آيينه شكسته اي از دنيا

امين كرماني

از زمان پيدايش عكاسي كه مهمترين رسانه ثبت تصوير محسوب مي شود . افزون بر 170 سال مي گذرد اگر بگوييم عكاسي ، شيوه نگريستن ما را به دنيا و خودمان دگرگون كرده است ، سخني گزاف نگفه ايم . عكاسي ، درك و شناخت ما از واقعيت را متحول كرده و به مرور زمان بر اثر همين تحول خود عكاسي نيز دچار دگرگوني شده است . ديگر تصاوير عكاسي ، تنها واسطه هايي بي آلايش تلقي نمي شوند كه همچون آيينه اي ، دنيا را مو به مو برايمان منعكس كنند. در واقع همين تصاوير ، دنياي ما را مي سازند و به ما كمك مي كنند تا در عالمي آرامش بخش ، سر و سياحت كنيم .

پذيرش اين نكته كه عكس ، پرداخته عكاس است نه بازتاب واقعيت ، دليل اصلي و اساسي حضور اين رسانه در جهان هنر است و از اين روست كه عكاسي از لحاظ فرهنگي و هنري ، تعريف روشن و گويايي پيدا مي كند. در حال حاضر ، بيشتر مراكز فرهنگي و موزه هاي هنري ، در چارچوب برنامه هاي  نمايشي خود ، بخش عكس را نيز گنجانده اند ؛ بنابراين تعجب آور نيست اگر امروز عكاسان احساس غرور مي كنند و به خود مي بالند.

اما امروزه حضور عكاسي در صحنه جهاني ، دور از ماهيت خالص و بي آلايش سالهاي آغازين اختراع آن است ؛ چرا كه تفاوت ميان حقيقت و تصوير صرف ، ميان تجربه دست اول و دست دوم و ميان مشاهده علني و دزدكي را از بين برده است. سوزان سونتاگ در كتابي درباره عكاسي ، اين موضوع را به صراحت روشن كرده و مي گويد عكس توانسته است با نشان دادن هر چيز به شكلي سوررئاليستي ، جوهر حقيقت را كمرنگ تر و يا كاملا بي رنگ كند و به مرور زمان بينندگاني به وجود آورده است كه با تصوير بيگانه اند.

امروزه ردپاي تشويشي عميق را در دنياي هنر عكاسي مي توان ديد كه تا حد زيادي ناشي از جرياني است كه آغازگر آن اندي وارهول بود و با ظهور پست مدرنيسم در عكاسي ، به اوج خود رسيد . امروزه نه فقط نمي توان عكسي را يافت كه در آن از دست هنرمندانه اي استفاده شده باشد؛ بكله تصاوير عكاسي يا فرهنگ عوام را به نمايش مي گذارند يا خود عوام زده اند. عكاسي فوري ، عكسهاي مد و عكسهاي تبليغاتي ، ابعاد زندگي روزمره را در برگرفته اند و ماهيت و اصالت هنر بي رنگ شده است.

اين عقيده كه در عكاسي فقط شبحي از حقيقت باقي مانده است نظريه اي است كه بسياري سرسختانه از آن دفاع مي كنند . رولاندبارت ، عكس را منظري از دنيا نمي داند؛ بلكه آن را مظهر و بيانگر نوعي فرهنگي تلقي مي كند. چنين نگرشي ، بيانگر اين نكته است كه امروزه هنرمندان عكاسي ، علاقه چنداني به سنتهاي هنر زيباي عكاسي نشان نمي دهند .

 شايد كسي تصور كند عكاسان معاصر، خود برخلاف عكاسان قرن نوزدهم ، بيشتر تمايل دارند كارهايشان به مثابه يك كار هنري ارزيابي شود. اما عكاسي با نقاشي ، مجسمه سازي و هنر طراحي نقاط مشتركي دراد. گرچه پيروان مكتب امپرسيونيسم هميشه سعي مي كردند ميان بوم نقاشي و تصويري كه دوربين مي گيرد ، فاصله ايجاد كنند ؛ ولي عكاساني نظير جوليامارگارت كامرون و پيتر هنري امرسون هميشه تلاش كرده اند در كار عكاسي خود از فضاي نقاشي رايج در قرن نوزدهم سود جويند و اين گرايش را بعضي از عكاسان معاصر نيز حفظ كرده و كوشيده اند در عكسهاي خود حس زيبا شناختي را نيز القاء كنند. اما اصرار آنها بر اين كه عكس ، رسانه اي است كه رسالت و نقش خاص خود را دارد، ناخودآگاه باعث جدايي عكاسي از هنر شده و تاثير عمده اي بر شيوه نگارش تاريخچه عكاسي گذاشته است.

بنابرتاريخ هنر مدرن ، هنر زيبايي عكاسي داراي هويت سبك و حركت است . اما كتابهاي تاريه هنر براحتي نقش عكاسي را در شكوفايي نقاشي به باد فراموشي سپرده اند و در عوض، در كتابهاي تاريخ عكاسي ، جابه جا تاثير سبكهاي نقاشي در كار عكاسان گنجانده شده است.

پيشرفت زيبا شناختي در عكاسي تا حد زيادي وابسته به صنعت است و مثلا پيدا شدن شيشه خشك در اواخر دهه 1800 ميلادي و يا به بازار آمدن دوربين هاي سبك لايكا در دهه 1920 ميلادي ، منجر به پيدايش شكلهاي تصويري تازه اي شد. به هر حال ، زمان پيش مي رود و ارتباط تنگاتنگ تصاوير عكاسي با پيشرفت صنعت ، اصالت مستقلي را كه در ذات اين هنر است ، زير فشار عكاسي معاصر و تحليل هايي كه از آن مي شود ، قرار مي دهد.

در وراي تمام كوششهايي كه به منظور ارائه عكسهاي هنري صورت مي گيرد ، نوعي اضطراب و نگراني ناگفته به چشم مي خورد كه عكاسي ، با وجود شناخت ما از اين هنر ، كم كم مي رود تا همانند يك عكس فوري قديمي ، نقش خود را از دست بدهد و محو شود. آيا اين ترس وجود دارد كه تصاوير الكترونيكي كه به كمك ويدئو و رايانه توليد مي شوند، جاي عكاسي را بگيرند؟ اين نگراني كه تصاوير الكترونيكي ممكن است بزودي از هنر قديمي عكاسي پيشي بگيرند، سبب شده است تا تحولي جدي را كه در كار تصويربرداري به وقوع پيوسته است ، ناديده انگاريم . در دهه 1960 ميلادي تلويزيون به عنوان يك رسانه تصويري فرهنگ غرب ، جايگزين عكاسي شد و عواقب اين تحول ، بسيار گسترده بود . از ديد يك فرد ، امروزه عكاسي در انعكاسي اخبار حوادث دنيا و بالاتر از اين به عنوان يك وسيله تفسيري ، كارآيي كمتري دارد و مانند ديگر محصولات فرهنگي ، به موزه ها و نمايشگاه هاي هنري دنيا پناه آورده است . ظاهرا عكس در دنياي امروز مي رود تا در روياهايي كه مجسمه سازي و نقاشي در آن شناورند ، غوطه ور شود و از اين رو ديگر به قيم نيازي ندارد. اما آنچه يك نمايشگاه عكس را مستثنا مي كند، اين است كه در ذهن مسنولان موزه ها، عكاسي مقوله اي مستقل و جايگزين ناپذير تلقي مي شود.

امروزه ما در جامعه اي زندگي مي كنيم كه تمام جنبه هاي آن با استفاده از تصاوير عكاسي ، به صورت رمز درآمده است. اين تصاوير ، محصول طبيعي و بي آلايش عدسي دوربين نيستند؛ بلكه نشانه هايي از دانش بشري را هم در خود دارند. عكاسي به دليل گسترش روزافزونش، اهميت خاصي يافته و معنا و مفهومي وسيعتر از آنچه دنياي عكاسي در گذشته داشته ، پيدا كرده است .

به همين دليل است كه امروزه فقط معدودي از عكاسان هنري براي يافتن موضوع ، جهان را زير پا مي گذارند و از اين روست كه سنت و روش عكاساني ، نظير هانري كارتيه برسون ، يوجين اسميت و رابرت فرانك ديگر آن اعتبار و اهميت احساسي و عاطفي اش را از دست داده است.

با توجه به شيفتگي امروز در برابر عكسهاي رسانه ها به عنوان نشانه هاي فرهنگي و نارضايتي روزافزون از سنن مرسوم در عكاسي هنري كه از 50 سال پيش به ارث رسيده است شك و ترديدهايي جدي در مفهوم هنري عكاسي بروز كرده است. اگر عكاسي مي خواهد در قرن پيش رو نيز به حيات خود ادامه دهد، بايد بسيار آگاهانه تر از امروز و فراتر از تقليد باشد. در اين صورت ، عكاسي بيشتر هنري خواهد بود تا آيينه اي از دنيا.