تئودور
آدورنو و نقد
مدرنيته و
صنعت فرهنگ
حميد
رضا فرزاد
منبع
روزنامه
ايران شماره
2855 تئودور
آدورنو از
فيلسوفان و
منتقدان
اجتماعي
مطرح آلمان
پس از جنگ دوم
جهاني به
شمار مي رود
او در دهه 1960
برجسته ترين
منتقد فلسفه
علم كارل
پوپر و فلسفه
وجودي
مارتين
هايدگر بود
يورگن
هابرماس يكي
از مهم ترين
فلاسفه
اجتماعي
آلمان پس از 1970
شاگرد و
دستيار وي
بود. آلمان
پس از 1970 شاگرد
و دستيار وي
بود. دامنه
تأثير
آدورنو تا
حدودي از
خصلت بين
رشته اي
تحقيقات وي
نشأت مي گيرد. او
از منتقدان
جدي سنت هاي
فلسفي غرب به
ويژه از كانت
به بعد و
جامعه معاصر
غرب محسوب مي
شود. آدورنو
در 1903 در آلمان
زاده شد در 1934
طي دوران
قدرت گرفتن
نازي ها در
آكسفورد و
نيويورك و
كاليفرنياي
جنوبي اقامت
گزيد. در اين
دوره چندين
كتاب به رشته
تحرير
درآورد كه
باعث شهرت او
شدند از جمله
كتاب
ديالكتيك
روشنگري (به
همراه ماكس
هوركهايمر)
فلسفه
موسيقي مدرن
و شخصيت
تماميت طلب.
در 1949 به
فرانكفورت
بازگشت و
سمتي در گروه
فلسفه بر
عهده گرفت. در
آنجا به سرعت
خود را به
عنوان
انديشه وري
پيشرو و چهره
اي اصلي در
مؤسسه
تحقيقات
اجتماعي
تثبيت كرد.
اين مؤسسه را
از 1930
هوركهايمر
سرپرستي مي
كرد بعدها از
دل همين
مؤسسه مكتب
فرانكفورت
شكل گرفت .
آدورنو در 1958
رئيس مؤسسه
شد. از دهه 1950 به
انتشار
آثاري
پرداخت كه
مايه شهرت
بيشترش شد. از
جمله: در جست و
جوي واگنر كه
بيانگر
نقادي وي از
موسيقي دان
مورد علاقه
ايدئولوژي
نازي ها بود
بر ضد معرفت
شناسي
هوسرلي بود و
اولين جلد
يادداشتهايي
بر ادبيات كه
مجموعه
مقالاتي در
نقد ادبي بود.
كتاب
ديالكتيك
نفي اثر مهم
آدورنو در
معرفت شناسي
و متافيزيك
در 1966 و كتاب
مهم ديگر او
به نام نظريه
زيبايي
شناسي در سال
1970 انتشار
يافت. آدورنو
در 6 آگوست 1969 در
اثر سكته
قلبي درگذشت. ديالتيك
روشنگري: مدت
ها پيش از
آنكه « پست
مدرنيسم» باب
روز شود و
تداول پيدا
كند آدورنو
و
هوركهايمر
نقدي اساسي
بر مدرنيته
به عمل
آوردند. كتاب
« ديالكتيك
روشنگري» در
دوران اقامت
آنان در خارج
از آلمان در
زمان جنگ شكل
گرفت. كتاب با
نقد و
ارزيابي جدي
اي از غرب
مدرن آغاز مي
شود: «
روشنگري Enlightenment
كه در عام
ترين معناي
كلمه پيشرفت
عقل و انديشه
تلقي شده
است، همواره
هدفش اين
بوده كه
انسان ها را
از ترس رها
سازد و آنها
را آقا و سرور
كند. اما زمين
كه سراسر با
نور روشنگري
روشنايي
يافته است
آكنده از
مصيبت و
بدبختي
آميخته به
غرور است .
آدورنو در
اين كتاب اين
سؤال را مطرح
مي كند كه چرا
چنين شد؟ چگونه
پيشرفت علم و
پزشكي و صنعت
كه وعده آزاد
ساختن انسان
از جهل و
بيماري و
سختي هاي
حيواني كار
مي داد به
پديد آمدن
دنيايي كمك
كرد كه در آن
انسان
عامدانه تن
به
ايدئولوژي
فاشيست داد و
آگاهانه به
كشتارهاي
جمعي روي
آورد به ويد
انبوه سلاح
هاي مرگبار
پرداخت. پاسخ
او و
هوركهايمر
اين بود:« عقل
به ضد خود بدل
شده يعني غير
عقلي شده است»
اگر چه آدونو
فرانسيس
بيكن (1561-1626) را
پيشگام
ابزاري كردن
عقل و در
نهايت غير
عقلي شدن آن
مي داند
معتقد نيست
كه همه خطاها
از علم و علم
محوري جديد
سرچشمه مي
گيرد. به نظر
او گرايش به
پيشرفت عقلي
و منتهي شدن
آن به عقب رفت
غير عقلي به
زمان هاي
پيشتر باز ميگردد
از جمله به
فيلسوفان
يونان اگر حق
با آدورنو
باشد پس تقد
مدرنيته نقد
ما قبل
مدرنيته نيز
خواهد بود و
روي آوردن به
ما بعد
مدرنيسم (يا
پسامدرنيسم )
صرفاً برابر
با بازگشت به
دوران پيش از
مدرنيسم
نخواهد بود.
بر طبق اين
عقيده جامعه
به طور كلي
نياز به
تغييرو
دگرگوني
دارد او
معتقد است كه
جامعه و
فرهنگ يك
كليت تاريخي
را تشكيل مي
دهند به گونهاي
كه عدالت
جويي جداي از
روشنگري
فرهنگي نيست.
فقدان يا از
كف دادن
آزادي در
جامعه – در
ساختارهاي
سياسي
اقتصادي و
حقوقي اي كه
در آن زندگي
مي كنيم –
نشانه شكستي
همزمان در
روشنگري
فرهنگي است
در فلسفه،
هنر، دين و جز
اينها .
اردوگاه مرگ
نازي ها
نابهنجاري و
لغزش ساده اي
نبود
همانطور كه
في المثل
فيلم هاي
استوديويي
سطحي هم
صرفاً
سرگرمي هاي
معصوم
نيستند. اين
هر دو حاكي از
آن اند كه
چيزي
بنيادين در
غرب مدرن بر
خطاست. به
عقيده آدونو
منشا مصائب و
تيره روزي
هاي امروز
الگويي از
سلطه گري كور
است، سلطه
گري انسان ها
بر طبيعت و
سلطه بعضي
انسان ها بر
بعضي ديگر
آنچه سبب
چنين سلطه
هايي شده است
ترس غير
معقول از
ناشناخته
است « انسان
ها اعتقاد
دارند كه از
ترس آزادند
وقتي ديگر
چيز
ناشناخته اي
وجود نداشته
باشد اين امر
راه را براي
اسطوره
زدايي هموار
مي كند در
واقع
روشنگري خود
ترسي اسطوره
اي است كه
قطعيت پيدا
كرده است.» در
يك جامعه
آزاد كه
فرهنگ آن در
پي پيشرفت به
هر بهايي است
آنچه ديگري
محسوب ميشود
چه انسان
باشد چه غير
انسان كنار
زده مي شود
مورد بهره
كشي قرار مي
گيرد و يا از
ميان
برداشته مي
شود ابزار از
ميان
برداشتن و
ويرانگيري
در غرب مدرن
چه بسا
پيچيده تر
شده باشد و
بهره كشي هم
ممكن است
شكلي غير
مستقيم تر از
بردگي آشكار
پيدا كرده
باشد اما به
هر روي سلطه
گري گور و
مبتني بر ترس
حتي با
نتايجي
جهاني ادامه
مي يابد
نيروي محرك
اين نوع
پيشرفت يك
اقتصاد
سرمايه داري
است كه
پيوسته در
حال گسترش
است و از
تحقيقات
دانشگاه ها و
آخرين
تكنولوژي ها
تغذيه مي كند. لامبرت
زويدروارت
در نوشته اي
كه منبع اصلي
مقاله حاضر
است معتقد
است كه بر
خلاف پاره اي
نظرها
آدورنو
روشنگري قرن
هجدهم را رد
نمي كند و نه
يك نوع فرا
روايت met
narrative
منفي از
انحطاط كلي
تاريخي به
دست مي دهد
بكله به
واسطه تركيب
و تأليفي از
براهين
فلسفي
تأملات
جامعه شناسي
و نقد و نظر
ادبي و
فرهنگي يك
ديدگاه دو
سويه درباره
غرب مدرن به
دست ميدهد او
اين ديدگاه
دو سويه را در
اين تعبير
بيان مي كند «
اسطوره باز
مي گردد» قسمت
نخست اين
تعبير
بيانگر آن
است كه به رغم
آنكه
نيروهاي
سكولاريزاسيون
(يا عرفي و
غير ديني
ساختن) آداب
كهن، اديان
و فلسفه هاي
پيشين را
امور
اساطيري و
كهنه و منسوخ
اعلام كردند
آنها در روند
شكل گيري
روشنگري به
نوعي نقش
داشته اند و
ممكن است
هنوز هم در
رونق آن نقش
داشته باشند. دومين
بخش اين
تعبير اين
امكان را به
آنها داد كه
به تبيين
گرايشات
ايدئولوژيك
و مخرب در
درون
نيروهاي
مدرن دنيوي
سازي
بپردازند.
آدورنو اساس
اسطوره اي هم
اسطوره و هم
روشنگري را
اين فكر مي
داند كه
تغيير
بنيادين غير
ممكن است. به
گمان او چنين
مقاومتي در
برابر تغيير
مشخصه و صفت
بارز اساطير
قديم راجع به
سرنوشت و سر
سپردگي دوره
مدرن به امور
واقع است. اما
به ديد وي هدف
انديشه و
تفكر ياري
رساندن به
سلطه كور بر
طبيعت و
انسانها
نيست و از
همين رو به
نقد جدي عقل
ابزار گري
مدرنيته مي
پردازد. صنعت
فرهنگ
مطالعات
فرهنگي
آدورنو نشان
مي دهد كه
منطق مشابه
اي در صنعت
بلويزيون
فيلم و راديو
جريان دارد.
او اين موضوع
را در فصلي در
كتاب
ديالكتيك
روشنگري با
عنوان صنعت
فرهنگ شرح مي
دهد. مفهوم
صنعت فرهنگ
بيانگر
توليد انبوه
آثار هنري در
سطح توده ها
به شكل
كالاست .
استدلال
محوري آدونو
اين است كه
صنعت فرهنگ
بنابر ماهيت
خويش آثار
هنري و به طور
كلي آثار
فرهنگي را در
قالبي عامه
پسند و نازل و
لازاري عرضه
مي كند همچون
كالا ولي در
عين حال در
ظاهر آن را
مستقل و خود
سالار مي
نماياند در
صورتي كه
آثاري كه
بدين شكل
توليد مي
شوند و
عموميت مي
يابند خود
مبتني بر
مناسبات
اقتصادي و
اجتماعي
هستند و مايه
رهايي
نخواهند بود.
حتي ممكن است
به نظر برسد
كه اين آثار
مخاطبان خود
را از لحاظ
فكري و
اخلاقي
ارتقا مي
بخشند و آنان
را به
انديشيدن وا
مي دارند اما
واقعيت خلاف
اين است و
توهمي بيش
نيست.
محصولات
صنعت فرهنگ
چه بسا مايه
لذت و سرگرمي
شوند و اوقات
فراغت را پر
كنند اما
تعالي بخش و
تفكر
برانگيز
نيستند در
همين زمينه
شايد بتوان
افزود كه
محصولات
صنعت فرهنگ
ممكن است
جلوه اي از
هنر اصيل به
خود بگيرند و
وانمود كنند
كه خاستگاهي
يكسره
فرهنگي و هني
دارند اما
ديري نمي
گذرد كه
حقيقت آنها
بر ملا مي شود
و اين بر ملا
شدن گاه چنان
است كه عناصر
و انگيزه ها و
محرك هاي
اقتصادي به
شكلي فاحش
قابل تشخيص
اند. صنعت
فرهنگ با
تاكيد
بربازار و
قابليت عرضه marketability
خصلت مستقل و
غير ابزاري
هنر را به كلي
ناديده مي
گيرد. همين كه
بازار و
قابليت عرضه
نقشي اساسي
پيدا مي كند
ساختار
اقتصادي
آثار فرهنگي
نيز دچار
تغيير مي شود.
بدين ترتيب
توليدات
صنعت فرهنگ
به جاي آنكه
موجب آزادي
شوند و
كاربردي
اصيل و حقيقي
براي مردم
داشته باشند
كاربردي
منفي پيدا مي
كنند و ارزش
مادي و قابل
معاوضه جاي
ارش هاي
فرهنگي آنها
را مي گيرد. در
اين وضعيت هر
چيزي فقط از
آن حيث و تا
آنجا ارزش
دارد كه
بتوان آن را
مورد معاوضه
و دادو ستد
قرار داد نه
آنكه في نفسه
ارزش و
اهميتي
داشته باشد
صنعت فرهنگ
ويژگي اصيل و
خاصي را كه
آثار هنري
روزگاري
واجدش بودند
از بين مي برد
برخي
منتقدان
متمايل به
قبول و توجيه
فرهنگ توده
اي يا عامه با
اين آرا
مخالفت
كردند بدون
آنكه به نگرش
انتقادي او
چندان توجه
كرده باشند.
نكته اصلي
مورد نظر
آدورنو در
اينجا آن است
كه نشاندن
ارزش مبادله
اي يا مالي به
جاي ارزش
كاربردي
فرهنگي توسط
صنعت فرهنگ
آشكارا
بيانگر
تغييري
سرنوشت ساز
در جامعه
غربي است. آدورنو
اگر چه
بسياري از
آراي ماركس
را برگرفت
اما بر آن است
كه در قرن
بيستم برابر
دانستن
حقيقت با
فوايد عملي
تاثيرات
ويرانگري
داشته است. به
عقيده او
تفسير ماركس
از جامعه
سرمايه داري
نارسا است و
نقد او كهنه و
منسوخ لذا ميگويد
كه مال گرايي
صرف ديگر
مبناي
مناسبي براي
ايجاد تغيير
و رسيدن به
وضع مطلوب
نيست و نقد و
بررسي نظري
نيز بايد
مورد توجه
قرار گيرد. به
ديد آدونو
فلسفه بايد
به نقد خود
بپردازد. به
گمان او
فلسفه با
اينكه هنوز
ادعاي درك و
شناخت كلي را
دارد از
شناخت اين
واقعيت
ناتوان است
كه تا چه حد
وابسته به
جامعه است. فلسفه
بايد از
ادعاي نيل به
حقيقت ناب
غير تارخي
دست بشويد
اكنون همان
گونه كه كانت
درباره
امكان
متافيزيك پس
ازنقد عقل
گرايي توسط
هيوم به طرح
سؤال پرداخت
بايد پرسيد
كه آيا فلسفه
هنوز ممكن
است؟ نقد و
بررسي نسبت
ميان نظر و
عمل يكي از
محورهاي
تأملات
آدورنو
درباره
اخلاق و
متافيزيك
است. يكي
ديگر از
محورهاي
انديشه او
تأثيرات
مخرب تاريخ
قرن بيستم بر
تمدن جديد
است. در
اين خصوص او
بويژه به
مسأله
آشويتس
اشاره مي كند.
او مي گويد
جنايت و وحشي
گري هيتلر ما
را با يك پرسش
مهم اخلاقي
مواجه كرده
است: چه مي
توان كرد تا
آشويتس و
حوادث مشابه
تكرار نشود
به ديد
آدورنو از
لحاظ
متافيزيكي
فلسفه بايد
با توجه به
تاريخ
راههاي
مناسبي براي
سخن گفتن
درباره معنا
و حقيقت رنج
پيدا كنند نه
نفي رنج و نه
نسبت دادن آن
به عوالم
ديگر كه اين
هر دو به گمان
آدورنو مانع
از توجه به
مناسبات
اجتماعي و
عيني و ضرورت
تغيير است او
در پي تجربه
اي فيزيكي و
نظري ولي در
عين حال به
دور از وجود
شناسي پنهان
است.... |