اسلام
و غرب،
دشواريهاى
گفتوگو
كمال
عبداللطيف ترجمه:
حسين فيضاللهى
آلمالو
عبارت
دو بخشى
اسلام - غرب
داراى نشانههاى
گوناگونى
است كه
بيانگر
تكوين و شكلگيرى
روند پيچيده
آن مىباشد
كه در آن،
عوامل
تاريخى،
دينى،
سياسى،
ايدئولوژيكى
بيشمارى
دخالت
دارند، تا
جايى كه
امكان
نزديكى دو
مقوله، بدون
برانگيختن
حساسيتهاى
مختلف به نفع
اين و آن، از
ميان رفته
است. چگونه
مىتوان
بدور از
فشردگى حاصل
در بنيان
روابط
موجودميان
دو طرف، به
روابط اين دو
نگاهى
افكند؟
چگونه مىتوان
در اين
مفاهيم
تغيير ايجاد
نمود؟ فرد
علاقهمند
به موضوع
روابط اسلام
و غرب، با روشهاى
گوناگونى در
بكارگيرى
مفاهيم
ايدئولوژيكى
روبروست،
بطورى كه در
صحنه
مبارزه،
مفاهيم بهمنظور
حمايت از
صلاحيتها و
بازدارندگى
طرف ديگر،
مطرح مىشوند.
اين موضوع
فراتر از
دادههاى
تاريخ كنونى
و اقتضاى
روابط اصولى
و تاريخى است. روش
مقابله و نفى
يكديگر در
مساله اسلام
و غرب جديد
نيست. مقاله
ساموئل
هانتينگتون
در باره
برخورد تمدنها
بيش از نمونهاى
از تلاشهاى
اخير در راه
افزايش
روزافزون
عمق
اختلافات
ميان اسلام و
صلاحيتهاى
سياس آمريكا
و غرب، چيز
ديگرى به
شمار نمىآيد.
نفى
يكديگر به
زمانهاى
دور، يعنى
زمان ظهور
اسلام برمىگردد.
دين اسلام از
آغاز پيدايش
به صورت
مشكلى براى
اروپاى
مسيحى در
آمده است.
روابط جهان
اسلام (دارالسلام)
و جهان اروپا (اروپاى
مسيحى) فراز و
نشيبهايى
از جنگ و
معاهدات
صلح، اشكالى
از همكارى و
هم
بارورسازى و
نبردهاى
بيشمارى را
شاهد بوده
است. نبردهاى
پياپى به
جلوههاى
نظامى بسنده
نكرد، بلكه
مظاهر
فرهنگى و
روانى را نيز
به همراه
داشت و از
ابزارهاى
ذهنى براى
اصابت
قراردادن
بيش از يك هدف
استفاده شد،
يعنى با هدف
سيطره مادى و
فكرى در
اشكال
گوناگون آن.
به عنوان
مثال، مىتوان
گفت در
آستانه قرن
حاضر، محمد
عبده كتابهاى
مشهور «الاسلام
و النصرانيه»
و "اسلام دين
علم و مدنيت»
را ننوشت،
مگر اينكه به
انتقادات و
تهاجمات
اروپاى
استعمارى كه
در آن زمان به
دروازه
امپرياليسم
رسيده بود،
پاسخ داده
باشد. كارنامه
تفكر عربى
دهها متن
مجادلهآميز
را تقديم مىكند
كه بيانگر
ابعاد
اختلاف
موجود در
ذهنيت اسلام
از غرب و نيز
درك غرب از
اسلام و جهان
اسلام است. عبارت
دو بخشى
اسلام - غرب،
به نظر ما،
برخاسته از
تمهيدات
قبلى است كه
داراى پوشش
مىباشد و
مقابله ميان
آن دو، بهواسطه
پارهاى
نظرات
برابر، مشكل
مىشود. پس
فرمولى
بيطرف وجود
ندارد; زيرا
تقابل ميان
مفاهيم به
عقيده و
اسلام، آن هم
به عنوان
دينى از
اديان داراى
كتاب دينى،
باز مىگردد
كه مىگويد: «نواقص
ساير اديان
را اصلاح و
ترسيم مىكند».
مفهوم ديگر (غرب)
به جو
جغرافياى
آكنده از
مدارك تمدن
اشاره دارد
كه بر ميراث
بيزانس،
ميراث نهضت
اروپا و
انواع
دستاوردهاى
تمدن كه در
قلب
جغرافياى
اروپا طى بيش
از چهار قرن
متولد شد و
ساير قارهها
را فرا گرفت،
تكيه دارد كه
در عمل بهواسطه
تاريخ،
ناگزير به
طرف غرب
مهاجرت كرد و
در شكل سيطره
امپرياليستى،
با انواع
نتايج مترتب
بر آن، تبلور
يافت. چگونه
مىتوان به
عبارت دو
بخشى كه
داراى حيطه
نظرى مختلف
هستند، فكر
كرد؟ در
ادبيات
برخورد
ايدئولوژيكى
معاصر،
مفهوم غرب با
مدرنيسم و
ارزشهاى
امروزى
همراه است.
همچنين با
تحول
اقتصادى
مبتنى بر
اصول توليد و
سرمايهدارى
و همرديفى آن
با
ليبراليسم،
به سردمدارى
امپرياليسم
و طرحهاى
گوناگون
سلطهجويى
همراه است.
ضمنا اين
مفهوم با
مقوله
انسانيت و
پايههاى
اشراقيون در
عقلانيت و
آزادى و
همپيمانى
همراه است،
بطورىكه
آميختهاى
متناقض و
ناآشنا را مىسازد
و بهگونهاى
مختلف،
جريانات
ايدئولوژيكى
درگير با
يكديگر،
اجازه مىدهد
تا آن جلوه
مطلوب را
ارائه
نمايند.
ظواهر غرب
بيش از آنكه
واضح و روشن
شوند،
پيچيدهتر
مىشوند و
نيز به هنگام
ايجاد
هماهنگى،
تناقض
افزايش
يافته است.
بنابراين از
اين معجون
پيچيده،
سخنرانىهاى
بسيارى
متولد شدند
كه اين امر،
موجب از
كارافتادگى
ابزارهاى
استدلال
نظرى سازنده
شد و اين امر
براى
مفاهيمى كه
درجنگ
ايدئولوژيكى
بكار گرفته
مىشوند،
لازم است. آنچه
بر اين مطلب
تاكيد دارد،
مواضع
اتخاذى
اروپاى غربى
در برابر
اسلام است.
غرب به گشايش
بخشى علمى هتشناخت
اسلام در
دانشگاههايش
مبادرت مىكند
و بحث علمى در
زمينه پديده
اسلامگرايى
در اشكال
گوناگونش را
تشويق مىنمايد،
تا جايى كه
سالانه
مقالات مهمى
در باره
شناخت اسلام
و ميراث آن
منتشر مىشود.
برخى از آنها
به لحاظ
موضعى بىآلايشند;
افزون بر
اينها، كمكها
و حمايتهاى
غرب از برخى
جنبشهاى
اسلامى، بهمنظور
دستيابى به
اهداف محدود
است. در
عين حال،
همانطورى كه
هانتينگتون
در طرحش بدان
دستيافته،
زمان خاتمه
جنگ سرد ميان
غرب سرمايهدارى
ليبراليستى
و غرب
سوسياليستى،
به تولد
دشمنى جديد
منجر شده،
دشمنى كه به
آنچه در توان
دارد، به
مقابله با
تمدن غرب،
تمدنى كه
زمام ابتكار
تاريخ نوين
را در دست
دارد، مىپردازد.
پس، اسلام
دشمنى قديمى
و در كمين
نشسته است;
زيرا شكلگيرى
تمدن غرب و
اصول آن را
مانند
دستاوردهاى
آن رد مىكند. چگونه
مىتوان اين
موضعگيرىها
را در كنار
يكديگر قرار
داد؟ (بطور
مثال) كار در
زمينه شناخت
اسلام،
حمايتبرخى
جريانات
اسلامى،
محاصره
سياسى
اسلام، به
عنوان عدم
پذيرش
نوگرايى
فكرى و سياسى
و تاريخى،
آنچنان كه در
تجربه تاريخ
اروپا متجلى
شد، تشويق
برخى
جريانات
اسلامى با
عنوان اينكه
آنها با گذشتبوده،
قادر به قبول
دستاوردهاى
تمدن غرب
هستند. به
دشوارى مىتوان
ابعاد اين
موضعگيرى
را در انواع
ياد شده درك
كرد; همين طور
درك برخى
گفتمانهاى
اسلامى در
مورد غرب.
بطور مثال،
كتاب
مودودى، «ما و
تمدن غرب» ،
داراى
مضامين
بسيارى از
ادبيات رايج
در ميان برخى
محافل و
گروههاى
جنبش اسلامى
است. در آن، از
انقلاب
جهانى اسلام
سخن به ميان
آمده است.
بنابراين،
تاسيس حزب را
ضرورى مىداند;
آن هم بهعنوان
حزبى كه قادر
به جبههگيرى
در برابر
مادىگرايى
و دنياگرايى
تمدن غرب است;
چراكه حزب
ياد شده بهلحاظ
بهرهمندى
از معنويت،
مىتواند
انسانيت را
از تمامى رنجها
و مصائب
رهايى بخشد. در
متون
مودودى، از
غرب به عنوان
تمدنى در
آستانه
فروپاشى و
مبالغهآميز
در مفاهيم
مادىاش ياد
مىشود و به
مقابله با
آن، از طريق
تمامى
ابزارها،
فراخوانى مىكند.
مودودى
مقالاتش را
با استفاده
از الفاظ خشن
نگاشته است.
بىگمان،
خشونت لفظى
نمادين، از
خشونتبرخورد
تاريخى و
حقيقى كه
استعمار
اروپا در
مستعمرات آن
را مدرن ساز
كرده، تغذيه
مىشود. وى
در اين متون،
تنها به نقد و
بررسى
سرمايهدارى
و استعمار
بسنده نمىكند،
بلكه به غرب
سرمايهدارى،
غرب
كمونيستى را
نيز اضافه مىكند;
بطورى كه غربزدگى
را بهمانند
كمونيسم بىبند
و بار، با
كلماتى مورد
انتقاد قرار
مىدهد كه در
آن، ميان
سطوح و زمانها
و اعتقادات،
تفاوتى قائل
نيست. اگر
بيشتر متون
غربى را
معارض اسلام
و كينهتوزانه
عليه
مسلمانان
بدانيم، بىپروايى
نكردهايم،
بلكه پاسخى
مستقيم به
برخى متون
مودودى و هر
فرد صاحبنظر
در مورد
روابط غرب و
اسلام مىباشد;
هر چند به
لحاظ زمانى،
ميان اين
مقالات و
انگيزههاى
ايجاد كننده
آن، اختلاف
وجود دارد. مودودى
به جو
ايدئولوژيكى
وابسته است.
فضايى كه
خطوط اصلى آن
را متون
سيدجمالالدين
اسدآبادى در
اواخر قرن
نوزدهم
ترسيم نموده
است، بويژه
نامه وى با
عنوان «پاسخ
به
دنياگرايان»
. متون مودودى
برخى اوقات
از آن هم
فراتر رفته،
بيانگر روش
مبارزه
ايدئولوژيكى
رايج در جهان
اسلام، پس از
جنگ دوم
جهانى مىباشد.
اين
موضوع وقتى
روشن مىشود
كه
دنياگرايانى
را كه در نامه
سيدجمالالدين
از آنان سخن
به ميان آمده
است،
بشناسيم.
آنان
نمايندگان
تفكر غربى
معاصر،
اشراقيون،
معتقدين به
تحول و
پيشرفتبا
استناد به
نظريه
داروين و سپس
طرفداران
سوسياليسم
آرمانى
هستند. نوشتههاى
مودودى نيز
در راستاى
افقهايى
است كه سيد
قطب با متون «جاهليت
قرن بيستم» ،
«آينده اين
دين» و «المعالم
فىالطريق»
آنها را گشود.
اين مقالات
تهيه و
نگاشته شدند
تا صلاحيتها
و اختيارات
ايدئولوژى
ضد تمدن غرب،
استعمار
غرب، غرب به
تنهايى و به
عنوان مظهر
پديدههاى
مادى
كفرآميز را
تعيين
نمايند. حال
وقت آن رسيده
تا اصول آن
كشف و افشا
شوند، آن هم
به مصلحت
تاريخ جديد
كه در آن تمدن
معنوىگراى
شرق اسلامى
نقش اصلى و
راهبردى و
پيش از همه
نقش
براندازى
غرب و تمدن
مادى آن را
ايفا مىكند. ما
در اينجا به
مقايسه متن
به متن و
سخنرانى به
سخنرانى مىپردازيم،
گفتههاى
مودودى در
مقابل
هانتينگتون.
سخنانى كه
كينه و ستمهاى
روا شده نسبتبه
طرف درگير را
مبادله و
تغذيه مىنمايند،
هرچند اين
دو، به دو سبك
و شيوه مختلف
نوشتهاند،
اما چارچوب
زمانى و
ايدئولوژيكى
آن دو همچنان
تغيير
نيافته است.
در ضمن،
اراده و
نيرويى كه در
وراى آنان
نهفته است،
عنصر موجهى
براى فعاليتها
و عملكرد آن
دو در عصر
حاضر مىباشد.
در
مقابل، غرب
ديدگاه
جديدى نسبتبه
تاريخ ارايه
مىكند كه در
آن، تمدن غرب
را به عنوان
افقى
پيشرفته
براى انسانى
كه زمان حال
خود را مىسازد،
قرار مىدهد.
غرب به وسيله
عقلانيت
مبتكر،
تدبير و
انديشه
رياضى رشد
يابنده،
اصول منفعت و
مصلحتجويى
اين كار را
انجام مىدهد.
اين
نگرش، اسلام
را از تاريخ
جدا مىسازد
و آن را در
مسير ديگرى
از تحول و در
رديف دورههاى
طفوليت
انسانيت
قرار مىدهد.
از آنجايى كه
متافيزيك
اسلام از
متافيزيك
تمامى
اديانى كه
بشر آنها را
مىشناسد،
جدا نيست،
خطوط اصلى و
مركزى غرب را
روشن مىكنيم
كه هدف آن،
بازسازى
تاريخ بشرى
در جهتخدمتبه
منافع ويژه
آن در عصر
حاضر و آينده
مىباشد. اين
ديدگاه،
امروزه به
اسلام تنها
به عنوان
بيانگر
ادامه حضور
طيفهاى
مقدس در
تاريخ مىنگرد.
همينطور به
تبديل اسلام
به حجاب و
تروريسم
مبادرت مىورزد.
اين شيوهاى
ترسناك و
خصمانه است
كه تصوير را
تيره مىسازد.
بنابراين
نمىدانيم
از چه سخن مىگويد.
اين تصوير،
تصاوير
ترسيم شده از
سوى مودودى
را در كتابى
كه پيشتر ذكر
آن رفت و در
مورد تمدن
اروپا بود،
مغشوش مىكند.
وى معتقد است
كه اروپا با
اكتشفافات
علمى، در
زمينه
محدودسازى و
كنترل نسلها،
چه بسا به
اختراعى دستيابد
كه بزودى به
انقراض قريبالوقوع
آن منجر شود. در
اين چارچوب،
پژوهشهايى
كه در
دانشگاهها و
مراكز علمى
غرب در مورد
مسائل
اجتماعى و
شناسايى قطبهاى
درون
اجتماعى
بعمل مىآيد
و نتايج آنها
به يكديگر
نزديك است،
نشان مىدهد،
پديده
استمرار
حضور دين به
شكلى كه هم
اكنون در
برخى جوامع
اسلامى و
احيانا داخل
اروپا وجود
دارد، در
محدودهاى
از تمايل و
رغبتبه
تاكيد هويت
در برابر
فعاليتهاى
مخرب قرار
دارد و عليه
سلطه تحميلى
غرب
امپرياليستى
است كه به
شيوههاى
جديد به
سركشى خود
ادامه مىدهد
تا منافعش را
تامين نمايد
و حاكميت
مطلقش را بر
جهانيان
اعمال كند.
غرب درصدد
ارائه بيش از
يك توجيه
براى بازگشت
پرشتاب به
سوى ميراث
دينى است و
بدان، به
عنوان
جايگرينى مىنگرد
كه امكان
مقاومت در
برابر سلطه
غرب و شيطان
بزرگ (ايالات
متحده
آمريكا) و
اروپاى غربى
را فراهم مىسازد.
پس
چگونه مىتوان
در ميان اين
اظهارات
حاوى سركشى و
كينهتوزى
متقابل،
بطور مشترك
گفتمانى را
ميان دو طرف
نابرابر
برپا سازيم؟
چگونه مىتوان
بر جنگهايى
كه طى دو دهه
اخير متجلى
شدند، فائق
آمد؟ در اين
قرن مىتوان
به مواضع
برخورد
ايدئولوژيكى،
موضع جنبش
سلفىها در
قبال
امپريالسيم
و غرب مسيحى و
موضع انقلاب
اسلامى
ايران در
برابر
ايالات
متحده
آمريكا
اشاره نمود.
در پى آن،
مواضع
امروزى
اروپا و
آمريكا در
برابر جنبشهاى
اسلامى و
گرايشات
اسلام سياسى
و مواضع جنبشهاى
اسلامى در
برابر تمدن
غرب چگونه
است؟ چگونه
مىتوان
رابطه ميان
اسلام و غرب
را پس از همه
اينها در
چارچوبى خاص
فهميد؟ به
نظر ما، در
فهم رابطه
ميان اسلام و
غرب، نمىتوان
پيشرفتى
حاصل كرد،
مگر با
جداسازى
ارتباط اولا
ميان دو
مفهوم
نابرابر و
سپس بازسازى
آن، بطورى كه
ايجاد
تغييرات
بنيادين و
درونى هر يك
از آنها را
فراهم سازد.
اين امر مىتواند
با استفاده
از نتايج
گوناگون
تحولات جارى
در جهان
انجام پذيرد. (بطور
مثال); اسلام
را در برابر
مسيحيت قرار
مىدهيم،
بطورى كه گفت
و گويى معنوى
پيرامون
متافيزيك
مقدس در هر دو
دين، در
چارچوب
اديان داراى
كتاب و دينهاى
توحيدى و
ساير اديان
با مشاركت
طرفين انجام
شود. بايستى
غرب را با
مشخصههاى
كنونىاش و
نه با عناوين
و نهضتهاى
ايدئولوژيكى
آن شناخت. چه
بسا صحبت از
غرب، بسيارى
از بقاياى
جنگ سرد را در
بر گيرد،
بطورى كه در
برابر شرق،
ارزشهاى
غربى قرار
گيرند.
بايستى غرب
را تمدن
اروپايى -
آمريكايى
ناميد كه اين
امر باعث رفع
سوء تعبير
مفاهيم مىشود;
مفاهيمى كه
آن دو در گفت و
گوى خود، به
همان دلايل
ياد شده از
آن، استفاده
نمىكنند. پس
در درك
يكديگر،
پيشرفتى
حاصل نمىآيد
و در فهم
اشكالات و
شيوههاى
برخورد،
تحول و
پيشرفتى رخ
نمىدهد. كوشش
در جهتحفظ
محتواى
مفاهيم و
اتفاق نظر در
مورد
محتواها، به
امكان تحقق
ارتباط ميان
آن دو كمك مىكند،
بطورى كه
قادر باشد پلهايى
از تفاهم را
بسازد و
امكان پشتسرنهادن
اصل نفى
يكديگر را
فراهم آورد.
مىتوانيم
گفتمانى را
برپا داريم
كه مقدمات
تاريخ نوينى
را مهيا
نمايد و
برپايه
ايمان به
اختلافات و
اعتراف به
تنوع باشد،
آن هم بخاطر
حمايت از
انسان آينده;
انسانيتى كه
قادر است
دستاوردهاى
تاريخ
معاصر،
دستاوردهاى
نوآورى و فنآورى
را بدون عقده
حقارت و بدون
دفاع از
ماهيتى كه به
پاكى و نجابت
اصيل و اصلى
معتقد باشد،
درك نمايد. منظورم
اين بود كه
گفت و گوى
آتى، بر اساس
تسليم به اصل
مساوات و
برابرى
استوار است
كه به محدودهسازى
و نقد اوهام
مقدس در
اظهارات
اسلاميون
نيازمند است;
اظهاراتى كه
مىتواند
گونههاى
مختلف
اشكالات
برخورد
تاريخ بشرى
را حل نمايد،
به گونهاى
كه رسوايى
اوهام سيطره
و فشار و
محاصره مخرب
را كه غرب در
مورد سايرين
بكار مىبرد،
به همراه
داشته باشد.
بنابراين،
من متعتقد به
اين نيستم كه
اوهام مقدس و
توانمندىهاى
تفكر فراگير
و شعارهاى
جهان شمولى
تحميلى كه از
ميان نمىروند،
مىتوانند
گفت و گوى
جديد و
سازنده را
تحقق بخشند و
اشكالات را
برطرف سازند. مىبايست
مواضع نقد
متقابل را
تغيير داد.
شايد و چه بسا
از تعصب نظرى
و مواضع
داراى حال و
هواى جنگى،
تنها به خاطر
مهيا نمودن
آيندهاى
مشترك، دستبرداريم.
به اين موضوع
كه نشانهها
و خطوطى در
شكلهاى
برخوردهاى
موجود پايان
قرن بيستم در
حال نمايان
شدن است،
معتقد نمىباشيم.
منبع:
ماهنامه
فرهنگى فكر و
نقد، چاپ
مراكش، سال
اول، شماره 5،
ژانويه 1998.
|