مدنيت بالطبع انسان از چشم انداز فلاسفه

سيد محمد مظفري

زير نظر : استاد صادق لاريجاني

چكيده :

مساله مدنيت بالطبع انسان ، از دير باز ميان فلاسفه يونان و حكماي اسلامي مورد بحث بوده و مسائل متعددي راجه به آن در خور بررسي و تحقيق است ؛ از جمله : مقصود حكما از اين اصل چيست ؟ آيا انسان ، طبعاً مدني است يا از روي ناچار و اضطرار به مدنيت روي مي آورد ؟ آيا انسان با مدد جستن از عقل حسابگر خويش ، مدنيت را بر مي گزيند يا آن كه نسبت به آن ، لا اقتضاست ؟ نوشتار حاضر ، كاوشي است در يافتن پاسخ پرسشهاي ياد شده و بررسي رهيافت پاره اي از حكماي يونان و اسلام در اين باب.

كليد واژگان : فلسفه سياسي ، مدنيت بالطبع ، طبيعت ، فطرت ، اضطرار ، انتخاب لالقتضا.

اشاره درباره مدني بالطبع بودن انسان و در اين كه چه نسبتي با مدنيت دارد ، چهار نظريه قابل طرح است :

1.                  انسان ، مدني بالطبع است .

2.                  انسان ، مستخدم بالطبع است و تنها از روي اضطرار و ناچاري به مدنيت واجتماع روي مي آورد .

3.                  انسان ، نسبت به مدنيت ، اقتضايي ندارد ( لا اقتضا ست ) . در واقع ، مدنيت انسان يك امر انتخابي است كه آدميان با پشتيباني خرد حسابگر خود بدان روي مي آورند .

4.                  انسان ، متمايل به اجتماع و مدنيت ايست .

عده زيادي از فلاسفه اصل مدني بودن انسان را در آثار مطرح كرده اند ، اما سخنان آنان در اين باب ، بسيار كلي و مبهم است و آراي بيشتر آنها با نظريه اضطرار مطابقت دارد . نوشته حاضر ، كوششي است در جمع آوري ، تبيين و ارزيابي آراي فلاسفه اسلامي در اين خصوص ، اصطلاح مدني بودن و اجتماعي بودن انسان و مقصود فلاسفه از اين اصل بيان شده است و سپس به تبيين آراي فلاسفه و كاوشي در اين زمينه پرداختيم .

معناي اصطلاحي مدني

در اصطلاح فلاسفه اسلامي ، “ مدني ” منسوب به مدينه و كنايه از اجتماع بشري است . خواجه نصير الدين طوسي در اين خصوص مي گويد : “ التمدن في اصطلاحهم هو هذا الاجتماع ” 1 : تمدن در اصطلاح فلاسفه ،همان اجتماع بشري است . اين خلدون مي گويد : كلمه “ مدني ” منسوب به مدينه است و در نزد حكيمان ، كننايه از اجتماع بشري است .2 ملاعبدالرزاق فياض لاهيجي مي گويد : و تمدن عبارت از آن اجتماع ، و مدينه عبارت از آن مكان باشد .3 بنابراين ، از مجموع سخنان فلاسفه اسلامي به اين نتيجه مي رسيم كه تمدن در لسان آنان به معناي اجتماع بشري است و سخن از مدني بودن انسان ، سخن از اجتماعي بودن آن است .

باري ، زندگي اجتماعي اين نيست كه گروهي از انسانها در كنار يكديگر و در يك منطقه زيست كنند ، بلكه زندگي اجتماعي بدان معني است كه ماهيت اجتماعي داشته باشد ؛ يعني بين افراد جامعه ، تعامل و همكاري وجود داشته باشد و بر اين اساس ، مدنيت و اجتماع ،جوامع كوچكي را كه داراي تعامل و همكاري مي باشد ، اما فاقد حكومت است نيز شامل مي شود .

اشاره اي به سير تاريخي بحث مدنيت بالطبع انسان اينان مساله كه آيا انسان ، مدني بالطبع است و در كل ، چه نسبتي با مدنيت دارد ، از دير باز ميان فلاسفه مطرح بوده است . آثاري كه از فلاسفه يونان به جا مانده است ، نشان مي دهد كه افلاطون و ارسطو از نخستين كساني بوده اند كه اين مساله را مطرح كرده اند . و اين سخن معروف كه “ انسان مدني بالطبع يا حيواني است سياسي ” از ارسطوست . لكن پيش از او ، افلاطون نيز در اين خصوص سخن گفته است كه سخنان آنان بعدا به طور مفصل ذكر خواهد شد .

بعد از ارسطو نيز اين مساله ميان فلاسفه غرب ، بخصوص ميان فلاسفه سياسي ـ مطرح بوده است ؛ مثلا توماس اكونياس قديس ( 1224 ـ 1274 ) در اين كه انسان بنا بر طبيعت خود ، موجودي اجتماعي و سياسي است ؛ با ارسطو هم عقيده بوده است . ولي هابز ( 1588 ـ 1679‌) اين اصل را به شدت انكار كرده است و توافق افراد بشر بر حكومت را كه صرفا از راه قرارداد به وجود آمده ، نه طبيعي ، كاملا مصنوعي مي داند .

از فلاسفه اسلامي ، معلم ثاني ـ ابونصر فارابي ـ شايد نخستين كسي است كه اين اصل را در بحث حكومت و سياست به صورت مستقل مطرح كرده است . پس از او شيخ الرئيس ـ هر چند به صورت غير مستقيم و براي اثبات شريعت ـ به اينن اصل پرداخته است . ابن رشد ،، ابنن خلدون ، امام فخر رازي و بعضي ديگر از متكلمان اسلامي نيز اين اصل را مورد بحث قرار داده اند كه نظريات آنان بعدا به تفصيل ذكر خواهد شد .

بررسي اجمالي معاني “ فطرت ” ؤ “ طبيعت ” و “ غريزه ” از آن جا كه در بررسي مساله مدنيت بالطبع ، با كلمه طبيعت نيز سرو كار داريم ، لازم است توضيح مختصري در معنايي آن و نيز تمايز ميان معناي طبيعت و دو واژه ديگر ؛ يعني فطرت و غريزه بيان شوود . هر چند كه يافتن معناي دقيق براي اين واژه ها و تمايز آنها از يكديگر دشوار است ؛ زيرا در مواردي ، فطرت و طبيعت را به يك معني به كار برده اند ، در عين حال ، مي شود از موارد استعمال آنها ، وجه اشتراك و وجه افتراق آنها را به دست آورد . وجه مشترك اين سه واژه اين است كه هر سه از امور تكويني است ، نه اكتسابي . اما وجه افتراق آنها اين است كه “ طبيعت ” ، بيشتر درباره بي جانها استعمال مي شود ؛ گرچه درباره جاندار هم به كار مي رود . به آن خصوصيتي كه در اشيا منشأ اثر خاصي مي شود ، طبيعت مي گويند .

“ غريزه ” از نظر مورد ، اخص از طبيعت است ؛ زيرا غريزه بيشتر درباره حيوانان و كمتر در مورد انسان به كار مي رود و درباره جمادات و نباتات به كار برده نشده است . اما “ فطرت ” نسبت به هر دو واژه اخص است ؛ زيرا تنها درباره انسان به كار برده مي شود . علاوه بر آن ، فطرت از غريزه ، آگاهانه تر و از مسائل ماوراي بعد حيواناي انسان است .4

كلمه “ طبيعت ” يكي از كلماتي است كه در ادوار مختلف تاريخي ، معاني متعددي به خود گرفته است و در لسان فلاسفه به كار برده شده است كه به برخي از آن معاني اشاره مي شود :

1.                  به معناي استعداد قوي در شيء.

2.                  براي تغيير و ثبات ذاتي .

3.                  به معناي مبدأ تغييرات در اشيا.

4.                  بر آنچه از ذات شيء ـ بدون رجوع به هيچ عامل خارجي ديگر ـ صادر شود ، طبيعت مطلقه گفته مي شود .

5.                  به معناي چيزي كه فاعل ، بدون تعليم به آن هدايت شود ، و معاني بسيار ديگر.5

بعضي معتقدند كه تمام معاني فلسفي اي كه اين لفظ دال بر آنهاست ، به اين معني بر مي گردد كه طبيعت عبارت است از نيروي پراكنده اي در اجسام كه هر موجودي مي تواند توسط آن ، به كمال طبيعي خود برسد .6

“ طبع ” عبارت است از هيأتي كه به واسطه آن ، نوع از انواع كامل گرددذ ؛ چه آن هيأت ، فعلي باشد يا انفعالي . گويا طبع ، اعم از طبيعت است ؛ زيرا مي شود چيزي از طبع باشد ، اما از طبيعت نباشد .

طبع عبارت است از سرشتي كه انسان بر آن آفريده شده است ( تعريفات جرجاني ) . يا مجموع استعدادهاي خلقي و رواني اي كه انسان متصف بدان است و مترداف خلق و طبيعت و سجيه است.7

مقصود فلاسفه از مدنيت بالطبع انسان با توجه به معاني اي كه براي طبيعت و طبع ذكر شد ، از جمله “ انسان ، مدني بالطبع است ” ، اين معني متبادر است كه سرشت آدمي ، وراي هر عامل ديگري ، مدني است ؛ يعني انسان ـ بما هو انسان ـ اجتماعي و مدني است . ليكن توجه حكماي اسلامي ، در اين جمله ، بيشتر به ضرورت و لزوم مدنيت و اجتماع است تا بالطبع بودن آن . انسانن مدني بالطبع است ، يعني اجتماع و مدنيت براي رسيدن به كمالات انساني ، امري لازم و ضروري است . دلايل ذيل ، اين گفته را تاييد ميكند.

1.                  عبدالرحمن بن خلدون مي گويد :

اجتماع نوع انسان و حكيمان اين معني را بدين سان تعبير مي كنند كه انسان داراي سرشت مدني است ؛ يعني ناگزير است اجتماعي تشكيل دهد كه در اصطلاح ايشان آن را مدنيت گويند و معناي عمران همين است .8

2.                  امام فخر رازي مي گويد :

امتياز انسان با حيووانات ديگر به اين است كه اگر انسان بخواهد به تنهايي و به دور از اجتماع زيست كند ، حسن معيشت وي تامين نخواهد گشت ، پس ناگزير با هم نوعان ديگر خود بايد همكاري داشته باشد تا با معاونت آنان حسن معيشت وي تامين و احتياج او رفع گردد و از همين روست كه انسان مدني بالطبع مي گردد .9

3.                  حكيم سبزواري در اين خصوص مي گويد :

“ انسان مدني بالطبع است ” يعني بايد اجتماع كنند در مدينه ها .10

4.                  علامه طباطبايي مي فرمايد :

غير ان الانسان لما وجد ساير الافراد من نوعه و هم امثاله يريدون منه ما يريده منهم صالحهم و رضي منه ان ينتفعوا منه وزان ما ينفع منهم و هذا حكمه بوجوب اتخاذ المدينه و الاجتماع التعاوني و يلزمه الحكم بلزوم استقرار الاجتماع بنحو ينال كل ذي حق حقه فهذا الحكم اعني حكمه بالاجتماع المدني و العدل الاجتماعي انما هو حكم دعا اليه الاضطرار ،و لو لا اضطرار المذكور لم يقض به الانسان ابدا و هذا معني ما يقال “ ان الانسان مدني بالطبع ” و انه يحكم بالعدل الاجتماعي.11

هر چند كه تبيين نظر علامه بعدا به تفصيل ذكر خواهد شد ، غرض از ذكر عبارت مذكور اين است كه مرحوم علامه تصريح نموده اند كه معناي اين كه انسان مدني بالطبع است و به لزوم عدل اجتماعي حكم مي كند ، ضرورت و لزوم اجتماع مدني و عدالت اجتماعي است كه بشر از رو آوردن به آن ناگزير است .    

اگر به عبارات گذشته نيك بينديشيم ، ترديدي باقي نخواهد ماند كه مراد حكما از جملله “ انسان مدني بالطبع است ” ضرورت و لزوم مدنيت است 12 و از اين جهت ، اختلافي ميان آنان وجود ندارد و كمتر كسي ضرورت و لزوم مدنيت و اجتماع را براي بشر نمي پذيرد . اما اين كه مدنيت مقتضاي طبع آدمي است يا به حكم عقل و يا دقت است . بدين جهت ، نخست احتمالات معقول در مساله مدنيت انسان را مطرح مي كنيم ، سپس به داوري و ارزيابي آراي حكماي اسلامي در اين خصوص مي پردازيم كه سخنان آنان با كدام يك از تئوريهاي ذيل مطابقت دارد .

به طور كلي در مساله مدنيت انسان ، چهار نظريه قابل طرح است :

الفا ) مدنيت مقتضاي طبع انسان است ؛ يعني رد سرشت آدمي به دور از هر محرك ديگري ، اقتضاي مدنيت وجود دارد .

ب) انسان ، مستخدم بالطبع است و تنها از روي اضطرار و ناچاري به مدنيت و اجتماع روي مي آورد .

ج) انسان نسبت به مدنيت ، اقتضايي ندارد “ لااقتضاست ” و در واقع ، مدنيت انسان ، يك امر انتخابي است كه آدميان با پشتيباني خرد حسابگر خود بدان روي مي آورند .

د) انسان ، متمايل به اجتماع و مدنيت است .

طبق نظريه اول ، زندگي اجتماعي انسانها از قبيل زندگي خانوادگي زن و مرد است كه هر يك از زوجين به صورت يك جزء از كل در متن خلقت آفريده شده است و در نهاد هر كدام ، گرايش پيوستن به كل خود وجود دارد . مطابق نظريه دوم ، زندگي اجتماعي از قبيل همكاري دو كشور است كه خود را به تنهايي در مقابل دشمن مشترك ، زبون مي بينند و بناچار به همكاري و ارتباط با ديگران ، تن در مي دهند . نظريه سوم ، زندگي اجتماعي را از قبيل شركت دو سرمايه دار مي داند كه براي تحصيل سود بيشتر ،يك واحد صنعتي يا تجاري را به وجود مي آورند .13   

  نظريه افلاطون

افلاطون ( 427 ـ 347 پيش از ميلاد ) نخستين فيلسوف و متفكر دنياي باستان بود كه با روشي مشخص درباره سياست و حكومت سخن گفت . او راه نجات جامعه بشري را استمرارر يك حاكميت فلسفي مي دانست و بر اين باور بود كه يا حكيمان بايد زمامدار باشند و يا زمامداران بايد حكيم شوند .

روش افلاطون اين بود كه باورهاي فلسفي و دلايل خود را به صورت گفت و شنود و از دهان سقراط بيان كند . در خصوص مساله مدنيت و اجتماعي بودن انسان نيز همين روش را در پيش گرفته ، مي گويد :

گفتم به عقيده من ، علت احداث شهر اين است كه هيچ فردي براي خود كافي نيست ، بلكه به بسياري از چيزها نيازمند است . آيا به عقيده تو دليل ديگري براي احداث شهرهاست ؟ گفت نه ، هيچ نيست . گفتم يك احتياج باعث يم شود كه انساني ، انسان ديگر را با خود شريك كند ، سپس احتياج ديگري او را وادار مي كند كه با شخص ديگري بپيوندند و بدين طريق كثرت حوائج موجب مي شود كه عده زيادي نفوس در يك مرگز گرد آمده ، با هم معاشر شوند و به يكديگر كمك كنند و ما اين محل تجمع را شهر مي ناميم . گفتم اگر مردم با يكديگر معامله مي كنند ، مگر نه از اين جهت است كه نفع خود را در اين داد و ستد تشخيص داده اند ؟ گفت يقينا همين طور است .( آنگاه نيازمنديهاي مختلف انسان را بر شمرده ، هر يك از انسانها را فراهم كننده يكي از مايحتاج جامعه مي داند و مي گويد : ) گفتم : پس به حكم ضرورت ، شهر بايد از چهار ، پنج نفر تشكيل شود .14

آنچه از سخن افلاطون پيداست ، ضرورت تشكيل اجتماع و مدنيت است و به نظر وي ، محرك اصلي مدنيت انسان ، نيازمنديهاي او و دسترسي به منافع بيشتر و بهتر است و اين ، همان نظريه اضطرار است كه در واقع ، انسان مضطر به مدنيت و اجتماع است ، نه اين كه مدنيت مقتضاي طبع اولي آدمي باشد . ما از سخنان افلاطون چيزي نيافتيم كه انسان را مدني بالطبع بداند .

 بررسي نظريه افلاطون

درباره نظريه افلاطون بايد گفت كه هم مدعا و هم دليل وي ، هر دو شفاف و روشن است ؛ زيرا مدعاي او ضرورت و لزوم اجتماع و پيوستن انسان به مدينه است و دليل وي بر اين ادعا اين است كه انسان به تنهايي از عهده تامين نيازمنديهاي متعدد خويش بر نمي آيد و بدون پيوستن به مدينه ، به كمال مطلوب و نيز منافع بيشتر و بهتر دست نمي يازد . پس به حكم ضرورت ، شهر بايد تشكيل شود . و اين مطلبي معققول و منطقي است كه ابهامي در آن وجود ندارد .

نظريه ارسطو

ارسو ( 384 ـ 322 پيش از ميلاد ) از فلاسفه معروف يونان باستان است . وي در زميينه هاي مختلف ادبي ، فلسفي ، اخلاقي و سياسي ، آثار متعدد و مفيدي از خود به جاي گذاشته است و در واقع ، بشريت قرن بيستم هنوز از قبضه افكار ارسطويي رهايي نيافته است و كم نيستند دانشمنداني كه هنوز هم پاي بند باورههاي فلسفي اخلاقي و سياسي ارسطو هستند .

وي در خصوص مساله مدنيت انسان ، در دو اثر عمده خود ( سياست و اخلاق نيكو ماك ) سخن گفته و اين جمله معروف از اوست كه : “ انسان ،مدني بالطبع است ” .

هر چند كه ارسطو درمواردي اين جمله را به كار برده است ، اما مقصود او از اين سخن ، روشن نيست . از اين رو ما عبارات ارسطو را در اين خصوص گرد آورده ايم تا شايد با نظر ژرفي در آن ، به مقصود وي دست يابيم .

او مي گويد :

شهر { نقطه كمال و } غايت جوامع ديگر است و طبيعت هر چيز در كمال آن است . از اين رو هر گاه چيزي ـ خواه آدمي باشد و خواه اسب و خواه خانواده ـ به مرحله كمال رسد ، مي گوييم كه آن چيز ، طبيعي است . وانگهي ، غايتي كه هر چيز به سبب آن وجود دارد ، يا علت غائي ، برترين خير آن است و اتكا به ذات ، غايت و برترين خير است . از اين جا آشكار مي شود كه شهر ، پديده اي طبيعي است و

و انسان به حكم طبيعت ، حيواني اجتماعي است و آن كس كه از روي طبع و نه بر اثر تصادف ، بي وطن است ، موجودي يا فروتر از آدمي است يا برتر از او . همچنان كه مي دانيم شهر ، نوع اجتماع است آن جامعه اي كه بالاتر از همه و فراگيرنده همه جوامع ديگر است ،خير برين را مي جويد و ( اين گونه ) جامعه است كه شهر يا اجتماع سياسي نام دارد بدين گونه ،مي بينيم كه شهر ، طبعا مقدم بر فرد است ؛ زيرا افراد چون نمي توانندد به تنهايي نيازهاي خويش را برآورند ، ناگزير بايد به كل شهر بپيوندند ؛ همچنانكه هر جزء ديگري به كل خويش مي پيوندد.  

آن كس كه نمي تواند با ديگران زيست كند و يا چندان به ذات خويش متكي است كه نياز به همزيستي با ديگران ندارد ، عضو شهر نيست ، و از اين رو بايد يا دد باشد ، يا خدا بدين سبب ، انگيزه اي در همه آدميان نهفته است تا بدين گونه با هم اجتماع كنند .15

هر چند كه ارسطو در عبارت مذكور ، مي گويد : “ انسان به حكم طبيعت حيواني ، اجتماعي است ” و حداقل در دو مورد از كتاب اخلاق نيكوماك نيز همين سخن را تكرار نموده كه : “ انسان به مقتضاي طبيعتش مخلوقي اجتماعي است ” 16 و “ در واقع ، انسان مخلوقي است سياسي و طبيعتا براي زندگي در اجتماع آفريده شده است ” 17 ، لكن با توجه به صدور و ذيل عبارت فوق و نيز سخنن ديگر وي در اخلاق نيكوماك ، مقصود ارسطو از اين جملات روشن نيست كه آيا او انسان را مدني بالطبع مي داند يا وي هم مثل فلاسفه اسلامي ، مقصودش از اين جملات ، ضرورت و لزوم مدنيت است ؟

از دليلي كه در آغاز سخن او آمده است ، چنين به دست مي آيد كه مقصود وي ، مدني بالطبع

بودن انسان است ؛ زيرا مي گويد : “ طبيعت هر چيز ، كمال آن است و هر چيزي به كمال برسد ، مي گوييم آن چيز ، طبيعي است . پس از اين جا معلوم مي شود كه انسان به حكم طبيعت ، حيواني اجتماعي است .” اما ذيل گفتارش كه مي گويد : “ زيرا افراد ، چون نمي توانند به تنهايي نيازهاي خويش را برآورند ، نناگزير بايد به كل شهر بپيوندند ” ، مطابق نظريه اضطرار است .

او در جاي ديگري اين مطلب را با صراحت بيشتري بيان كرده ، مي گويد :

به نظر ، همه جماعات ، اجزايي هستند از جامعه مدني ، در واقع ، مردم با همديگر به خاطر نفع و تامين آنچه براي زندگي ضروري است ، جمه مي شوند . به نظر ، اجتماع سياسي از آغاز بر اساس همين ضرورت مفيد به وجود آمده و به اتكاي همان نيز دوام يافته است .18

از اين گذشته ، دليلي كه وي آورده است نيز با ضرورت سازگار است ؛ چون تحصيل كمال ، ضرورتي را ايجاد مي كند كه انسانها احساس مي كنند و بر اساس آن ، ناگزير به سوي اجتماع روي مي آورند .

بررسي نظريه ارسطو

چنان كه قبلا ذكر شد ، معناي سخن ارسطو ، بخصوصص جمله معروف او كه مي گويد : “ انسان ، مدني بالطبع است ” روشن نيست و از اين رو مدعا و دليل او ـ هر دو ـ مبهم است . بنابراين ، اگر مقصود وي همان ضرورت و لزوم مدينه و اجتماع انساني باشد ـ همچنان كه دليل او همين معني را مي رساند ـ نظر وي همان نظر افلاطون و مطابق باا نظريه اضطرار است و اگر ارسطو واقعا در پي اثبات مدني بودن بالطبع انسان به معناي واقعي آن بوده باشد ، هيچ دليل منطقي اي مبني بر اين كه انسان طبيعتا حيوان اجتماعي و طالب زيستن در جامعه مدني است ، وجود ندارد . ممكن است به عكس ، ادعا شود كه انسان مستخدم بالطبع است ، نه مدني بالطبع ؛ چنان كه بعضي از فلاسفه ، همين ادعا را كرده اند و دلايلي چند براي اثبات آن آورده اند كه در آينده به آن اشاره خواهد شد . 

نظريه معلم ثاني ، ابونصر فارابي

هر چند كه بعضي به فارابي ( 259 ـ 339 ق) نسبت مي دهند كه وي معتقد است : “ زيست در جامعه ، مفطور انسان است ” 19 ، اگر به سخنان فارابي دقت شود ، معلوم مي شود كه وي انسان را محتاج بالطبع مي داند ، نه مدني بالطبع . عبارت وي در اين خصوص چنين است :

و هر يك از آدميان بر سرشت و طبيعتي آفريده شده اند كه هم در قوام وجودي خود و هم در نيل و وصول به برترين كمالات ممكن خود ، محتاج به امور بسيارند كه هر يك به تنهايي نتواند متكفل انجام آن امور باشد ، بلكه در انجام آن ، احتياج به گروه بود كه هر يك از آنها متكفل انجام امري از مايحتاج آن بود و هر يك از افراد انسان نسبت به هر يك از افراد ديگر ، بدين حال و وضع بود . و بدين سبب است كه براي هيچ فردي از افراد انسان ، وصول بدان كمالي كه فطرت طبيعي براي او نهاده است ، ممكن نبود مگر به واسطه اجتماع ، اجتماعات و تجمع گروههاي بسيار كه ياري دهنده يكديگر باشند تا بدين وسيله همه آنچه جمله آن جماعت براي آن قيام كرده و كاري انجام داده اند ، گرد آيد تا براي هر يك از افراد ، همه مايحتاج او كه هم در قوام وجودي و حيات طبيعي بدان محتاج بود و هم در وصول به كمال ، فراهم شود .20

صريح سخن فارابي اين است كه شالوده مدنيت انسان را نيازمندي آنان به يكديگر و تامين آن نيازها تشكيل مي دهد . به عقيده او ، احتياج در سرشت آدمي نهفته است و انسان به گونه اي خلق شده است كه هم در امور معيشت خود و هم در رسيدن به كمال ، محتاج ديگران است و از همين روو ، مدنيت و اجتماع ، براي انسان ، امري ضروري و لازم است . بنابراين ، رأي فارابي در اين مساله با نظريه اضطرار مطابقت دارد ؛ يعني انسان از روي اضطرار و ناچاري رو به مدنيت مي آورد .

فارابي در جاي ديگر مي گويد :

هر انساني ، در هرر چه بخواهد ، طبيعتا به انسانهاي ديگر وابسته است . پس مجبور است با نوع خود ، همنشيني وهمكاري داشته باشد و به همين دليل او را حيوان اجتماعي يا سياسي مي نامند.21

  چنان كه ملاحظه مي شود ، آنچه فارابي آن را براي انسان ، بالطبع مي داند ، نيازمندي و وابستگي افراد انسان به يكديگر است ، نه مدنيت او . مدنيت واجتماعي بودن انسان ، از روي اضطرار و ناچاري است .

نظريه شيخ الرئيس

شيخ الرئيس ـ ابوعلي حسين بن عبدالله بن سينا ( 370 ـ 428 ق) ـ حداقل در سه اثر عمده خود : الهيات شفا ، الاشارات و التنبيهات و النجاه ، مساله مدنيت انسان را براي اثبات نبوت و شريعت مطرح كرده است كه عبارات وي در هر سه كتاب ، تفاوت چنداني ندارد .

شيخ در اشارات و تنبيهات مي گويد :

لما لم يكن الانسان بحيث يستقل وحده بامر نفسه ، الا بمشاركه آخر من بني جنسه و بمعاوضه و معارضه تجريان بينهما ، يفرغ كل واحد منهما لصاحبه عن مهم ، لو تولاه نفسه لازدحم علي الواحد كثير مما يتعسر ان امكن ـ وجب ان يكون بين الناس معامله و عدل.22

 حاصل سخن شيخ دو مطلب است :

الف ) انسان به تنهايي از عهده امور معيشت خود بر نمي آيد ؛ زيرا انسان در حياتش به امور زيادي محتاج است كه اگر بخواهد همه اين امور را خود به تنهايي متكفل باشد ، ازدحام امور كثير بر واحد لازم مي آيد كه بر فرض امكان آن ، متعسر است .

ب) انسان با تعامل و همكاري همنوعانش ، مي تواند امور معيشت خود راتامين كند .

پس اجتماع و نيز عدلي كه پايه و قوام اجتماع است . ضروري و لازم است .

بنابراين ، نظريه شيخ الرئيس نيز با نظريه اضطرار مطابقت داد و به عقيده شيخ انسان ، مضطر به اجتماع است . در واقع  محرك مدنيت انسان ، احتايج اوست : چون انسان ، بالطبع محتاج است و سرشت و خلقت او به گونه اي است كه به امور زيادي وابسته است ، ناگزير بايد رو به اجتماع و مدنيت بياورد تا با معاونت همنوعانش مايحتاج خود را فراهم كند .

سخن شيخ در شفا و النجاه صراحت بيشتري دارد كه انسان مضطر به عقد مدن و اجتماعات است :

واضح است كه تفاوت انسان با حيوانات ديگر به اين است كه انسان نمي تواند به تنهايي و بدون معاونت ديگران ، متكفل تدبير امور و رفع نيازمنديهاي خود باشد و ناگزير بايد در اين امور به ساير همنوعان خود اكتفا كند و خود نيز متكفل رفع نيازمنديهاي ديگران باشد و به همين سبب كه انسان به تنهايي نمي تواند از عهده معيشت خود برآيد ، مضطر است به عقد مدن و اجتماعات تن در دهد .23

خواجه نصير الدين طوسي در توضيح عبارت شيخ مي گويد :

فاذن الانسان بالطبع محتاج في تعيشه الي الجتماع مود الي صلاح حاله .24

و اين سخن ، مويد اين مطلب است كه شيخ الرئيس ، انسان را محتاج بالطبع مي داند و معتقد است كه در واقع ،ناچاري و اضطرار است كه انسان را به مدني بودن وا مي دارد.

نظريه اين خلدون

حقيقت اين است كه اساس سخنان فلاسفه بزرگ اسلامي در اين مساله ، سخن ارسطوست كه فلاسفه اسلامي ، آن را يكي پس از ديگري ذكر كرده و پذيرفته اند . اين خلدون ( 732ـ 808 ه.ق) كه خود از اكابر علم عمران يا علم الاجتماع در ميان مسلمانان است نيز ، اجتماع نوع انساني را ضروري دانسته ، مي گويد :

الاوليي في ان الاجتماع الانساني ضروري و يعبر الحكما عن هذا بقولهم “الانسان مدني بالطبع ” اي لابد له من الاججتماع الذي هو المدينه في اصطلاحهم و هو معني العمران و بيانه ان الله سبحانه خلق الانسان و ركبه علي صوره لا يصح حياتهاو بقائها الا بالغذاء و هداه الي التماسه بفطرته الا ان قدره الواحد من البشر قاصر عن تحصيل حاجته .. فلابدد في ذلك كله من التعاون عليه بابناء جنسه فاذن هذا الاجتماع ضروري للنوع الانساني .25

چنان كه ملاحظه مي شود . هم ابنن خلدون بر ضرورت و لزوم اجتماع است و دليلي كه وي در اين عبارت آورده ، دليل بر ضرورت و لزوم اجتماعاست ، نه بالطبع بودن آن . او مي گويد:

اجتماع انساني ، ضروري است و حكيمان از همين ضرورت اجتماع به اين كه “ انسان مدني بالطبع است ” تعبير نموده اند ؛ يعني انسان ناگزير از اجتماع است ؛ اجتماعي كه در اصطلاح حكما همان “مدينه ” است و آن هم معناي غمران مي باشد ودليل ضروري بدون اجتماع ، اين است كه خداي سبحان ، انسان را آفريده و او را به صورتي تركيب كرد كه زندگاني و بقايش ، بي تغذيه ميسر نيست و او را به جستن غذا به فطرت رهبري كرد و چون انسان به تنهايي از به دست آوردن نيازمنديهاي خود قاصر است ، پس ناگزير در كليه نيازمنديهاي زندگي خود ، همواره با همنوعان ديگرش راه همكاري و تعامل را پيش مي گيرد .بنابراين ، اجتماع براي انسان ، اجتناب ناپذير و ضروري است . او در جاي ديگر مي گويد :

در كتب حكما گفتار ايشان را در اين باره شنيده اي كه مي گويند : “ انسان ، طبعا مدني است ”.آنها اين گفته را در اثبات نبوت و جز آن ياد مي كنند و كلمه “ مدني ” منسوب به مدينه ( شهر ) است و در نزد حكما كنايه از اجتماع بشري است و معناي گفتار مزبور اين است كه زندگاني بشر به طور انفرادي امكان پذير نيست و وجود او جز در پرتو هم جنسانش به كمال نمي رسد ؛ زيرا بشر بدين سان ناتوان آفريده شده كه قادر نيست به تنهايي وجوود و زندگاني خود را به مرحله كمال برساند . از اين روي ، وي طبيعتا در كليه نيازمنديهاي زندگي خود ، همواره محتاج به همكاري و معاونت است .26 

او در بخش ديگري از كتابش مي گويد :

سلطنت براي انسان ،منصبي طبيعي است ؛ زيرا در فصول پيش ثابت كرديم كه بشر نمي تواند به زندگاني و موجوديت خود ادامه دهد ، مگر در پرتو اجتماع و تعاون براي به دست آوردن روزي و ديگر ضروريات خويش . و هر گاه براي انسان ، اجتماع حاصل آيد ، ضرورت اقتضا مي كند كه با يكديگر روابط برقرار سازند و نيازمنديهاي خويش را برآ‎ورند وبر حسب آن كه در طبيعت حيواني انسان ، ستمگري و تجاوز به يكديگر سرشته است ، ناگزير ، هر يك به ديگري دست درازي مي كند تا حاجات خود را به زور از وي بستاند وديگري به مقتضاي خشم و نام و ننگ و اقتضاي نيروي بشري ، او را باز مي دارد .27 

اين سخن وي كه ميگويد : “ طبيعت حيواني انسان ، با ستمگري و تجاوز سرشته است ” صراحت دارد كه طبع حيواني انسان ، نه تنها اقتضاي مدنيت ندارد ، بلكه به عكس ، با ستمگري و تجاوز سرشته است .

نظريه فخر رازي

فخر رازي كه با افكار شيخ الرئيس مأنوس است ، در مساله مدنيت انسان ، همان نظريه شيخ را برگزيده است و مي گويد :

امتياز انسان از ساير حيوانات ، به اين است كه حسن معيشت وي به تنهايي تامين نمي گردد و ناگزير افراد ديگري باشد كه او را در تامين معيشت ياري دهند و به همين سبب ، انسان ، مدني بالطبع مي گردد ،در صورتي كه بدويهاي غير مدني ، اخلاقشانن شباهت به اخلاق انسانهاي كامل ندارد . بنابراين ، اجتماع و اجراي عدالت بين افراد انسان ، ضروري و اجتناب ناپذير است .28

بنابراين ،اما فخر رازي نيز مانند شيخ الرئيس و ابن خلدون ، اجتماع و مدنيت را براي انسان ، ضروري مي داند و محرك آن را نيازمنديهاي انسان مي داند .

نظريه علامه طباطبايي

علامه طباطبايي در آثار متعددش ، مساله مدنيت و اجتماع را مطرح كرده است ، ولي گفتار او در اين خصوص ، خالي ازابهام نيست و از ظاهر سخنان وي ، دو نظريه به ظاهر متفاوت به دست مي آيد . در بعضي موارد . سخن از فطري بودن مدنيت به ميان مي آورد و در موارد ديگر ، پاي استخدام و مستخدم بالطبع بودن انسان را به ميان مي كشد . از اين رو ، ماناچاريم سخنان استاد فقيد را قدري با تفصيل ذكر كنيم و مورد ملاحظه و بررسي قرار دهيم .

علامه در تفسير الميزان در ادامه تفسير آيه شريفه 213 سوره بقره مي گويد :

اين آيه ، علت تشريع دين و تكليف كردن انسان به آن و سبب اختلافاتي  را كه در آن واقع شده است ، شرح مي دهد ؛ به اين بيان كه : افراد انسان كه به حسب فطرت ،مدني و اجتماعي اند ، در آغاز اجتماع به صورت گروه واحدي بودند .29 

در جاي ديگر مي گويد :

در اين حقيقت ترديدي نيست كه انسان ، نوعي است كه در همه شوون زندگي خود ، مدني و اجتماعي است و ساختمان وجودي سر تا پا احتياج انسان ،و همچنين تاريخ ـ گذشتگان ـ تا آن جا كه در دست است ،و همچنين آزمايش افراد و طبقات نسل حاضر ، بدين حقيقت گواهي مي دهند.30 

در بخش ديگري از تفسير الميزان مي فرمايد :

اجتماعي بودن انسان ، از مطالبي است كه اثبات آن ، احتياج به بحث زيادي ندارد ؛ چه اين كه خاصه اجتماعي بدون ، از فطريات هر فرد است . تاريخ و همچنين آثار باستاني اي كه از قرونو اعصار گذشته حكايت مي كند ، چنين نشان مي دهد كه انسان هميشه در اجتماع و به طور دسته جمعي زندگي مي كرده و قرآن در بسياري از آيات خود ، باا بهترين روش ، از اين موضوع خبر داده است . در يك جا فرموده : “ يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر وانثي و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ” ( حجرات /13) و در جاي ديگر مي فرمايد : “ نحن قسمنا بينهم معيشتهم في الحيوه الدنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضا سخريا ” ( زخرف /32) و مي فرمايد : “ بعضكم من بعض ” ( آل عمران / 195 ) و باز مي فرمايد : “ و هو الذي خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا ” ( فرقان / 54 ) و غير اينها از آيات .31

چنان كه ملاحظه شد ، مرحوم علامه در اين بخش از سخنانش ، با صراحت مي فرمايد : انسان در همه شوون زنندگي خود، مدني و اجتماعي است و خخاصه اجتماعي بودن ، از فطريات هر فرد است و بالاتر از اين ، براي اين مدعا ، به آيات قرآن ، تاريخ گذشتگگان و آزمايش افراد و طبقات نسل حاضر استدلال كرده است ، هر چند كه تقرير استدلال به آيات مذكور ،بيان نشده است .32

ولي در جاي ديگر ، پاي استخدام و اضطرار را به ميان مي آورد و مي گويد :

از جمله اين افكار و تصديقات انسان به اين معني است كه واجب است هر چيزي را كه در طريق كمال او موثر است ، استخدام كند و به همين جهت است كه از ماده اين عالم شروع كرده ، در آن تصرفمي كند . و با زبه همين جهت ، انسان شروع مي كند به تصرف در گياهان. و باز به همين منظور ، در انواع حيوانات تصرفاتي انجام مي دهد و به استثمار حيوانات هم اكتفا ننموده ، دست به استخدام همنوع خود ميزند و به هر طريقي كه برايش ممكن باشد ،آنان را به خدمت مي گيرد.33 

از اين بيان ، چنين استقاده مي شود كه انسان ، مستخدم بالطبع است ، نه مدني بالطبع .34

علامه در جاي ديگر مي فرمايد :

پس اين حكم ؛ يعني حكم بشر به اجتماع مدني و عدل اجتماعي ،حكمي است كه اضطرار ، بشر را مجبور به پذيرش آن كرد ؛ چون اگر اضطرار نبود ، هرگز هيچ انساني حاضر نمي شد دامنه اختيار و آزادي خود را محدود كند و اين ، معناي آن عبارت معروف است كه مي گويد : “ الانسان مدني الطبع ” و همچنين ، معناي اين كه مي گويد: “ انسان به عدل اجتماعي حكم ميكند ” همين است و خلاصه در هر دو قضيه ، اضطرار ، او را وادار كرده است كه مدنيت و زندگي اجتماعي و دنبالش ، عدل اجتماعي را بپذيرد . 35

در ادامه بحث ، مرحوم علامه براي اين مدعا كه “ حكم بشر به اجتماع مدني و عدل اجتماعي ، حكمي از روي اضطرار و ناچاري است ” ، به دليل عقلي و نقلي استدلال مي كند و مي گويد :

اين معني ، از كلام خداي تعالي نيز استفاده مي شود : 1. “انه كان ظلوما جهولا ” 36‑  ؛ 2. “ خلق الإنسان هلوعا ” 37 ؛ 3. “ ان الانسان لظوم كفار” 38 ؛ 4. “ ان الإنسان ليطغي أن رأه استغني ” 39 . و اگر عدل اجتماعي اقتضاي اوليه طبيعت انسان بود ، بايد عدالت اجتماعي در شوون اجتماعات غالب مي بود در حالي كه مي بينيم دائما بر خلاف اين در جريان است .40

بررسي نظريه علامه

با دقت در سخنان مرحوم علامه ، اين پرسش در ذهن ايجاد مي شود كه وي در يك جا مي گويد : “ خاصه اجتماعي ، از فطريات انسان است ” 41  ودر جاي ديگر مي فرمايد : “ اگر اضطرار نبود ، هرگز هيچ انساني حاضر نمي شد دامنه اختيار و آزادي خود را محدود كند .” 42 و براي هر دو مطلب ،استدلال عقلي و نقلي مي آورد . آيا اين دومطلب ، تنافي ندارد ؟

با تامل بيشتر ، آشكار خواهد شد كه تنافيي در سخن او وجود ندارد ؛ زيرا وي همانند ساير حكما ، جمله معروف “ الانسان مدني الطبع ” را به معناي ضرورت و لزوم مدنيت و اجتماع مي گيرد و مي گويد :‌“ هذا معني ما يقال ان الإنسان مدني بالطبع ” ؛ يعني اين كه انسان از رو آوردن به اجتماع ، ناگزير است ، معناي مدني بودن بالطبع انسان است . و اين سخن با گفتار ساير حكما در اين خصوص ، تفاوتي ندارد ؛ زيرا آنان نيز مدنيت بالطبع را به همين معني گرفته اند و نيز علامه در اين كه محرك اجتماع و مدنيت در انسان ، اضطرار است ، با آنها اختلافي ندارد ؛ جز اين كه علامه ريشه اضطرار را در اين مي بيند كه انسان ، مستخدم بالطبع است و همين استخدام است كه او ار به اجتماع و مدنيت مجبور مي كند ، ليكن حكماي ديگر ، ريشه اضطرار را در احتياج مي بينند .

به سخن ديگر ، اگر مرحوم علامه چنين مي گفت كه انسان ، هم مستخدم بالطبع است و هم مدني و اجتماعي بالطبع ، سخن او خالي از تنافي نبود ؛ زيرا طبع آدمي نمي تواند دو اقتضاي متضاد داشته باشد ، ليكن مرحوم علامه ، استخدام را مستند به طبع و خاصه اجتماعي بودن ، و مدنيت را مستند به فطرت و عقل مي داند . به اين معني كه انسان تا در بند طبع حيواني و تابع شهرت و غضب است ، جز به استخدام ديگران نمي انديشد . او در اين مقام ، هلوع ، حريص و ستم پيشه است ، ولي هنگامي كه چشم بصيرت را باز مي كند و به عاقبت تبعيت از هوا مي نگرد ، به حكم وداوري خرد ، لزوم تعاون و همكاري با ديگران را در مي يابد . بنابراين ، حاصل نظريه علامه طباطبايي در خصوص مساله مدنيت انسان ، اين است كه انسان ، مستخدم بالطبع و متمدن بالفطره است . 

اما دلالت آياتي كه وي از آنها براي فطري بودن خاصه اجتماعي بودن انسان استفاده مي برد ؛ بر اين مدعا روشن نيست و شگفت اين كه ايشان نه در اين جا و نه در تفسير آيات مذكور در محل خود ، به تقرير استدلال نپرداخته است كه چگونه آيات مذكور ، بر فطري بودن اجتماع دلالت دارد؟  و ما از مفسران معاصري كه نوعا به مسائل اجتماعي مي پردازند نيز كسي را موافق با تفسير مرحوم علامه نيافتيم .

نظريه استاد مرتضي مطهري

نظر مرحوم شهيد مطهري در اين خصوص ، اين است كه اجتماعي بودن انسان ، در متن خلقت و آفرينش او پي ريزي شده است . وي با استناد به آيات ذيل ، چنين نتيجه مي گيرد كه زندگي اجتماعي انسان ، امري طبيعي است ؛ نه صرفا قرارداري و انتخابي و نه اضطراري و تحميلي :

1.                  “ يا ايها الناس إنا خلقناكم منذكر و أنثي و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا إن أكرمكم عندالله أتقيكم ” 43

ايشان مي فرمايند : در اين آيه كريمه ، ضمن يك دستور اخلاقي ،، به فلسفه آفرينش خاص انسان اشاره مي شود كه انتساب به شعبه ها و قبيله ها ، حكمت و غايت طبيعي دارد و آن ، تفاوت و بازشناسي افراد از يكديگر است ـ كه شرط لاينفك زندگي اجتماعي است ـ نه تفاخر ومايه برتري شمردنها .

2 “ أهم يقسمون رحمه ربك نحن قسمنا بينهم معيشتهم في الحيوه الدنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضا سخريا و رحمه خير مما يجمعون ” 44

آيا آنها ياد فضل و رحمت خداي تو را تقسيم كنند ؟ ( هرگز ) در صورتي كه ما خود معاش و روزي آنها را در حيات آنها تقسيم كرده ايم و بعضي را بر بعض ( به مال و جاه دنيوي ) برتري داده ايم تا بعضي از مردم ( به ثروت ) بعض ديگر را مسخر خدمت كنند و رحمت خدا از آنچه جمع مي كنند ، بسي بهتر است . 

شهيد مطهري در تقرير استدلال به اين آيه شريفه ، مي گويد :

مفاد اين آيه كريمه اين است كه انسانها از نظر امكانات و استعدادها ، يكسان و همانند آفريده نشده اند ، كه اگر چنين آفريده شده بودند ، هر كس همان را داشت كه ديگري دارد و همان را فاقد بود كه ديگري فاقد است و طبعا نياز متقابل و متبادلي در كار نبود . خداوند ، انسانها را از نظر استعدادها و امكانات جسمي ، روحي ، عقلي و عاطفي ، مختلف و متفاوت آفريده است و بدين وسيله ، همه را بالطبع نيازمند به هم و مايل به پيوستن به هم قرار داده و زمينه زندگي به هم پيوسته اجتماعي را فراهم نموده است . اين آيه كريمه نيز دلالت دارد بر اين كه زندگي اجتماعي انسان ، امري طبيعي است . نه صرفا قراردادي انتخابي و نه اضطراري و تحميلي .45

3                   .“ و هو الذي خلق من الماء بشرا نسبا و صهرا و كان ربك قديرا ” 46

   و او خدايي است كه از آب ( نطفه ) بشر را آفريده و بين آنها خويشي نسب و بستگي ازدواج قرار داد و خداي تو بر هر چيز قادر است .

اين آيه نيز روابط نسبي و سبب را كه مايه پيوند افراد با يكديگر و پايه بازشناسي آنها از يكديگر است ، به عنوان طرحي كه در متن خلقت براي حكمت و غايتي كلي قرار داده شده ، عنوان فرموده است .

بررسي نظريه استاد مطهري

دلالت آيه شريفه اول بر طبعي بودن اجتماع ، روشن نيست ،اما بياني كه استاد در تقرير استدلال به آيه دوم دارد ، خلاف مدعا را ثابت مي كند ؛ زيرا آنچه اولا و بالذات ، فطري است ، نياز به يكديگر است . پس باز هم ضرورت و ناچاري است كه انسانها را به مدنيت و اجتماع مي كشاند . نه فطرت و طبيعت . و شگفت اين كه استاد شهيد ،خود ابتدا اذعان مي كند كه خداي سبحان بدين وسيله همه را بالطبع نيازمند به هم قرار داده است ، اما نتيجه اي كه مي گيرد ، طبيعي بودن اجتماعي است ، نه اضطراري بودن آن .

خلاصه و نتيجه

الف ) معناي مدنيت بالطبع انسان نزد حكما ، ضرورت و لزوم مدنيت و اجتماع انساني است ؛ هر چند كه اراده نمودن اين معني از جمله “ انسان ، مدني بالطبع اسست ” ، خالي از مسامحه نيست . چه اين كه آنچه متبادر از اين جمله و با قيد “ بالطبع ” است ، اين است كه انسان ، وراي هر عامل خارج از خود و بما هو انسان ، اقتضاي اولي آن مدنيت است ، نه ضرورت و لزوم مدنيت .

ب) همه حكما در اصل ضرورت و لزوم مدنيت و اجتماع براي انسان ، متفقند و اين سخني است كه ابهامي در آن نيست ؛ چه اين كه به فعليت رساندن استعدادهاي مختلف انسان و به دست آوردن كمالات مطلوب ، بدون پيوستن به اجتماع ، مقدور نيست .

ج) بيشتر سخنان حكما با تئوري اضطرار ( از چهار تئوري اي كه در آغاز اين نوشتار مطرح شد ) مطابقت داشت . هر چند كه با تئوري سوم كه مدنيت انسان را امري انتخابي دانسته است و آن را مستند به داوري عقل مي داند ، غير قابل تطبيق است ؛ زيرا به نظر بيشتر حكما ، آنچه موجب پيدايش اجتماع مدني انسان شده است ، نيازمندي انسان و دليل عقلاني براي بقا و كمال آن است . در واقع ، محرك مدنيت انساني ، نيازمندي و عقل است .

د) آنچه از ميان اين نظريه ها ، بيشتر قابل تاييد است ، همان نظريه مشهور است كه مي گويد : مدنيت انسان ، مستند به عقل و نيازمندي انسان است . چه اين كه جاندار خردمند ، از جانداراني است كه با بايستهاي كارها و نيازهاي خود دست نخواهد يافت و به شايستگيها و برتريهايي كه در خود اوست ، نخواهد رسيد ، مگر با رو آوردن به اجتماع و مدنيت .

ه ) بحث مدنيت انسان ، با اين كه بيشتر ، يك بحث علمي است ، در ( فلسفه سياسي ) نتايج و ثمراتي نيز بر آن مترتب مي شود كه از آن جمله است :

اگر مدنيت بالطبع انسان ثابت گردد ، ديگر براي تاسيس جامعه ، احتياج به قرارداد نيست و افراد انسان ، بي اين كه ابتدا قراردادي با هم داشته باشند ، به صورت طبيعي با هم تعاون و همكاري مي نماينند و به اين صورت ، اجتماع انسان شكل مي گيرد .اما كساني كه در فلسفه سياسي ، مخالف نظريه بالطبع بودن مدنيت و اجتماعند ، حتي تكشل اجتماع را محتاج به قرارداد مي دانند ؛ يعني اين گروه ، هم باري تشكيل دادن اجتماع و هم براي تشكيل حكومت ، قرارداد را ضروري مي دانند .

ثمره دوم كه از بحث مدنيت بالطبع گرفته شده ، مساله اثبات نبوت و شريعت است . به اين معني كه فلاسفه اسلامي ،بحث مدنيت بالطبع را از مقدمات اثبات شريعت و نبوت قرارداده اند و مي گويند : وقتي مدنيت انسان به اثبات رسيد و روشن شد كه انسان به گونه اي آفريده شده است كه به تنهايي از عهده تامين امور معيشتي خود بر نمي آيد و اگر بخواهد به تنهايي زندگي كند ، نمي تواند باقي بماند ، ناگزير بايد به تعامل و همكاري با ساير همنوعانش تن در دهد و رو به اجتماع بياورد .

از جانب ديگر ، همچنان كه ضرورت و لزوم اجتماع براي انسان اثبات گرديد ، وجود قوانيت و مقنن نيز امري ضروري و لازم است . قوانيني كه براي مصالح اجتماع وضع مي گردد و اداره كننده و برپادارنده آن است و انسان مقنني كه بر احوال و افعال آدميان دارد و صلاح و فساد آنان را به خوبي مي داند وبا صدق گفتار و حسن كردارد و در دست داشتن “ معجزه ” ، بر ساير انسانها برتري دارد . چنين انساني ، نبي ، و قوانيني كه او مي آورد ، شريعت است .

اين ثمره ، قطع نظر از اشكالهايي كه بر آن وارد شده . بر آن تفسيري كه در اين نوشتار از مدنيت بالطبع انسان گرديد نيز مترتب است . 

 

زير نويس :

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1. شرح الاشارات و التنبيهات ، چاپ بيروت ، ج4 ، ص 61.

2. مقدمه ابن خلدون ، ترجمه محمد پروين گنابادي ، ج2 ، ص 844.

3. گوهر مرداد ،چاپ 1372 ، ص 360.

4. مرتضي مطهري ، مقدمه اي بر جهان بيني اسلامي ( از مجموعه آثار ) ، ج3 ، ص263.

5.                  قسم الكلام في مجمع البحوث الاسلاميه ، شرح المصطلحات الفلسفيه ، ص 192 .

6.                  الحدود لابن سينا ، ص 22 . ( بهنقل از شرح الصطلحات الفلسفيه )

7.                  دكتر جميل صليبا ، فرهنگ فلسفي ، ص 442.

8.                  مقدمه ابن خلدون ،چاپ بغداد ، ج1 ، ص 41.

9.                  المباحث المشرققيه ، چاپ بيروت ، ج2 ، ص 555.

10.              حاج ملاهادي سبزواري ، رسائل حكيم سبزواري ،چاپ جديد ، 1370 ،ص 215.

11.              سيد محمد حسين طباطبايي ، تفسير الميزان ، ج2 ، ص 117.

12.              اراده نمودن اين معني از جمله “ انسان مدني بالطبع است ” خالي از مسامحه نيست گ زيرا متبادر از آن اين است كه طبيعت آدمي مقتضي مدنيت است و اين غير از لزوم و ضرورت اجتماع است .

13.              مرتضي مطهري ،مقدمه اي بر جهان بيني اسلامي . ص 314 ـ 315.

14.              افلاطون ، جمهور ، ترجمه فواد روحاني ،چاپ 1374 ، ص 114 ـ 115.

15.              ارسطو ، سياست ، ترجمه دكتر حميد عنايت ، ص 6 ـ 4.

16.              ارسطو ، اخلاق نيكوماك ، ترجمه مهندس رضا مشايخي ،كتاب اول ، فصل هفتم ، ص 12.

17.              همان ، ص 279.

18.              همان ، ص 424.

19.              فارابي ،آراء مدينه فاضله ، ترجمه سيد جعفر شهيدي ، ص 45 ؛ تقي آزاد ارمكي ، انديشه اجتماعي متفكران مسلمان ، ص 233.

20.              فارابي ،آراء اهل مدينه فاضله ، ترجمه سيد جعفر سجادي ، ص 251.

21.              همان ، ص 100 ـ 111 ( به نقل از فرناز ناظرزاده كرماني ، اصول و مبادي فلسفه سياسي فارابي ص 139 ).

22.              ابن سينا الاشارات و التنبيهات ،چاپ بيروت ، موسسه النعمان ، ج4 ، ص 60 ـ 61.

23.               ابوعلي حسين ابن سينا ، الالهيات الشفاء ، ج2 ، ص 441 ؛ النجاه ، ص 303.

24.              ابن خلدون ، مقدمه ابن خلدون ، چاپ بغداد ، ج1 ، ص 41 ـ 43.

25.              ابن خلدون ،مقدمه ابنن خلدون ، باب بغداد ، ج1 ، ص 41ـ 43.

26.              مقدمه ابن خلدون ،ترجمه محمد پروين گنابادي ، چاپ بغداد ، ج2 ، ص 844 .( ايين فصل در كتابي كه چاپ بغداد است ، وجود نداشت و مترجم . اين فصل را از چاپ پاريس ترجمه كرده است .)

27.              ابن خلدون ،مقدمه ابن خلدون ، ج1 ، ص 187.

28.              فخر الدين محمد بن عمر رازي ، المباحث المشرقيه ، چاپ بيروت ، ج2 ، ص555

29.              سيد محمد حسين طباطبايي ، تفسير الميزان ، جلد 2 ، ص 11.

30.              سيد محمد حسين طباطبايي ،مجموعه رسائل ، چاپ سوم ، دفتر فرهنگ اسلاميي ، 1370 ، ص 28 .

31.              سيد محمد حسين طباطبايي ، تفسير الميزان ، ج4 ، ص 92.

32.              مرحوم علامه ، تقرير استدلال به آيات را نه در اين جا و نه در تفسير آيات مذكور در محل خودش بيان نفرموده است .

33.              سيد محمد حسين طباطبايي ، تفسير الميزان ، ج 2، ص 116 ـ 117.

34.              حكيم متأله ، حضرت آيه الله جوادي آملي نيز از بيان علامه ، همين برداشت را دارد . ر.ك: عبدالله جوادي آملي ، شريعت در آينه معرفت ، ص 370 .

35.              تفسير الميزان ، ج2 ، ص 117.

36.              أحزاب / 72 .

37.              معارج / 19

38.              ابراهيم / 34

39.              علق /7.

40.              سيد محمد حسين طباطبايي ، تفسير الميزان ، ج2 ، ص 117 .

41.              همان ، ج2 ، ص 111 و 117 .

42.              همان ، ص 117.

43.              حجرات / 13.

44.              زخرف / 32.

45.              مرتضي مطهري ، مقدمه اي بر جهان بيني اسلامي ، چاپ انتشارات اسلامي ( 1392‌) ، ص 317.

46.              فرقان / 54.