي است
سياسي و
طبيعتا براي
زندگي در
اجتماع
آفريده شده
است ” 17 ، لكن
با توجه به
صدور و ذيل
عبارت فوق و
نيز سخنن
ديگر وي در
اخلاق
نيكوماك ،
مقصود ارسطو
از اين جملات
روشن نيست كه
آيا او انسان
را مدني
بالطبع مي
داند يا وي هم
مثل فلاسفه
اسلامي ،
مقصودش از
اين جملات ،
ضرورت و لزوم
مدنيت است ؟ از
دليلي كه در
آغاز سخن او
آمده است ،
چنين به دست
مي آيد كه
مقصود وي ،
مدني بالطبع بودن
انسان است ؛
زيرا مي گويد :
“ طبيعت هر
چيز ، كمال آن
است و هر چيزي
به كمال برسد
، مي گوييم آن
چيز ، طبيعي
است . پس از
اين جا معلوم
مي شود كه
انسان به حكم
طبيعت ،
حيواني
اجتماعي است
.” اما ذيل
گفتارش كه مي
گويد : “ زيرا
افراد ، چون
نمي توانند
به تنهايي
نيازهاي
خويش را
برآورند ،
نناگزير
بايد به كل
شهر
بپيوندند ” ،
مطابق نظريه
اضطرار است . او
در جاي ديگري
اين مطلب را
با صراحت
بيشتري بيان
كرده ، مي
گويد : به
نظر ، همه
جماعات ،
اجزايي
هستند از
جامعه مدني ،
در واقع ،
مردم با
همديگر به
خاطر نفع و
تامين آنچه
براي زندگي
ضروري است ،
جمه مي شوند .
به نظر ،
اجتماع
سياسي از
آغاز بر اساس
همين ضرورت
مفيد به وجود
آمده و به
اتكاي همان
نيز دوام
يافته است .18 از
اين گذشته ،
دليلي كه وي
آورده است
نيز با ضرورت
سازگار است ؛
چون تحصيل
كمال ،
ضرورتي را
ايجاد مي كند
كه انسانها
احساس مي
كنند و بر
اساس آن ،
ناگزير به
سوي اجتماع
روي مي آورند . بررسي
نظريه ارسطو چنان
كه قبلا ذكر
شد ، معناي
سخن ارسطو ،
بخصوصص جمله
معروف او كه
مي گويد : “
انسان ، مدني
بالطبع است ”
روشن نيست و
از اين رو
مدعا و دليل
او ـ هر دو ـ
مبهم است .
بنابراين ،
اگر مقصود وي
همان ضرورت و
لزوم مدينه و
اجتماع
انساني باشد
ـ همچنان كه
دليل او همين
معني را مي
رساند ـ نظر
وي همان نظر
افلاطون و
مطابق باا
نظريه
اضطرار است و
اگر ارسطو
واقعا در پي
اثبات مدني
بودن بالطبع
انسان به
معناي واقعي
آن بوده باشد
، هيچ دليل
منطقي اي
مبني بر اين
كه انسان
طبيعتا
حيوان
اجتماعي و
طالب زيستن
در جامعه
مدني است ،
وجود ندارد .
ممكن است به
عكس ، ادعا
شود كه انسان
مستخدم
بالطبع است ،
نه مدني
بالطبع ؛
چنان كه بعضي
از فلاسفه ،
همين ادعا را
كرده اند و
دلايلي چند
براي اثبات
آن آورده اند
كه در آينده
به آن اشاره
خواهد شد .
نظريه
معلم ثاني ،
ابونصر
فارابي هر
چند كه بعضي
به فارابي ( 259 ـ
339 ق) نسبت مي
دهند كه وي
معتقد است : “
زيست در
جامعه ،
مفطور انسان
است ” 19 ، اگر
به سخنان
فارابي دقت
شود ، معلوم
مي شود كه وي
انسان را
محتاج
بالطبع مي
داند ، نه
مدني بالطبع .
عبارت وي در
اين خصوص
چنين است : و
هر يك از
آدميان بر
سرشت و
طبيعتي
آفريده شده
اند كه هم در
قوام وجودي
خود و هم در
نيل و وصول به
برترين
كمالات ممكن
خود ، محتاج
به امور
بسيارند كه
هر يك به
تنهايي
نتواند
متكفل انجام
آن امور باشد
، بلكه در
انجام آن ،
احتياج به
گروه بود كه
هر يك از آنها
متكفل انجام
امري از
مايحتاج آن
بود و هر يك از
افراد انسان
نسبت به هر يك
از افراد
ديگر ، بدين
حال و وضع بود
. و بدين سبب
است كه براي
هيچ فردي از
افراد انسان
، وصول بدان
كمالي كه
فطرت طبيعي
براي او
نهاده است ،
ممكن نبود
مگر به واسطه
اجتماع ،
اجتماعات و
تجمع
گروههاي
بسيار كه
ياري دهنده
يكديگر
باشند …
تا بدين
وسيله همه
آنچه جمله آن
جماعت براي
آن قيام كرده
و كاري انجام
داده اند ،
گرد آيد تا
براي هر يك از
افراد ، همه
مايحتاج او
كه هم در قوام
وجودي و حيات
طبيعي بدان
محتاج بود و
هم در وصول به
كمال ، فراهم
شود .20 صريح
سخن فارابي
اين است كه
شالوده
مدنيت انسان
را نيازمندي
آنان به
يكديگر و
تامين آن
نيازها
تشكيل مي دهد .
به عقيده او ،
احتياج در
سرشت آدمي
نهفته است و
انسان به
گونه اي خلق
شده است كه هم
در امور
معيشت خود و
هم در رسيدن
به كمال ،
محتاج
ديگران است و
از همين روو ،
مدنيت و
اجتماع ،
براي انسان ،
امري ضروري و
لازم است .
بنابراين ،
رأي فارابي
در اين مساله
با نظريه
اضطرار
مطابقت دارد
؛ يعني انسان
از روي
اضطرار و
ناچاري رو به
مدنيت مي
آورد . فارابي
در جاي ديگر
مي گويد : هر
انساني ، در
هرر چه
بخواهد ،
طبيعتا به
انسانهاي
ديگر وابسته
است . پس مجبور
است با نوع
خود ،
همنشيني
وهمكاري
داشته باشد و
به همين دليل
او را حيوان
اجتماعي يا
سياسي مي
نامند.21
چنان كه
ملاحظه مي
شود ، آنچه
فارابي آن را
براي انسان ،
بالطبع مي
داند ،
نيازمندي و
وابستگي
افراد انسان
به يكديگر
است ، نه
مدنيت او .
مدنيت
واجتماعي
بودن انسان ،
از روي
اضطرار و
ناچاري است . نظريه
شيخ الرئيس شيخ
الرئيس ـ
ابوعلي حسين
بن عبدالله
بن سينا ( 370 ـ 428 ق)
ـ حداقل در سه
اثر عمده خود :
الهيات شفا ،
الاشارات و
التنبيهات و
النجاه ،
مساله مدنيت
انسان را
براي اثبات
نبوت و شريعت
مطرح كرده
است كه
عبارات وي در
هر سه كتاب ،
تفاوت
چنداني
ندارد . شيخ
در اشارات و
تنبيهات مي
گويد : لما
لم يكن
الانسان
بحيث يستقل
وحده بامر
نفسه ، الا
بمشاركه آخر
من بني جنسه و
بمعاوضه و
معارضه
تجريان
بينهما ،
يفرغ كل واحد
منهما
لصاحبه عن
مهم ، لو
تولاه نفسه
لازدحم علي
الواحد كثير
مما يتعسر ان
امكن ـ وجب ان
يكون بين
الناس
معامله و عدل.22 حاصل
سخن شيخ دو
مطلب است : الف
) انسان به
تنهايي از
عهده امور
معيشت خود بر
نمي آيد ؛
زيرا انسان
در حياتش به
امور زيادي
محتاج است كه
اگر بخواهد
همه اين امور
را خود به
تنهايي
متكفل باشد ،
ازدحام امور
كثير بر واحد
لازم مي آيد
كه بر فرض
امكان آن ،
متعسر است . ب)
انسان با
تعامل و
همكاري
همنوعانش ،
مي تواند
امور معيشت
خود راتامين
كند . پس
اجتماع و نيز
عدلي كه پايه
و قوام
اجتماع است .
ضروري و لازم
است . بنابراين
، نظريه شيخ
الرئيس نيز
با نظريه
اضطرار
مطابقت داد و
به عقيده شيخ
انسان ، مضطر
به اجتماع
است . در واقع
محرك مدنيت
انسان ،
احتايج اوست :
چون انسان ،
بالطبع
محتاج است و
سرشت و خلقت
او به گونه اي
است كه به
امور زيادي
وابسته است ،
ناگزير بايد
رو به اجتماع
و مدنيت
بياورد تا با
معاونت
همنوعانش
مايحتاج خود
را فراهم كند . سخن
شيخ در شفا و
النجاه
صراحت
بيشتري دارد
كه انسان
مضطر به عقد
مدن و
اجتماعات
است : واضح
است كه تفاوت
انسان با
حيوانات
ديگر به اين
است كه انسان
نمي تواند به
تنهايي و
بدون معاونت
ديگران ،
متكفل تدبير
امور و رفع
نيازمنديهاي
خود باشد و
ناگزير بايد
در اين امور
به ساير
همنوعان خود
اكتفا كند و
خود نيز
متكفل رفع
نيازمنديهاي
ديگران باشد
و به همين سبب
كه انسان به
تنهايي نمي
تواند از
عهده معيشت
خود برآيد ،
مضطر است به
عقد مدن و
اجتماعات تن
در دهد .23 خواجه
نصير الدين
طوسي در
توضيح عبارت
شيخ مي گويد : فاذن
الانسان
بالطبع
محتاج في
تعيشه الي
الجتماع مود
الي صلاح
حاله .24 و
اين سخن ،
مويد اين
مطلب است كه
شيخ الرئيس ،
انسان را
محتاج
بالطبع مي
داند و معتقد
است كه در
واقع
،ناچاري و
اضطرار است
كه انسان را
به مدني بودن
وا مي دارد. نظريه
اين خلدون حقيقت
اين است كه
اساس سخنان
فلاسفه بزرگ
اسلامي در
اين مساله ،
سخن ارسطوست
كه فلاسفه
اسلامي ، آن
را يكي پس از
ديگري ذكر
كرده و
پذيرفته اند .
اين خلدون ( 732ـ 808
ه.ق) كه خود از
اكابر علم
عمران يا علم
الاجتماع در
ميان
مسلمانان
است نيز ،
اجتماع نوع
انساني را
ضروري
دانسته ، مي
گويد : الاوليي
في ان
الاجتماع
الانساني
ضروري و يعبر
الحكما عن
هذا بقولهم “الانسان
مدني بالطبع
” اي لابد له
من
الاججتماع
الذي هو
المدينه في
اصطلاحهم و
هو معني
العمران و
بيانه ان
الله سبحانه
خلق الانسان
و ركبه علي
صوره لا يصح
حياتهاو
بقائها الا
بالغذاء و
هداه الي
التماسه
بفطرته …
الا ان قدره
الواحد من
البشر قاصر
عن تحصيل
حاجته ..
فلابدد في
ذلك كله من
التعاون
عليه بابناء
جنسه …
فاذن هذا
الاجتماع
ضروري للنوع
الانساني .25 چنان
كه ملاحظه مي
شود . هم ابنن
خلدون بر
ضرورت و لزوم
اجتماع است و
دليلي كه وي
در اين عبارت
آورده ، دليل
بر ضرورت و
لزوم
اجتماعاست ،
نه بالطبع
بودن آن . او
مي گويد: اجتماع
انساني ،
ضروري است و
حكيمان از
همين ضرورت
اجتماع به
اين كه “
انسان مدني
بالطبع است ”
تعبير نموده
اند ؛ يعني
انسان
ناگزير از
اجتماع است ؛
اجتماعي كه
در اصطلاح
حكما همان “مدينه
” است و آن هم
معناي غمران
مي باشد
ودليل ضروري
بدون اجتماع
، اين است
كه خداي
سبحان ،
انسان را
آفريده و او
را به صورتي
تركيب كرد كه
زندگاني و
بقايش ، بي
تغذيه ميسر
نيست و او را
به جستن غذا
به فطرت
رهبري كرد و
چون انسان به
تنهايي از به
دست آوردن
نيازمنديهاي
خود قاصر است
، پس ناگزير
در كليه
نيازمنديهاي
زندگي خود ،
همواره با
همنوعان
ديگرش راه
همكاري و
تعامل را پيش
مي گيرد .بنابراين
، اجتماع
براي انسان ،
اجتناب
ناپذير و
ضروري است . او
در جاي ديگر
مي گويد : در
كتب حكما
گفتار ايشان
را در اين
باره شنيده
اي كه مي
گويند : “
انسان ، طبعا
مدني است ”.آنها
اين گفته را
در اثبات
نبوت و جز آن
ياد مي كنند و
كلمه “ مدني ”
منسوب به
مدينه ( شهر )
است و در نزد
حكما كنايه
از اجتماع
بشري است و
معناي گفتار
مزبور اين
است كه
زندگاني بشر
به طور
انفرادي
امكان پذير
نيست و وجود
او جز در پرتو
هم جنسانش به
كمال نمي رسد
؛ زيرا بشر
بدين سان
ناتوان
آفريده شده
كه قادر نيست
به تنهايي
وجوود و
زندگاني خود
را به مرحله
كمال برساند .
از اين روي ،
وي طبيعتا در
كليه
نيازمنديهاي
زندگي خود ،
همواره
محتاج به
همكاري و
معاونت است .26
او
در بخش ديگري
از كتابش مي
گويد : سلطنت
براي انسان
،منصبي
طبيعي است ؛
زيرا در فصول
پيش ثابت
كرديم كه بشر
نمي تواند به
زندگاني و
موجوديت خود
ادامه دهد ،
مگر در پرتو
اجتماع و
تعاون براي
به دست آوردن
روزي و ديگر
ضروريات
خويش . و هر
گاه براي
انسان ،
اجتماع حاصل
آيد ، ضرورت
اقتضا مي كند
كه با يكديگر
روابط
برقرار
سازند و
نيازمنديهاي
خويش را برآورند
وبر حسب آن كه
در طبيعت
حيواني
انسان ،
ستمگري و
تجاوز به
يكديگر
سرشته است ،
ناگزير ، هر
يك به ديگري
دست درازي مي
كند تا حاجات
خود را به زور
از وي بستاند
وديگري به
مقتضاي خشم و
نام و ننگ و
اقتضاي
نيروي بشري ،
او را باز مي
دارد .27
اين
سخن وي كه
ميگويد : “
طبيعت
حيواني
انسان ، با
ستمگري و
تجاوز سرشته
است ” صراحت
دارد كه طبع
حيواني
انسان ، نه
تنها اقتضاي
مدنيت ندارد
، بلكه به عكس
، با ستمگري و
تجاوز سرشته
است . نظريه
فخر رازي فخر
رازي كه با
افكار شيخ
الرئيس
مأنوس است ،
در مساله
مدنيت انسان
، همان نظريه
شيخ را
برگزيده است
و مي گويد : امتياز
انسان از
ساير
حيوانات ، به
اين است كه
حسن معيشت وي
به تنهايي
تامين نمي
گردد و
ناگزير
افراد ديگري
باشد كه او را
در تامين
معيشت ياري
دهند و به
همين سبب ،
انسان ، مدني
بالطبع مي
گردد ،در
صورتي كه
بدويهاي غير
مدني ،
اخلاقشانن
شباهت به
اخلاق
انسانهاي
كامل ندارد .
بنابراين ،
اجتماع و
اجراي عدالت
بين افراد
انسان ،
ضروري و
اجتناب
ناپذير است .28
بنابراين
،اما فخر
رازي نيز
مانند شيخ
الرئيس و ابن
خلدون ،
اجتماع و
مدنيت را
براي انسان ،
ضروري مي
داند و محرك
آن را
نيازمنديهاي
انسان مي
داند . نظريه
علامه
طباطبايي علامه
طباطبايي در
آثار متعددش
، مساله
مدنيت و
اجتماع را
مطرح كرده
است ، ولي
گفتار او در
اين خصوص ،
خالي
ازابهام
نيست و از
ظاهر سخنان
وي ، دو نظريه
به ظاهر
متفاوت به
دست مي آيد .
در بعضي
موارد . سخن از
فطري بودن
مدنيت به
ميان مي آورد
و در موارد
ديگر ، پاي
استخدام و
مستخدم
بالطبع بودن
انسان را به
ميان مي كشد .
از اين رو ،
ماناچاريم
سخنان استاد
فقيد را قدري
با تفصيل ذكر
كنيم و مورد
ملاحظه و
بررسي قرار
دهيم . علامه
در تفسير
الميزان در
ادامه تفسير
آيه شريفه 213
سوره بقره مي
گويد : اين
آيه ، علت
تشريع دين و
تكليف كردن
انسان به آن و
سبب
اختلافاتي
را كه در آن
واقع شده است
، شرح مي دهد ؛
به اين بيان
كه : افراد
انسان كه به
حسب فطرت
،مدني و
اجتماعي اند
، در آغاز
اجتماع به
صورت گروه
واحدي بودند .29
در
جاي ديگر مي
گويد : در
اين حقيقت
ترديدي نيست
كه انسان ،
نوعي است كه
در همه شوون
زندگي خود ،
مدني و
اجتماعي است
و ساختمان
وجودي سر تا
پا احتياج
انسان ،و
همچنين
تاريخ ـ
گذشتگان ـ تا
آن جا كه در
دست است ،و
همچنين
آزمايش
افراد و
طبقات نسل
حاضر ، بدين
حقيقت گواهي
مي دهند.30
در
بخش ديگري از
تفسير
الميزان مي
فرمايد : اجتماعي
بودن انسان ،
از مطالبي
است كه اثبات
آن ، احتياج
به بحث زيادي
ندارد ؛ چه
اين كه خاصه
اجتماعي
بدون ، از
فطريات هر
فرد است .
تاريخ و
همچنين آثار
باستاني اي
كه از قرونو
اعصار گذشته
حكايت مي كند
، چنين نشان
مي دهد كه
انسان هميشه
در اجتماع و
به طور دسته
جمعي زندگي
مي كرده و
قرآن در
بسياري از
آيات خود ،
باا بهترين
روش ، از اين
موضوع خبر
داده است . در
يك جا فرموده :
“ يا ايها
الناس انا
خلقناكم من
ذكر وانثي و
جعلناكم
شعوبا و
قبائل
لتعارفوا ” (
حجرات /13) و در
جاي ديگر مي
فرمايد : “ نحن
قسمنا بينهم
معيشتهم في
الحيوه
الدنيا و
رفعنا بعضهم
فوق بعض
درجات ليتخذ
بعضهم بعضا
سخريا ” ( زخرف
/32) و مي فرمايد :
“ بعضكم من
بعض ” ( آل
عمران / 195 ) و باز
مي فرمايد : “ و
هو الذي خلق
من الماء
بشرا فجعله
نسبا و صهرا ” (
فرقان / 54 ) و غير
اينها از
آيات .31 چنان
كه ملاحظه شد
، مرحوم
علامه در اين
بخش از
سخنانش ، با
صراحت مي
فرمايد :
انسان در همه
شوون زنندگي
خود، مدني و
اجتماعي است
و خخاصه
اجتماعي
بودن ، از
فطريات هر
فرد است و
بالاتر از
اين ، براي
اين مدعا ، به
آيات قرآن ،
تاريخ
گذشتگگان و
آزمايش
افراد و
طبقات نسل
حاضر
استدلال
كرده است ، هر
چند كه تقرير
استدلال به
آيات مذكور
،بيان نشده
است .32 ولي
در جاي ديگر ،
پاي استخدام
و اضطرار را
به ميان مي
آورد و مي
گويد : از
جمله اين
افكار و
تصديقات
انسان به اين
معني است كه
واجب است هر
چيزي را كه در
طريق كمال او
موثر است ،
استخدام كند
و به همين جهت
است كه از
ماده اين
عالم شروع
كرده ، در آن
تصرفمي كند . و
با زبه همين
جهت ، انسان
شروع مي كند
به تصرف در
گياهان. و باز
به همين
منظور ، در
انواع
حيوانات
تصرفاتي
انجام مي دهد
و به استثمار
حيوانات هم
اكتفا
ننموده ، دست
به استخدام
همنوع خود
ميزند و به هر
طريقي كه
برايش ممكن
باشد ،آنان
را به خدمت مي
گيرد.33
از
اين بيان ،
چنين
استقاده مي
شود كه انسان
، مستخدم
بالطبع است ،
نه مدني
بالطبع .34 علامه
در جاي ديگر
مي فرمايد : پس
اين حكم ؛
يعني حكم بشر
به اجتماع
مدني و عدل
اجتماعي
،حكمي است كه
اضطرار ، بشر
را مجبور به
پذيرش آن كرد
؛ چون اگر
اضطرار نبود
، هرگز هيچ
انساني حاضر
نمي شد دامنه
اختيار و
آزادي خود را
محدود كند و
اين ، معناي
آن عبارت
معروف است كه
مي گويد : “
الانسان
مدني الطبع ”
و همچنين ،
معناي اين كه
مي گويد: “
انسان به عدل
اجتماعي حكم
ميكند ” همين
است و خلاصه
در هر دو قضيه
، اضطرار ، او
را وادار
كرده است كه
مدنيت و
زندگي
اجتماعي و
دنبالش ، عدل
اجتماعي را
بپذيرد . 35 در
ادامه بحث ،
مرحوم علامه
براي اين
مدعا كه “ حكم
بشر به
اجتماع مدني
و عدل
اجتماعي ،
حكمي از روي
اضطرار و
ناچاري است ”
، به دليل
عقلي و نقلي
استدلال مي
كند و مي گويد
: اين
معني ، از
كلام خداي
تعالي نيز
استفاده مي
شود : 1. “انه كان
ظلوما جهولا
” 36‑ ؛
2. “ خلق
الإنسان
هلوعا ” 37 ؛ 3. “
ان الانسان
لظوم كفار” 38
؛ 4. “ ان
الإنسان
ليطغي أن رأه
استغني ” 39 . و
اگر عدل
اجتماعي
اقتضاي
اوليه طبيعت
انسان بود ،
بايد عدالت
اجتماعي در
شوون
اجتماعات
غالب مي بود …
در حالي كه مي
بينيم دائما
بر خلاف اين
در جريان است .40
بررسي
نظريه علامه با
دقت در سخنان
مرحوم علامه
، اين پرسش در
ذهن ايجاد مي
شود كه وي در
يك جا مي گويد
: “ خاصه
اجتماعي ، از
فطريات
انسان است ” 41 ودر جاي
ديگر مي
فرمايد : “ اگر
اضطرار نبود
، هرگز هيچ
انساني حاضر
نمي شد دامنه
اختيار و
آزادي خود را
محدود كند .” 42
و براي هر دو
مطلب
،استدلال
عقلي و نقلي
مي آورد . آيا
اين دومطلب ،
تنافي ندارد
؟ با
تامل بيشتر ،
آشكار خواهد
شد كه تنافيي
در سخن او
وجود ندارد ؛
زيرا وي
همانند ساير
حكما ، جمله
معروف “
الانسان
مدني الطبع ”
را به معناي
ضرورت و لزوم
مدنيت و
اجتماع مي
گيرد و مي
گويد :“ هذا
معني ما يقال
ان الإنسان
مدني بالطبع
” ؛ يعني اين
كه انسان از
رو آوردن به
اجتماع ،
ناگزير است ،
معناي مدني
بودن بالطبع
انسان است . و
اين سخن با
گفتار ساير
حكما در اين
خصوص ،
تفاوتي
ندارد ؛ زيرا
آنان نيز
مدنيت
بالطبع را به
همين معني
گرفته اند و
نيز علامه در
اين كه محرك
اجتماع و
مدنيت در
انسان ،
اضطرار است ،
با آنها
اختلافي
ندارد ؛ جز
اين كه علامه
ريشه اضطرار
را در اين مي
بيند كه
انسان ،
مستخدم
بالطبع است و
همين
استخدام است
كه او ار به
اجتماع و
مدنيت مجبور
مي كند ، ليكن
حكماي ديگر ،
ريشه اضطرار
را در احتياج
مي بينند . به
سخن ديگر ،
اگر مرحوم
علامه چنين
مي گفت كه
انسان ، هم
مستخدم
بالطبع است و
هم مدني و
اجتماعي
بالطبع ، سخن
او خالي از
تنافي نبود ؛
زيرا طبع
آدمي نمي
تواند دو
اقتضاي
متضاد داشته
باشد ، ليكن
مرحوم علامه
، استخدام را
مستند به طبع
و خاصه
اجتماعي
بودن ، و
مدنيت را
مستند به
فطرت و عقل مي
داند . به اين
معني كه
انسان تا در
بند طبع
حيواني و
تابع شهرت و
غضب است ، جز
به استخدام
ديگران نمي
انديشد . او در
اين مقام ،
هلوع ، حريص و
ستم پيشه است
، ولي هنگامي
كه چشم بصيرت
را باز مي كند
و به عاقبت
تبعيت از هوا
مي نگرد ، به
حكم وداوري
خرد ، لزوم
تعاون و
همكاري با
ديگران را در
مي يابد .
بنابراين ،
حاصل نظريه
علامه
طباطبايي در
خصوص مساله
مدنيت انسان
، اين است كه
انسان ،
مستخدم
بالطبع و
متمدن
بالفطره است .
اما
دلالت آياتي
كه وي از آنها
براي فطري
بودن خاصه
اجتماعي
بودن انسان
استفاده مي
برد ؛ بر اين
مدعا روشن
نيست و شگفت
اين كه ايشان
نه در اين جا و
نه در تفسير
آيات مذكور
در محل خود ،
به تقرير
استدلال
نپرداخته
است كه چگونه
آيات مذكور ،
بر فطري بودن
اجتماع
دلالت دارد؟
و ما از
مفسران
معاصري كه
نوعا به
مسائل
اجتماعي مي
پردازند نيز
كسي را موافق
با تفسير
مرحوم علامه
نيافتيم . نظريه
استاد مرتضي
مطهري نظر
مرحوم شهيد
مطهري در اين
خصوص ، اين
است كه
اجتماعي
بودن انسان ،
در متن خلقت و
آفرينش او پي
ريزي شده است .
وي با استناد
به آيات ذيل ،
چنين نتيجه
مي گيرد كه
زندگي
اجتماعي
انسان ، امري
طبيعي است ؛
نه صرفا
قرارداري و
انتخابي و نه
اضطراري و
تحميلي : 1.
“ يا
ايها الناس
إنا خلقناكم
منذكر و أنثي
و جعلناكم
شعوبا و
قبائل
لتعارفوا إن
أكرمكم
عندالله
أتقيكم ” 43 ايشان
مي فرمايند :
در اين آيه
كريمه ، ضمن
يك دستور
اخلاقي ،، به
فلسفه
آفرينش خاص
انسان اشاره
مي شود كه
انتساب به
شعبه ها و
قبيله ها ،
حكمت و غايت
طبيعي دارد و
آن ، تفاوت و
بازشناسي
افراد از
يكديگر است ـ
كه شرط
لاينفك
زندگي
اجتماعي است
ـ نه تفاخر
ومايه برتري
شمردنها . 2
“ أهم يقسمون
رحمه ربك نحن
قسمنا بينهم
معيشتهم في
الحيوه
الدنيا و
رفعنا بعضهم
فوق بعض
درجات ليتخذ
بعضا سخريا و
رحمه خير مما
يجمعون ” 44 آيا
آنها ياد فضل
و رحمت خداي
تو را تقسيم
كنند ؟ ( هرگز )
در صورتي كه
ما خود معاش و
روزي آنها را
در حيات آنها
تقسيم كرده
ايم و بعضي را
بر بعض ( به
مال و جاه
دنيوي ) برتري
داده ايم تا
بعضي از مردم (
به ثروت ) بعض
ديگر را مسخر
خدمت كنند و
رحمت خدا از
آنچه جمع مي
كنند ، بسي
بهتر است .
شهيد
مطهري در
تقرير
استدلال به
اين آيه
شريفه ، مي
گويد : مفاد
اين آيه
كريمه اين
است كه
انسانها از
نظر امكانات
و استعدادها
، يكسان و
همانند
آفريده نشده
اند ، كه اگر
چنين آفريده
شده بودند ،
هر كس همان را
داشت كه
ديگري دارد و
همان را فاقد
بود كه ديگري
فاقد است و
طبعا نياز
متقابل و
متبادلي در
كار نبود .
خداوند ،
انسانها را
از نظر
استعدادها و
امكانات
جسمي ، روحي ،
عقلي و عاطفي
، مختلف و
متفاوت
آفريده است …
و بدين وسيله
، همه را
بالطبع
نيازمند به
هم و مايل به
پيوستن به هم
قرار داده و
زمينه زندگي
به هم پيوسته
اجتماعي را
فراهم نموده
است . اين آيه
كريمه نيز
دلالت دارد
بر اين كه
زندگي
اجتماعي
انسان ، امري
طبيعي است . نه
صرفا
قراردادي
انتخابي و نه
اضطراري و
تحميلي .45 3
.“ و هو
الذي خلق من
الماء بشرا
نسبا و صهرا و
كان ربك
قديرا ” 46
و او خدايي
است كه از آب (
نطفه ) بشر را
آفريده و بين
آنها خويشي
نسب و بستگي
ازدواج قرار
داد و خداي تو
بر هر چيز
قادر است . اين
آيه نيز
روابط نسبي و
سبب را كه
مايه پيوند
افراد با
يكديگر و
پايه
بازشناسي
آنها از
يكديگر است ،
به عنوان
طرحي كه در
متن خلقت
براي حكمت و
غايتي كلي
قرار داده
شده ، عنوان
فرموده است . بررسي
نظريه استاد
مطهري دلالت
آيه شريفه
اول بر طبعي
بودن اجتماع
، روشن نيست
،اما بياني
كه استاد در
تقرير
استدلال به
آيه دوم دارد
، خلاف مدعا
را ثابت مي
كند ؛ زيرا
آنچه اولا و
بالذات ،
فطري است ،
نياز به
يكديگر است .
پس باز هم
ضرورت و
ناچاري است
كه انسانها
را به مدنيت و
اجتماع مي
كشاند . نه
فطرت و طبيعت .
و شگفت اين كه
استاد شهيد
،خود ابتدا
اذعان مي كند
كه خداي
سبحان بدين
وسيله همه را
بالطبع
نيازمند به
هم قرار داده
است ، اما
نتيجه اي كه
مي گيرد ،
طبيعي بودن
اجتماعي است
، نه اضطراري
بودن آن . خلاصه
و نتيجه الف
) معناي مدنيت
بالطبع
انسان نزد
حكما ، ضرورت
و لزوم مدنيت
و اجتماع
انساني است ؛
هر چند كه
اراده نمودن
اين معني از
جمله “ انسان
، مدني
بالطبع اسست
” ، خالي از
مسامحه نيست .
چه اين كه
آنچه متبادر
از اين جمله و
با قيد “
بالطبع ” است
، اين است كه
انسان ، وراي
هر عامل خارج
از خود و بما
هو انسان ،
اقتضاي اولي
آن مدنيت است
، نه ضرورت و
لزوم مدنيت . ب)
همه حكما در
اصل ضرورت و
لزوم مدنيت و
اجتماع براي
انسان ،
متفقند و اين
سخني است كه
ابهامي در آن
نيست ؛ چه اين
كه به فعليت
رساندن
استعدادهاي
مختلف انسان
و به دست
آوردن
كمالات
مطلوب ، بدون
پيوستن به
اجتماع ،
مقدور نيست . ج)
بيشتر سخنان
حكما با
تئوري
اضطرار ( از
چهار تئوري
اي كه در آغاز
اين نوشتار
مطرح شد )
مطابقت داشت .
هر چند كه با
تئوري سوم كه
مدنيت انسان
را امري
انتخابي
دانسته است و
آن را مستند
به داوري عقل
مي داند ، غير
قابل تطبيق
است ؛ زيرا به
نظر بيشتر
حكما ، آنچه
موجب پيدايش
اجتماع مدني
انسان شده
است ،
نيازمندي
انسان و دليل
عقلاني براي
بقا و كمال آن
است . در واقع
، محرك مدنيت
انساني ،
نيازمندي و
عقل است . د)
آنچه از ميان
اين نظريه ها
، بيشتر قابل
تاييد است ،
همان نظريه
مشهور است كه
مي گويد :
مدنيت انسان
، مستند به
عقل و
نيازمندي
انسان است . چه
اين كه
جاندار
خردمند ، از
جانداراني
است كه با
بايستهاي
كارها و
نيازهاي خود
دست نخواهد
يافت و به
شايستگيها و
برتريهايي
كه در خود
اوست ،
نخواهد رسيد
، مگر با رو
آوردن به
اجتماع و
مدنيت . ه
) بحث مدنيت
انسان ، با
اين كه بيشتر
، يك بحث علمي
است ، در (
فلسفه سياسي )
نتايج و
ثمراتي نيز
بر آن مترتب
مي شود كه از
آن جمله است : اگر
مدنيت
بالطبع
انسان ثابت
گردد ، ديگر
براي تاسيس
جامعه ،
احتياج به
قرارداد
نيست و افراد
انسان ، بي
اين كه ابتدا
قراردادي با
هم داشته
باشند ، به
صورت طبيعي
با هم تعاون و
همكاري مي
نماينند و به
اين صورت ،
اجتماع
انسان شكل مي
گيرد .اما
كساني كه در
فلسفه سياسي
، مخالف
نظريه
بالطبع بودن
مدنيت و
اجتماعند ،
حتي تكشل
اجتماع را
محتاج به
قرارداد مي دانند
؛ يعني اين
گروه ، هم
باري تشكيل
دادن اجتماع
و هم براي
تشكيل حكومت
، قرارداد را ضروري
مي دانند . ثمره
دوم كه از بحث
مدنيت
بالطبع
گرفته شده ،
مساله اثبات
نبوت و شريعت
است . به اين
معني كه
فلاسفه
اسلامي ،بحث
مدنيت
بالطبع را از
مقدمات
اثبات شريعت
و نبوت
قرارداده
اند و مي
گويند : وقتي
مدنيت انسان
به اثبات
رسيد و روشن
شد كه انسان
به گونه اي
آفريده شده
است كه به
تنهايي از
عهده تامين
امور معيشتي
خود بر نمي
آيد و اگر
بخواهد به
تنهايي
زندگي كند ،
نمي تواند
باقي بماند ،
ناگزير بايد
به تعامل و
همكاري با
ساير
همنوعانش تن
در دهد و رو به
اجتماع
بياورد . از
جانب ديگر ،
همچنان كه
ضرورت و لزوم
اجتماع براي
انسان اثبات
گرديد ، وجود
قوانيت و
مقنن نيز
امري ضروري و
لازم است .
قوانيني كه
براي مصالح
اجتماع وضع
مي گردد و
اداره كننده
و
برپادارنده
آن است و
انسان مقنني
كه بر احوال و
افعال
آدميان دارد
و صلاح و فساد
آنان را به
خوبي مي داند
وبا صدق
گفتار و حسن
كردارد و در
دست داشتن “
معجزه ” ، بر
ساير
انسانها
برتري دارد .
چنين انساني
، نبي ، و
قوانيني كه
او مي آورد ،
شريعت است . اين
ثمره ، قطع
نظر از
اشكالهايي
كه بر آن وارد
شده . بر آن
تفسيري كه در
اين نوشتار
از مدنيت
بالطبع
انسان گرديد
نيز مترتب
است . زير
نويس : ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. شرح
الاشارات و
التنبيهات ،
چاپ بيروت ، ج4
، ص 61. 2.
مقدمه ابن
خلدون ،
ترجمه محمد
پروين
گنابادي ، ج2 ،
ص 844. 3.
گوهر مرداد
،چاپ 1372 ، ص 360. 4.
مرتضي مطهري
، مقدمه اي بر
جهان بيني
اسلامي ( از
مجموعه آثار )
، ج3 ، ص263. 5.
قسم
الكلام في
مجمع البحوث
الاسلاميه ،
شرح
المصطلحات
الفلسفيه ، ص
192 . 6.
الحدود
لابن سينا ، ص
22 . ( بهنقل از
شرح
الصطلحات
الفلسفيه ) 7.
دكتر
جميل صليبا ،
فرهنگ فلسفي
، ص 442. 8.
مقدمه
ابن خلدون
،چاپ بغداد ،
ج1 ، ص 41. 9.
المباحث
المشرققيه ،
چاپ بيروت ، ج2
، ص 555. 10.
حاج
ملاهادي
سبزواري ،
رسائل حكيم
سبزواري
،چاپ جديد ، 1370
،ص 215. 11.
سيد
محمد حسين
طباطبايي ،
تفسير
الميزان ، ج2 ،
ص 117. 12.
اراده
نمودن اين
معني از جمله
“ انسان مدني
بالطبع است ”
خالي از
مسامحه نيست
گ زيرا
متبادر از آن
اين است كه
طبيعت آدمي
مقتضي مدنيت
است و اين غير
از لزوم و
ضرورت
اجتماع است . 13.
مرتضي
مطهري
،مقدمه اي بر
جهان بيني
اسلامي . ص 314 ـ 315. 14.
افلاطون
، جمهور ،
ترجمه فواد
روحاني ،چاپ
1374 ، ص 114 ـ 115. 15.
ارسطو
، سياست ،
ترجمه دكتر
حميد عنايت ،
ص 6 ـ 4. 16.
ارسطو
، اخلاق
نيكوماك ،
ترجمه مهندس
رضا مشايخي
،كتاب اول ،
فصل هفتم ، ص 12. 17.
همان
، ص 279. 18.
همان
، ص 424. 19.
فارابي
،آراء مدينه
فاضله ،
ترجمه سيد
جعفر شهيدي ،
ص 45 ؛ تقي آزاد
ارمكي ،
انديشه
اجتماعي
متفكران
مسلمان ، ص 233. 20.
فارابي
،آراء اهل
مدينه فاضله
، ترجمه سيد
جعفر سجادي ،
ص 251. 21.
همان
، ص 100 ـ 111 ( به نقل
از فرناز
ناظرزاده
كرماني ،
اصول و مبادي
فلسفه سياسي
فارابي ص 139 ). 22.
ابن
سينا
الاشارات و
التنبيهات
،چاپ بيروت ،
موسسه
النعمان ، ج4 ،
ص 60 ـ 61. 23.
ابوعلي
حسين ابن
سينا ،
الالهيات
الشفاء ، ج2 ،
ص 441 ؛ النجاه ،
ص 303. 24.
ابن
خلدون ،
مقدمه ابن
خلدون ، چاپ
بغداد ، ج1 ، ص 41
ـ 43. 25.
ابن
خلدون
،مقدمه ابنن
خلدون ، باب
بغداد ، ج1 ، ص 41ـ
43. 26.
مقدمه
ابن خلدون
،ترجمه محمد
پروين
گنابادي ،
چاپ بغداد ، ج2
، ص 844 .( ايين فصل
در كتابي كه
چاپ بغداد
است ، وجود
نداشت و
مترجم . اين
فصل را از چاپ
پاريس ترجمه
كرده است .) 27.
ابن
خلدون
،مقدمه ابن
خلدون ، ج1 ، ص 187. 28.
فخر
الدين محمد
بن عمر رازي ،
المباحث
المشرقيه ،
چاپ بيروت ، ج2
، ص555 29.
سيد
محمد حسين
طباطبايي ،
تفسير
الميزان ،
جلد 2 ، ص 11. 30.
سيد
محمد حسين
طباطبايي
،مجموعه
رسائل ، چاپ
سوم ، دفتر
فرهنگ
اسلاميي ، 1370 ،
ص 28 . 31.
سيد
محمد حسين
طباطبايي ،
تفسير
الميزان ، ج4 ،
ص 92. 32.
مرحوم
علامه ،
تقرير
استدلال به
آيات را نه در
اين جا و نه در
تفسير آيات
مذكور در محل
خودش بيان
نفرموده است . 33.
سيد
محمد حسين
طباطبايي ،
تفسير
الميزان ، ج 2،
ص 116 ـ 117. 34.
حكيم
متأله ، حضرت
آيه الله
جوادي آملي
نيز از بيان
علامه ، همين
برداشت را
دارد . ر.ك:
عبدالله
جوادي آملي ،
شريعت در
آينه معرفت ،
ص 370 . 35.
تفسير
الميزان ، ج2 ،
ص 117. 36.
أحزاب
/ 72 . 37.
معارج
/ 19 38.
ابراهيم
/ 34 39.
علق /7. 40.
سيد
محمد حسين
طباطبايي ،
تفسير
الميزان ، ج2 ،
ص 117 . 41.
همان
، ج2 ، ص 111 و 117 . 42.
همان
، ص 117. 43.
حجرات
/ 13. 44.
زخرف / 32. 45.
مرتضي
مطهري ،
مقدمه اي بر
جهان بيني
اسلامي ، چاپ
انتشارات
اسلامي ( 1392) ، ص
317. 46.
فرقان
/ 54. |