نقدي بر اسپينوزا

ابوالقاسم اسدي

 

مقدمه

     هيچ فيلسوفي نمي تواند فارغ از زمان و مكان خاص خويش زندگي كرده، به تفكر بپردازد. عوامل بسياري بر زندگي و فكر فيلسوف اثر مي گذارند. اسپينوزا نيز از قاعده مستثنا نبود. از جمله عواملي كه سبب آشنايي اسپينوزا با فلسفه شدند، متفكران يهودي و مسلمان پيش از وي بودند.

     او يگانگي نهايي خالق و مخلوق را از ادبيات عرفاني يهود و عشق افراطي به مسائل اخلاقي را از ابن ميمون اخذ كرد در «برهان وجودي» از سنت آنسلم و يا بهتر بگوييم: از تفسيرهاي فارابي و ابن سينا بر متافيزيك ارسطو تأثير پذيرفت و براي «تحصيل سعادت» از اين نظر ارسطويي بهره برد كه عقل نوعي عقال است و با تحت مهار درآوردن عواطف، انسان را به سعادت مي رساند. او در برداشتي كه از «سعادت» دارد، بيشتر افلاطوني است تا ارسطويي. فلسفة سياسي او نيز تركيبي از فلسفة‌ سياسي هابز و گروتيوس است؛ زيرا از يك سو، مانند هابز مسألة سياست را مسألة قدرت مي داند و تفاوتي بين حقيقت و قدرت قايل نمي شود و از سوي ديگر، مانند گروتيوس، حكومت مبتني بر قانون عقلاني را به عاليترين نوع حكومت مي داند. اما در شاهكار خود، يعني كتاب اخلاق، كاملا متأثر از دكارت است و روش هندسي مبتني بر تصورات واضح و متمايز را اساس كار خود قرار مي دهد.

     در اينجا، پيش از هر چيز، بايد خاطر نشان كرد زبان انسان فقط به صورت استعاري و مجازي مي تواند گوياي معاني بلند فلسفي گردد و هرقدر يك زبان فنيتر باشد، احتمال تفسيرهاي مختلف و گاه متضاد از آن بيشتر مي شود و به همين دليل، ابري از ابهام سراسر فلسفة اسپينوزا را فرا     مي گيرد.

 

طرق مختلف بيان حقيقت واحد

     در بخش اول كتاب اخلاق، اسپينوزا با «برهان وجودي» به اثبات وجود خداوند مي پردازد و تفاوتي كه بيان او با بيان فلاسفة پيشين دارد، در اين است كه او با اين برهان، هم وجود خدا را ثابت مي كند، هم وحدانيت او را، هم وحدت وجود و هم يگانگي خالق و مخلوق را. البته فلسفه اسپينوزا بر اين فرضية نهايي بنا شده كه ذهن و عين كاملا با هم تطابق دارند و اعيان درست به همان صورتند كه در اذهان جلوه گر مي شوند. اما چه چيزي به اين فرضيه اعتبار مي بخشد؟ آيا روش تصورات واضح و متمايز و توسل به ادراكات تام مي تواند ضامن حقانيت آن باشد؟ مي توان به اين سؤال، پاسخ منفي داد و گفت: تعاريف اسپينوزا از ابتدا جعلي هستند و بنابراين، هيچ حقيقتي را بيان نمي كنند.

     سه تعريف در فلسفة اسپينوزا نقش اساسي ايفا مي كنند: «جوهر» همان شيئي است كه ذاتش مستلزم وجودش است و نمي توان آن را جز به عنوان موجود تصور كرد؛ و «حالت» آن شيئي است كه ممكن نيست بي نياز از ديگري به وجود آيد. براساس اين دو تعرف، جز جوهر و حالات آن هيچ شيء ديگري موجود نيست و همة‌ اشيا (جواهر و اعراض به معناي متعارف آن، اعم از جماد، نبات، حيوان و صفات و ويژگيهاي آنها) حالات آن جوهر يگانه اند. اما آن جوهر يگانه داراي صفات متعدد و احتمالا نامتناهي نيز هست كه از ميان آن صفات، انسان فقط دو صفت فكر و امتداد را مي تواند بشناسد، اولي مجموعة‌ تصورات و مفاهيم است و دومي مجموعة اشياي مادي، و اين يكي از نقاط ابهام فلسفة اسپينوزا است كه چگونه ممكن است دو صفت مختلف، مبين ذات سرمدي و نامتناهي جوهر واحدي باشند؟ آيا صفات مطلقا نامتناهي هستند يا نامتناهي در نوع خويش هستند؟ در هر صورت، چرا فقط دو صفت موجود باشد، يا چرا فقط دو صفت قابل شناختن باشد؟

     توماس كارسون مارك براي توجيه اين مطلب، كه چگونه ممكن است حقيقت واحدي به دو طريق مختلف بيان گردد، جبر دكارتي و هندسة اقليدسي را مثال مي زند كه در آنها، حقايق رياضي با دو بيان كاملا متفاوت تشريح مي شوند و در صورت درست و كامل بودن، هيچ تعارضي بين آنها مشاهده نمي شود، و هر تعارضي هست ناشي از نقص خود آنهاست و به آن حقايق رياضي ارتباطي ندارد. بدين سان، اسپينوزا به اين نتيجه مي رسد كه شناخت عالم مادي درست به همان اندازه ما را به شناخت خداوند نايل مي سازد كه شناخت عالم غير مادي، و همان گونه كه انسان تركيبي از نفس و بدن نيست، بلكه شيء واحدي است كه گاهي تحت صفت فكر اعتبار مي شود و گاهي تحت صفت امتداد، همة اشياي ديگر نيز چنينند. بنابراين، از لحاظ وجود شناسي، نفس چيزي جز بدن نيست و جز همان واقعيت كه به بدن نسبت داده مي شود واقعيت ديگري ندارد.

     اما باز هم اين نقطة ابهام فلسفه اسپينوزا معلوم نمي شود كه منشأ تكثر و تشخص افراد انسان نفس است يا بدن و تا اين مطلب روشن نشود، رابطة نفس و بدن نيز روشن نخواهد شد.

 

منشأ «خطا» در بحث «شناخت»‌ اسپينوزا

     در بحث «شناخت»، اسپينوزا خطا را ناشي از عجز انسان در وصول به تصورات تام مي داند و با توصيف حقيقت به عنوان خاصيت ذاتي تصورات تام، فاصلة بين ذهن و عين را از بين مي برد، و همان گونه كه دكارت نقش اصلي را به شهود عقلاني مي داد و دليل معتبر بودن تصورات واضح و متمايز انسان را فريبكار نبودن خداوند مي دانست، اسپينوزا نيز دليل معتبر بودن اداراكات تام ما را شناخت تام و بالفعل خداوند معرفي مي كند و درست مانند دكارت، دچار يك دور منطقي    مي شود.

     از سوي ديگر، هرچه اتفاق مي افتد از روي ضرورت است؛ زيرا عليت نوعي ضرورت است و اين ضرورت آن چنان فراگير است كه حتي افعال انسان را هم دربرمي گيرد و همين جاست كه كل اخلاق زير سؤال مي رود كه اگر كمترين قدرت انتخابي براي انسان وجود ندارد، ارائه طرقي براي اصلاح فاهمه و بندگي انسان در برابر عواطف يا آزادي عقلاني او، كه دو بخش از كتاب اخلاق را به خود اختصاص داده اند، چه توجيهي خواهد داشت؟

     به هر صورت، بحث اخلاق او ارتباط تنگاتنگي با بحث شناختش دارد. وي اخلاق خويش را بر اين اساس پايه ريزي مي كند كه هرقدر ما بيشتر از تصورات تام برخوردار باشيم، به همان اندازه كمتر منفعل و بيشتر فعال خواهيم بود. بنابراين، عواطف برحسب تام بودن تصوراتي كه مستلزم آنهاست، درجه بندي مي شوند؛ از حداكثر انفعال كه در آن انسان كاملا متأثر از جريانات درك نشده است، تا حداكثر فعل كه در آن انسان كاملا آگاه به آن جريانات است و اصلاح انفعالات، معنايي جز انتقال از تصورات غير تام به تصورات تام نخواهد داشت، و ما هرقدر اشيا را بيشتر ضروري بدانيم، تقوي بيشتري بر آنها پيدا كرده و در نتيجه، به اختيار بيشتري دست خواهيم يافت. «اختيار» به معناي آزادي از ضرورت نيست، بلكه به معناي آگاهي از ضرورت است و انسان مختار كسي است كه از ضرورتهاي حاكم بر خويش آگاه است البته كسي كه به خود وعواطف خويش آگاهي يابد، به خدا هم عشق مي ورزد و آن آگاهي هرچه بيشتر باشد، اين عشق هم شديدتر خواهد بود.

 

پايه هاي فكري انديشه هاي اسپينوزا

     براي اين كه سهم اسپينوزا در فلسفة غرب را دريابيم و به اهميت كار وي پي ببريم، بايد   زمينه هاي نشو و نماي انديشه هاي او را از تواريخ فلسفه بيابيم و از اين راه، ابداعات فكري او را تشخيص دهيم.

     اولين اقدام ثبت شده در تاريخ فلسفة‌ اروپايي تلاش فلسفة يونان باستان براي يافتن آن عنصر اساسي است كه تجانس همة مواد سازندة طبيعت را تضمين مي كند. به دنبال همين تلاش است كه يك ماده بالقوه و بي شكل نهايي، كه پذيرندة‌ صور عناصر اربعه است، ضامن اين تجانس طبيعت معرفي مي گردد تا زمان اسپينوزا، اين مادة نامتعين را عامل اصلي وحدت طبيعت مي دانستند، ولي باز هم بين اجسام ارضي و سماوي تمايزي وجود داشت، تا اين كه برونو سازندة همة عوامل مافوق القمر و ماتحت القمر را به يك مادة واحد دانست و در زمان دكارت، اين عقيده به قدري تحكيم يافته بود كه بدون هيچ استدلالي اعلام كرد: مادة آسمانها و زمين فقط يك چيز است. با وجود اين، بسياري از فلاسفه تجانس طبيعت را به منزلة‌ تجانس كامل همة عالم نمي دانستند؛ زيرا در نظر آنها، طبيعت مادي فقط يك بخش از عالم را تشكيل داده و بخشهاي ديگر يعني نفوس، عقول (فرشتگان) و خداوند همگي غير مادي بودند. درست است كه پيروان ارسطو نفس را جداي از جسم نمي دانستند و بعضي از متكلمان بهودي نيز غير مادي بودن فرشتگان را انكار    مي كردند و ماده گرايي رواج يافته بود، ولي باز هم عالم به دو قلمرو عمدة مادي و مجرد تقسيم مي شد. اسپينوزا با اين ادعا كه خدا به همان صورت كه داراي صفت فكر است، صفت امتداد را هم دارا مي باشد، اين تقسيم بندي و شكاف بين مادي و مجرد را از ميان برداشت و-به اصطلاح به تجانس كامل همة هستي نايل شد و اين عقيدة را مي توان اولي ابداع فكري او دانست.

     نوآوري ديگر او در اين بود كه اصل «يكساني قوانين طبيعت»‌ را به عالم الوهيت نيز سرايت دارد. وقتي ارسطو همة تغييرات طبيعي را به چهار نوع تغيير و در نهايت آنها را هم به حركت مكاني برمي گرداند و اين حركت مكاني را به «محرك نامتحرك اول» مرتبط مي كرد، در واقع    مي خواست اصل يكساني قوانين طبيعت را پايه ريزي كند. بعدها كه اين محرك نامتحرك اول با خداي مسيحيت يكي گرفته شد، متكلمان مسيحي خداوند را، هم واضع قوانين و هم عامل بدانها معرفي كردند، به گونه اي ديگر نمي توانست قوانين ازلي خود را تغيير دهد. در هر صورت، باز هم خداوند قادر بود بسياري از محالات را انجام دهد؛ زيرا اينها فقط به نظر محال مي نمايند و در واقع، محال نبودند؛ براي اين كه بسياري از قوانين ازلي خداوند براي ما ناشناخته اند.

     براي مثال، خدا مي توانست جهان را از عدم خلق كند و همة موجودات را بشناسد و بدون اين كه آزادي انسان را محدود نمايد، به افعال وي از قبل علم داشته باشد و خلاصه آن كه معجزات را تحقق بخشد، و ناسازگاري اين عقايد با قوانين ازلي خداوندي فقط به جهل بشر مربوط مي شد. اما اسپينوزا كاري به اين قسمت ناشناختة خداوندي نداشت. در نظر او، خداوند قانون بود، نه مفري براي جهل ما. با هيچ قدرت مافوقي نمي توان قوانين ازلي را تغيير داد و خداوند از روي ضرورت طبيعت خويش عمل مي كند، نه با طرح و غرض قبلي. اين انكار غرض و غايت داشتن افعال الهي دومين اقدام در جهت وحدت بخشيدن به قوانين طبيعت است.

     اقدام سوم او در اين جهت، جدا ناپذير دانستن نفس انسان از بدن اوست. در نظر قدما، نفس كلا يا بعضا اصلي خدايي شمرده مي شد كه فقط در دورة كوتاهي از وجود خويش به بدن        مي پيوندد و همان گونه كه خداوند از اجسام جدا بود، نفس هم از بدن جدا بود. اما در نظر اسپينوزا، انسان حالت خداوند است و همان گونه كه نفس او حالت صفت فكر اوست، بدنش هم حالت صفت بعد اوست. بنابراين، اگر فكر و بعد در خداوند از هم جدا نيستند، نفس و بدن هم در انسان از هم جدا نمي شوند. براساس اصل وحدت عالم «هرچه در اشياي ممتد وجود دارد، در خداوند نيز وجود دارد و همان سان كه از وجود نفس كه به آگاهي انسان از بدن خود تعريف   مي شود به وجود آگاهي در خداوند پي مي بريم، از ممتد بودن عالم طبيعت به صفت امتداد در خداوند مي رسيم.

     اقدام چهارم وي در اين خصوص انكار تمايزي بود كه ارسطو و قرون وسطاييان بين عقل نظري و عملي قايل بودند. البته ارسطو فقط در مورد انسان، بين عقل نظري و عقل عملي تفاوت قايل بود و در مورد خداوند، به چنين تفاوتي اعتقاد نداشت. وي هماهنگي افعال انساني را به افعال غايتمند اراده نسبت مي داد هماهنگي حركات عالم را ناشي از ضرورت ازلي فعلي به غرض خداوند مي دانست. متكلمان مسيحي با تشبيه طبيعت به انسان، نظم و انسجام طبيعت را نيز به فاعليت بالقصد خداوند مرتبط مي كردند و درست برخلاف آنها، اسپينوزا با تشبيهي معكوس يعني شبيه انسان به طبيعت افعال ظاهرا غايتمند انسان را حاصل يك قانوني ازلي و ضروري يعني قانون صيانت ذات دانست. اين قانون به معناي عام، در همة موجودات وجود دارد، منتها در موجودات بي جان «حركت» و در موجودات جاندار «صيانت» خوانده مي شود. بنابراين، اعمال انسان و همة موجودات ديگر حاصل يك قانون ضروري ازلي است و اراده و انتخاب آزادانه هيچ نقشي در آنها ندارند. بدين سان، انكار آزادي و اختيارانساني مانع ديگري را از سرراه يكساني قوانين طبيعت برمي دارد و بين انسان و طبيعت توازي كامل برقرار مي شود. خود وي مي گويد: انسان تركيبي از بدن و نفس است و همة حالات و رفتار، يا صور حركتند و فعل بدن را به وجود مي آورند و يا صور علمند و فعل نفس او به حساب مي آيند. عالم نيز مركب از امتداد و فكر است و همة حالات و اعمال اشيا، يا صور حركتند و حاصل امتداد محسوب مي شوند و يا صور عقل و علمند كه محصول فكر مي باشند. اما آنچه مهم است اين كه اين دو شكل فعاليت ناشي از دو صفت يك موجود واحدند كه «خدا» يا «طبيعت» خوانده مي شوند. منظور از «صفت» همان     جنبه هايي است كه جوهر تحت آنها براي ما نمودار مي شود و چون جوهر تحت دو نحوه فعاليت حركت و عقل گردد، آنها را به ترتيب، صفت «امتداد» و «فكر» مي خواند. البته از ميان صفات نامتناهي جوهر، فقط همين دو صفت براي ما قابل شناختن است. همة اشياي عالم نيز حالات همان جوهر واحدند، همان گونه كه معلول ناشي از علت است.

     با اين اوصاف، مي توان گفت: مفهوم «جوهر» از نظر اسپينوزا، داراي چهار ويژگي است:

     اولا، يك موجود متعالي است و همة اشياي عالم از طريق آن با هم اتصال مي يابند.

     ثانيا، برخلاف همة اشياي ديگر، بي علت است.

     ثالثا، نسبت آن با همة اشياي عالم، مانند نسبت علت به معلول است.

     و در نهايت نامتناهي است، و از ميان صفات نامتناهي اش، ما فقط دو صفت را مي شناسيم. در توجيه سه ويژگي اول، مي توان گفت: قول به ازليت عالم، او را نه مانند ارسطوييان به يك علت غير مادي مي كشاند و نه مانند ايپكوريها به انكار عليت و اثبات صدفه و اتفاق، بلكه او را          وامي دارد كه تسلسل نامتناهي علل و معاليل را بپذيرد، مشروط بر اين كه آن سلسله، كلي را به وجود آورد كه بي علت باشد.

     اما براي ويژگي چهارم هيچ توجيهي نمي توان يافت. آيا نمي توان فرض كرد دو صفتي كه از طريق آنها جوهر در عالم متجلي مي شود، طبيعت آن را به طور كامل نشان دهند و صفات ديگري در ميان نباشند؟ آيا مي توان به سادگي فرض كرد كه عالم را به همة جزئيات و ريزه كاريهايش شناخته ايم؟ به عبارت ديگر، آيا مي توان فرض كرد كه به همة صفات تجلي يافته در طبيعت علم پيدا كرده ايم؛ يعني آيا شناخت ما از عالم، به نهايت خويش رسيده و پيشرفت ديگري براي آن قابل تصور نيست؟

     گرچه اسپينوزا تلاش مي كند فلسفه اش را با مذاهب سنتي سازگار كند، ولي نمي توان او را به هيچ يك از سه مذهب بزرگ يهود، مسيحيت و اسلام نزديك دانست؛ زيرا تمام مذاهب، خداوند را آخرين پناه انسان در سختيها دانسته اند، در حالي كه در نظر او خداوند قادر به پاسخ گويي به نيازهاي انسان نيست. اصولا با اين كه در اين سه مذهب با تعابير متفاوتي از خداوند ياد شده، ولي در يك مسأله وحدت نظر وجود دارد و آن محبت متقابل بين خدا و انسان است. درست است كه متكلمان مقايسة خداوند با انسان را محكوم كرده اند و در اثبات تغييرناپذيري خداوند، به اقامة دليل را پرداخته اند، اما در هر حال، خداي مذاهب، خالق، حاكم و قانون گذاري است كه با اراده و طرح قبلي عمل مي كند؛ از يك سو، داراي مهر و عطوفت است و از سوي ديگر، داراي خشم و غضب؛ به انسان پاداش مي دهد و يا او را كيفر مي كند، انسان را دوست دارد و توقع دارد كه معشوق انسان هم واقع شود. اما اسپينوزا همة اين صفات را انكار مي كند. جوهري كه با خداي مذاهب يكي مي داند چيزي جز يك قالب منطقي نيست كه عالم بقاي اشياء جزئي است، بر حسب ذات خود بالضروره عمل مي كند، و قادر به تغيير خط مشي ديگران. از نظر اسپينوزا، قدرتي كه مردم عوام و متكلمان مذهبي به خداوند نسبت مي دهند قدرت بشري است، نه قدرت خدايي. بنابراين، مشوب به ضعف است؛ زيرا آنها قدرت خداوند را در اراده، آزاد مي دانند و قدرت خداوند را با قدرت پادشاهان مقايسه كرده، همه چيز را در برابر آن ممكن، يعني بي علت و ناشي از تصادف، مي دانند.

     نظري كه اسپينوزا در مورد خداوند دارد، به نظر ارسطوييان نو افلاطوني قرون وسطا بيشتر شباهت دارد؛ زيرا در نظر آنها هم اولا عالم بالضروره از خداوند ناشي شده، نه با اراده و طرح قبلي. ثانيا، خداوند به ذات خود علم دارد. ثالثا، خداوند به همة اشيايي كه از او ناشي شده اند، علم دارد. اما اين علم از طريق علم به اشيا نيست، بلكه از طريق علمي است كه به وجودش دارد و چون خودش منشأ نهايي صدور همة موجودات است، به اشياي ديگر هم علم دارد. مطابق نظر ارسطوييان نو افلاطوني، خداوند فقط يك موجود متفكر است و تنها فعل او اين است كه به ذات خود مي انديشد و تنها چيزي كه مستقيما از ذات او ناشي مي شود، عقل است. اما بر حسب نظر اسپينوزا، خدا هم متفكر است و هم ممتد. بنابراين، هم عقل، كه حالت مستقيم صفت فكر است، مستقيما از او ناشي شده و هم حركت و سكون، كه حالات مستقيم صفت امتدادند، و حتي       مي توان گفت: افعال او نامتناهي اند؛ براي اين كه او صفات نامتناهي ديگري هم دارد كه براي ما ناشناخته اند.

     از ديگر سو، كتب مقدس انسان را بر سر دو راهي مي دانند؛ راهي به سوي ضلالت و راهي ديگر به سوي هدايت، كه خداوند هم قانون روشني براي هدايتش فرستاده. اما اين خود انسان است كه مي تواند شاكر باشد و راه هدايت را برگزيند و يا كافر شده و به ضلالت افتد. اما اسپينوزا انسان را از آزادي انتخاب و از خدايي كه با او سخن مي گويد محروم دانست و به جاي آنها، قانون «صيانت ذات» و فرمانهاي عقل را قرار داد. انسان با هدايت قانون «صيانت ذات» و استمداد از قدرت عقل، مي تواند به همان نتايجي برسد كه تاكنون با استفاده از وحي الهي بدانها مي رسيد و عقل بدون اين كه پيامبري داشته باشد، مي تواند مانند خداي مذاهب فرمان صادر كند و انسان را در نزاع با شيطان جديد يعني جهل كمك كند.

     خلاصه آن كه انسان گرچه آزاد نيست، ولي مي تواند خود را در برابر اين اغواگر جديد با عالم و معرفت مسلح سازد و اين يكي از موارد ابهام فلسفة اسپينوزا است كه معلوم نمي كند رفتار انسان طبق ضرورت است يا ناشي از فرمانهاي عقل.

 

پي نوشت:

* اين مقاله اقتباس از منابع ذيل مي باشد:

- هري دولفسن: 1934

- هري دولفسن، فلسفه علم كلام، ترجمه احمد آرام، 1368، انتشارات الهدي، تهران، فلسفه اسپينوزا، هري دولفسن، 2 جلد، 1934

- The Phelosophy of spinoza, 1934

- هري دولفسن، مباني فلسفه ديني در يهوديت، مسيحيت در اسلام، 2 جلد، 1947

- هري دولفسن، خرده گيري گرسكاس بر ارسطو، (اسپينوزا 66 سال از عمر خود را در هاروارد به عنوان دانشجو، معلم و پرفسورگذراند. 1925 تا زمان بازنشستگي (يعني 1985) استاد دكتري ادبيات و فلسفه يهودي هاروارد بود و در سپتامبر 1974 در سن 86 سالگي از دنيا رفت.