دور
نماى گفت و گو
ميان اسلام و
غرب
محمد
مقتدر خان ترجمه:
غلامحسين
ابراهيمى گفت
و گوى ميان
اسلام و غرب
حقيقتا
موضوعى جذاب
مىباشد،
ولى آيا اين
امر در سايه
عدم توازن
قدرت آنها
ممكن مىباشد؟
اين سؤالى
است كه دوست
دارم در ضمن
مبحث احتمال
گفت و گو تمدنها
مطرح شود. ولى
قبل از آن
دوست دارم كه
به مساله
برخورد و
ارتباط
اسلام و غرب
به عنوان دو
وجودى كه از
يك منبع
سرچشمه
گرفتهاند،
توجه داشته
باشيم. بسيارى
از افراد
اصطلاح تمدن
را براى
اشاره به
جامعه همگون
فرهنگى -
تاريخى بكار
مىبرند. با
وجود نكات
ابهام زياد
اين اصطلاح،
بسيارى از
افراد در
تعيين معانى
مشترك براى
آن موفق
هستند. شايد
اين موضوع در
حد خودش براى
باز كردن باب
گفت و گو كافى
باشد. ولى به
نظر من تميز
بين اسلام و
غرب به عنوان
دو تمدن جداى
از هم، كار
آسانى نمىباشد.
مجموعه
معيارها و
ارزشهايى
كه غرب
برپايه آن
استوار است،
به اصول
معرفتى و
شناختى بر مىگردد
كه متاثر از
حكمت و
انديشههاى
يونان
باستان،
يهوديت و
مسيحيت مىباشد،
ولى آنچه كه
در ارتباط با
دگرگونى غرب
نسبتبه آن
اظهار بىاطلاعى
مىشود، نقش
اسلام در
ظهور و
پيدايش
رنسانس و
تجددگرايى
اروپا است.
امروز
بسيارى از
محققين با
اين نظريه
فكرى تنگ
نظرانه
مخالفت مىنمايند،
علىرغم
اينكه
پژوهشگرانى
مانند
ساموئل
هانتينگتون
از دانشگاه
هاروارد و
برنارد
لوئيس از
دانشگاه
پرينستون،
ترجيح مىدهند
نقش اسلام را
در شكلگيرى
آن كم جلوه
دهند. آنها
معتقدند
اسلام وارث
منفى ارزشهاى
يونانى به
عنوان حلقه
اتصال بين
تمدن يونان و
غرب مىباشد.
اين امر نقش
سلبى تمدن
اسلامى را رد
مىنمايد و
اسلام را به
عنوان يكى از
سه مصدر
اساسى غرب،
به اضافه
فلسفه
يونانى و
ميراث يهودى -
مسيحى قرار
مىدهد. در
تاييد گفته
من، اسلام
شريك فلسفى
اساسى در غرب
معاصر است و
نزديكى و
تشابه
آشكارى بين
ارزشها و
افكار
اسلامى و
ارزشها و
افكار يهودى
و مسيحى وجود
دارد.
استعمار غرب
در مدت دويستسال
سلطه بر
كشورهاى
اسلامى،
تاثير قابل
ملاحظهاى
در تحولات و
دگرگونىهاى
آن داشته كه
حس سياسى -
فلسفى اسلام
معاصر شاهد
آن بوده است.
پس، از بين
بردن روشهاى
سنتى آموزش و
تبديل آن به
سازمانهاى
تربيتى
غربى، به
تنهايى ضامن
تغيير نگرش
بسيارى از
مسلمانان
جهان بوده
است; همانطور
كه تعيين مرز
بين كشورهاى
اسلامى توسط
غرب، منجر به
بروز مفهوم
سياسى جديدى
به نام قوميت
گرايى در
جهان اسلام
شده و باعث
تضعيف
همبستگى
سياسى و وحدت
اجتماعى - كه
تمدن اسلامى
متصف به آن
بوده - گرديده
است. علىرغم
اينكه ارزشهاى
غربى و
پيامدهاى
سياسى -
اجتماعى آن
بر مسلمين
تحميل مىشد،
تاثير آن
باعث ايجاد
تغييرات
مهمى در تفكر
مسلمانان
شده است. بدين
سان، غرب به
شكل بزرگى در
تشكيل يا از
بين بردن يا
تحريف هويت
معاصر جهان
اسلام نقش
داشته است. با
اين وجود،
موفقيت غرب
در اين زمينه
بسيار اندك
بوده است،
بطورى كه
ملاحظه مىكنيم،
جهان اسلام
امروز
مجموعهاى
از روشهاى
سنتى و معاصر
را بطور
همزمان
ارائه مىدهد
كه تركيبى از
سنن قديمى و
جديد است كه
گذشته و حال
را به هم
پيوند مىدهد.
پس جامعهاى
سنتى و
امروزين (مدرن)
است و اين در
حالى است كه
تمدن غربى و
اسلامى را
دريك زمان در
خود دارد.
برخوردها و
بحرانهايى
كه در جهان
اسلام
مشاهده مىكنيم،
چيزى نيست جز
تلاش تمدن
سنتى تا از
تناقضات و
برخوردهاى
خودى دورى
شود. همانطور
كه مهاجرت
گروهى از
مسلمانان به
غرب و موفقيت
آنها در حفظ
هويت فرهنگى
خودشان و عدم
جذب در فرهنگ
غربى، صبغه و
رنگ اسلامى
را به اجزاى
متنوع تشكيل
دهنده فرهنگ
غرب اضافه مىكند.
با وجود بيش
از بيست
ميليون
مسلمان در
غرب (كه بيشتر
از جمعيت
هلندىها،
بلژيكىها،
سوئدىها و
بلكه يهودىها
مىباشد)
مساله اسلام
در غرب، نسبتبه
مساله اسلام
و غرب، از
هميتبيشترى
برخوردار
شده است. به
اين ترتيب در
مىيابيم كه
اسلام و غرب
تا حد زيادى
تمدن مشتركى
را تشكيل مىدهند
و پيوسته بر
هم تاثير مىگذارند
و ارتباط و
پيوند آن دو،
با توجه به
تجربه
تاريخى
مشترك و
تاثير
متقابل،
ادامه پيدا
مىكند.
مهمتر از
همه، افكار و
انديشهاى
است كه نظرات
ارزشى و
سياسى هر يك
از آن دو را
مشخص مىكند;
مگر اينكه
اين تبادل
ارزشها و
افكار و
فلسفهها و
روح فرهنگى
به دليل آنچه
كه به عنوان «گفت
و گو» شناخته
مىشود،
پايان
نيافته باشد.
پس غرب با
ديده تعجب و
شگفتى به
امپراتورىهاى
اسلامى نوپا
و جوامع
اسلامى كه تا
قبل از جنگهاى
صليبى از رشد
اقتصادى -
فرهنگى خوبى
برخوردار
بودند، نگاه
مىكرد و اين
در حالى بود
كه مسلمانان
بعد از شكست
در جنگهاى
صليبى غرب،
از آنها
تاثير
پذيرفته،
سرزمينهاى
اسلامى به
تصرف غرب در
آمد و امروز
مسلمانان از
روش و راه و
رسم غربى
پيروى مىكنند
تا عظمت
اسلام را باز
گردانند. در
اينجا بهناچار،
جهت اطلاع
خواننده،
بايد گفت كه
با وجود متصف
بودن اين
تبادل تمدنى
و شناختى به
امور
رومانتيك،
همانطور كه
پيشتر بيان
كرديم، از
طريق ارتباط
همراه با زور
صورت گرفته
است. اين
تبادل فكرى -
فرهنگى
همراه يك سرى
جنگهاى
صليبى و
استعمار
كينهتوزانه
و جنگهاى
استقلال،
زيانآور
بوده است.
كشورهاى
غربى و
اسلامى، اين
معارف را از
طريق برخورد
و نزاع كسب
كردهاند نه
از طريق
همكارى
متقابل، پس
چنانچه كه به
نظر مىرسد،
تمدن بيشتر
معارف و دانش
خويش را
هنگامى كه
تحتسيطره و
اشغال ديگر
كشورها
هستد، كسب مىكنند.
ولى مفهوم
گفت و گو
محيطى خالى
از هرگونه
سيطره و
تهديد را مىطلبد.
در اينجا اين
سؤال پيش مىآيد
كه آيا شرايط
فعلى سياست
جهانى، خالى
از روح سيطره
و تهديد مىباشد؟
آيا براى دست
اندركاران
گفت و گوى
تمدنها،
امكان
ناديدهانگاشتن
اين قدرت و
استمرار در
تنظيم
ديدارهايى
كه امكان
شناختبين
همه فراهم
شود، وجود
دارد؟ پس
مسلمانان در
بيشتر
مواقع، در
حالت مواجهه
و رويارويى
با غرب هستند.
آمريكا و
همپيمانانش،
مجازاتها و
تحريمهاى
زيادى را
نسبتبه
تعدادى از
كشورهاى
اسلامى
اعمال كردهاند،
اين در حالى
است كه
نيروهاى
نظامى غرب
مستقر شده در
خليج فارس،
باعث نگرانى
و ناخشنودى
بسيارى از
مسلمانان
شدهاند. در
اينجاست كه
غرب در
بسيارى از
درگيرىهاى
فعلى در چچن،
فلسطين و
سودان، بر
خلاف منافع
كشورهاى
اسلامى عمل
مىكند. در
اين ميان،
بسيارى از
رهبران غرب
خواهان خفه
كردن نطفه
بيدارى
اسلامى
هستند; همانطور
كه بسيارى از
مسلمانان
غرب تهديد به
نابودى مىشوند.
علاوه بر آن،
توانايىهاى
اقتصادى -
نظامى غرب
نسبتبه
كشورهاى
اسلامى ،
برترى
چشمگيرى
دارند،
بطورى كه
صحبت از
توانايى
مسلمانان
جهت جلوگيرى
از تهديدات
غرب را
بيهوده و بىمعنى
جلوه مىدهند.
تسلط بر
منابع
اطلاعاتى
جهانى و
وسايل
ارتباطى -
شناختى، از
رسانههاى
گروهى گرفته
تا مراكز
علمى، غرب را
قادر به
اعمال نظر و
دخالت در
تحولات
جهانى و
ارتباطات
بشرى ساخته
است. در
غرب، بحث
آزادى بيان و
امتيازات
متعدد زيادى
است، ولى همه
آنها مصرف و
كاربرد
داخلى و محلى
دارد، اما در
سطح جهانى،
آزادى بيان
همراه با
كنترل
بسيارى است و
تبليغات
سياسى حقايق
را وارونه
جلوه مىدهد.
جهان غرب
تعددگرايى و
تنوع گرايى
را در سطح
جهانى نمىپذيرد.
در حالى كه
ارزشها و
انديشههاى
غربى،
دموكراسى،
فردگرايى،
لائيسم و
آزادى
اقتصادى، به
عنوان اصول
اساسى سياستخارجى
كشورهاى
غربى، در سطح
جهان رواج
گستردهاى
دارند.
هرگونه
مخالفتيا
اعتراضى
عليه آن
انديشهها و
مفاهيم، به
عنوان خطرى
تلقى مىشود
كه جهان را
تهديد مىكند
و چارهاى جز
غلبه بر آن
نمىباشد.
نگاهى گذرا
به نقشه
جهانى بر اين
امر تاكيد مىكند
كه هريك از
كشورهاى
خارج از صف،
كه مخالف
تسلط غرب
باشند، نمىتوانند
اظهار
مخالفت كنند.
پس يا بايد
تقليد از غرب
و يا
رويارويى و
مواجهه با آن
را پذيرفت.
انتخاب اول
نياز به
هوشيارى
زيادى
ندارد، ولى
انتخاب دوم
مستلزم نيرو
و توانايىهاى
لازم مىباشد.
براى
مثال،
ايران، كوبا
و سودان از
مجازاتهاى
بينالمللى
ظالمانه رنج
مىبرند و
اين به معناى
دفاع از
كارنامه
حقوق بشر اين
كشورها نمىباشد.
پس، از روشى
كه غرب در
حمايت و
هوادارى از
چين، صرب و
روسيه در پيش
گرفت، چنين
برداشت مىشود
كه مسائل
حقوق بشر با
وجود اهميت
آنها، عامل
اصلى در شكلگيرى
سياستخارجى
دول غربى
محسوب نمىشود.
روابط بينالمللى
كمتر مشروط
به روشى است
كه دولتها
در رفتار و
برخورد خود
با شهروندان
خويش از آن
پيروى مىكنند.
اگر ما
اهتمام خاصى
را براى
رعايتحقوق
انسان قائل
شويم، به نظر
مىرسد، غرب
مخالف هر كسى
است كه معترض
الگو و شيوه
زندگى غربى
شود و يا آن را
رد نمايد. اگر
درستباشد،
همانطور كه
بيان شد،
اسلام و غرب
وجوه مشترك
بسيارى
دارند كه
آنها را به هم
پيوند مىدهد،
پس در اين
صورت، وجوه
افتراق آنها
چيست؟
اختلاف در
قدرت مىباشد
و آنچه كه
رهبران هريك
از آن دو بر آن
تاكيد مىكنند،
تاكيد بر
اختلاف بجاى
نزديكى و
تقارب است.
نخبگان غرب
سياستهاى
سيطره
جويانه غرب
را تبرئه نمىكنند،
مگر با بيان
مسائلى كه آن
را از غرب
متمايز مىكند.
پس بىآبرو
كردن ايران
بطور دائم بر
اين اساس است
كه چپى مىباشد
و يك نظام
غيردموكراسى
بر آن حاكم
است. ولى
هنگامى كه
ايران
همپيمان غرب
مىشود (در
رويارويى
موضع خصمانه
روسيه در
قبال خاور
ميانه)، مورد
تمجيد قرار
مىگيرد كه
دولتى است كه
در آن
انقلابى
شبيه انقلاب
فرانسه به
وقوع پيوسته
كه به
پادشاهى
خاتمه داده و
مراحل
دموكراسى
شدن و تشكيل
مجلس شورا را
پيموده است و
اين نوعى
سياست واقع
گرايانه مىباشد.
پس نخبگان
مسلمان،
موفق به
تغيير نظامهاى
حاكم نمىشوند،
مگر با تاكيد
بر وجوه
افتراق،
براى اينكه
نزديكى به
غرب ملاكى
براى قانونى
شدن مىباشد
و از سوى
ديگر، نظام
حكومتى به
مجرد اينكه
آلت دست غرب
شناخته شود،
مىتواند
غيرقانونى
اعلام شود. به
آسانى مىتوان
هر روشنفكرى
را تنها به
اين بهانه كه
وابسته به
اسرائيل و
غرب مىباشد،
به عنصرى
منفور تبديل
كرد. چنين
وجوه
افتراقى بين
اسلام و غرب
جدايى مىاندازد
و مانع گفت و
گوى پرثمر و
قدرت نخبگان
در دو فرهنگ
غرب و اسلام
مىشود. شايد
بتوان گفت كه
مجله «ديپلماسى»
تنها وسيله
جهت ارضاى
فكرى نخبگان
انديشه
اسلامى و
آرامش
بخشيدن به
آنها مىباشد
و شايد بتوان
آن را عبارت
از ميدان باز
غرب در برابر
انديشمندان
اسلامى
دانست. امكان
توجه و نگرش
به «ديپلماسى»،
به مثابه
شعبهاى از
شعبههاى
اهتمام شگرف
به اسلامى
است كه در غرب
به مدت پانصد
سال ظاهر شده
است. انسان
نياز به فهم
دقيقترى از
نفس قدرت
دارد، قبل از
اينكه اين
پديده را
تفسير كند.
بدون داشتن
تفكر تنگنظرانه
در خصوص
مفهوم قدرت
نظامى و
اقتصادى،
ديد روشنترى
را نسبتبه
نكات ظريف
روابطى كه
برپايه قدرت
استوار
هستند، به ما
مىدهد. قدرت
و سيطره است
كه گفت و گو را
هدايت مىكند.
گرامشى و
ميكانيلى،
دو وجه قدرت
را مورد بحث
قرار دادهاند:
قدرت مثل يك
موجود
افسانهاى
است كه نصف آن
حيوان و نصف
ديگر آن
انسان مىباشد.
از بعد
حيوانى،
قدرت براى
تحميل اراده
و خواستخود
بر ديگران
استفاده مىشود،
اما بعد
انسانى
سيطره كه در
قدرت ظاهر مىشود،
براى اقناع
ديگران توسط
امتيازات
اقتصادى و
انتقاد
همراه
ارزيابى،
جهت تغيير
ارزشهاى آن
و پذيرش ارزشهاى
طرف قويتر،
بكار برده مىشود.
اين
نوع سيطره،
متصف به مكر و
حيله و قدرت
نفوذ و كسب
مشروعيت مىباشد.
به واسطه
آنكه بر
روابط دو طرف
استقرار و
آرامش مىبخشد،
شخص قوى به
گفت و گو با
ضعيف متوسل
مىشود تا
نقاط قوت و
ضعف خود و طرف
مقابل را
بشناسد. با
ادامه گفت و
گو، ارزشهاى
طرف غالب يا
برتر تفوق
پيدا مىكند
و بر لزوم
تقليد طرف
مغلوب تاكيد
مىشود. اين
همان
برداشتى است
كه مىتوان
از نظريه
گرامشى در
مورد تسلط يا
فرمانبردارى
معنوى و فكرى
به رهبرى طرف
غالب داشت.
غالبا گفت و
گوى غالب و
مغلوب منتهى
به قبول اين
امر توسط
مغلوب مىشود
كه مقاومت در
برابر غالب
امرى بيهوده
است; چرا كه
غالب در صورت
عدم موفقيت
تسلط فكرى و
معنوى، از
كاربرد زور و
فشار جهت
سميتبخشيدن
به خود،
ابايى ندارد. گفت
و گوى بين غرب
قوى و اسلام
ضعيف، جز به
اينكه
نخبگان
مسلمان
اقرار به
برترى ارزشهاى
غربى و پذيرش
آن نمايند،
ختم نمىشوند
تا از اين
طريق، امكان
پيوستن به
نخبگان
جهانى و
استفاده از
دستاوردهاى
غرب فراهم
شود. ولى واقع
امر، هنگامى
كه ما به
گروهى از
نخبگان فكرى
مسلمان بر مىخوريم
كه نمىخواهند
جذب فرهنگ
غرب شوند،
غير از اين
است. گروهى از
انديشمندان
غربى مثل
هانتينگتون
و پل كندى از
دانشگاه «ييل»،
بر اين عقيدهاند
كه جامعه غرب
در حال
فروپاشى است
و فاصله بين
غرب و
كشورهاى
ديگر جهان،
در حال كمشدن
است كه تسلط
غرب بر جهان
را تهديد مىكند.
چه بسا در
پرتو رشد
اقتصادى
كشورهاى شرق
و جنوب شرقى
آسيا و چين،
موضوع جنبه
مادى داشته
باشد، ولى در
خصوص
كشورهاى
اسلامى، اين
مساله صادق
نيست.
كشورهاى نفتخيز
ضعيف هستند و
از لحاظ
امنيتى
وابسته به
غرب مىباشند.
اگرچه
كشورهاى
قدرتمند
سابق مثل
ايران و عراق
كه در گذشته
چهره بارزى
ازخود نشان
دادند و در
حالى كه
پاكستان و
الجزاير،
ناامن و دچار
آشوب سياسى
هستند، عامل
اصلى كه بعضى
از مسلمانان
را قادر به
مواجهه با
سلطه غرب و
انتخاب روش
گفت و گو مىنمايد،
چيست؟ در
جواب اين
سؤال مىتوان
به طور
خلاصه،
همگونى
اخلاقى و
فكرى رو به
رشد بخشهاى
مختلف جهان
اسلام را
ناشى از ظهور
نخبگان جديد
اسلامى
معروف به
اسلامگرايان
ناميد كه
توانايى شان
براى طرح
افكار جديد،
آنها را قادر
مىسازد تا
ذاتا و در
موقع مناسب،
از دغدغههاى
فكرى كه
انديشمندان
لائيك و
دانشمندان
سنتى به آن
منصف هستند،
خود را رهايى
دهند. اين
احساس رو به
رشد در بين
مسلمانان كه
راهحلهاى
ما بايد از
داخل باشند،
آنها را از
احساس كمبود
و نقص كه
ميراث
استعمار مىباشد،
رهايى مىبخشد.
نظرى وجود
دارد كه
اسلام راه
حلى است كه
باعثبروز
برخورد
سياسى،
معنوى و
اخلاقى رو به
رشدى در بين
گروههايى از
اسلامگرايان
شده است. پس،
اين گروه يك
سرى
اقداماتى را
در برابر
تلاش سيطره
غرب و خارجى
به انجام
رساندند كه
در انقلاب
ايران و تسلط
بر سودان و
تحرك سياسى
در تركيه و
اعتماد به
نفس در
مالزى، تجلى
يافته است كه
مسلمانان را
به لزوم
تعيين
سرنوشتخودشان
ترغيب كرد. در
آنجا طرح كمك
مالى مارشال
مخصوص
مسلمانان
نبوده و
رابطه خاصى
كه اسرائيل
از آن بهرهمند
مىباشد،
وجود ندارد. (دريافت
75 هزار ميليون
دلار يا چهار
برابر طرح
مارشال به
عنوان كمك
مالى از
آمريكا) پس
اعتماد به
نفس، ضامن
آزادانديشى
و ايجاد
نيروى درونى
باضافه دليل
پختگى مىباشد.
بدون
ظهور هيچ
علامت و
نشانههايى
براى تغيير
در امكانات و
توانايى
مسلمانان
جوامع
اسلامى،
نسبتبه
گذشته قويتر
به نظر مىرسند.
عامل اصلى
اين قدرت،
ظهور نخبگان
فهيم و مصمم
به ايجاد
تغيير ذاتى و
درونى است كه
فضا و شرايط
را براى طرحهايى
مثل «ديپلماسى»
فراهم مىكند.
مسلمانان
امروز با
انديشههاى
خود كه
مرزهاى
فرهنگى و
تمدنى را در
نورديدند،
كار بزرگى
انجام دادهاند.
بسيارى از
آنها، در
برخورد با
احاديث رسول
اكرم (ص)،
افكار
ماركس، ابن
خلدون،
كانت،
هابرمارس و
ابن حنبل يا
فوكولت و
فارابى
احساس سختى
نمىكنند،
همان طور كه
همتايان
آنها در غرب،
لايه نازكى
از پيوند
فرهنگى و
بازگشتبه
اسلام و فهم
آن را ثابت
كردند و
افتخار كار
با دو نفر از
آنها براى من
فراهم شده،
مثل جان
اسپوزيتوو
جان وول كه با
وجود تاثير
زيادشان در
اين وضعيت
كنونى،
استثنا
هستند. بدون
شك قدرت
انديشمندان
اسلامى
معاصر
برپايه
ميراث فكرى
اسلامى و
بهرهمندى
از توانايى
ذهنى و
شناختى براى
شركت در بحثها
و مناظرات
فلسفى
سازنده و
انتقادى با
غرب،
بزرگترين
علل قدرت
فراوان
امروزى آنها
مىباشد. براى
فيلسوف
مصرى، حسن
حنفى، روزى
اين سؤال پيش
آمد چه زمانى
درك خواهيم
كرد كه
عمليات
رهايى از
استعمار به
پايان رسيده
است؟ در جواب
گفت: روزى كه
صاحب شناخت و
معرفتشويم.
امروز من به
استاد حنفى
مىگويم: به
زودى به آن
مرحله مىرسيم.
دليل آن هم
وجود نخبگان
آگاهى است كه
تنوع علوم و
دانشها و
سنتهاى
فلسفى را
پذيرفتهاند
و در عين حال،
يك احساس و
شعور قوى و
راسخى نسبتبه
هويتخود
دارند. اين
دگرگونى يا
خارج شدن
گروهى از
دانشمندان
تجددگرا (به
گفته
اسپوزيتو)
باعث پيداش
توازن منطقى
در قدرت است،
با وجود بىنظمى
بسيار در
ميزان
امكانات و
توانمندىهاى
مادى،
چنانچه غرب
بتواند اين
بعد جديد
تمدن اسلامى
را درك كند،
فرصتهاى
گفت و گوى
حقيقى خواهد
بود. ولى اين
امر مرهون
اعتراف
صادقانه غرب
به اسلامى
است كه
ميليونها
تن بر اساس
اصول و مبانى
آن زندگى مىكنند.
به همين
خاطر، «ديپلماسى»
مىتواند
نقش مهمى را
در ايجاد
محيطى مناسب
و فضايى
همراه با
اعتماد، جهت
گفت و گوى
صادقانه بر
مبناى
مذاكره و نه
تهديد، ايفا
نمايد. منبع:
الديبلماسى،
سال دوم،
شماره 5، ژوئن1997.
|