ساختار
منطقى معرفتشناسى
افلاطون
سيد
محمد انتظام
(1) چكيده:
معرفتشناسى
همواره يكى
از مهمترين
مباحث فلسفى
به شمار رفته
است. توجه
فيلسوفان از
آغاز تدوين
فلسفه
تاكنون به
معرفتشناسى
متفاوت بوده
است، در اين
ميان
افلاطون يكى
از برجستهترين
شخصيتهايى
است كه معرفتشناسى
دغدغه اصلى و
اساسى او
بوده است. و
انديشههاى
بديع و ژرفى
را از طريق
روش «ديالكتيك»
پيرامون
چيستى معرفت
و ويژگيها و
واقع نمايى
آن ارائه
نموده. اما با
توجه به اين
كه افلاطون
مباحث
گوناگونى را
در معرفتشناسى
مطرح نموده
ابتدا بايد
عناصر و سازههاى
مختلف تفكر
افلاطونى را
در هر يك از
مباحث فلسفى
به دست آورد و
سپس، با
تركيب آنها
ساختمان
فكرى او را در
آن خصوص نشان
داد. براساس
اين روش،
سازههاى
معرفتشناسى
افلاطون به
ترتيب
عبارتند از: 1-
ادراك حسى و
نقد آن 2-
عقيده و
پندار 3-
رياضيات 4-
شناخت ايدهها
و نيز آثار
آنها و بيان
روابط آنها
با يكديگر و
با اشياء
محسوس 5-
يادآورى 6-
ديالكتيك. در
اين مقاله
پيوند منطقى
بين اين
مراحل در گذر
از هر مرحله
به مرحله
بعدى آشكار
گرديده است. واژگان
كليدى: معرفتشناسى،
ديالكتيك،
افلاطون مقدمه:
معرفتشناسى
همواره يكى
از مهمترين
مباحث فلسفى
به شمار رفته
است و اين
اهميت از آن
جاست كه تامل
فلسفى در
جهان هستى جز
با تامل در
خود معرفت
امكانپذير
نيست، زيرا
فيلسوف،
هدفى جز
شناخت و كشف
واقعيت
ندارد، و كشف
واقعيت
مبتنى بر
اثبات واقع
نمايى گزارههاى
فلسفى است و
اثبات واقع
نمايى اين
گزارهها
تنها با
اثبات واقع
نمايى معرفت
آدمى ميسر
است. توجه
فيلسوفان از
آغاز تدوين
فلسفه
تاكنون به
معرفتشناسى
متفاوت بوده
است. برخى آن
را به عنوان
يكى از مسائل
مهم و محورى
فلسفه مورد
توجه قرار
دادهاند و
برخى به
عنوان مساله
فرعى و
استطردادى
به آن نظر
داشتهاند. در
اين ميان
افلاطون يكى
از برجستهترين
شخصيتهايى
است كه معرفتشناسى
دغدغه اصلى و
اساسى او
بوده است. برجستگى
و اهميت
افلاطون در
معرفتشناسى
به دليل
ويژگيهايى
است كه به
برخى از آنها
اشاره مىشود:
1- وى آغازگر و
به تعبير
دقيقتر
بانى و مؤسس
معرفتشناسى
است 2- انديشههاى
بديع و ژرفى
را از طريق
روش بىبديل
خود «ديالكتيك»
پيرامون
چيستى معرفت
و ويژگيها و
واقع نمايى
آن ارائه
نموده 3- اين
كه در يك دوره
بحرانى و
آكنده از شك و
ترديد نسبتبه
هستى خارج از
ذهن و تصور
آدمى و انكار
مصرانه واقع
نمايى معرفتبه
ريشهيابى
علل و عوامل
شكاكيت و
درمان آن
پرداخته است 4-
اولين
فيلسوفى است
كه افكار و
انديشههايش
را به رشته
تحرير
درآورده و
عمده مباحث
معرفتشناسى
وى در اختيار
نسلهاى بعدى
قرار گرفته 5-
بسيارى از
تئوريها و
ديدگاههاى
معرفتشناسان
پس از
افلاطون... از
انديشه و
افكار او
متاثرند. از
آن جا كه
افلاطون در
تاليف، روش
محاوره و
گفتگو را
بكار گرفته و
تلاش نموده
است تا
محاورات او
حكايتگر
محاوره و
گفتگوئى
واقعى باشد،
در هيچ رسالهاى
نمىتوان
تماميت
ديدگاه او را
در مباحث
فلسفى و غير
فلسفى كشف
نمود. از اين
رو ابتدا
بايد عناصر و
سازههاى
مختلف تفكر
افلاطون را
در هر يك از
مباحث فلسفى
بدست آورد و
سپس با تركيب
آنها
ساختمان
فكرى او را در
آن خصوص نشان
داد. تركيب
سازهها نيز
بايد با
قرائن و
شواهد موجود
در آثار
افلاطون و
نيز با
مقتضاى روش
ديالكتيكى
وى هماهنگ
باشد و از اين
حيثبراى هر
يك از مباحث
فلسفى در
فلسفه
افلاطون مىتوان
آغاز و
انجامى يافت
كه كشف آغاز و
انجام هر بحث
و حفظ رابطه
منطقى و
ديالكتيكى
بين آنها در
فهم درست آن
مبحثبسيار
مؤثر است. در
اين روش به
هيچ وجه مدعى
ارائه تطور
تاريخى تفكر
و انديشه
افلاطون نمىباشيم
و پيشنهاد و
بكارگيرى آن
صرفا به لحاظ
اهميت
تعليمى و
آموزشى آن
است. به
عنوان مثال
اگر در معرفتشناسى
افلاطون،
آغاز راه را
تحليل معرفتحسى
و نقد آن و
انجام آن را
توضيح و
تبيين روش
ديالكتيك
قراردادهايم
به اين معنا
نيست كه
افلاطون
معرفتشناسى
را از نقد
ادراك حسى
آغاز نموده و
در آخرين
دوره از حيات
خود به توضيح
و تبيين
ماهيت
ديالكتيك
پرداخته است. اما
منطق تعليم و
آموزش اقتضا
دارد كه
معرفتشناسى
افلاطون از
نقد ادراك
حسى آغاز شود
و به تبيين
ديالكتيك
بيانجامد. براساس
اين روش،
سازههاى
معرفتشناسى
افلاطون به
ترتيب
عبارتند از: 1-
ادراك حسى و
نقد آن 2-
عقيده و
پندار 3-
رياضيات 4-
شناخت ايدهها
و نيز اثبات
آنها و بيان
روابط آنها
با يكديگر و
با اشياء
محسوس 5-
يادآورى 6-
ديالكتيك پيوند
منطقى بين
اين مراحل در
گذر از هر
مرحله به
مرحله بعدى
آشكار
گرديده است و
خواننده با
مطالعه اين
تحقيق به آن
واقف خواهد
شد. اميد
است كه اين
تحقيق در
شناخت دقيقتر
معرفتشناسى
افلاطون كه
بىترديد
تاثير شگرف و
گستردهاى
بر گرايشهاى
مختلف فلسفى
در شرق و غرب
داشته است
مؤثر افتد. ان
شاء الله ادراك
حسى " " Sens
Perception
معرفتشناسى
افلاطون بر
اساس روش
ديالكتيك كه
خود به آن
معتقد استبا
اين پرسش مهم
آغاز مىشود
كه معرفت
چيست؟ (تهئهتتوس ,Theaitetos 146)
روشن
است كه پرسش
از ماهيت و
چيستى معرفت
است و بيان
مصداقهاى
جزئى كه در
حقيقت انواع
معرفتند نمىتواند
پاسخ اين
پرسش باشد،
بويژه با
تاكيد
افلاطون بر
اين مطلب كه
در شناخت هر
چيزى بايد
تلاش كنيم تا
به خود آن چيز
دستيابيم و
بيان
مصداقها
تنها از اين
جهت مفيد است
كه ما را در
دستيابى به
خود هر چيز
يارى مىرساند.
از
اين رو
هنگامى كه در
پاسخ به پرسش
سقراط از
چيستى معرفت
تئتتوس
مصداقهائى
از قبيل
حساب، هندسه
و علوم ديگر
را برمى شمرد.
سقراط مىگويد:
پرسش
من اين نبود
كه چند نوع
شناسائى
وجود دارد. من
خواستم
بدانم خود
شناسائى
چيست. از
ديدگاه
افلاطون
منطق تعليم و
تعلم چنين
اقتضا مىكند
كه در پاسخ به
هر پرسش
ابتدا سراغ
پاسخهاى
داده شده و
بخصوص
پاسخهائى كه
از مقبوليتبيشترى
برخوردارند،
برويم و در
صورت نادرستبودن
آن پاسخ يا
پاسخها با
نماياندن
ضعف و
نارسائى
آنها ذهن
مخاطبان را
براى گامهاى
بعدى و پاسخ
نهائى آماده
سازيم. به
همين دليل
افلاطون در
ارتباط با
پرسش از
چيستى معرفت
پاسخى را كه
در زمانه او
از مقبوليتبيشترى
برخوردار
بوده و بخصوص
از طرف
شخصيتهاى
سرشناس مكتب
سوفيسم چون «پروتاگوراس»
حمايت و
جانبدارى مىشد،
مطرح نموده و
با نقد اين
پاسخ، راه را
براى پاسخ
نهائى خود به
اين پرسش
هموارتر
ساخته است. اين
پاسخ از زمان
تئتتوس در
محاورهاى
با همين نام
به شرح زير
آمده است: چنين
مىنمايد
كسى كه به
چيزى
شناسايى مىيابد
آن را به حواس
درك مىكند،
پس شناسايى
جز ادراك حسى
نيست. (همان، 151) اگر
شناسائى و
معرفت همان
ادراك حسى
است پس پرسش
از چيستى
معرفتبه
پرسش از
چيستى ادراك
حسى مىانجامد
و به جاى پرسش
نخستين اين
پرسش مطرح مىشود
كه ادراك حسى
چيست؟ افلاطون
با توجه به
مبانى
سوفيسم و نيز
عقيده كسانى
كه محسوس را
عين صيرورت و
شدن مىدانند
به اين پرسش
اين گونه
پاسخ مىگويد
كه ادراك حسى
عبارت از
نمودى استحاصل
از تاثير و
تاثر بين
ابزار و آلات
ادراك از يك
سوى و متعلق
آن از سوئى
ديگر و چون
اثر گذار و
اثرپذير
نسبتبه هر
شىء و هر شخص
و نيز نسبتبه
حالات مختلف
يك شخص
متفاوت است
نمود حاصل از
تاثير و تاثر
نيز متفاوت
خواهد بود.
لذا ادراك هر
شخص براى
همان شخص
حقيقت است و
نيز ادراك هر
شخص در هر
شرايط و
حالتى براى
همان شخص در
همان شرائط و
حالتحقيقت
است. (همان، 152-160) در
شرائطى كه
كسى آبى را
گرم احساس مىكند
هر كس دقيقا
در همان
شرائط قرار
گيرد آن آب را
گرم احساس
خواهد كرد،
يعنى نمودى
كه براى اين
شخص از تاثير
و تاثر لامسه
او با آب مورد
نظر حاصل مىشود
جز گرمى نيست
و اگر كسى
همان آب را
سرد احساس مىكند
در شرائطى
قرار دارد كه
حاصل تاثير و
تاثر در آن
شرايط جز
نمود سردى
نخواهد بود. و
اين همان سخن
«پروتاگوراس»
است كه گفته
است: «انسان
مقياس همه
چيز است
مقياس هستى;
آنچه هست و
چگونه است و
مقياس نيستى;
آنچه نيست و
چگونه نيست.» (همان،
152) افلاطون
در نقد اين
ديدگاه
ابتدا اصل
نسبى بودن
حقيقت را هدف
قرار مىدهد
و سپس نشان مىدهد
كه ادراك حسى
تمام معرفت
نيست و
سرانجام
ثابت مىكند
كه ادراك حسى
به معناى
نمود حاصل از
تاثير و تاثر
نه تنها تمام
معرفت نيستبلكه
اصولا نمىتوان
آن را معرفت
ناميد. او
بر اصل نسبى
بودن حقيقت
اين نقضها را
وارد مىداند.
(همان، 161-162 و 170-171) 1-
اگر معرفت
همان ادراك
حسى است و اگر
ادراك حسى هر
شخص براى
همان شخص
حقيقت است،
چرا برخى را
بر كرسى
استادى مىنشانيم
و برخى را در
زمره
متعلمان و
دانشآموزان
مىدانيم و
اصولا
يادگيرى از
كسانى كه
ادراكشان
براى خودشان
حقيقت است چه
معنايى دارد.
سوفيستها كه
خود را معلم
ديگران مىدانند
عمل تعليم و
تعلم را بر
اساس اين
عقيده چگونه
توجيه مىكنند.
همچنين رجوع
به متخصصان
كه سيره
عقلائى بشر
بوده و هست و
سوفيستها و
ديگر قائلان
به نسبى بودن
حقيقت نيز از
اين شيوه
پيروى مىكنند،
چگونه قابل
توجيه است؟
آيا مىتوان
پذيرفت كه
نظر يا
پيشگويى يك
فرد متخصص در
مسالهاى كه
در حوزه تخصص
او قرار دارد
با نظر يا
پيشگويى يك
فرد عادى در
همان مساله
بطور يكسان
از حقيقتبرخوردارند؟!
2-
شمار كسانى
كه انسان را
مقياس همه
چيز مىدانند
از شمار
كسانى كه اين
عقيده را
ندارند
بسيار كمتر
استبا اين
وصف چگونه «پروتاگوراس»
مقياس بودن
انسان را
بطور مطلق،
حقيقت مىانگارند
و كتاب خود را
نيز حقيقت مىنامد؟!
افلاطون
پس از نقض اصل
نسبى بودن
حقيقتبا
پيش كشيدن «يادآورى»
منحصر بودن
معرفت در
ادراك حسى را
نيز نقض مىكند
و مىگويد: انسان
چيزهايى را
مىبيند و پس
از اين كه
ارتباط
بينائى او با
خارج قطع مىگردد،
آنچه را ديده
استبه ياد
مىآورد، با
اين كه
يادآورى
بدون
استفاده از
حواس انجام
مىشود با
اين حال نمىتوان
در معرفتبودن
آن ترديد
نمود.
بنابراين
معرفت و
شناسايى
منحصر در
ادراك حسى
نمىباشد. سرانجام
افلاطون به
اين نتيجه مىرسد
كه ادراك حسى
نه تنها تمام
معرفت نيستبلكه
معرفت
دانستن آن از
پايه و اساس
بى وجه است و
بر اين مطلب
چنين
استدلال مىنمايد:
1-
اولين
استدلال
افلاطون در
اثبات اين
مدعا مبتنى
بر عقيده
دانشمندانى
چون «هراكليت»
و «امپدكلس»
و «پروتاگوراس»
است كه همه
چيز را در
صيرورت و شدن
مىدانند و
بر اين
باورند كه
اشياء چه از
نظر مكانى و
چه از نظر
كيفيات و
حالات، لحظهاى
آرام ندارند
و پيوسته در
حال دگرگونى
و حركتند. افلاطون
مىگويد: اگر
براستى چنين
باشد ادراك
حسى مانند
ديدن و شنيدن
نيز همواره
در حال
دگرگونى
خواهد بود و
لحظهاى
ثابت را نمىيابيم
كه آن را ديدن
يا شنيدن
بناميم، به
عبارت ديگر
هر گاه بر
چيزى نامى مىنهيم
آن را به نحوى
ثابت در نظر
آورده و با
تصور آن نامى
بر آن مىنهيم.
اگر چيزى عين
حركت و شدن
باشد نمىتوان
آن را در
اختيار گرفت
و نامى بر آن
نهاد زيرا
طبيعتشدن و
صيرورت به
گونهاى است
كه هنوز بطور
كامل در
اختيار ما
قرار
نگرفته، از
ما مىگريزد.
با اين وصف
چگونه ادراك
حسى را ديدن و
شنيدن و... مىناميم.
ناميدن
مستلزم اين
است كه مسما
لحظهاى در
اختيار ما در
آمده است و با
نظر به آن
نامى بر آن
نهادهايم.
چيزى كه عين
حركت و
صيرورت است
هرگز توقفى
ندارد تا آن
را بنگريم و
با خيال
آسوده نامى
بر آن نهيم
اگر بر ادراك
حسى هيچ نامى
نمىتوان
نهاد پس نه
ديدن است و نه
شنيدن و نه
حتى نديدن و
نشنيدن و در
نتيجه نه
معرفت و
شناسايى است
و نه عدم
شناسايى. (همان،
182) 2-
هنگامى كه به
وحدت اشياء
يا تمايز
آنها حكم مىكنيم
و از هستى و
نيستى و
همانندى و
ناهمانندى و
همانى و دگرى
و وحدت و كثرت
و فردى و زوجى
آنها سخن مىگوييم
با جنبه كلى
اشياء سرو
كار داريم كه
هيچ يك از
حواس، ما را
از بودن يا
نبودن آنها
آگاه نمىسازد
و جز اين كه
بگوئيم روح
آدمى به پارهاى
چيزها بدون
واسطه برمىخورد
چارهاى
نداريم.
البته منظور
از بى واسطه
بودن ادراك
اين امور اين
است كه روح در
هنگام ادراك
آنها
نيازمند
وساطتحواس
نيست هر چند
شناسايى اين
امور بر اثر
داوريهاى
روح درباره
ادراكات حسى
صورت مىگيرد.
(همان، 186) با
توجه به اين
كه هستى هر
چيز از امورى
است كه روح بى
واسطه ادراك
مىكند و تا
هستى چيزى را
درنيابيم
ماهيت آن را
در نمىيابيم
و تا ماهيت
چيزى را در
نيابيم نسبتبه
آن چيز
شناختى براى
ما حاصل نشده
است، نتيجه
مىگيريم كه
در هيچ حالى
شناسايى و
ادراك حسى
نمىتواند
يكى باشد. 3-
نه تنها آدمى
بدون داورى
در ادراكات
حسى نسبتبه
وجود و ماهيت
اشياء به
معرفتى دست
نمىيابد
بلكه اصولا
بدون داورى
براى ما هيچ
معرفتى حاصل
نمىشود;
زيرا
ادراكات حسى
بدون داورى
از قبيل
اسمها يا
فعلهايى
هستند كه در
هنگام سخن
گفتن،
گوينده آنها
را بدون هيچ
پيوندى پشتسرهم
بيان كند و
مثلا بگويد: «شير،
اسب، آهو» يا
بگويد: «مىدود،
مىخورد، مىرود»;
روشن است كه
اين كلمات
هيچ مقصودى
را افاده نمىكند،
اما اگر اين
فعلها و
اسمها با
يكديگر
تركيب شوند
در آن صورت
گزارهاى را
تشكيل مىدهند
كه ممكن است
راستيا
دروغ باشد از
آن جا كه سخن
بر آمده از
فكر آدمى است
پس فكر نيز
سخنى است كه
روح با خود مىگويد
و در صورتى از
اين سخن
معرفتى حاصل
مىشود كه
عناصر آن در
تركيبى
مناسب قرار
گيرند; و اين
تركيب با
داورى روح
شكل مىگيرد
بنابراين
معرفتبدون
داورى حاصل
نمىشود. (سوفيست ,Sophistes 262،264)
حال
آيا مىتوان
گفت معرفت
داورى روح در
ادراكات حسى
و مفاهيم به
دست آمده از
سنجش آن
ادراكات
است؟ با توجه
به اين كه
افلاطون آن
نوع آگاهى را
كه بر اثر
داورى در
ادراكات حسى
پديد آمده
است، عقيده
يا پندار
ناميده است
پرسش را اين
گونه مطرح مىكنيم:
آيا معرفت
همان پندار و
عقيده است؟ پندار
و عقيده [opinion ] (2)
از
ديدگاه
افلاطون
پندار دو
ويژگى اساسى
دارد: 1-
پندار داورى
روح است.
توضيح اين كه
به عقيده وى
تفكر،
گفتگوئى است
كه روح
درباره چيزى
كه مىخواهد
به كنه آن پى
ببرد با خود
انجام مىدهد.
روح در حال
تفكر كارى
نمىكند جز
اين كه از خود
مىپرسد و
خود پاسخ مىدهد
و باز خود آن
پاسخ را مىپذيرد
يا رد مىكند،
پس از اين كه
در اين جستجو
آهسته يا به
سرعت پيش رفت
و به نتيجهاى
رسيد و آن را
پذيرفت و
ديگر درباره
آن ترديدى
برايش
نماند، آن
نتيجه را
داورى يا
پندار او مىناميم.
از اين رو مىگوئيم
پنداشتن
نوعى سخن
گفتن است و
پندار سخنى
است كه روح در
حال خاموشى
به خود مىگويد.
(ته ئه تتوس، 190) 2-
پندار از
حوزه
ادراكات حسى
و مفاهيمى كه
از اين
ادراكات
بدست مىآيد
فراتر نمىرود
و در واقع
قلمرو
متعلقات
پندار جهان
محسوسات است (جمهورى،
478،479،510،
تيمائوس (29 Timaios و
از اين رو
پندار را نيز
مىتوان
ادراك حسى
ناميد. (سوفيست
، 264) روشن
شد كه ادراك
حسى به معناى
نمود حاصل از
تاثير و تاثر
حواس با
متعلقات
ادراك
شايسته نام
معرفت نيست و
تا از ناحيه
روح آدمى
تفكرى صورت
نگيرد و
داورى نشود
شناخت و
معرفتى پديد
نمىآيد.
داورى تا آن
جا كه در
قلمرو
محسوسات
باشد پندار
ناميده مىشود،
با اين وصف
آيا در پاسخ
به پرسش از
چيستى معرفت
مىتوان
پاسخ داد كه
معرفت همان
پندار است؟ از
آن جا كه اين
پاسخ
نزديكترين
پاسخ به پاسخ
نخستين «معرفت
ادراك حسى
است» مىباشد
روش افلاطون
در بحث
اقتضاء مىكند
كه موقتا اين
پاسخ را
بپذيرد و با
بازنمودن و
آشكار ساختن
نارسائيها و
ضعفهاى آن،
دومين گام را
به سمت پاسخ
نهائى
بردارد. با
توجه به اين
كه پندار كه
حكم و داورى
روح و ذهن
آدمى در
قلمرو
محسوسات است
ممكن است
درستيا
نادرستباشد.
يعنى ممكن
است اين
داورى مطابق
با واقع باشد
و واقع را آن
گونه كه هستبنماياند
و ممكن است
واقع را به
گونهاى
ديگر نشان
دهد و با توجه
به اين كه از
پندار
نادرست
معرفتى حاصل
نمىشود،
لذا در همان
آغاز
افلاطون
معرفت را
پندار درست
تعريف مىكند.
(ته ئه تتوس، 187) اما
اين تعريف
نيز كارساز
نيست زيرا
ممكن است
انسان نسبتبه
چيزى پندار
درستى داشته
باشد و با اين
حال معرفتبه
آن چيز
نداشته باشد.
سقراط كه در
محاورات
نماينده
تفكر
افلاطونى
است مىگويد:
«سخنوران و
وكلاى دعاوى
با استفاده
از فن سخنورى
كارى مىكنند
تا پندارى -
بدان گونه كه
مىخواهند -
در مخاطبان
به وجود آيد.
اگر آنان با
شيوه خطابه
اعتقاد
صحيحى در
مخاطبان
نسبتبه
واقعهاى
ايجاد كنند
به آن نحو كه
تنها شخصى كه
واقعه را
ديده استبتواند
چنان
اعتقادى
داشته باشد
با اين كه در
چنين حالتى
مخاطبان
آنان نسبتبه
آن واقعه
پندار صحيحى
پيدا كردهاند
اما به هيچ
وجه نمىتوان
گفتبه آن
واقعه معرفت
دارند، به
عبارت ديگر
فرق بسيارى
استبين كسى
كه واقعه را
مشاهده
نموده و كسى
كه بدون
مشاهده آن با
تاثر از
خطابه وكيل
دعاوى آن را
پذيرفته
است، با اين
كه هر دو باور
مشتركى
دارند اما
باور شخص دوم
را نمىتوان
ناشى از
معرفتبه آن
واقعه دانست.»
(ته ئه تتوس، 201) براى
رفع اين
اشكال،
افلاطون
شناسائى و
معرفت را
پندار درستى
كه بتوان
توضيحى
درباره آن
داد تعريف مىكند.
قضات و
مخاطبانى كه
تحت تاثير
سحر سخنورى،
اعتقاد
درستى پيدا
كردهاند
نسبتبه اين
اعتقاد صحيح
نمىتوانند
توضيحى
بدهند تا آن
را براى
ديگران نيز
موجه سازند;
اما كسى كه
واقعه را خود
مشاهده
نموده باشد
آنچه را ديده
است مىتواند
توضيح دهد.
بنابراين
معرفت پندار
درستى است كه
با توضيح
همراه باشد. (ته
ئه تتوس، 201)
افلاطون به
دو دليل اين
تعريف را نيز
براى معرفت و
شناسائى
نادرست مىداند،
يكى اين كه
واژه توضيح
در اين تعريف
معناى روشنى
را افاده نمىكند
و ديگر اين كه
ماهيت پندار
به گونهاى
است كه نمىتواند
معرفتساز
باشد. از
نظر افلاطون
واژه «توضيح»
سه معنا دارد:
(ته ئه تتوس، 206) 1-
ظاهر ساختن
انديشه به
يارى صدا و از
راه بكار
بردن اسامى و
افعال 2-
توصيف چيزى
از طريق
برشمردن
اجزاء آن و
توصيف آنها 3-
بيان
ويژگيهائى
كه شىء مورد
شناسايى را
از ديگر
اشياء جدا و
متمايز سازد. لازمه
معناى نخست
اين است كه
پندار درست
هنگامى كه بر
زبان آيد
همان
شناسايى و
معرفتباشد;
در حالى كه
ثابتشد،
پندار درست،
شناسايى
نيست و بر
زبان آوردن
آن از جهتشناسايى
چيزى به آن
نمىافزايد.
و بر شمردن
اجزاء و
توصيف آنها
نيز مستلزم
معرفتبه شىء
مركب از آن
اجزاء نمىباشد،
زيرا كل از هر
جهت عين
اجزاء نيست. در
مورد معناى
سوم مىگويد:
اگر كسى نسبتبه
چيزى پندار
درستى داشته
باشد آن چيز
را با وجه
تمايزش از
چيزهاى ديگر
بايد در نظر
گرفته باشد
والا پندار
او درباره آن
چيز نخواهد
بود. با
اين حال اگر
بگوئيم
شناسايى
پندار درست
همراه با
توضيح است و
توضيح، بيان
مشخصات و
مميزات
متعلق
شناسايى
باشد، مثل
اين است كه
بگوئيم
پندار درستبايد
پندار درستباشد
تا شناسايى و
معرفتبر آن
صدق نمايد.
بنابراين با
افزودن قيد «همراه
بودن با
توضيح» به
پندار درست،
به تعريف
معرفت دست
نيافتهايم.
افزون بر اين
پندار به
لحاظ هويت
وجودى خود
نمىتواند
شناسايى و
معرفتباشد،
زيرا: الف:
متعلق
پندار،
موجودات
محسوس و مادى
و متغير و
زوالپذير
است;
موجوداتى كه
عين صيرورت و
شدن و
دگرگونى
هستند، و نه
مىشود آنها
را هست ناميد
و نه نيست.
دانشى هم كه
به اين
موجودات
تعلق مىگيرد
نه نادانى
مطلق است و نه
دانائى، اين
دانش هر چند
از نادانى
فاصله دارد
اما از
دانايى نيز
به همان
ميزان دور
است. افلاطون
بر اين باور
است كه در
شناختشناسانده
شده، چيزى را
كه هست مىشناسد
آنچه كاملا و
حقيقتا هست
كاملا قابل
شناختن است و
آنچه به هيچ
وجه نيستبه
هيچ وجه
شناختنى
نيست. اگر
چيزى باشد كه
بتوان
درباره آن
گفت كه هم هست
و هم نيستبين
آنچه كاملا
هست و كاملا
نيست قرار
دارد و چون
شناختن
مربوط به
چيزى است كه
كاملا هست و
نشناختن
مربوط به
چيزى است كه
كاملا نيستبراى
آنچه هم هست و
هم نيستبايد
حد وسطى ميان
شناختن و
نشناختن
بجوئيم و آن
پنداشتن است. (جمهورى،
476-477) اشياء
محسوس به آن
جهت كه
پيوسته در
صيرورت و شدن
و دگرگونى
هستند و به
جهت اين كه در
جهان محسوس
هيچ امر
مطلقى را نمىتوان
يافت و هر چه
در آن بيابيم
با تغيير
نسبتش به
اشياء تغيير
مىكند بين
هست و نيست
قرار دارند.
مثلا زيبائى
مطلق، كثرت
مطلق، وحدت
مطلق، عدل
مطلق و امثال
آن را در جهان
محسوس نبايد
جستجو كرد;
زيرا هر آنچه
عدل بر آن
صادق است، از
جهتى ظلم است
و هر آنچه
زيباست از
جهتى
نازيباست و
هر آنچه واحد
است از جهتى
كثير است.
بنابراين مىتوان
گفت زيبا در
جهان محسوس
هم زيباست هم
نازيبا و
واحد هم واحد
است و هم واحد
نيست; يعنى هر
چيزى در اين
جهان از جهتى
هست و از جهتى
نيست. لذا
مىتوان گفت
اشياء محسوس
بين هست و
نيست قرار
دارند و
دانشى كه به
اين اشياء
تعلق گيرد
نيز نه دانش
حقيقى است و
نه جهل و
نادانى. چيزى
استبين اين
دو كه به آن
پندار مىگوئيم.
ب:
چون پندار از
قلمرو
موجودات
مادى و محسوس
بالاتر نمىرود
هيچ گاه از
اسباب و
مبادى و علل
اين موجودات
به ما معرفت و
آگاهى نمىدهد
و طبيعى است
كه علم و
آگاهى به شىء
تا آن جا كه به
خود آن شىء
محدود باشد و
علل و مبادى
آن را در
نيابد، علمى
است متزلزل و
غير قابل
دوام. در
رساله «ميهمانى»
سقراط از قول
زنى به نام «ديوتيما»
چنين حكايت
مىكند: كسى
كه اعتقاد
درستى داشته
باشد ولى
نتواند علل و
دلايل درستى
آن را بيان
كند اين حالت
نه دانائى
است و نه
نادانى.
دانائى نيست
زيرا
شناسائى بى
وقوف به علل
امكانپذير
نيست،
نادانى هم
نيست چون كسى
كه حقيقت را
دريافته است
نمىتوان او
را نادان
شمرد پس
اعتقاد درست
مرحلهاى
است ميان
دانائى و
نادانى. (ميهمانى ,Symposium 202)
در
رساله منون
نيز سقراط مىگويد:
پندار
درست تا
هنگامى كه
بجاى خود
باقى است و از
ما نگريخته
گرانبهاست
زيرا اثر نيك
مىبخشد ولى
آن گونه
پندارها
زمانى دراز
بجاى نمىمانند
و مىگريزند
مگر اين كه
آنها را با غل
و زنجير دليل
و برهان
ببنديم و اين
بستن همان
يادآورى است.
اگر بتوانيم
آنها را به
زنجير برهان
ببنديم
تبديل به
دانش مىشوند
و مىمانند و
از اين روست
كه دانش، بر
پندار درستبرترى
دارد و فرق
آنها در همين
بسته بودن و
بسته نبودن
است.(منون ,Menon 98)
سقراط
از بستن
پندار به قيد
دليل و برهان
به يادآورى
تعبير نموده
و يادآورى
نيز با سير
ديالكتيكى
قابل حصول
است و چنانكه
پش از اين
تبيين خواهد
شد. در
ديالكتيك با
سير صعودى از
محسوسات به
مبادى هستى
سير مىكنيم
و پس از
مشاهده
مبادى با سير
نزولى به
محسوسات باز
مىگرديم،
در نتيجه
بستن پندار
به قيد دليل و
برهان بدون
معرفتبه
هستيهاى
واقعى و
بخصوص مبدا
اصلى و ازلى
همه اشياء «ايده
خوب» ممكن
نيست. ج:
پندار چون
خطاپذير است
همواره در
معرض عدم
مطابقتبا
واقع است و
اطمينان به
درستى يا
نادرستى آن
نيستبا اين
وصف چگونه مىتوان
آنرا معرفت
ناميد. (جمهورى،
47) افلاطون
از منظر هستى
شناسانه
اشياء محسوس
را تصاوير
حقايق
نامحسوس مىداند
و بزرگترين
خطاى پندار
از نظر او اين
است كه
تصاوير را
عين حقيقت مىنماياند.
(جمهورى، 476) افلاطون
اين نكته را
نيز متذكر مىشود
كه ممكن است
پندار درست
عملا اثر و
نتيجه معرفت
را داشته
باشد همان
گونه كه ممكن
است قاضى بر
اثر دفاعيات
وكلائى كه با
هنر سخنورى
ديگران را
سحر و افسون
مىكنند،
حكمى مطابق
واقع صادر
نمايد، با
اين كه اين
حكم بر اثر
پندار صادر
شده است و نه
معرفت و
آگاهى از
واقع. در
رساله منون
پس از اين كه
ثابت مىشود
كه در بين
صاحبان
دانشهاى
موجود كسى را
نمىتوان
يافت كه
فضيلت را
تعليم دهد،
زيرا در بين
آنان كسى را
نمىتوان
يافت كه
فضيلت را
بشناسد چنين
آمده است: «پندار
صحيح ممكن
است عملا اثر
و نتيجه دانش
و معرفت را
داشته باشد،
زيرا كسى كه
راهى را خود
نرفته ولى
پندار درستى
در مورد آن
دارد مىتواند
ديگران را به
آن راه هدايت
كند، پس كار
درست صرفا
نتيجه دانش و
معرفت نيست،
بلكه با
پندار درست
هم مىتوان
كار درست كرد.»
(منون، 97) اما
چون پندار
هميشه و همه
جا اثر معرفت
را ندارد و
معيارى براى
تشخيص پندار
درست و
نادرست نيست
توصيه نهائى
افلاطون
تلاش براى
دستيابى به
معرفت است و
چون معرفت نه
ادراك حسى
است و نه
پندار درست،
در نتيجه
بايد به
جستجو براى
يافتن پاسخ
مناسبى به
پرسش از
چيستى معرفت
ادامه داد. رياضيات [ Mathematics ]
پرسش
افلاطون اين
بود كه معرفت
چيست؟ و در
پاسخ گفته شد:
1- معرفت ادراك
حسى است. 2-
معرفت پندار
درست است. در
بررسى و نقد
اين دو پاسخ
برخى از
ويژگيهاى
معرفت از
ديدگاه
افلاطون
آشكار گرديد.
اين ويژگيها
عبارتند از: 1-
عرفتخطاپذير
نيست. 2- معرفتبه
اشياء مادى
كه عين
صيرورت و شدن
هستند تعلق
نمىگيرد. 3-
معرفت آگاهى
به چيزى است
از طريق
آگاهى به
مبادى و علل
آن. افلاطون
بر اين باور
است كه همه
هنرها و
دانشهايى كه
با طبيعتسر
و كار دارند
در قلمرو
پندار واقع
مىشوند، و
چون پندار
معرفت نيست
در نتيجه همه
دانشهايى كه
با طبيعتسر
و كار دارند
مصداق معرفت
نخواهند بود.
و اين از آن
جهت است كه
متعلق اين
دانشها
همواره در
حال دگرگونى
است و هرگز به
يك حال نبوده
و در آينده
نيز نخواهد
بود. اگر
چنين است پس
معرفت را در
كدام دانش
بايد جستجو
نمود؟ افلاطون
رياضيات را
پيشنهاد مىكند
و به اين
ترتيب در
جستجوى
حقيقت
معرفت،
سومين گام را
برمى دارد.
آيا اين پاسخ
به جستجوى
افلاطون
براى يافتن
حقيقت معرفت
پايان مىدهد؟
از
نظر افلاطون
در رياضيات
خصوصيتى
وجود دارد كه
آن را در
مرتبهاى
بالاتر از
ساير دانشها
قرار مىدهد.
از نظر او
رياضيات از
دانشهايى
است كه انسان
را به تفكر وا
مىدارد. وى
در توضيح اين
ويژگى و
تطبيق آن با
شاخههاى
مختلف
رياضيات مىگويد:
ادراكاتى
كه با عالم
محسوس
ارتباط
دارند برخى
ضد خود را به
همراه دارند
و برخى اين
گونه نيستند.
ادراكى كه ضد
خود را به
همراه داشته
باشد نيروى
تفكر را در
انسان بيدار
مىسازد و
تفكر
خردمندانه
را كه تنها
ابزار معرفت
است در انسان
برمى انگيزد.
ادراك «نرمى و
زبرى» «بزرگى
و كوچكى» «واحد
و كثير» از آن
نوع
ادراكاتى
هستند كه ضد
خود را به
همراه
دارند، زيرا
آنچه را نرم
احساس مىكنيم
نسبتبه چيز
ديگر ممكن
است زبر باشد
و آنچه بزرگ
به نظر مىآيد
نسبتبه
چيزى ديگر
كوچك است و
آنچه واحد مىناميم
از جهتى واحد
و از جهتى
كثير است. با
ادراك اين
امور نيروى
تفكر به كار
مىافتد و
انسان هر يك
از دو مفهومى
كه ضد
يكديگرند را
بطور
جداگانه
تصور مىكند
و از خود مىپرسد
كه خود بزرگى
و خود كوچكى و
خود واحد و
خود كثير آن
گونه كه به
وسيله خرد
بتوان شناخت
چيست و از اين
راه نيروى
تفكر مسير
خود را تا
رسيدن به اصل
حقيقت ادامه
مىدهد. دانش
حساب كه يكى
از شاخههاى
رياضيات است
از آن جهت كه
به واحد و
ساير اعداد
مربوط مىشود
از دانشهايى
است كه تفكر
را برمى
انگيزد و
آدمى را به
مشاهده جهان
حقيقت
راهنمايى مىكند.
(جمهورى، 523-525) از
سويى ديگر
علم حساب روح
آدمى را
مجبور مىسازد
كه به عالم
بالا توجه
كند و در
پژوهش، با
خود اعداد سر
و كار داشته
باشد و اجازه
نمىدهد كه
آدمى اعداد
را نماينده
اجسام و
اشياء مرئى
بداند و چنين
اعدادى تنها
با نيروى
تفكر
دريافتنى
هستند و هرگز
به حس در نمىآيند.
(جمهورى، 525-526) در
هندسه نيز
همانند علم
حساب اين
خصوصيت وجود
دارد كه مىتواند
ذهن آدمى را
به خود اشكال
و ابعاد يعنى
شكلهاى مجرد
از ماده
رهنمون سازد.
ستارهشناسى
نيز كه با
زيبائيهاى
آسمانى سر و
كار دارد
تفكر آدمى را
متوجه خود
زيبا و حقيقت
زيبائى مىسازد;
خصوصيتى كه
در موسيقى
نيز به نوعى
ديگر وجود
دارد. با
اين وصف در
رياضيات نيز
ضعفها و
نارسائيهايى
وجود دارد كه
به دليل آن
ضعفها نمىتوان
آن را معرفتحقيقى
دانست.
بزرگترين
ضعف رياضيات
در اين است كه
هر گاه كسانى
كه با اين
دانش سر و كار
دارند
بخواهند
مطلبى را
بررسى كنند
مفروضاتى از
قبيل مفهوم
فرد و زوج و
اشكال هندسى
و مانند آن را
پايه كار خود
قرار مىدهند
و اين
مفهومها را
چنان مسلم و
بديهى مىگيرند
كه گوئى آنها
را به راستى
مىشناسند و
هيچ لازم نمىدانند
كه درباره
آنها پژوهشى
كنند يا در
خصوص آنها به
خود يا
ديگران
توضيحى
دهند،
چنانكه گوئى
همه مردم از
ماهيت آنها
باخبرند. (جمهورى،
510) بنابراين
رياضيات بر
مفروضاتى
مبتنى است كه
حقيقت آنها
هم بر ما و هم
بر رياضيدان
پوشيده است.
آيا مىتوان
چيزى را كه
آغازش از
مجهولى
تشكيل يافته
و ميان و
پايانش از
مجهولات به
هم بافته
شده، معرفت و
دانش حقيقى
ناميد؟ (جمهورى،
533) از
سوئى ديگر
رياضيدان در
هنگام تحقيق
چيزهاى
ديدنى را به
يارى مىگيرد
و همواره
درباره آنها
سخن مىگويد;
در حالى كه
موضوع تحقيق
او ديدنيها
نيستبلكه
چيزى است كه
ديدنيها
تصاوير آن
هستند. موضوع
تحقيق او خود
«مربع» و خود «وتر»
است نه مربع و
وترى كه بر
لوحى رسم شده
است. (جمهورى،
510) توجه
رياضيدان به
اعداد و
اشكال و
نسبتهاى
محسوس، او را
از رسيدن به
هستيهاى
راستين
بازمى دارد
در حالى كه
عرفتحقيقى
به هستيهاى
حقيقى و
راستين تعلق
مىگيرد. بنابراين
رياضيات نيز
هر چند مقدمه
مناسبى براى
دستيابى به
دانش و معرفت
راستين است،
اما خود
معرفت
راستين نيست.
با اين وصف
چون رياضيات
زنجير پندار
را از پاى روح
آدمى برمى
دارد و تفكر
را در او بر مىانگيزد
(جمهورى، 532) در
مرتبهاى
بالاتر از
پندار قرار
دارد و نه
بايد آن را
نيز پندار
بناميم. از
اين رو
افلاطون نام
ديگرى براى
آن پيشنهاد
مىكند و آن «شناسائى
از راه
استدلال است»
تا هم از دانش
ديالكتيك كه
فراتر از
رياضيات است
متمايز باشد
و هم از پندار
كه فروتر از
آن است. (جمهورى،
533) هر
چند بحث از
رياضيات نيز
پاسخى براى
پرسش از
چيستى معرفت
فراهم
نساخت، اما
دو ويژگى
ديگر از
ويژگيهاى
معرفت
راستين را از
ديدگاه
افلاطون
نمايان ساخت
و اين دو
ويژگى همراه
با سه ويژگى
ديگر كه در
ضمن نقد
پاسخهاى
قبلى به دست
آمد، مىتواند
ما را در
شناخت ماهيت
معرفتيارى
رساند. اين
دو ويژگى
عبارتند از: 1-
معرفت و
شناسائى
راستين،
مبتنى بر هيچ
پيش فرضى
نيست. 2- متعلق
معرفت
راستين
هستيهاى
راستين است. معرفت
راستين
اگر
متعلق معرفت
را نبايد در
اشياء محسوس
و مادى جستجو
نمود و اگر
براى شناخت
اشياء مادى
ابتدا بايد
مبادى و علل
واقعى آنها
را شناخت و
اگر اين
مبادى
هستيهاى
راستين و عين
هستيهاى
راستين
متعلق
معرفتند، پس
اين هستيها
چيستند و
چگونه وجود
آنها به
اثبات مىرسد
و چه نوع
رابطهاى
بين آنها و
موجودات
مادى وجود
دارد؟ در
پاسخ به اين
پرسشها بيان
چند امر
ضرورى است 1-
ويژگيها و
خصوصيات
ايدهها 2-
اثبات وجود
آنها 3- آيا هر
امر محسوسى
ايدهاى
دارد 4- رابطه
ايدهها با
يكديگر 5 -
رابطه ايدهها
با اشياء
محسوس و مادى ويژگىها
و خصوصيات
ايدهها« [ Ideas
Forms
الف-
ايدهها
جنبه وحدت
كثرتها
هستند و كثرت
موجودات
محسوس و
جسمانى در
ايده به وحدت
مىانجامد. ب-
ايده صرفا يك
مفهوم ذهنى و
صورت عقلى
نيستبلكه
خارج از ذهن
وجود دارد
چنانكه
برخوردارى
كثرتها از
ايده امرى
است واقعى و
خارج از ذهن
آدمى. ج-
ايدهها از
تعلقات و
خصوصيات
مادى مجردند
و هيچ يك از
خواص
محسوسات و
اشياء مادى
در آنها وجود
ندارد و لذا
خارج از زمان
و مكانند. د-
جهان ايدهها
جهان
هماهنگى و
يكپارچگى و
آرامش مطلق
است در حالى
كه جهان
محسوسات
جهان نزاع و
تضاد و
افتراق و
چندگانگى
است. ه-
جهان ايدهها
جهان ثبات
است و جهان
ماده جهان
صيرورت و شدن. و-
ايدهها
ابدى و فنا
ناپذيرند و
اشياء مادى
فاسد شدنى و
فناپذيرند. ز-
ايدهها
تنها با
نيروى خرد و
تفكر قابل
ادراكند و
لذا از جهان
ايدهها به
جهان معقول
نيز تعبير مىشود.
ح-
ايدهها صرف
و ناب و
خالصند. ط-
ايدهها
مطلق و غير
نسبى هستند;
مثلا ايده
زيبائى از
جهت زيبائى
سلب به آن راه
ندارد و به
هيچ اعتبارى
نمىتوان آن
را نازيبا
خواند اما
زيبائيهاى
مادى چنانكه
ديديم از
جهتى زيبا
هستند و از
جهتى نازيبا. ى-
ايدهها
هستيهاى
راستين
هستند اما
موجودات
مادى جوان
بين وجود و
عدم قرار
دارند
شايسته نام
هستى نمىباشند.
ك-
برخلاف جهان
ماده كه جهان
كثرت است در
جهان ايدهها
از هر ايده
فقط يك فرد
وجود دارد. (اوتيفرون، Eutyphron 6;
لاخس ,Laches 190،
هيپياس بزرگ Hippias 278;
منون 72;
ميهمانى 21-211;
جمهورى 475-476 و 477-479 و
500، و 505-510، 517، و 514-516 و 597;
فايدروس 247;
سوفيست 246;
پارميندس 129;
فيلبس 52-53;
تيمائوس 28) اثبات
وجود ايدهها
افلاطون
در اثبات مثل
و ايدهها در
ابتداء
رويكردى
معرفتشناسانه
دارد و با
بهرهگيرى
از روش
ديالكتيك در
گام نخست
مفاهيمى كلى
را به دست مىدهد
كه افراد
متعددى را در
خود جاى دادهاند
و با همان
شيوه سقراطى
مىكوشد
تعريف دقيقى
از اين
مفاهيم
ارائه كند كه
در همين حد هم
توفيق رفيق
او نيست. (اوتيفرون
6; لاخس 190) در
گام بعدى باز
هم با
رويكردى
معرفتشناسانه
در بحث از
ماهيت
معرفت، ثابت
مىنمايد كه
توانائى
معرفت در
آدمى غير از
توانائى
پندار و
عقيده است و
اگر جهان
محسوس قلمرو
پندار و
عقيده است پس
بايد جهانى
ديگر وجود
داشته باشد
كه بتواند
متعلقات
معرفت را در
خود جاى دهد و
با توجه به
ويژگيهايى
كه معرفت در
مقابل پندار
دارد آنچه مىتواند
متعلق معرفتباشد
تنها ايدهها
هستند. (جمهورى
477-478; تيمائوس 51) بنابراين
از ديدگاه
افلاطون
وجود
توانائى
معرفت در
آدمى دليل
وجود
متعلقات
معرفتيعنى
ايدهها و
هستيهاى
راستين است. روشن
است كه تمايز
معرفت و
پندار منطقا
وجود خارجى
ايدهها را
نمىتواند
ثابت نمايد و
لذا افلاطون
باز هم با
رويكردى
عرفتشناسانه
بر اثبات
وجود ايدهها
چنين
استدلال مىكند:
هر مفهومى
كلى با
مفهومى ديگر
دو چيزند و هر
يك به تنهائى
يك چيز. مثلا
زيبائى و
زشتى دو
مفهومند،
اما هر يك به
تنهائى يك
چيز بيشتر
نيستند. اين
مفاهيم از
جهت وحدتشان
در جهان مادى
وجود
ندارند،
زيرا آنچه در
اين عالم مىبينيم
زيبائيها و
زشتيهاى
متكثر است. پس
زيبائى از آن
جهت كه يك چيز
استبايد در
جهانى ديگر
وجود داشته
باشد. (جمهورى،
475-476) و
اما رويكرد
هستى
شناسانه
افلاطون دو
استدلال بر
وجود ايدهها
را به همراه
دارد: الف-
بهره مندى
اشياء مادى
از ايدهها
در رساله
هيپياس بزرگ
مىگويد: علت
عادل بودن
همه افراد
عادل اين است
كه از عدالتبر
حذر دارند
چنانكه
خردمندان در
پرتو
خردمندى
خردمند
هستند و همه
چيزهاى خوب
در پرتو خود
خوب خوبند پس
خود عدالت و
خردمندى و
خوب وجود
دارند. (هيپياس
بزرگ، 278) در
رساله
سوفيست نيز
مىگويد: روح
به علتحضور
عدل در آن
عادل مىشود
و به علتحضور
ظلم، ظالم. و
آنچه مىتواند
در چيزى ديگر
حاضر يا از آن
غائب باشد
خود نيز وجود
دارد. (سوفيست،
247) ب-
استدلال
افلاطون در
مورد وجود
ايدهها با
رويكرد هستى
شناسانه در
رساله
تيمائوس
آمده است: 1-
جهان محسوس
عين صيرورت و
شدن است و هر
چيزى كه اين
گونه باشد
حادث است و
نيازمند علت
و
پديدآورندهاى.
2-
هر صانعى
براى ساختن
چيزى
نيازمند
الگو و سرمشق
است. سازنده
جهان مادى
نيز از اين
امر مستثنا
نيست. 3-
الگوها و
سرمشقها يا
اشيائى
هستند كه خود
عين صيرورت و
شدن هستند و
يا موجوداتى
هستند در
نهايت كمال و
زيبائى و
ثبات. 4-
چون جهان
زيبا است و
سازنده آن
خوب و كامل،
پس بى گمان در
ايجاد جهان
آنچه را كه
ابدى و كامل
استسرمشق
قرار داده
است. افزون بر
اين، آنچه
خود عين
صيرورت است،
حادث خواهد
بود و
نيازمند
الگو و سرمشق.
پس آنچه حادث
است نمىتواند
سرمشق باشد و
سرمشقها
بايد از
موجودات
كامل و ابدى
باشند. 5-
اين الگوها
همان ايدهها
هستند. زيرا
هم كامل و ناب
و زيبا و ابدى
هستند و هم از
آن جهت كه فرد
كامل و مجرد
ديدنيها و
محسوساتند
بين آنها و
اشياء مادى
مطابقت كامل
وجود دارد و
روشن است كه
هر چيزى با
سرمشق خود
بايد تا حد
امكان
مطابقت
داشته باشد. (تيمائوس،
28-29) آيا
هر شىء مادى
و محسوس ايدهاى
دارد؟
نوع
استدلالهاى
افلاطون بر
وجود ايدهها
و مثل اين
نتيجه را
بدست مىدهد
كه هر جا
مفهومى كلى
قابل حمل بر
فرد يا
افرادى باشد
و حاكى از اين
كه آن فرد يا
افراد از
آنچه آن
مفهوم از آن
حكايت مىكند
برخوردار
هستند،
تحليل
ديالكتيكى
در مورد آن
مفهوم ما را
به وجود ايده
هدايت مىكند.
استدلال
او بر وجود
ايدهها از
طريق نياز
سازنده جهان
مادى به الگو
و سرمشق نيز
اين نتيجه را
در پى دارد كه
هر آنچه
ساخته شده
است از روى
الگو و
سرمشقى پديد
آمده است و هر
آنچه در جهان
مادى و محسوس
مشاهده مىكنيم
از ايدهاى
برخوردار
است. در
رساله
تيمائوس پس
از شرح نحوه
پديد آمدن
اشياء مختلف
مادى مىگويد:
«جهان
از هر حيثبه
سرمشقى كه به
تقليد از آن
ساخته شده
بود همانند و
كامل بود; ولى
هنوز يك نقصى
داشت،
جانداران به
وجود نيامده
بودند و به
عبارت ديگر
جهان هنوز
همه ذوات
جاندار را در
خود نداشت و
از اين لحاظ
هنوز عدم
تشابهى ميان
آن و سرمشق
باقى بود. از
اين رو
سازنده به
رفع اين
نقيصه
پرداخت و از
اين حيث نيز
او را شبيه
سرمشق ساخت.
صانع معتقد
بود كه هر چند
و هر نوع
موجود زندهاى
كه خرد در
باشنده
حقيقى زنده
مىبيند
بايد به جهان
حادث و «شده»
نيز داده شود. اين
موجودات
زنده چهار
نوعند: 1- نوع
آسمانى است
كه خدايانند.
2- نوع
جانداران
بالدار است
كه در هوا مىپرند.
3- نوعى است كه
در آب زندگى
مىكند. 4-
جاندارانى
هستند كه با
پاهاى خود
حركت مىكنند
و در روى زمين
ساكنند.» (تيمائوس،
39) در
جمهورى نيز
سخن از اين
است كه هر دو
مفهومى كه با
هم دو چيزند و
هر يك به
تنهائى يك
چيز ايدهاى
براى آنها
وجود دارد. (جمهورى،
475) مثالهاى
متعددى كه
افلاطون
براى ايدهها
ذكر نموده
است از قبيل
خود عدالت،
خود زيبايى،
خود مشابهت و
خود بى
شباهتى، خود
بزرگى، خود
كوچكى، خود
سكون، خود
حركت، خود
وجود، خود
عدم، خود
دگرى، خود
همانى و...
بيانگر
تمايل او به
وجود ايده
براى هر
مفهومى است
كه بر فرد يا
افراد مادى
حمل شود. اما
در رساله
پارميندس از
تن دادن به
وجود ايده
براى هر شىء
مادى طفره مىرود.
در اين رساله
پارميندس از
سقراط مىپرسد:
«آيا
براى آدمى
نيز به ايده
مشخص قائل
هستى جدا از
ما آدميان؟ و
معتقدى كه هر
چيز ديگر نيز
ايدهاى
دارد كه از
خود آن جدا
است؟ به
عبارت ديگر
نه تنها براى
آدمى بلكه
براى آتش و آب
هم به ايدهاى
قائلى؟
سقراط مىگويد:
بارها در
ترديد بودهام
كه آيا بايد
اين حكم را در
مورد آن
چيزها نيز
صادق بدانم
يا نه. پارميندس
مىگويد: بىگمان
در مورد
چيزهاى حقير
مانند موى و
گل و فضولات و
امثال آنها
حيران بودهاى
كه آيا هر يك
از آنها نيز
ايده مستقلى
دارد يا اين
كه معتقدى آن
چيزها ايدهاى
ندارند؟ سقراط
در پاسخ مىگويد:
به هيچ وجه،
بلكه معتقدم
كه آن چيزها
همچنانند كه
مىبينيم و
جاى شگفتى
بود اگر در
مورد آنها هم
به وجود ايده
قائل مىشديم.
البته گاه
اين انديشه
مرا به تشويق
انداخته است
كه نكند وضع
آنها نيز
چنان باشد كه
پيشتر گفتيم
و از اين رو
وقتى كه به
آنها مىرسم
از بيم آن كه
در گرداب
مهملات
بيفتم و غرق
شوم زود به
آنها پشت مىكنم
ولى هر گاه
درباره
چيزهائى كه
پيشتر ادعا
كرديم كه
داراى ايدهاند
مىانديشم،
با رغبت
فراوان به
آنها مىپردازم
و از تفكر
درباره آنها
سير نمىشوم.»
(پارميندس، 130) اين
سخنان به هيچ
وجه با
استدلالهاى
افلاطون بر
وجود ايدهها
همخوانى
ندارد و در
نتيجه پاسخ
به اين پرسش
را كه «از
ديدگاه
افلاطون چه
چيزى از ايده
برخوردار
است و چه چيزى
برخوردار
نيست» دشوار
مىسازد. رابطه
ايدهها با
يكديگر
همانطور
كه در منطق
ارسطو بين
نوع حقيقى و
جنسالاجناس
و انواع
متوسط رابطه
منطقى وجود
دارد مشابه
اين رابطه را
در فلسفه
افلاطون بين
ايدهها مىتوان
مشاهده نمود. در
ديالكتيك
افلاطون روح
آدمى با
نيروى تفكر و
خرد از افراد
مادى به نوع و
از نوع به كلى
مافوق آن تا
برترين كلى
صعود مىكند
و از آن كلى با
سير نزولى و
تقسيمى به
افراد بازمىگردد.
اما
اين كليات در
فلسفه
افلاطون از
سنخ مفهوم
نيستند و
مستقل از ذهن
و نيز مستقل
از افراد
مادى وجود
دارند. و به
تعبير
فلاسفه
اسلامى كلى
بودن آنها به
معناى سعه
وجودى آنها
است نه به
معناى «مالا
يمتنع فرض
صدقه على
كثيرين» اما
افلاطون
نظام دقيقى
از ايدهها
بدست نمىدهد
و روابط آنها
را كاملا نمىنماياند
و تنها در
مورد ايدهاى
كه در راس همه
ايدهها
قرار دارد و
كشف آن را هدف
نهايى
ديالكتيك و
فلسفه معرفى
مىكند به
روشنى و
تفصيل
بيشترى سخن
مىگويد. آن
ايده كه در
راس همه ايدهها
قرار دارد و
علت همه ايدهها
و همه
موجودات
ديدنى و
محسوس است
ايده خوب يا
ايده خير است. «من
بر آنم كه
آنچه آدمى در
عالم
شناختنيها
در پايان كار
و پس از تحمل
رنجهاى
بيكران در مىيابد
ايده «خوب»
است، ولى
آدمى همين كه
به ديدار آن
نائل شد،
ناچار يقين
حاصل مىكند
كه در همه
جهان هر خوبى
و زيبائى
ناشى از اوست.
در عالم
ديدنيها،
روشنائى و
خداى
روشنائى را
او آفريده
است، و در
عالم
شناختنيها
خود او اصل
نخستين و
حكمران مطلق
است و حقيقت و
خرد هر دو
آثار او
هستند.» (جمهورى،
517) افلاطون
معتقد است كه
ايده «خوب»
موضوع اصلىترين
دانشها يعنى
ديالكتيك و
فلسفه است و
سودمندى
فضائل
انسانى را
متوقف بر
شناخت ايده
خوب مىداند
و بر اين باور
است كه هر
انسانى بطور
فطرى در
جستجوى خوب
است و به نحو
ابهامآميزى
احساس مىكند
كه خوب،
برترين
چيزهاست و مىخواهد
آنچه براستى
خوبست را
بدست آورد و
به جلوههاى
ظاهرى آن
قناعت نمىورزد.
اما
آنگاه كه از
ماهيتخوب
سؤال مىشود،
افلاطون از
پاسخ به آن
اظهار
ناتوانى مىكند،
و با اين حال
سعى مىكند
با بيان
نمونهاى از
موجودات
ديدنى كه
شباهتهايى
با ايده خوب
دارد تصوير
نسبتا دقيقى
از خوب ارائه
نمايد. او
مىگويد:
آنچه ديدگان
را تواناى
ديدن مىكند
و چيزهاى
ديدنى را
قابليت ديده
شدن مىبخشد
خورشيد است
كه علتحس
باصره است نه
خود آن. تصوير
خوب هم همان
خورشيد است
زيرا خود خوب
آن را به صورت
خود آفريده
است تا تصوير
او باشد و از
اين رو همان
نقشى را كه
خوب در جهان
انديشه و
تفكر در مورد
خرد و آنچه به
وسيله خرد
دريافتنى
استبه عهده
دارد همان
نقش را
خورشيد در
جهان
محسوسات در
مورد حس
بينائى و
چيزهاى
ديدنى دارد.
اگر به آنچه
در پرتو نور
خورشيد نيست
و در معرض نور
ضعيف شبانه
است نگاه
كنيم چشمهاى
ما ضعيف مىشود
و تقريبا
بينائى را از
دست مىدهيم.
روح نيز اگر
به چيزهائى
توجه كند كه
در پرتو هستى
لايزال قرار
دارند آنها
را درمى يابد
و مىشناسد و
اگر به محيطى
روى آورد كه
با تاريكى
آميخته است و
از قلمرو نور
آن حقيقت
لايزال دور
است روشنبينى
را از دست مىدهد
و به شناسائى
دست نمىيابد.
ايده
خوب را بايد
چنان چيزى
تصور كنى كه
در پرتو آن
موضوعات
شناختنى
داراى حقيقت
مىشوند و در
پرتو آن روح
شناسنده
داراى نيروى
شناسائى مىگردد
و به عبارت
ديگر بايد آن
را هم علتشناسائى
بدانى و هم
علت آن
حقيقتى كه
شناخته مىشود
و همچنانكه
روشنائى و
نيروى
بينائى شبيه
خورشيدند و
خود خورشيد
نيستند،
شناسائى و
حقيقت نيز به
خود خوب شبيهاند
ولى هيچ يك از
آنها خود خوب
نيستند بلكه
خود خوب چيزى
استبرتر از
آن دو. موضوعات
«شناختنى نه
تنها قابليتشناخته
شدن را مديون
خوباند
بلكه هستى
خود را نيز از
او دارند در
حالى كه خود
خوب هستى
نيستبلكه
از حيث علو و
نيرو بسى
والاتر از
هستى است. (جمهورى،
505) آنچه
در رساله
جمهورى
درباره ايده
خوب آمده استبا
آنچه در
تيمائوس در
مورد صانع و
رابطه او با
ايدهها
آمده استبه
ظاهر متناقض
مىنمايد.
زيرا در
تيمائوس
سازنده و
صانع، جهان
مادى را از
روى الگوها و
سرمشق هايى
ساخته كه
همان ايدهها
هستند و در
واقع كار او
شكل دادن به
ماده بىشكل
ازلى استبر
اساس الگوها
و سرمشقهايى (ايدهها)
كه در اختيار
دارد. (تيمائوس،
28) اما
او به هيچ وجه
سازنده و
آفريننده
ايدهها
معرفى نمىشود،
در حالى كه در
رساله
جمهورى ايده
خوب علت هستى
ايدههاى
ديگر و نيز
علت موجودات
محسوس و
ديدنى معرفى
مىشود. جمع
اين گفتار به
اين است كه
صانع
افلاطون را
غير از خداى
افلاطون
بدانيم. خداى
افلاطون
ايده خوب است
كه همه چيز از
اوست و به
خواست او
پديد مىآيد
و صانع در
واقع يكى از
وسائط فيض او
بشمار مىآيد.
بنابراين از
نظر
افلاطون،
معشوق و هدف
نهائى، علت
اولى،
فرمانرواى
مطلق و حقيقت
ازلى كه
فراتر از
هستى است
ايده «خوب»
است. و او تنها
مبدئى است كه
سلوك معرفتى
انسان در سير
صعودى بايد
به او منتهى و
در سير نزولى
بايد از او
آغاز شود. رابطه
ايدهها با
اشياء مادى
تصويرى
كه افلاطون
از رابطه
ايدهها و
پديدههاى
مادى ترسيم
مىكند
تصويرى است
مبهم و
ترديدآلود و
تعبيرات او
در تبيين اين
رابطه
تعبيراتى
است متفاوت و
متزلزل. از
مجموع
محاورات
افلاطون سه
نوع رابطه
بين ايدهها
و كثرتهاى
مادى مىتوان
استنتاج
نمود 1-
ايدهها
الگو و سرمشق
كثرتهاى
مادى هستند. 2-
كثرتهاى
مادى از ايدهها
بهره مندند. 3-
كثرتهاى
مادى سايه و
شبح و تصوير
ايدهها
هستند. دقت
در محاورات
افلاطون ما
را به پيوند
اين سه نوع
رابطه نيز
رهنمون مىسازد;
به اين شكل كه
ايدهها از
نظر افلاطون
سرمشق و
الگوى
كثرتهاى
مادى هستند و
صانع
موجودات
مادى را از
روى اين
الگوها
ساخته است. و
طبعا بين
كثرتهاى
مادى و ايدهها
شباهتى
برقرار
ساخته است و
اين شباهت در
صورتى حاصل
مىشود كه
صانع،
كثرتها را از
ايدهها
برخوردار و
بهرهمند
ساخته باشد;
حتى اگر
كثرتهاى
مادى تصاوير
اشباح و سايههاى
ايدهها
باشند باز
بايد از ايدهها
برخوردار
باشند، هر
چند
برخوردارى و
بهرهمندى
آنها از ايدهها
ضعيف باشد. افلاطون
از بهره
بردارى
محسوسات از
ايدهها به
اشكال
مختلفى سخن
گفته است
آنجا كه
اشياء مادى
را فاصله بين
هست و نيست
مطلق معرفى
مىكند (جمهورى،
479) و بر اين
باور است كه
اشياء مادى
هم از هستى
برخوردارند
و هم از نيستى
«مقصود او از
برخوردارى
پديدههاى
مادى از هستى
برخوردارى
از ايدهها
است كه هستهاى
حقيقى و
راستينند.» و
آن جا كه ايدهها
علت كثرتهاى
مادى معرفى
مىشوند (منون،
32، ميهمانى، 202،
هيپياس بزرگ
31) «مقصود او از
عليت، عليت
ايجادى نيستبلكه
مقصود اين
است كه اگر به
كثرتهاى
مادى زيبا يا
حزب يا بزرگ
يا كوچك مىگوئيم
بخاطر
برخوردارى
از خود
زيبائى و خود
بزرگى و خود
كوچكى است و
در واقع
برخوردارى
اين اشياء از
ايده زيبائى
يا خوبى يا
بزرگى علت
ناميدن اين
اشياء به اين
نامهاست». و
چه آن جا كه
كثرتهاى
تصوير و سايه
و شبح ايدهها
معرفى مىشوند.
(پارميندس، 132) همه
اين تعبيرات
به نوعى حاكى
از
برخوردارى
كثرتهاى
مادى از ايده
هاست. اما
افلاطون در
رساله
پارميندس در
پاسخ به
ايرادهائى
كه از زبان
پارميندس
مطرح مىشود
كاملا
ناتوان است و
نمىتواند
بهره مندى
كثرتهاى
مادى از ايدهها
را موجه سازد. اشكالاتى
كه در اين
رساله بى
پاسخ مىمانند
عبارتند از: 1-
اگر ايده در
اشياء كثير
به صورت كامل
وجود داشته
باشد مستلزم
اين است كه
واحد در عين
وحدت كثير
باشد و اگر
كثرتها هر يك
جزئى از ايده
را در خود
داشته باشند
چگونه پس از
اين كه ايده
به عدد
افرادش
تجزيه مىشود
باز به عنوان
يك واحد صرف و
ناب و كامل
باقى مىماند.
2-
چگونه پديدههايى
كه بزرگ
ناميده مىشوند
بخاطر
برخوردارى
از جزئى از
ايده بزرگ،
بزرگند در
حالى كه خود
آن جزء كوچك
است و چگونه
اشياء مساوى
بخاطر
برخوردارى
از جزئى از
ايده مساوى
كه آن جزء از
خود مساوى
كوچكتر است
مساوى هستند. 3-
اگر بخاطر
بهره مندى
اشياء كثير
مادى از يك
حقيقت مشترك
مثل زيبائى،
عدالتبزرگى،
تشابه و...
بايد آن
حقيقت مشترك
بطور مستقل و
جداى از
كثرتها وجود
داشته باشد
برتر از هر
ايده و افراد
مادى آن نيز
بايد ايدهاى
وجود داشته
باشد، زيرا
بين آنها نيز
چنين
اشتراكى
وجود دارد. به
عنوان مثال
افراد
زيبائى و خود
زيبائى در
زيبا بودن
مشتركند پس
بايد فوق
ايده زيبا و
افراد آن
ايده ديگرى
وجود داشته
باشد و فوق آن
ايده نيز
ايده ديگر و
هكذا (همان،
131-135). بازگشتبه
پرسش نخستين
اكنون
پس از روشن
شدن حقيقت
ايدهها و
هستيهاى
راستين و
اثبات وجود
آنها و بيان
رابطه آنها
با يكديگر و
رابطه آنها
با افراد
مادى به پرسش
نخست در مورد
چيستى معرفتباز
مىگرديم. در
جستجوى
حقيقت معرفت
مراحلى را طى
كرديم و در هر
مرحله
ويژگيهايى
را براى
معرفتبه
اثبات
رسانديم و در
نهايتبه
اين نتيجه
رسيديم كه
معرفتبايد
از چند ويژگى
سلبى و
ايجابى
برخوردار
باشد. 1-
خطاناپذيرى 2-
علم به هر چيز
از طريق
آگاهى از علت
آن 3- آنچه نه
هست و نه نيست
«اشياء مادى»
نمىتواند
متعلق عرفتباشد.
4- معرفت مبتنى
بر هيچ پيش
فرضى نيست. 5-
متعلق معرفت
هستى راستين
است. 6- ابزار
معرفت تنها
تفكر و خرد
آدمى است. افلاطون
در پاسخ به
پرسش از
چيستى معرفت
مىگويد:
معرفت عبارت
از مشاهده و
ادراك ايدهها
به ديده روح و
خرد آدمى است;
زيرا: الف
- در اين نوع
معرفت هيچ
گاه موجودات
خيالى و
پندارى به
جاى حقيقت
گرفته نمىشوند.
پس خطا به اين
نوع معرفت
راه ندارد. ب
- در اين نوع
معرفت،
معرفتبه
علت هر چيز
است. زيرا اگر
اشياء مادى
به نامهايى
ناميده مىشوند
به خاطر
برخوردارى و
بهرهمندى
از ايده است
كه بدان نام
ناميده مىشوند.
ج
- ايدهها
موجوداتى
مجرد و
غيرمادى
هستند. د
- در شناخت
ايدهها
تمام پيش
فرضها كنار
گذاشته مىشود
و فكر آدمى تا
رسيدن به
ايده «خوب»
كه در راس همه
ايدهها
قرار دارد به
سلوك علمى
خود ادامه مىدهد
و از اين جهت
اين نوع
معرفتيقينىترين
نوع معرفت
است. ه-
ايدهها
هستيهاى
راستين
هستند و
نيستى به
آنها راه
ندارد. و
ادراك ايدهها
تنها از طريق
تفكر و خرد
امكانپذير
است. اگر
همه
ويژگيهاى
معرفت در
مشاهده و
شناسايى
ايدهها
وجود دارد،
پس مىتوان
گفت: معرفت
عبارت از
مشاهده و
ادراك ايدهها
به ديده روح و
خرد است. با
اين پاسخ بحث
معرفتشناسى
افلاطون به
پايان نمىرسد.
زيرا بايد به
پرسشى ديگر
نيز پاسخ دهد.
اين پاسخ نيز
پرسش ديگرى
در پى دارد كه
پاسخ به آن
خاتمه دفتر
معرفتشناسى
افلاطون است. پرسش
نخست اين است
كه اگر
معرفت،
شناسايى
ايدهها است
و ايدهها
موجوداتى
مجرد و در
جهانى فراتر
از جهان
ديدنيها
قرار دارند
براى روح
آدمى كه در
قالب تن
گرفتار آمده
است، دستيابى
به ايدهها
چگونه امكانپذير
است؟ و از چه
راهى روح
انسان ايدهها
را شناسايى
مىكند؟ در
پاسخ اين
پرسش است كه
مساله «يادآورى»
به عنوان يك
مساله مهم در
معرفتشناسى
افلاطون رخ
مىنمايد. يادآورى [ Recollection ]
اولين
بار افلاطون
در رساله «منون»
از يادآورى
سخن گفته و
علت پرداختن
به آن نيز
پاسخ به شبههاى
است كه از
زبان «منون»
در معرفت و
شناسائى طرح
شده است. حاصل
شبهه اين است
كه در تحصيل
معرفت «چه
معرفت تصورى
و چه معرفت
تصديقى» در
پى آن هستيم
كه آنچه را بر
ما مجهول و
پوشيده است
معلوم سازيم.
اما اين نوع
شناسايى
مستلزم دو
محال است
زيرا از سويى
آنچه از هر
جهتبر ما
مجهول باشد
طلب و جستجو و
تحقيق در
مورد آن ممكن
نيست و از
سوئى ديگر پس
از اين كه آن
را يافتيم «با
فرض اين كه
جستجو و
تحقيق در
مورد آن ممكن
باشد.» حكم
كردن به اين
كه آنچه
يافتهايم
همان است كه
به دنبالش
بودهايم
ناموجه است.
لذا منون به
سقراط مىگويد:
درباره
چيزى كه اصلا
نمىدانى
چيست چگونه
مىخواهى
تحقيق كنى؟ و
اگر آن را
بيابى از كجا
خواهى دانست
كه آنچه
يافتهاى
همان است كه
مىجستى؟ (منون،
80) سقراط
در پاسخ مىگويد:
نفس آدمى پيش
از اين كه به
قالب تن
درآيد با
حقايق آشنا
بوده است.
آنچه در اين
عالم كسب
دانش مىخوانيم
در حقيقت
پرده
برداشتن از
دانشى است كه
سابقا در نفس
بوده است و از
اين رو دانش
چيزى جز
يادآورى
نيست. (منون، 81) سقراط
براى اثبات
اين مدعا،
غلام منون را
كه از هندسه
هيچ نمىداند
پيش مىخواند
و با پرسشهاى
متعدد او را
به تدريجبه
قضيهاى از
قضاياى
هندسى واقف
مىسازد و از
آنجا كه
سقراط در اين
روش به غلام
چيزى
نياموخته
است و با طرح
پرسشهائى
غلام را به
سخن گفتن
واداشته و
غلام بدون
هيچ نوع تعلم
پيشينى قضيه
هندسى را بر
زبان رانده
سقراط نتيجه
مىگيرد كه
غلام از پيش
به اين حقيقت
واقف بوده و
طرح پرسشها
سبب شده است
تا او بار
ديگر حقيقتى
را كه از قبل
مىدانسته
استبياد
آورد و چون
اين غلام در
هندسه نزد
كسى تعليم
نديده است،
بايد اين
حقيقت را قبل
از ورود به
اين دنيا و
پيش از تولد،
در جهانى
ديگر مشاهده
نموده باشد. (منون،
82) بنابراين
اگر انسان پس
از اين كه
مجهولى از ب
طريق تفكر
برايش معلوم
مىگردد مىگويد
آن را شناختم
از آن رو است
كه آن را پيش
از اين در
جائى ديگر
ديده است و در
واقع شناختن
دوباره بياد
آوردن است.
درست مثل كسى
كه شخصى را
ديده باشد و
پس از آن كه او
را از ياد
برده با بيان
علائم و
مشخصات او
توسط شخصى
ديگر، تصوير
آن شخص را
دوباره بياد
آورد، طبعا
اين شخص مىتواند
تشخيص دهد كه
آنچه را
يافته همان
است كه در
جستجوى آن
بوده است. در
رساله «فايدون»
سعى مىشود
تعريفى از
يادآورى
داده شود و بر
اساس آن
تعريف،
يادآورى
چيزهائى
مطرح مىشود
كه مشاهده
آنها در اين
جهان ممكن
نيست و در
نتيجه ثابت
مىشود كه
روح آدمى در
جهانى ديگر
اين حقايق را
مشاهده
نموده و پس از
قرار گرفتن
در قالب تن
آنها را از
ياد برده و از
طريق گفتگو
بار ديگر
آنها را به
ياد آورده
است. در تعريف
يادآورى مىگويد:
اگر
كسى چيزى را
ببيند و يا
بشنود يا از
راهى ديگر
درك كند و به
سبب اين درك
نه تنها به آن
چيز دانا شود
بلكه تصور
چيز ديگرى
نيز به او دست
دهد، بايد
گفت آن چيز
دوم را بياد
آورده است. (منون،
73) بنابراين
يادآورى
عبارت است از:
درك چيزى از
راه ديدن يا
شنيدن و يا
درك چيز ديگر.
چنانكه با
ديدن جامه
كسى خود او و
با ديدن
تصوير كسى
خود او يا شخص
ديگرى را
بياد مىآوريم،
ممكن است در
مورد اين نوع
يادآورى
گفته شود كه
چون ما زمانى
خود شخص را
ديدهايم
اكنون از
ديدن تصوير
او خود او را
بياد مىآوريم
و يا چون او را
با جامهاش
ديدهايم
اكنون با
ديدن جامه او
را نيز بياد
مىآوريم و
اين نوع
يادآورى
دليل بر اين
است كه روح
آدمى آنچه را
پيش از تعلق
به بدن ديده
استبياد
آورده است.
لذا افلاطون
مىگويد:
مواردى نيز
هست كه از
ديدن چيزى
چيز ديگرى را
بياد مىآوريم
كه آنچه بياد
آوردهايم
هرگز در اين
جهان قابل
مشاهده نيست
و آنچه ثابت
مىكند كه
روح آدمى پيش
از اين كه در
قالب تن
درآيد در
جهانى ديگر
وجود داشته و
حقايقى را
مشاهده
نموده است
اين نوع از
يادآورى است. مثلا
ما با ديدن دو
چوب يا دو سنگ
برابرى آنها
را درك مىكنيم
و مىدانيم
كه برابرى
غير از خود
آنهاست زيرا
همين دو چوب
يا دو سنگ گاه
نابرابر به
نظر مىآيند
در حالى كه
خود برابرى
هيچ گاه
نابرابر
بنظر نمىآيد،
علاوه بر
اين، برابرى
دو سنگ از نظر
كمال در حد
برابرى «خود
برابرى»
نيست و در
واقع برابرى «خود
برابرى» محك
و معيار سنجش
برابرى دو
قطعه سنگ و
ديگر
برابريهاى
جزئى است و
آنچه معيار و
محك است غير
از چيزى است
كه با آن
سنجيده مىشود.
بنابراين به
يادآوردن
برابرى با
اين كه هيچ
گاه آن را در
اين جهان
نديدهايم
دليل بر اين
است كه روح
آدمى آن را در
جهان ديگرى
مشاهده
نموده است.
افلاطون اين
نتيجه را از
برابرى و
امثال آن به
موارد ديگر
نيز تعميم
داده و مىگويد:
بايد
گفت پيش از آن
كه از مادر
متولد شويم
نه تنها
برابرى و
بزرگترى و
كوچكترى
بلكه خود
زيبائى و خود
خوبى و خود
عدالت و خود
ديندارى و
همه چيزهائى
را كه در
بحثهاى خويش
همواره
درباره «خود»
آنها گفتگو
مىكنيم مىشناختهايم.
(فايدون، 75) اگر
براستى
شناسائى و
معرفتيادآورى
است و
يادآورى «در
خصوص معرفت
نه پندار» به
ياد آوردن
چيزهائى است
كه روح آدمى
در جهان ديگر
مشاهده
نموده است. پس
اولا، چرا
روح، آنچه را
در آن جهان
مشاهده كرده
از ياد برده
است. ثانيا،
چرا ارواح
آدميان در
يادآورى
برابر
نيستند و در
واقع چرا
برخى از
انسانها از
شناخت و
معرفتبيشترى
برخوردارند
و برخى حتى از
حد پندار هم
خارج نمىشوند.
ثالثا،
چگونه و از چه
راهى
يادآورى
امكانپذير
است. پاسخ
دو پرسش
نخستين را در
محاوره
فايدروس مىتوان
يافت. در
اين رساله
افلاطون مىگويد:
ارواح
خدايان و غير
خدايان در
عالم بالا در
آسمان قرار
داشتند اما
اين آسمان
فروتر از
مرتبه وجودى
حقايق اشياء
و ايدهها
بوده است و
براى اين كه
ارواح از
تماشاى
حقايق بهرهمند
شوند مىبايست
اوج بگيرند و
تا زير گنبد
آسمان بالا
روند و سر از
آسمان بيرون
آورند تا
بتوانند
حقايق را
مشاهده كنند. اما
ارواح در
مشاهده
حقيقتيكسان
نبودند،
برخى از آنها
هرگز
نتوانستند
حقيقت را
مشاهده كنند
و در هنگام
صعود به
آسمان پر و
بال آنها
ريخته و به
زمين سقوط
كردهاند و
برخى ديگر در
هر صعود موفق
به ديدار
حقيقتشده و
ديگر ارواح
بين اين دو
مرتبه در
نوسانند. روحى
كه به ديدار
حقيقت نائل
نشود در تن
هيچ جاندارى
جاى نمىگيرد
و ارواحى كه
بيش از
ديگران
توفيق
تماشاى
حقيقت را
يافتهاند
در تن
دوستداران
دانش و
جويندگان
زيبائى جاى
مىگيرند و
يا كمر به
خدمت
فرشتگان
دانش و هنر
خواهند بست و
خدمتگزاران
عشق خواهند
گرديد،
ارواحى كه در
مرتبه دوم
قرار دارند
در تن
پهلوانان
جنگى و يا
پادشاهانى
كه موافق
قانون حكومت
مىكنند
قرار مىگيرند
و ارواحى كه
در مرتبه
سومند در تن
سياستمداران
و بازرگانان
يا كسانى كه
به نحوى از
انحاء با پول
سر و كار
دارند و آنان
كه در مرتبه
چهارمند در
تن
ورزشكاران و
پزشكان و
آنان كه در
مرتبه
پنجمند در تن
كاهنان و
غيبگويان و
آنان كه در
مرتبه ششمند
در تن شاعران
و مقلدان و
آنان كه در
مرتبه
هفتمند در تن
پيشه وران و
كشاورزان و
آنان كه در
مرتبه
هشتمند در تن
سوفيستها و
مردم فريبان
و آنان كه در
مرتبه نهم
قرار دارند
در تن
فرمانروايان
مستبد جاى مىگيرند.
(فايدروس، 246-248) بنابراين
تفاوت مراتب
ارواح
آدميان در
مشاهده
حقيقت در
جهان پيشين
يكى از علل
تفاوت
يادآورى در
انسانها در
اين دنيا است.
اما با اين
حال افلاطون
معتقد است كه
انسان با سعى
و تلاش مىتواند
در اين دنيا
سرنوشتخود
را تغيير دهد
و آنها كه در
جهان پيشين
كمتر به
مشاهده
حقيقت توفيق
يافتهاند
در اين دنيا
توفيق
بيشترى حاصل
نمايند و اين
توفيق را جز
با رعايت
عدالت در
شؤون زندگى
ميسر نمىداند.
ممكن است
كسانى كه در
آن دنيا
سرنوشتبهترى
داشتهاند
بخاطر ظلم و
ستمى كه در
اين دنيا بر
خود يا
ديگران روا
مىدارند به
مقام فروترى
تنزل يابند. «هر
يك از آن
ارواح كه
زندگى زمينى
را با عدالتبسر
برد سرنوشتى
بهتر از
سرنوشت
پيشين مىيابد
و آن كه ظلم
پيشه كند به
سرنوشتى
بدتر دچار مىآيد.»
(فايدروس، 248) روح
آدمى پس از
قرار گرفتن
در قالب تن هر
آنچه را ديده
است فراموش
مىكند و
تنها راه
براى
يادآورى آن
مشاهدات
بكارگيرى
روش
ديالكتيك
است اما از
اين روش نيز
كسانى بهره
مىبرند كه
به پيراستن
روح از
تعلقات مادى
و دنيوى همت
گمارند و تا
آن جا كه مىتوانند
در تزكيه و
پرورش آن
بكوشند. كسى
كه از پاكى
روح و دانش
ديالكتيك
برخوردار
است فيلسوف
است و لذا
تنها فيلسوف
است كه
همواره از
راه
يادآورى،
ديده دل به
جائى دوخته
است كه
تماشاگه
خداى اوست و
چون پيوسته
در حريم كمال
پيش مىرود
به كمال
راستين دستخواهد
يافت و
همواره خود
را با امور
خدائى سرگرم
ساخته و به
امور بشرى و
دنيوى بى
اعتنا مىشود
و لذا مردمان
غافل و ساده
دل آنها را
ديوانه مىپندارند
(فايدروس، 249). ديالكتيك
در
جستجوى
چيستى معرفتسرانجام
به ديالكتيك
مىرسيم.
يعنى همان
چيزى كه
افلاطون به
لحاظ محتوا
آن را دانش مىخواند
و به لحاظ اين
كه نوعى سلوك
علمى و
معرفتى است
آن را روش مىداند.
از اين رو
ديالكتيك هم
دانش حقيقى
است و هم روش
دستيابى به
آن و چون از
دانش
ديالكتيك به
فلسفه نيز
تعبير مىكند
مىتوان
ديالكتيك را
روش افلاطون
و فلسفه را
دانش مورد
علاقه او
معرفى نمود. افلاطون
آنگاه كه از
ديالكتيك
سخن مىگويد
دلبستگى
شديد خود را
نسبتبه آن
نمىتواند
پنهان دارد
به باور آو
ديالكتيك
هديهاى است
الهى كه
خدايان به
آدميان عطا
نمودهاند.
همه دانشها
طعمه به چنگ
مىآورند
اما چون راه
استفاده از
آن را نمىدانند
طعمه خود را
در اختيار
آگاهان به
ديالكتيك مىگذارند.
(فيلبس، 16،
جمهورى، 504) ديالكتيك
چيست؟
افلاطون
در بسيارى از
رسالهها و
محاورات خود
به اين پرسش
به اجمال يا
تفصيل پاسخ
داده است. حاصل
سخن او اين
است كه
ديالكتيك
سير فكر و خرد
آدمى در
مفاهيم محض
عقلى استبراى
رسيدن به
هستيهاى
راستين تا با
گذر از آنها
به چيزى كه
برتر از هستى
و مبدا همه
خوبيها و
زيبائيها و
هستيها است
دستيابد و
با بازگشت از
آن هستيهاى
فروتر را در
جايگاه
منطقى آنها
باز شناسد
اين سير فكرى
با نوعى
گفتگو همراه
است; يعنى فكر
و خرد آدمى
چيزى را از
خود مىپرسد
و خود به آن
پاسخ مىدهد
و اين پرسش و
پاسخ تا
رسيدن به
نتيجه مطلوب
ادامه مىيابد.
گفتگوهائى
كه افلاطون
در محاوراتش
ترتيب داده
است چه
واقعيت
داشته باشند
و چه ساخته و
پرداخته ذهن
او باشند در
واقع
بازتابى از
همان نوع
گفتگوئى است
كه او آن را
ديالكتيك مىخواند.
روح
آدمى بر اساس
ادراكات حسى
به قضاوت و
حكم مىپردازد
و تا هنگامى
كه حكم او در
ارتباط با
مفاهيمى
باشد كه ناظر
به موجودات
جزئى و مادى
است در مرتبه
پندار قرار
دارد. سير
ديالكتيك از
آنجا آغاز مىشود
كه مفاهيم
كلى بدون اين
كه در جزئيات
و متكثرات
مادى لحاظ
شوند مورد
مطالعه قرار
گيرند به
خصوص
مفاهيمى كه
به مفهوم
مقابل خود
نظر دارند،
مثل
بزرگترى،
كوچكترى،
وحدت، كثرت و...
تا با تحليل
اين مفاهيم
هر يك از آنها
جداى از
ديگرى و براى
خود به ادراك
درآيد و روح
با سير در اين
مفاهيم تا آن
جا پيش رود كه
به مشاهده
ادراك وجود
عينى و خارجى
آنها دستيابد.
اين ادراك تا
آن هنگام كه
روح در قالب
تن زندانى
است از طريق
يادآورى
صورت مىگيرد;
يعنى
بيادآوردن
ايدهها و
هستيهاى
راستين كه
پيش از اين
روح در جهانى
متعالى آنها
را مشاهده
نموده است
اين سير فكرى
تا شهود و
ادراك
برترين ايده
يعنى ايده «خوب»
ادامه مىيابد
و با شهود آن
خرد و فكر
آدمى در سير
نزولى آنچه
را كه هستى
خود را از
ايده «خوب»
دارد مشاهده
مىكند و از
مرتبهاى به
مرتبه ديگر
بدون اين كه
مرتبهاى را
در اين ميان
از دست دهد
نزول مىكند
تا به جزئيات
و كثرتهاى
مادى
بازگردد و
اين بار
كثرتهاى
مادى از ديد
او نه حقيقتبلكه
سايهها و
اشباح حقايق
راستين
خواهند بود و
چنين شخصى
هيچ گاه
پندار را با
حقيقت و سايه
را با اصل
اشتباه
نخواهد گرفت. هدف
ديالكتيك
كشف وحدت در
كثرت و كثرت
در وحدت است.
لذا در
ديالكتيك دو
سير صعودى و
نزولى براى
فكر و خرد
آدمى تصور
شده است كه در
سير صعودى
وحدت در كثرت
و در سير
نزولى كثرت
در وحدت كشف
مىشود. در
سير صعودى با
مطالعه
كثرتهاى
مادى آنچه
جهت اشتراك و
وحدت آنها
است كشف مىگردد
و اين جهت
وحدت جداى از
كثرتها در
نظر گرفته مىشود
و روح آدمى پس
از اين كه اين
وحدت را جداى
از كثرتها و
مستقل از
آنان موجود
ديد، نسبت آن
را با
وحدتهاى
ديگر «وحدتهايى
كه به لحاظ
مفهوم وحدت
نوعى خوانده
مىشود» مىسنجد
و اگر وحدتى
را در اين
وحدتها كه
اكنون به
صورت كثرت در
آمدهاند
ببيند تا كشف
آن وحدت و
مشاهده وجود
آن جداى از
كثرتها به
سير خود
ادامه مىدهد.
اگر آن وحدت
نيز با
وحدتهاى
ديگر جهت
اشتراكى
داشته باشند
روح به كشف آن
وحدت نيز
مبادرت مىورزد
تا به مبدا هر
آنچه وحدت يا
كثرت است دستيابد
و پس از
مشاهده آن
سير صعودى
فكر و خرد به
پايان مىرسد
و سير نزولى
آغاز مىگردد
و با تقسيم
واحد به
انواعش و هر
يك از انواع
به انواع
ديگر به گونهاى
كه هم تقسيم
مستوفا باشد
و همه انواع
را در برگيرد
و هم عبور به
مرتبه دوم پس
از عبور از
مرتبه نخستباشد;
اين سير
نزولى ادامه
مىيابد تا
به جزئيات
برسيم كه خود
قابل تقسيم
نباشند. اين
سير فكرى
مانند سير از
نوع حقيقى به
جنس الا جناس
و سير از جنس
الا جناس به
نوع حقيقى
استبا اين
تفاوت كه در
اين سير
منطقى، ذهن
در مفاهيمى
سير مىكند
كه خود وجودى
جداى از وجود
افراد جزئى و
مادى ندارند
و در
ديالكتيك
فكر و خرد در
مفاهيمى سير
مىكنند كه
وجود عينى و
خارجى دارند
و جداى از
وجود افراد
مادى
موجودند. افلاطون
در فايدروس
در مورد دو
اصل محورى
ديالكتيك مىگويد.
اصل
نخست اين است
كه سخنور
جزئيات كثير
و پراكنده را
يكجا و با هم
ببيند و بدين
سان به صورتى
واحد برسد...
اصل دوم اين
است كه صورت
واحد را به
نحو درستبه
اجزاى طبيعى
آن تقسيم كند
و هنگام
تقسيم چون
قصابى
نوآموخته
قطعهها را
نشكند. (فايدروس،
265) در
رساله
تئتتوس مىگويد:
جدا
كردن
مفهومها بر
حسب انواع به
نحوى كه نه
مفهومى به
جاى مفهوم
ديگر گرفته
شود و نه
مفهوم ديگر
به جاى مفهوم
مورد نظر،
جزئى از دانش
ديالكتيك
است و كسى كه
از عهده اين
كار بر آيد
خواهد
توانست
تشخيص دهد كه
در كجا ايدهاى
واحد در
چيزهاى
كثيرى كه جدا
از يكديگرند
گسترده شده
است و در كجا
چيزهائى
كثير از
بيرون تحت
احاطه چيزى
واحد قرار
گرفتهاند و
در كجا ايدهاى
فقط با يكى از
چيزهاى كثير
ارتباط
يافته است و
در كدام مورد
انبوهى از
چيزهاى كثير
بكلى جدا از
يكديگرند،
چنان كسى
بدين سان
خواهد
توانست
چيزها را بر
حسب نوع از
يكديگر جدا
كند و بداند
كه چيزهاى
گوناگون از
چه حيثبا
يكديگر
مشتركند و از
كدام حيث
مشترك
نيستند. (تهئهتتوس،
253) در
رساله فيلبس
پس از اين كه
ديالكتيك را
هديه خدايان
معرفى مىكند
مىگويد: هر
چه مىگوئيم
هست، از يك سو
از واحد و
كثير تشكيل
يافته است و
از سوى ديگر
محدوديت و بى
نهايتى را در
خود دارد و
همه اين
خصوصيات با
طبيعت و
ماهيت آن بهم
آميختهاند،
چون وضع همه
چيز چنين است
تكليف ما اين
است كه
درباره هر
چيز به وجود
يك ايده قائل
شويم و به
جستجوى آن
بپردازيم،
چون ايده در
آن چيز هستبى
گمان آن را
خواهيم يافت.
پس از آن كه يك
را يافتيم
بايد به
جستجوى دو و
اگر دو پيدا
نشد به
جستجوى سه يا
هر عدد ديگرى
كه نزديكتر
استبپردازيم
و باز در مورد
هر كدام از آن
يكها به
همين روش پيش
برويم تا
بجائى برسيم
كه دانش ما
درباره آن يك
نخستين
منحصر بدين
نباشد كه آن
را واحد كثير
و نامتناهى
بدانيم; بلكه
بدانيم كه آن
واحد نخستين
خود چند واحد
را شامل است.
در مورد كثير
نيز حق
نداريم ايده
نامتناهى را
صادق بدانيم
مگر آن كه
نخست مجموع
تعداد كثير
را كه ميان
نامتناهى و
واحد وجود
دارد شناخته
باشيم، پس از
آن كه اين
مرحله را به
پايان
رسانديم مىتوانيم
نامتناهى را
به حال خود
بگذاريم و
دست از آن
برداريم.
خدايان به ما
دستور دادهاند
كه در تحقيق و
آموختن و
ياددادن از
اين روش
پيروى كنيم
ولى فضلاى
امروزى از هر
طريق كه پيش
آيد واحدى مىسازند
و آنگاه خيلى
سريعتر يا
آهستهتر از
آنچه بايد،
از واحد به
كثير
نامتناهى مىرسند;
در حالى كه
آنچه ميان آن
دو قرار دارد
از نظرشان
پنهان مىماند،
فرق روش
ديالكتيك و
مغالطه همين
است. (فيلبس، 16-17) حاصل
سخن
از
ديدگاه
افلاطون
معرفتحقيقى
كه از آن به «نوئزيس»
تعبير مىكند
چيزى جز علم
به ايدهها
نيست. در
مرتبه پس از
آن شناسائى
از راه
استدلال «ديانويا»
قرار دارد كه
متعلق آن
حقائق رياضى
است; اين نوع
شناسائى
فراتر از
گمان «دو كسا»
است و در واقع
مرتبه ضعيف
معرفت «اپيستمه»
به شمار مىرود.
در
صورتى كه
متعلق
شناسائى
موجودات
مادى و محسوس
يا تصاوير و
اشباح آنها
باشد،
شناسائى از
قلمرو معرفت «اپيستمه»
خارج شده و در
قلمرو گمان «دوكسا»
قرار دارد. در
اين قلمرو
نيز اگر
متعلق
شناسائى
موجودات
مادى و محسوس
باشد، اين
نوع شناسائى
را عقيده «پيستيس»
مىنامد و
اگر متعلق آن
تصاوير و
اشباح
موجودات
مادى باشد آن
را پندار «ايكازيا»
نام نهاده
است. رسيدن
به معرفتحقيقى
با يادآورى و
يادآورى با
به كارگيرى
روش
ديالكتيك
حاصل مىشود
كه البته
شايستگى
اخلاقى روح
آدمى در
يادآورى و
استفاده از
روش
ديالكتيك
شرط اساسى
است. |