فقه
و عرف
سيد
محمد واسعى
اشاره
اين
نوشتار برآن
است در وهله
نخست، ضرورت
بحث از موضوع
عرفو فقه را
از جهات
گوناگون
مورد بررسى
قرار دهد و
روشن سازد كه
ميدانتحقيق
در اين
زمينه، بسى
گسترده و
عميق است. سپس ساير
بحثهاى
مربوط به
موضوع را
براساس
ترتيب منطقى
درقالب چهار
فصل ارائه مىدهد;
فصل اول در
شناخت ماهيت
عرف، فصلدوم
در انقسامات
عرف، فصل سوم
در امور
مربوط به
دليليت عرف و
فصلچهارم
در امور
مربوط به
دلالت عرف. در
خاتمه، اهم
نتايجحاصل
از بحثهادر
اختيار
خواننده
گرامى قرار
مىگيرد. پيشگفتار:
اهميت و
ضرورت بحث
موضوع
عرف و جايگاه
آن در
استنباط
احكام شرعى،
ازمهمترين
مباحث عصر
حاضر محسوب
مىشود. ايناهميت
از جهات ذيل
است: 1- عرف، از
موضوعاتى
است كه در
رسانههاى
عمومىاز
قبيل
مطبوعات،
مورد بحث و
مناقشه بوده
و در
موردجايگاه
آن در
قانونگذارى،
بعضى از
نظرات
افراطى مطرحشده
است. چنانكه
برخى بر اين
نظرند كه چون
عرف برحسب
گذشت زمان
تغيير مىيابد،
پس لازم است
قوانيناسلامى
هم دستخوش
تغيير و
دگرگونى شود
تا تناسب
وهماهنگى آن
با عرفيات
زمان حفظ شده
و از متروك
شدن وانزواى
آن جلوگيرى
شود. همچنين
گاهى پا را از
اين هم فراتر
گذاشته و در
يكتحليل
سادهلوحانه
يا
فريبكارانه
از انقلاب
صنعتى غرب
وتعارض
مسيحيت
انحرافى با
آن، چنين
نتيجه گرفتهاند
كهدين،
مانع هرگونه
پيشرفت
جامعه در
ابعاد
گوناگون
زندگىاست.
به اعتقاد
اينان
انقلاب
صنعتى كه در
اواخر قرن 19ميلادى
در غرب اتفاق
افتاد و با
پيشرفتها،
اختراعات
علمىو
قوانين
متناسب با آن
ادامه يافت،
با احكام خشك
دينى كهمانع
پيشرفت
جامعه مىشود
سازگارى
ندارد،
بنابراين
لازماست كه
ما دين و
شريعت
اسلامى را
نيز به عنوان
مانعهرگونه
پيشرفت و
دگرگونى
جامعه رها
كرده و از
قوانينىپيروى
كنيم كه
براساس عرف
هر زمان وضع
مىشود،چنانكه
اروپائيان
با آزادى از
سيطره
كليساى
متحجر، بهچنين
پيشرفتهاى
شگرف علمى،
صنعتى،
اقتصادى
ومدنى دستيافتند.
حال آنكه
اسلام به
عنوان تنها
دينى كه از
سوى خالقانسان
و جهان، توسط
پيامبر(ص) بر
جامعه بشرى
عرضهشده و
هيچگونه
تحريفى در آن
به وجود
نيامده،
مصلحت وخير و
سعادت انسان
را در همه
جوانب حيات
مادى ومعنوى
او مورد توجه
قرار داده
است. اين دين
قوانينىمحكم
براساس
نيازمنديهاى
واقعى انسان
تشريع نمودهاست
كه عمل به
آنها موجبات
رشد و
شكوفايى و
پيشرفتاو
را در همه
عرصههاى
علمى،
فرهنگى،
اجتماعى،اقتصادى
و سياسى
فراهم مىنمايد.
قوانين
اسلامى،
ازسوى خدايى
وضع شده كه
جميع
نيازمنديهاى
انسان
درحيات فردى
و اجتماعى او
را بخوبى مىشناسد
و تمامغرضش
از وضع
قوانين، خير
و مصلحت، و
رفعنيازمنديهاى
انسان است. بنابراين
بر محققين
لازم است كه
چهره ناب
اسلام
وقانونگذارى
و مصادر آن را
به جهانيان
معرفى
نمايند
تاجايگزين
چهره مشوهى
از اسلام
باشد كه
ديگران در
سايرنقاط
جهان عرضه
كرده و
موجبات آثار
شومى را بر
موقعيتاسلام
در جهان، از
جهت
قانونگذارى
و غيره فراهمآوردهاند.
(1) در اين
ميان موضوع
عرف و نقش و
جايگاه آندر
فقه، از اهم
موضوعاتى
است كه بحث
همه جانبه آن
به ماكمك مىكند
تا ارتباط
بين عرف و فقه
را بخوبى درك
كرده،و از
قرار گرفتن
در سراب
افراط و سقوط
در دره تفريط
درامان
بمانيم. 2- اذهان
كاوشگر
طالبان علم،
سؤالات
فراوانى را
درزمينه عرف
پيش روى آنان
قرار داده
است كه نمونههاى
آنهااز اين
قبيل است: عرف
در اثبات
احكام تا چه
حدى ازارزش و
اعتبار
برخوردار
است؟ آيا
ارزش اثباتى
آن بدان پايهاست
كه بتوان آن
را در شمار
ادله
استنباط
احكام به
حسابآورد؟
يا فقط در
صورت سكوت
شارع و جايى
كه در آننص
نداريم
داراى ارزش
اثباتى است؟
در اين صورت
آياحجيت آن
بدان پايه
است كه
بتواند با
ادله احكام
در تعارضباشد؟
يا فقط در
مورد تشخيص
موضوع و سعه
وضيق آن وفهم
معانى الفاظ
و مراد متكلم
و... مورد رجوع
واقعمىشود؟
آيا همه فرق
مسلمين در
مورد اعتبار
عرف وحدتنظر
دارند؟ يا هر
يك از آنان
نظر خاصى در
اين باره
ارائهمىنمايند؟
(2) اين قبيل
سؤالات
نمايانگر آن
است كه ميدان
تحقيق
درموضوع «عرف
و فقه» بسى
گسترده و باز
است و ضرورتطرح
آن همچنان
باقى است. 3- موضوع
عرف، در
كتابهاى
اصولى شيعه،
تحتعنوان
مستقلى مورد
بحث واقع
نشده است،
حال آنكهكاربرد
وسيعى در جمع
ادله دارد،
به طورى كه
حتى حجيتبعض
ادله اصولى
مثل حجيت
ظواهر قرآن و
سنتبا آناثبات
مىشود، و
نيز مرجع
تحديد
موضوعات
فقهيه
واصوليه
است، چنانكه
بحث از عرف،
شامل بناء
عقلاء وسيره
متشرعه و غير
آن دو نيز مىشود.
(3) بنابراين
با توجهبه
كاربرد وسيع
آن در فقه و
اصول،
سزاوار است
كه بحثكامل
و مستقلى در
مورد آن صورت
گيرد و
جايگاه عرف
دراستنباط
احكام شرعى
بخوبى
شناسانده
شود. 4- فهم
عرفى، از
عناصرى است
كه در
استنباط
احكامشرعى
مؤثر است،
چرا كه پيامآوران
خدا از ميان
مردمبرانگيخته
شدهاند تا
با تودههاى
مردم سخن
بگويند
وحقايق را
براى آنان
تبيين
نمايند،
چنانكه
خداوند در
قرآنمىفرمايد:
«ما هيچ
پيامبرى را
نفرستاديم
مگر به زبانقومش
تا (حقايق را)
براى آنها
آشكار سازد»
(4) لازمه
تبيينحقايق
براى خلق،
سخن گفتن به
گونهاى است
كه براى آنانآشنا
و مفهوم
باشد، چه
اينكه آنان
مخاطب احكام
شريعتندو تا
زمانى كه
مقصود شارع
را در
نيابند،
قادر به
اطاعتنخواهند
بود. از اين
رو، فهم ادله
شرعى و
خطابات دين،
براى نسلهاىبعد
متوقف بر اين
است كه آنان
عرف زمان
صدور را
بخوبىدرك
كنند و با
توجه به فهم
اين مسئله،
به تفسير و
تجزيه
وتحليل ادله
شرعيه
بپردازند و
خطابات شرعى
را برمعناىعرفى
همان زمان
حمل نمايند. (5)
از سوى
ديگر تغيير
عرفها و سيرهها
و اختلاف بين
عرفزمان
صدور كتاب و
سنت عرف زمان
متاخر، گاهى
موجبخلط
والتباس مىشود
و به سبب آن
بسيارى از
ناظرين
درارزيابى
اخبار و آثار
دچار خلط و
اشتباه مىشوند.
(6) بنابراين
بايد روشن
شود كه چه
ارتباطى بين
عرف مقارن
وعرف متاخر
وجود دارد؟ و
عرف متاخر چه
نقشى
درشناخت عرف
مقارن يا
تغيير موضوع
حكم دارد؟ 5- نقش عرف
در استنباط
احكام بسيار
جدى است
تاجايى كه
شايد دور از
واقع نباشد
اگر ادعا
كنيم بسيارى
ازاختلافات
فقهى معلول
استظهارات
عرفى است.
فقيه ممكناست
فهم شخصى خود
را به عنوان
فهم عرفى
تلقى كند و بهجاى
استفاده از
عرف، بر
مسائل فلسفى
و ژرف
كاويهاىعقلى
تكيه نمايد. (7)
چنانكه
عالم بزرگ
ميرزاى قمىصاحب
قوانين مىفرمايد:
«فقيه در
حدس و برداشتخود،
در زمينه
مباحث عرفى
متهماست (و
در معرض خلط
مباحث غير
عرفى با
موضوعات
عرفىقرار
دارد) هر چند
خود از عرف به
شمار مىآيد
ولى از آنجا
كهذهن او با
احتمالهاى
فراوان و
كاربردهاى
مختلف يك
واژهآشناست،
و بادله
مختلف عقلى و
نقلى كه به
نوعى به فهم
سادهعرفى
تفاوت مىكند،
سر و كار
دارد، لذا
فهم او را به
عنوان فهمعرف،
نمىتوان
دانست.» (8) مرحوم
امام خمينى(قده)
نيز در اين
زمينه مىفرمايد:
«از جمله
شرايط
اجتهاد، انس
به محاورات
عرفى و فهمموضوعات
عرفى است;
همان عرفى كه
محاورات
قرآن و سنتبرطبق
آن صورت
گرفته است.
شرط اجتهاد،
دورى جستن از
خلط دقايق
علوم عقلى با
معانى عرفى
عادى است. چه
بسيار
مواردى كهدر
اين زمينه
خطا صورت مىگيرد،
چنانكه براى
برخى از
مشغولدلان
دقايق علوم -
حتى اصول فقه
به معناى
امروزى آن -
اينمشكل
زياد پيش مىآيد
كه معانى
عرفى بازارى
و رايج ميان
اهللغت را
كه بناى قرآن
و سنتبر آن
است، با
دقتهايى كه
خارج ازفهم
عرف مىباشد
به هم مىآميزند.»
(9) از اين
رو، لازم است
كه تحقيق و
بررسى
بيشترى نسبتبه
آنچه تاكنون
در زمينه عرف
انجام شده
است صورت
گيردتا حد و
مرز بين عقل و
عرف در ميدان
استنباط
احكامشرعى
بخوبى تبيين
شود. 6- بعد از
ابطال بخشى
از مدارك
فقهى از قبيل
شهرتفتوائيه
و اجماع
منقول - و نيز
بطلان
انجبار ضعف
به عملاصحاب
نزد جمعى از
محققين از
اصوليين - كه
در كتباستدلاليه
قديمه مورد
اعتماد بود،
ضرورت بحث از
عرفعملى
عقلا بسيار
زياد شده
است، چرا كه
در بسيارى از
اينموارد،
تنها مستند
فقيه در حكم،
بناء عقلايى
است، (10) وشكى
نيست كه
شارع، عرف را
در بسيارى از
سيرههاىعملى
آن حجت
قرارداده
است، ولى با
توجه به
انواعسيرههاى
عملى مردم، و
اينكه افعال
آنها، گاهى
ناشى
ازعواطف و
احساسات،
گاهى ناشى از
خلقيات و حسكمالخواهى،
گاهى ناشى از
عادات، گاهى
ناشى از حسن
وقبح عقلى و
گاهى ناشى از
ارتكازيات و
فطريات
آنهاست،لازم
استبراى
دور ماندن از
خلط موارد
اعتبار سيرههاىعرف
از موارد
غيرمعتبر، و
نحوه اعتبار
آن بحث دقيقىصورت
گيرد تا فقيه
از افراط و
تفريط در
مقام
استنباطمصون
بماند. (11) با روشن
شدن ضرورت و
اهميتبحث
در موضوع«عرف
و فقه» از
جهات
گوناگون،
اين نوشتار
بر آن است كهضمن
4 فصل، اين
موضوع را
مورد تحقيق و
بررسى
قراردهد: فصل اول:
كليات بحث،
شامل تعريف
عرف در لغت
واصطلاح،
تفاوتها، و
عناصر عرف. فصل دوم:
انواع عرف،
شامل عوامل
مؤثر بر عرف،
وشناخت
انواع عرف. فصل سوم:
عرف و شرع،
شامل عرف و
رفتار
شارع،شرايط
اعتبار عرف،
استقلال عرف
در دليليت و
عدمآن، و
مراتب عرف در
حجيت. فصل
چهارم:
كاربرد عرف،
شامل عرف و
مسئلهاصولى،
موارد
كاربرد عرف
در استنباط،
قلمرو دلالتعرف
و نقش عرف در
تغيير موضوع. و خاتمه
شامل نتايجبحث
از موضوع عرف
و فقه است. فصلاول
- شناخت عرفوتشخيص
آن
در ابتدا
لازم استبه
بررسى موارد
استعمال
لغوى عرفو
تعريفهاى
اصطلاحى آن و
سپس به ذكر
تفاوتهاى آن
بامفاهيم
مشابه
بپردازيم، و
در نهايتبه
بيان عناصر و
اركانعرف
اقدام
نماييم تا
هرگونه
ابهام در
شناسايى عرف
از بينبرود. الف
- عرف در لغت
در معانى
مختلفى
استعمال شدهاست:
1- پياپى
بودن شئ، به
گونهاى كه
اجزاى آن
متصل بهيكديگر
باشد، 2- چيزى
كه مرتفع
باشد، 3- ضد
نكر و بهمعنى
معروف، و
معروف به
معناى
شناخته شده،
و چهرهانسان
كه به آن
شناخته مىشود.
ب
- عرف در
اصطلاح
در مورد
عرف، به
تعريفهاى
گوناگون و
مختلفى
بويژه ازسوى
اصوليين
برمىخوريم
كه بسيارى از
آنها مشابه
ونزديك به هم
است، از اين
رو با حذف
موارد
تكرارى
ومشابه، اهم
آنها را مورد
بررسى و نقد
قرار مىدهيم.
1- تعريف
ابوحامد
محمد غزالى:
عرف و عادت،
آنچيزى است
كه از راه
عقول در
جانها
استقرار
يابد
وطبيعتهاى
سالم آن
رابپذيرد. (12) همچنينجماعتديگرىمثلجرجانى
(13) وابن
عابدين (14) نيزتعاريفى
قريب به همينتعريف
دارند. نقد: بر
اين تعريف
چند اشكالوارد
است: 1- اگر
مراد از
عقول، توافقتمامى
عقلا در تمام
اطراف و
نواحى جهان
باشدكه لازم
مىآيد
تعريف، جامع
افراد
نباشد، و يا
مراد،توافق
گروهى از
عقلا بر امرى
است كه لازم
مىآيد
تعريفمانع
اغيار نباشد.
2- از جهت ديگر
قيد (پذيرش
طبيعتهاىسالم)
موجب عدم
جامعيت
تعريف مىشود،
زيرا طبعسليم
در زمانها و
مكانهاى
مختلف يكسان
است و امورىمىتواند
مورد پذيرش
آن قرار گيرد
كه در همه
زمانها
ومكانها
يكنواختباشند،
و عرف خاص،
متغير است
وبرحسب
زمانها و
مكانها و
اصناف،
مختلف مىشود.
بنابراين
تعريف، شامل
عرف خاص نمىشود.3-
از جهتدو
قيد (عقول و
پذيرش
طبيعتهاى
سالم) كه موجبمىشود
تعريف، شامل
عرفهاى فاسد
نباشد، حال
آنكه
علماعرف را
به دو نوع
صحيح و فاسد
تقسيم كردهاند.
(15) 2- تعريف
بدران: عرف،
چيزى است كه
مردم
درمعاملات و
رفتارشان به
آن عادت كرده
باشند و
كارهايشانبر
آن استوار
شده باشد. (16) نقد: دو
اشكال بر اين
تعريف وارد
است: اولا عرف
بهرفتار و
معاملات
اختصاص
ندارد بلكه
شامل افعال،
اقوال
واستعمالات
هم مىشود،
چنانكه خود
نيز عرف را به
عرفقولى و
عملى تقسيم
كرده است. (17) ثانيا
اين تعريف،
شامل عرف
مردم بر ترك
بعضى از
كارها نمىشود.
بنابراينجامع
نيست. 3- تعريف
استاد عميد
زنجانى: عرف
عبارت
ازعملى است
كه اكثريت
مردم آن را به
طور مكرر
وارادى،
بدون احساس
نفرت و كراهت
انجام مىدهند
و گاه
درتعبيرات
فقهاء، آن را
بناء عقلا، و
گاهى نيز به
آن سيره عملىاطلاق
مىكنند. (18) در
تعريف ديگرى
مىفرمايد:
عرف،عبارت
از عمل مستند
به آراى عقل
عملى است كه
در منطقاز
آن به آراى
محموده
تعبير مىشود.
آراى محموده
عبارتاز آن
نوع قضايايى
است كه عامه
مردم آن را
تلقى به قبولنموده
و به طور
ارتكازى
برطبق آن عمل
مىكنند. (19) نقد: اين
دو تعريف از
جهاتى محل
اشكال است:
الف -جاى
ترديد نيست
كه عرف قولى
هم داريم،
چون اگرچهموارد
انصراف لفظ
به معناى
خاصى كه
مبتنى بر
بناها
وحالات عرفى
است و تمسك به
اصالةالظهور
واصالةالاطلاق
و اصالةالجهة
همه از باب
عرف عملى استكه
عرف عام بر
طبق اين اصول
و ضوابط عمل
مىكند، ولىشكى
نيست كه
متفاهم عرفى
از الفاظ كه
از آن تعبير
بهحقيقت
عرفيه مىشود،
عرف قولى است
كه ناشى از
كثرتاستعمال
لفظ در معناى
مجازى با
قرينه صارفه
است، تا بهحدى
كه بدون
قرينه هم
همان معنا به
ذهن متبادر
شود، واين دو
تعريف شامل
عرف قولى نمىشود.
ب - آوردن
قيد (اكثر) در
تعريف اول و
قيد (آراى عقلعملى)
در تعريف دوم
ايشان، موجب
خروج عرف خاص
وعرف مشترك
مىشود و از
اين جهت هم دو
تعريف ايشانجامع
نيست. ج - تعريف
اول ايشان
فقط شامل
عرفى مىشود
كهناشى از
عمل ارادى
متكرر است
مانند قبول
دلالتيد
برمالكيت و
لذا شامل
بسيارى از
عرفهاى عقلا
كه ناشى
ازارتكازات
فطرى آنهاست
نمىشود،
مثل تملك به
حيازتكه از
ارتكازيات
فطرى انسان
است. د - بر
تعريف دوم
ايشان اين
اشكال نيز
وارد مىشود
كهشامل عرف
فاسد نيست، و
حال آنكه عرف
را به عرفصحيح
و فاسد تقسيم
كردهاند. ه - اشكال
ديگر بر
تعريف دوم
ايشان اين
است كه عرفناشى
از حسن و قبح
عقلى از محل
بحثخارج
است زيرا
درآن مورد،
استناد فقيه
به حكم عقلى
است، نه به
عرف.بنابراين،
بين عرف مورد
بحث و عرف
ناشى از حسن و
قبحعقلى
خلط شده است. 4-
عبدالوهاب
خلاف: عرف
عبارت است از
روشى
درگفتار يا
كردار يا ترك
آن دو، كه در
بين مردم
شناخته شدهاست
و بر طبق آن
مشى مىكنند.
(20) اين
تعريف با
توجه به
اطلاقى كه در
آن هستشاملعرف
عام و خاص و
عرف صحيح و
فاسد هم مىشود
و ازاشكالات
تعاريف قبل
مبرا است. از
اينرو
علامه
محمدتقىحكيم
مىفرمايد:
شايد اين
تعريف،
نزديكتر به
حقيقتباشد.
(21) به هر
صورت، آنچه
سخن را آسان
مىسازد،
اين است كهتعاريف
مذكور، از
باب تعريف
حقيقى اشيا
يستبلكهتعريف
شرحالاسمى
است. (22) ج
- تفاوت عرف و
غير آن.
1- تفاوت
عرف و عادت:
عادت، از
واژه عود
بوده و بهمعنى
بازگشت است،
و به خوى نيز
اطلاق مىشود.
مصطفى
رزقا مىگويد
كه عادت اعم
از عرف است،
زيراشامل
عادت ناشى از
عوامل طبيعى
و عادت فردى
نيزمىشود. (23)
و حق هم همين
است، زيرا
عادتها بر 3
نوعاست:
نخست،
عادتهاى
شخصى افراد
در كارها و
اعمالخصوصى
زندگيشان
مانند عادت
به خواب در
ساعت معين.دوم،
امور متكرر
كه ناشى از
اسباب و علل
طبيعى است
مثلعادت به
بلوغ زودرس
در مناطق
گرمسير و
سوم،
عادتهاىجوامع
بشرى در
روابط
اجتماعى خود
كه هر يك به
اسلوبو رنگ
و جلوه خاص
درآمده است.
(24) اين
عادتها در
اصلناشى از
تفكر و اراده
يا ارتكازات
فطرى و يا
هواهاى
نفسانىآنهاست،
و ممكن است
پسنديده،
عادلانه يا
صحيح،
وناپسند و
جابرانه
باشد. اين
قبيل عادتها
مرادف عرف
است. 2- تفاوت
عرف و اجماع:
عرف و اجماع
از جهاتى با
همتفاوت
دارند: الف)
اجماع محقق
نمىشود مگر
به اتفاق
ووحدت نظر
همه امتيا
همه مجتهدين
امتيا همهمجتهدين
مذهب واحد،
با اختلافى
كه در مبانى
اجماعهست،
ولى به هرحال
عنصر اتفاق
در آن وجود
دارد،
درحالى كه
اين عنصر در
عرف وجود
ندارد و در
تحقق آن مشىاكثريت
كفايت مىكند،
و مجتهدين و
غيرمجتهدين
در آنشركت
دارند. (25) ب)
در تحقق عرف،
مشى عملى يا
قولىيا ترك
معتبر است و
حال آنكه در
تحقق اجماع،
اتفاق
فقهاءدر راى
كافى است. ج)
عرف، گاهى
نيكو است و
گاهىناپسند،
ولى اجماع
اينطور نيست.
(26) د) عرف،
گاهى بلدىو
مختص به
منطقه خاصى
است ولى
اجماع
اينطورنيست.
(27) 3- تفاوت
قاعده عرفى و
قانون: الف)
براى آنكه
قاعدهعرفى
بوجود آيد،
استمرار يك
روش طى
ساليان
درازضرورى و
نسخ يك قاعده
عرفى به
وسيله عرف
ديگر
نيزمستلزم
طى يك دوره
طولانى است،
در حالى كه
قانون
باانجام
تشريفات
مقرر، در مدت
زمان كوتاهى
به وجودمىآيد
و نسخ آن به
وسيله قانون
جديد نيز با
فوريت وسرعت
انجام مىشود.
ب) قاعده
عرفى، از
نحوه گفتار
ياطرز رفتار
مردم منبعث
مىگردد،
بنابراين
مستقيما
ازارتكازات
فطرى يا
اداره مردم
ناشى مىشود،
در حالى كهقانون
معالواسطه
به وسيله
نمايندگان
انتخابى
مردم يا
ازطرف
خداوند
متعال وضع
شده است. ج)
قواعد
عرفى،داراى
موارد ابهام
بيشترى نسبتبه
قوانين
هستند. (28) 4- تفاوت
عرف و مد: الف)
وجود تفاوت
در عالمروحى،
زيرا در مد
عامل عملى
تكرار وجود
دارد، ولى
فشارو
اجبارى
احساس نمىگردد،
به طورى كه
هيچكسنمىتواند
فردى را به
دليل عدم
رعايت مد
مؤاخذه كند،
درحالى كه
اگر كسى عرف
را رعايت
نكند، مثلا
نوبت ديگرانرا
در صف خريد
اجناس محترم
نشمرد، مورد
سرزنش
قرارخواهد
گرفت. علت
تفاوت اين
است كه مد
داراى ريشهفكرى
و منطقى
كمترى نسبتبه
عرف و عادت
است. (29) ب) مد
بيش از عرف و
عادت قابل
تغيير است و
در معرضتحول
قرار مىگيرد.
از اين جهت
عرف و عادات و
آداب ورسوم،
از نمونههاى
بارز
همبستگى
اخلاقى و
اجتماعىهستند،
ولى مد چنين
نيست. (30) د-
عناصر و
اركان عرف
بنابر
آنچه ذكر شد،
صحيح آن است
كه امور زير
را بهعنوان
عناصر و
اركان عرف
بيان كنيم: 1-
قول يا فعل
معينيا ترك
آن دو در
جامعه، 2-
استمرار
آنها، 3-
استمرار بهحدى
كه عادت رايج
و شايع به
وجود آيد، 4-
آنها
بايدغريزى و
ناشى از عامل
طبيعى
نباشند. اينها
عناصر و
اركان موجود
در تمام
عرفها است،
وعرف را از
غيرعرف به
طور كامل
مشخص مىنمايد.
فصل
دوم - انواع
عرف
در اين
فصل، نخست،
عوامل مؤثر
بر ايجاد،
استمرار
وتغيير عرف
را مورد بحث
قرار مىدهيم
و سپس به بيان
انواععرف
مىپردازيم. عوامل
مؤثر بر عرف
عرف و
عاداتى كه در
بين مردم به
وجود مىآيند
وبسيارى از
آنها در طول
زمان متحول
مىشوند،
مانند
هرپديده
ديگر، معلول
علتى هستند.
علت و منشا
عرفها
وعادتها
ممكن استيكى
از امور زير
باشد: 1- فطرت و
سرشتخدادادى
انسانها.
مرحوم
نائينى
دراين باره
مىفرمايد: «بيشتر
بناى عقلا (عرف
عقلا)
پديدآمده از
گرايشهاى
فطرى آنان
است». (31) 2- عقل
و دركعقلانى،
(32) 3- تجارب (33) به
دست آمده از
موفقيتها و
ناكاميها، 4-قوانين
دينى و شرعى
كه پيامبرى
از پيامبران
الهى، آنها
را درعصر
خويش بنا
نهاده و در
طول زمان
استمرار
يافتهاند. (34)
5- قوانين
الزامى از
سوى سلطههاى
اجتماعى و
حاكمان، بهگونهاى
كه حتى عقلاى
عصر را نيز به
تبعيت
واداشته و
نسلبعد آن
را به عنوان
روش و عرف
عقلا تلقى
كرده است. (35) 6-
نياز و
احتياج
جامعه، به
طورى كه طبع
جامعه
اقتضاىپيدايش
عرف را مىنمايد.
اين نيازها
برحسب اوضاعطبيعى،
اجتماعى،
اقتصادى،
نظامات
مملكتى،
عواطفدينى،
خصوصيات
اخلاقى و ملى
مردم و درجه
تمدن
آنهامتفاوت
است. (36) 7-
تعصبها و
باورهاى
نژادى و ملى
ودينى. (37) 8-
تقليد از
پيشينيان و
معاصرين.
بخشى از
عرفها
نيازحقيقى
به آنها
احساس نمىشود
و ضرورت خاصى
وجودآنها را
توجيه نمىكند
بلكه صرفا
تقليد از
اسلاف و
گذشتگانيا
معاصران است.
(38) 9- تبادل
فرهنگى با
مردم
سرزمينهاىهمجوار
و حتى
ناهمجوار در
اثر انواع
ارتباطات
اقتصادى،فرهنگى،
ورزشى كه
بدون ترديد
در ايجاد و
دگرگونى عرفجوامع
مؤثر است. 10-
تهاجم
فرهنگى.
كشورهاىاستعمارى
با انواع
تبليغات
گمراه كننده
به بنيانهاى
فرهنگىساير
كشورها هجوم
مىبرند تا
بخش
غيراخلاقى
وضدانسانى
فرهنگ خويش
را جايگزين
فرهنگ و
باورهاىملى
آن كشورها
كنند. اين
تهاجم
فرهنگى،
تغيير عرفموجود
و ايجاد عرف
دلخواه آنها
را در پى دارد.11-
مسامحه و سهلانگارى.
برخى عرفها
ناشى ازسهلانگارى
و بىدقتى
مردم در امور
است مثل
اينكه مردمقبل
از رسيدن به
مسافت معين
مىگويند
رسيديم، و
پيش ازحصول
مقدار معين،
آن را همان
اندازه معينمىشمارند.
(39) 12- جهالت و
نادانى، كه
منشا افراط
وتفريط در
رفتارهاى
اجتماعى مىشود
و بر اثر
تكرار و شيوعآن
رفتار، به
عرف مبدل مىگردد.
با نگاه
به عوامل
تاثيرگذار
در عرف، اينك
لزوم شناختانواع
عرف بيشتر
روشن مىشود. انواع
عرف
عرف از
جهات مختلف
به انواع
گوناگونى
تقسيممىشود:
الف - عرف
عام و خاص. عرف
عام، عرفى
است كههمه
مردم جهان يا
اكثريت قريب
به اتفاق
آنان (40) بااختلاف
در زمان و
مكان، دانش و
زبان، رنگ و
نژاد و
جزاينها در
آن مشتركند.
(41) و شامل
امور زير است: 1- متفاهم
عرفى (فهم
عرفى) عموم
مردم از
الفاظ
بااختلاف
زبان، ولى با
واژههاى
معادل،
مانند
متفاهم عرفى
ازلفظ ماء،
آب، Water و...
2- عمل عقلا
در اخذ به
ظهور كلام
متكلم، تملك
بهحيازت،
قبول دلالتيد
بر مالكيت و
لزوم رجوع
جاهل بهعالم
و ساير
بناهاى عقلا. 3- تشخيص
عرفى در
مصاديق
مفاهيم
الفاظ، مثل
عرفعام در
مورد عدم صدق
خون بر رنگ
باقى مانده
از خون
درلباسى كه
شسته شده
باشد. (42) عرف خاص،
عرفى است كه
از گروه خاصى
كه داراىيك
دين يا مذهب،
يا يك زبان،
يا يك مكان يا
يك عصر يايك
كار هستند
پديدار مىشود
(43) و شامل
عرفهاى
زيراست: 1- عرف
متشرعه، كه
در اثر
استمرار
مسلمين
براستعمال
لفظ در معناى
معين يا فعل
يا ترك آن فعل
از جهتپايبندى
آنان به
شريعتبه
وجود آمده
باشد، (44) و
شاملحقيقت
متشرعيه در
باب الفاظ و
سيره متشرعه
در بابافعال
و سيره
استنكاريه
آنان در باب
ترك افعال مىشود،
كهتوضيح
آنها خواهد
آمد. (45) 2- عرف
بعضى از
مكانها، كهدر
ميان اهل
منطقه يا شهر
خاصى به وجود
آمده باشد. (46) 4-
عرف بعضى از
زمانها، كه
در بعضى از
اعصار و
زمانهارايجباشد،
مانند
استعمال
الفاظ وقف و
وصايا كه به
حسبزمانهاى
مختلف تفاوت
دارد چنانكه
برحسب
مكانها فرقمىكند.
(47) 5- عرف بعضى
از اصناف
مانند عرف
اهل لغتدر
استعمال لفظ
در معناى
معينى بدون
قرينه كه از
آن بهحقيقت
لغويه تعبير
مىشود، يا
مثل عرف
خياطان كهبرحسب
آن، نخ و دگمه
لباس بر عهده
خياط مىباشد.
(48) ب - عرف
قولى و عملى.
عرف قولى،
عرفى است كه
ازشيوع
استعمال لفظ
در معناى
معين به وجود
آمده است، بهطورى
كه هنگام
شنيدن آن
لفظ، بدون
هيچ قرينهاى
آن معنابه
ذهن تبادر
پيدا مىكند
(49) و شامل عرف
قولى عام
وعرف قولى
خاص مىشود. 1- عرف قولى
عام همان فهم
عرفى و
متفاهم عرفىاست
كه در باب
استعمال
الفاظ در
معانى معينه
به وجودآمده
است و از آن به
حقيقت عرفيه
تعبير مىكنند.
در اينعرف،
گاهى همه
مردم جهان با
اختلاف زبان
در آن شركتدارند،
چنانكه در
تقسيم عرف به
عرف عام وخاص
بيانشد، و
گاهى نيز اهل
يك زبان خاص
در آن شركت
دارندمانند
عرف عرب
زبانها كه
لفظ دابه را
حيوان خاص(چهارپا)
استعمال مىكنند
بدون هيچ
قرينهاى،
در حالى كهدر
لغتبراى هر
جنبندهاى
كه راه مىرود
وضع شدهاست.
(50) 2- عرف قولى
خاص كه شامل
حقيقتشرعيه
و نيزحقيقت
متشرعيه مىشود،
و تفاوت آن دو
به اين است كهدر
مورد اول،
كثرت
استعمال لفظ
توسط اهل
شريعت
درمعناى
مورد نظر
شارع با
قرينه به حدى
رسيده است كه
درزمان
پيامبر(ص)
بدون قرينه
هم، آن معنا
به ذهن
متبادرمىشده،
چنانكه در
مورد الفاظ
صلاة، صوم،
زكاة و حجاينطور
است، ولى در
مورد دوم بعد
از زمان
پيامبر(ص)،معناى
مورد نظر
شارع، بدون
قرينه به ذهن
متبادر شدهاست.
(51) عرف
عملى، عبارت
از روشى است
كه در بخشى
ازاعمال
مردم تحقق
پذيرد ناشى
از عامل
طبيعى نباشد.
اينعرف
شامل موارد
زير است: 1- سيره
عقلا، و آن
عرفى است كه
در مورد عملى
كه نزدعقلاى
جهان مفيد و
نيكو شمرده
مىشود، به
وجود آمدهباشد،
مثل انجام
داد و ستد
معاطاتى در
بعضى
ازمعاملات. (52)
2- سيره
متشرعه، و آن
روشى است كه
در اثرتكرار
عملى يا
خوددارى از
انجام عملى
در بين همه
مسلمينيا
اهل مذهب
خاصى مانند
تشيع از جهت
پايبندى
آنان بهشريعت
اسلام به
وجود آمده
باشد (53) مانند
شستن صورتاز
بالا به
پايين در وضو.
(54) 3- سيره عملى
مخصوص بهبعضى
مناطق و
مكانها، مثل
اينكه در
بعضى از
مناطقبرخى
از اجناس را
به صورت عددى
مىفروشند. (55)
4- انصرافهاى
لفظى كه بر
بناها و
حالات عرفى
استوار
است،مثل
اينكه
متعارف مردم
در خوردن،
نان گندم و
گوشتگوسفند
استبه گونهاى
كه اگر كسى
بگويد: براى
من نان وگوشتبخر،
از باب
متعارف عملى
مردم، ذهن
انسانمنصرف
مىشود به
نان گندم و
گوشت گوسفند. ج - عرف
مطرد و غالب و
مشترك. عرف
مطرد، عرفىاست
كه كلى و شامل
باشد; يعنى
نسبتبه همه
كسانى كهدر
قلمرو آن
قرار دارند
عموميت
داشته باشد،
به نحوى كه
درتمامى
بلاد يا
اقاليم
معين، عموم
مردم به آن
وقوف داشتهباشند
و برطبق آن
مشى كنند. عرف
غالب، عرفى
است كه در
اكثر اعمال و
وقايعجارى
مورد مراعات
واقع شود. (56) بايد
توجه داشت كه
هيچكدام از
دو عرف مطرد و
غالباختصاص
به عرف عام
ندارد. عرف
خاص هم گاهى
مطرداست مثل
بناى عرف
بعضى از
مناطق بر
گرفتن بخشى
ازمهريه به
صورت معجل و
بخشى ديگر را
به صورتمؤجل،
و گاهى غالب
است مثل
اينكه در
بعضى امكنه،
اكثرمعاملات
را با پول
خاصى (دينار
يا دلار)
انجاممىدهند.
(57) عرف
مشترك، عرفى
است كه عمل به
آن و ترك آن
دربين مردم
مساوى است و
از اين جهتبه
آن عرف مساوىنيز
مىگويند. (58) د عرف
مقارن و
غيرمقارن.
عرف مقارن،
عرفى استكه
مقارن با
پيدايش چيز
ديگرى موجود
باشد (59) و بر
دوگونه است: 1-
عرفى كه
مقارن با
ظهور اسلام و
تشريعاحكام
وجود داشته
است، چه قبل
از آن به وجود
آمده وباقى
مانده باشد،
و چه در همان
زمان به وجود
آمده
باشد،كه
شامل عرفهاى
مقارن قولى و
عملى مىشود. 2- عرفى كه
مقارن با
انعقاد
معاملات و
عقود،
وصايا،اقرار
و مانند
اينها باشد.عرف
غيرمقارن،
عرفى است كه
تحقق آن
متاخر از
پديدآمدن
چيزى باشد و
بر دو قسم است:
1- عرف حادث، و
آنعرفى است
كه پس از ظهور
اسلام و
تشريع احكام
به وجودآمده
باشد (60) ، 2-
عرف متاخر، و
آن عرفى است
كه بعد
ازاتمام عقد
در معاملات
يا بعد از
اعتراف در
باب اقرار يا
بعداز وصيت
در باب وصايا
و مانند
اينها به
وجود آمده
باشد. ه - عرف
دقيق و
مسامحى. عرف
دقيق، عرفى
است كهناشى
از دقت و
تحقيق باشد.
(61) براى مثال
در بابتشخيص
مصاديق،
مصداق هر
مفهوم را به
نظر دقيق
وروشن مشخص
كند. البته
نبايد بين
عرف دقيق و
دقتفلسفى
خلط كرد. براى
نمونه، در
حكم به وجود
يا عدموجود
خون، در رنگ
باقى مانده
از خون، در
لباسى كه
شستهشده
است، عقل به
وجود خون و
صدق دم بر آن
رنگ حكممىكند،
زيرا معقول
نيست كه عرض (رنگ)
از معروضش(خون)
جدا شود، و
چون رنگ خون
موجود است پسخون
هم هست، ولى
عرف، به عدم
وجود خون، و
عدمصدق
خون، بر آن
رنگ حكم مىكند.
(62) عرف
مسامحى،
عرفى است كه
از تسامح و بىدقتىسرچشمه
گرفته و
همراه با
تخمين و
تقريب است. و - عرف
صحيح و فاسد.
عرف صحيح،
عرفى است كهبرخلاف
موازين شرعى
نباشد مثل
عرف در
موضوعاتىهمچون
روش مردم در
استعمال
الفاظ نسبتبه
معانى
ومصاديقشان،
يا در برخى از
معاملات،
سبتبه پول
رايج درآن
منطقه. (63) عرف
فاسد، عرفى
است كه مخالف
موازين شرعى
ازقبيل نص يا
ظاهر كتاب و
سنتباشد.
مثل متعارف
بودنمعاملات
ربوى يا
پرداختن به
لهو و لعب و
نيز مخالفتعرف
با اجماع، در
صورتى كه
كاشف از راى
معصوم(ع)باشد،
مخالفتبا
سنت محسوب مىشود.
فصل
سوم - عرف و
شرع
الف - عرف و
رفتار شارع.
دين مبين
اسلام از
نظرزمانى،
آخرين دين و
از حيث
محتوى،
كاملترين
اديان است.از
اين رو
خداوند
متعال در
قرآنمىفرمايد:
دين در نزد
خدا،اسلام
است. (64) احكام و
دستورات
اسلام دو قسم
است: احكام
تاسيسىواحكام
امضايى. احكام
تاسيسى،
احكامى است
كه بىسابقه
بوده وتشريع
كننده آن،
شارع مقدس
اسلام مىباشد
مثل وجوبنماز
و حجبا
خصوصيات و
كيفيات
موجود در
اسلام. (65) احكام
امضايى
احكامى است
كه در اديان و
جوامع گذشتهوجود
داشته و
اسلام هم
آنها را
پذيرفته است.
همچنينعرفهايى
وجود داشته
كه اسلام
آنها را رد و
منع كرده است.در
اين مجال به
نحوه برخورد
اسلام با
عادات و
عرفهاىموجود
اشاره مىشود:
1- بخشى از
عادات و
عرفها كه
براى حفظ و
بقاىجامعه
ضرورى و با
مصالح واقعى
مردم و مقاصد
اسلامسازگار
بودند، عينا
مورد تاييد و
امضا قرار
گرفتند،
ماننداحكام
معاملات و
تجارت و عقود
وايقاعات كه
به صورتامضايى
تشريع شده، و
تاييد عرف و
عادت متداول
زمانبعثت
پيامبر(ص)
تلقى مىگردد.
و آيه شريفه
حليتبيع، (66) چيزى
جز امضاى بيع
موجود در عرف
و عادتزمان
شارع نيست. (67) 2- برخى
ديگر از
عادات و
روشهاى
متداول در
زمانجاهليت،
با تغييراتى
قابل
پذيرفتن
بودند، و لذا
پس ازتنقيح و
تهذيب، مورد
تاييد واقع
شدند، از
قبيل احكامقصاص
و ديات و
همچنين
احكام طلاق و
عده نگهداشتن،و
عادات ديگرى
كه اسلام با
اصلاح آنها،
اصل آن عادات
وروشها را
امضا نمود. 3- بسيارى
از عرف و
عادتها كه با
مقررات
اسلامهماهنگى
نداشته و به
هيچوجه مورد
قبول
نبودند، از
آنهانهى شده
مانند
معاملات
غررى و ربوى و
سنتپسرخواندگى
كه در ميان
اعراب رسم
بود و اسلام
آن را ملغىنمود.
رسول
گرامى اسلام(ص)
هنگام
فرستادن
معاذبن جبلبه
يمن در
سفارشى به او
مىفرمايد:
سنتها و
عادتهاى
زمانجاهليت
را ابطال كن و
از بين ببر،
مگر آن
عاداتى كه
اسلامآن را
امضا نموده،
و همه احكام و
دستورات
اسلام را
ازكوچك و
بزرگ آشكار
نما. (68) ب - شرايط
اعتبار عرف
فقهاء. و
انديشمندان
اسلامىبراى
اعتبار عرف
شرايطى ذكر
نمودهاند: 1- اغلبيتشمول:
اين شرط در
مورد همه
اقسام عرفاعم
از لفظى،
عملى، عام و
خاص، مورد
لزوم است و
نبايدآن را
با عام و خاص
بودن عرف
اشتباه كرد
زيرا عرف خاصنيز
بايد در
قلمرو محدود
خود، واجد
شرط اغلبيتشمولباشد
تا معتبر
تلقى گردد. (69) 2- دقيق
بودن: عرف
بايد دقيق و
روشن باشد تا
بتواندكاشفيت
از مرادات
شارع داشته
باشد يا
مصداق موضوع
رابخوبى
معين كند.
بنابراين در
مثل اوزان،
مقادير و
مسافاتكه
شرع آنها را
معين كرده كه
مثلا مسافتشرعى
چه قدراست؟
يامقدار كر
چقدر است؟
اگر عرف
مسامحة در
جايىهم كه
مقدارى كمتر
از كر بود،
باز كر مىگويد
يا در
مقداركمتر
از مسافتشرعى
باز مسافت مىگويد،
قابل
اعتنانيست. (70)
3- مخالفت
نداشتن با
عقل عملى:
بايد عرف و
روش بهگونهاى
باشد كه مورد
پسند عقل و
مطابق با ذوق
سليم وراى
عمومى باشد.
(71) با اين
شرط، بسيارى
از عرفهايى
كهفاسد،
قبيح و زيانآورند
و عقل عملى
آنها را نمىپذيرد،
مشمول
اعتبار و
حجيت نمىشوند.
اين مطلب،
جداى ازبحث
اختلاف عرف و
عقل نظرى در
دقت است كه
عرف برعقل
مقدم مىشود،
و دقت عقليه
لازم نيستبلكه
دقتعرفى،
كافى و معتبر
است چنانكه
در شرط دوم
بيان شد. 4- مقارن
بودن: گاهى به
عرف استدلال
مىشود براىاثبات
حكم شرعى در
مواردى كه
دليل معتبرى
بر حكممسئله
نداريم و مىخواهيم
حكم شرعى را
از راه بناء
عقلا ياسيره
متشرعه كشف
كنيم يا به
عرف استدلال
مىشود براىاثبات
قاعده اصولى.
در اين دو
صورت بايد
عرف، مقارن
بازمان حضور
معصوم(ع) باشد
تا زمينه،
براى ردع و
عدم ردعشارع
مقدس موجود
باشد، آنگاه
از عدم ردع او
كشف راىبكنيم.
و عدم احراز
اتصال اين دو
سيره و بقا،
به زمانمعصوم(ع)
براى عدم
اعتبار آن دو
كافى است.
گاهى به عرفرجوع
مىشود براى
فهم معانى
الفاظ وارده
در خطاباتشرعيه
و معين كردن
حد شمول
آنها، در اين
صورت مقارنتعرف
عام با زمان
صدور الفاظ
آن خطابات،
لازم است.
ازاين رو
بايد فهم
مردم عصر
صدور خطابات
شرعيه را
ملاكنظر
قرار داد، چه
اينكه متكلم (شارع
مقدس) صرفا
رعايتفهم
مردمان عصر
خويش را
وظيفه دارد و
لحاظ تطورات
وتحولات
بعدى كه عارض
بر لفظ گردد،
بر او لازم
نيستبلكه
مردمان عصر
صدور
خطابات،
بويژه اصحاب
وشاگردان
شارع مقدس،
وظيفه دارند
كه بعد از
فهميدنمحتواى
خطابات،
آنها را براى
غائبين و
نسلهاى بعد
حفظكرده، و
به ايشان
منتقل
نمايند. 5- احراز
عدم ردع شارع:
در مواردى كه
به عرف رجوعمىشود
براى اثبات
حكم شرعى يا
قاعده
اصولى،
علاوه
برلزوم
مقارنتسيره
عقلا با زمان
حضور معصوم
عليه السلامبايد
منعى از سوى
او صورت
نگرفته باشد.
(72) بنابرايناحراز
عدم ردع لازم
است تا تقرير
شارع ثابتشود،
و صرفعدم
علم به ردع
كافى نيست تا
گفته شود:
مادامى كه
ردعىحتى بر
بنايى از
بنائات عقلا
وجود نداشته
باشد پيروى
ازرفتارهاى
عقلايى بشر
در شرع، لازم
و ضرورى است،
چونآنچه
تقرير شارع
را ثابت مىكند
احراز عدم
ردع است نهصرف
احتمال يا
گمان به عدم
ردع. براى
احراز عدم
ردع،اجتماع
سه امر لازم
است: - عمل و
بناء عقلا در
مرئى و منظر
شارع باشد كه
همانمقارنتسيره
با زمان حضور
معصوم(ع) است. - محذورى
از ردع شارع
همچون تقيه
نباشد، تا
بتوان
ازسكوت او،
رضايتش را
كشف نمود.
بنابراين
اگر موقعيتشارع
طورى است كه
نمىتواند
از بناء عقلا
منع نمايد،
ازعدم ردع
شارع نمىتوانيم
امضاى او را
به دست آوريم.
(73) - چيزى كه
صلاحيت
رادعيت
داشته باشد،
موجودنباشد،
چه اينكه در
صورت وجود
نصى از كتاب و
سنت كهبر
خلاف عرف،
دلالت مىكند
لازم نيست كه
شارع در مقامردع،
افكار جديدى
ابراز
نمايد، بلكه
مىتواند به
همان نصاكتفا
كند. (74) از آنچه
ذكر شد، روشن
مىشود كه
اگر عرف با
اجماعكاشف
از راى معصوم(ع)
نيز مخالف
باشد، باطل
وبىاعتبار
است، ولى اگر
اجماع كاشف
از راى معصوم(ع)نباشد،
حجت نيست و
مخالفت عرف
با آن اشكالىندارد.
(75) 6- عدم
تصريح به
خلاف: در
موردى كه
براى كشفمقصود
متكلم به عرف
رجوع مىشود،
چنانچه
قراردادىبرخلاف
آن، بين
طرفين كلام
شده باشد، (76) مرجعيتعرف
از بين مىرود،
چرا كه دلالت
عرف بر مراد،
دلالتظهورى
و ظنى است و
بنابراين
زمانى مرجع
قرار مىگيرد
كهبرخلاف
آن تصريح
نشده باشد.
اگر شرطى
مغاير آن
آوردهشود،
محلى براى
اعمال عرف
باقى نمىماند،
چه اينكهتصريح
موجب يقين به
مراد، و عدم
انعقاد ظهور
كلام برطبقعرف
مىشود.
مانند آنكه
اگر در بازار
برحسب عرف،
ثمنتقسيط
مىگردد،
ولى فروشنده
و خريدار به
خلاف آن
شرطكنند، در
چنين حالتى
براى عرف
اعتبارى
نيست. (77) ج -
استقلال عرف
در دليليت و
عدم آن. با
توجه بهآنچه
در شرط احراز
عدم ردع شارع
بيان شد،
روشن مىشودكه
حجيتبناء
عقلا، در
واقع از آن
سكوت و امضاء
شارعاست و
بالتبع به
بناء عقلا
سرايت مىكند
(78) زيرا بناىعرف،
كاشف تام از
حكم واقعى
نيستبلكه
دليل ظنى
وكاشف ناقص
است مگر
اينكه به
دليل ديگر (تقرير
وسكوت شارع)،
كشف آن تتميم
و نقص آن سد
شود، (79) برخلاف
حكم عقل كه در
مواردى مىتواند
حكم شرعى
رااز راه كشف
تام قطعى به
دست آورد، به
طورى كه جايىبراى
رفع آن توسط
شارع وجود
ندارد مثل
وجوب عدل
وحرمت ظلم و
نيز برخلاف
سيره متشرعه
كه مطمئنا
ناشى ازبناء
خود شارع است
ولى بناء
عرفى عقلا،
بناء سادهاى
استكه كاشف
از مصالح و
مفاسد نيست،
از اين رو
حجيتشنيازمند
امضاى شارع
يا عدم منع
اوست، و اصل و
دليلمستقلى
در برابر
كتاب و سنت
نيستبلكه
فقط كاشف
ازسنت است، (80)
و مانند
سيره متشرعه
و اجماع داخل
درسنت مىشود.
د - مراتب
عرف در حجيت.
ترديدى نيست
كه مرجعدر
تشخيص
مفاهيم
الفاظ وارده
در خطابات
شرعيه،
درصورت عدم
وجود عرف
شرعى (حقيقتشرعيه)،
عرفعام است.
پس عرف شرعى
بر عرف عام
مقدم است.
همچنانكه
عرف عام (فهم
عرفى) بر عرف
خاص (عرفلغوى)
مقدم است
زيرا اعتبار
عرف لغوى به
لحاظ طريقيتو
كاشفيت از
عرف عام مىباشد.
بنابراين با
اختلاف فهمعرفى
و عرف لغوى،
عرف لغوى
اعتبارى
ندارد.
چنانكهپس
از روشن شدن
مفاهيم
الفاظ، مرجع
در تشخيصمصاديق،
عرف عام
غيرمسامحى
است و با عدم
وجودعرف
عام، و
اختلاف
عرفها به حسب
مكانها و
زمانها نوبتبه
مرجعيت عرف
خاص مكانى و
زمانى مىرسد
- نه عرفزمان
شارع،
چنانكه در
بحثشرايط
اعتبار عرف
گذشت - ازاين
رو اگر نزد
مكلفى، گندم
از جمله
اموال كيلى
باشد،صحيح
نيستحكم
كنيم كه به
عرف منطقه
ديگرى كه
گندمرا وزن
مىكنند
مراجعه كند،
بلكه بايد
گندم را از
اموال كيلىبه
حساب آورده و
احكام آن را
هم بر آن جارى
نمايد. (81) البته در
مورد شناخت
مفاهيم
الفاظ وارده
در كلام
غيرشارع و
نيز كشف
مقصود و
تشخيص
مصاديق كلام
او، عرف خاص
مقدم بر عرف
عام است و با
عدم وجود عرفخاص
نوبتبه عرف
عام مىرسد،
و اين امرى
واضح است. نيز
در صورت
اختلاف سيره
عقلا و سيره
متشرعه،
سيرهمتشرعه
مقدم مىشود
زيرا در اين
صورت، سيره
متشرعهكاشف
قطعى از ردع
سيره عقلا مىباشد.
فصل
چهارم -
كاربرد عرف
الف - عرف و
مسئله اصولى.
از آنجا كه
عرف با توجه
بهتفاوت
موارد و
كاربرد آن،
اختلاف
دارد، مىتوان
گفت درموردى
كه عرف، كاشف
از حجيت
ظواهر يا قول
ثقاتباشد،
از جمله
مسائل اصولى
است، زيرا به
وسيله عرف،
حجيت ظواهر و
قول ثقات - كه
همچون ديگر
قواعداصولى
از جمله
قواعد ممهده
در طريق
استنباط است -كشف
مىشود،
برخلاف
موارد ديگر
كه نتيجه
آنها كشفقواعد
اصولى نيستبلكه
بوسيله آنها
راى معصوم
ياموضوع حكم
يا مراد
متكلم كشف مىشود
(82) و از جملهمسائل
فقهى يا
مبادى فقه
است. (83) ب - كاربرد
عرف در
استنباط. 1-
موردى كه نص
شرعىموجود
نيست و حكم
شرعى از عرف،
كشف مىشود.
البتهاين
كشف در صورتى
معتبر است كه
ثابتشود
عرف
ازعرفهاى
عامى است كه
به زمان و
مكان خاصى
مربوطنمىشود،
تا با اين عدم
محدوديت
زمانى و
مكانى
بتوانيمبه
عصر معصوم (ع)
برسيم و
تقرير معصوم (ع)
را دارا
باشيمو عرف
مذكور، سنت
تقريرى شود.
سيره متشرعه
و نيز
بناءعقلا از
جمله اين
موارد است. (84) در
اينجا به ذكر
دو نمونهاز
اين نوع
كاربرد
اكتفا مىكنيم:
- صحتبيع
معاطاتى:
امام خمينى (ره)
در اين زمينهمىفرمايد:
روش مستمر
عقلا از
ابتداى
پيدايش تمدن
و نيازبه
مبادلات تا
زمان حاضر،
دلالتبر
صحتبيع
معاطاتىمىكند،
بلكه ظاهرا
بيع معاطاتى
زمانا مقدم
بر بيع عقدى
واز جهت
قلمرو، وسيعتر
از آن بوده
است. در زمان
پيامبر(ص) هم
اين نوع
معامله رايجبوده
و اگر اين روش
نزد شارعصحيح
نمىبود و
افاده ملكيت
نمىكرد، از
اين روش منعمىنمود،
و در اين
صورت، در
ميان مردم
شيوع پيدامىكرد.
(85) - جايز
بودن وضو و
شرب از
نهرهاى بزرگ
و
نمازخواندن
در اراضى
وسيع، ولو
اينكه انسان
علم به رضايتمالكين
آنها نداشته
باشد. مرحوم
آيتالله
خويى در اين
زمينهمىفرمايد:
عمده دليل در
اين مورد،
روش مستمر
قطعىعقلاست
كه در اراضى
وسيع،
تصرفاتى از
قبيل
استراحت
ونمازخواندن
انجام مىدهند
و شارع هم
منعى از اين
روشننموده
است. (86) 2- موارد
زيادى كه
حقيقتشرعيهاى
در مورد
الفاظوارده
در خطابات
شرعيه
نداريم، و
براى فهم
معانى آنها
بهعرف عام
رجوع مىنماييم
كه معمولا به
عنوان تبادر
منساقبه
ذهن، ظهور
عرفى و
انصراف ياد
مىشود،
مانند
انصرافلفظ
دابه به
حيوان
چهارپا، در
حالى كه در
لغتبراى
هرموجود
زنده وضع شده
است. 3- موردى كه
شارع مقدس،
تشخيص سعه
وضيقموضوعات
احكام شرعيه
را به عرف
واگذار
نموده است كهاز
آن موضوعات
به موضوعات
عرفيه تعبير
مىشود. (87) آنها
موضوعاتى
هستند كه
شارع در آنها
هيچگونه
اعمالنظرى
ننموده و
تشخيص آنها
را به عرف
واگذار كرده
است،و اين
قسم، اكثر و
اهم موضوعات
احكام شرعيه
را تشكيلمىدهد.
- احياء
موات، كه
موضوع حكم به
تملك است.
مرحومسبزوارى
مىفرمايد:
احياء در
ادله شرعيه،
بدون تفسير
وبيان آمده
است.
بنابراين
بايد به عرف
مراجعه كرد،
و تكيه برآن
چيزى نمود كه
نزد عرف بر
آن، احياء
صدق مىكند.
(88) - مؤنه، كه
مستثنى از
خمس است، و
نيز عيال كهموضوع
احكام
مختلفى است.
مرحوم صاحب
جواهرمىفرمايد:
اولى اين است
كه تشخيص
مفهوم مؤنه
را
مانندمفهوم
عيال به عرف
واگذار مىكنيم.
(89) - زياده و
نقيصه
غيرقابل
تسامح، كه
موضوع
خيارغبناست.
مرحوم صاحب
جواهر مىفرمايد:
مرجع در اينمورد،
بعد از اينكه
شارع،
مقدارى براى
آن در شرع
معيننكرده،
عرف است، و
عرف به حسب
مكان و زمان
مختلفاست. (90)
- استحاله
و انقلاب، كه
دو موضوع
براى حكم
شرعىطهارت
در مورد
اعيان نجسه
هستند مانند
استحال سگ بهنمك،
و انقلاب
شراب به
سركه، و اين
دو موضوع،
دائرمدار
صدق عرفى
هستند. - بقاء
موضوع در
استصحاب: در
استصحاب كه
ازمهمترين
اصول عمليه
براى تعيين
وظيفه هنگام
شك است، شرط
مىباشد كه
قضيه متيقنه
و مشكوكه
واحد باشند;يعنى
موضوع قضيهاى
كه قبلا مورد
يقين بوده،
در زمانشك
هم باقى
باشد، و
تشخيص سعه
وضيق موضوع و
بقاءموضوع،
بستگى به نظر
عرف دارد.
مرحوم
آخوندمىفرمايد:
معيار در
بقاء موضوع،
اتحاد قضيه
متيقنه
ومشكوكه
برحسب نظر
عرف است. (91) 4- مواردى
كه براى كشف
مقصود
گوينده به
هنگامى كهالفاظى
را مطلق ادا
مىكند - چه
گوينده شارع
باشد و چهغيرشارع
- به عرف
مراجعه مىشود.
اما نسبتبه
كشفمقصود
شارع، امورى
كه مربوط به
دلالت
التزامى
كلام شارعاست،
در اين موارد
جاى مىگيرد،
به شرطى كه
منشا دلالتمذكور،
ملازمات
عرفى باشد
مثلا حكم
شارع به
طهارتشرابى
كه سركه شده،
عرفا ملازم
با حكم به
طهارت ظرفآن
نيز مىباشد.
همين طور
مواردى از
عرف كه
صلاحيتدارد
قرينه براى
توضيح و
تحديد مراد
شارع باشد،
نيز از اينباب
است. و اما
نسبتبه كشف
مراد
غيرشارع
توسط عرف،
تمامىموارد
مربوط به
اقرارها،
وصيتها،
شرطها،
وقفها و
غيره، اگربه
الفاظى ادا
شوند كه
داراى معانى
عرفى هستند -
خواهعرف
عام يا عرف
خاص - در اين
مورد جاى مىگيرند.
(92) 5- مواردى
كه قواعد
اصولى قابل
اجتماع در
فقه، بهوسيله
عرف كشف مىشود،
زيرا بناى
عرف عام بر
اخذ بهظواهر
كلام يا اخذ
به قول ثقات و
نظاير
آنهاست. (93) مرحوم
نائينى
درباره حجيتخبر
ثقه مىفرمايد:
عمدهدليل
بر حجيتخير
واحد روش
عقلا است. مرحوم
خوئى در مورد
حجيت ظواهر
مىفرمايد:حجيت
ظواهر، مورد
اتفاق عقلا
در
محاوراتشان
است،چون
شارع مقدس در
محاوراتش
روش جديدى
اتخاذننموده،
به دست مىآيد
كه اين طريقه
و روش، مورد
امضاىاو
بوده است. مرحوم
بجنوردى در
مورد حجيت
استصحابمىفرمايد:
شكى نيست در
اين كه روش و
بناء عملى
همهعقلا - چه
دينداران و
چه كسانى كه
تدين به دينى
ندارند -عمل
بر طبق حالتسابقه
است، و اعتنا
به شك در
رتفاعحالتسابقه
نمىكنند.
اين مطلب با
مشاهده
اعمال
وحركات عقلا
در كارها و
معاملات و
تجاراتشان
مشهوداست، و
چون شارع
مقدس عقلا را
از اين روش
منع
ننموده،بدست
مىآيد كه
شارع هم با
اين روش
موافق بوده،
و اينطريقه
را امضاء
نموده است. - مرحوم
آخوند در
مورد قاعده
تقدم امارات
بر اصولمىفرمايد:
تقدم امارات
بر اصول،
مورد تاييد
عرف است. ج - قلمرو
دلالت عرف. در
صورتى كه
عرف، داراىشرايط
حجيت و
اعتبار
باشد، دو
سؤال مطرح
خواهد شد: يكى
اينكه آيا
فقيه به
وسيله عرف مىتواند
وجوب ياحرمت
چيزى را
نتيجه بگيرد
يا خير؟ و
ديگرى
اينكه،
آياتعدى از
مورد بناء
عقلا در زمان
معصوم(ع) به
بناء عقلا
درزمان ما
ممكن است تا
بتوانيم حكم
امور
مستحدثه را
از اينطريق
بدست آوريم
يا نه؟
بنابراين در
دو مورد زير
بايدبحث
كنيم: 1- دلالت
عرف بر حكم
تكليفى: مراد
از عرف در اينمقام
بناء عقلا و
سيره متشرعه
و عرف لفظى
است.
بنابراينلازم
است كه ميزان
دلالت هر
كدام از آنها
را بررسى
كنيم.
بناءعقلا
لسان ندارد و
مجمل است، نه
وجوب را مىرساند
و نهاستحباب
را، نه حرمت
را اثبات مىكند
ونه كراهت
را،
مگرزمانى كه
همراه با
قراين حالى و
مقالى باشد.
بنابراين
اگرامرى در
عرف عقلا
مورد عمل
قرار گيرد،
صرف مشروعيتو
عدم حرمت از
آن استفاده
مىشود، و
اگر عرف از
چيزىاجتناب
كرد صرف
مشروعيت ترك
و عدم وجوب را
افادهمىكند.
و اما
سيره
متشرعه،
گاهى بر عدم
تقيد به فعلى
استمانند
مسح پا به
تمام كف دست.
در اين صورت،
لالتبرعدم
وجوب آن، و
جواز مسح به
بعض كف دست مىكند،
وگاهى سيره
متشرعه بر
فعلى يا ترك
آن است كه در
اينصورت
دلالتبر
جواز (فعل -
ترك) آن مىكند.
البته
اگروجه عمل
متشرعه
احراز شود كه
مثلا بر وجه
استحبابانجام
مىدهند،
دلالتبر
استحباب هم
مىكند. و اما عرف
لفظى، لسان
دارد و تابع
دليل لفظى
است. 2- دلالت
عرف بر حكم
امور
مستحدثه:
چنانچه
دربحثشرايط
اعتبار عرف
گذشت، بناء و
فعل خاص
عقلا،
بايستى در
معرض ديد
شارع باشد. از
اين رو تقرير
وسكوت شارع،
به نحو
قضاياى
خارجيه مىباشد
كه همانسيره
موجود در
زمان معصوم(ع)
را امضا مىكند،
ونمىتوان
از تقرير
شارع، كشف
امضاى عام
براى مطلقسيرههاى
عقلائى به
نحو قضيه
حقيقيه
نمود، چون
استدلالبه
سكوت و تقرير
است نه به
كلام و دلالت
لفظيه، تا
ظاهردر قضيه
حقيقيه باشد
بلكه اگر كسى
ادعا كند كه
بر فرضامضاى
سيره به كلام
هم، مورد
امضا منصرف
به مورد سيرهمعاصر
معصوم(ع) مىباشد
و عموميتى
ندارد، باز
همنمىتوان
از مورد سيره
تعدى كرد.
مثلا اگر
شارع با بيان«اوفوا
بالعقود»
عقود متعارف
بين عقلا را
امضا نموده
است،بر طبق
نظر جمعى از
فقهاء تعدى
از آنها به
عقودى كه
درزمانها و
مكانهاى
ديگر بين
مردم شيوع
پيدا مىكند
جايزنيست،
زيرا (عقود)
منصرف به
عقود متعارف
در زمانمعصوم(ع)
است.
بنابراين
بايد عقود
پدپد آمده در
عصرهاىجديد
را تحتيكى
از عقود صدر
اول مندرج
ساخت و
درصورت عدم
تطبيق، فاقد
مشروعيت مىباشد.
ولى فقهاىمعاصر
با تمسك به
عموماتى
مانند (اوفوابالعقود)
حكم بهجواز
معاملاتى
چون بيمه
نمودهاند،
چه اينكه
شارع با اينقبيل
عمومات مطلق
سيرههاى
عقلايى در
معاملات و
عقودرا امضا
فرموده است،
و انصراف،
وجهى ندارد. مرحوم
ميرزاى قمى(ره)
در جامع
الشتات و
صاحبعروةالوثقى
بر اين نظرند
كه هر معامله
عقلايى، به
مقتضاىعمومات
صحيح است،
مگر معاملهاى
كه به دليل
خاصباطل
باشد. امام
خمينى(ره) در
مورد بيمه
چنين فرموده
است: اينقرارداد،
عقلايى است،
و اين تعهد،
نزد عقلا
ارزش دارد. البته يك
بحث فرعى
ديگرى نيز در
اينجا وجود
دارد، وآن
اينكه در
مواردى كه
شارع مثلا
عمل خارجى
تملك بهحيازت
را با سكوت
خود امضا مىكند،
آيا صرفا عملخارجى
عقلا را كه
ناشى از
ارتكازات و
حيثيات
عقلايىاست
امضا مىنمايد،
يا اينكه اصل
ارتكاز و
بناى عقلايىبدان
امضا مىگردد
و بنابراين
شامل تملك به
حيازت
باآلات جديد
مثل بولدوزر
هم مىشود؟ به نظر مىرسد
كه امضاى
منشا توسط
شارع به
طورعموم
باشد، چه
اينكه ملاك
امضا در آن
نيز وجود
دارد،
وتنبيه غافل
در اين مورد
نيز صادق است.
(94) مرحوم
شهيد
محمدباقر
صدر در اين
زمينه مىفرمايد:سكوت
شارع، صرفا
عمل خارجى
عقلا را كه
ناشى
ازارتكازات
و حيثيات
عقلايى است،
شامل نمىشود
بلكهاصل
ارتكاز و
بناى عقلايى
به آن امضا مىگردد،
اگرچه برطبق
آن، عملى در
خارج صورت
نگرفته باشد. ترديدى
نيست كه حكم،
تابع موضوع
است و رابطهسببى
و مسببى بين
آن دو وجود
دارد به طورى
كه اگرموضوع
تغيير كرد،
حكم نيز
تغيير مىكند
و تغيير
موضوعنيز
بستگى به
تحول در عرف
جامعه دارد. شايان
توجه است كه
هر چه از باب
تبدل عرفى
موضوعباشد،
اشكالى
ندارد كه حكم
براساس
تغيير
موضوع،
تغييركند،
زيرا
تغييرات
موضوعى كه در
اين حكم مؤثر
است،خواه
عالم باشد يا
خاص، و خواه
با فتاوى
مخالف باشد
يانه،
معتبرند، و
تغيير
پولهاى
رايج، اكراه
غير سلطان،
حدوثماليتبراى
چيزى كه قبلا
ماليت
نداشته، و به
سبب انتفاع
ازآن در بعضى
امور، ماليت
پيدا نموده،
و تغيير كيلو
به وزن
وبالعكس از
اين قبيل
هستند. اينك به
دو مورد از
مواردى كه
تحول و
دگرگونى عرفو
عادت مردم
باعث تغيير
موضوع حكم، و
در نتيجه
باعثتغيير
حكم شده است،
اشاره مىشود:
1- اسلام
حكم به حرمت و
بطلان
معاملهاى
نموده كهمورد
معامله
منفعت
عقلانى قابل
اعتنا
نداشته
باشد،
چنانكهمستفاد
از آيه شريفه
نهى از اكل
باطل (95) است و
بر ايناساس،
فقهاء به
حرمتخريد و
فروش بعضى از
اشياء
ازقبيل خون،
مدفوع و بول
فتوى دادهاند،
چون منفعتعقلانى
ندارند. البته
منظور از
منفعت
عقلايى،
منفعت غالب
است كهدر
مورد توجه
عقلا باشد،
وگرنه چيزى
در دنيا نيست
مگراينكه
اندك منفعتى
در او پيدا مىشود،
و لازمهاش
اين استكه
خريد و فروش
هر چيزى جايز
باشد، و شرط
منفعتعقلايى
در بيع لغو
باشد. (96) بنابراين
همانطور كه
ملاحظه شد،
علت جايز
نبودنخريد
و فروش بعضى
از اشياء
نداشتن
منفعت
عقلايى قابلاعنتا
است، ولذا
اگر شرايط
زمان و مكان
طورى شد كه
ايناشياء
نزد عقلا
داراى منفعت
مشروع قابل
اعتناء شد،
حكمحرمتخريد
و فروش عوض مىشود
و حكم به حليتخريد
و فروش آنها
مىشود
چنانكه در
زمان ما، در
موردخون
انسان چنين
است. (97) مرحوم
خوانسارى در
اين زمينهكلام
مفصلى دارند
كه خلاصه آن
چنين است:
ملاك
جايزبودن
معامله بر
چيزى اين است
كه داراى
فايده
عقلايى قابلاعتنا
باشد، و شرعا
از آن نهى
نشده باشد، و
از اين قبيلاست،
خريد و فروش
خون در زمان
ما بر اثر
تزريق آن
دربدن كسى كه
نياز به خون
دارد، و مشرف
به مرگ
است،داراى
فايده بزرگى
شده است. (98) 2- اسلام به
نص قرآن
كريم، حكم به
حرمت
ربانموده (99) و
موضوع حكم به
حرمت ربا،
مكيل و موزونبودن
اشياء است،
چنانكه امام
صادق (ع) مىفرمايد:
«رباواقع نمىشود
مگر در
اشيايى كه
كيل كردنى يا
وزن كردنىباشند
(100) و مرجع در
مكيل و موزون
بودن يا
نبودن
هرچيزى عرف
است كه برحسب
مكانها و
زمانها فرق
مىكند.از
اين رو وقتى
از امام (ع)
سؤال مىشود
كه آيا مىشود
يكگوسفند
را در برابر 2
گوسفند و يك
تخممرغ را
در برابر 2تخممرغ
معامله كرد؟
حضرت مىفرمايد:
مادامى كه
كيل ووزنى
نباشد،
اشكالى
ندارند. (101) بنابراين
اگر چيزى مثلتخم
مرغ را در
زمانى يا
مكانى كه به
صورت وزنى
فروختهشود
بفروشد و
زيادتر
بگيرد موضوع
حكم به حرمت
ربامىشود،
و اگر چيزى را
كه در زمان يا
مكان ديگر به
صورتعددى
خريد و فروش
مىكند،
بفروشد و
زيادتر
بگيردموضوع
حكم به حليتبيع
مىشود . نتايجبحث
1- بحث از «عرف
و فقه» به
جهاتى ضرورى
مىباشد كهعبارتند
از: ابراز
نظرهاى
افراطى و
شبهه پراكنى
در برخىمطبوعات،
سؤالات
فراوان
طالبان علم،
تحقيق اندك،
نيازبه جامعنگرى
و نيز
برقرارى نظم
و ترتيب
منطقى در بحث. 2- عرف،
عبارت است از
قول، فعل يا
ترك آن دو كه
درتمامى
زمانها و
مكانها يا
بعضى از
مناطق و
زمانها در
ميانمردم
رواج يافته و
بر طبق آن مشى
مىكنند. 3- عناصر و
اركان عرف
عبارتند از:
قول يا فعل
معين ياترك
آن دو در
جامعه،
استمرار و
شايع بودن
آنها و نشاتگرفتن
از عامل غير
طبيعى . 4- عرف، به
اعتبارات
مختلف و به
انواع
گوناگونىهمچون
عرف عام و
خاص، عرف
قولى و علمى،
عرفمطرد و
غالب و
مشترك، عرف
مقارن و غير
مقارن، عرفدقيق
و مسامحى، و
عرف صحيح و
فاسد تقسيم
مىشود. 5- شرايط
اعتبار عرف
بر حسب
اختلاف
عرفها و
كاربردآنها
متفاوت است
كه در مجموع
عبارتند از:
غلبه شمول،
دقيق بودن،
عدم مخالفتبا
عقل علمى،
مقارنت،
احراز عدمردع
شارع ،و عدم
تصريح به
خلاف. 6- عرف
عقلا، نمىتواند
دليل مستقلى
در مقابل
ديگرادله،
مثل كتاب و
سنتباشد،
بلكه حجت و
دليل بودنش
بهاعتبار
كاشفيت از
تقرير شارع
است. پس بناء و
سيره عقلا
نيزمانند
اجتماع و
سيره
متشرعه، در
نزد شيعه، به
سنتشرعيهبرمىگردد.
7- از آنجا
كه عرف داراى
مراتبى است،
از اين رو
درتعيين
مفاهيم
الفاظ وارد
در خطابات و
تعيين حدود
آنها،
اگرعرف شرعى
موجود باشد،
بر عرف عام و
به طريق اولى
برعرف خاص
مقدم است، و
اگر عرف شرعى
نباشد، نوبتبهعرف
عام مىرسد.
در تعيين
مقصود و مراد
متكلم در وقفو
وصايا و
مانند آن دو،
اگر عرف بلد
متلكم موجود
باشد،مقدم
بر ديگر
انواع عرف
است، والا
عرف عام
معتبر است. 8- موارد
كاربرد عرف
در استنباط
حكم كلى شرعى 5تاست:
الف - كشف حكم
شرعى، ب -
شناخت معانىالفاظ،
ج - تشخيص حدود
موضوعات، د -
كشف
مقصودگوينده،
كشف دلايل
شرعى مثل اخذ
به قول افراد
ثقه. 9- در موارد
اختلاف عقل و
عرف در
موضوعات
احكامشرعى،
و حدود و بقا و
ارتفاع
آنها، حكم
عرف بر عقل
مقدماست،
زيرا احكام
شرعى بر اساس
مكالمات
عرفى ابلاغشده
است. 10- عرف
علمى، دليل
لبى است كه
لسان ندارد
تا برحكم
تكليفى خاصى
دلالت كند،
مگر اينكه با
قرائن حالى
يامقالى
همراه باشد،
بر خلاف عرف
لفظى كه لسان
دارد، وتابع
دليل لفظى
است. 11- در
مواردى كه
امضاى عرف به
عدم ردع شرعىاحراز
شده، امضا به
نحو قضيه
خارجيه است و
نمىتوانحكم
امور
مستحدثه را
از آنها
استنباط
نمود، بر
خلافمواردى
كه امضا به
كلام شارع
ثابتشده
باشد كه چنينامضايى
به نحو قضيه
حقيقيه است،
چنانكه در
بابمعاملات
و عقود چنين
است و شامل
سيره عقلايى
عقودجديده
هم مىشود. 12- تغيير و
تحول در عرف،
نقش اساسى در
تغيير وتبدل
موضوع احكام
شرعيه در
موارد وجود
علت منصوصهيا
تنقيح مناط
قطعى - كه از
راه ملاحظه
مناسبات حكم
وموضوع به
دست مىآيد -
دارد و اين
است رمز
كفايت و
بقاءدين
اسلام در
ميان جامعه. پىنوشتها:
1) ر.ك.به:
نظريةالعرف،
خليل
رضامنصورى،
ص 89. |