وضعيت تفكر در  ايران معاصر

گفت وگويا مصطفي ملكيان

 

چكيده:‌ در اين گفت وگو آقاي ملكيان به سه عامل مؤثر در وضع انديشگي ما اشاره مي كند:‌نخست، عدم ميل به تغيير جهان؛ دوم، زير سؤال رفتن مشروعيت حكومت ها وتوسل آنها به عالمان ديني؛ سوم سرخوردگي حاصل از شكست در برابر مغول وتيمور. ايشان گرته برداري از فرهنگ غرب را امري ممدوح مي داند وآن را راهي كم هزينه به حساب مي آورد.

-    چرا مسلمانان پس از يك دوره رشد وشكوفايي در علوم تجربي، در قرن پنجم دچار انحطاط وافول شدند؟

-    سه عامل در وضع انديشگي فرهنگي ما تاثير گذار بوده و طبعا باعث شده است كه رشد علوم تجربي، اعم از نوع طبيعي و نوع انساني گن، متوقف شود؛ به طوري كه از قرن ششم به اين سو نه فقط شاهد رشد نيستيم، بلكه شايد بتوان گفت كه به يك معنا حتي شاهد توقف هم نيستيم؛ گويا نوعي انحطاط در كار است. اما آن سه عامل عبارتند از: نخست، اين كه اساسا علوم تجربي، اعم از نوع طبيعي ونوع انساني آن، در جامعه اي رشد مي كند كه آهنگ عمومي تغيير جهان بيرون را به ما مي بخشند. اولين چيزي كه به نظر من، در جامعه اسلامي وجود نداشت، همين ميل به تغيير جهان بيرون بود. جوامع سنتي، مثل جوامع اسلامي، مسيحي، يهودي وحتي جوامع سنتي شرقي نظير جوامع هندويي وبودايي، همه در يك چيز مشترك بود و آن، اين كه بيش از آن به تغيير جهان بيرون (ابژكتيو) بينديشند، طالب تغيير جهان درون،(سوبژكيتو) بودند. بيان صريح آن انديشه در مكتب رواقيون ظهور كرد. رواقيون بودند كه با صراحت هر جه تمام تر گفتند كه ما بايد جهان درون خود را درگرگون كنيم ونبايد در پي تغيير جهان بيرون باشيم.

به گمان من، خود اديان و مذاهب، عامل و مسؤول اين نگرش بودند. من معتقدم كه همه اديان و مذاهب هميشه بار  تغيير را به عالم درون انتقال مي دهند.

-    ايا از حرف هاي شما مي توان اين طور نتيجه گيري كرد كه آن دو قرن و نيم و تحولي كه در تاريخ فرهنگ اسلامي رخ داد،استثنابود؟

-    بله؛ آن همه به قيمت عدول از احكام و تعاليم ديني بود. من معتقدم كه رشد صورت گرفته در فرهنگ و تمدن اسلامي-نه فقط در زمينه علوم تجربي، بلكه در بسياري از زمينه هاي ديگر-به قيمت عدول از احكام وتعاليم ديني پديد آمده است. ما به فيلسوفان خود خليلي مي باليم وبه امثال فارابي وابن سينا مبتهج و مباهي هستيم؛ در حالي كه به نظر من، در اين موارد نيز دين با فلسفه ورزي موافقت نداشته و ما به قيمت عدول از دين، فلسفه را به دست آورده ايم. حضرت علي/(ع) در نهج البلاغه مي فرمايدكه يكي از اركان چهار گانه كفر، تعمق است؛ معناي امروزي تعمق، كنجكاوي هاي عقلاني در دين است.

اگر مسلمين تصميم مي گرفتند كه همانند سلمان فارسي مسلماني بورزند، در فرهنگ اسلامي، شعر، فلسفه و حتي پاره اي از هنرها مثل معماري مجال بروز نمي يافت.

-    اگر فلسفه را به مفهوم عام آن، يعني تعقل در نظر بگيرم، اين مفهوم نه تنها با معارف ديني منافاتي ندارند؛ بلكه مورد تاكيد آنهاست. اما علي (ع) نيز در نهج البلاغه بارها مردم را به تدبر و تعقل در خلقت و هستي و در آيات قرآن دعوت كرده اند.

-     شما به تاكيد قرآن بر تعقل اشاره كرديد. اولا همانطور كه شماري از محققان قرآن شناس گفته اند، عقل در قرآن به معاني نيروي استدلال نيست. به تعبير علي ابن ابي طالب (ع) وبرخي ديگر از ائمه، در زبان عربي و در زبان قرآني، عقل به معناي «حفظ التجارب» است و تاكيد آنها بر تعقل ورزيدن،‌ناظر بر درس گرفتن از تجارب بود محمد عابد الجابري نيز در كتاب نفد العقل العربي در مبحث ريشه يابي و از عقل در ادب جاهلي ودر قرآن و احاديث نبوي، به همين مطلب تصريح مي كند. عاقل به كسي مي گفتندكه تجارب را خوب به حافظه مي سپرد واز آنها در تصميم گيري هاي بعدي زندگي سود مي جست. به نظر من، بدون تكلف وتصنع، نمي توان عقلي را كه قرآن از آن سخن مي گويد با آن نيروي استدلال گري كه بعدها در فلسفه و در مكتوبات فيلسوفان تجلي يافت، همسان دانست.

دوم، اين كه گذشته از بحث لغوي، در تعاليم ديني، ورود ما به پاره  اي از مباحث، مورد مذمت واقع شده كه اتفاقا اين مباحث، شأن فلسفه است. مثلا در باب پاره  اي موضوعات گفته اند «بحر عميق فلا تلجوه» (درياي است ژرف؛ پس وارد آن نشويد). ما از تفكر در باب قضا وقدر،جبر و اختيار، علم سابق الهي وتاثير آن در افعال آدميان،‌مسأله شر، ذات خدا، هماهنگي يا ناهماهنگي بعضي از صفات خدا با يگديگر و... منع شده ايم. اگر اينها را از

فلسفه بگيريم، ديگر چه چيزي براي آن باقي مي ماند؟

نكته ديگري كه مي خواهم عرض كنم، اين است كه دراسلام، تعقل به معناي استدلال هم تاييد شده است؛ اما اين، مربوط به استدلالي است كه دچار چوب وحي باشد؛ نه درباره وحي يا در برابر وحي. از اين منظر، استدلالي كه بخواهد آن چارچوب را پشت سر بگذارد، مقبول نيست. استدلال در چارچوب وحي يك چيز است واستدلال درباره وحي كه آيا حجيت معرفت شناختي دارد يا نه، يك چيز ديگر چه رسد به استدلال در برابر وحي؛ بگويد فلان و عقل بگويد بهمان.

-    در قرآن، صرف نظر از واژه تعقل و مشتقات آن، واژگان ديگري نظير «لب» «تفقه» نيز با تعابير مختلف آمده است؛ تعابيري كه به نحوي به درايت و تفكر دلالت مي كنند. شايد نشود يك معناي واحد را از آيات استخراج كرد؛ متداول اين واژهاگاه عقل هدايتي، گاه حفظ التجارب وگاه همان نيروي استلال است؛ بنابراين نمي توانيم فقط به يك معنا، يعني حفظ التجارب استناد كنيم.

مطلب ديگري كه شما به آن اشاره كرديد و جاي بحث دارد، منع شدن ما از تفكر در پاره اي موضوعات است. اين حرف صحت دارد؛ منتها ائمه (ع) تفكر و تعقل در اين مورد را با توجه به مخاطب منع كرده اند. اگر آمادگي درك مطلب را داشته باشد، اين منع ديگر بر قرار نيست.

براي مثال، در احتجاج شيخ طبرسي يا در توحيد شيخ صدوق در بسياري موارد مشاهده مي كنيم كه مخاطب آمادگي فهم مطلب را داراست و امام شقوق مختلف توحيد را براي وي توضيح مي دهند و در اين باب استدلال عميق مي آورند. خود امير المؤمنين كه در جايي از تفكر در اين امور نهي مي كنند، در جايي ديگر، به طور مفصل، در اين زمينه ها به بحث و استدلال مي پردازند. بنابراين اگر جانب روايت و احتجاجات اخير رانگاه داريم، مي توانيم بگوييم كه دست كم، باب تفكر به معناي استدلال عقلاني باز بوده است؛ گذشته از اين، در قرآن كريم، سيره پيامبران بر اين دلالت دارد كه آنها، به اقتضاي مقام، هم خود احتجاج مي كردند و هم دعوت به احتجاج مي نمودند.

-    ابتدا لازم است تذكر بدهم كه صحبت من برسر كلمه عقل بود واژه هاي ديگر نظير فقه، و تفكر، محل بحث من نبود. علت تأكيد بر عقل اين بود كه امروزه فلسفه دائر مدار عقل به شمار مي آيد. مي خواستم بگويم كه اين عقل را نبايد با عقلي كه در قرآن از آن سخنن گفته مي شود، يكي شمرد. مطلب ديگري كه فرموديد، ناظر بر اين بود كه ائمه در امور ياد شده با توجه به ميزان فهم مخاطب اظهار نظر مي كردند، در اين باره دو نكته را عرض مي كنم: اول اين كه قول شما مبني بر اين كه ائمه مخاطب را در نظر مي گرفتند، بدين معناست كه عده اي از مخاطبان از ورود به اين مباحث منع مي شدند. اين در حالي است كه به تعبير دكارت، فلسفه از آن جا شروع مي شود كه ما همه آدميان را در نيروي مشتركي به نام عقل، به طور علي السويه، سهيم بدانيم؛ نكته دوم، اين است كه اصلا چرا ائمه مخاطباني را از ورود به اين مباحث منع مي كردند؟ در واقع مي خواستند به آنها بگويند كه اگر وارد اين مباحث شويد، كار شما به كفر والحاد مي انجامد وشما نبايد چنان سير فكري را داشته باشيد؛ پس نبايد وارد شويد، اين نگرش ظاهرا با روح فلسفه سازگاري ندارد.

-     از شما تقاضا دارم آن دو عامل ديگر را كه در فرهنگ اسلامي مانع از رشد علوم تجربي شدند، بيان بفرماييد.

-     عامل دوم كه اهميتش از عامل نخست كمتر نيست، اين است كه هر چه تعدد مراكز قدرت در جهان اسلام بيشتر شد، مشروعيت آنها به طور افزون تري در اذهان مردم زير سؤال رفت. هر چه بحث مشروعيت، بيشتر در اذهان رخنه مي كرد،حكومت ها بيش از پيش مجبور مي شدند كه خود را اسلامي جلوه دهند؛ براي اين كار، هر حكومتي مي بايست در بارياني مي داشت-كه برخي از آنها همان عالمان ديني بودند-تا از اين طريق، عالمان ديني بتوانند به حكومت ها مشروعيت بخشند، از همين رو عالمان تجربي مورد اقبال در دربارها نبودند؛ چون آنها نمي توانستند كاري در اين جهت انجام دهند.

عامل سوم، كه  باز هم در اهميت به پاي دو عامل ديگر مي رسد، اين است كه بعد از حمله مغولان و تيمور، نوعي روحيه سرخوردگي وشكست در وجدان جمعي مسلمانان جاي گير شد واين تصور در اذهان آنها قوت گرفت كه با قضاو قدر نمي توان ستيز كرد وهيچ كوششي نمي تواند وضع موجود را تغيير دهد. وقتي اين روحيه در مردمي پديدآيد، آنها يارمانتيك مي شوند يا عرفان مشرب.

نكته ديگري وجود دارد و آن، اين كه گويا رشد علوم غير ديني-يا غير نقلي-نيز در يك سطح نيست. چرا فلسفه بيش ازعلوم تجربي رشد كرده است؟ يكي از دلاليل عمده اين امر همان چيزي است كه فيلسوفان علم گفته اند؛ علوم تجربي با علوم فلسفي يك تفاوت عمده دارند: ضابطه اصلي در علوم فلسفي «بنشين وبينديش» و در علوم تجربي «برو وببين» است. هر وقت شما نشستيد واندييشيديد، چه آگاه باشيد چه آكاه نباشيد،وارد حوزه فلسفه شده ايد؛ هر گاه رفتيد و ديديد، به حوزه علوم تجربي داخل شده ايد. در اين صورت، مي بينيم كه علوم تجربي به امكانات و هزينه هاي مادي نيازمند است؛ چيزي كه در علوم فلسفي مورد نياز نيست. امروز هم هزينه يك دانشگاه فني ازهزينه يك دانشكده فلسفه بيشتر است.

-    يكي از مهمترين مباحثي كه بجاست در اين گفت وگو مطرح شود، اين واقعيت است كه به نظر مي رسد در طول تاريخ فرهنگ اسلامي، ما در مقايسه با اروپاي بعد از رنسانس، در عرصه توليد تفكر وانديشه چندان فعال نبوده ايم. حتي در فقه نيز كه اين همه از آن صحبت مي كنيم، فقهايي با مباني مختلف و در نتيجه مكاتب مختلف فقهي نداشته ايم. به نظر شما چه بستري فراهم شد كه در جهان اسلام توليد فكر در محاق بيفتد؟

-     ماهمانند مسيحيان قرون وسطي با دو مانع روبه رو بوده ايم؛ اين موانع از رشد ما و انه جلوگيري كردند. به عبارت ديگر، به همان اندازه كه ما رشد كرديم، آنها رشد كردند وبه همان اندازه كه ما رشد نكرديم، آنها رشد نكردند. اين دو مانع بعد از ظهور رنسانس و مدرنيته از بين رفت و طبعا در غرب رشد علوم و فلسفه پديد آمد.

مانع اول كه در قرون وسطي وجود داشت وظاهرا هنوز در جهان اسلام وجود دارد، اين است كه تفكر هميشه بايد در قالب خاصي كه توسط دين يك (يعني متون مقدس ديني) يا دين دو (يعني مجموع شروح وتبيين ها و تفسيرهايي كه عالمان در طول تاريخ از متون مقدس دين عرضه كرده اند) ياگاه حتي دين سه (يعني دين به صورتي كه در عالم واقع و در مقام عمل، تحقيق پيدا كرده است) معين شده، محصور بماند، بديهي است كه در اين حالت تفكر رشد نمي كند. وقتي فراورده فكري نتواند از حد و مرزي فراتر رود، واقع خود فرايند فكري تعطيل مي شود.

اما مانع دوم؛ در اروپاي عصر مدرنيته ورنسانس، نوعي بازگشت به دوران يوناني-رومي وفرهنگ هلنيستي پديد آمد اين فرهنگ كه معطوف به بيرون و متفاوت با فرهنگ قرون وسطي بود؛ فرق داشت. فرهنگي نبود كه در آن گفته شود: «معرفه النفس انفع المعارف». اين عبارت در اسلام آمده و به نظر من، نكته بسيار درستي هم هست، به نظر من، اين دو نكته بسيار مهم است: يكي از كه در اروپا بيش از درون به بيرون،عطف توجه شد؛ و ديگراني كه اروپايي ها جرأت دانستن و پرسيدن پيدا كردند.

در كنار اين نكات مهم، دو نكته فرعي ديگر هم وجود دارد كه ديگران هم متذكر آنها شده اند و من بدون آن كه اين نكات را قبول داشته باشم، به آنها اشاره مي كنم: نكته اول، اين كه از زمان كساني مثل لوبون در فرانسه و حتي تحت تاثير فيلسوفاني نظير هگل، مفهومي به نام روحيه اقوام و ملت ها رواج پيدا كرد. براي مثال مي گويند آلماني ها، به طور كلي، تعقلي تر از فرانسوي ها هستند و فرانسوي ها از ايتاليايي ها تعقلي ترند؛ در حالي كه دين همه آنها مسيحيت است. به گفته قائلان اين نظر، عرب ها در تاريخ، هيچ گاه قدرت تعقل چشم گير از خودنشان نداده اند؛ ولي ايراني ها، با اين كه مثل عرب ها مسلمان اند، به طور مثال در زمينه علوم عقلي از عربها قوي ترند. به اين ترتيب، طرفدران اين عقيده رشد بعضي ديگر را به روحيه ملتها نسبت مي دهند. عده اي ديگر را مطرح مي كنند و  مي گويند اديان با هم فرق دارند؛ مشرب تعقلي در بعضي اديان، قوي تر و در برخي ديگر، ضعيف تر است. ممكن است كسي رشد علوم در مسيحيت و عدم رشد علوم در اسلام را از اين منظر تبيين كند كه به نظر من، سخن قابل دفاعي نيست.

-به نظر مي رسد كه در وضعيت فعلي، حوزه و دانشگاه، دونهادي هستند كه بايد طلايه دار تفكر در جامعه باشند و از آنها نو آوري و ابداع و خلاقيت انتظار مي رود. اما از استثناها كه بگذريم، آنچه از اين دونهاد به دست ما مي رسد، تفكراتي است كه اساسا توليد فكري محسوب نمي شود. تا وقتي دانشگاهيان ما به تفكر خلاق نپردازند و صرفا يا بيشتر ميراث خور از گذشتگان باشند، هيچ يك از اين دونها، پاسخ گوي نيازهاي فعلي ما نخواهند بود و نمي توانيم اميدوار باشيم كه جامعه به سمتي حركت كند كه طرحي نور در اندازد و تفكر و تمدن جديدي را تاسيس كند. نظر شما در اين باره چيست؟

-من كاملا قبول دارم كه تا وقتي ما متعبد گذشته يا مقلد غربيم، نمي توانيم به ايجاد تمدن وبه ويژه، فرهنگي اصيل موفق شويم. تمدن و فرهنگ، آن گاه پديد مي آيد كه ما نه «فراورده»هاي مشابه با فراورده هاي جوامع داراي تمدن و فرهنگ اصيل داشته باشيم، بلكه «فرايند»هاي مشابه با فرايندهاي آنها را طي كنيم. از جمله زمينه هاي تمدن سازي و فرهنگ سازي اين است كه شهروندان، به طور اعم، و نخبگان، به طور اخص، داراي اصيل نخواهد داشت. در تعبد نسبت به گذشتگان و در تقليد از غربيان، تفكر نقادانه در كار نيست. آنجا سؤالي شايد خلاق آن چيزي باشد كه معمولا گفته مي شود. به اعتقاد من وقتي فرهنگ و تمدني اصيل بخواهد ظهور پيدا كند، بايد ابتدائا از مجموعه دستاور دهاي بشري در فرهنگ و تمدن هاي ديگر استفاده كند. اين استفاده ممكن است تا مدت هاي مديد از نظر ناظري بيگانه، گرته برداري به حساب بيايد؛ ولي گرته برداري به اين معنا،‌ اساسا كار زشت و  نكوهيده اي نيست. ما نمي توانيم از صفر شروع كنيم؛ اين كار نه مصلحت انديشانه است؛ نه بر حق. ما نبايد كل آنچه را بشر به قيمت بسيار گزاف به شدت آورده است، به همان قيمت گزاف به دست آوريم؛ بلكه  بايد آن را تقريبا به رايگان حاصل كنيم و در عين حال در مرحله متوقف نمانيم و همان روشني است كه عربيان در پيش گرفته اند، يعني تفكر نقدي، را اتخاذ كنيم. اين روش متاسفانه در بين ما كم و بيش مغفول واقع شده است. به هر حال تا وقتي كه اين فاصله وجود دارد، بايد به اين گرته برداري ادامه بدهيم، حتي اگر قرن ها طول بكشد.

در اين جا مي خواهم به دو نكته اشاره كنم: اول اين كه در عالم فكر دو وظيفه بر دوش متفكر است، يكي اين كه آنچه را باطل است از ميان ببرد و ديگر اين كه حقي را بر كرسي بنشاند. سوال اين جاست كه اگر متفكري از اين توانايي ذهني بر خوردار باشد كه به خوبي بتواند خطاهاي ديگران را نشان بدهد، اما قادر نباشد صوابي را به جاي آن خطاها بنشاند، آيا نبايد كار اول را انجام دهد؟ به نظر من، مانعي در اين باب وجود ندارد. تخريب،اگر تخريب امر باطل باشد، چيز خوبي است. اين جا است كه به نكته دوم مي رسيم و آن، اين كه اساسا نبايد بحث را به تخريب و تاسيس معطوف كنيم و به تخريب ارزش منفي و به تاسيس ارزش مثبت بدهيم، بلكه بايد ديد چه چيزي تخريب و چه چيزي تاسيس مي شود. تخريب، اگر تخريب باطل باشد، خوب است و تاسيس، اگر تاسيس باطل باشد، بداست.

ممكن است از منظر پست مدرنيستي اعتراض شود كه حق و باطل نيز اساسا وابسته به فرهنگ(1) است و نمي توان فوق فرهنگ ها ايستاده و  آنها را حق يا باطل باشد. به هر حال ملاكي فرا فرهنگي و جودندارد كه بر اساس آن بتوانم از حق و باطل سخن بگوييم، بنده اين حرف پست مدرن ها را قبول ندارم كه حق و باطل نسبي اند و بستگي به فرهنگ ها دارند. حتي اگر فرض رابر اين بگذاريم، لا اقل من و شما درون فرهنگ خودمان مي توانيم بفهميم كه چه حرفي حق و چه حرفي باطل است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

culture bound1-