تفاهم
ميان فرهنگى
و حاملان آن
دكتر
احمد صدرى هر
چند برخى از
بحثهايى كه
دانشمندان
در هر يك از
رشتههاى
علوم
اجتماعى
مطرح مىكنند
انتزاعى به
نظر برسد ولى
اين امكان
وجود دارد كه
به اين
بحثهاى
انتزاعى، به
عنوان يك نوع
بيوگرافى
نگاه كنيم،
به اين معنى
كه بسيارى از
جامعه
شناسان، هم
در مطالعات
جامعه
شناختى و هم
در بحثهاى
نسبتا
انتزاعى روش
شناسى علوم
اجتماعى،
دستاوردهايشان
حاصل مطالعه
در باب يك
جامعه و تمدن
خاصى بوده
است، و
سؤالاتى كه
براى ايشان
مطرح مىشده،
از نظر
تمدنى، معنى
و مفهوم خاصى
داشته است.
لذا بدون
اينكه
بخواهيم به
تقليلگرايى
روانشناسانه
(1) دچار شويم
و مساله را با
تبيينهاى
روانشناختى
توجيه كنيم و
توضيح دهيم
كه هر يك از
عالمان علوم
اجتماعى با
چه دلايل و
انگيزههايى
چه مسائلى را
بررسى كردهاند،
و يا اينكه
خداى نكرده
بخواهيم
عقايد فردى
را برعكس
ارائه دهيم و
يا بخواهيم
رد پاى علايق
تمدنى،
فرهنگى و
روانى عالم
را در كارش
دنبال كنيم
كه بالاخره
به يك نوع
تقليل گرايى
مىرسيم،
بدون اينكه
بخواهيم
چنين عمل
كنيم، مىتوانيم
به كارهاى
اين علماء
اجتماعى، به
عنوان
پاسخهايى به
مسائل خاص
فرهنگى يا
فرهنگ خاص
نگاه كنيم،
البته اين
بدان معنا
نيست كه آن
مسائل،
مسائل خيلى
عام اجتماعى
باشد و آنها
بخواهند به
صورت يك
دائرة
المعارفى از «الف»
تا «ى»
درباره هر
چيزى بصورت
مرتب و منظم
شروع به جواب
دادن كنند.
بلكه يك سرى
اولويتهايى
در اذهان
وجود داشته
است كه اين
امكان را به
وجود مىآورد
كه ما
بتوانيم
تئوريهاى
اجتماعى را
به عنوان
بيوگرافى
اين علماء
مطالعه كنيم.
البته اين
كار، كار
آسانى نيست
ولى در موارد
خاصى مىشود
از حرفهايى
كه خود افراد
در زمينه علل
گرايششان به
علوم
اجتماعى زدهاند
استفاده كرد.
اين مقدمه هر
چند براى فهم
تئوريها
لازم نيست
ولى مىتواند
بسيار
روشنگر باشد. حال
مىخواهم
بگويم كه چرا
خود بنده، به
مطالعه
زمينههاى
خاصى از
جامعه شناسى
كه در واقع
جامعه شناسى
روشنفكران
است، گرايش
پيدا كردهام،
علل و عوامل
چنين گرايشى
چه بوده است و
بعد
بپردازيم به
تعريف
روشنفكران و
اينكه آنها
كيستند، و
اصولا ما تا
چه حدى اجازه
داريم كه در
تمدنهاى
مختلف يك
عنوان و
مفهوم خاص را
بكار برده و
مصاديقش را
بيابيم، و در
نهايتبه يك
نوع تاريخ
تفكر اشاره
مىكنم. در
عين حال بايد
توجه داشته
باشيد كه
مباحث كلى را
مطرح مىكنم
و علل
پرداختن به
آنها به
عنوان يك نوع
بيوگرافى را
طرح خواهم
كرد. اين نوع
نگرش مىتواند
روشنگر باشد
چرا كه بايد
افكار را در
زمينه فكرى
خاص خودشان
اعم از فردى،
روانى،
اجتماعى،
تمدنى و
جهانى شناخت. بحث
را از اينجا
شروع مىكنم
كه اصولا چرا
بايد به
پديدهاى كه
به آن تفاهم
فرهنگى مىگوييم
توجه داشته
باشيم و نيز
حمله و
عاملين اين
تفاهم ميان
فرهنگى چه
كسانى، چه
قشرى و چه
گروهى در
جامعه بايد
باشند. تصميم
بر آن است كه
موضوع تفاهم
ميان فرهنگى
را به صورت يك
فرضيه كلى
مطرح نكنم،
بلكه با در
نظر گرفتن
مسائلى از
قبيل اينكه:
رابطه فرضيه
با حاملان آن
يعنى افرادى
كه اين تفاهم
ميان فرهنگى
را انجام مىدهند،
چيست واينكه
اين حاملان
چه
ويژگيهايى
داشته و آيا
اين حاملان
همان
روشنفكران
هستند و آيا
در همه
تمدنها و
جوامع چنين
حاملانى
وجود دارند
يا نه مطرح
كنم. پس ترتيب
مباحثبدين
قرار است:
اولا آيا
تئورى فوق
ممكن است؟
ثانيا
حاملان آن چه
كسانى هستند
و آيا آنها
گروهى
اعتبارىاند
يا حقيقى و
واقعى، و آيا
در همه
تمدنها وجود
داشتهاند
يا نه. علاوه
بر اينها در
ضمن بحث، مىخواهم
درباره
علايق خودم
نسبتبه اين
مساله بحث
كنم، چرا كه
دانستن آن
خيلى مهم است
و ديدگاه
جامعه شناس و
نظرگاه او
خيلى اهميت
دارد و مىتواند
به عنوان يكى
از عوامل مهم
تفكر
اجتماعى
مورد قرار
گيرد. علايق
يك دانشمند،
علايق شخصى
نيستبلكه
علايق تمدنى
است و نبايد
آنها را
بپوشاند. فرضيه
تبادل و
تفاهم ميان
فرهنگى
معضله
و مساله
اساسىاى كه
در اينجا
وجود دارد و
شايد بتوان
گفت كه در
نيمه دوم اين
قرن خيلى
مطرح شده،
اين است كه
آيا اصولا
تفاهم ميان
فرهنگى
امكان پذير
استيا خير؟ سابقه
تاريخى اين
بحثبه كشف
جهان توسط
غرب باز مىگردد،
يعنى زمانى
كه اروپا و
غرب
استعمارگر
آمد و جهان را
كشف و فتح كرد.
اولين
سؤالاتى كه
براى فاتحين
مطرح شد اين
بود كه به نظر
آنها آيا اين
انسان
نماهايى كه
در اين دنياى
غير متمدن
فتح شده با
آنها مواجه
شدهاند،
آيا اصلا
انسان هستند
يا نه. اگر
اينها را
انسان فرض مىكردند
تقريبا يك
مساله
الهيات
مسيحى مطرح
مىشد و آن
اينكه اينها
بايد مسيحى
مىبودند و
سؤال اين بود
كه اگر اينها
انسان هستند
پس چرا مسيحى
نيستند و چرا
خدا اينها را
به اين حال
رها كرده است
و از اين رو به
اين نتيجه مىرسيدند
كه شايد
اينها انسان
نباشند و روح
نداشته
باشند، و اگر
هم روح داشته
باشند بايد
به عنوان
ابزار بكار
گرفته شوند.
اين حرف به
نظر ارسطو
برگشت مىكند
كه مىگفتبعضى
از انسانها
در طبيعت،
اصلا براى
بردگى و
بندگى خلق
شدهاند و
ذاتا و فطرتا
ابزار هستند. اين
معضله فلسفى
مربوط به علم
الهيات، در
اولين
برخورد غرب
با كشورها و
تمدنهاى
ديگر مطرح مىشده
است، مخصوصا
در ميان
بوميان
امريكا اين
مساله مطرح
شده بود. خيلى
از فحول
فلسفى و الهى
اروپا در دو
طرف مساله
نظر داده
بودند. البته
هر طرف هم كه
اثبات مىشد
به نفع اروپا
بود. زيرا اگر
اروپاييان
ادعاى انسان
بودن آنها را
مىكردند
بايد آنها را
به زور مسيحى
مىكردند،
همچنانكه در
آمريكاى
جنوبى رخ
داد، و اگر
فرض مخالف
اثبات مىشد
آنها را به
بردگى مىگرفتند.
به
موازات اين
مساله و در
ادامه آن،
اين بحث مطرح
مىشد كه
ملتهاى ديگر
را چگونه
بايد شناخت.
بنابراين ما
در نوجوانى
تفاهم ميان
فرهنگى، دو
علم داريم،
يكى شرق
شناسى (2) كه
هدفش شناختن
ديگرهاى
متمدن بود (به
تعبير من) و
دوم انسان
شناسى (3) كه
هدفش شناختن
ديگرهاى غير
متمدن بود.
خيلى از
دانشمندان
در اين مسير
گام
برداشتند.
امروزه ما در
جايى هستيم
كه حدود 30 تا 40
سال است كه
شرقشناسى
به انتهاى
راه خودش
رسيده و كمتر
در
دانشگاههاى
دنيا به
كارشان
مشغولند و به
زحمتبه
كارشان
ادامه مىدهند.
در واقع
تهاجم
فرهنگى در
قالب خاصى كه
آنها قبلا
انجام مىدادند،
تمام شده است.
انسان شناسها
هم ديگر به
اين طريق به
شناخت ديگرى
نمىپردازند،
يعنى تفوق
خودشان را از
طريق شناخت
ديگران
انجام نمىدهند
و نمىتوانند
به اثبات
برسانند، و
شايد سرش آن
باشد كه ديگر
توان اين كار
را ندارند و
آنقدر در
علمى بودن
اين طريقه شك
و ترديد علمى
ايجاد شده
است كه بنظر
مىرسد ديگر
به انتهاى
راهشان
رسيدهاند. حال
اينكه چرا
تفاهم ميان
فرهنگى به
اين وضع
رسيده است،
به بيان
تاريخ اين
علوم نياز
دارد. مثلا در
دنياى امروز
در انسان
شناسى ما
مراحل
مختلفى را مىبينيم.
در مرحله اول
يك اروپايى
شروع به
شناخت فرهنگ
غير متمدن
كرده و يك
تئورى كلى
بوجود مىآورد،
سؤالاتى از
قبيل اينكه
مذهب آنها
چيست؟
برايشان مهم
نيست. بلكه
سؤال مىكند
كه كاركرد (4) مذهب
در اين جامعه
و فرهنگ و
براى كل
جامعه چيست؟
و اصلا نياز
نيست آن
تصويرى كه
جامعه نسبتبه
مذهبش دارد
در ذهن شما هم
باشد، خير،
بلكه حتى
ممكن است
كاملا متضاد
يا متفاوت
باشد. دسته
ديگرى گفتهاند
لازم نيست ما
فيزيولوژى
آنها را
بفهميم، فقط
لازم است
آناتومى
آنها را
بشناسيم. فرق
ميان
آناتومى و
فيزيولوژى
در اين است كه
آناتومى
مطالعاتش را
روى انسان
مرده انجام
مىدهد،
يعنى تشريح
اعضاء و
جايگاه
اعضاء، اما
در
فيزيولوژى
كاركرد و
عملكرد هر
عضو مورد
بررسى قرار
مىگيرد،
عضوى كه در
انسان زنده و
داراى حيات
است. جريان
كاركردگرائى
عقب مىرود و
جريان
ساختار
گرائى پيش مىآيد.
پيشقراول
اين راه «رلوى
اشتراوس»
است كه در جهتشناخت
كلى ساختهاى
تفكر بشرى
حركت مىكند
و در واقع به
ساختهاى
زبانى و بطور
كلى دوگانگىهايى
كه در همه
جنبههاى
مختلف
زندگى، از
جمله در
تطورهاى
زبانى پيش مىآيد،
گرايش پيدا
مىكند. به هر
حال در اينجا
سخن از اين
است كه
برخورد با
ديگرى به چه
شكلى بوده و
الان به چه
شكلى است. اين
دو ديدگاه مىگويند
ما بايد مردم
و تمدن آنها
را بدون توجه
به محتويات
باورهاى
آنها، يا
لااقل بدون
جدى گرفتن آن
محتويات
بشناسيم. ما
بايد بدنبال
كاركرد و
ساختار هر
فكر در آن
جامعه باشيم
بدون اينكه
به محتويات
آن فكر اهميت
داده و آن را
جدى بگيريم.
زيرا اگر
بخواهيم جدى
بگيريم بايد
از تمدن خود
چشمپوشى
كرده
استعفاء
دهيم و در حد
آن فرد غير
متمدن قرار
بگيريم.
امروز اين
نوع انسانشناسى
ديگر مطلوب
يا مطرح نيست.
بيشتر انسانشناسىهايى
كه الآن صورت
مىگيرد
بدنبال
همدلى است -
مكتب اشراقى -
و انسان شناس
در شناختيك
تمدن به
موضوع مورد
شناختش «بومى»
نمىگويد،
چرا كه اين
لفظ امروزه
تحقير كننده
و زشت و
تعبيرى خارج
از ادب است.
بلكه آنها
امروزه از
تعبير Clagent استفاده مىكنند
كه يك لغت
جديد است و
مربوط به ده
سال اخير است
و ما بايد به
افرادى كه
راجع به آنها
مطالعه مىكنيم
احترام
بگذاريم.
انسانشناسها
نبايد حالت
پزشك و قاضى
داشته
باشند، بلكه
بايد همچون
وكيل مدافع
باشند، يعنى
خود را در آن
سطح يا تمدن
قرار دهند و
سعى كنند آن
را بشناسند و
به ديگران
بشناسانند.
به عبارت
ديگر، تاريخ
كاركردگرائى
يا ساختگرائى
به پايان
رسيده است و
انسانشناسى
در جهتشناخت
تفاهم ميان
فرهنگى
بيشتر به اين
مفهومى كه ما
داريم نزديك
مىشود. در
اوج انسان
شناسى و در
جوانى آن يك
فرهنگ سعى
داشت فرهنگهاى
ديگر را -به
طريقى كه
غرب، جوامع
غير غربى را
مىشناخت-
بشناسد و اسم
آن را هم علم
مىگذاشت،
كه اين جريان
البته هنوز
تمام نشده
است اما به
انتهاى راهش
نزديك شده
است و الآن
محل تامل است
كه ما با چه
حقى بايد
جامعه غير
غربى را
بشناسيم و كمكم
به اينجا
رسيدهاند
كه ما از
شناخت
ديگران
استعفا دهيم
و در حال حاضر
اين علم ديگر
علم نيستبلكه
پيشداوريها
وقالبهايى
است كه سعى مىكند
همه را به زور
در آن جاى دهد.
خلاصه اين
جريانى كه در
نهضت فكرى «پست
مدرنيسم» هم
خيلى طرفدار
دارد اينست
كه تفاهم و
تفهم ميان
فرهنگى اصلا
ممكن نيست،
از تفهم هيچ
خبرى نيست و
چيزى قابل
ملاحظهاى
در آن در
اختيار
نداريم،
زبانهايى كه
در دنيا
موجودند غير
قابل ترجمه
است و تمام
فرهنگها هم
بازيهاى
زبان است كه
قابل ترجمه
نيست. يعنى ما
در هر رشته
علمى
اصطلاحات و
كلماتى را
اختراع مىكنيم
و خود را وارد
آن اصطلاحات
مىكنيم و يك
بازى كشف مىكنيم.
هر تمدنى يك
بازى زبانى
است كه غير
قابل ترجمه
به يكديگر
است. پس
اگر بخواهيم
در انسان
شناسى،
تفاهم ميان
فرهنگى را در
قالب يك «تيپ
ايدهآل» يا
«حد وسط»
تعريف كنيم
دچار افراطى
در سمت چپ يا
راستشدهايم
كه يا اصلا
فرهنگى را
نمىتوان
شناختيا
آنكه آن
شناخت، يك
شناخت غير
واقعى خواهد
بود، و اگر هم
بر آن نام علم
گذاشتهاند
بىجهتبوده
و نامى
تحميلى است.
اين يك تاريخ
مختصر از
تفهم ميان
فرهنگى بود.
در واقع اين
تفهم به صورت
آگاهانه
خيلى كم رخ مىدهد
و اين حرف
شبيه نسبيت
گرائى است كه
هر تمدنى يك
بازى فرهنگى
است كه
اصطلاحات
اصلى و مهم آن
باهم بازى مىكنند
و كلياتى را
درست مىكنند
كه فقط قابل
تحميل بر
جزئيات همان
تمدن است نه
غير آن. يك
انسان شناس
بايد خود را
در آن غرق كند
تا بتواند آن
را بيابد،
وقتى هم
فهميد آن وقت
تازه مىبيند
كه قابل
ترجمه به
زبانهاى
ديگر نيست.
مرحله اول
شبيه يك مطلقگرائى
است، يعنى
شبيه يك
تحميل و پتك
است كه خود را
به زور بر
انواع و
اقسام
فرهنگها
تحميل مىكند
و جريان دوم
هم هنرش هنر
يك آينه است
كه از خود هيچ
چيز ندارد و
تنها مىتواند
مجراى ديگرى
در خودش باشد. ما
الآن در يك
مرحله تمدنى
خاصى قرار
داريم كه
هيچكدام از
اين دو نحوه
برخورد نمىتوانند
پاسخگوى ما
باشند و
روشنفكرهاى
جهان كه در
اين تمدنها و
فرهنگها
تربيتشدهاند،
چه در مرحله
اول و چه در
مرحله دوم و
چه در انتهاى
اين دو مرحله
قادر نيستند
كه يك نوع
تفاهم ميان
فرهنگى
ايجاد كنند،
بلكه يا
كاملا منكر
آن مىشوند و
يا آنرا به
افراط مىكشانند.
ضرورت
تفاهم ميان
فرهنگى در
عصر حاضر
اينكه
چرا بايد
تفاهم ميان
فرهنگى باشد
و چرا ما بايد
نگران آن
باشيم كه چه
شده ديگر
تفاهم ميان
فرهنگى
اهميت ندارد
و حدود 15 سال
است كه به اين
مطلب نمىپردازند
جوابش اين
است كه درست
است الآن
وضعيت دنيا
به گونهاى
است كه در
گوشه و كنار
آن فجايعى
اتفاق مىافتد
كه جديد نيست
و هر تمدنى در
طول تاريخ
سعى كرده بر
ديگرى غالب
شود آنهم به
انحاء و طرق
مختلف و به
وسيله جنگها
و درگيرىها،
و فجايعى
مشابه آنچه
الآن رخ مىدهد
وجود داشته
است، ولى
امروزه يك
پديده جديدى
وجود دارد كه
تفاهم ميان
فرهنگى را
الزامى مىكند
و آن اينكه
جهان ما در
حال كوچك شدن
و آب رفتن است
هر چند از
تعصبات مردم
دنيا كم نشده
است. به عبارت
ديگر ما چون
دنيايى
هستيم با
جزائر متعدد
و فراوان،
مثل يك مجمع
الجزاير كه
هر كدام از
اين جزيرهها
از ديگرى
متنفر است و
معتقد است كه
بايد آن
ديگرى از بين
برود و حالا
طورى شده كه
اين جزاير به
هم نزديك شده
و آب بين آنها
در حال خشك
شدن است، پس
تعصبات خيلى
خطرناكتر
شده و هر چه
نزديكتر مىشوند
مىبينند كه
خيلى از هم
دورند و
فاصله دارند
و با
سلاحهايى كه
دارند مىتوانند
خود را از بين
ببرند. اما
الآن اين
روشنفكران
جزاير، مسلح
به
ابزارهايى
نيستند كه
بتوانند
جلوى اين خطر
خشك شدن آب را
بگيرند و
تعصبات را
حفظ كنند.
دليل آن هم
اينست كه
تاريخ انسان
شناسى
اينطور سير
كرده كه
مراحل قبلى
بازگشت پذير
نيست. علماء
هم الآن مىگويند
كه تفاهم غير
ممكن است و از
صحنه خارج
شدهاند. هيچ
يك از بزرگان
جامعه شناسى
چون اگوست
كنت
دوركايم،
زيمل و ... اين
پيش بينى را
نمىكردند
بلكه مىگفتند
وقتى دنيا
پيشرفت كرد
تعصبات از
بين مىرود و
مردم، مذهب،
مليت، قوميت
و اختصاصات
زبانى را
كنار مىگذارند
و يك جامعه
خوب بوجود مىآيد.
اين پيش بينى
مربوط به قرن
بيستم بود و
زمانى كه جنگ
جهانى اول
پيش آمد همه
آن تحليلها
از بين رفت،
بعد از آن هم
جنگ دوم
جهانى و
جنگهاى ديگر
پيش آمد.
انتظار آن
بود كه مردم
لائيك شوند و
به جايى
برسند كه
بگويند ما
همه در انسان
بودن شريك
هستيم، بايد
انسانيت
محور همه
چيزها باشد،
در حاليكه
درست عكس اين
مطلب اتفاق
افتاد، يعنى
مذاهب خيلى
قوى و محكم سر
جايشان
ايستادند.
علم هم خيلى
پيشرفت كرد
ولى فاصله آن
با مذهب
بيشتر شد و
نسبتبه
مذهب حملات
خيلى شديدى
صورت گرفت.
مثلا در
شوروى به
اسلام و
مسيحيت و در
جاهاى ديگر
به برخى
مذاهب ديگر
حمله شد. پس مىبينيم
كه مذاهب هر
چند به آنها
حمله شده ولى
هنوز سر پا
هستند. اين
نكته هم بايد
مورد توجه
باشد كه
بنيادگرائى
به مفهومى كه
غربيها مىگويند
در همه مذاهب
وجود دارد و
تنها در برخى
از مسلمانها
ديده نمىشود.
كتابى
هست كه يك
روشنفكر
اسرائيلى
نوشته است و
با
بنيادگراهاى
اسرائيلى و
اقشار مردم
اسرائيل
مصاحبه مىكند.
در اين كتاب
افرادى
هستند كه مىگويند
بايد
سرزمينهاى
مسلمانان را
گرفت و آنها
را از بين
برد، اينها
نوعا
يهوديهايى
هستند كه از
شهرهاى بزرگ
و از مراكز
تمدن آمدهاند
ولى به يك
بنيادگرائى
مذهبى
بازگشتهاند
و هيچ كس به جز
خودشان را بر
حق نمىدانند.
در بوسنى و
هرزهگوين و
در هند و
فيليپين نيز
بنيادگرائى
مكتبهاى
ديگر خيلى از
مسلمانان را
از بين برد.
البته
همانطور كه
اشاره شد اين
نوع
بنيادگرائى
گاهى ضد
مذهبى نيز
هست، مثل
آلبانى يا
حزب بعث كه
معتقدين به
مذهب را تحت
فشار قرار مىدهند.
ما
در دنيايى
زندگى مىكنيم
كه نمىتوان
فرهنگهاى
مختلف را از
هم جدا
نگهداشت،
مساله تهاجم
فرهنگى كه
مطرح مىشود،
يك مساله
قابل توجه
است. ولى آيا
منظور از
تهاجم
فرهنگى يك
برنامهريزى
و هجوم
فرهنگى مىباشد،
يا اينكه
خير، يعنى
اين خود جهان
است كه دارد
به صورت
يكسانى درمىآيد
و در چنين
شرايطى،
فرهنگى بدون
اينكه حتى
برنامهريزى
شده باشد
فرهنگ ديگر
را مورد هجوم
خود قرار مىدهد،
درست مثل
نوسانات
بورس كه اگر
در ژاپن
نوسانى شد در
نيويورك هم
تاثير مىگذارد.
يعنى اولا
دنيا خيلى به
هم نزديك شده
است و ثانيا
وسائل
ارتباط جمعى
نيز سبب
تشديد اين
تعصبات مىگردند
نه تعديل آن،
مثلا تصويرى
كه از
ايرانيان در
جريان
گروگانگيرى
در آمريكا
بوجود آمد
بهيچوجه
واقعى نبود.
بعد از آزادى
گروگانها هم
هيچ تعديلى و
تصحيحى صورت
نگرفت. يا
مثلا در
جريان حمله
امريكا به
عراق،
تصاويرى كه
نشان داده شد
چقدر به
تعصبات دامن
زد. به هر حال
خوشبينىهايى
كه در اوايل
اين قرن بود
مبنى بر
اينكه توسعه
تكنولوژى
سبب تفاهم
فرهنگى مىشود،
در دنياى
امروز عملا
جايى ندارد،
دنيايى كه در
هر گوشه آن
آتشى شعلهور
است، دنيايى
كه از يك طرف
كوچك مىشود
و از طرف ديگر
تعصباتش در
حال رشد
هستند. در
چنين حالتى
است كه ما
نيازمند يك
تئورى تفاهم
ميان فرهنگى
هستيم البته
بنده در صدد
طرح اين
مساله نيستم
كه آيا تهاجم
فرهنگى هستيا
نيست، بلكه
مىخواهم
بگويم كه در
هر صورت ما
نيازمند يك
تفاهم ميان
فرهنگى
هستيم. علت آن
چيست و چرا ما
نيازمنديم؟
در اينجا مىخواهم
ارزش گذارى
كنم، تصور من
اين است كه
تنوع فرهنگى
در جهان چيز
خوبى است و
تعصبات
كوركورانه
مذهبى يا غير
مذهبى و ضد
مذهبى بد
است، حيات
خوب است و مرگ
بد، صلح خوب و
جنگ بد است.
اين يك ارزش
گذارى ساده
است. اگر ما
بپذيريم كه
خيلى از
تضادها به
خاطر تعصبات
كوركورانه
فرهنگها
نسبتبه هم
ايجاد شده
است، لازم
استبه يك
تفاهم ميان
فرهنگها
برسيم تا
اينها حداقل
يكديگر را از
بين نبرند.
باز اين ارزش
گذارى فارغ
از حق يا باطل
بودن است و
اينكه باطل
را بايد به حق
تبديل كرد. آنچه
كه بنده به آن
توجه دارم
اين مساله
است كه ما چه
بخواهيم و چه
نخواهيم،
همه تمدنها
در معرض
يكديگر واقع
شدهاند، چه
تهاجمى باشد
و چه نباشد،
تعصبات همه
تمدنها نسبتبه
هم الآن
بيشتر به
منصه ظهور
رسيده است. مساله
مورد توجه
اينست كه اين
جهانى كه در
حال كوچك شدن
است و
بازيهاى
زبانى و
تعصبات و
گرايشها و
نحوههاى
نگرش آنها
نسبتبه
ديگران
بيشتر از پيش
به هم نزديك
شده يعنى در
معرض مواجهه
قرار گرفتهاند
و چنين چيزى
چه بسا بدون
اينكه هيچ پل
ارتباطى
وجود داشته
باشد صورت
گرفته است،
درست مثل
داستان «ازوم
و انگور» كه
بدنبال يك
تفاهماند
ولى خودشان
خبر ندارند.
البته عكس
اين معنا هم
صادق است كه
تفاهم ظاهرى
است و در واقع
تفاهمى نيست.
در چنين
شرائطى اگر
جنگهاى تعصب
آميز صورت
بگيرد به ضرر
همه
تمدنهاست و
همه از آن رنجخواهند
برد. نمونه آن
ضرر
مسلمانان
است كه در همه
جا از اين
داستان، ضرر
متوجه آنها
شده است. در
داستان
بنياد گرائى
مذهبى عدم
فهم ديگرى و
تعصبات
مذهبى در حال
رشد است كه
اين مطلب در
اخبار هر روز
وجود دارد و
نياز به
استدلال هم
ندارد. پس
جهانبينىهاى
مختلف بايد
تحليل شوند.
اما مساله
مهم اين است
كه چه كسانى
بايد تحليل
كنند؟
كسانيكه
صرفا بر اساس
تعصب قضاوت
مىكنند،
نمىتوانند
تحليل كنند و
قدرت تحليل
هم ندارند.
اگر گفته شود
الآن هر كسى
يك فرهنگ خاص
خودش را دارد
كه قابل
ترجمه به
ديگرى نيست و
در نهايت
اينها به تيپ
هم خواهند
زد، اين
فرضيه در
حقيقتيك
نوع تسليم
شدن به وضع
موجود است،
ما بايد اين
فرضيه كه
فرهنگها و
تمدنهاى
مختلف قابل
ترجمه به
يكديگر
نيستند را
نفى كنيم.
دليلش هم
اينست كه
اولا در
بسيارى از
موارد امكان
صلح و صفا
وجود دارد
والا اگر بنا
باشد كه
فرهنگها يكى
بر ديگرى
غالب شود و
ديگرى را از
بين ببرد و
بسوى يك راه
حق و ارائه
زندگى بهتر
بكشاند، اين
در فضاى
متعصب و
آلوده امروز
امكان پذير
نيست. بحث من
درباره تعهد
فرهنگى است
كه يك امر
ايدئولوژيك
است و الآن در
دنيا شبيه يك
نظريه
استالينى
مفهومى
مطرود است و
مربوط به
روشنفكر دهه60
مىباشد، و
دانشمندان
جهان غرب به
شدت از آن روىگردان
هستند آنها
مىگويند كه
در آن دهه اين
حرفها به
جايى نرسيده
و الآن بايد
به خودمان
بپردازيم. يك
بحثهايى هم
مىكنند كه
فايده آن را
نمىدانند.
اگر هم از
آنها پرسيده
شود كه در
كنار شما
حمام خون به
راه افتاده
يا فاشيسم در
حال رشد است
جوابى
ندارند. فقط
خواهند گفت
كه فرهنگها
غير قابل
ترجمه به
يكديگر
هستند. در
واقع تفكر
ميان فرهنگى
در غرب به يك
نااميدى و
استيصال
فكرى رسيده
است كه به نظر
من بايد
مداوا شود. امكان
پذير بودن
تفاهم ميان
فرهنگى
ممكن
است كسى
بگويد آيا
اين تبادل
ميان فرهنگىاى
كه شما مطرح
مىكنيد
امكان دارد؟!
در حاليكه در
گذشته يك بار
تجربه شد و
نتيجه آن
همين جنگ و
جدالهايى كه
مىبينيم.
آيا دوباره
مىخواهيد
از ابتدا
شروع كنيم و
آيا اصولا
چنين كارى
صحيح است؟! پاسخ
من اينست كه
بين اين دو
مرحله تفاوت
است. در
ابتداى قرن
حاضر، علوم
اجتماعى
مطرح مىكردند
كه بايد از
مذهب فارغ
شده و جهانى
شويم - كه
البته ادعاى
غلطى بود و
انتقاد «پست
مدرنها» (5) از
آنها درست
است و در واقع
اين توجيههاى
غرب بود كه
لباس جهانى
پوشيد و مانع
از اين تفاهم
شد و بلكه به
استعمار
فكرى غرب
انجاميد - اما
آيا بايد
بپذيريم كه
از دست
روشنفكران
چيزى برنمىآيد،
همانطور كه
در غرب
اينگونه شده
است؟! در
حاليكه در
دهه60
روشنفكران
حداقل در خود
احساس تعهد
مىكردند و
حتى در
فرانسه
روشنفكران
در برابر
كشتار مردم
الجزاير سر و
صدا به راه
انداختند و
آقاى «ژان پل
سارتر» در
خيابان نشست
و گفت كه «اين
ملت را نكشيد
و از بين
نبريد، اين
كارها غلط
است و
استعمار بد
است.» اما در
حال حاضر با
يك سكوت
مرگبارى
مواجه هستيم
و عجيب اينكه
اين سكوت از
سوى كسانى
است كه ملتها
بايد به آنها
اميد داشته
باشند، يعنى
همان
روشنفكران،
به جاهل كه
نمىتوان
اميد داشت،
بايد به
روشنفكران
اميد داشت كه
امكان ديدن و
بررسى كردن
ديگران
برايشان
وجود دارد. البته
ممكن است
گفته شود كه
اينجا عامل
مهمى ناديده
گرفته شده و
آن هم
استكبار
جهانى و
حمايت
روشنفكران
است، دليل
اين مطلب هم
اين است كه
مسلمانان،
يهوديان و
مسيحيان در
بيت المقدس
در كنار هم و
در صلح و صفا
زندگى مىكردند
ولى پس از
دخالت
استكبار
همان صلح و
صفا به جنگ و
خونريزى
تبديل شد و
متاسفانه
امروزه در
مقالات
ونوشتارها،
روشنفكران
از استكبار
دفاع مىكنند،
مثلا مىگويند
امريكا حق
دارد كه در
جايى دخالت
نظامى كند،
جنگ كند، تا
بعدا صلح
ايجاد كند،
ولى اسلام به
اين عامل مهم
توجه دارد كه
با از بين
رفتن
استكبار صلح
و صفا و تفاهم
نيز بوجود مىآيد.
پاسخ
من اين است كه
ما نمىخواهيم
روشنفكران
را تنزيه و
تقديس كنيم.
اتفاقا در
تضادها و
تعصبات خود
اروپا هم
روشنفكران
نقش داشته و
دارند. اما
بحث تعهدى كه
من مطرح مىكنم
يك جهتخاص
دارد و آن
اينكه اگر
فردى آن
مقدمات را
بپذيرد به
شناختى مىرسد
كه مانع از
جنگها و
تعصبات
خواهد بود.
اما آيا مىتوانيم
همه اين
جريانات را
به مسائل
سياسى ربط
دهيم يا
اينكه حقيقت
چيز ديگرى
است و آن
اينكه يك نحو
استقلال هم
در اين
جريانات و
تعصبات وجود
دارد؟ نظر من
بيشتر متوجه
دومى است.
يعنى هر چند
كه نيروهاى
مختلف سياسى
كه از تعصبات
مذهبى هايتسوء
استفاده را
مىكنند و
نيروهاى
محلى هم مثل
ابرقدرتها
بدشان نمىآيد
كه از اين
تعصبات كمال
استفاده را
بكنند، ولى
به نظر من
تعصبات و عدم
تفاهمها
هميشه بودهاند
و نيروهاى
سياسى از آن
سوء استفاده
كردهاند،
اما لزوما
تنها عوامل
سياسى زمينهساز
و يا عامل
يگانه جنگ و
خونريزيها و
تعصبات
نيستند. نكته
مهم اينجاست
كه در تاريخ
مواقعى را
سراغ داريم
كه تعصبات به
اوج نرسيده
است و
گروههاى
مختلف با هم
زندگى مىكردند
و همين تفاهم
جلوى توطئه
استعمارگران
را هم گرفته
است، اين
خيلى مهم است
ومسالهاى
كه الآن وجود
دارد اين است
كه در دنياى
امروز نمىتوان
تعصبات را
تحمل كرد،
زيرا اولا
امكان
نابودى،
خيلى بيشتر
است و ثانيا
دنيا در حال
كوچك شدن مىباشد.
بنده به
مسائل سياسى
هم نمىپردازم،
چرا كه به
استقلال
حيطههاى
علمى مختلف
معتقدم،
يعنى هر حيطهاى
را به حيطه
سياسى تعميم
نمىدهم، و
در نتيجه به
راحتى
بيشترى مىتوانم
روى اين حيطه
كنترل داشته
باشم، حيطه
تفكر
روشنفكرانه
در تمدنهاى
مختلف. به
عبارت ديگر
ما نمىتوانيم
اين تئورى را
قبول كنيم كه
حقيقتى عينى
وجود دارد كه
چون ما قدرت
سياسى
نداريم نمىتوانيم
در آن دخالت
كنيم و تاثير
بگذاريم،
خير، حيطهها
فرق مىكند. حال
اين سؤال
مطرح است كه
همين الآن كه
در جاهايى از
دنيا تعصبات
رو به رشد
هستند و عدهاى
تحت ظلم و ستم
قرار دارند و
قتل عام مىشوند
و مورد تجاوز
قرار مىگيرند،
در اين ميان،
نقش كسانى كه
مىتوانند
تفاهم كنند و
امكان فكر
كردن و تفهم
دارند چيست؟
منظور من
آنهايى نيست
كه در دنياى
سياستاند.
خير، آن بحث
ديگرى است.
منظور من،
كسانى است كه
بنده آنها را
به عنوان
روشنفكر
تصور مىكنم
و در هر جامعهاى
مفهوم
گستردهاى
را در بر مىگيرد،
يعنى همه
روحانيون در
همه مذاهب و
همه عالمان
علوم جديد در
هر رشتهاى
از رشتههاى
علمى را شامل
مىشود. اين
اقشار و
طبقات هم مىتوانند
به اين آتشها
دامن بزنند و
هم مىتوانند
آب روى آن
بريزند و آن
را خاموش
كنند. حال آيا
ما بايد از
اين تعهد
روشنفكرانه
سؤال كنيم يا
نبايد سؤال
كنيم، و اگر
سؤال مىكنيم
چگونه بايد
سؤال كنيم
اين در واقع
معضله و
مشكلهاى
است كه براى
من خيلى مهم
است. نقش
روشنفكران
در جوامع
استكبارى
برخى
مىگويند
اين مساله آب
در هاون
كوبيدن است
است، و
روشنفكران
در مقابل
قدرتهاى
تبليغى و
سياسى و علمى
و نظامى
دنيا، كارى
نمىتوانند
انجام دهند،
بلكه آن
قدرتها و
سازمانها به
كار
روشنفكران
جهت مىدهند،
مثلا آنها به
آقاى پوپر
جهت دادهاند
و افكار او را
به سمتخودشان
جلب كردهاند.
ولى من در
جواب مىگويم
اتفاقا وقتى
ببينيم كه يك
روشنفكر را
جهت دادهاند
و از راه خارج
كردهاند
مسئوليت ما
بيشتر مىشود،
مثلا در
آلمان نازى،
خيلى از
بزرگان
فلسفه آلمان
كه افتخار
فلسفهاند،
تحت تاثير
فلسفه آلمان
نازى واقع
شدند،
بهترين
نمونه «هايدگر»
است. اما بايد
توجه داشت كه
مساله اين
نيست كه
روشنفكران
تحت تاثير
قرار مىگيرد،
بلكه مساله
اين است كه
آيا
روشنفكران
تعهدى دارند
يا ندارند و
آيا اين آب در
هاون كوبيدن
استيا نه. به
نظر من
روشنفكران
در هر مكانى
كه هستند در
مقابل پول و
زور و چيزهاى
ديگر قدرت
خيلى زيادى
دارند و فى
الواقع در
اين موارد
خيلى اغراق
در قدرت صورت
گرفته است. نه
وسايل
ارتباط جمعى
اينقدر قدرت
دارند كه
تصورات
جامعه را شكل
دهند، نه
روشنفكران
آنقدر بىقدرت
هستند. در
جايى كه
روشنفكران
از كارشان
استعفا داده
باشند در
جامعهاى
مثل آمريكا
كه
روشنفكران
حضور در صحنه
ندارند
وسايل
ارتباط جمعى
مىتوانند
افكار را شكل
بدهند ولى در
دههاى كه
روشنفكران
در ميدان
بودند ديگر
وسايل
ارتباط جمعى
اينقدر قدرت
نداشتند.
البته بنده
با اين تفسير
كه مىتوان
گفت قدرت
سياسى
توانسته است
همه
روشنفكران
را از بين
ببرد يا آنها
را به خود
متمايل كند،
مخالفم. علت
اينكه
روشنفكران
در جامعه
امريكا از
بين رفتند
اين نيست كه
قدرت سياسىاى
مثل [CIA] اينها
را خريده يا
از دور خارج
كرده استبلكه
اينها
خودشان خود
را كنار زدند
و از دور خارج
كردند. اين
تفكر منفى كه
كمكم بوجود
آمد تعهد
اجتماعى نيز
كمكم از بين
رفت و باعثشد
كه خود اينها
نيز از بين
بروند و عقبنشينى
كنند و به
صندليهاى
راحتى
دانشگاهيشان
بچسبند،
بجاى اينكه
بيايند و در
خيابان
مبارزه كنند.
بله موقعى كه
اينها
مبارزه مىكردند
توانستند
جلوى جنگ
ويتنام را
بگيرند. به
نظر بنده
همين خلاء
تئوريك سبب
شده است كه
روشنفكران
كنار بكشند. روشنفكران
و جامعه
امريكا
مثالى
بزنم، ببنيد
در جامعه
امريكا با
اينكه
دانشمندان
ثابت كردهاند
كه فرقى بين
سياه و سفيد
نيست و هيچ
دليل علمى هم
براى نظريه
تبعيض نژادى
نيست ولى
هنوز در آنجا
تبعيض نژادى
هست. حال ممكن
است كسى
بگويد كه علت
اين امر به
قدرتها و
نهادهاى
سياسى كه
تبعيض نژادى
را دامن مىزنند
برمىگردد،
نه
روشنفكران.
ولى به نظر من
بين كشفى كه
دانشمندان
كردهاند كه
از نظر
بيولوژيكى
فرقى بين
سياه و سفيد
نيست و بين
اين مطلب كه
در بين مردم
گسترش پيدا
نكرده استحلقه
مفقودهاى
وجود دارد كه
همان «روشنفكران»
است. اين حلقه
مفقوده باعث
عدم گسترش
شده است.
البته اين به
معناى نفى
توطئه
قدرتهاى
سياسى نيست.
بعلاوه ممكن
است كه
روشنفكران
نژاد پرست هم
داشته باشيم
ولى مسالهاى
كه من روى آن
انگشت مىگذارم
اينست كه
نژاد پرستى
در تار و پود
جامعه
امريكا رسوخ
نمود و ريشه
دواند و
روشنفكران
مىتوانستند
از چنين
رخدادى
جلوگيرى
كنند. به نظر
من اگر
بخواهيم علت
اين امر را به
نهادهاى
سياسى مربوط
بدانيم اين
يكنوع تقليلگرايى
است گرچه
ممكن است كه
در يك جهت
نهاد سياسى
اين كار را
كرده باشد
ولى به نظر من
اين كليت
درست نيست،
چرا كه اولا
اين امر
پيچيدگى
نظام
اجتماعى را
به يك نوع
توطئه سياسى
تقليل مىدهد،
بعلاوه باعث
نااميدى مىشود
يعنى سبب مىشود
روشنفكران
بگويند پس ما
نقشى نداريم
و هر كارى
بكنيم
جريانات
سياسى وجود
دارند و كار
خودشان را مىكنند.
من مىخواهم
بگويم و
تاريخ هم اين
را نشان داده
است كه وقتى
روشنفكران
به تعهد خود
پاى بند
باشند مىتوانند
نقش داشته
باشند و وقتى
از تعهدشان
استعفاء
دادند - كما
اينكه الان
در غرب اين
كار را كردند -
عملا زمينه
را براى همان
نيروهاى
استكبارى و
كسانى كه مىخواهند
دنيا را قبضه
كنند باز مىگذارند.
اين مد فكرى
سوفسطائى كه
در جهان
روشنفكرى
وجود دارد كه
قدرت همه چيز
است و فكر هيچ
چيز، و
روشنفكر نمىتواند
با نهادهاى
سياسى
مبارزه كند،
به نظر من،
اين از
عواملى است
كه كاملا به
همان
نيروهاى
استكبارى
كمك مىكند،
حتى بدون
اينكه
بگوييم
نيروهاى
استعمارى
اين را طرح
كرده باشند،
اين طرز تفكر
به نيروهاى
استعمارى
كمك مىكند. البته
اين درست است
كه مساله
ابعاد مختلف
دارد،
سياسى،
اقتصادى و... و
روشنفكران
نمىتوانند
همه دردها را
درمان كنند و
تسكين دهند،
و اين كار
روشنفكر به
تنهايى نيستبلكه
كار كسى است
كه بتواند
همه دنيا را
با همه
ابعادش درك
كند و خود را
از تعصبات
خارج كند و
همه را انسان
و مساوى
ببيند تا
بتواند
دردها را
درمان كند. من
نمىخواهم
نقش را به
روشنفكر
محدود كنم
ولى به هر حال
روشنفكر هم
بايد به فكر
دارو باشد،
به فكر اصلاح
دنيا باشد،
حال اين دارو
را چه كسى
بدهد مساله
ديگرى است.
اين ساده
لوحانه است
كه فكر كنيم
روشنفكران
مىتوانند
همه دنيا را
اصلاح كنند،
ولى مساله
تفكر نبايد
دست كم گرفته
شود، هر چند
كه قدرتها هم
قوى باشند.
حداقل ما در
انقلاب اين
معنا را درك
كرديم. ما
بايد به دنيا
فكر كنيم و
درد داشته
باشيم و همه
مردم دنيا را
به دردشان
توجه دهيم و
بگونهاى
شوند كه
بخواهند
درمان شوند.
البته ما
بايد در حد
توان و وسعمان
تلاش كنيم،
حال در عمل به
كجا مىرسد
ما نمىدانيم،
آيا اصلا به
جايى راه
پيدا مىكند
يا خير، بايد
توجه داشت كه
از ابتدا
نبايد گفته
شود كه فايده
ندارد، اما
نمىتوانيم
بگوييم كه
مداواى قطعى
هم صورت مىگيرد.
اينكه يك
فكرى در كجاى
تاريخ تبديل
به نيروى
اجتماعى مىشود
مسالهاى
است كه نمىتوان
آنرا به صورت
تئوريك بيان
كرد، اين
مساله عملى
است و به
رقابتهاى
انتخابى و
نيازهاى
معنوى طبقات
و اقشار
مختلف و به
مسايل
اقتصادى و
سياسى، كه
همه اينها با
هم در حال
تعامل مىباشند،
بستگى دارد.
ولى يكى از
اين عوامل كه
نبايد
ناديده
گرفته شود،
مساله فكر و
همان نسخه
است و من به
افرادى كه مىخواهند
اين فكر يا
نسخه را براى
جامعه فراهم
آورند
روشنفكر مىگويم.
حتى اگر
مستكبران و
سياستمداران
مانع از كار
روشنفكران و
فكر كردن
آنها شوند،
اين سبب نمىشود
كه
روشنفكران
دست از فكر
بردارند، ما
در خيلى جاها
سراغ داريم
كه «فكر» سبب
سرنگون شدن
نظامهاى
سياسى شده
است. تفكر نقش
اساسى دارد.
حضرت امام
فكرى داشتبا
اينكه ممكن
بود ايشان
نداند كه اين
فكر به كجا مىرسد
- چون پيشگو و
غيبگو نبود -
مساله تعهد
ايجاب مىكند
كه روشنفكر
نبايد تقليل
انگار باشد و
بايد به فكر
دادن نسخهها
باشد. البته
نمىتوان
گفت كه
روشنفكر مىتواند
يك نسخه
مشترك بدهد.
در دنياى
امروز يكى از
انواع تفكرى
كه بايد وجود
داشته باشد
همين است كه
نقاط مشترك
در بين
انسانها را
گرفته و
انسانها را
رشد عقلانى
بدهند. البته
متاسفانه
الان
روشنفكران
استعفا دادهاند
و به فكر
اينها
نيستند. به
هر حال، طرح
مساله تفاهم
ميان فرهنگى
مسالهاى
است كه من به
آن علاقه
دارم و
معتقدم كه
اين علاقه به
تفاهم ميان
فرهنگها،
بنده را به
سوى جامعه
شناسى و مردم
شناسى برده
است. البته
جنبه
ايدئولوژيك
و فكرى هم
داشته است. در
مطالعه
انسان شناسى
با اين سؤال
مواجهيم كه
آيا فرهنگها
مىتوانند
يكديگر را
بشناسند يا
خير؟ و اگر مىتوانند
آيا علوم
جامعه شناسى
و انسان
شناسى تعهدى
در اين زمينه
دارند يا نه؟
و چون مساله
ايدئولوژيك
و علمى است
انتظار نمىرود
كه توافق
كامل در مورد
آن بوجود آيد. ميزان
تاثير فكر
ارائه شده
نيز به
موقعيت
تجربى خاصى
كه هر
روشنفكرى در
آن قرار دارد
بستگى دارد.
يعنى اين
زمينههاى
سياسى،
اجتماعى،
اقتصادى است
كه تعيين مىكند
تا چه حد يك
فكر مىتواند
مؤثر باشد.
جايى هست كه
فكر اصلا
مؤثر نيست و
اصلا نمىتواند
در برابر
نيروى نظامى
عرض اندام
كند و لااقل
در كوتاه مدت
نقش تعيين
كننده داشته
باشد، ولى
جايى هم هست
كه يك نفر با
يك فكر در
بزنگاه
تاريخ مىتواند
به يكباره
جهت تاريخ را
عوض كند. اين
در واقع
مبناى فكرىاى
است كه من به
آن معتقدم، و
اينكه كدام
اول باشد و
كدام دوم نمىتوانيم
آنرا در
متاتئورى
تعيين كنيم،
با اين همه
بايد در صحنه
عمل برخورد
كنيم و به
صورت تجربى
در جهان
ايدئولوژيك
با آن درگير
شويم و در
جهان علمى آن
را بشناسيم،
كه يكى مىشود
جامعه شناسى
و انسان
شناسى و
تاريخ، و
ديگرى مىشود
درگيرى در
سياست نه علم
سياست و به
بيان ديگر
درگيرى در
پروسه علم
سياست. [حال
اين مسايلى
را كه تا به
حال مطرح
كردم مىتوانيم
در بقعه
امكان قرار
دهيم و
دربارهاش
فكر كنيم،
نتيجه جرقه
فكر شما هر چه
بود مىتوانيد
به طرف آن
حركت كنيد و
انديشه كنيد.] «روشنفكران»
حاملان
تفاهم ميان
فرهنگى
بحث
من در اينجا
با هنگامى كه
به عنوان يك
جامعه شناس
بحث مىكنم
متفاوت است.
بنده معتقد
به تفكيك اين
دو هستم. من
احساس مىكنم
كه زمان،
زمانى است كه
روشنفكران
مسلمان بايد
داستان
تفاهم ميان
فرهنگى را
جدى بگيرند و
در سطح جهانى
جهاد و
مبارزه عليه
تعصبات بىجا
را با فراهم
آوردن زمينه
باز عقلى و
علمى به جد
بگيرند. اگر
مذاهب دنيا
بخواهند با
هم صحبت و
مذاكره
داشته
باشند، من
معتقدم كه ما
از هيچ مذهب
ديگرى كم نمىآوريم
و هيچ چيزى را
در جنگ بىامان
تعصبات
مذهبى از دست
نمىدهيم. ما
با تشكيل
سمينارى مىتوانيم
همه علماء
مذاهب مختلف
را جمع كنيم
تا بحث و صحبت
علمى برقرار
شود و نظرات
مطرح شود. مگر
نه اينست كه
ما در همه
دنيا حتستم
متعصبين بىمنطق
هستيم، مگر
اينطور نيست
كه ما بهترين
كالاى علمى
را در بين
مذاهب جهانى
داريم، و مگر
نه اينست كه
هيچ مكتبى
نيست كه به
اندازه
اسلام به عقل
اهميت داده
باشد، آنهم
اسلامى كه در
چند صد سال
گذشته
داشتيم كه يك
دين كاملا
مطابق با عقل
بوده است، پس
چرا حركت
نكنيم؟
واقعا زمان،
زمان اينست
كه در چنين
دنيايى كه
روشنفكران
غربى استعفا
دادهاند و
به «لوكاليسم»
(6) و «پست
مدرنيسم» و «سفسطه»
و آنچه من به
آن انحطاط مىگويم
افتادهاند
ما پيشرو
باشيم. ما
بايد به
ميدان
بياييم و هيچ
ترسى هم از
بعضى
روشنفكران
داخلى و
خارجى
نداشته
باشيم. اين
حرف را من به
عنوان يك فرد
مىزنم نه به
عنوان جامعه
شناس. اگر
حرفها مطرح
شود يقينا ما
غالب هستيم.
حالت ترس و
روحيه شكستبايد
براى ما بىمعنا
باشد. من به
عنوان يك
روشنفكر
مسلمان اين
احساس شديد
را دارم كه
چرا بايد از
بعضى افكار
ترسيد. بنده
در زمان شاه
در دانشگاه
بودم و آنجا
پر از انحطاط
و فساد بود،
در سينماها
فيلمهاى
زشتى نشان مىدادند،
تصاوير بيست
مترى از زنان
را با وضع
عجيب و غريبى
مىكشيدند،
ولى ديديم كه
تفكر و فكر بر
آن غالب شد.
البته نمىگويم
كه از نظر
علمى هميشه
فكر غالب مىشود،
اما آنچه كه
اهميت دارد
تعهد است، ما
بايد متعهد
باشيم و
كارمان را
انجام دهيم و
نترسيم. در
زمينه ملى و
جهانى نبايد
از هيچ چيز
واهمه داشته
باشيم. اين
زمينه
ايدئولوژيك
بحثهاى من
است، اما
زمينه
تئوريك آن،
همان تفاهم
ميانفرهنگى
است. يك
نكتهاى كه
مىخواهم
تذكر دهم
اينست كه اگر
مىبينيم در
بين ما از
برخورد بين
فرهنگها ترس
وجود دارد،
اين ترس از
عدم آمادگى
روشنفكران
ما ناشى مىشود،
تشخيص من اين
است كه ما يك
مقدار دچار
وضع كودكانه
شدن فكر شدهايم،
كودكانه شدن
فكر معلول
اين است كه ما
يك مقدار
درون خودمان
احساس امنيت
كرديم و دشمن
را نديديم و
خود را رها
كرديم و كمى
هم از دنياى
خارج مىترسيم.
واقعيت اين
است كه ما به
عنوان يك
روشنفكر
مسلمان بايد
به دنيا مسلط
باشيم، و
بايد بدانيم
در آن چه مىگذرد
و چه خبر است.
چند نفر از ما
مىدانند كه
در اسرائيل
چه خبر است،
چند حزب وجود
دارد، كدام
گرايشها به
كجا مىروند،
ما درباره
آنها هيچ نمىدانيم،
اما آنها
درباره ما
همه چيز مىدانند
(تازه آنها
كافر حربى
هستند و ما با
آنها سر جنگ
داريم) چرا ما
نبايد موسسه
اسرائيل
شناسى داشته
باشيم. آيا
همين كه به
آنها رژيم
صهيونيستى
بگوييم كافى
است؟ اينكه
براى آنها
فحش نيستبلكه
توصيف و
توضيح آنها
است. البته
قبلا
كتابهائى
درباره
اسرائيل
نوشته شده
ولى ما بايد
اطلاعات
دقيق علمى پا
بپاى زمان از
آنها داشته
باشيم. بنابراين
تفاهم ميان
فرهنگى و
نحوه مطرح
كردن آن در
سطح جهانى،
براى
روشنفكران
مسلمان يك
وظيفه است،
اين مساله
جنبه جهانى
دارد و نه ملى.
بايد تفاهم
ميان فرهنگى
را بگونهاى
طرح كنيم كه
روشنفكران
را در سرتاسر
دنيا به
خودمان جلب
كنيم،
استراتژى ما
نبايد
استراتژى
ترس باشد،
نبايد از
برخورد كردن
سنگها با
سرمان وحشت
داشته
باشيم، ما
بايد سنگها
را منفجر
كنيم و سلاح
آن را هم
داريم.
استراتژيمان
هم نبايد
دفاعى باشد،
بلكه بايد
حملهاى
باشد. بايد با
قدرت به
ميدان
بياييم.
اينها
بحثهايى است
كه به عنوان
يك مسلمان
ايرانى مطرح
مىكنم و
آنچه را كه در
قسمت اول بحث
گفتم زمينهاى
علمى است كه
به دنبالش
جنبه
بيوگرافى
است. يعنى من
به عنوان
انسان، اين
ارزشها را
دارم و بعد آن
فكرها را
كردم. الزامى
ندارد كه شما
از آن فكرها
به اين
ارزشها
برگرديد و
لازم هم نبود
كه مطرح شود.
بلكه اينها
دو زمينه
متفاوت در
ذهن ما هستند
و وقتى در سطح
جهانى مىآييم
بايد در اين
حد با آنها
برخورد
داشته باشيم.
ما با جوان
نازى، يا با
آن جوان هندى
متعصب نمىتوانيم
بحث كنيم. ما
اگر بخواهيم
جان
مسلمانان را
حفظ كنيم
ناچار هستيم
كه در مورد
دنيا اينطور
فكر كنيم و
ميدان را به
دستخودمان
بگيريم و جاى
خالى هم هست.
در ايران
اكثريتبا
مسلمين است،
اما در هند
اينطور نيست
و خيلى در
فشار هستند
ولى در غرب يك
خلاء
ايدئولوژيك
است و بايد از
آن بهره برد
ما بايد
ميدان را
بدستبگيريم،
اين زمينه
ايدئولوژيك
بحث است. پس
روشنفكران
حاملان
تفاهم ميان
فرهنگى
هستند و
روشنفكران
مسلمان
شايستهترين
حاملان مىتوانند
باشند. راههاى
عملى تفاهم
ميان فرهنگى
ممكن
است اين سؤال
مطرح باشد كه
راههاى عملى
اين تفاهم
چيست و اصلا
آيا راه عملى
مشخصى دارد،
يا صرفا يك
تئورى ذهنى
است؟ به نظر
من راههاى
عملى آن خيلى
ساده بدست مىآيد،
شما فكر كنيد
كه در
كنفرانسها
چه مىگويند
و چه بايد گفت.
رساندن اين
سخن به گوش
روشنفكران
دنيا آسان
است. الآن
آنقدر
روشنفكرانى
هستند كه هيچ
حرفى ندارند.
الآن حرفها
از موضع ضعف
يا از موضع
ترس بيان مىشود
كه موجب
پرخاشگرى
است. هيچ
لزومى ندارد
از اين موضع
حركت كنيم.
اگر ما منابع
فرهنگى را
خوب شناخته
باشيم، مىتوانيم
با كمال
افتخار و با
سينه سپر
كردن در
مجالس بينالمللى
حرفمان را
بزنيم. به نظر
من مهم فكر
استيعنى
اينكه در حد
جهانى ما چه
مىخواهيم
بگوييم. ما به
زمينهها و
برخوردهاى
سياسى هم
كارى
نداريم،
عهدهدار آن
وزارت خارجه
است و به ما
مربوط نيست.
به نظر من
بايد اينطور
فكر كنيم كه
تنها مىخواهيم
در كنفرانس
بينالمللى
حرف بزنيم و
بتوانيم در
مقابل يك
هندو يا بىدين
يا بعثى، يك
سوسياليست،
كمونيستيا
يهودى
بنيادگرا از
خودمان دفاع
كنيم و حرف
بزنيم و او را
از نظر علمى
از خودمان
بترسانيم،
يعنى او
بداند كه با
ما چطور
رفتار كند.
اين ايدهآل
است و در دنيا
جايش خالى
است،
مسلمانان
دنيا اين را
از ما مىخواهند،
مسلمانانى
كه تحتستم و
ظلم متعصبين
و
بنيادگراها
هستند. مهم
فكر است
راههاى عملى
خود را نشان
مىدهند. با
اين مقدمه،
حال ببينيم
حمله تفاهم
ميان فرهنگى
چه كسانى
هستند. اين
حاملان
تفاهم ميان
فرهنگى را،
كه در واقع
حمله هر گونه
فكرى هستند،
من روشنفكر
مىنامم. روشنفكر
ترجمه واژه
اصطلاحى intellectual است
كه در جهان
مدرن غرب
استعمال مىشود.
اينجور
كلمات را ما
ممكن استبا
ديدهاى
مختلف نگاه
كنيم. اگر با
ديد خيلى
عينى تاريخى
نگاه كنيم
روشنفكر
آدمى است كه
در دههاى در
فرانسه رشد
كرده و به
انگلستان و
آلمان قابل
تسرى نيست -
انگليسى و
آلمانى كس
ديگرى است -
اگر ما
بخواهيم
جزئى نگاه
كنيم، اين
كلمه خاص
فرانسه است
كه در دهه آخر
قرن بيستم در
كشورهاى
خاصى مد شده
است. كلمه intelegetsia يك كلمه روسى
يا لهستانى
است، البته
ريشهاش
لاتين است،
اين هم در دهه
آخر قرن
نوزدهم و در
دهه اول قرن
بيستم مطرح
مىشود،
اينها جزئىاند.
پس اگر
بگوييم كه
روشنفكر يك
مفهوم غربى
يا يونانى
است، ما به چه
حقى مىتوانيم
اين كلام را
بگوييم، آيا
اين استفاده
غلط از كلمات
نيست؟ از سوى
ديگر در چه
صورتى مىتوانيم
به خودمان
روشنفكر
بگوييم؟ اگر
مرادمان از
روشنفكر
همان جوهرهاى
باشد كه مرجع
كلمه intellectual در
فرانسه
باشد، اطلاق
آن بر خودمان
غلط است ما چه
تناسبى با
روشنفكران
غربى داريم،
ولى هيچ
اشكالى
ندارد كه با
عنايتبه
اين تفاوت،
اين مفاهيم
خاص تمدنى را
از يك تمدن
خاص و از يك
زبان خاص
آنهم با يك
عنايتخاصى
به تمدنهاى
ديگر تسرى
دهيم. اگر
حواس ما جمع
باشد به نظر
من هيچ
اشكالى
ندارد. در
فرانسه
اينها
گروههايى
بودند كه به
دفاع از كسى
برخاستند كه
يك افسر
يهودى بود و
شوئيستهاى
ارتش فرانسه
براى اينكه
خودشان را از
شكست
مفتضحانهاى
كه خورده
بودند نجات
دهند به دروغ
او را متهم مىكردند
كه اسرار را
به دشمن داده
است، او را
گرفتند و در
جزيرهاى
محبوس
كردند،
بعدها يك عده
روشنفكر من
جمله اميل
دوركايم و
اميل زولا به
دفاع از او
برخاستند و
اين لغت از آن
زمان به
اينها اطلاق
شد. كلمه intelligentsia به
گروهى برمىگردد
كه در روسيه و
اروپاى شرقى
بودند و به
اشراف
وابسته
نبودند هر
چند كه
خاستگاه و
زادگاه
طبقاتىشان
اغلب اشراف
بوده است نه
اينكه
وابسته به
دهقانان
باشند، و
معمولا يك
تحصيلات كلى
داشتند. اين
دو مفهوم،
مفهوم خاص
هستند و ما
كارى به آنها
نداريم، اما
مىتوان آن
را طورى
تعريف كرد كه
امكان
مقايسه بين
تمدنهاى
مختلف را
بدست آوريم. اصولا
در همه
تمدنهاى
جهان و در همه
فرهنگها، ما
گروهى را
داريم كه اين
زندگى
روزمره را
ترك مىكنند
و به سمت چيزى
مىروند كه
ما آنرا «حقيقت»
يا «زيبايى»
يا «علم» يا «تحليلگرى
ساختارهاى
حقيقت»
گوييم. اينها
را علماء يا
اهل علم، يا
هنرمندان يا
مردان ادب مىگوييم.
اينها در
واقع از
زندگى
روزمره جدا
شده و پشتبر
مردم و خلق
كرده و رو به
حق و چيز
بالاترى مىكنند
كه از خلق
بالاتر است.
از نظر شاخص
اجتماعى هم
اينها
معمولا با يك
زبان خاصى
صحبت مىكنند
كه با زبان
روزمره فرق
مىكند،
اصطلاحات
خاصى دارند و
به قول معروف
اهل
اصطلاحند و
براى نيل به
آن حقيقت
احتياج به
ابزارهاى
لغوى و زبانى
دارند. در
مقابل
اينها،
گروهى داريم
كه همسفران
اينها در اين
سير و سفر
بسوى حقيقتاند،
ولى برخلاف
آنها در يك
جايى بسوى
مردم برمىگردند
و ما در اين
بازگشت
مفهوم تعهد
را پيدا مىكنيم
و به اينها
روشنفكر مىگوييم.
در واقع فرق
بين
روشنفكران و
مردان علم و
ادب (دسته اول)
در اين است كه
اينها بسوى
مردم برمىگردند
در حاليكه
آنها به مردم
پشت كردهاند.
اين يك مفهوم
و معنى از
روشنفكر است.
پس وقتى مىگوييم
روشنفكر
منظورمان
كسى نيست كه
فلسفه مىخواند،
بلكه كسى است
كه يك تعهدى
دارد، مىخواهد
كارى بكند،
از علمش
استفاده كند. يك
مفهوم ديگر
از روشنفكر،
مفهومى است
كه در مقابل
روشنگر، (7) قرار
دارد فرق بين
اين دو در يك
نوع انتخاب
اخلاقى - تعهد
- نيست كه در
بين علماء و
روشنفكران
بود، بلكه
فرق اين دو،
در جايگاه
است. اگر ما يك
هرمى را تصور
كنيم،
روشنفكران
در راس آن هرماند
و روشنگران
در قاعده،
روشنفكران
مثل كسانى
هستند كه
كتابى را مىنويسند
و افرادى كه
در قاعدهاند
كسانى هستند
كه آن را مىخوانند،
آنها مولدند
و اينها مصرف
كننده - مولد
كالاى فكرى و
مصرف كننده
آن - اينها را
مثل يك تسمه
پروانه هم مىتوان
در نظر گرفت
كه اول عقائد
روشنفكران
را به خودشان
منتقل مىكنند
و بعد به ميان
اقشار مردم
مىبرند پس
يك ابهامى در
كلمه
روشنفكر
وجود دارد،
گاه مرادمان
از روشنفكرى
متعهد بودن
است و گاه
مرادمان كسى
است كه مولد
افكار و
توليد كننده
آنها است. من
سعى مىكنم
اين مفهوم را
باز كنم و از
انواع مختلف
روشنفكران
يك سنخ شناسى
ارائه بدهم
كه بتوانيم
آن را به
تمدنهاى
مختلف با
همان عنايتخاصى
كه در ابتدا
عرض كردم
تسرى بدهيم. حال
از برخورد
اين چهار
مقوله چهار
نوع روشنفكر
بدست مىآيد: دسته
اول: شيفتگان
حقيقت مطلق -
افرادى كه هم
در راس هرم
فكرىاند و
هم به سوى
حقيقت مىروند.
دسته
دوم: رهبران
انقلابى يا
مصلحين:
افرادى كه در
راس هرم فكرىاند
ولى تعهد
اجتماعى هم
دارند. اينها
سعى مىكنند
حقايق را به
ايدئولوژيهاى
انقلابى و
اصلاحى
تبديل كنند.
البته علت
اينكه من به
اينها
رهبران گفتم
به خاطر
تاكيد روى
اين نكته است
كه آنها در
راس هرم فكرى
هستند. دسته
سوم: نگهدارندگان
سنتها،
مرزداران،
پاسداران
سنتهاى فكرى:
اينها مقلد
دسته اول و
پشتسر آنها
هستند و شتبه
مردم دارند
ولى در سطح
آنها نيستند
و سطح پايينترى
دارند. دسته
چهارم:مجريان
عملى عقائد:
كه در سطح
پايينتر از
رهبران
انقلابىاند.
البته
اين اولين
بارى است كه
من كتابى را
كه به
انگليسى
نوشتهام،
ترجمه مىكنم.
به هر حال
اينها چهار
نوع روشنفكر
هستند و در
همه آثارى كه
درباره
روشنفكران
نوشته شده
است اجمالا
به آنها
اطلاق
روشنفكر شده
و آنقدر با هم
مخلوط شده
است كه خيلىها
از تعريف
كردن
روشنفكر
استعفا مىدهند
و مىگويند
ما كارى به
تعريف
روشنفكر
نداريم و به
كارمان مىپردازيم
- كه البته حرف
درستى هم هست
و غلط نيست -
ولى به نظر من
يك نوع
روشنفكرى مىتواند
به ما كمك كند
كه به راحتى و
خوبى سنخ
شناسى كنيم و
بگوييم كدام
روشنفكر مد
نظر ماست. حالا
مىخواهم
اين سنخ
شناسى را
كاملتر كنم.
افراد دسته
دوم تعهدى
دارند،
افراد دستهاول
چيزى دارند
كه مىتوان
آن را به «شغل»
ترجمه كرد.
كسى كه علاقه
و شوق به كشف
علم دارد و مىخواهد
به علم برسد
در واقع به
حقيقت تعهدى
دارد ولى
افراد دسته
دوم تعهد به
مردم دارند.
مثلا مىگويند
آنهايى كه
راهبه يا
كشيش مىشوند
بايد يك
احساس
مسؤليت (8) داشته
باشند كه
وظيفه
خودشان را
بدانند و به
دنبال آن
بروند، گويا
آنها را براى
آن كار
خواندهاند،
اينها را مىتوان
«مجذوب شدگان
حقيقت»
ناميد. حالا
نوع
عقلانيتى كه
در اينجا هست
عقلانيت
نظرى (9) است.
در حاليكه
عقلانيت
دسته ديگر
عقلانيت
عملى است. اگر
بخواهيم
همين سنخ
شناسى را
كاملتر
كنيم بايد
ببينيم كه در
زمينههاى
علم و مذهب و
فكر اينها چه
كسى مىشوند.
ما مىخواهيم
در زمينه هر
كدام يك
تقسيم بندى
كوچكترى
داشته باشيم: همان
طور كه از
جدول شماره 2
پيداست ما در
حقيقتيك
سنخ شناسى از
مشاغل
روشنفكران
را ارائه
دادهايم.
البته
اينطور نيست
كه قبلا
اينكار را
كرده باشند و
مثلا ما
بتوانيم
بگوييم
هفتاد نوع
شغل داريم،
خير، اين
طبقهبندى
ماست و مىگوييم
به چه دليل
كدام مشاغل
در كجا
قرارمىگيرند.
مثلا در
زمينه علم -
براى
شيفتگان
حقيقت مطلق -
ما عنوان «كاشفين»
را مىگذاريم،
و براى دسته
دوم - يعنى
مصلحين و
رهبران
انقلابى -
مخترعين را
قرار مىدهيم
يعنى يكى
هدفش كشف است
و ديگرى مىخواهد
اختراعى كند
كه بدرد مردم
بخورد. يا
مثلا به
اعتبار فكر
براى دسته
اول «تئوريسنها»
را قرار مىدهيم
و براى دسته
دوم مقننين و
مصلحين. حال
ببينيم در
قسمت مذهب چه
بايد گذاشت؟
به نظر من در
اسلام تفكيك
وجود دارد،
در اسلام بين
«نبى» و «ولى»
تفاوت وجود
دارد. «ولى»
مقامى است كه
بسوى خدا مىرود.
ولى «نبى»
مقامى است كه
پس از آنكه
بسوى خدا رفتبسوى
مردم باز مىگردد
تا رسالتى
داشته باشد.
البته مىشود
در يك شخص هر
دو مقام وجود
داشته باشد،
يعنى هم
ولايتبراى
او باشد و هم
نبوت، مثل
مقام شامخ
حضرت رسولاكرم
(ص) كه هم نبى
بودند و هم
ولى. خوب،
بياييد همين
سه اعتبار را
در دو طبقه
ديگر در نظر
بگيريم: از
نظر مذهب ما
براى دسته
سوم - كه همان
مرزداران
سنتها بودند -
ما عناوين
عابدين،
رهبانان و
عارفين را
داريم، در
حاليكه براى
دسته چهارم -
يعنى مجريان
عملى عقايد -
ما عنوان
روحانيون را
داريم چرا كه
به مردم تعهد
دارند و صرفا
كارشان اين
نيست كه فقط
تزكيه و تقوى
بدست آورند و
به مقام
عرفان و فنا
برسند، بلكه
مىخواهند
برگردند و
مردم را كمك
كنند. اگر
يادتان باشد
گفتيم كه
افراد دسته
چهارم
دنباله روان
افراد دسته
دوم هستند،
اينجا هم
اينها
دنباله روان
نبوتاند،
در حاليكه
عارفين
دنباله روان
ولايتاند.
البته اينها
مفاهيم
هستند و
نبايد خيلى
درگير
مفاهيم شد. نكتهاى
كه بايد بدان
توجه داشت
اينكه اين
چهار تا خانهاى
ما در جدول
شماره 1 ترسيم
كردهايم - و
در حقيقت
ترسيم همان
چهار دستهاى
است كه گفتيم -
بدان معنا
نيست كه جمع
آنها امكان
نداشته باشد.
بعدا توضيح
خواهم داد كه
هر كدام از ما
ممكن استبه
حسب ساعات
روز از خانهاى
به خانه ديگر
حركت كنيم،
يعنى لحظهاى
در يك مقامى
باشيم و در
لحظه ديگر به
مقام ديگرى
برويم و هكذا.
درست مثل
عالمى كه در
لابراتوارش
كار مىكند،
اين عالم
ممكن است در
يك
لابراتوار
ديگرى بيايد
و تحقيق عملى
را شروع كند
بعد ممكن استبه
جاى ديگرى
بيايد و
صنعتگرى كند.
يك استاد و
دانشگاه
ممكن است چند
كار را انجام
دهد. يعنى
اينها يك سرى
قوالب ثابتى
نيست كه ما
مردم را داخل
آن كنيم و
بگوييم
بيرون هم نمىتوانند
بيايند. خير،
اينها از نظر
تحليلى است و
ما را روشن مىكند
كه بدانيم
اصولا
روشنفكر
يعنى چه. همانطور
كه در جدول
مشخص شده است
در طبقه
پايين
كاشفين،
دانشجويان،
محققين و
متخصصين
واقع مىشوند.
معلمين و
بوروكراتها
و آنهايى كه
فرضا در
وسايل
ارتباط جمعى
هستند و در
كار نشر و طبعاند
همگى در طبقه
چهارم هستند.
اما در
ارتباط با
هنرمندان،
بايد توجه
داشت كه
هنرمندان
بستگى به
اينكه در چه
حدى باشند در
حد رهبرى يا
در حد
صنعتگرى فرق
مىكند، روى
اين مطلب
بايد كار كرد.
البته در
اينجا من
ستون هنر را
باز نكردهام
ولى مىشود
گفت كه صنعت و
هنر هم گاه
صنعت و هنر
زيبايى
پرستانه
مردمى و هنرى
كه بسوى مردم
باز مىگردد
است و گاه
صنعت و هنر و
زيبايى
پرستانه
مطلق و در حد
پايينتر
كسى را داريم
كه مىخواهد
هنرى را خلق
كند و كسى كه
مىخواهد
هنرى را بكار
گيرد. البته
اينها سنخ
شناسى است و
لازم نيست در
آن واحد همهشان
باشند. مثلا
هنر در ابتدا
بيشتر هنر
عملى بوده
است. به نظر مىآيد
اينكه ما هنر
محض داشته
باشيم بيشتر
در قديم
حاشيهاى
بوده است ولى
الان بيشتر
مركزى شده
است و در عين
حال هنر
مردمى يعنى
هنرى كه
بخواهد بسوى
مردم
بازگردد از
مد افتاده
است و در واقع
همان طور كه
در اول بحث
گفتم يك نوع
از بين رفتن
تعهد است كه
در پانزده،
بيستسال
اخير در غرب
رخ داده و
دچار ضعف شده
است. به
هر حال، اين
سنخ شناسى
باعث مىشود
كه ما يك
روشنى كلى
پيدا كنيم و
بفهميم كه
مراد از
روشنفكران
چه كسانى
هستند. همه
اين اقشار
بطور كلى
حاملان فكر
هستند. اينها
حاملان آن
حيطه
عقلانيت
هستند كه از
منطق و تفكر
خاص خودش
پيروى مىكند.
در همه
تمدنها،
اينها هستند
كه عقلانيت و
ريشههاى
عقلانى هر
تمدنى را
شكوفا مىكنند،
آنرا بيرون
مىآورند و
به آن پر و بال
مىدهند. نكته
ديگرى كه در
اينجا بايد
تذكر دهم
اينست كه من
علم را در
اينجا بيشتر
به مفهوم
علوم دقيقه
گرفتهام، و
مرادم از فكر
بيشتر فكر به
مفهوم علوم
انسانى است.
قسمت اول از
تقسيم بندى
ما مردان علم
هستند كه
هدفشان علم
براى علم است
نه علم براى
مردم و به نفع
مردم، آيا مىتوان
به اين افراد
روشنفكر
گفت؟ بله،
روشنفكر چند
جور است كه
قبلا هم
اشاره كردم،
آنهايى كه
تحقيقى در
اين زمينه
كردهاند مىگويند
كه انيشتاين
هم روشنفكر
است، حال من
از شما سؤالى
مىكنم كه
آيا به دكتر
هم مىتوان
روشنفكر
گفت؟ خيلىها
مىگويند
دكتر
روشنفكر
نيست زيرا
روشنفكر
بايد تعهد
داشته باشد.
من مىخواهم
بگويم كسى كه
به دكتر
روشنفكر مىگويد،
در واقع نظرش
به روشنفكر
به معناى آدم
با سواد است.
افلاطون در
كتاب اول خود
مىگويد كه
پزشك از آن
جهت كه پزشك
است تاجر
نيست، و در
لحظهاى كه
پولش را مىشمرد
از آن حيث كه
دكتر است
ديگر پول نمىگيرد،
ممكن است آدم
طماعى باشد
ولى از آن حيث
كه دكتر است
تاجر نيست. من
مىخواهم
بگويم
همينكه يكى
داراى تعهدى
باشد
روشنفكر است
گر چه از نظر
سنخ شناسى به
مردان علم و
ادب هم - كه
مردان جدا از
توده مردم و
داراى تخصص و
اصطلاح خاصاند
- روشنفكر به
معناى عامش
مىتوان گفت. حال
ممكن است اين
سؤال مطرح
شود كه شما مىگوييد
كه «برگشتن به
مردم نشانه
روشنفكر
بودن است در
حاليكه ممكن
استشخص
هدفش از
بازگشت، سود
رساندن به
خودش باشد نه
مردم، و اين
در حقيقت
چيزى نيست جز
ضد تعهد. در
فصل اول كتاب
جمهوريت
افلاطون اين
بحثبه شكل
خوبى مطرح
شده است.
همينطور در
كتاب ديالوگ
در مقابل
سوفسطائيان
اين را مطرح
كرده كه مىگويند
فلان شخص
دكتر نيستبلكه
تاجر است،
آنجا هم همين
بحث گفته مىشود
كه دكتر از آن
جهت كه دكتر
هست تاجر
نيست. وقتى ما
مىگوييم «ناخدا»
يا «چوپان»،
اينها يك
هنرى دارند.
هنر ناخدا
بودن و هنر
دكتر بودن و
هنر رهبر
بودن هيچوقت
نمىتواند
به نفع خود
فرد باشد،
يعنى از اين
جهت كه اينها
هنرند ناچار
بايد نفعشان
به ديگران
برسد. چوپان
تا وقتى
چوپان است كه
نفعش به
گوسفندان
برسد، همين
كه سر
گوسفندى را
بريد چوپان
نيست ولو
اينكه خودش
نفعى مىبرد. در
مورد اينكه
فيلسوف چه
كسى است، در
كتاب
افلاطون فصل
چهارم تمثيل
غار
افلاطونى را
داريم كه يك
عده از مردم
دم غار نشستهاند
و در حال
تماشاى
تصويرى
هستند - مثل
ويدئو و
سينماى
امروز - در
حاليكه در
پشت تصوير
آدمكهايى
هستند كه
جلوى آتشاند
كه آنها
آدمكها را
نمىبينند،
بلكه تصوير
آدمكها را
روى ديوار مىبينند.
اينها مردم
عادى هستند
كه براى
سينماى اين
دنيا واقعيت
قائلاند،
فيلسوف كسى
است كه از روى
صندليها
بلند شده و
زنجيرها را
قطع كرده و از
دهنه غار
خارج شده و
حقيقت و مثل
را مىفهمد،
اين مثلها
همان
واقعيات
هستند، يعنى
ديگر شكل
درخت نيست،
كاغذى نيست
كه جلوى آتش
گرفته
باشند، بلكه
خود درخت و
سبزه و دريا و
خود خورشيد
را مىبيند.
حالا فيلسوف
از غار خارج
شده و ديگر
نمىخواهد
به داخل غار
برگردد.
انسان وقتى
به اشراقهاى
فلسفى يا به
دانشهاى
خاصى مىرسد
لذتى مىبرد
كه كسى كه
آنرا نديده و
نفهميده است
اصلا با آن
لذت آشنا
نيست. هيچ
فيلسوفى نمىخواهد
به دنياى
سياست وارد
شود ولى
فيلسوف بايد
تعهد داشته
باشد كه
برگردد و
مردم را
هدايت كند،
يعنى بايد
عليرغم ميل
باطنى
خودشان به
سوى مردم
برگردند،
زندگى
خوبشان (10) كه
در اصطلاح
يونانى آن را [aumonia] كه
همان
خوشبختى و
سعادت مىباشد
را رها كرده و
از آفتاب
واقعيتها كه
خوشبختى است
دل مىكنند و
به تعهد خود
كه هدايت
مردم باشد
برمىگردند،
در اين صورت
چنين
فيلسوفى، «فيلسوف
حاكم» مىشود.
يكى
از افرادى كه
در اين زمينه
صحبت كرده
است «آلوين
گولدنر» است
كه مىگويد
همه
روشنفكران
يك عقده
افلاطونى
دارند يعنى
مىخواهند
برگردند و
فيلسوف شاه
شوند. در
حاليكه او
حرف افلاطون
را خوب
نخوانده است.
افلاطون غير
از آنچه كه
گولدنر مىگويد
گفته است.
اتفاقا
فلاسفه نمىخواهند
به غار
برگردند،
بلكه جامعه
بايد اينها
را مجبور كند
كه بسوى مردم
و درون غار
برگردند و يا
به آنها بورس
بدهد و بگويد
مدتى برويد
در دنياى
فلسفه و
تحقيقات
كنيد، به شما
پول و خانه مىدهيم
به شرط آنكه
پس از اتمام
كارتان، بر
ما منت
گذاشته
برگرديد و ما
را رهبرى
كنيد اين
تئورى
افلاطون است.
مثلا شخصى
رفته و تخصصى
ياد گرفته
است اما تعهد
ندارد و به
مردم كمك نمىكند،
در حاليكه
بايد از
خودگذشتگى
داشته باشد
اين چنين
شخصى هنوز
حقيقت را
نفهيده است.
افلاطون مىگويد
آن كسى كه
فيلسوف باشد
و حقيقت را
فهميده باشد
نمىتواند
نفع خودش را
بر حقيقت
ترجيح دهد،
مثل فرمايش
آقاى
بروجردى كه
فرموده
بودند طلبه
دزدى نمىكند،
دزد است كه در
لباس طلبه
رفته است.
دقيقا حرف
افلاطون
همين است كسى
كه فيلسوف
واقعى باشد
غير ممكن استبراى
منافع خودش
كار كند چون
او مىداند
كه منفعتى
بهتر از آن
نيست كه به
نفع مردم كار
كند، چون كه
با حكمتسازگارتر
است. پس
وقتى ما مىگوييم
روشنفكر
بسوى مردم
باز مىگردد،
منظورمان
اين است كه
اين روشنفكر
خودخواه
نيست، بلكه
ديگرخواه
است. اگر كسى
خودخواه شد
ما او را قبول
نداريم و بر
او انتقاد
داريم. به
هر حال آن
مباحثى كه در
ابتدا گفتيم
جنبه
ايدئولوژيك
داشت و اين
مباحثسنخشناسى
كه مطرح
كرديم جنبه
علمى دارد. به
عبارت ديگر
اين سنخ
شناسى و فهم
يك
ايدئولوژى
خاص و افراد و
علايق خاص
آنها و وضع
دنياى
موجود، كار
علوم
اجتماعى است
ولى با
دستاوردهاى
علوم
اجتماعى
روشن نمىشود
كه به چه جهت و
سويى بايد
حركت كنيم،
اين را
ايدئولوژى
در اختيار ما
قرار مىدهد،
و اين دو با
حفظ حيثيت هر
يك در علوم
اجتماعى
قابل جمع است. پىنوشتها:
1- Psycological
Reuction 2- Orientalistism 3- Anthroolog 4- Function 5- Post
moerns 6- Localism 7- intelegetsia 8- Calling 9-Theoritical 10-good life |