آيا عرفان مي‌تواند؟

مجيد اكبري

درآمد: انديشه‌هاي عرفاني و آموزه‌هاي صوفيانه همچون انديشه‌ها و دستگاه‌هاي فكري ديگر هم زمان با سربرآوردنشان با چون و چرا و پرسش رويارو شده‌اند. انديشه عرفاني در سنت فكري ايرانيان از جايگاهي بس بلند برخوردار بوده است. با اين حال، كاركرد انديشه‌ها و پايداري آنها در هر دوران با دوران ديگر همانند نبوده است. چه بسا در دوراني يك انديشه به تعبير كوهن سرمشق قرار مي‌گيرد( يا به تعبير فوكوگفتمان زمانه خويش مي‌شود)، اما پس از آنجا را به دستگاه فكري ديگر مي‌دهد. انديشيدن به اين آمدن و رفتن‌ها به جاي خود بسيار مهم است، ولي در اين نوشتار قصد نگارنده تنها به دست دادن نقدي فشرده بر تصوف = (عرفان ) است.

عرفان و متافيزيك:

راسل مي‌گويد: از نگاه عارفان، حقيقت واحد است؛ و چشم اندازها، درك و فهم مناسبي است. عبارت ديگر كثرت توهم است و حقيقت ساختاري چند لايه دارد كه هر كس توان درك و فهم لايه‌اي از آن را دارد.

سيري را كه در عرفان از آن سخن به ميان مي‌آورند، مي توان با ديالكتيك افلاطوني سنجيد. ديالكتيك افلاطون دو مرحله بالا رونده و پايين رونده داشت. مرحله بالا رونده در اين ديالكتيك همانندي‌هاي بسياري با اين سير عرفاني دارد. در سير عرفاني، رهرو بايد به لحاظ نظري و عملي بكوشد كه جز او نبيند و از مقام كثرت به مقام وحدت درآيد و اين طريق رابه خوبي به پايان برساند تا به واسطه آن به شناخت كامل حقيقت (مقام عرفان) دست يابد. فلسفه آموز نيز همچون رهرو از شناخت هستي‌ها مي‌آغازد و به سمت ايده‌ها و در پايان به سوي ايده نيك كشيده مي‌شود و حقيقت را در مي‌يابد. با اين حال بايد مرحله ديالكتيك پايين رونده را طي كند و حقيقت را از مقام وحدت به كثرت با خود به ارمغان بياورد. كوشش و تلاش افلاطون در ساخت و بنيانگذاري پايه‌هاي استوار براي فرهنگ‌ و سياسيت يوناني به خوبي مي‌تواند انديشه او را روشن سازد؛ اما در تصوف، ديگر، مرحله پايين رونده وجود ندارد و اگر هم گفته‌اي از يافته‌ها به زبان مي‌آيد بياني بسيار نمادين دارد و كم و بيش «شطح» و «رمز» اس. از نگاه صوفي و عارف، حقيقتي كه به چنگ او مي‌افتد آن چنان پرهيبت و بزرگ است كه زبان در واگرداني رمزهايش از كار مي‌افتد.

مرا رازي است اندر دل اگر گويم زبان سوزد.

و گر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد

اگر بپذيريم كه صوفي و عارف نيز همچون فيلسوف و دانشمند به حقيقت دست مي‌يابند( البته از نگاه افلاطون نه از نگاهي كه نيچه به حقيقت دارد!) و چه بسا عارف حقيقي ژرفتر را دريابد؛ با اين همه، مشكل زماني آغاز مي‌شود كه او بخواهد بكوشد تا اين بافته‌ها را براي «ديگري» بازگو كند.

عرفان و منطق:

راسل بر اين باور است كه عارفان نيرويي به نام كشف و شهود را براي رسيدن به حقيقت معرفي مي‌كنند. از ديد آنان اين نيرو برتر از خرد است. در جاي جاي نوشته‌هاي عارفان ايراني (يا صوفيان مسلمان) نيز مي‌توان اين رويكرد را يافت. براي مثال نجم الدين رازي، معروف به دايه، مي‌گويد:«عقل عين بقاست و ضد فنا پس در آن دريا جز فانيان آتش عشق را ميسر نگردد...» و گاهي تا آنجا پيش مي‌روند كه اين نيرو با به طور كامل در برابر خرد قرار مي‌دهند، ضديت عقل و عشق اينجا محقق مي‌شود كه بازدارند كه عقل قهرماني آباداني دو عالم است. اينكه اين نيروه از چه جنسي است و آيا ادميان از آن بهره يكساني دارند؟ خود پرسشي است كه همواره پاسخ چندان دقيقي به آن داده نشده است. برخي از عارفان آنرا بخششي از سوي خدا (يا واجب الوجود) مي دانند. از اين رو، به كار گرفتن استدلال‌ها و برهان‌هايي كه از سوي خرد به ميان مي‌آيد نزد عارفان بي‌چيز و بي‌ارزش قلمداد مي‌شود.

زبان عرفان و نشانه شناسي:

با درس‌هاي زبان شناسي فردينان دو سوسور و نوشته‌هاي چالز سندرس پيرس دانش نويني به نام نشانه شناسي آفريده شد. گرچه در آغاز، زبان مهم‌ترين دستگاه نشانه‌ها بود كه انديشمندان با آن سرو كار داشتند، اما با كارهاي گوناگون در قلمروهايي بسيار دور از هم، مثل ادبيات، مردم شناسي، روانكاوي و... دستگاه نشانه شناسي معناي بسيار گسترده‌اي يافته است؛ همچنين در نشانه شناسي هر نشانه اي از دستگاه نشانه ها نسبت مشخص و جا افتاده اي با ديگر نشانه ها دارد. برخي نشانه شناسان با بهره گرفتن از انديشه هايدگر انسان و زيست جهان او را گونه‌اي دستگاه نشانه شناسانه قلمدات مي‌كنند يعني ما با انساني سرو كار داريم كه در جهان هست و به يك معني در و با يك دستگاه نشانه ها زندگي مي كند. از يك سو، همانگونه كه پيشتر نيز گفتيم، هر نشانه اي در اين دستگاه همبافته و وابسته به ديگر نشانه‌ها است؛ و از سوي ديگر دلالت آن با همه ويژگي‌ها و سرشت نشان‌هاي خودش نسبت دارد. نزد انسان هر دالي بر مدلولي دلالت مي‌كند. اگر كسي بخواهد اين دلالت گري را در يابد بايد بكوشد تا انسان را در وبا زيست جهانش بشناسد. ريكور بر اين باور است كه همه نمادها(= نشانه‌ها) ي زبان در دو گروه جاي مي‌گيرند. گروه نخست، نمادهاي منطقي و رياضي هستند كه تك معنا مي‌باشند. گروه دوم، نمادهاي ديگر هستند كه چند معنا مي‌باشند و مي‌توانند از متني به متني ديگ، يا از سخنوري به سخنور ديگر فرق بكنند. «ناهمساني تأويل‌ها» كه عنوان گفت و گوي ريكور با گادامر در يك نشست فلسفي بود خود بيانگر اين فيلسوفان به چند معنايي نشانه‌هاي زباني است؛ اما انديشمندي چون امبروتو اكو براي اين چند معنا داري واژگان در متن‌ها حدود مرزي را مي‌گذارد، بدين ترتيب كه او مي‌گويد، بايد معناي مركزي متن(نيت من ) را گماني زني كرد و با اين گمان زني معناي واژگان نيز روشن و محدود خواهند شد.

اگر بپذيريم كه زبان عرفان نيز از واژگان چند معنا ساخته مي‌شود، براي فهم اين زبان نياز به راهنمايي‌هايي خواهيم داشت. در عرفان رهرو بايد بكوشد تا در طي طريق از هر دلالت گري ميان دال و مدلول رها شود. در اينجا هر چيزي بيرون از دستگاه نشانه شناسي به كار مي‌رود، دال‌ها از مدلول‌ها رها مي‌شوند و نشانه‌هاي دستگاه نشانه شناسي يعني واژگان زبان بيرون از دلالت گري روزمره و عادي شان به كاربرده مي‌شوند. از اين رو، با آنكه كم و بيش شيوه‌نامه‌هايي در سنت عرفاني ما نيز يافت مي‌شود و به ما مي‌گويد كه معناي ظاهري واژه‌ها را به نگر نياوريم. با اين وصف، به دليل آنكه هيچ گاه سخنان عارفان نسبتي اندام مند و زنده با معناي مركزي خود ندارند ( تا آنجا كه آنها را شطيحات هم ناميده‌اند)، يك هرج و مرج مهار نشدني در زبان رخ خواهد داد كه هر كس به سليقه و پسند خود (و اگر بدبين باشيم از سر فريبكاري و سياست بازي) به هر واژه‌اي هر معنايي خواهد داد.

عرفان و نقد تاريخي:

رويكردي كه بسياري از دانشمندان، بويژه جامعه شناسان، مردم شناسان، تاريخ دانان و به طور كلي پژوهشگران علوم اجتماعي به عرفان دارند با نام نقد تاريخي شناخته مي‌شود. اينان بر اين باورند كه بسياري از انديشه‌ها، گفته‌ها و كرده هاي ريشه‌هاي تاريخي، فرهنگي اجتماعي، سياسي و اقتصادي خاصي دارند. اين رويكرد با در برگفتن قلمرو گسترده‌اي از ديدگاه‌ها بسياري از انديشمندان را در خود جاي مي‌دهد. كساني همچون ندوشن، شعباني، كسروي، شجاع الدين شفا و...، همچنين ديگراني كه به مطالعات فرهنگي در زمينه هويت ايراني مي‌پردازند در اين راستا ديدگاه‌هايي همسن دارند. اگر همسن دارند. اگر فلسفي‌تر بگوييم، آنان به علت ‌ها در برابر دليل‌ها براي سربرآوردن پديده‌اي به نام عرفان باور دارند. از اين رو مي‌كوشند تا با هدف شناسايي و نقد آنها به سراغ عرفان بيايند.گرچه همانگونه كه راسل نيز مي‌گويد: نزد عارفان، زمان بي‌ارزش است؛ گذشته، حال ، آينده ارزشي يكسان دارند و حقيقت در بيرون از تاريخ يافت مي‌شود.» با اين همه، زمان در شكل گيري بسياري از پديده‌ها و دگرگوني‌شان نقش عمده‌اي داشته است.