ردپاى تسامح و گفتمان در سقوط تمدن ايران

حسن ابراهيم‏زاده

سال 616 هجرى قمرى، طوفانى از صحراى مغولستان شروع و تمدن اسلامى ايران را درهم نورديد كه به اعتراف تاريخ‏نويسان بزرگ، تاكنون هيچ تمدنى چنين طوفانى را به خود نديده است.

بى‏شك عواملى چند موجب شد تا «تمدن ايران اسلامى‏» در برابر هجوم مغولان زانو زند، و چنگيز «سياست زمين سوخته‏» را در مهد علم و ادب و فرهنگ به مرحله اجرا درآورد. عواملى كه تبيين هر يك از آن‏ها مى‏تواند چراغ راه آيندگان به شمار آيد. در كالبدشكافى عوامل و مؤلفه‏هاى سقوط تمدن ايران، گذشته از ضعف دولت‏خوارزمشاهيان و هرج و مرج داخلى و شهوت‏پرستى و لذت‏جويى، ردپاى دو مؤلفه خود را نمايان مى‏سازد، كه ايران اسلامى آن را به قيمت فروپاشى تمدنش تجربه كرده است.

مؤلفه نخست، حاكميت نگرش «تسامحى‏» به «دين‏» در مقطع پيش از هجوم مغولان در حوزه فكر و انديشه مسلمانان اين ديار است. اين مؤلفه را مى‏توان زمينه‏ساز ورود انديشه‏ها و ايده‏هاى غيراسلامى در تفكر اسلامى كه به انحراف در برداشت‏ها و رويكرد غيراسلامى به زندگى اجتماعى شد برشمرد.

تفكر «تسامحى‏» با هدف تحت‏شعاع قراردادن شاخصه‏هاى «مدينة‏النبى‏» از «مدينة المامون‏» آغاز شد و موجب شد تا افكار يونانى، هندى، مزدكى و... صبغه اسلامى به خود گرفته و جريان‏هاى يكسونگرانه‏اى چون «تصوف‏» كه پيش زمينه‏اى نيز در جهان اسلام داشت، شكل گيرد. و در مقابل روحيه حماسى مسلمانان، روح خمودگى و انزواطلبى را به پيكره جامعه ترزيق نمايد.

ويل دورانت در كتاب تاريخ تمدن، در مبحث «اسلام و جهان مسيحيت‏» در خصوص «نفوذ متقابل مسيحيت در اسلام‏» مى‏نويسد:

«نفوذ دنياى مسيحى در اسلام، تقريبا منحصر به بعضى رسوم دينى و جنگى بود، تصوف، خلوت‏نشينى و عبادت قسيسين به احتمال قوى از نمونه‏هاى مسيحى به دنياى اسلام راه يافته است.» (1)

وى تصوف را نوعى بدعت و برداشت مسلمانان از اديان ديگر در نتيجه تاثيرپذيرى آنان از مبلغان اديان ديگر در جهان اسلام برمى‏شمارد و مى‏نويسد:

«تصوف اسلامى ريشه‏هاى فراوان دارد كه رياضت‏كشى مرتاضان هندى گنوستيسم مصر و شام، مباحث نوافلاطونى يونانيان متاخر و نفوذ راهبان مسيحى كه در همه قلمرو اسلام پراكنده بودند از آن جمله است.» (2)

تصوف تنها تفكرى نيست كه در سايه‏سار «تسامح‏» رشد كرد. اما «تصوف‏» از آن دسته از تفكراتى بود كه نه تنها مبلغ و مروج تسامح در سرزمين ايران شد و بينش سهل‏انگارى با دشمنان را سرلوحه برنامه خويش قرار داد، بلكه با تمام توان، برداشت متبندانه خود را نسبت‏به آيات «جهاد» و «فرهنگ شهادت‏» به پيكره جامعه اسلامى و جوانان رشيد اين مرز و بوم تزريق كرد.

هاشم معروف اطسنى در كتاب «تصوف و تشيع‏» خود مى‏نويسد:

«عبدالله بن مبارك در تفسير قول خداوند متعال كه فرموده «جاهدوا فى الله حق جهاده‏» (3) گفته است: مراد از آيه مذكور جهاد با نفس و هواپرستى و حق جهاد بلكه جهاد اكبر همين است.

از يكى از نيكان نقل شده است كه او به برادر صوفى خود نامه‏اى نوشت و او را به شركت در جنگ و جهاد دعوت كرد وى پاسخ داد: اى برادر همه مرزها در يك اطاق براى من جمع و در آن به رويم بسته است، او در پاسخ نوشت اگر همه مردم راهى كه تو مى‏روى در پيش گيرند امور مسلمانان از هم گسيخته شده و مشركان بر كشورهايشان چيره خواهند شد. پس اى برادر! از رفتن به جنگ ناگزيرم وى در پاسخ نوشت: اگر مردم راه تو را پيروى كنند و در خانقاه‏ها بر بالاى سجاده‏هاى خود «الله اكبر» گويند به يقين ديواره‏هاى شهر قسطنطنيه ويران خواهد شد.» (4)

تصوير چنين نگرشى نسبت‏به جهاد و شهادت و برگزيدن روحيه انزواطلبى و گوشه‏نشينى و خوش‏بينى كه حاصل تفكر غلط «تسامح‏» دينى بود، در بين مسلمانان و ايرانيان قبل از حمله مغول سخت تامل برانگيز است.

«تمدن ايران اسلامى‏» كه بعضا جوانان آنان در خلسه رقص و سماع گرفتار بودند، و انديشمندان آن عزلت و گوشه‏گيرى را ترويج مى‏كردند، به يكباره با افراد چالاك و قدرتمندى روبرو شدند كه از كودكى بر روى اسب‏ها جنگيدن را تجربه كرده بودند.

كشته شدن «شيخ نجم‏الدين كبرى‏» و «شيخ عطار» توسط مغولان و زانو زدن هزاران مريد صوفيان بزرگ، نتيجه كنار نهادن «فرهنگ جهاد و شهادت‏» و «آمادگى جنگى‏» توسط مردمى بود كه در سايه‏سار «تسامح‏» فرهنگ‏هاى بيگانه را «فرهنگ خودى‏» قلمداد كردند.

مؤلفه دوم، كه به نوعى نقش انكارناپذير بر سقوط تمدن ايران زمين دارد، تاكيد بيش از حد به «گفت‏وگو» و «مناظره‏» و «درس و بحث‏» و ناديده گرفتن جنبه‏هاى دفاعى ايران زمين و عدم تقويت نيروهاى نظامى سپاه «تمدن ايران‏» به شمار مى‏رود. به گونه‏اى كه فرهيختگى را تنها در توان علمى و هنرى به تصوير مى‏كشيد.

ويل دورانت در كتاب خود در بخش «فكر و هنر در ولايت‏هاى خاور اسلام‏» وضعيت فكرى و فرهنگى پيش از اسلام، در جهان اسلام چنين به تصوير مى‏كشد:

«در هيچ يك از كشورهاى جهان به جز چين در ايام مينگ هوانگ نظير شوق و علاقه‏اى كه از قرن هشتم تا يازدهم ميلادى در قلمرو اسلام براى جمع‏آورى كتاب بود به وجود نيامد، در اين چهارده قرن زندگى فرهنگى مسلمانان به اوج رسيد.

در هزاران مسجد قلمرو اسلام از قرطبه (كورذوا) تا سمرقند شمار دانشوران كمتر از ستون‏ها نبود، و علم و فصاحتشان در ايوان‏ها انعكاس داشت.

در دربار، صدها امير آهنگ قصايد شاعران و مباحثات فلسفى منعكس بود. هيچ كس جرات نداشت مال فراوان داشته باشد مگر آن‏كه با مال خود ادبيات و هنر را كمك كند، اعراب تيزهوش سريع‏الانتقال خيلى زود همه فرهنگ ملل مغلوب را فرا گرفتند.» (5)

تمدن اسلامى كه به زودى همه فرهنگ‏ها را مغلوب ساخت، پيش از حمله مغول چنان در لاك گفت‏وگو و مناظره فرو رفت و دچار علم‏زدگى شد كه يك‏باره يك قوم همچون مغول‏ها بى‏فرهنگى هستى‏اش را به باد داد.

ياقوت حموى، در كتاب خود، شهر مرو را در سال 616، سال حمله مغول اين‏گونه به تصوير مى‏كشد:

«من در حالى شهر مرو را ترك مى‏كنم كه در آن ده كتابخانه وقفى موجود است كه در دنيا مانند آن نظيرى از لحاظ كمى و كيفى ندارد.» (6)

سرنوشت تلخ مرو و ديگر شهرهاى ماورالنهر «تمدن ايران اسلامى‏» درس عبرتى است‏براى كسانى كه امروزه با مطلق كردن علم و هنر و ادب و گفت‏وگو و گفتمان به تضعيف بنيان‏هاى فكرى و فرهنگى يك تمدن مى‏پردازند.

در كنار اين دو مؤلفه، مؤلفه ديگرى كه نقش محورى در سقوط تمدن ايران داشت. به تعبير ويل دورانت‏به هرج و مرج سياسى، دنياگرايى، تفرقه و جناح‏بندى‏ها، فساد در ساختار دولت و تمدن اسلامى است كه نقش مهمى در زوال يك «تمدن بزرگ‏» دارد. وى مى‏نويسد:

«پيش از حمله خارجى، لذت‏طلبى، اپيكورى، خستگى جسمى و روحى، بزدلى، بى‏لياقتى جنگى، فرقه‏گرايى، جهل‏طلبى مذهبى، فساد و هرج و مرج سياسى دولت را به اضمحلال كشانيده بود.» (7)

اين‏كه در كنار «خويشين كردن مردم به چهره مغول‏صفتان عصر كنونى‏»، «مطلق كردن مناظره و گفت‏وگو»، «ترويج تفكرات تخديرى در سايه‏سار تسامح و تساهل‏» هدف از «زير سؤال بردن فرهنگ جهاد و شهادت‏» «تضعيف نهادهاى امنيتى‏» و «ايجاد هرج و مرج سياسى‏» چيست؟ و چه كسانى در سير مطالعاتى خود يكايك مؤلفه‏هاى سقوط «تمدن ايرانى‏» را از كتاب‏هاى تاريخى استخراج و در قالب‏هاى گوناگون به عنوان مؤلفه‏هاى اعتلاى تمدن اسلامى ايران به تصوير مى‏كشند؟ پرسشى است كه پاسخ آن در گذر زمان و كنار رفتن پرده‏ها نمايان مى‏شود كه اميد است جوانان ما زمانى به پاسخ دست نيابند كه تسلط بيگانگان مغول‏صفت را در خانه خويش لمس كنند.

پى‏نوشت‏ها:

1و2. ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج 1، ص 433 / ص 329

3. آل عمران: 200: يعنى شكيبايى كنيد و استقامت ورزيد و از مرزهاى خود مراقبت‏به عمل آوريد.

4. هاشم معروف اطسنى، تصوف و تشيع، ص 393 و 394

5. ويل دورانت، پيشين، ج 1، ص 305

6. ياقوت حموى، معجم البلدان، ص 114

7. ويل دورانت، پيشين، ج 1، ص 432