نپرسيدن
عيب است
دموكراسى
چيست؟
برگرفته
از كتاب: پرسشها
و پاسخها اثر:
استاد
گرانقدر
علامه مصباحيزدى
اشاره
همه
مىدانيد از
قديم چه گفتهاند
اما مىخواهيم
بگوييم
نپرسيدن عيب
است! چرا وقتى
سؤالى در
ذهنمان شكل
مىگيرد به
دنبال پاسخ
آن نيستيم. يك
ماشين را
تصور كنيد كه
چراغ
راهنمايش
خراب است و
راننده به
فكر درست
كردن آن نيست
و اين خرابى
در جايى باعث
تصادف مىشود.
اتفاقا در
اثر تصادف،
گلگير عقب
ماشين هم مىشكند.
بعد بازهم
راننده به
فكر درست
كردن آن نيست
و... شما
خود حساب
كنيد پس از
مدت كوتاهى
از اين
ماشين، با
راننده چنين
بىمبالات،
چه مىماند؟
حالا كمى
وسيعتر فكر
كنيم. اگر اين
سؤالات بىجواب
كوچك و بزرگ
در ذهنمان
باقى بماند،
پس از مدتى
فكر مىكنيد
چه فاجعهاى
به وجود مىآيد...
حالا خود
دانيد اين
بخش را براى
آن به روى شما
گشودهايم
تا هرچه
دلتان مىخواهد
بپرسيد.
مخصوصا
سؤالاتى كه
به مقوله فكر
مربوط مىشود.
منتظر
سؤالات شما
هستيم. 1-
آيا
دموكراسى
غربى، در
جامعه
اسلامى مىتواند
اجرا شود؟ در
ابتدا
ببينيم
دموكراسى،
به چه معناست
و چگونه در
غرب به وجود
آمد.
دموكراسى به
معناى حكومت
مردم بر مردم
يا «مردمسالارى»
است.
دموكراسى
جديد در غرب،
هنگامى شروع
شد كه
متدينين
غربى متوجه
شدند آئينى
كه به نام
مسيحيت در
دست آنهاست،
كارآيى و
قابليت آن را
ندارد كه در
تمام جنبههاى
زندگى انسان
به ويژه در
زندگى
اجتماعى نقش
داشته باشد و
قانونگذارى
نمايد. از اينرو،
مشكل را بدينگونه
حل كردند كه
حوزه كاربرد
دين و
حكمرانى خدا
محدود به
زندگى فردى
انسان و
چگونگى
رابطه او با
خدا باشد. آنها
حاكميت دين
را در مسائل
اجتماعى و
سياسى
نپذيرفتند.
به عبارت
سادهتر،
دين كارش اين
شد كه بگويد:
نماز بخوان;
دعا بكن; توبه
و مناجات
بنما; و اما
اينكه
بگويد حكومت
چگونه بايد
باشد؟ سياست
چيست؟ قضاوت
كدام است؟ و
يا نظامهاى
ارزشى جامعه
بر چه مبنايى
است، ربطى به
دين ندارد و
به صلاح
خداست كه در
اين مسائل
مهم بشر
دخالت نكند! بدين
ترتيب دنياى
غرب، تكليف
خود را با دين
مسيحيت كه
تحريف شده
بود، روشن
كرد و در
مسائل سياسى
و اجتماعى و
اقتصادى
خيال خود را
از خدا راحت
كرد. آنگاه
اين مساله
براى غربىها
مطرح شد كه پس
از گرفتن
حكومت از دستخدا،
آن را به چه
كسى
بسپاريم؟
متفكران
غربى به دو
راه حل
رسيدند: نخست
آنكه،
حكومتبه
دستيك نفر
سپرده شود و
او مطابق ميل
خود با مردم
رفتار كند.
اين شيوه را «ديكتاتورى»
ناميدند. راه
حل دوم: آنكه
حكومت را به
دست مردم
بسپارند;
مردمى كه
بالغ هستند و
مىتوانند
مصلحت و
مفسده خود را
تشخيص دهند و
مطابق با راى
خود، قانون
وضع كنند و يا
هر چه را دوست
دارند تصويب
كنند يا
تغيير دهند. بر
اساس اين
نظريه، ملاك
خوب و بد،
خواست مردم
است. خوب و بد
مفاهيمى
اعتبارىاند
كه تابع
سليقه مردماند
و ما در عالم
واقع در
حقيقت، خوب و
بدى نداريم.
اگر مردم يك
روز گفتند
فلان عمل خوب
است، آن عمل
خوب مىشود،
ولى نه براى
هميشه، بلكه
تا وقتى مردم
بخواهند. اگر
روز بعد
گفتند: همان
عمل بد است،
آن كار بد مىشود
بازهم نه
براى هميشه.
بنابراين،
ما خوب و بد
حقيقى و عينى
نداريم،
اينها
مفاهيمى
اعتبارى و
ساخته و
پرداخته خود
مردماند،
غربىها اين
شيوه را كه
متكى بر راى
مردم بود،
دموكراسى
ناميدند. هنگامى
كه آنها حل
مشكل حكومت
را منحصر در
اين دو راه
يافتند، به
اين نتيجه
رسيدند كه
حكومت
دموكراسى و
آزاد بر
حكومت
فاشيستى و
ديكتاتورى
رجحان دارد.
آنها يكدل و
يكصدا شدند و
فرياد زدند:
درود بر
دموكراسى.
درود بر
آزادى. بدين
ترتيب،
دموكراسى در
دنياى غرب
رواج يافت و
روز به روز بر
ارج و قرب آن
افزوده گشت،
تا آنجا كه هماكنون
به عنوان
ارمغان
دنياى غرب به
كشورهاى
ديگر صادر
شده، در
مملكت ما نيز
شعار برخى از
روشنفكرنماها
گرديده است.
غافل از آنكه
دموكراسى
غربى،
زاييده تفكر
جدايى دين از
سياست است و
هيچگاه نمىتواند
با اسلام
همسو گردد.
زيرا همانگونه
كه بيان شد،
در غرب ابتدا
فرض كردند
دين نبايد در
عرصه مسائل
حكومتى و
سياسى دخالت
كند، آنگاه
ناچار شدند
حكومت را به
دست مردم
بسپارند، تا
گرفتار
ديكتاتورى
نشوند. دليل
ناسازگارى
دموكراسى
غربى با
اسلام اما
آيا
مسلمانان هم
ناچارند
چنين كارى
بكنند؟ آيا
اسلام مانند
مسيحيت
تحريف شده
است كه
نتواند
درباره
مسائل
اجتماعى و
حكومتى و بينالمللى
نظر دهد و حكم
كند؟ اگر
اسلام مانند
مسيحيتبود،
ما دموكراسى
را روى
چشممان مىگذاشتيم
و با غربىها
همدل و همنوا
مىشديم،
اما هرگز
اسلام همچون
مسيحيت
نيست، بدون
ترديد اسلام
به تمام جنبههاى
زندگى بشر
عنايت دارد و
متن قرآن و
سنت
پيامبرصلى
الله عليه
وآله و سيره
ائمه
اطهارعليهم
السلام
سرشار از
دستورات
اجتماعى و
حكومتى است.
آيا چنين
اسلامى به ما
اجازه مىدهد
فقط در مسائل
فردى بنده
خدا باشيم و
در مسائل
اجتماعى
بنده مردم؟!
آيا اسلام به
ما اجازه مىدهد
فقط در مسائل
نماز، روزه،
زكات و مانند
اينها به
سراغ خدا
برويم، اما
در مساله
حكومت و
سياست معيار
مشروعيت
قانون را راى
مردم
بدانيم؟! بهتر
است
روشنفكران
جامعه ما،
ابتدا اسلام
را به درستى
بشناسند، آنگاه
اندكى تامل
كنند آيا
اسلام با
دموكراسى
غربى قابل
جمع است، آنگاه
شعار دهند ما
مسلمانيم و
در عين حال
دموكراسى
غربى را مىخواهيم!!
2-
چرا ادعا مىكنيد
دموكراسى با
دين
ناسازگار
است؟ براى
ورود به هر
بحث، در
ابتدا بايد
مفردات آن به
خوبى روشن
شود. واژه
دموكراسى - كه
از آن به «مردمسالارى»
نيز تعبير مىشود
- همچون واژه
آزادى،
توسعه،
جامعه مدنى و...
تعريف روشنى
ندارد و
مفهومى
شناور و
لغزنده را
تداعى مىكند.
بايد مقصود
خود را از
دموكراسى
مشخص كنيم و
به تعريف
مشتركى از آن
دستيابيم،
سپس آن را با
دين بسنجيم،
تا به نتيجه
درستى برسيم. اگر
مراد از
دموكراسى آن
باشد كه هر
قانونى را
مردم وضع
كردند،
معتبر و لازمالاجراست
و بايد محترم
شناخته شود،
چنين مفهومى
قطعا با دين
سازگار نيست.
زيرا از نظر
دين حق
حاكميت و
تشريع مختص
به خداست; «ان
الحكم الا
لله» (1) فقط
خداست كه همه
مصالح و
مفاسد انسان
و جامعه را مىشناسد
و حق
قانونگذارى
و تصميمگيرى
براى انسان
را دارد و
انسانها
بايد در
مقابل امر و
نهى الهى و
قوانين
دينى، فقط
پيرو و
فرمانبردار
بىچون و چرا
باشند. زيرا
عبوديتخداوند،
عالىترين
درجه كمال
است و اطاعت
از فرامين
الهى سعادت
آدمى را
تامين مىنمايد.
بنابراين
دموكراسى و
مردمسالارى
اگر به معناى
ارزش راى
مردم در
مقابل حكم
خداوند
باشد، هيچ
اعتبارى
ندارد، زيرا
آنچه بايد در
مقابل آن
خاضع و مطيع
باشيم،
فرمان خداست
نه راى مردم. بنابراين،
اگر مردم
كشورى در
وضعيتى خاص
بر امر
نامشروعى
توافق
نمايند و راى
دهند - چنانكه
در برخى از
كشورهاى
غربى اينگونه
است - در چنين
موقعيتى
قطعا فرمان
دين مقدم
است، زيرا
حكم خدا بر
تشخيص مردم
رجحان دارد.
اگر راى مردم
را بر حكم خدا
ترجيح دهيم،
عملا خدا را
نپرستيدهايم
و تابع فرمان
او نبودهايم
و ربوبيت
تشريعى
خداوند را
زيرپا
گذاشتهايم،
كه اين عمل با
توحيد
منافات دارد. دموكراسى
غربى به
معناى بىنيازى
از احكام دين
و بسنده كردن
به آراى جمعى
است، و اين
دقيقا
سرپيچى از
اطاعت
پروردگار به
شمار مىآيد.
اهميت دادن
به راى مردم
در مقابل حكم
الهى،
روگرداندن
از توحيد و
پذيرش شرك
جديد دنياى
معاصر است،
كه بايد با
اين بتپرستى
جديد مبارزه
شود. معناى
مورد قبول از
دموكراسى اگر
منظور از
دموكراسى
اين باشد كه
مردم در
چارچوب
احكام الهى و
قوانين شرعى
در سرنوشتخود
مؤثر باشند،
چنين تعبيرى
با دين
مخالفت
ندارد. در
قانون اساسى
اين معنا - به
روشنى - تاييد
شده و مقصود
امام امت كه
فرمودند:
ميزان راى
مردم است،
بدون ترديد
همين بوده
است; نه آنكه
هرچه مردم
خواستند - حتى
اگر مخالفتحكم
خدا باشد -
ارزش و
اعتبار دارد.
ميزان، راى
مردم است تا
زمانى كه از
قوانين الهى
خارج نشود و
با مبانى شرع
مخالفتى
نداشته باشد;
در غير اينصورت،
راى مردم
ارزشى ندارد. آيه
شريفه «وامرهم
شورى بينهم»
(2) به اين
معنا نيست كه
مردم در همه
چيز مىتوانند
نظر بدهند و
حلال و حرام
خدا را با شور
و گفتگو
تغيير دهند;
بلكه طبق آيه
شريفه «و ما
كان لمؤمن و
لا مؤمنة اذا
قضىالله و
رسوله امرا
ان يكون لهم
الخيرة من
امرهم» (3) در
احكامى كه از
سوى خدا و
پيغمبر صادر
شده است،
مؤمنان هيچ
اختيارى در
دخل و تصرف
ندارند. پىنوشتها:
1-
يوسف; 67:
حاكميت فقط
از آن خداست. 2-
شورى: 38;
مؤمنان
كارشان را با
مشورت
يكديگر
انجام مىدهند.
3-
احزاب: 36; هيچ
مرد و زن با
ايمانى حق
ندارد
هنگامى كه
خدا و
پيامبرش
امرى را لازم
بدانند، با
آن مخالفت
نمايد.
|